زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

نامه همسر شهید حججی به مسئولان +عکس

مسعود ده‌نمکی با انتشار این عکس در اینستاگرامش نوشت: اسم این نامه را می شود گذاشت اخلاص در خانواده وقتی همسر شهید حججی از مسولان می خواهد دیگر شهدای حرم را بیشتر یاد کنند. این نامه در نجف اباد و در کنگره بزرگداشت شهدای حرم در حین سخنرانی به دستم رسید.

روضه خوانی کاربران عرب‌زبان پس از شهادت محسن حججی +عکس

تصاویر منتشر شده از زمان به اسارت گرفتن شهید محسن حججی لحظه های تداعی شده از کربلای امام حسین (ع) را در ذهن هر شیعه تداعی می کند، دود و خیمه و آتش و اطمینان اردوگاه حق در عین مظلومیت در برابر تردید و ترس و وحشت یزیدیان در عین پیروزی ظاهری. این روزها محسن حججی اسیر شهیدی که به دست گروه تروریستی داعش به شهادت رسید، به قهرمان سایت‌های اجتماعی و فضای مجازی تبدیل شده است. علاوه بر افکار عمومی کشورمان ، بسیاری از کاربران عرب‌زبان نیز در رابطه با تصاویر،اخبار، و فیلم‌های منتشر شده از این شهید بیکار ننشته و نظرات خود را به رشته تحریر در آورده اند.

آنچه در این مطلب به آن اشاره می‌کنیم ، تنها بخشی از کامنت های منتشر شده در سایت اجتماعی فیس‌بوک و توییتر است.

کاربری به نام جمال کعیب با اشاره به تشدید منتشر شده از اسارت شهید حججی می نویسد: کدام یک اسیر است و برای سر بریدن می رود؟ کسی که در جلوی تصویر ایستاده و قامت راست و چهره‌ای آرام و مطمئن دارد و دستانش از پشت بسته شده است؟ یا کسی که چاقوی وحشت در دست دارد و چهره وحشت زده اش در هم کشیده شده و نشانه های لرزش در اندامش مشخص است؟  کدامیک به سمت سربریدن پیش می‌روند؟ کسی که گردنش برافراشته و باز است ویا کسی که چهره ای خون آلود و خشمگین دارد؟ کسی که چشمانی آرام دارد یا کسی که چشمانی وحشت زده دارد ، گویا که در هنگام ذبح شدن با عزرائیل مواجه شده است؟

گفته می‌شود یک‌ داعشی گردن یک اسیر ایرانی را گوش تا گوش بریده است، اما من چیزی جز زیبایی در آن نمی‌بینم. انسان سر بریده ای را می‌بینم که جلاد خود را با چاقوی عزم و اراده ای که دارد، به قتل می رساند. من صدای منادی را می شنوم که ندا سر می دهد، ای اهل ثار الله ... محسن نزد شما آمده است.

کاربر دیگری با نام "سحر قدار" با اشاره به نقاشی حسین روح الامین در استقبال امام حسین ع از شهید محسن حججی می نویسد: سیدالشهدا (ع) منتظر رسیدن  شهید سربریده محسن حججی است.

عبدالرحمان جاسم نیز در تصویری که از این شهید منتشر کرده ، می نویسد: به سمت قدس در حرکت است. روح شکل وطن به خود می‌گیرد. هر اندازه که چاقو تیز باشد یا قاتل تشنه تر باشد، باز هم روح ما یک سلاح است. ما مقاومت می‌کنیم و همچنان مقاومت می‌کنیم.

جعفر صفی الدین می نویسد: این چاقوی جهالت و کینه و نفرت است که در برابر چشمان عشق و شجاعت قرار گرفته است. هیهات که چاقو نمی‌تواند صلابت چشم‌ها را خاموش کند. سلام بر سلاح چشمان تو ای فرزند سیدالشهدا.

محمد علی در این رابطه می‌نویسد: اینها پیکرهایی است که بوی عاشورا از آن می‌آید. شهید محسن حججی سربریده. سلام بر حسین و بر یاران حسین.

عماد الازیرجاوی می نویسد: همچنان کاروان کربلا در زمان ما حاضر است و خوش به حال کسی که به کاروان اباعبدالله الحسین علیه‌السلام ملحق شود. یزید زمان نیز حاضر است. شهید محسن حججی به اسارت در آمد، اما آنها بعد از عملیات مقدماتی آمریکا در مرزهای عراق و سوریه در حالی که این شهید را به اسارت گرفته بودند ، سر او را از بدنش جدا کردند.

کاربر دیگری که خود را العشق الیوسفی معرفی کرده می‌نویسد: شمر در چهره مدرن خود در کربلا حاضر شده و سر شهید محسن حججی از تن جدا شده است.

سید عماد الموسوی می نویسد: ولایت مدار، عاشق ، خادم ، مبارزه و سربریده. این خلاصه حکایت شبیه به حسین است. با وجود اختلاف در زمان، اما مسیر یکی است. شهید محسن حججی شهید جمهوری اسلامی ایران در مرزهای عراق و سوریه .

حسین زین الدین می‌نویسد: آنها عاشق سربریدن هستند و ما عاشق او (امام حسین علیه السلام ). اگر او نبود، ما عزت نداشتیم. چاقو شعار شما است. ما در کربلا نیز آن را دیده‌ایم ، اما اگر شمر گلوی ما را هم ببرد، ما ناله نمی کنیم. به خداوند قسم که با دست شجاعت خود شما را سرکوب خواهیم کرد. آمریکا به شما وعده پیروزی داده، اما کسی که به ما وعده پیروزی داده ، خداوند است.

مروان حجازی در کامنت خود به پیام شهید محسن حججی به یکی از دوستانش اشاره می‌کند که می‌نویسد: «مانده بی سر شدنم در ره زینب.»

کاربر دیگری با نام فوهرر به بیانات معروف امام حسین علیه‌السلام اشاره می کند که فرمودند: «ألا وَإنَّ الدَّعیَّ ابنَ الدَّعیِّ قَد رَکَّزَ بَینَ اثنَتینِ بَینَ السُلَّهِ وَالذِلَّةِ وَهَیهاتَ مِنّا الذِلَّةُ» این حرامزاده پسر حرامزاده مرا میان دو چیز مخیّر کرده است : میان شمشیر و تن دادن به خواری . و هیهات که ما تن به ذلّت و خواری دهیم.

حرف های گریه دارِ مادرِ شهید حججی

 بدون شک نیازی نیست که محسن حججی را معرفی کنیم. دیگر همه ایرانیان این شهید بی‌سر را می‌شناسند. وقتی پا به دیار این شهید (نجف‌آباد) می‌گذارید احساس استواری و صلابتش را بیشتر احساس می‌کنید. تمام شهر پر است از بنرها و عکس‌های شهید حججی. هر شب مسیر مرکز شهر تا خانه پدری‌اش را پیاده طی می‌کنم. مسیر خانه را می‌دانم اما از مغازه‌داری می‌پرسم «ببخشید خانه شهید حججی کجاست؟» با دست نشان می‌دهد مستقیم برو. تمام اهالی، کسبه و راننده تاکسی‌ها عکسش را بر درودیوار مغازه‌ها و ماشین‌ها چسبانده‌اند. راننده تاکسی می‌گوید: «خوشا به سعادت این پدر و مادر. فرزندشان سر سفره اباعبدا... نشسته است. کسی نمی‌داند کی و کجا و چگونه می‌میرد اما این نوع شهادت نصیب هر کسی نمی‌شود. خوش به سعادتش سرکوچه خیمه‌ای برپا کرده‌اند. مادر با خوشرویی پذیرای ما می‌شود. زنان دسته‌دسته به دیدنش می‌آیند، برخی عکس شهیدان خود را به همراه دارند. عکس‌ها را می‌گذارند کنار عکس شهید محسن حججی. مادر با تسلط کامل در میان جمع به سوالاتم جواب می‌دهد. هر چند لحظه یکبار به در نگاه می‌کند. او منتظر است شاید پیکر فرزندش را بیاورند. »

خیلی جوان به نظر می‌رسید. شهید فرزند چندم شماست و متولد چه سالی است؟
 محسن بیست‌ویک تیر 1370 به دنیا آمد، آن زمان من 25 سال داشتم. من پنج فرزند دارم و محسن فرزند سوم من است. 16 سالم بود که ازدواج کردم و زود هم بچه‌دار شدم. دو پسر و سه دختر دارم. محسن پسر دوم من است.

 چقدر بچه‌هایتان را تشویق می‌کردید که در راه اسلام و مبارزه با دشمن پیشرو باشند؟
ما خانواده‌ای مذهبی هستیم. عموهای شوهرم روحانی هستند. ما خیلی به مبارزه در راه اسلام اعتقاد داشتیم. محسن هم از بچگی خیلی به امام حسین(ع) علاقه داشت. در همه مجالس مذهبی او را با خود می‌بردم. شب‌های جمعه پدربزرگش مراسم داشت. همیشه در آن مجالس حضور داشتیم. زمانی که هفت سالش بود زیارت‌نامه عاشورا را یاد گرفته بود و از حفظ آن را می‌خواند. چون او را به مراسم مذهبی می‌بردم، علاقه زیادی به امام حسین(ع) و ائمه داشت. پدرش هم قبل از ازدواج ما و در دوره عقد همیشه جبهه بود. من هم همیشه بچه‌هایم را تشویق می‌کردم و برایشان از خاطرات جبهه رفتن پدرشان می‌گفتم. به آنها می‌گفتم پدرتان چند سال در جبهه‌های جنگ بود شما هم اگر جنگی پیش آمد می‌توانید بروید و من مانع‌تان نمی‌شوم.

 از حرف‌هایتان متوجه شدم که فرزندتان استعداد خوبی در یادگیری داشتند، در دوران مدرسه چقدر علاقه به درس داشت؟
 درسش خوب بود اما علاقه شدیدی به قرآن و درس دینی داشت. اغلب بچه‌های مدرسه‌شان صدای خوبی داشتند و در مراسم صبحگاه شرکت می‌کردند اما محسن همیشه جلوتر از همه اعلام آمادگی می‌کرد که قرآن و دعا را بخواند. کتاب خواندن را خیلی دوست داشت مخصوصا به کتاب‌های مذهبی علاقه شدیدی داشت. زمانی که هشت سالش بود به کانون مقداد می‌رفت. آنجا گروه سرود تشکیل دادند و قرآن می‌خواندند و فعالیت‌های هنری و مذهبی زیادی انجام می‌دادند.

 نجف‌آباد شهری مذهبی است و از دوره جنگ تحمیلی تاکنون شهدای زیادی از این شهر نام‌شان به یادگار مانده است. سردار احمد کاظمی، شهیدان حجتی و... حتما فرزند شما در مقطع‌های مختلف تحت‌تاثیر این افراد بوده است، مخصوصا در دوه نوجوانی‌اش که دیگر خبری از جنگ نبود.

بله، علاوه‌بر خانواده‌اش، محیطی که در آن زندگی می‌کرد هم بر روحیاتش تاثیر داشت. او عاشق سردار قاسم سلیمانی بود. حتی تا روز آخر که داشت می‌رفت باز تکرار می‌کرد که من چه زمانی می‌توانم سردار را ببینم. بعد ازخدمت سربازی اشتیاقش برای حضور داوطلبانه در سپاه بیشتر شد و رفت ثبت‌نام کرد و قبولش کردند. البته شرایطش را داشت و با توجه به این مساله همان روز اول در سپاه پذیرفته شد. جزء افراد لشکر هشت زرهی شد. بچه‌های زیادی از این لشکر تاکنون  شهید شده‌اند. بچه من دهمین شهید این لشکر است.
 
 البته من شنیده‌ام پسر شما قبل از اینکه به این لشکر بپیوندد در موسسات فرهنگی زیادی فعالیت داشته و همیشه دوستان و نزدیکانش را به کتاب‌خوانی دعوت می‌کرد؟
 بله، مخصوصا در موسسه شهید کاظمی خیلی حضور فعالی داشت. با دوستانش  کتاب‌های قدیمی‌تر، کتاب شهر را تحویل می‌گرفتند و می‌فروختند و پولش را برای مناطق محروم می‌فرستادند. از این دست فعالیت‌ زیاد انجام می‌داد. محسن هیچ وقت برای کمک به مردم محروم چیزی دریغ نداشت بلکه برایشان بی‌تابی هم می‌کرد.

خانواده‌ها در نجف‌آباد بسیار قانونمند به ازدواج سنتی هستند. زمانی که پسرتان در آستانه ازدواج بود شما به‌عنوان مادرش در انتخاب همسر چه قدر نقش داشتید؟
 در کتاب شهر نمایشگاهی راه‌اندخته بودند تا کتاب‌ها را برای کمک به مردم مناطق محروم بفروشند. همانجا با همسرش که او هم در همین راه فعالیت می‌کرد آشنا می‌شود. یک روز به من گفت باید بروی خواستگاری. من هم چون می‌دانستم محسن کسی را انتخاب می‌کند که با خودش هم‌فکر و هم‌عقیده است، حرفش را گوش کردم و برایش به خواستگاری رفتم.

10 روز است که من در این شهر هستم و در این 10 روز چهار  شهید مدافع حرم آورده‌اند پس می‌توانیم نتیجه بگیریم کسی که به سوریه می‌رود تصمیم خودش را برای شهادت در راه حق گرفته است. وقتی پسرتان می‌خواست به سوریه برود شما چه حال و هوایی داشتید؟

سری اول که یک سال پیش رفت، به من نگفت. من هم موافق نبودم. سری آخر که می‌خواست برود ما را برد مشهد، آنجا از ما رضایت گرفت وگفت مامان دعا کن من بروم سوریه شهید شوم.

دعا کن یک‌بار دیگر قسمت شود و من بروم و شهید شوم. نمی‌دانم چرا شهادت نصیبم نمی‌شود، نارنجک بغلم می‌افتد منفجر نمی‌شود، گلوله از بیخ گوشم رد می‌شود ولی به من نمی‌خورد. مامان برایم دعا کن.

دو ماه قبل از رفتنش که ماه مبارک رمضان هم بود برای من و پدرش بلیت گرفت و ما را برای 10 روز به مشهد برد. تمام این 10 روز زیارت‌نامه عاشورا و نماز می‌خواند و در حرم بود. فقط سحر و افطار می‌دیدمش. روزهای آخر دیگ سحر و افطار هم نمی‌آمد، درحرم می‌ماند. آن شب که رضایت می‌خواست بیست‌ویکم ماه رمضان و شب احیا بود. من هم دیدم خیلی بی‌تاب است که برود، گفتم به خاطر اینکه این راه را انتخاب کرده‌ای و این راه را دوست داری رضایت می‌دهم بروی.

یعنی از سال 95 به سوریه می‌رفت؟
 سال 95 به مدت 45 روز رفت و بعد آمد. بعدش تا یک سال دیگر نرفت. در همین یک سالی که این جا بود حال و هوای دیگری داشت. اصلا در حال خودش نبود. اگر چیزی از او می‌پرسیدی جوابت را می‌داد اما گویا حواسش اینجا نبود. فقط فکر رفتن بود و می‌گفت مامان دعا کن من یکبار دیگر بروم. من هم مخالفت می‌کردم. اما وقتی دیدم علاقه دارد و واقعا می‌خواهد به خاطر حضرت زینب(س) و دفاع از حرم ایشان برود حرفی نمی‌زدم. می‌گفت اگر ما نرویم ما هم می‌شویم مثل این کشورها و اگر نرویم ما هم امنیت نداریم، من هم رضایت دادم و گفتم برو، سپردمت به حضرت زینب(س).
خبر شهادت پسرتان را چه زمانی شنیدید؟
 12 روز پیش، سه‌شنبه بود. خانمش رفته بود بانک دیده بود عکس اسارتش را در گوشی‌ها پخش کردند و بعدش به ما هم خبر دادند.

بعد از دیدن این عکس چه اتفاقی افتاد؟
خانواده خیلی بی‌قرار بود. خیلی گریه کردیم اما دستمان به جایی بند نبود. رفتم سر خاک شهدای گمنام و به آنها گفتم حالا که بچه من اسیر شده است دیگر راضی‌ام شهید شود، نمی‌خواهم دست این داعشی‌ها بماند. همانجا سر قبر شهدای گمنام بودیم که در گوشی‌های بچه‌ها پیام آمد که شهید شده است. بعد از شهادتش هم خیلی منتظر شدم تا پیکرش را بیاورند و تشییع کنیم. یک قبری باشد که کنارش بنشینم اما متاسفانه تا حالا پیدایش نکرده‌ایم.

 مراسم و دیدارهایی که مسئولان و مقامات با شما دارند چقدر توانسته تسلی خاطرتان باشد؟
 خیلی با ما ابراز همدردی می‌کنند. خیلی از آنها ممنون هستیم که احترام می‌گذارند. قرار است دانشگاه آزاد اسلامی نجف‌آباد، چند کوچه و یک مسجد را به نام محسن کنند.  

 چه آرزویی را برای علی فرزند یک‌سال‌وچهار ماهه شهید و همسرش دارید؟
ان‌شاءا... به سلامتی بزرگ شود و راه پدرش را ادامه دهد و در این راه قدم بگذارد. برای خانمش آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم بتواند بچه‌اش را طوری تربیت کند که مثل محسن من در راه امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) قدم بردارد.

 خبر جدیدی از شهید ندارید؟
نه. دیشب دوباره رفتم سر مزار شهدای گمنام 40 تا سوره برایش خواندیم تا پیکرش را برایم بیاورند ولی اگر خودش این‌طور خواسته راضی‌ام به رضای خدا. خیلی دلم می‌خواست پیکرش را بیاورند تا جایی داشته باشم که بتوانم کنار فرزندم بنشینم. آرزو دارم که پیکرش را برایم بیاورند و خدا با ائمه اطهار مشهورش کند تا در آن دنیا شفاعت ما را هم بکند.

توصیه و سفارشش برای خواهرها و برادرش چه بود؟
 به خواهرهایش گفت صبور باشید و برای مادر مانند حضرت زینب(س) باشید. به برادرش هم گفت وقتی من نیستم جای من را پر کن و در راه اسلام قدم بگذار.

 می‌دانم خاطرات زیادی با فرزندان‌تان دارید اما می‌خواهم خاطره‌ای  را که خودتان هم دوستش دارید برایم تعریف کنید.
محسن قبل از ازدواجش نذر کرده بود 40 شب جمعه به جمکران برود. بچه‌ام می‌رفت قم و از قم پیاده می‌رفت جمکران. وقتی به او گفتم خسته می‌شوی این همه راه را پیاده می‌روی، گفت که من برای امام زمان(عج) می‌روم. برای همین خسته نمی‌شوم. این خاطره همیشه در ذهنم است که این بچه به عشق امام حسین(ع) و امام زمان(عج) چه کارهایی می‌کرد. همیشه می‌گفت من می‌خواهم در راه رهبرم سرم را هدیه کنم و همان هم شد.

نتیجه تصویری برای شهید محسن حججی
 آیا فرزند شهیدتان قبل از شهادت دیداری با رهبر معظم انقلاب هم داشت؟
بله. در دوره نوجوانی زمانی که دبیرستانی بود از طرف موسسه شهید کاظمی به دیدار رهبر رفت. خودم هم خیلی دوست دارم از نزدیک رهبر را ببینم و بگویم من هم بچه‌ام را فدای رهبر و حضرت زینب(س) کردم.
نتیجه تصویری برای شهید محسن حججی
 آیا شما فیلم نحوه شهادت محسن را دیده‌اید؟
 خیلی کم، نگذاشتند من همه فیلم را تماشا کنم. دوست دارم فیلمی یا کتابی از نحوه شهادتش بسازند یا بنویسند تا من بتوانم یک دل سیر برای نحوه شهادت محسن گریه کنم. گفتند شهر کتاب یک کتابچه در موردش چاپ می‌کند.

چند نکته از سبک زندگی شهید حججی

«هوالمعز». مطلب را با این اسم جلاله پروردگار شروع می‌کنم که عزت‌دهنده واقعی اوست: «همانا عزت به تمامی از آن خداست.» (سوره نساء، 139) ذلت و عزت دست خداست و گاهی تلاش بندگان جهت عزیزشدن نتیجه‌ای عکس می‌دهد. درست مثل همان تروریستی که با خنجری بر دست، محسن حججی را از پشت سر گرفته و با چشمانی پر از ترس، می‌خواهد نقش فاتحان را بازی کند. اما آنچه تمام معادلات این عکس را عوض می‌کند، چشمان آرام و چهره محکم و باصلابت محسن است. در چشمان شهید حججی لشکری فاتح نهفته است که هر لحظه ندای پیروزی سر می‌دهد. محسن در کوتاه‌ترین زمان ممکن ره صدساله می‌رود؛ اسطوره می‌شود و قهرمان یک ملت لقب می‌گیرد. آن وعده الهی برای عزیز کردن بنده‌ها به ثمر می‌نشیند و محسن حججی 25 ساله عزیز مردم ایران می‌شود. حالا کمتر کسی پیدا می‌شود که محسن، شرح رشادت و مظلومیتش را نشنیده و به وجود چنین بزرگمردی افتخار نکرده باشد. محسن با آن نگاه معصومانه خالی از ترس و کینه، مرزهای شجاعت و جسارت را جابه‌جا کرد و این پیام را به تمام جهان صادر کرد که با خدا باش و پادشاهی کن. هرکه می‌خواهد عزیز شود باید خدایی باشد. شهید محسن حججی هم خدایی زندگی کرد و دست آخر خدا دست‌هایش را گرفت تا به همه بگوید اینگونه هوای بنده‌های خوبش را دارد. «جوان» در ادامه به نکاتی اساسی از سبک زندگی شهید حججی می‌پردازد و راهی که ایشان پیموده تا به اینجا رسیده را مرور می‌کند. مسیری که دستاوردهایش برای او و خانواده‌اش سربلندی، افتخار و غروری خدایی است.

 یاری شفیق به نام کتاب
کتاب‌ها همواره انسان‌ساز بوده‌اند. انسان‌های بزرگ اندیشه‌های نابشان را از دل مطالب کتاب‌ها گرفته و در زندگی‌شان به کار بسته‌اند. پدر شهید مقتل امام حسین(ع) را اولین کتاب غیردرسی‌ای که پسرش خواند، معرفی می‌کند و می‌گوید: «وارد این راه شد و تمام مسیری که طی کرد در رابطه با این مقتل و راه امام حسین(ع) بود و بودن در این مسیر به مراتب باعث رشد محسن شد.»
حضور در مؤسسه شهید کاظمی‌ نیز تأثیر بسیار زیادی در رشد فکری شهید حججی داشت. پدر شهید، محمدرضا حججی شرح ورود پسرش به این مؤسسه را این‌چنین بیان می‌کند: «محسن زمانی که می‌خواست از دبستان به مقطع راهنمایی برود وارد مؤسسه شهید کاظمی‌ شد. در مؤسسه به همراه چند تن از دوستانش کارهای فرهنگی و تبلیغاتی انجام می‌دادند. کتاب چاپ می‌کردند و در مناسبت‌ها و مراسم‌های مختلف مثل نمازجمعه و پارک‌ها نمایشگاه کتاب می‌زدند.»
حمید خلیلی مدیر مؤسسه سردار شهید حاج‌احمد کاظمی‌ که سال‌های متمادی با شهید مدافع حرم «محسن حججی» ارتباط داشت بهترین شخص برای توصیف علاقه شهید حججی به کتاب است. او از سال 85 وارد این مؤسسه شد و با عشقی وصف‌نشدنی کارش را شروع کرد.
مدیر مؤسسه شهید کاظمی‌ علاقه شهید حججی به ترویج فرهنگ کتابخوانی را اینگونه بیان می‌کند: «علاقه و اهتمام او تا آنجا بود که اولین هدیه‌ای که به همسرش داد کتاب بود و هرگاه به مهمانی می‌رفت به دوستان و اقوام کتاب معرفی می‌کرد و به آنها کتاب هدیه می‌داد. به همسرش ماهانه یک کتاب هدیه می‌داد و برای ترغیب او به خواندن کتاب از آنچه که از آن کتاب خوانده بود امتحان می‌گرفت و به او هدیه‌ای دیگر می‌داد. حتی در مراسم عقدش هم چند کتاب مانند کتاب سلام بر ابراهیم و چند کتاب دیگر به همسرش هدیه داده بود.»


نتیجه تصویری برای شهید محسن حججی

 درخواست مجوز شهادت از امام رضا(ع) شهید حججی در دست نوشته‌هایش خطاب به امام رضا(ع) می‌نویسد: «آقاجان دوست دارم همانند علی‌اکبر(ع) در جوانی شهد شیرین شهادت را بنوشم و جان ناقابلم را فدای شما اهل بیت کنم. فقط یک خواسته شخصی دیگر دارم. مولای من، بر من منت بگذار، جواز شهادتم را امضا کن.»
دوستان شهید حججی اینگونه از او یاد می‌کنند که همواره در حال خواندن قرآن بود و هیچ‌گاه نماز اول وقتش ترک نمی‌شد و چون آداب و قرائت را به درستی بلد بود پیش‌نماز می‌شد. شهید حججی در تمام کارهایش با خدا معامله می‌کرد و ایمان قوی‌اش هنگام اسارت دلیل آن آرامش بود.
یکی از همرزمان شهید حججی مقید بودن را یکی از ویژگی‌های شهید می‌داند و بیان می‌کند: «یکی از ویژگی‌های محسن که او را از دیگران متمایز می‌کرد، مقید بودنش بود؛ این قضیه بارها به من ثابت شد. به طور مثال گاهی اوقات مجبور بودیم در خانه‌های مردم سوریه بمانیم یا از آنها به عنوان سنگر استفاده کنیم. هنگام نماز که می‌شد شهید حججی از ساختمان بیرون می‌رفت یا در حیاط به اقامه نمازش می‌پرداخت تا مبادا نمازش شبهه‌ای داشته باشد. در بحث حرام و حلال و رعایت شرعیات نیز بسیار انسان مقیدی بود.»
محسن خیلی علاقه‌مند به حضرت زینب (س) و اباعبدالله الحسین (ع) بود و برای سوریه رفتن نیز سر از پا نمی‌شناخت. شخصی مانند محسن، تربیت یافته مادری دلسوز و ثمره شیر پاکی است که در کودکی پی ‌وجودش با آن رشد یافته است. همچنین وصیتنامه شهید نشان‌دهنده ایمان، معنویت، بصیرت و اخلاص شهید است. لحنی که مختص عرفا و وارستگانی است که به کمال رسیده‌اند. حتی محسن با لباس شخصی به سوریه رفت. همسرش تعریف می‌کند که شب رفتن خودم برایش اتیکت «جؤن خادم المهدی» را به لباسش زدم چرا که با لباس بیت‌المال نرفت تا یک نفر دیگر از آن لباس استفاده کند.

نتیجه تصویری برای شهید محسن حججی

 خدمت‌رسانی در اردوهای جهادی
یکی از بیشترین تصاویر و فیلم‌هایی که پس از شهادت از شهید حججی در فضای مجازی منتشر شد مربوط به حضور ایشان در اردوهای جهادی است. شهید خیلی کم درباره کارهایش در اردوهای جهادی صحبت می‌کرد و حالا با انتشار فیلم‌ها نزدیکان شهید متوجه فعالیت‌های جهادی شهید حججی شده‌اند. پدر شهید درباره حضور محسن در اردوهای جهادی می‌گوید که او دور افتاده‌ترین مناطقی که حتی با ماشین امکان رفتن به آنها نبود را برای رفتن انتخاب می‌کرد. به دل محروم‌ترین مناطق می‌رفت و مسجد و حمام می‌ساخت و به گفته پدرش در کنارش کارهای فرهنگی و تبلیغاتی می‌کرد. شرکت در این اردوها خیلی در روحیه محسن مؤثر بود. خودش می‌گفت: «آسمان فرصت پرواز بلندی است، قصه این است چه اندازه کبوتر باشی.» روی بحث خدمت‌رسانی در این اردوها تأکید ویژه‌ای داشت و معتقد بود جای برای کار زیاد است. شهید حججی در یکی از اردوها در جمله‌ای تاریخی می‌گوید: «ما اینجا از شهر دوریم ولی به خدا نزدیکیم، اگر در شهر خودمان خدایمان را داشته باشیم بیشترین جهاد را کرده‌ایم.»

نتیجه تصویری برای شهید محسن حججی

 ارادت ویژه به شهید کاظمی‌
عشق و علاقه محسن حججی به شهدا به ویژه سردار بزرگ زادگاهش، شهید احمد کاظمی‌ بر کسی پوشیده نیست. زندگی‌اش را مدیون حاج‌احمد می‌داند. هم محسن و هم همسرش هر دو خود را آزادشده دست شهید کاظمی‌ می‌دانستند. هر دو وقتی وارد مؤسسه می‌شوند و با شهید کاظمی‌ آشنایی پیدا می‌کنند، مرید ایشان می‌شوند و با هم ازدواج می‌کنند.
مدیر مؤسسه شهید کاظمی‌ این علاقه و ارادت را چنین روایت می‌کند: «درون مؤسسه است که به واسطه شهید کاظمی‌ و بیشتر با شرکت در اردوهای جهادی، مسیرش را انتخاب می‌کند؛ یعنی آنجاست که شهید کاظمی‌ دستش را می‌گیرد و شهید حججی به ایشان وصل می‌شود. » شهید حججی در کار برق ساختمان بود و در حوزه کتاب هم کار می‌کرد ولی می‌گفت: «مسیری که حاج‌احمد (کاظمی‌) برای من مشخص کرده، در کار برق و اینها محقق نمی‌شود. من باید جایی بروم که مسیرم به شهادت نزدیک‌تر باشد.»
جهانگیری درباره علاقه محسن به حاج‌احمد می‌گوید: «بعد از آن اردوی راهیان نور، ارتباط با شهید کاظمی‌ برایش شکل گرفت. مثلاً نصف شب بر سر مزار شهید کاظمی‌ می‌رفت و فاتحه می‌خواند، یاد حاج‌احمد بود و به حرف‌هایش گوش می‌داد. وقتی کسی روزانه به حرف شهید گوش می‌دهد و به آن عمل می‌کند، منش او هم به آن سمت می‌رود. آن وقت، هنگامی‌ که می‌بیند حاج‌احمد می‌گوید: «اگر می‌خواهید شهید شوید، باید مثل شهدا باشید؛ باید شهید زنده باشید، باید مثل شهدا کار کنید»، روی مسیر او تأثیر می‌گذارد.» محسن به مسیری رفت که حاج‌احمد، پیش از تولد شهید حججی در آن گام نهاده بود. حاج‌احمد و محسن به دو نسل متفاوت با آرمان‌هایی یکسان تعلق دارند. امروز شهید کاظمی‌ الگوی جوانان هم‌سن و سال محسن است و آنها با تأسی از ویژگی‌های رفتار و اخلاقیاش، مسیر زندگی‌شان را انتخاب می‌کنند و قطعاً
 فردا محسن الگویی برای نسل‌های آینده خواهد بود. شهید حججی امتداد راه حاج‌احمد بود و معلوم نیست فردا چه انسان‌هایی امتداد راه محسن باشند؟
 دستبوسی پدر و مادر
یکی از فیلم‌های ماندگار و تأثیربرانگیز مربوط به خداحافظی شهید حججی از خانواده‌اش است. او در تواضع و خشوع تمام، جلوی پای پدر و مادرش خم می‌شود تا قبل از رفتن پایشان را ببوسد. اشک‌های مادر اجازه صحبت نمی‌دهد و محسن در همین حین می‌گوید نذر کرده بودم اگر قسمت شد به سوریه اعزام شوم دست و پای مادرم را ببوسم.
شهید حججی یک بار دیگر به سوریه اعزام شده بود. در آن اعزام از همسرش خواهش می‌کند به کسی نگوید باردار است تا راحت به سوریه برود چون اگر متوجه این موضوع شوند ممکن است اجازه رفتن به محسن ندهند. شهید پس از بازگشت به همسرش می‌گوید در این سفر فهمیدم تا پدر و مادرم راضی نباشند من به آرزویم نمی‌رسم. محسن برای راضی کردن پدر و مادر آنها را به زیارت امام رضا(ع) می‌برد. پدر شهید ماجرای این سفر را چنین شرح می‌برد: «ما را به مشهد برده بود تا ضامن و شفیعش شویم. شب قبلش هم به مادرش گفته بود تو را به خدا اجازه رفتن به من بده.» مادر شهید درباره اجازه دادن به پسرش می‌گوید: «به من می‌گفت مامان رضایت بده من شهید بشوم و پیش حضرت زینب روسفید شوم؛ من هم گفتم باشد حرفی ندارم. من تو را به حضرت زینب می‌سپارم. گفت مامان نذر کرده‌ام اگر قسمتم شد سوریه بروم پای مامان و بابایم را ببوسم. من هم نمی‌گذاشتم و گفت نذر کرده‌ام و بگذارید این کار را بکنم.»
همان آخرین دیدار محسن با خانواده‌اش می‌شود. دیدار بعدی‌شان می‌افتد به قیامت. خلیلی مدیر مؤسسه شهید کاظمی‌ درباره نظر محسن نسبت به رضایت پدر و مادرش بیان می‌کند: «روز آخری که آمد پیش من، گفت: «حاجی، چرا من نمی‌توانم بروم؟ چرا کارم جور نمی‌شود که بروم؟»  گفتم: «محسن، یک جای کارِت گیر دارد؛ مثل مایی. برو آن گیر را درست کن.» با تعجب گفت: «من فهمیدم کجای کار گیر دارد: مادرم راضی نیست!» من هم می‌دانستم که نمی‌رود پیش مادرش تا رضایت بگیرد؛ گفتم: «پس برو رضایتش را به دست بیاور.» احساس هم کردم که نمی‌رود ولی با مادرش که صحبت کردیم، می‌گوید که رفته آنجا، به دست و پای مادر افتاده و گریه شدید کرده که از گریه‌اش پاهای ایشان خیس می‌شده است. به مادر التماس کرده است: «اجازه بده من بروم.» مادرش هم می‌گوید: «برو؛ ولی شهید نشو» که محسن در جواب گفته است: «نه، من می‌روم؛ ولی عزیز می‌شوم مادر.»
محسن رفت و عزیز میلیون‌ها انسان شد. از شهید حججی پیکری برنگشت تا پدر و مادرش هر لحظه به دنبال نشانی از پسرشان باشند. آنها هر روز سری به گلستان شهدای نجف‌آباد می‌زنند و با دیدن مزار شهدای شهر، عزیزشان را جست‌وجو می‌کنند.
منبع: روزنامه جوان

پیام همسر شهیدحججی برای شهدای جهادی

همسر شهید محسن حججی برای دو جوانی که اخیرا در اردوی جهادی به شهادت رسیدند، پیامی داد که متنش چنین است:

یک سوال؟ماه ذی الحجه است یا محرم؟ بچه هیئتی ها، بچه مذهبی ها، بچه ولایتی ها، بچه های جهادگر کجا می روند؟ اصلا زود نیست که می روند؟ چقدر زرنگ هستند!رفتند که شب عاشورا امام شان تنها نماند و پیش اربابشان باشند.


نتیجه تصویری برای شهید محسن حججی

حججی ها، شیرازی ها،حسینی ها وامینی ها خوب می‌دانستند که اگر شهید نشوند می میرند.زرنگ بودند خوب معامله ای کردند.
شهادت هنر است، مزد جهاد است.فرقی هم نمی‌کند در شام باشی یا در عراق.در غربت باشی یا در وطن.با لب تشنه باشی یا سیراب.اسیر هم شده باشی یا نه؟ هر چه که هست شهادت یک لحظه نیست.یک سیر است، یک مسیر است.ابتدای این مسیر هم اخلاص و فداکاری است.چه در شهر باشی چه روستا.شاید هم در کشوری دیگر.
حججی ها، شیرازی ها، حسینی ها ....رفتید که روستاها را بسازید اما...خودتان ساخته شدید آن هم در اردوهای جهادی.مشکلات را با جان و دل خریدید و خوب مزدتان را هم  گرفتید.
سه شنبه های مهدوی ، در گرمای تابستان به سر چهارراه ها رفتید و با شربت، گل و یک لبخند از مردم پذیرایی کردید.همین نام مهدوی هم شما را به اینجا رساند.
خوشا بسعادتتان،نامه اعمالتان را که با خون بدن تان پنج شنبه به دست امام زمان رساندند لبخند مولا نصیب تان شد. شب جمعه هم که مهمان ارباب تان بودید.به به، چه بزم و شوری در کنار خاندان رسول الله(ص).

نتیجه تصویری برای شهید محسن حججی


بهاره جان‌چند کلامی هم با تو سخن بگویم؛ دختر هستی و بابایی...مثل رقیه، بابایت را دیگر نمی‌بینی ....مثل رقیه،پدرت شهید شد...مثل رقیه،اما ، بهاره جان اینجا نمیگذارند تو تشنه بمانی.کسی هم تو را اذیت نمی کند کتکت نمی زنند.با احترام عکس پدرت را روی دست میگیرند.اگر بهانه بگیری و دلتنگ شوی مزار پدرت هست.سنگ نیست، نیزه نیست، خرابه نیست، طبق نیست.
سهم دیگران از نگاه به تو حسرت است و آه که خودشان جامانده اند؛بابا کنارت هست، همیشه هم هست.حضورش را حس می‌کنی.اصلا خدا را هم احساس می‌کنی. بهترین هدیه را هم پدرت به تو داده است،با تمام هنرش.عزت، سربلندی و افتخار.شهادت هنر است و پدرت هم به فرمان آتش به اختیار رهبرمان رفت. رفت تا تو و مادر و خانواده سربلند بشود؛مبارکت باشد.
تو هم سربلند کن، هم پدرت را، هم اسلام و هم ایران را.