پسرم از بچگی شجاع و ساده و خوشاخلاق بود. دست خیر هم داشت. تمام دوستان و همسایهها و همکارانش از او راضی بودند و از اخلاق خوب مصطفی تعریف میکردند. مصطفی بسیار دلسوز و باغیرت بود. نمیتوانست نسبت به وقایع پیرامونش بیتفاوت باشد. همین غیرتش هم او را برای دفاع از حرم به سوریه کشاند
یک روز گفت مادرجان من را وقتی کوچک بودم به کربلا بردی حالا باید بروم تا همه حماسه عاشورا را با تمام وجود درک کنم. من گفتم باشد، اما متوجه منظورش نشدم. به من میگفت مادر هیچ گاه غصه دنیا را نخور، پول و مال این دنیا به درد هیچ کس نخورده و نخواهد خورد. خودش اصلاً دلبسته مال دنیا نبود. وقتی در کارهای خانه کمکم میکرد و چای میریخت و کنارم مینشست میگفت: مادر دلت را از من سرد کن و وابسته من نشو. میگفتم این چه حرفهایی است که میزنی.