پسرم از بچگی شجاع و ساده و خوشاخلاق بود. دست خیر هم داشت. تمام دوستان و همسایهها و همکارانش از او راضی بودند و از اخلاق خوب مصطفی تعریف میکردند. مصطفی بسیار دلسوز و باغیرت بود. نمیتوانست نسبت به وقایع پیرامونش بیتفاوت باشد. همین غیرتش هم او را برای دفاع از حرم به سوریه کشاند
یک روز گفت مادرجان من را وقتی کوچک بودم به کربلا بردی حالا باید بروم تا همه حماسه عاشورا را با تمام وجود درک کنم. من گفتم باشد، اما متوجه منظورش نشدم. به من میگفت مادر هیچ گاه غصه دنیا را نخور، پول و مال این دنیا به درد هیچ کس نخورده و نخواهد خورد. خودش اصلاً دلبسته مال دنیا نبود. وقتی در کارهای خانه کمکم میکرد و چای میریخت و کنارم مینشست میگفت: مادر دلت را از من سرد کن و وابسته من نشو. میگفتم این چه حرفهایی است که میزنی.
شهدای مدافع حرم خیلی از شهدای دفاع مقدس مظلوم ترند و خانواده هایشان مظلومتر - این شهدا علیرغم اینکه می دیدند که بعد از جنگ برخی از لیبرالها بر جایگاههای حکومتی ساکن شده اند و با چشم باز برای دفاع از اسلام و پرچم اصلی که به دست نائب امام زمان امام خامنه ای است و برای دفاع از ناموس مسلمانان در آنسوی مرزها به مبارزه با دشمنان اسلام رفتند و غریبانه شهید شدند و خانواده هایشان هم گاهی از زخم زبان برخی بی بصیرتها در کشور خودمان در امام نیستند
در این میان شهدای افغانستانی مظلومترند چرا که در کشور ما غریب هستند و این وظیفه من و شمای بچه شیعه را نسبت به آنها دوچندان می کند
همسر شهید مصطفی صدرزاده از شهدای مدافع حرم ایرانی در این خصوص گفت: من به عنوان همسر شهید مدافع حرم از مسئولان بنیاد شهید انتظار دارم که فقط نسبت به خانواده شهدای ایرانی ابراز محبت نکنند و جویای احوال خانواده های شهدای مدافع حرم افغان هم باشند؛ چون این خانواده ها خیلی مظلوم و غریبند و به دلجویی مسئولان ایرانی نیاز دارند؛ این خانواده ها قطعا مشکل مالی و اقامتی در ایران دارند و با همه این مشکلات دست به گریبان هستند و نباید رها شوند.
در ادامه به گفتگویی که در سایت دفاع پرس با مادر شهید مصطفی خادمی انجام شده را باز نشر می دهیم البته با یک جابجایی در سوالات
از خصوصیات شهید بفرمایید و چه شد به فکر دفاع از حرم حضرت زینب افتادند؟
پسرم از بچگی شجاع و ساده و خوشاخلاق بود. دست خیر هم داشت. تمام دوستان و همسایهها و همکارانش از او راضی بودند و از اخلاق خوب مصطفی تعریف میکردند. مصطفی بسیار دلسوز و باغیرت بود. نمیتوانست نسبت به وقایع پیرامونش بیتفاوت باشد. همین غیرتش هم او را برای دفاع از حرم به سوریه کشاند. پسرم اوایل شروع بحث جبهه مقاومت اسلامی آرام و سربه زیر داشت کارش را میکرد. موضوع تعدی تروریستها به حرم اهل بیت که جدیتر شد، تصمیم به رفتن گرفت. موضوع رفتنش را خیلی مطرح میکرد اما من مخالفت میکردم و میگفتم تو هنوز کوچک هستی، اجازه بده تا مدتی از جنگ سوریه بگذرد، بعد برو. او اصرار کرد و نهایتاً هم رفت.
آقا مصطفی چطور با وجود نابینایی یک چشم توانست رزمنده مدافع حرم شود؟
چشم
چپ مصطفی مادرزادی کمبینا و میتوانم بگویم نابینا بود. برای همین اصلاً
فکرش را هم نمیکردم با این شرایط بخواهد اعزام شود. مسئولان هم اجازه
نمیدادند پسرم به جبهه برود اما مصطفی گفته بود وضعیت یک چشمم که نمیبیند
کار خدا است. چشم دیگرم که سالم است و آن هم فدای حضرت زینب(س). مسئولان
باز مخالفت میکنند و پسرم میگوید: خانم من را طلبیده و شما اجازه
نمیدهید. پس آن دنیا جواب حضرت زینب(س) را خودتان بدهید. با اصرارهای
مصطفی نهایتاً اجازه میدهند که به جهاد برود. وقتی پسرم رفت متوجه شدیم که
مدتهاست این تصمیم را گرفته است. من اوایلی که او رفت خیلی ناراحت بودم.
مخصوصاً وقتی که خبر شهادتش را به ما دادند اما بعدها که به شهادتش فکر
کردم دیدم او بهترین راه برای رسیدن به خدا انتخاب کرده بود.
قاعدتاً برای شما خیلی سخت بود که اجازه رفتن به تهتغاری خانهتان بدهید.
بله اما فکر نمیکنم انگیزه مصطفای من برای رفتن برای پول بود. مگر چقدر حقوق میدهند. حقوق مصطفایم یک میلیون و 250 هزار تومان بود. این مبلغ به نظر خود شما ارزش دادن جان را دارد؟ نه آنها رفتند برای دل خودشان، برای روسفیدی پیش حضرت زینب(س). ما که این همه حسین حسین میکنیم نهایت چه میشود. این حرف زدنها باید عملی شود. اینها راهی را انتخاب کردهاند که صراط منیر بود. راهی که به تعالی میرسید. خود حضرت زینب اینها را گلچین میکند که مدافع حرم شوند. شهادتش برای من و خانوادهام سخت و دردناک بود اما وقتی به راهی که رفته فکر میکنم آرام میشوم.