زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

حواسمان به پدر و مادر و زندگی مان باشد

 

 

مـادرانـمان و لـرزش دســت های پـدرانمان باشد

 

حــواسمان بـه تَـر شـدن هـای گـاه و بـیگاهِ

 

چـشم هایِ کـم ســو و دلتـنگیِ شان بـاشد!

 

حـواسمان باشـد که آنها خیلــی زود پیر میشوند!

 

حــواسمان باشـد خیــلی زودتر از آنچه

 

فــکرش را میکنیم  از کنــارمان می روند...

 

حواسمان باشد که آنها تمامِ عمر حواسشان به ما بوده


به آرام قد کشیدنمان بوده ، به نیازها ونازهایمان بوده

 

آنــها یک روز آنــقدر پــیر میشوند که

 

حتـی اسمهایــمان را هم فراموش میکنند

 

حـواسمان به گرانـترین و بی همتاترین عشقهایِ زندگیمان باشه

فـاصله حـرف تا عـمل...

بـعـضی هـا


در زبــان


دَم از خــدا مـی زنــند


و بــعضـی هــم


در عــمـل

شب اول قبر به روایت یک دختر

هنگامی که جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام کنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا کنند، ممکن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاک انباشته نکنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

به گزارش مشرق، آتی نوشت: علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل کردند که: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:
در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما، مادر یکی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت کرد.
این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏کرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع کنندگان تا کنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله کرد که همه حاضران به گریه افتادند.
هنگامی که جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام کنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا کنند، ممکن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاک انباشته نکنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.
دختر در شب اول قبر، کنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.
پرسیدند چرا این طور شده‏ای؟
در پاسخ گفت: شب کنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد که پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.
تا این که پرسیدند: امام تو کیست؟
آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»
در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏کشید.
من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع که می‏بینید که همه موهای سرم سفید شده در آمدم.
مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏کرد و آن شخصی که همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا کرد.

تبیان
علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی، معادشناسی، ج ۳، ص ۱۱۰.

از نظر منطق قرآن چرا شیطان با اینهمه شناساییها، از کافران محسوب گشته است؟

تنها تسلیم فکر و ادراک، براى اینکه موجودى مؤمن شناخته شود کافى نیست، چیز دیگر لازم است!


خداى متعال مى ‏فرماید:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ «بقره 208».

 «اى کسانى که ایمان آورده ‏اید، در قلعه سلم داخل شوید و گامهاى شیطان را پیروى نکنید.»

یعنى روحتان با عقلتان جنگ نکند، احساساتتان با ادراکاتتان ستیز ننماید.


داستان شیطان که در قرآن کریم آمده است نمونه ‏اى از کفر قلب و تسلیم عقل است. شیطان خدا را مى ‏شناخت«اعراف 12»، به روز رستاخیز نیز اعتقاد داشت«اعراف 14»، پیامبران و اوصیاء پیامبران را نیز کاملا مى ‏شناخت و به مقام آنها اعتراف داشت«ص 82- 83»، در عین حال خدا او را کافر نامیده و درباره ‏اش فرموده است:

و کان من الکافرین‏ «بقره 34».

 «و از کافران بود».


قرآن در عین اینکه شیطان را شناساى همه این مقامات معرفى مى ‏کند او را کافر مى ‏خواند و کافر مى ‏شناسد؛ پس معلوم مى ‏شود: تنها شناسایى و معرفت، یعنى تسلیم فکر و ادراک، براى اینکه موجودى مؤمن شناخته شود کافى نیست، چیز دیگر لازم است.


از نظر منطق قرآن چرا شیطان با اینهمه شناساییها، از کافران محسوب گشته است؟

معلوم است، براى اینکه در عین قبول ادراکاتش حقیقت را، احساساتش به ستیزه برخاست، دلش در برابر درک عقلش قیام کرد، از قبول حقیقت اباء و استکبار نمود، تسلیم قلب نداشت.


پروردگارا! ما را علاقه ‏مند و عاشق حق و حقیقت قرار بده به طورى که هرگز منافع خودمان را به حق و حقیقت ترجیح ندهیم

هر عضو ما جای چیست

گویند حضرت آدم نشسته بود، شش 

نفر آمدند، سه نفر طرف راستش

 نشستند و سه نفر طرف چپ.


به یکی از سمت راستی‌ها گفت: «تو کیستی؟»

گفت: «عقل.»

پرسید: «جای تو کجاست؟»

گفت: «مغز.»

از دومی پرسید: «تو کیستی؟»

گفت: «مهر.»

پرسید: «جای تو کجاست؟»

گفت: «دل.»

از سومی پرسید: «تو کیستی؟»

گفت: «حیا.»

پرسید: «جایت کجاست؟»

گفت: «چشم.»

سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»

جواب داد: «تکبر.»

پرسید: «محلت کجاست؟»

گفت: «مغز.»

گفت: «با عقل یک جایید؟»

گفت: «من که آمدم عقل می‌رود.»

از دومی پرسید: «تو کیستی؟»

جواب داد: «حسد.»

محلش را پرسید.

گفت: «دل.»


پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»

گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»

از سومی پرسید: «کیستی؟»

گفت: «طمع.»

پرسید: «مرکزت کجاست؟»

گفت: «چشم.»

گفت: «با حیا یک جا هستید؟»

گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود‌.


┏━━✨✨✨━━┓