ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

گفتگو با همسرشهیدمدافع حرم هادی کجباف ، 9 بار مجروحیت ، 2 بار موج گرفتگی و 2 بار هم شیمیایی شد اما دست از یاری امام زمان برنداشت

شهید حاج هادی کجباف متولد تیر ماه سال 1340 در شهرستان شوشتر بود و دوران تحصیلات خود تا دیپلم را نیز در همین شهرستان سپری کرد.

خدمت سربازی او از سال 1359 آغاز شد و بعد از اینکه دو ماه آموزشی را در آبادان پشت سر گذاشت، به سوسنگرد رفت. در زمان محاصره سوسنگرد آنجا بود و با بالا گرفتن درگیری‌ها به همراه یکی از دوستانش با لباس عربی از طریق رودخانه و کانال‌های اطراف شهر از مهلکه خارج می‌شوند و پیاده خود را به اهواز می‌رساند.

او مدتی بعد مجددا اعزام می‌شود. این فرمانده شجاع سال 1360 در جبهه بستان در چند جای بدنش دچار جراحت شد. در جریان این مجروحیت یک ترکش به اندازه انگشت اشاره هم به کمرش در نزدیکی نخاع اصابت کرده بود. از آنجایی که احتمال داشت پس از خارج کردن ترکش او فلج شود، تا پایان عمر و زمان شهادت این یادگاری دوران جنگ تحمیلی در بدنش باقی ماند.

حاج هادی در پی این جراحت دو ماه در خانه ماند تا اینکه باجناقش به دنبال او آمد و آذرماه سال 60 همراه یکدیگر به شوشتر رفتند. معلمی و آموزش از علائق او بود. از آنجایی که همسرش معلم بود توانسته بود تا مقدمات فعالیت‌های آموزشی حاج هادی را برای تدریس فراهم کند. اما به دلیل حضور در جنگ تحمیلی و درگیر شدن با دشمن در خوزستان در زادگاهش ماند. او معاون فرماندهی گردان مالک اشتر شوشتر از لشکر 7 ولی‌عصر(عج) بود.

حاج هادی سال 1361 با همسرش ازدواج کرد. 15 روز پس از ازدواج به جبهه رفت. حاصل این ازدواج سه فرزند به نام‌های فاطمه، سجاد و محمد است. او در طول حضور در جبهه نبرد حق علیه باطل در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران 9 بار مجروح و دو بار نیز دچار موج گرفتگی شده بود.


با آغاز تحرک داعش در منطقه حاج هادی کجباف به صورت داوطلبانه به کشور سوریه رفت تا اینکه در جنگ با تروریست‌های سوریه فروردین‌ماه سال94 طی عملیاتی در منطقه «بصر الحریر» درعا به مقام شهادت رسید.
 آنچه در زندگی‌اش برای من ملموس‌تر آمد، اینکه باوجود گذران جوانی‌اش در جبهه‌های جنگ و سنگرهای مقدس اسلام آن‌هم وقتی‌که تازه زندگی مشترک را آغاز کرده بود، این مبارز انقلابی هنوز حس دفاع از آرمان‌هایش فروکش نکرده  و او را به سوریه می‌کشاند و در آن سن که هر آدمی در پی آرامش و استراحت است، وی قید لذت بردن از بودن در جمع خانواده بزرگش و بازی با نوه‌هایش را می‌زند. درست مانند زمانی که لذت بردن از پدر شدنش را فدای ملت کرد تا زمان به دنیا آمدن پسران و تنها دخترش به‌جای گریه یک کودک صدای توپ و خمپاره گوشش را پر کند. او هم می‌توانست، اشک شوق بریزد برای دیدن کودکش در دستان یک پرستار تا اشک خون برای همرزم تکه تکه شده‌اش در میدان جنگ. همین روحیه مبارزه‌ طلبی است که او را با شرایط خاصی که از جنگ تحمیلی به یادگار دارد، مثل ترکش‌های کمر، موج‌های گاه‌وبیگاه که زندگی‌اش را هم تحت شعاع قرار می‌داد و تاول‌هایی که نشان می‌داد از شیمیایی‌های دشمن هم بی‌نصیب نبوده، همچنان می‌طلبد میعادگاه رزمش را و حالا این میعادگاه، حرم حضرت زینب(س) است، میدان جنگش جایی در مرز شام و غاصبش از وارثان بنی امیه و بنی‌عباس.

 شهید هادی کجباف به سوریه می‌رود تا در برابر دشمنی بایستد. دشمنی که پا از گلیم درازتر کرده و پرچمی به دست گرفته که مریدش نیست. برگ زندگی‌ این شهید گرانقدر پر از سال‌های جنگ، مجروحیت‌های جسمی و روحی و تأثیر آن بر روزگارش است، اما حتی بعد از جنگ نیز به روایت همسرش سه سال در جزیره مینو خدمت می‌کند چون او و همرزم‌هایش معتقد بودند که به بعثی‌ها نمی‌توان اعتماد کرد.
کم‌کم اتفاقات زندگی سراسر در جنگ، توان و نیرویش را تحلیل می‌برد. چند سال از جنگ می‌گذرد. او یک سالی را مشغول کشاورزی و دامداری و در میان آن، درمان زخمی از جامعه در حد توان، مثل فراهم کردن سرپناه برای ۶ معلول بی‌سرپرست است.

سردار شهید حاج هادی کجباف از مدافعان حرم حضرت زینب(س) بود که از دو سال قبل با دیدن فجایع اسف‌بار گروهک‌های تروریستی مانند داعش و کشتار مردم مظلوم و بی دفاع سوریه، تصمیم به ایجاد گروهی از فرماندهان با تجربه عملکرد جنگی می‌کند، این گروه برای مشاوره به نیروهای سوری و عراقی و جلوگیری از پیشرفت دشمنان تکفیری در نزدیک شدن به مراکز مقدس و حرمین متبرکه نقش مهمی را برعهده می‌گیرد.

شهید هادی کجباف در سال 92 برای مبارزه با تکفیریان خود را آماده شهادت کرد و به همراه همرزمان خود که متشکل از رزمندگانی از خوزستانی و دیگر استان‌های کشور بودند ابتدا به کشور عراق می‌رود.

همرزمان سردار کجباف، مهمترین مولفه و مشخصه حاج هادی را، هوش و استعداد وی در زمینه مسائل نظامی عنوان می‌کنند، به گونه‌ای که وی با ارائه مشورت و ارائه استراتژی و آرایش نظامی نیروهای خود توانسته بود بسیاری از مناطق تحت سیطره تکفیریان را پس بگیرد.

پس از شهادات این سردار رشید اسلام، تکفیریان که ضربات سختی از این بزرگ‌مرد عرصه نبرد حق علیه باطل خورده بودند با کینه بسیار مانع از انتقال پیکر مطهر این شهید می‌شوند.

در این میان برای نیروهای مقاومت اسلامی، سه گزینه برای بازگرداندن پیکر حاج هادی کجباف مطرح می شود، تبادل اسیران تکفیری‌، پرداخت مبالغی به گروه‌های تکفیری برای بازپس گیری پیکر شهید و حمله به مواضع تکفیر‌ی و دریافت پیکر شهید از آنان.

در این میان همسر شهید کجباف در اجتماع مردم در حالی که داغ همسر نیز بر دل داشت، زینب گونه فریاد زد: اگر بنا باشد برای بازگشت پیکر شهید با تکفیری‌ها معامله شود، سر مطهر شهید را مانند‌ ام‌ وهب در واقعه کربلا به سوی خودشان پرتاب می‌کنم.

برای بازگشت پیکر همسر شهیدم حاضر نیستیم یک ریال به تکفیری‌ها پرداخت شود. ما پیکر عزیزمان را در راه خدا داده‌ایم ، هادی که دیگر شهید شده و روحش در درگاه خداوند است. من و خانواده‌ام پیکر او را به خدا سپردیم، همان‌طور که حضرت زینب (س) در دشت کربلا پیکر برادرش را به خدا سپرد و به اسارت رفت. همان طور که حضرت سجاد(ع) مجبور شد پیکر پدرش را در صحرای کربلا رها کند و به خاطر خدا برود. مگر نه این است که همسر من هم مدافع حرم حضرت زینب(س) است. پس من هم در عمل به ایشان اقتدا کردم

این برخورد عاشورایی در فضای کشور و رسانه‌های داخلی و خارجی بازتاب گسترده ای داشت و بصیرت و مقاومت زینب‌گونه بانوان ایرانی را به رخ کشید.

 همسر شهید هادی کجباف گفت: همسر من مدافع حرم حضرت زینب(س) بود و من هم در عمل به ایشان اقتدا کردم. من از پیکر ایشان گذشتم و آن را به خدا سپردم با اینکه شنیدم بعد از مخالفت ما با پرداخت پول، پیکر ایشان را به رگبار بستند و به جنازه ایشان جسارت کردند و در شبکه‌های اجتماعی هم گذاشتند.


نتیجه تصویری برای شهید کجباف

ضمن خوشامدگویی، لطفاً برای آغاز گفت‌وگو، ما را کمی با زندگی سردار شهید حاج هادی کجباف آشنا کنید.

 شهید کجباف در سال 1340 در شوشتر و در یک خانواده سنتی و مذهبی به دنیا آمد. خانواده شهید در امور خیر پیشقدم بودند و گواه این موضوع هم حضور همیشگی آنها در مراسمات مذهبی و احداث یک مسجد در شهرستان شوشتر است.

دوران دبیرستان حاج هادی مصادف بوده با سال‌های پایانی حکومت رژیم پهلوی، به همین دلیل شهید کجباف حضور پررنگی در تظاهرات آن زمان داشت و خودش هم برخی از تظاهرات‌ها را در شهرستان راه اندازی می‌کرد.

یکی از خاطرات جالب مبارزاتی شهید کجباف با رژیم طاغوت این بود که روزی در کلاس درس با سنگ عکس محمدرضاشاه  را می‌شکند، ایشان  را می‌برند دفتر مدرسه و ضرب و شتم نیز می‌کنند، نزدیک بود بازداشت شود اما خبر خیلی سریع به خانواده‌اش می‌رسد و با وساطت خانواده حاج هادی از دست‌گیری رهایی پیدا می‌کند.

تیرماه 59 به خدمت مقدس سربازی اعزام شد، هنوز دوران آموزشی حاج هادی تمام نشده بود که بعثی‌ها جنگ را بر ما تحمیل کردند و حاج هادی از آنجا عازم منطقه عملیاتی بستان شد.

نتیجه تصویری برای شهید کجباف

حاج هادی چند مدت در جبهه‌ها حاضر بود؟

شهید کجباف پس از اینکه به صورت مستقیم از دوره آموزشی به جبهه‌ها اعزام می‌شود تا زمان محاصره سوسنگرد در جبهه بود و در همان شرایط از طریق کانال‌های آب از مهلکه خارج می‌شود.

سال 60 دوباره به جبهه اعزام می‌شود و برای نخستین بار به شدت مجروح می‌شود؛ ماجرای مجروحیت وی نیز اینگونه بود که خمپاره‌ای به سمت آنها شلیک می‌شود یک ترکش به شکم، یک ترکش به بازو و یک ترکش به لگن و یکی به ساق پا و یک ترکش به اندازه انگشت اشاره  هم به کمر شهید اصابت می‌کند که نوک آن به نخاعش نزدیک می‌شود. چون با خارج کردن این ترکش امکان فلج شدن حاج هادی وجود داشت، این ترکش تا آخر عمر در بدنش ماند.

تقریباً دو ماهی روند مداوای شهید به طول انجامید؛ وقتی حالش کمی بهتر شد می‌خواست معلم شود؛ با آموزش و پرورش شهریار صحبت کردم با استخدام حاج هادی موافقت کردند و او در آزمون گرینش شرکت کرد.

Image result for شهید کجباف

در همه مراحل استخدامی قبول شد و قرار شد که به شوشتر برگردد تا کارت پایان خدمتش را بیاورد تا بتواند استخدام شود.

آذرماه سال 60 به شوشتر بازگشت و بدون اینکه چیزی به ما بگوید، فهمیدیم دوباره به جبهه بازگشته است؛ چون از نظر بدنی دچار مجروحیت‌های زیادی شده بود، در بخش فرهنگی جبهه‌ها مشغول شد.

تقریباً در این سال بیشتر درگیر کارهای فرهنگی جبهه و برگزاری بزرگداشت برای شهدای گردان مالک اشتر شوشتر بود. از اسفندماه سال 61 دوباره به خط مقدم اعزام شده بود و در سال 62، هنگامی که دخترم به دنیا آمد دچار موج گرفتگی شد و خیلی سختی کشید.

پس از این بود که همیشه در خط مقدم حضور فعالی داشت و تقریباً به غیر از اندک ایامی، در طول سال‌های دفاع مقدس همیشه روزهایش را در جبهه سپری می‌کرد.

شهید کجباف در دوران دفاع مقدس چند بار مجروح شد؟

9 بار مجروح شد، 2 بار دچار موج گرفتگی و 2 بار هم شیمیایی شد

آشنایی و ازدواج شما با شهید کجباف چگونه اتفاق افتاد؟

خانواده همسرم از بستگان ما بودند. پدر شهید عموزاده مادر بزرگ بنده بود و همچنین همسر پدر شهید کجباف عمه بنده بود. همچنین ازدواج خواهر شهید با برادر بنده و ازدواج خواهر بنده با برادر حاج هادی رابطه خانواده‌ها را صمیمی‌تر کرده بود.ما از قدیم رابطه خانوادگی با هم داشتیم و از زمانی که خواهر شهید با برادر بنده وصلت کرده بودند به صورت مرتب و منظم به خانه ما رفت و آمد می‌کردند.

البته خودم هم در دوران کودکی با شهید همبازی بودم و در دوران مبارزه با رژیم شاه هم با همدیگر ارتباط داشتیم و اطلاعیه‌ها و کتاب‌هایی که به دست شهید می‌رسید را به بنده می‌داد.

نتیجه تصویری برای شهید کجباف

معمولاً چه کتاب‌هایی را مطالعه می‌کردید؟

 کتاب‌های دکتر علی شریعتی، شهید مطهری و یا نوارهای کاست فخرالدین حجازی چیزهایی بود که شهید، یا به درخواست بنده برای من تهیه می‌کرد یا اینکه خودشان مطالعه می‌کردند و در اختیار من می‌گذاشت که مطالعه کنم.


تسنیم: لطفاً ماجرای ازدواجتان را نیز برای ما تعریف کنید.

 من و هادی با هم فامیل بودیم. ایشان پسر عمه من هستند. مهرماه 61 هم با هم ازدواج کردیم. هم سن هستیم، متولد 1340. ولی از نظر شناسنامه و مدرسه ایشان یکسال بزرگتر از من هستند. در زمان ازدواجمان مربی پرورشی مدرسه بودم. داستان ازدواج و آشنایی ما مفصل است.

من در زمان جنگ فعالیت پشت جبهه داشتم و بیشتر در بحث تدارکات بودم.در سال 1360 بود که من بعد از اهدای خون به شدت بیمار شدم و علی‌رغم میل باطنی خودم، پدرم برای ادامه زندگی ما را به تهران فرستاد. در این زمان برادرم نیز به‌عنوان چریک‌ زیر نظر شهید چمران در جبهه‌های جنگ فعالیت می‌کرد.

در آن زمان شهید کجباف سرباز بودند. محل خدمتشان هم سوسنگرد بود. اوایل جنگ که نیروهای عراقی سوسنگرد را محاصره می کنند مجبور به ترک شهر می شوند. می آیند اهواز تا تابستان سال 61 که در عملیاتی در فکه به شدت مجروح می‌شوند. از ناحیه لگن، شکم، بازو، ساق پا و کمر. آن موقع جوانی 21 ساله بود. برای درمان اعزام شد مشهد. بعد هم تهران. بعد از سه ماه از بیمارستان ژاندارمری تهران مرخص شد اما هنوز نمی‌توانست سرپا بایستد، چون از ناحیه لگن مجروحیتش خیلی شدید بود و با عصا راه می‌رفت. آن زمان ما ساکن تهران بودیم. پدرم به خاطر بحث جنگ و بمباران اهواز خرداد ماه سال 60 خانواده‌مان را از اهواز به تهران آورد. این شد که هادی بعد از مرخصی از بیمارستان به منزل ما در تهران آمد. چون با برادرم هم که آن موقع رزمنده بود خیلی رفیق بود. برادرم هم خیلی بهش می‌رسید. زخم‌هایش را پانسمان می‌کرد. خلاصه دو سه ماهی را منزل ما بود و آن آشنایی اولیه بین هادی و من این‌جا شکل گرفت.

خانواده من برای رزمندگان احترام ویژه ای قائل بودند و در طول این مدت برای جلوگیری از دلتنگی و تغییر روحیه وی، ما مرتبا شهیدکجباف را به اما‌زاده‌های تهران و اطراف تهران می‌بردیم.

حدود50 روز شهید کجباف در خانه ما بود و پس از آن مجددا برای جنگ با رژیم بعث به خوزستان بازگشت و با تشخیص فرماندهان مدتی در پشت جبهه مشغول کارهای فرهنگی شد که در قبلا هم عرض کردم.

در این زمان من که علاقه‌مند به خدمت به رزمندگان اسلام بودم بهترین راه را ازدواج با وی می‌دانستم به همین دلیل با الگو قرار دادن حضرت خدیجه(س) از طریق یکی از بستگان میل خود را درباره ازدواج با وی بیان کردم که با استقبال شهید روبرو شد.

هادی هنوز پایش به اهواز نرسیده مادرش را راهی تهران کرد تا از من خواستگاری کند. من رضایت داشتم اما خانواده‌ام با این ازدواج مخالف بودند. نه‌ اینکه هادی آدم بدی باشد. شرایط جسمانی‌اش به‌گونه‌ای بود که نمی‌توانست روی پا بایستد و راه برود. هادی مجبور بود با عصا باشد و همین علت اصلی مخالفت خانواده من با این ازدواج بود. اما من برای ازدواج با هادی خیلی اصرار کردم.

در 15 مهرماه سال 1362 با مراسمی خیلی ساده و با مهریه یک سفر حج به عقد شهید کجباف در آمدم. آن روز عیدغدیر بود و شهید کجباف نذر کرده بود که اگر به استخدام سپاه دربیاید با لباس سبز سپاه بر روی سفره عقد حاضر شود.

یکی از افتخارات و خوشی آن روز جاری شدن خطبه عقد به وسیله شیخ شوشتری(ره) بود. پس از ازدواج در شهرستان شوشتر ساکن شدیم.

شما در هادی کجباف چه دیدید که برای ازدواج انتخابش کردید؟

در طول مدتی که هادی در منزل ما زندگی می‌کرد همیشه سرش پایین بود، من یک‌بار هم چشم‌چرانی از ایشان ندیدم. جوان بسیار مودب و باوقار. به خاطر مجروحیتش نشستن و ایستادن برایش سخت بود ولی در طول این مدت حتی ندیدم یک‌بار هم نمازش را نشسته بخواند. روزنامه و کتاب خواندنش ترک نمی‌شد. در همان زمان تحلیل بسیار قوی از شرایط و مقتضیات روز داشت. عاشق امام(ره) بود. جانش را برای حرف امام می گذاشت.

من هم به این مسایل خیلی علاقه داشتم. خودم آن موقع دیپلمم را گرفته بودم و در پشت جبهه‌ها در کارهای پشتیبانی جنگ فعالیت می‌کردم. من از همان سال 56 که در دبیرستان درس می‌خواندم مبارزات علیه رژیم شاه را شروع کرده بودم. خانواده‌ام هم به گونه‌ای بودند که اعتقادات دینی برایشان خیلی مهم بود. در آن دوران خفقان رژیم شاه و ممنوعیت حجاب برای دانش آموزان، من از کلاس سوم ابتدایی با روسری و چادر به مدرسه می‌رفتم.‌دیدم که هادی درست در جهت اعتقادات دینی و فکری و مبارزاتی من قدم بر می‌دارد و همین شد که واقعا دوستش داشتم و برای ازدواج با او به خانواده‌ام اصرار کردم.

  زندگیتان چگونه شروع شد؟

خیلی ساده و بی‌تکلف. اصلا آن‌موقع همه ازدواج‌ها ساده بود. مردم توقعاتشان کم بود. من هم با این‌که دختر جوانی بودم خیلی چیزها مد نظرم نبود، به جهیزیه آنچنانی، آرایشگاه و لباس عروس و ... حتی فکر هم نمی‌کردم. از تهران آمدم و در شوشتر زندگیمان را شروع کردیم. چون خانوداه ایشان شوشتر بودند. مهریه من یک سفر حج بود که هادی بعدها مرا به حج فرستاد.

 یعنی خودش نیامد سفر حج؟

 نه، چون وسع مالیش نمی‌رسید. از طرفی چون احساس دین می‌کرد که حتما باید مهریه مرا بپردازد من را تنها به حج فرستاد.

چند فرزند دارید؟

1دختر و 2 پسر. اولین فرزندم فاطمه 12 بهمن سال 62 بدنیا آمد. 18 بمهن 63 خدا سجاد را بهمان داد. 25 اردیبهشت 65 هم محمد بدنیا آمد.

 همسرتان در 8 سال دفاع مقدس چه مسئولیت‌هایی داشت؟

این را بگویم که هادی بعد از ازدواجمان یا در جبهه و منطقه بود یا روی تخت بیمارستان. چندین بار هم مجروح شد. حتی دو بار هم شیمیایی. در لشکر 7 ولیعصر اهواز بود. معاون و بعدها فرمانده گردان مالک اشتر شد. اواخر جنگ معاون تیپ هم شده بود. من و فرزندانم خیلی کم و دیر به دیر ایشان را می دیدیم. گاه گاهی یک نامه برایمان می فرستاد. آن هم کوتاه که فقط بگویند زنده است و همین برای ما کافی بود. همیشه چشمم به تصاویر تلویزیون و گوشم به اخبار رادیو بود تا شاید رد و اثری از او بگیرم.  او عاشق شهادت بود اما من همیشه بهش می گفتم دعا می کنم که شهید نشوی چون دوری تو برایم خیلی سخت است و او هم دلگیر می‌شد. من او را خیلی دوست داشتم. بعضی وقت‌ها بهش می‌گفتم فکر نمی‌کنم هیچ زنی به اندازه من شوهرش را دوست داشته‌باشد. هادی حتی بعد از پایان یافتن جنگ هم دو سال تمام برای بحث تفحص در منطقه بود.

از اینکه شهید کجباف همیشه در جبهه‌ها بود گلایه‌ای نداشتید؟

 همیشه در طول زندگی سعی داشتم که شهید از کمبودها و ناراحتی‌ها آگاه نشود. تلاش داشتم تا با روند مطلوب تحصیلی و درسی فرزندانمان سبب شادی و رضایت همسرم را فراهم کنم.

حاج هادی به دلیل شهادت و مجروحیت پی در پی همرزمانش همیشه حالات ویژه‌ای داشت مثلا پس از شهادت «سرهنگ مقامی» همیشه گریه و بی قراری می‌کرد؛ برای همین نمی‌خواستم با موضوعات پیش پا افتاده زندگی بیش از این ناراحتش کنم.

تسنیم: از فعالیت‌های شهید پس از اتمام جنگ برایمان بگوئید.

 اینگونه نبود که با پایان یافتن جنگ روحیات حاج هادی عوض شود، همیشه روحیه رزمندگی خود را حفظ می‌کرد و دوست نداشت کسی از او تعریف کند، عشق به اهل بیت(ع) و ولایت جزو ویژگی‌های بارز شهید کجباف بود.

یکی از کارهایی که همسرم هیچ وقت ترک نکرد، شرکت در عزاداری سیدالشهدا(ع) بود، تا همین اواخر هم در همه مراسمات هیئت خودشان در شهرستان شوشتر شرکت می‌کرد.

باوجود اینکه در نبرد با تکفیری‌ها دچار مجروحیت شدیدی از ناحیه کتف و ریه شده بود اما باز هم زنجیرزنی در عزاداری‌های محرم را ترک نکرد.البته ما توصیه کردیم بودیم که زنجیر نزند اما حاج هادی بعد از مجروحیت کتفش با یک دست زنجیر می‌زد.

تسنیم: چطور شد که حاج هادی کجباف خود را برای دفاع از حرم اهل بیت (ع) در مبارزه با تکفیری‌ها آماده کرد؟

 هادی روحیه حماسه‌طلبی و شجاعت خاصی داشت. توی همه حوادث و اتفاقات جهان اسلام بخصوص منطقه به شدت احساس مسئولیت می‌کرد. این‌طور نبود که بگوید بازنشسته شده و دیگر هیچ دینی بر گردنش نیست. اخبار  تهدید داعش به حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) در سوریه را که می‌شنید برایش قابل هضم نبود. نمی‌توانست بی‌احترامی داعش را به حرمین تحمل کند. تصاویرش را که از تلویزیون می‌دید اشک از چشمانش جاری بود. من خودم می‌دیدیم که از فکر سوریه شب‌ها حتی خوابش نمی‌برد. همیشه می‌گفت اینها با چه دین و مذهبی حکم کشتار این همه زن و کودک مسلمان و غیر مسلمان را صادر می‌کنند؛ اگر خاطرتان باشد گروهک‌های تکفیری و به ویژه داعش تهدید کرده بودند که می‌خواهند به حرم‌های مطهر حمله کنند، این موضوع سبب شد که شهید کجباف برای رفتن به جبهه‌های نبرد با تکفیری‌ها بی‌تابی کند.

پس از این موضوع بود که با دوستان قدیمی‌اش تماس گرفت و از آنها خواست (برای مشاوره) که به جبهه‌های نبرد با گروهک‌های تکفیری بیایند، برخی از آنها قبول کردند و برخی نه؛ شهید با کسانی که قبول نکرده بودند برای دفاع از حرم‌های مطهر بیایند قطع رابطه کرد و از آنها راضی نبود.

شهید کجباف مدتی در عراق بود و پس از آن عازم سوریه می‌شود، یک بار که به شدت مجروح شده بود و در بیمارستان بستری شد، به شدت بی تابی می‌کرد و می‌گفت اگر اجازه ندهند بروم با تکفیری‌ها بجنگم از بیمارستان فرار می‌کنم.

Image result for شهید کجباف

 دقیقا از چه تاریخی به سوریه رفت؟ شما با رفتنش مخالفت نکردید؟!

از فروردین سال گذشته شروع کرد به جمع‌آوری گروهی از نیروها و آموزش دادنشان. می‌گفت باید کاری بکنم. آن موقع هفته‌ای یک بار بیشتر به خانه نمی‌آمد. به قول دوستان و همرزم‌هایش هادی برای خودش مُخی بود، از نظر نظامی هم تجربه جنگی زیادی داشت. دقیقا یک روز بعد از عید فطر سال گذشته رفت سوریه. من هیچ‌وقت با رفتنش مخالفت نکردم، چون با او هم‌عقیده و هم‌نظر بودم. حتی به هادی می‌گفتم بیا دو تایی با هم به سوریه برویم، من آنجا خادم حرم حضرت زینب(س) می‌شوم و تو هم به کارهای خودت برس. اما او می‌گفت نه! آنجا جای زن نیست. اما دخترم کاملا مخالف رفتن پدرش بود. بالاخره علاقه و وابستگی پدر و دختری نمی‌گذاشت راحت از پدرش دل بکند. پسرهایم هم مخالف رفتن بابایشان بودند ولی خوب در برخورد با قضایا منطقی‌تر تصمیم می‌گرفتند. سجاد پسر بزرگم به پدرش می‌گفت. بابا یک کاری کن که من هم با تو بیایم سوریه.

 بعد از سوریه رفتنش ارتباط شما با همسرتان چگونه بود؟ از حال و روزش خبر داشتید؟

تلفن که نمی‌توانست بزند. چون در منطقه نظامی بود، فقط گاهی وقت‌ها که می‌آمدند شهر زنگ می‌زد. آن هم خیلی کوتاه. فقط می گفت که سالم است. نمی‌توانست زیاد طولانی صحبت کند. گویا تلفن‌هایشان توسط اسرائیل شنود می‌شد. ما از طریق اخبار که جنگ سوریه را نمایش می‌داد از اوضاع آن جا با خبر بودیم. تا شهریور ماه سال گذشته که دراطراف دمشق مجروح شدند. از هم رزم‌هایش شنیدم که می‌گفتند آقای کجباف کارهای بزرگی در سوریه کرده‌است، به قول معروف کارهایی کرده‌است کارستان، گویا مناطق بزرگی از اطراف دمشق را به همراه گروهش از دست داعش آزاد کرده‌بود. می‌گفتند که شما باید خیلی به هادی افتخار کنی. هر چند که خودش هیچ موقع چیزی از سوریه تعریف نمی‌کرد.

  آقای کجباف بعد از مجروحیتش برگشت ایران؟

در سوریه تک تیراندازهای داعش از ناحیه سینه هادی را می‌زنند. از ارتفاع بالا هم می‌زنند جوری که تیر از سینه وارد و از کمرش خارج می‌شود. پنج شش سانت بیشتر با قلبش فاصله نداشت. هادی بعدها به من گفت به محض این که تیر خوردم. انگشتم را گذاشتم محل سوراخ تیر و دویدم سمت نیروهای خودمان. چون در محاصره دشمن بودم. پنجاه، شصت متر را دویده بود عقب که آخرش از شدت بی حالی و ضعف زمین خورده بود.

در بیمارستان دمشق عملش می‌کنند و اعزامش می کنند ایران. در تهران هم دو عمل جراحی رویش انجام دادند. در تمام این مراحل اجازه نداده بود که به ما خبری بدهند.سه روز بعد از عمل دومش زنگ زد خانه و به من گفت دارد می‌آید تهران. اگر می‌خواهم ببینمش بروم تهران. دیدم که صدایش گرفته است. علتش را که پرسیدم گفت سرما خورده‌ام. دو هفته بعد از این که رفتم و در بیمارستان تهران دیدمش دوباره رفتند سوریه.

در بیمارستان تهران که بستری بود، نیروهایش در سوریه زنگ می‌زدند و هادی از پشت تلفن راهنماییشان می‌کرد. انگار بلد بوداز روی همان تخت بیمارستان هم خوب فرماندهیشان کند.

هادی خیلی مردم‌دار بود و رعایت حال مردم را می‌کرد. وقتی مجروح می‌شد و از سوریه به تهران می آمد. همه دوستان آشنایان دلشان می‌خواست بیایند تهران ملاقاتش. اما اجازه نمی‌داد. می‌گفت این همه آدم این مسیر دور را بیایند فقط به خاطر دیدن من. از دکترش به زور اجازه می‌گرفت و خودش می‌رفت اهواز. همه علاقه‌مندانش هم می‌آمدند خانه.

همان جا خود هادی در جمع مردم سخنرانی کرد و گفت: «اگر من کشته شوم پیکرم را نمی‌آورند و اگر چنین اتفاقی بیفتد این به نفع مردم است.» بعضی‌ها بودند که سرزنشش می‌کردند. که جنگ در سوریه و عراق چه ربطی به ما دارد که شما می‌روید؟ در جوابشان می‌گفت: « جبهه ما الان آن جاست. اگر در عراق و سوریه با آنها نجنگیم، مجبوریم در شهرهای ایران با آنها مبارزه کنیم.»

شما یک‌بار به همراه خانواده به سوریه سفر کردید، شرایط آنجا طوری نبود که مانع از ماندن شهید کجباف در سوریه شوید؟

 زمانی که ما به سوریه رفته بودیم، تکفیری‌ها خیلی به حرم نزدیک شده بودند و صدای تیراندازی آنها به راحتی به گوش ما می‌رسید.

یک‌بار حاج هادی ما را به بازار برد تا کمی روحیه ما عوض شود، وقتی آنجا رفتیم من زنان بی حجاب زیادی دیدم، واقعاً از دیدن این صحنه‌ها ناراحت شدم و به همسرم گفتم شما به خاطر اینها در این نبرد حاضر شده‌اید؟ من راضی نیستم تو یک لحظه دیگر اینجا باشی و خودت را به خطر بیاندازی.

البته شهید کجباف بعداً برایم توضیح داد که ماندنش در سوریه برای دفاع از حریم اهل بیت(ع) و به ویژه حرم مطهر حضرت زینب(س) است و اینکه این چند نفر بی حجاب که همه مردم سوریه نیستند. وی قانعم کرد که حضور رزمندگان اسلام برای مقابل با دسیسه‌های صهیونیسم و استکبار است و امروز سنگر اسلام در سوریه و عراق است.

Image result for شهید کجباف

 برخی از دوستان شهید کجباف از رسیدن انگشتر اهدایی مقام معظم رهبری به شهید کجباف گفته‌اند، ماجرای این انگشتر چیست؟

 قرار شده بود که بهمن 93 مراسم عقد سجاد، فرزند شهید کجباف برگزار شود و خانواده عروس شرط کرده بودند که شهید کجباف در مراسم عقد حضور پیدا کند.

شهید کجباف در مراسم خواستگاری حاضر نشده بود و به همین دلیل خانواده دختر کوتاه نمی‌آمدند، سجاد با پدرش تماس می‌گیرد و موضوع را با حاج هادی در میان می‌گذارد.

شهید کجباف 2 روز قبل از عقدبه فرودگاه دمشق می‌آید که به اهواز برگردد اما دوستانش با وی تماس می‌گیرند که قرار است عملیاتی انجام شود و به حضور حاج هادی نیاز دارند.

ظاهراً پیش از این مقام معظم رهبری تعدادی انگشتر به سردار سلیمانی هدیه داده بودند و درباره این انگشتر فرموده‌اند که این را به کسی که خودتان می‌دانید، هدیه دهید؛ بعد از ا ین موضوع سردار سلیمانی این انگشتر را به حاج هادی هدیه داد.

 الآن این انگشتر کجاست؟

 شهید کجباف پس از اینکه نتوانست به اهواز باز گردد این انگشتر را به وسیله یکی از دوستان برای ما فرستاد و سجاد این انگشتر را به عنوان حلقه ازدواجش انتخاب می‌کند و اکنون پیش او به امانت است.

 همسرتان از مسائل و اتفاقات نبرد رزمندگان اسلام با تکفیری‌ها برای شما چیزی تعریف می‌کرد؟

 شهید کجباف همیشه می گفت دیگر چیزی به پایان این گروه تروریستی باقی نمانده و دلیل بقای این  گروه تروریستی تا کنون حمایت‌های شدید ترکیه و عربستان و حمایت‌های تسلیحاتی رژیم صهیونیستی است.

وی می‌گفت رژیم صهیونیستی این گروه را برای فتنه انگیزی در منطقه و به ویژه در سرزمین‌های اسلامی مسلح کرده و با عکس‌های ماهواره ای محل تجمع نیروهای مقاومت اسلامی را در اختیارشان می‌گذارند.

در مناطق بازپس گرفته شده توسط نیروهای مقاومت اسلامی مهمات رژیم صهیونیستی کشف شده اما به یاری خدا در این مبارزه پیروز خواهیم شد.

 شما پس از شهادت شهید کجباف هم عازم سوریه شدید؛ نحوه شهادت شهید کجباف و اینکه چگونه پیکر پیش تکفیری‌ها ماند هم اطلاعی کسب کردید؟

همرزمان شهیدبرایمان توضیح دادند که بئرالحریر سوریه یک منطقه استراتژیک تحت سیطره تکفیریان بود.این منطقه به علت خط ارتباطی تکفیریان و رژیم صهیونیستی از اهمیت خاصی برخوردار بود.بئرالحریر شامل شش روستا بود که تمامی آنها تحت سیطره داعش بود.

فرماندهی این عملیات بر عهده شهید کجباف بود اما متأسفانه این عملیات توسط جاسوسان تکفیری‌ها لو رفته بود به گونه‌ای که برخی از نیروهای تکفیری پس از اسارت گفته بودند که 3 روز قبل از عملیات منتظر انجام شدن عملیات آزاد سازی بصر الحریر بودند.

این عملیات در 3 محور انجام شده بود، متأسفانه عملیات گروه‌های مقاومت که شامل ارتش سوریه و تیپ فاطمیون در دو محور بود با به شهادت رسیدن فرمانده‌هانشان با شکست مواجه می‌شود و شهید کجباف در منطقه عملیاتی خودش محاصره می‌شود.

پس از اینکه نیروهای شهید کجباف محاصره می‌شوند، حاج هادی دستور عقب نشینی به نیروها را صادر می‌کند و همراه شهید حبیب الله پور و بی سیم چی‌اش به مقابله با تکفیری‌ها می‌پردازد.

شهید هلیسایی برای پشتیبانی و کمک به شهید کجباف آمده بود که تک تیراندازان داعشی وی را به شهادت رساندند و شهید کجباف و شهید حبیب الله پور هم از این جمع به شهادت می‌رسند، البته بی سیم‌چی توانست فرار کند و برخی از چیزهایی که در جیب‌های شهید کجباف بود را به عقب بازگرداند.

خبر شهادت شهید کجباف را چه کسی به شما گفت؟

 کسی خبر شهادت ایشان را به ما نداد. روز اول ماه رجب امسال شهید می‌شوند. گروهک‌های تکفیری پس از اینکه شهید کجباف و هم‌رزمانش را به شهادت رساندند، تصاویر وحشی‌گری خود را در رسانه‌های خودشان در فضای مجازی منتشر کردند، . چون آقای کجباف برای ایشان چهره شناخته‌شده‌ای بود ولی ما هنوز از موضوع اطلاع نداشتیم. بعضی دوستان و آشنایان خبرها را دیدند و به ما گفتند. ساعت یک ونیم نیمه‌شب بود که به پسرم خبر دادند. پسرم هم از دوستان هادی در اهواز ماجرا را جویا شد که آ‌نها گفتند ما می‌خواستیم فردا صبح خبر را به شما بدهیم. از گریه و زاری پسرم و عروسم ماجرا را فهمیدم. حالم بد شد و بدنم شروع به لرزیدن کرد. دخترم هم با همسرش آمد خانه‌مان. آنقدر گریه و بی‌قراری کرد که اصلا نمی توانستیم ساکتش کنیم. ساعت‌های اول برای ما غیر قابل تصور بود.

 چگونه شد که گروهک تکفیری داعش پیکر شهید کجباف را به اسارت گرفت؟

ظاهراً داعشی‌ها پیکر هر شهید ایرانی را که بتوانند به اسارت می‌گیرند تا بتوانند پس از آن برای مبادله با اشراری که به دست نیروهای مقاومت اسلامی در سوریه دستگیر شدند، استفاده کنند.

پس از اینکه پیکر به دست داعشی‌ها اسیر شد برخی از دوستان آمدند و گفتند که برای آزادی پیکر سه راه وجود دارد؛ خرید پیکر از گروهک‌های تکفیری، معامله و معاوضه با داعشی‌های دستگیر شده به دست نیروهای مقاومت و یا انجام عملیات توسط نیروهای مقاومت اسلامی.

 چرا با دادن پول برای بازگشت پیکر همسرتان مخالف بودید؟ تصور عکس العمل شما تقریبا غیر ممکن است؟

اگر پیکرش مانند بقیه شهدا بود من مشکلی نداشتم. اما وقتی وضعیت به این شکل درآمد و پای پرداخت پول آن هم یک و نیم میلیارد دلار پیش آمد با خودم گفتم این مبلغ هنگفت حتما صرف خرید تجهیزات و سلاح بیشتر توسط داعش خواهد شد تا همسران بیشتری چون همسر من کشته شوند. پس من راضی به این امر نیستم. در ثانی نمی خواستم عزت و اقتدار جمهوری اسلامی ایران در پرداخت پول به گروه خوار و حقیر داعش زیر سوال برود. همسر من که دیگر شهید شده و روحش در درگاه خداوند است. من و خانواده‌ام پیکر ایشان را به خدا سپردیم، همان‌طور که حضرت زینب (س) در دشت کربلا پیکر برادرش را به خدا سپرد و به اسارت رفت. همان طور که حضرت سجاد(ع) مجبور شد پیکر پدرش را در صحرای کربلا رها کند و به خاطر خدا برود. همسر من هم مدافع حرم حضرت زینب(س) است و من هم در عمل به ایشان اقتدا نمودم. من هم از پیکر ایشان گذشتم و آن را به خدا سپردم با اینکه شنیدم بعد از عکس العمل ما مبنی بر مخالفت با پرداخت پول پیکر ایشان را به رگبار بستند و به جنازه ایشان جسارت کردند و در شبکه‌های اجتماعی هم گذاشتند.

 خانواده تان هم موافق تصمیم شما بودند؟

بله پسرهایم دقیقا نظر من را داشتند. دخترم اول خیلی ناراحت بود اما من به او گفتم جسم تنها لباس تن است و روح پدرش هم اکنون در بهترین شرایط ممکن است. دخترم الان ازدواج کرده و دو فرزند هم دارد. بیشتر از دخترم، بچه هایش عاشق بابابزرگشان هستند. بعد از رفتن هادی نوه بزرگم امیرحسین به شدت ضربه روحی خورده و افسرده شده است. من از خداوند برای آنها طلب صبر و آرامش دارم.

 پس چگونه نیروهای مقاومت توانستند پیکر شهید کجباف را به میهن بازگردانند؟

چیزی که دوستان گفته‌اند این بود که 50 روز پس از شهادت شهید کجباف داعشی‌ها از موضوع مبادله و یا خرید پیکر توسط نیروهای مقاومت مأیوس می‌شوند و پیکر را در منطقه‌ای به همراه چند تن دیگر از شهدا در گور دسته جمعی خاک می‌کنند.

نفوذی‌ها هم این موضوع را به نیروهای مقاومت اطلاع می‌دهند و رزمندگان مقاومت توانستند در یک عملیات پیکر را بازگردانند.

 شما پس از شهادت کجباف دیداری با امام خامنه‌ای داشتید؟

 بله دیداری 15 دقیقه‌ای با امام خامنه‌ای داشتیم که واقعاً مایه دلگرمی ما شد.

ماجرای دیدارتان را با مقام معظم رهبری بفرمائید.

 من در همه مدتی که شهید کجباف در جبهه‌های مختلف با دشمنان اسلام مبارزه می‌کرد خود را با یک آیه‌ای از قرآن صبر می‌دادم و وقتی به دیدار امام خامنه‌ای رفتیم، ایشان 3 بار این آیه را برای بنده تکرار کردند. فعلاً این آیه قرآن کریم را نمی‌گویم چون رازی است که نمی‌خواهم فعلا بازگو کنم.

 شما سال‌های زیادی از همسر شهیدتان دور بودید، دلیل این دوری حضور وی در جبهه‌های مختلف بود که امروز سبب شده ما در کشور امنیت را احساس کنیم، حالا اگر توصیه‌ای دارید، بفرمائید؟

بنده در این مدت به مظلومیت اهل‌بیت(ع) پی بردم، وقتی ما پس از شهادت شهید کجباف به سوریه رفتیم و یا در زمان تشییع پیکر شهید در کشور مردم زیادی از ما استقبال کردند؛ مردم سوریه واقعاً ارادتی عجیب به شهید کجباف داشتند اما شما ببینید که پس از واقعه کربلا چه استقبالی از اسرای اهل‌بیت(ع) می‌شود.

امروز اگر شهید کجباف بود تنها توصیه‌اش گام برداشتن در مسیر اهل بیت(ع) و تبعیت از ولایت فقیه بود. شهید کجباف به همواره به ندای ولی فقیه لبیک گفت و از امروز به بعد ما نیز باید به فرمان ولی فقیه‌مان لبیک بگوئیم.

شعری از شهید هادی کجباف

حاج هادی کجباف

حاج هادی کجباف

کوچه ای بی شهید اگر مانده
ناشهیدش منم که جا مانده

با سواران سواره می راندم
همه رفتند و من جا ماندم

گفتم اینجا مرا رها نکنید
نگذاریدم و جفا نکنید

تن بی روح را نمی خواهم
جسم مجروح را نمی خواهم

اینکه اینجاست لاشه است نه روح
"شاعری خسته" و "عاشقی مجروح"

چه بگویم قسم به ذات خدا
روح من رفته است با شهدا

رفته بودم، سفرم مهیا بود
پای من بر سر ثریا بود

آتش و دود بود یادم هست
وقت موعود بود یادم هست

خط پایان! نه، فصل آغازین
بر زمین تا خدا چراغ آذین

لاله ها فوج فوج می رفتند
تا فراسوی اوج می رفتند

از مسیری به روشنایی نور
می گذشتند لاله های غیور

لاله ها بال داشتند آن روز
و مرا جا گذاشتند آن روز

گفتگو با همرزم شهید مدافع حرم شهید نادر حمید به شهید کجباف گفته بود اگر شهید شدی باید من را هم صدا کنی تا من هم شهید شوم

شهید نادر حمید از مداحان و مدافعان حرم اهل بیت در سوریه بود که 20 مهرماه 94 بر اثر اصابت گلوله تروریست‌های تکفیری دچار جراحت شدید شد.

او که در یکی از بیمارستان‌های کشور سوریه بستری و در حالت کما به سر می‌برد، یک هفته بعد شهد شیرین شهادت را نوشید و به دوستان شهیدش پیوست. شهید حمید در عین جوانی یکی از نیروهای ویژه و کاربلد مدافع حرم بود که نام و نشانی نیک از خود در مصاف با دشمن به یادگار گذاشت. همین شهرتش در میدان نبرد باعث کینه تروریست‌ها شده بود تا آخر تیر دشمنی‌شان بر پیکرش بنشیند و او را به آنچه که لیاقتش بود، برسانند. سیدحمزه حسینی از دوستان نزدیک شهید حمید دفتر خاطرات چندین و چند ساله‌شان را می‌گشاید و گفتنی‌هایی از یار دیرینش دارد که در ادامه می‌خوانید.


سربازان سردار سلیمانی (12)؛ شهید نادر حمید

شما و شهید حمید هر دو بچه هیئتی و مداح بودید و ارتباط و دوستی نزدیکی با هم داشتید. سابقه دوستی‌تان به چه زمانی برمی‌گردد؟ 

من از سال 85 با شهید حمید آشنا شدم و در طول این سال‌ها دوستی‌مان ادامه داشت. نادر روحیات خیلی خاصی داشت. ارتباط من با او بیشتر در رابطه با مداحی بود. شهید حمید از مداحان اهل بیت بود و چون خودم هم مداح هستم او را در مراسم‌های مختلف می‌دیدم و در زمینه‌های شعر و سبک صحبت‌های زیادی با هم داشتیم. بیشتر بچه‌ها وقتی خود شهید یا عکسش را می‌دیدند یاد مسجد علی‌ بن مهزیار می‌افتادند چون ایشان یکی از مداحان ثابت و خادمان حرم بود. شهید حمید به عنوان بسیجی تمام‌وقت وارد سپاه شد و از نیروهای فعال بود و بدون خستگی کار می‌کرد. در برنامه‌های مختلف با شهید حمید دیدار داشتم و ملاقاتش می‌کردم. حتی بعضی شب‌ها که کار طول می‌کشید تا صبح پیش بچه‌ها می‌ماند و به خانه نمی‌رفت. در زمینه کار خیلی پرجنب‌وجوش بود و حضوری فعال داشت. در تمام مراسم ملی مذهبی نقشش کاملاً پررنگ بود. به یاد دارم زمانی که بحث ورود ضریح امام حسین(ع) به اهواز مطرح شد ایشان از بدو ورود ضریح به شهرستان‌های اطراف اهواز تا زمانی که ضریح را به مرز شلمچه رساندند و وارد عراق کردند یکی از افراد فعال بود که با حضورش کنار ضریح هم مداحی می‌کرد و هم مواظب امنیت ضریح تا مرز بود.


شهید حمید از لحاظ سن و سال دوران دفاع مقدس را که درک نکرده بودند؟

خیر! موی سپیدش موروثی بود و سنشان به جنگ نمی‌خورد و جزو بچه‌های دهه60 بود. متأهل بود و یک دختر چهارساله به نام ام‌البنین دارد و خدا یک فرزند دیگر به او داد که 20 روز پس از تولد، پدرش شهید شد. شهید حمید یک هفته به کما می‌رود و خانواده‌اش هم در سوریه به دیدارش می‌روند. در آخرین لحظات عمرش وقتی همسر و دخترش بر بالینش حاضر می‌شوند چشمانش را برای آخرین باز می‌کند و اشک شوقی از چشمانش جاری می‌شود.

Image result for شهید نادر حمید

 وقتی جریان بی‌حرمتی تروریست‌ها به بقاع متبرکه در سوریه پیش آمد استدلال شهید حمید برای دفاع از حرم چه بود؟

بعضی از کوته‌فکران فکر می‌کنند مدافعان حرم برای مسائل مادی راهی سوریه می‌شوند. شما ببینید کسی مثل شهید کجباف که در اربعین کفش زائران حرم امام حسین(ع) را واکس می‌زد چطور حاضر می‌شود به خاطر پول وارد سوریه و عراق شود. مسائل مادی برای اشخاصی مثل کجباف و تقوی ارزشی نداشت. شهید حمید هم کسی نبود که به خاطر مسائل دنیوی وارد سوریه شود. شهید حمید مداح بود و مصیبت حضرت زینب را درک کرده بود. کلام بیشتر مدافعان حرم این است که حضرت زینب وقتی که زنده بود مدافعی نداشت و حالا ما نمی‌گذاریم دوباره آن وقایع تکرار شود و با هدف دفاع از حرم حضرت زینب وارد سوریه می‌شوند. مدافعان حرم همه چنین تفکری دارند.

  می‌توان گفت شهیدان مدافع حرم واقعه کربلا را با عمق جانشان درک کرده‌اند؟

دقیقاً! این شهیدان واقعه عاشورا و دفاع از حریم اهل بیت را به درستی درک کرده‌اند. اگر مدافعان حرم نبودند داعش و تکفیری‌ها یک روز هم فرصت نمی‌دادند و حرم اهل بیت را تخریب می‌کردند. همانطور که در بعضی مرقدهای شریفه شیطنت‌هایی انجام دادند. وقتی به جسد یک مسلمان رحم نمی‌کنند مطمئناً به حرم امن الهی هم رحم نمی‌کنند.

 نادر حمید1

به نظرتان آن فرهنگ به جا مانده از نهضت عاشورا تا چه اندازه در شکل‌گیری شخصیت کسانی مثل شهید حمید نقش دارد؟

شهیدان مدافع حرم به این صحبت امام‌حسین(ع) درباره بیعت با یزید باور و اعتقاد پیدا کرده‌اند. امام‌حسین‌(ع) صحبتی با فرستاده یزید که بیعت را از امام می‌خواست داشتند و فرمودند: من با کسی مثل یزید بیعت نمی‌کنم. در هر زمان یک تفکر و فرهنگ حسینی و یک تفکر یزیدی وجود دارد. مدافعان حرم به این فرهنگ حسینی معتقدند و می‌دانند یک یزید زمان وجود دارد. این فرهنگ عاشورایی هم در عراق و هم در سوریه نجات‌بخش نه تنها شیعیان بلکه غیرمسلمانان نیز هست. من مسیحیانی دیده‌ام که از حضور مدافعان حرم در سوریه تشکر می‌کنند. وقتی سیدحسن نصر‌الله سخنرانی می‌کند فقط شیعیان را نمی‌بینیم، مسیحیان و از همه اقوام و ادیان را می‌بینیم که از سید‌حسن نصرالله حمایت می‌کنند. چون می‌دانند از آنها دفاع می‌کند و امنیت لبنان را مدیون حضور نیروهای حزب‌الله می‌دانند. چنین تفکری در عراق هم هست. شیعه و سنی در عراق می‌جنگند و شهروندانی که شهرهایشان در تصرف داعش بود می‌دانستند شیعه چه تفکری دارد و از این تفکر استقبال می‌کردند چون مطمئن بودند رهایی‌بخش‌شان خواهد بود. دوستانی که وارد عراق شدند تعریف می‌کنند خیلی از سنی‌مذهب‌ها به سمت تشیع آمده‌اند و شیعه شده‌اند. چنین جاذبه‌ای مدیون فرهنگ عاشورایی است.

 قطعاً چنین تفکری هم در سوریه و عراق نجات‌بخششان خواهد بود؟

صددرصد. دشمنان تکفیری از اسم عاشورا می‌ترسند و تمام توان و قوایشان را جهت مقابله با فرهنگ عاشورایی گذاشته‌اند. چند روز دیگر شاهد پیاده‌روی اربعین خواهیم بود. در پیاده‌روی اربعین دشمنان با تمام قوا می‌خواهند جلوی انجام چنین کاری را بگیرند و می‌خواهند این حرکت بزرگ را تحت‌الشعاع قرار دهند که مطمئن باشید نخواهند توانست. سال گذشته هم می‌خواستند چنین جوسازی انجام دهند که نتوانستند. جالب اینجاست در این پیاده‌روی فقط شیعیان حضور ندارند و خودم سال گذشته شاهد حضور مسیحیان هم بودم. سردار سلیمانی در برقراری امنیت در سوریه نقش پررنگی دارد.

 شهید حمید درباره برخورد و نحوه اداره ایشان صحبت می‌کرد؟

شهید حمید خستگی‌ نمی‌شناخت و همین ویژگی‌اش نظر مسئولان را هم جذب کرده و توانسته بود با مسئولانی مثل سردار سلیمانی ارتباط مستمر داشته باشد. مدیریت و فعالیت‌های شهید حمید مشخصه بارزی بود که او را از دیگر دوستانش متمایز ساخته بود. وقتی ایشان می‌بیند سردار سلیمانی با این سن و سال و مشغله شب و روز مشغول کار کردن است از شیوه رفتار و کارش الگو می‌گیرد و واقعاً سردار سلیمانی برای شهدای مدافع حرم یک اسوه است.

 شهید حمید در رابطه با بحث شهادت چه تفکری داشت؟

ایشان یک گفت‌وگوی تلفنی با شهید کجباف داشته و فایل صوتی‌اش موجود است. شهید حمید از سردار کجباف قول می‌گیرد که هر کجا که رفتی با هم باشیم. اگر سوریه و عراق رفتی باید با هم باشیم و در آخر صحبتش می‌گوید اگر شهید شدی باید من را هم صدا کنی تا من هم شهید شوم. این ارتباط قلبی با شهیدان یکی از آرزوهای دیرینش بود. ایشان مداح بود و در مراسم مربوط به شهدا بسیار فعال بود. خاطرم هست در هفته دفاع مقدس چون بحث شهدا و جنگ مطرح بود یک فعالیت ویژه داشت و خیلی متمایز در مراسم این مناسبت ظاهر می‌شد. علاقه ویژه‌ای به شهیدان و شهادت داشت و این را می‌شد از رفتار و اخلاقش مشاهده کرد. رابطه بسیار نزدیکی با شهدای مدافع حرم داشت. مثلاً با شهید موسوی که اولین شهید مدافع حرم استان خوزستان بود یا شهید تقو‌ی و کجباف و شهید جبار عراقی دوستی بسیار نزدیکی داشت.

نتیجه تصویری برای شهید مدافع حرم نادر حمید

  اینطور که مشخص است شهیدان مدافع حرم بدون ترس و مصلحتی وارد سوریه می‌شوند و کاملاً از روی عشق و علاقه این کار را انجام می‌دهند؟

90درصد شهدای مدافع حرم کل ایران از شهدایی هستند که زمان جنگ را درک نکرده‌اند. این با کسی که جنگ را دیده و به قولی توپ و تانک را لمس کرده تفاوت می‌کند. اینها هیچ ترسی به خودشان راه نداده‌اند که وارد این عرصه شده‌اند. اگر ترسی داشتند کسی وارد چنین کارزاری نمی‌شد. هر مأموریت 45 روز طول می‌کشد و اینکه مستقیماً زیر بارانی از آتش قرار بگیری دل می‌خواهد. این شهیدان بدون ترس وارد میدان می‌شوند و دفاع می‌کنند. اینها پیرو این صحبت حضرت زینب است که می‌فرماید: در هر دو صورت ما پیروز هستیم، شهید شویم پیروزیم و اگر شهید هم نشویم باز پیروزیم و تفکر ما غالب می‌شود. اگر اینها می‌خواستند به خودشان ترس راه بدهند که خانه و خانواده و فرزندان عزیزانشان را ترک نمی‌کردند و در میدان نبرد حاضر شوند.

حضور رزمندگان دوران دفاع مقدس و جوانان مدافع حرم ترکیب زیبایی از مدافعان حرم ساخته است؟

جوانان مدافع حرم کسانی مثل حاج‌قاسم سلیمانی، شهید تقوی و کجباف و همدانی را اسوه خودشان قرار داده‌اند. از این بزرگان انتقال تجربه شده و اینها وارد میدان شده‌اند. شهید تقوی در محلی که زندگی می‌کرد هیچ‌کس از درجه و مسئولیتش اطلاعی نداشت و خیلی ساده با جوانان محل در مراسم‌های مختلف حضوری فعال داشت. از خصوصیات شهیدان مدافع حرم این است که روابط عمومی خیلی بالایی دارند. در تشییع پیکر شهید حمید همه قشر آدمی وجود داشت. طوری نبود که فقط بچه مذهبی‌ها و پاسدارها برای تشییعش بیایند. خصوصیت اغلب شهیدان مدافع حرم این است که با همه اقشار ارتباط نزدیکی داشتند و از محبوبیت ویژه‌ای برخوردار بودند.

خانواده‌ شهید حمید نسبت به حضورشان در سوریه چه نظری داشتند؟

وقتی که ایشان وارد سپاه شد حتماً خانواده‌ا‌ش شرایطش را می‌دانست. شهید به خانواده‌اش گفته بود که باید به نبودنش عادت کنند چون شهید در حالت عادی هم تا ساعت یک و دو شب سرکار بود. خانواده‌ا‌ش کاملاً موافق حضور شهید بودند. مثلاً وقتی پیکر شهید کجباف را تحویل ایران ندادند و بعد از چند روز موفق شدند پیکرشان را برگردانند همسر شهید کجباف می‌گفت حاضر نیستیم حتی یک ریال از بیت‌المال برای برگرداندن پیکر همسرم هزینه شود و این به خوبی نشان می‌دهد همسران شهیدان زینب‌وار کنارشان ایستاده‌اند. این نشان می‌دهد چنین تفکری عقیده تمام اعضای خانواده است و عقیده شخصی یک نفر نیست که بدون رضایت خانواده وارد این عرصه شده است. خانواده‌های شهیدان مدافع حرم در کنارشان هستند و همانطور که مقام‌معظم رهبری در دیدارشان با جانبازان فرمودند کار همسران جانباز و شهید کمتر از کار جانبازان و شهیدان نیست و ارج و قرب زیادی پیش خدا دارند.


علی ساقی نویسنده کتاب «شبیه نادر» در گفت‌وگو با ایکنا از خوزستان گفت: این کتاب توسط نشر شهید کاظمی منتشر شد و  مجموعه خاطراتی درباره شهید نادر حمید و کاری از مجموعه فرهنگی مسجدالنبی(ص) شهرک دانشگاه اهواز است. ویراستاری آن را الیاس کردانی بر عهده داشت و مصاحبه‌های آن توسط سجاد بختیار تهیه شده است.

 وی اظهار کرد: منابع برای تحقیق درباره شهید نادر حمید، خانواده شهید، استاد شهید(آقای پورفرجی)، دوستان مسجد توحید اهواز، رفقا وهمرزمان شهید در سوریه و سرداران محور مقاومت بودند.

ساقی گفت: کتاب در قالب خاطره و در سه قسمت تنظیم شده است؛ بخش اول مربوط به اعزام شهید نادر حمید به سوریه، بخش دوم نقش و نبوغ نظامی و تأثیرگزاری شهید و بخش آخر هم درباره شهادت وی است.

نویسنده کتاب «شبیه نادر» درباره انگیزه نوشتن کتاب گفت: جرقه این کار، تقریبا به سه ماه پیش بر می‌گردد که تصویر شهید در حرم علی بن مهزیار اهوازی توجهم را به خود جلب کرد. پیش از این شنیده بودم شهید نادر حمید از شهدایی بود که در حرم علی ابن مهزیار اهوازی مسئولیت داشت. پس از آن با آقای پورفرجی آشنا شدم که خود را استاد قرآن و معارف حاج نادر معرفی کرد. جرقه اولیه نوشتن این کتاب در این دیدار شکل گرفت.

وی درباره تأثیرگزارترین ویژگی شهید گفت: در طول کار فهمیدم شهید نادر ناظر بر اعمال کار است. چند روز پیش یکی از رفقای جانباز مدافع حرم شهرستانی با من تماس گرفت و پرسید: شما در استانتون شهید نادر حمید دارید؟ گفت: دیشب یه مرد میانسال با موهای جو گندمی به خوابم آمد. لباس دیجیتالی خاکی تنش بود، خودش رو نادر حمید معرفی کرد و گفت: به رفیقت حاج علی بگو محسن(نام جهادی شهید حمید) سلام رسوند و گفت این کتابی که داری کار می‌کنی را می‌بینم. بعد داشت خدا حافظی می‌کرد که گفتم حالا کجا میری؟ گفت باید برم کمک رزمنده‌های مدافع حرم، بهمون نیاز دارند.


نتیجه تصویری برای شهید مدافع حرم نادر حمید

ساقی درباره دلیل انتخاب نام کتاب گفت: علت انتخاب این اسم این بود که همه از نادر می‌گفتند، وقتی پرسیدم چرا؟ می‌گفتند: شخصیت نادر جوری بود که عاشق این بودیم شبیه نادر بشویم.

این فعال فرهنگی اظهار کرد: پیش از این یادنامه شهید حمید را هم تهیه کردم که در قطع جیببی و ۳۲ صفحه منتشر شد که به صورت خلاصه واجمالی به زندگی ومعرفی حاج نادر می‌پردازد.

نویسنده کتاب «شبیه نادر»  در پایان گفت: ما جنگ را ندیده‌ایم اما امروز در هم جبهه مقاومت و هم در سنگر فرهنگی حضور داریم.

دانلود فیلم آخرین بوسه های شهید به دخترش

دانلود فیلم آخرین لحظات درگیری شهید با داعش

فرزند شهید مدافع حرم شهید نادر حمید : پدرم پیش خداست، پیش فرشته هاست و دارد می خندد+ گفتگو با همسر شهید

وقتی از سر تا پا، خیس روزمرگی باشی؛ وقتی از دل، هیچ نداشته باشی برای گفتن و دلت سرشار از رازهای سر به مهری باشد که برای نگفتن داری، وقتی ازدحام مشتریان زمین، بازار آسمان را از رونق انداخته...چقدر دلت می گیرد از تماشای ابرهایی که در اندوهی انبوه می گردند به انتظار جرقه ای تا بباراندشان، درست شبیه دل تنگ تو... و در این لحظه های دلگیر، چه شوقی دارد دل به غربت شهیدان بسپاری و یک دل سیر اشک بباری، اشک هایت روان شود و دلت رقیق...

به راستی که چه سعادتی ارزشمندتر از این است که شهیدی تو را به خانه اش دعوت کند و آخر سر هم با دعای خیر دردانه اش ام البنین بدرقه شوی؟

ام البنین میوه دل شهید نادر حمید است و وقتی از او می پرسیم که می دانی پدرت کجاست چشم هایش را می بندد و می گوید: می دانم! همین الان پیش خداست، پیش فرشته هاست و دارد می خندد!

شهید نادر حمید، بسیجی خوزستانی مدافع حرم در مهرماه سال ۹۴ در دفاع از حریم اهل بیت(ع) در منطقه قنیطره سوریه، نقطه صفر مرزی با رژیم اشغالگر قدس در حین انجام ماموریت دچار جراحت شد و پس از چند روز بستری شدن در بیمارستان به شهادت رسید و همچون مشعلی که خداوند در جان برگزیدگانش برمی افروزد، سراسر نور شد تا از تاریکی های این جهان فانی بگریزد.

 نادر حمید1

برای دیدار با همسر این شهید باصلابت، وارد خانه ای می شویم که در عین سادگی و برخورداری از حداقل امکانات معیشتی پر از حال و هوای خوب است. همسر شهید به گرمی از ما استقبال می کند آن طور که عرق شرم بر پیشانی مان می نشیند. دیوارهای خانه به عکس شهید آذین بندی شده هر سمتی را که بنگری نشانه ای از شهید پیدا می کنی، ردپایی از یک قهرمان!

درست جایی مقابل عکس شهید می نشینم طوری که وقتی همسر شهید حرف می زند، لبخند مهمان نواز شهید را هم ببینم. سعاد حامدی اهوازی همسر شهید نادر حمید است و شروع زندگی روحانی اش با آن شهید بزرگوار را این گونه شرح می دهد.

یدطولایی در دست گیری از مردم داشت

زندگی مان را خیلی ساده شروع کردیم؛ ساده اما پر از عشقی خالص. خالص از این جهت که هیچ وقت بیش از آنچه بودیم از هم توقع نداشتیم.

شهید حمید به شدت معتقد به مسائل معنوی بود و در ایام محرم و صفر خودش را وقف هیئت می کرد. سرشار از معرفت و جوانمردی بود و در سن کم دست خیرش بیش از بیش بود.

وی با اشاره به اینکه یدطولایی در دست گیری از مردم داشت، افزود: وی حتی در روزهایی که شاید از پیش برای تفریح بچه ها قرار می گذاشتیم اما موردی پیش می آمد ابتدا به مردم کمک می کرد، این عمل او به منظور بی توجهی به من و فرزندانم نبود بلکه واقعا با اعتقاد به دست گیری از برادران و خواهران دینی اش این کار را انجام می داد و بعد با شرح واقعه من را آرام می کرد.

دخترم به شدت بابایی است

با فرزندانمان به ویژه دخترم ارتباط خیلی زیادی داشت، از آن طرف دخترم هم به شدت بابایی است. یادم می آید در دوران بارداری او همیشه آرزو داشت فرزندمان دختر باشد و علاقه عجیبی به ام البنین داشت. آن قدر عکسش را نشان همرزمان و دوستانش داده بود که وقتی ما برای اولین بار به سوریه سفر کردیم بی آنکه من چیزی بگویم و معرفی کنم؛ هر کس ام البنین را می دید او را می شناخت.

می گفت باید وارد میدان عمل شد!
دیدار بانوان اصحاب بسیج رسانه خوزستان با همسر شهید نادر حمید

بعد از اینکه جنسیت فرزند اولمان مشخص شد برای سوریه اسم نویسی کرد. آن موقع مثل اکنون جنگ در سوریه مطرح نبود و بعد از اینکه سن ام البنین به دو سال رسید همسرم به جد عزم سفر کرد. او همیشه نسبت به مظلومیت فرزندان شیعه و حرمین بسیار ناراحت می شد و خونش به جوش می آمد. می گفت: دست روی دست گذاشتن و غصه خوردن بیهوده است باید وارد میدان عمل شد.

۱۳ شهریور ۹۴ به سوریه رفته بود اما برای اینکه من ناراحت نشوم حاضر نشد مقصد را اطلاع بدهد، همسرم دو سال در فهرست انتظار بود و ماموریت چهار روزه او به ۲۰ روز طول کشید و در همین چهار روز با توسل به حضرت زینب و وجهه ای که از خودش نشان داد، قبول کردند که او در سوریه بماند.

۱۸ روز بعد از رفتن او دخترم خیلی زیاد بی تابی می کرد ولی بازهم همچنان حاضر نشد اطلاعی بدهد که نگرانی ما نیز بیشتر شد تا اینکه بعد از ۲۰ روز شهید به خانه برگشت ولی بازهم نگفت که کجا رفته و ما از طریق مارک هدایای خریداری شده متوجه شدیم سوریه رفته بود.

دو هفته بعد از تولد فرزندمان شهید شد

چند روز بعد چون نوبت رفتنش شروع شده بود و دیگر نمی شد نگوید، شهید با من آهنگ رفتن را آغاز کرد و با تعریف از سیره ائمه مرا راضی می کرد. همسرم تمام روح و عقلش سوریه شده بود و هرچه زمان می گذشت بیشتر به مظلومیت شیعه پی می برد و مصرتر می شد.

شهید سه مرحله دو ماهه به سوریه رفت و آمد که من نیز خیلی دوست داشتم با او بروم چون او مطلع شد برخی خانواده هایشان را می بردند، شهید من را با خودش برد. دو ماه اول در هتل مستقر بودیم اما بعد از دو ماه خانه ای در دمشق به ما دادند و سکونت کردیم و از نزدیک مظلومیت شیعه را می دیدم.

همسر شهید حمید اظهار داشت: من باردار بودم و نزدیک به دنیا آمدن محمدحسن فرزند دوممان بودیم که او حاضر نشد تا من به اهواز برگردم و فرزندم در سوریه در دمشق متولد شد، شهید گویا می دانست قرار است به دعوت خداوند لبیک بگوید و دوهفته بعد از تولد فرزندمان شهید شد.

و سرانجام...

غسل شهادت و قرائت قرآن کار روزانه همسرم بود. روز آخری که شهید به ماموریت رفت حال و هوای دلم سنگین تر بود. قرار بود ظهر به منزل بیاید اما چند ساعت گذشت و خبری نشد. با او تماس گرفتم اما تلفن را جواب نمی داد تا اینکه پس از تماس های مکرر فرمانده اش پاسخ تلفن را داد. به او از دلشوره ام گفتم اما او از خوب بودن حالش صحبت کرد. در صورتی که آن موقع سردار نوعی مقدم، پشت در اتاق عمل بود چون تک تیراندازها او را هدف قرار داده بودند.

سردار نوعی مقدم با همراهانش پیشم آمدند و مرا به بیمارستان بردند و دیدم شهید به علت مرگ مغزی به کما رفته بود که بعد از یک هفته در کما ماندن به شهادت رسید.

نتیجه تصویری برای شهید مدافع حرم نادر حمید

با دل تنگی اش چه کنم؟

به این قسمت از ماجرا که می رسیم، دیگر تاب نمی آورد و می بارد، یک نفر می گوید: ان شاءالله خدا به شما صبر دهد که این گونه با او معامله کردید. همسر شهید می گوید: خدا صبر داده اما با دل تنگی اش چه کنم؟... ام البنین دست از نقاشی می کشد و محو صورت باران شسته مادر می شود. همه ساکت مانده ایم که همسر شهید خودش بار این مسئولیت خطیر را به عهده می گیرد. دردانه را در آغوش می گیرد و از او می پرسد که چه چیز نقاشی کردی و او خورشید را نشانش می دهد، خورشید پر از نور و روشنایی... و بعد همسر شهید برای اینکه فضا عوض شود مشغول پذیرایی می شود. من خودم را آرام به ام البنین می رسانم و در گوشش می گویم: می شود برای من هم دعا کنی؟ سرش را بالا می آورد و می گوید: دعا می کنم خدا همه چیزهای خوبش را به شما بدهد.


عزت شهید؛ بهترین سرمایه ما

فضا کمی آرام تر که می شود از همسر شهید درباره شایعه کمک هایی که به خانواده شهدای مدافع حرم می رسید سوال می پرسیم. می خندد! و با دست خانه کوچک و ساده شان را نشان مان می دهد و می گوید: هیچ چیزی به ما نرسیده و هیچ چیز به ما نداده اند. اما من هیچ گله ای ندارم هرچند خیلی ها توهین می کردند اما خدا شاهد است که شهید حمید بدون هیچ چیز رفت و ما ماندیم با همین عزت شهید که بهترین سرمایه برای من و فرزندانم است.

شهید حتی دو ماه قبل از شهادت وصیت کرد که اعضای بدنش را بدون دریافت ریالی می بخشد، پس چنین فردی چگونه می تواند برای دریافت پول این کار را انجام دهد؟

شهیدی که عکس و نوشته اعلامیه شهادتش را انتخاب کرد 

تصویری که شهید حمید سفارش کرده بود بعد از شهادت آن را چاپ کنند

همسر شهید حمید می‌گفت: «هر وقت از منطقه به منزل می‌آمد، بعد از اینکه با من احوال پرسی می‌کرد، با همان لباس خاکی بسیجی به نماز می‌ایستاد. یک روز به قصد شوخی گفتم: تو مگر چقدر پیش ما هستی که به محض آمدن، نماز می‌خوانی؟ نگاهی کرد و گفت: هر وقت تو را می‌بینم، احساس می‌کنم باید دو رکعت نماز شکر بخوانم.

هیچ وقت روز تولدش و روزهای خاص رو فراموش نمی‌کردم. پارسال سوریه بودیم. آنجا یک تقویم در خانه داشتیم؛ اما تاریخش به میلادی بود، حاجی به خاطر مشغله زیاد و دیر آمدن به خانه یادش می رفت که تقویم ایرانی بیاورد.

یادم رفته بود شهریور ماه نزدیک و چند روز دیگر تولدش است. درست روز تولدش بود؛ ظهر برای نهار آمده بود تا به خانه سری بزند. سر سفره به شوخی و با خنده گفت: چه خانم بی‌معرفتی دارم، گفتم الان می‌روم خانه، باسلیقه خانه را تزیین کرده و کیک خیلی خوشمزه درست کرده باشد؛ اما مثل اینکه بانک از تو با معرفت‌تر هست، اول صبح با یک پیامک روز تولدم را تبریک گفت. دخترمان ام البنین که متوجه شد روز تولد پدرش هست پرید بغلش و او را غرق بوسه کرد. تا انجا که با خنده گفت بابا ولم کن، اشتباه گفتم تولد همسایه بود تولد من فردا هست. برای یک لحظه شرمنده‌اش شدم. این خاطره و تمام خاطرات شیرینش را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.»


دانلود فیلم آخرین بوسه های شهید به دخترش

دانلود فیلم آخرین لحظات درگیری شهید با داعش

شهید جواد طحانی او سقای جبهه بود و برای سربازان آب می‌برد



یادی از شهید بزرگوار جواد طحانی

« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ »

 ((وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ)) (سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۶۹) ترجمه: «مپندارید کسانیکه در راه خدا کشته میشوند مردهاند بلکه آنان زندهاند و در نزد پروردگار روزی میخورند».

میخواهیم کمی در مورد برادر شهید جواد طحانی برای شما تعریف کنیم؛ جواد چهرهای فعال و خدمتگزار برای اسلام بود. او از کودکی به درس خواندن علاقه بسیار داشت و خیلی باهوش و با استعداد بود. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در مدارس راوند گذراند و برای ادامه تحصیل به کاشان رفت. جواد هیچگاه در درسهایش ضعیف نبود و حتی در دوران تحصیل خود تجدید و یا مردود نشد و بعد از گرفتن دیپلم به دانشگاه شیراز رفت و در رشته زیستشناسی ادامه تحصیل داد تا اینکه انقلاب اسلامی پیش آمد و منجر به تعطیلی دانشگاهها شد. وقتی از دانشگاه بازگشت عضو انجمن اسلامی راوند شد و در آنجا فعالیت میکرد.

جواد اخلاق بسیار خوبی داشت و همیشه با روی خندان با ما برخورد میکرد. کم حرف اما اهل عمل بود و در کارهای انقلابی پیشقدم بود و در جلسات مذهبی شرکت میکرد تا اینکه به سربازی رفت ولی چون آنروز ارتش با مردم اتحاد نداشت؛ لذا تعلیمات جنگی را به سربازان یاد نمیدادند و جواد از آنجا خوشش نمیآمد و میگفت: کاری به ما یاد نمیدهند.

بعد از انقلاب در بسیج ثبت نام کرد و تعلیمات جنگی را آموخت و در وقتی که امام امت اعلام کرد تا داوطلبان به جبهه بروند؛ لذا او در روز اول محرم به جبهه رفت تا با صدامیان بجنگد. او در نامهای که از جبهه برایمان نوشته است میگوید: ما امیدواریم در این ماه (محرم) که ماه پیروزی خون بر شمشیر است رزمندگان اسلام تحت رهبری امام امت - این کوه استوار- چنان درسی به دشمنان و صدامیان بدهند که دیگر هیچ قدرت شیطانی حتی خیال تجاوز به سرشان نزند و همانطور که اماممان گفتند تا آخر در مقابل آمریکا ایستادهایم. ما باید از اماممان درس بگیریم و این ماه با عظمت را هر چه باشکوهتر برگزار کنیم. اینجا هر روزش عاشورا و هر جایش کربلاست!

جواد طحانی در جبهه سرپل ذهاب به شهادت رسید و در روز تاسوعا به خاک سپرده شد. او سقای جبهه بود و برای سربازان آب میبرد. و اینک ما ماندهایم با رسالت و مسئولیتی بزرگ بر دوش.. از خدا میخواهیم که ما را موفق به انجام رسالت بزرگمان که حفاظت و پاسداری از انقلاب اسلامی و ارزشهای اصیل اسلامی و اجرای قرآن و دستورات ائمه اطهار میباشد موفق بدارد و ما بتوانیم به خوبی پیام شهیدانمان را بشناسانیم و آنرا به دیگران رسانده و سرانجام ما هم جان نا قابلمان را در راه خدا، قرآن و اسلام بزرگ فدا کنیم.

اللهم ارزقنی الشهادة

خدایا شهادت را روزی ما گردان

والسلام علیکم و رحمه الله

خانواده شهید جواد طحانی

 

--------------

ویژهنامه یادواره شهدای مهندس کاشان/ مهرماه 93

شهید جواد طحانی راوندی متولد 1339 کاشان، رشته مهندسی زمینشناسی دانشگاه شیراز، شهادت 1360 سرپل ذهاب.

شهید جواد طحانی باهوش و با استعداد بود و از همان کودکی علاقه به تحصیل داشت. او با معدل بالا وارد دانشگاه شد. خوشرو و خوشخنده بود و احترام ویژهای به پدر و مادر میگذاشت و همگان را به این کار متذکر میشد. با حضور قلب و با آرامش خاطر رو به درگاه حق میایستاد و اهل دعا و مناجات و نشستنهای طولانی بر سجاده نماز بود و به واسطه این امر هر روز نور ایمان در چهرهاش متجلی میشد. همیشه سفارش محرومین و مستضعفین را میکرد و آخرین وصیت او به جوانان نماز اول وقت، حجاب و درس خواندن بود.

هفت روز بیشتر نبود که به جبهه آمده بود و در اقتدا به حضرت ابوالفضل العباس(ع) آب آور رزمندگان اسلام و سقای جبههها بود تا به شهادت رسید. شوق او به شهادت مجال نوشتن وصیت نامه را به او نداد. از دست نوشتههای شهید این است: همانطور که اماممان فرمودند: ما تا آخر در مقابل آمریکا ایستادهایم.

 

 

 

 

متن کامل نامه شهید بزرگوار جواد طحانی

خدمت پدر و مادر و برادر و خواهرانم سلام عرض میکنم. امیدوارم که حال همه شما خوب باشد و در ظل توجهات ولی عصر(عج) بسر برید اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید؛ بحمدلله سلامتی برقرار است.

باری! ما پنج شنبه ظهر از قم حرکت کردیم و شب به کرمانشاه رسیدیم و در محل بسیج خوابیدیم و صبح جمعه روانه جبهه سرپل ذهاب شدیم و حالا که این نامه را مینویسم عصر جمعه است و قرار است فردا به همراه مهدی و کریم رحمتی به جبهه بهشتی اعزام شویم، امیدوارم این ماه (محرم) که ماه پیروزی خون بر شمشیر است رزمندگان اسلام تحت رهبری امام امت - این کوه استوار- چنان درسی به دشمنان و صدامیان بدهند که دیگر هیچ قدرت شیطانی حتی خیال تجاوز به سرشان نزند و همانطور که اماممان گفتند تا آخر در مقابل آمریکا ایستادهایم. ما باید از اماممان درس بگیریم و این ماه با عظمت را هر چه پر شکوهتر برگزار کنیم. اینجا هر روزش عاشورا و هر جایش کربلاست! و همانطور که اماممان فقط در سوگ یاران سیدالشهداء گریست و نه در سوگ یاران عزیزش همانند بهشتی و رجایی و باهنر و ما هم در جلسات سوگواری سید شهیدان شرکت کرده و یاد او را گرامی بداریم.

امروز جسد سه تن از برادران را که دو ماه قبل در جبهه شهید شده بودند و فقط استخوانهای سر و دست و پایشان مانده بود برای شهرستان فرستادند. هنگامی که انسان نگاهش به جسدهای پاره پاره شده می‌افتد، آتش انتقام در وجود آدم زبانه می‌کشد که چرا دشمن باید جوانان این مملکت را به جرم گفتن شعار "الله اکبر" به خاک و خون بکشد.

خوب! خانواده عزیزم! دیگر عرضی ندارم سلامتی همگی و امیدوارم که در کارهایتان موفق باشید و سلامتی شما را از خداوند منان خواستارم.

شهید جواد طحانی. تاریخ شهادت: 14/8/1360 مطابق با هشتم محرم الحرام. محل شهادت: غرب کشور، سرپل ذهاب