
نام و نام خانوادگی: محمد مومنی
نام مستعار: امیر
نام پدر: رضا
تاریخ ولادت: 1341/8/13
میزان تحصیلات: دیپلم
وضعیت تاهل: مجرد
تاریخ شهادت: 1361/8/10
محل شهادت: سرپل ذهاب
اعزامی از طریق: ارتش
مدت حضور در جبهه: یک سال
محل دفن: مفقودالاثر/ یادبودی در گلزار شهدای راوند دارد
زندگینامه شهید بزرگوار امیر مومنی
شهید محمد (امیر) مومنی سال 1341 در خانواده مذهبی و از جبنه اقتصادی متوسط در راوند کاشان دیده به جهان گشود. پدرش کارگر خشتزن و مادرش قالیباف بود؛ با درآمد کارگری، کشاورزی و قالیبافی روزگار میگذراندند. در سن شش سالگی به مدرسه ابتدایی شهید عراقی و پس از آن به مدرسه راهنمایی رفت. برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان وارد دبیرستان امام خمینی(ره) کاشان شد. سال دوم دبیرستان بود که در جریان تظاهرات ضد رژیم شاهنشاهی با دیگر دانشآموزان به همراه آقای مشکینی نامی جزو اول کسانی بود که در تظاهرات شرکت مینمود. در رابطه با انقلاب به فعالیتهای زیادی میپرداخت تا انقلاب به رهبری زعیم عالیقدر حضرت امام خمینی به پیروزی رسید.
پس از انقلاب نیز در فعالیتها از جمله راهپیماییها شرکت داشت و به مبارزه با منافقین میپرداخت و در بین مردم جهت اقناع آنها در زمینه انقلاب و ثمرات آن به مباحثه میپرداخت، تا اینکه در سال 1359 پس از اوجگیری جنگ تحمیلی تصمیم گرفت زودتر به خدمت مقدس سربازی برود. در همان سال از طریق کاشان به دوره آموزشی رفت و به لشکر گرگان ملحق شد و بلافاصله بعد از تقسیمبندی داوطلبانه عازم جبهه غرب و مبارزه با ضد انقلاب شد؛ به گفته فرمانده گردان: امیر هم برای سپاه و هم برای ارتش داخل خاک عراق دیدهبانی میکرد و اخبار را به آنها مخابره مینمود.
یکی از همرزمانش تعریف میکند که امیر بسیار دلاور و نترس بود؛ در یکی از شبها که برای گشت همراه با یک سرباز اهل گلپایگان جهت دیدهبانی میروند و از آنجایی که جبهه دشمن از این سمت بسیار آسیب دیده و ضربه خورده و بسیاری از لشکرهای عراقی را بدین وسیله قلع و قمع کرده بودند عزم خود را جزم میکند و جایگاه امیر و همرزمش را پیدا میکند. وقتی مهمات در دست امیر و همرزمش تمام میشود از آن منطقه میگریزند و عراقیها آنها را به رگبار میبندند؛ در آن حین، امیر شهید و همرزمش مجروح میشود و به اسارت دشمن در میآید. همرزم امیر پس از سالها به میهن بازگشت اما شهید امیر مومنی هرگز نه خودش آمد و نه پیکرش!! روحش شاد و راهش پررهرو باد!
نقل یک خاطره؛ شهید امیر مومنی تعریف میکند: یک دفعه به دیدهبانی رفته بودم پس از دو روز به هر ترفندی شده از دست عراقیها نجات پیدا کردم، خیلی خسته بودم، آمدم در پناه سنگی در شکاف کوه مخفی شدم ولی آنقدر تشنه بودم که دیگر هیچ توانی نداشتم. نگاهم به یک سنگریزه افتاد کمی نمناک بود، با آن حال زارم شروع به کندن کردم با دست شنها را کنده و کنار زدم تقریبا 20 سانتیمتر زمین را کندم ناگهان دیدم کمی آب از آنجا بیرون آمد، اندکی صبر کردم تا مقداری آب جمع شد و آب را نوشیدم. وقتی کمی حالم بهتر شد بلند شدم و خود را به یگان رساندم.
شهید در این رابطه میگوید: من این اعجاز را از خداوند دیدم که همیشه در همه حال به بندگانش یاری میرساند.
امضاء: برادر شهید به نام عزیزاله مومنی راوندی





یادی از شهید بزرگوار امیر مومنی
بسم الله الرحمن الرحیم
((إِنَّ اللَّهَ اشْترََى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَالهَُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ)) بدرستی که خداوند از مومنان جانها و مالشان را به بهای بهشت میخرد.{سوره توبه آیه 111}
شهید امیر مومنی متولد 13/8/1341 در راوند کاشان متولد شد و در تاریخ 10/8/1361 در عملیات محرم به شهادت رسید؛ عملیات محرم که از نوع عملیاتهای محدود بود در ۱۰ آبان ۱۳۶۱ با رمز "یا زینب" و به فرماندهی سردار حسن باقری آغاز شد و به مدت یک هفته به طول انجامید.
پیکر شهید امیر مومنی هیچگاه به میهن باز نگشت؛ پدر و مادر این شهید در فراق فرزند خود زندگی را به درود گفتند و به دیدار فرزندشان شتافتند. روحشان شاد باد!
------------------------------------------------
شهیدان برترین ومحبوبترین سرمایهی دنیوی خویش را نثار آرمانهایی کردهاند که معتقدند زنده ماندن و بارورشدن به سود بشریت است واین یکی از زیباترین ارزشهای انسانی است.
سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرند !
و تا ابد به آنانکه پلاکشان را از گردن خویش درآوردند تا مانند مادرشان گمنام و بی مزار بمانند مدیونیم …
************************
گفتند شهید گمنامه، پلاک هم نداشت، اصلا هیچ نشونهای نداشت؛ امیدوار بودم روی زیر پیرهنیش اسمش رو نوشته باشه …
نوشته بود: “اگر برای خداست، بگذار گمنام بمانم”

بسمه تعالی
شهید بزرگوار علیمحمد منصوری
چه سعادتمند و پیروزند آنانکه به قرارگاه مجاهدین فی سبیل الله راه یافتند. (امام خمینی)
آری به راستی که شهیدان شمع محفل بشریتند؛ چرا که با شهادت خود به دیگران درس زندگی میدهند و با خون خود به بشر میفهمانند که زندگی زیر بار ظلم و ستم جز بردگی و بسندگی چیز دیگری نمیتواند باشد.
شهید عالیقدر سرباز وظیفه علیمحمد منصوری فرزند عباس در تاریخ 1340 در خانهای محقر ولی سرشار از ایمان در راوند کاشان چشم به جهان گشود و ضمن تحصیل، در امور زندگی نیز شرکت فعال داشت و آرزوی به وجود آمدن حکومت جهانی اسلام را همواره در سر میپروراند تا اینکه در تاریخ 18/2/1360 که نیاز به وجودش را در کشور اسلامیمان احساس کرده بود به خدمت مقدس سربازی اعزام گردید و در مرکز آموزش مقدماتی نزاجا دوره آموزش مقدماتی پیاده را طی نمود و به یکی از گردانهای عملیاتی لشگر 21 حمزه اعزام گردید و عاشقانه در جهت دفاع از کشور و انقلاب اسلامی جانفشانی نمود و سرانجام در تاریخ 3/11/1361 در منطقه عملیاتی دهلران دست ستم، این گل روییده اسلام را چید و لوحی دیگر بر کتاب افتخار ملت قهرمان پرور ایران اضافه نمود. خاک قبرش در گلزار شهدای راوند کاشان – امامزاده سلطان ولی بن موسی الکاظم(ع) طوطیای چشم ما شد.
خدایا! روحش عالیست متعالی بفرما

یادی از شهید بزرگوار ابوالفضل خدایار
توسل به حضرت ابوالفضل و پیدا شدن دو شهید به نام "ابوالفضل"
گوشهای از خاطرهی گروه تفحص پیکر شهدای مفقود الاثر دفاع مقدس
نام شهید هم روی کارت شناسایی و هم روی وصیت نامه ای که شب عملیات نوشته بود، حک شده بود: «شهید ابوالفضل خدایار، گردان امام باقر(ع)، گروهان حبیب. از کاشان».
نوروز آن سال با شب ولادت آقا امام رضا (ع) مصادف شده بود. در سنگر بچه های لشکر 31 عاشورا جشن گرفته بودند. آخر مراسم نوبت من شد که بخوابم. نمی دانم چرا دلم دامن گیر آقا قمر بنی هاشم (ع) شد. عرض کردم : «ارباب، شما مزه ی شرمندگی رو چشیدید. نگذارید ما شرمنده ی خانواده شهدا شویم. » فردا صبح از بچه ها پرسیدم : «رمز امروز به نام که باشد ؟» فکر می کردم چون روز ولادت امام رضا (ع) بود همه می گویند «امام رضا (ع)». اما حاج آقا گنجی گفت «یا ابوالفضل». گفتم : «امروز ولادت امام رضا (ع) است». گفت : «دیشب به آقا ابوالفضل متوسل شدیم. امروز هم به نام ایشان می رویم، عیدی را از دست آقا بگیریم».
نخستین شهید پس از چند دقیقه کشف شد. بسیار خوشحال شدیم. نام شهید هم روی کارت شناسایی و هم روی وصیت نامه ای که شب عملیات نوشته بود، حک شده بود : «شهید ابوالفضل خدایار، گردان امام باقر(ع)، گروهان حبیب. از کاشان». بچه ها گفتند توسل دی شب، رمز حرکت امروز و نام این شهید با هم یکی شده است.
نمی دانم چرا به زبانم جاری شد که اگر نام شهید بعدی هم ابوالفضل بود، اینجا گوشه ای از حرم آقاست. داشتم زمین را می کندم که دیدم حاج آقا گنجی و یکی دیگر از بچه های سرباز، داخل گودال پریدند. از بیل مکانیکی پیاده شدم. خیلی عجیب بود. یک دست شهید از مچ قطع شده بود.
آبی زلال هم از حفرهی خاکریز بیرون میریخت. گفتم حتما آب از قمقمه ی شهید است. اما قمقمه ی شهید که کنار پیکرش بود، خشک خشک بود. نفهمیدم آب از کجا بود که با پیدا شدن پیکر، قطع شد. وقتی پلاک شهید را دیدیم، دیگر دنبال آب نبودیم. «شهید ابوالفضل ابوالفضلی، گردان امام باقر (ع)، گروهان حبیب. از کاشان». هر کجا نام توآید به زبان ها حرم است.
----------
شهید ابوالفضل خدایار اعزامی از کاشان از گردان امام محمد باقر(ع) از گروهان حبیب که در تاریخ 11/12/1362 در عملیات خیبر به شهادت رسید که پیکر این شهید در تاریخ 13/8/1373 تفحص گردید و در امامزاده ولی بن موسی کاظم(ع) در راوند کاشان به خاک سپرده شد.
***********************
وصیت خانوادگی شهید ابوالفضل خدایار
فقط مربوط به خانواده
بسم الله الرحمن الرحیم
پدر جان - برادران و خواهران و کلیه خانواده امیدوارم همه مرا حلال کنید پدر جان اگر در خانواده عروسی چیزی خواسته باشید شروع کنید برای برادرانم با عروسی دیگر حتما شروع کنید وقتی که 40 روز من گذشت حتما اگر عروسی دارید شروع کنید اگر عروسی داشته باشید و بخاطر من عقب بیندازید راضی نیستم امیدوارم که همه برادرانم و خواهرانم بخوبی و خوشی عروسی کنند و شما را به حال خود راحت
بگذارند و امیدوارم که از طرف من که گوش به حرف شما بدهند من آنها را بخدا قسم شان میدهم که گوش به حرف شما بدهند. والسلام علیکم و رحمه و برکاته
داخل سنگر در خط مقدم جبهه شب عملیات برای شما مینویسم و در جیب خودم میگذارم.
شهید ابوالفضل خدایار
شادی روح شهیدان صلوات
**************************
مشخصات دو شهید تفحص شده
شهید ابوالفضل خدایار
رزمنده گروهان امام محمدباقر(ع)گردان حبیب
نام پدر: محمد
تولد: 1344- کاشان
شهادت11/12/1362- عملیات خیبر
بازگشت پیکر: 13/8/1373
محل دفن: راوند کاشان
امامزاده ولی ابن موسی الکاظم(ع)
*******************
شهید ابوالفضل ابوالفضلی
رزمنده گروهان اما محمدباقر(ع) گردان حبیب
نام پدر: محمد
تولد: 1344- کاشان
شهادت:11/12/1362- عملیات خیبر
بازگشت پیکر:17/8/1373
محل دفن: گلزار شهدای دارالسلام کاشان

شهید محمد رضا حیدری خراسانی
نام پدر : علی
تاریخ تولد : 1342
تاریخ شهادت : تاریخ شهادت : 24/1/1362
محل شهادت : فکه
مسئولیت : رزمی تبلیغی
یگان خدمتی : لشگر 27 محمد رسول الله
نوع عضویت : بسیجی
-------------------
بسم الله الرحمن الرحیم
زندگینامه برادر رزمنده شهید محمد رضا حیدری
شهید شیخ محمدرضا حیدری در سال 1342 در یک خانواده روحانی در شهر خون و قیام قم چشم به جهان گشود و از همان اوان کودکی با مسائل مذهبی آشنا شد. وی پس از به پایان رساندن دوره ابتدائی وارد مدرسه راهنمائی شد در این هنگام با تشکیل کتابخانه و جلسات تدریس قرآن فعالیتهای خود را آغاز کرد در همان اوان نیز مبارزه با استبداد ستم شاهی را آغاز نمود آنگاه بعد از دوره راهنمائی وارد دبیرستان امام خمینی کاشان شد.
در این هنگام با تدریس کتابهای استاد شهید مطهری و برگزار کردن مراسم راهپیمائی و نسب اعلامیه ها و پخش رساله و نوارهای امام فعالیتهایش اوج بیشتری گرفت در ایام تعطیلات با کمال میل به کار و کوشش وارد کارخانه راوند شد در آنجا نیز دست از مبارزه برنداشت و بعنوان یک مبلغ واقعی در میان کارگران فعالیت میکرد بعد از به پایان رساندن دوره دبیرستان و با اخذ دیپلم علوم تجربی علاقه داشت بعد از اتمام وارد حوزه شد ولی از آنجا که در آن موقع جو دانشگاه را نامساعد دید و دانشگاهها هنوز فعال نشده بود در همان مدت وارد حوزه علمیه، مرحوم آیت الله یثربی شد.
ناگفته نماند قبل از اینکه وارد حوزه علمیه شود با توجه به بیانات امام مبنی بر اینکه جبهه ها خالی نگذارید روانه منطقه محروم کردستان شد در آنجا بمدت 3 ماه مشغول فعالیت و جنگ رودرو و مستقیم با حزب کثیف کومله و دمکرات بود و در سپاه پیرانشهر فعالیتهای زیادی داشت تا آنجائیکه با اصرار از ایشان خواستند مسئولیت روابط عمومی آن سپاه را بپذیرد.
در حوزه بیش از هر چیز روی علم و عمل کار میکرد و کمتر سخن میگفت و رشدش زیاد بود و به سرعت مدارج علمی را طی می کرد. او اکثر روزها را روزه میگرفت تا آنجا که ابوی عالیقدرمان در وصفش چه زیبا می سراید :
بسی روزها روزه بود آن جوان بخود سازی خویش همت گماشت
آری در حیات زنده اش سراسر شور بود و عشق بود و صداقت و ایمان با دهانش که فریادگر تمامی دهانهای فرو بسته مظلومان بود رنج مظلومان را فریاد بر می آورد و چشمانش که تجلیگاه دیده های منتظر بود بر حاکمیت ظلمت شورید و با لحظه های پر بار زندگیش که یادواره هستی ابوذرهای مکتبش بود با آن روح بزرگش بر هابیلیان شورید و یورش برده و هر ضربه ای را غنیمتی دانست
حضوری فعال در همه عرصه های انقلاب داشت. یکروز در راهپیمائی که رهبری آن را به عهده دارد و یک روز در دبیرستان امام دانش آموزان را دور خود جمع کرده و نوار امام را گذاشته، روزی هم در کنار کارگران اعلامیه بر دیوارها نصب میکند و هر جا بودی حضور پر شورش را احساس می شد.
بعد از انقلاب روزهائی که تاراجگران و منافقان بر پاره پاره های شهیدانمان هجوم آورده بودند تا به یغما برند و در این طریق به خواسته های ضد مردمی خویش دست یابند او بود که صبگاهان را تا شام به هر جا میرفت، سازمان می داد می گفت، می نوشت، کار میکرد روزی در جنوب کشور روزی در غرب میهن حضور داشتند.
روز چون شیر بیشه می رزمید و شامگاهان با خالق خویش به خلوت می نشست تا از او یاری جوید و از بارگاه پر جلالش نیرو گیرد در گرما گرم روزهای رمضان می دیدم که برای تدریس قرآن شخصیت عظیمش سوار بر چرخی است و از این محله به آن محله میرود همیشه خندان بود و لحظه ای خستگی در وجودش یافت نمی شد.
آخرین بار که او را دیدم تبسم معمول بر لبانش عمیق تر از همیشه بود چهره اش شادابی بیشتری را زمزمه میکرد قدمهایش را استوار تر بر میداشت ( در ماهشهر بودیم برای دیدار از جبهه او نیز به ماهشهر آمد) عصر میخواست برگردد گفتم محمدرضا هفته آینده درسها شروع خواهد شد لبخندی زد و گفت وقتی جبهه نیاز داشته باشد درس مفهومی ندارد و گفت فرمانده مان قول داده که روحانیون را به عملیات ببرد.
من در آنجا به خود گفتم نکند این دیدار آخر باشد گذشت چشم نگشوده روز بشومی فرا رسید خبر دادند محمد رضا شهید شهده است.
پیکرم لرزید چگونه میشود بر این باور تلخ (مرگ خورشید ) پایدار ایستاد یعنی دیگر تمام شد. به قرآن که نظاره ای افکندم بر خویش آمدم، که نه این آغاز حیات است.
در آخر میخواهم بر جسد پاکش که در بیابانها افتاده مثل پیکر امام شهیدش حسین (علیه السلام ) غریب و تنها در صحراها، و آسمان و ستاره ها را به مظلومیت خودش و یارانش می طلبد درود و سلام بفرستم اما نمی دانم چه بگویم او در زمره کدامین است؟
شهدا؟ صالحین؟ صدیقین؟ مظلومین؟ یا همه اینها بدرستیکه محمدرضا در زمره همه اینهاست.(( والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته))
--------------
بسم الله الرحمن الرحیم
متن وصیتنامه برادر رزمنده شهید محمدرضا حیدری
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته –
ان شاء الله در ذیل توجهات حضرت باریتعالی و بقیة الله اعظم سالم و موفق و موید باشید. باری عرض میشود که بحمدالله در سلامتی کامل بسر می برم ودعا گوی شما هستم. خدمت پدر گرامی و مادر عزیز عالیترین درودها و سلامها را می رسانم رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا.
سه هفته است که همراه گردان از پادگان بمنطقه بانه آمده ام در اینجا انسان با کسانی مواجه می گردد که بالاترین محبوب خود را که جانش می باشد برکف دست گرفته و آمده اند نثار معبودشان کنند. اکثر برادران که با ما هستند چندین بار است که به جبهه آمده اند و در عملیات شرکت کرده اند. بسیاری از این عزیزان هنوز از حمله های گذشته بر بدنشان ترکش خمپاره وجود دارد که من در برابر این یاران ابا عبدالله الحسین احساس حقارت می کنم.
وقتی امام می فرماید من بازوی شما رزمندگان را می بوسم من فکر می کنم که باید خاک زیر پای این عزیزان را ببوسم. اکثریت برادران جوان و نوجوان هستند. آفرین بر این مادرانی که چنین فرزندانی تربیت کردند.
عزیزان هم اکنون که کاروان حسین (علیه السلام) در جنوب ایران بحرکت در آمده و این قافله میرود که یزیدیان زمان را مغلوب خود سازد و چه افتخاری از این بالاتر که حسین (علیه السلام) مرا بعنوان یکی از یاران خود طلبیده و در کاروان غریب خود در کنار فرزندش علی اکبر و برادرش ابوالفضل جای داده است.
آیا سعادتی بالاتر از این سراغ دارید که خداوند بنده حقیرش را در صف مجاهدین بدر و حنین و کربلا قرار دهد؟ شاید برای یاران امام حسین(علیه السلام) افتخاری بالاتر از این نبود که توانسته بودند در راه فرزند رسول خدا حرکت کنند و به امر و دستور آن گردن نهند. شاید برای حبیب بن مظاهر و مسلم و بریر و سایر شهدای کربلا سعادتی عالیتر از این نبود که توانسته اند حسین را یاری کنند و اکنون من احساس می کنم که صدای ابا عبدالله بگوشم می رسد که می فرماید هل من ناصر ینصرنی و هل من معین یعیننی.
اینک که امام خمینی حسین زمان فرزند رسول خدا پرچم خونین کربلا را دوباره بردوش گرفته و در امتداد حرکت انبیاء عظام و ائمه اطهار علیهم السلام خط جهاد و شهادت را می پیماید خدا را شکر می کنم که بما توفیق را داده که بتوانیم قطره ای از این دریای طوفنده و خروشان و این شط خونین که از هابیل سرچشمه می گیرد و تا بدر و کربلا ادامه یافته و اکنون گذرش به ایران افتاده و بحد به انقلاب و قیام سرخ مهدی (عج الله فرجه) منتهی می گردد.
پدر و مادر بزرگوارم خیلی دلم برای شما تنگ شده. برادران وخواهران عزیزم خیلی مشتاق دیدن شما هستم و خیلی دوست دارم که دوباره پای درس پدرم زانو بزنم اما چکنم که حسین ابن علی مرا صدا زده. خجالت می کشم لبیک نگویم و اگر نگویم لبیک یا حسین دیگر چکنم می توانم در زیارت به امام حسین عرض کنم یالینتنی کنت معکم فافوزا فوزاً عظیما، یک پیامی هم به شما عزیزان دارم و آن اینکه بدانید سختیها و شداید دنیا کوتاه است ولی عوض نعمتها و راحتیهای آخرت جاویدان. امیرالمومنین علی (ع) فرمود صبروا یاماه قصیرا عقبتهم ایاماً طویله متقین. ایام کوتاهی را بسر کردند. پایداری و بردباری وتحمل مشکلات نموده اند ولی روزهای طولانی بعد از این سختیها براحتی پرداخته و در نعمتهای خداوند متعال غرق می شوند. بنابراین مادر گرامی مشکلات چندروزه دنیا را با آخرت نمی توان مقایسه کرد.
پیام دیگری که خداوند متعال علیم است و بر همه چیز دانا است مفاتح الغیب دست اوست. هیچ کس نمی داند در کجا ودر چه ساعتی و چگونه می میرد.
وعنده مفاتح الغیب لایعلمها الا هو و یعلم ما فی البر و البحر
وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ
هیچکس نمی داند در کدام زمین می میرد و فردا چه خواهد شد. مگر خداوند متعال حال که چنین است ما چرا آرامش و اطمینان قلب نداشته باشیم. چرا در برابر ناملایمات چون سنگی سخت و کوهی استوار نباشیم چرا به مولای خود حسین اقتدا نکنیم در حالی که تیرها و نیزه ها و شمشیرهای دشمن بر بردن مبارکش وارد شده و از شدت و کثرت تیر بدن حضرت همچون خار پشت گردیده وقتی بیتاب شده روی خاک گرم کربلا می افتد. صدا می زند الهی رضی بقضائک تسلیما لامرک لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین. خداوندا به قضا تو راضی هستم و در برابر امر تو تسلیم هستم. معبودی جز تو نیست ای فریاد رس فریاد زنان...
(والسلام علیکم ورحمه الله و برکاته)
خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار.
--------------
«خبر شهادت»
وقتی خبر شهادت را به پدرش دادند در همان لحظه سجده شکر به جا آورد و گفت: محمد رضا گل سرسبد فرزندانم بود و این گلچین الهی را سپاسگزارم. آنگاه عکس او را در آغوش کشید بوسید و بویید، گفت: فرزندم اگر برای یعقوب پیراهنی به رسم یادبود آوردند؛ ولی من حتی پلاکی از تو ندارم. سپس در حضور طلاب و امام جمعه کاشان، حجت الاسلام سید مهدی یثربی و آیت الله خراسانی و برادران و بستگانش فرمود: من از شهادت او متأثر نیستم؛ چرا که من بعد از شصت سال هنوز اندرخم یک کوچه ام و اما او اینک بربلندای عرش مأوا دارد.
سخنی از حضرت آیت الله فاضل لنکرانی -مد ظله-
مرحوم حاج شیخ علی آقا را بعد از شهادت فرزندش متبسم دیدم به ایشان عرض کردم مطالبی که راجع به فرزند شهید شما شنیده ام گویای هوش و توفیق زیاد ایشان در حوزه و نیز مسائل معنوی بود. ایشان فرمودند: آری همین طور بود؛ اما راهی را که یک عالم و عارف باید سالها بپیماید، ایشان ره صد ساله را یک شبه پیمود و چه سودی از این بالاتر!!
سخنی از عالم وارسته مرحوم آیت الله بهاء الدینی –رحمه الله علیه- در مراسم ختم شهید حیدری؛
به دلیل کسالت جسمی که داشتم قصد آمدن به این مراسم را از قم به کاشان نداشتم؛ اما دیشب در عالم رؤیا ی صادقانه مقاماتی بلند و متعالی از این پدر و پسر دیدم بر آن شدم که بیایم

نام و نام خانوادگی: محمد فرازنده
نام پدر: حسن
تاریخ و محل تولد: 5/1/1345 راوند کاشان
میزان تحصیلات و نوع شغل: دوم راهنمایی – پاسدار
وضعیت تاهل: مجرد
تاریخ و محل شهادت: 11/12/1362 طلائیه/ عملیات خیبر
محل دفن: گلزار شهدای راوند
یادی از شهید والامقام حاج محمد فرازنده
محمد از نظر اخلاقی، اخلاق اسلامی و برخورد اسلام گونه داشت. از سنین کودکی به مسجد میرفت و در اویل انقلاب اسلامی با عدهای دیگر از بچهها در خیابان به تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی میپرداختند به طوری که مامورین شاه ایشان را دنبال کردند.
او و جوانان محله جلسه قرآن داشتند که مربیشان حجت الاسلام شیخ محمدرضا حیدری بود؛ ایشان نیز به خیل شهدا پیوستند. محمد اهل مطالعه بود به کتابخانه میرفت. اهل رفتن به مسجد و نمازجماعت و نمازجمعه بود. به پایگاه بسیج محل میرفت و در جلسات دعای کمیل شرکت میکرد؛ در آن زمان این جلسات از طرف انجمن اسلامی و پایگاه شهید قدوسی برپا میشد. در محرم به مجالس عزای سالار شهیدان میرفت و سیاه میپوشید.
اوایل انقلاب تصاویر حضرت امام خمینی را بر روی دیوارها و در مسجد نصب میکردند که عدهای او را کتک زدند و اذیت میکردند و هنگامی که بر روی دیوار محل مینوشت مرگ بر شاه باز با عدهای درگیر میشد. و در روزهایی که بنیصدر فراری شد؛ ایشان مشتاق آقای بهشتی بود و فریاد میزد درود بر بهشتی و مرگ بر بنیصدر.
حاج محمد با وجود سن کم و جثهای کوچک دلش میخواست به جبهه برود و وقتی او را ثبت نام نمیکردند گریه میکرد تا مسئولین را راضی میکرد و هنگام رفتن به جبهه بسیار شاد و سرحال بود. وقتی مادرش برای بدرقه به دنبال او میآید، از او می خواهد تا ناراحت نباشد و گریه نکند و میگوید: گریه نکنید و اگر چنانچه مفقودالاثر شدم ناراحت نباشید؛ چون همانند حضرت فاطمه(س) مفقودالاثر خواهم شد.
آخرین توصیه حاج محمد به خانواده و دوستان این بود که راه شهدا را ادامه دهند و حلالیت میطلبید میگفت: این بار من به کربلای حسین(ع) میرسم و این دفعه دیگر آن دفعات نیست این عملیات، عملیات بزرگی است و إن شاء الله به کربلا میرسیم و در آنجا با هم زیارت خواهیم کرد. آخرین وصیت شهید حاج محمد فرازنده به ملت این بود: ای ملت شریف ایران! راه شهدا را ادامه دهید و لحظهای از امام کناره گیری نکنید.
محمد آنقدر عاشق شهادت بود که روزها سر کار میرفت و شبها هم در پایگاه آموزش نظامی میدید. وقتی به عضویت سپاه در میآید درخواست میکند تا بیسیمچی گردان شود. شبی خواب میبیند که حضرت امام سوار بر اسبی میآید و با هم به جبهه و میدان نبرد میروند. در آنجا به مادر خود میگوید: مادر! اگر من در راوند کشته شوم بهتر است یا در جبهه به فیض شهادت نائل گردم؟! و هر وقت به مرخصی میآمد باز عجله داشت تا به جبهه برگردد.
نحوه شهادت: ایشان بیسیمچی گردان امام محمد باقر(ع) لشگر امام حسین(ع) بود و شب عملیات به میدان رفته و با عراقیها درگیر شده و صدایی از آن به گوش رسیده است. همانطور که میدانید عملیات خیبر در دو شبانه روز بوده که شهید حاج محمد فرازنده در این عملیات اولین بیسیمچی گردان بود. از جمله همرزمانش آقای جواد ذوالفقاری از راوند میباشد.





خاطرهای از شهید حاج محمد فرازنده:
در آن روز آخر که میخواست به جبهه برود با همه اقوام خود خداحافظی کرده بود، هنگام رفتن مادرش اصرار میکند که تو را به خدا بگذار من هم دنبالت بیایم، حاج محمد میگوید: مادرم دیگر نمیخواهد دنبالم بیایید، سرش را به طرف مادر میکند و میگوید: ان شاء الله در کربلا همدیگر را زیارت خواهیم کرد و میگوید: من در این عملیات شرکت خواهم کرد و خیلیها خواهد آمد و خواهند گفت: پسرت چی شد؟ مادر گوش به این حرفها نده و اگر هم گفتند پسرتان اسیر است بدان که من در چنگال بعثیان اسیر نمیشوم تا به شهادت برسانند و سپس میگوید ما در این عملیات بزرگ چند شهید از راوند و چند مجروح خواهیم داشت که واقعا هم همینطور بود