شهید نادر حمید از مداحان و مدافعان حرم اهل بیت در سوریه بود که 20 مهرماه 94 بر اثر اصابت گلوله تروریستهای تکفیری دچار جراحت شدید شد.
او که در یکی از بیمارستانهای کشور سوریه بستری و در حالت کما به سر میبرد، یک هفته بعد شهد شیرین شهادت را نوشید و به دوستان شهیدش پیوست. شهید حمید در عین جوانی یکی از نیروهای ویژه و کاربلد مدافع حرم بود که نام و نشانی نیک از خود در مصاف با دشمن به یادگار گذاشت. همین شهرتش در میدان نبرد باعث کینه تروریستها شده بود تا آخر تیر دشمنیشان بر پیکرش بنشیند و او را به آنچه که لیاقتش بود، برسانند. سیدحمزه حسینی از دوستان نزدیک شهید حمید دفتر خاطرات چندین و چند سالهشان را میگشاید و گفتنیهایی از یار دیرینش دارد که در ادامه میخوانید.
شما و شهید حمید هر دو بچه هیئتی و مداح بودید و ارتباط و دوستی نزدیکی با هم داشتید. سابقه دوستیتان به چه زمانی برمیگردد؟
من از سال 85 با شهید حمید آشنا شدم و در طول این سالها دوستیمان ادامه داشت. نادر روحیات خیلی خاصی داشت. ارتباط من با او بیشتر در رابطه با مداحی بود. شهید حمید از مداحان اهل بیت بود و چون خودم هم مداح هستم او را در مراسمهای مختلف میدیدم و در زمینههای شعر و سبک صحبتهای زیادی با هم داشتیم. بیشتر بچهها وقتی خود شهید یا عکسش را میدیدند یاد مسجد علی بن مهزیار میافتادند چون ایشان یکی از مداحان ثابت و خادمان حرم بود. شهید حمید به عنوان بسیجی تماموقت وارد سپاه شد و از نیروهای فعال بود و بدون خستگی کار میکرد. در برنامههای مختلف با شهید حمید دیدار داشتم و ملاقاتش میکردم. حتی بعضی شبها که کار طول میکشید تا صبح پیش بچهها میماند و به خانه نمیرفت. در زمینه کار خیلی پرجنبوجوش بود و حضوری فعال داشت. در تمام مراسم ملی مذهبی نقشش کاملاً پررنگ بود. به یاد دارم زمانی که بحث ورود ضریح امام حسین(ع) به اهواز مطرح شد ایشان از بدو ورود ضریح به شهرستانهای اطراف اهواز تا زمانی که ضریح را به مرز شلمچه رساندند و وارد عراق کردند یکی از افراد فعال بود که با حضورش کنار ضریح هم مداحی میکرد و هم مواظب امنیت ضریح تا مرز بود.
شهید حمید از لحاظ سن و سال دوران دفاع مقدس را که درک نکرده بودند؟
خیر! موی سپیدش موروثی بود و سنشان به جنگ نمیخورد و جزو بچههای دهه60 بود. متأهل بود و یک دختر چهارساله به نام امالبنین دارد و خدا یک فرزند دیگر به او داد که 20 روز پس از تولد، پدرش شهید شد. شهید حمید یک هفته به کما میرود و خانوادهاش هم در سوریه به دیدارش میروند. در آخرین لحظات عمرش وقتی همسر و دخترش بر بالینش حاضر میشوند چشمانش را برای آخرین باز میکند و اشک شوقی از چشمانش جاری میشود.

وقتی جریان بیحرمتی تروریستها به بقاع متبرکه در سوریه پیش آمد استدلال شهید حمید برای دفاع از حرم چه بود؟
بعضی از کوتهفکران فکر میکنند مدافعان حرم برای مسائل مادی راهی سوریه میشوند. شما ببینید کسی مثل شهید کجباف که در اربعین کفش زائران حرم امام حسین(ع) را واکس میزد چطور حاضر میشود به خاطر پول وارد سوریه و عراق شود. مسائل مادی برای اشخاصی مثل کجباف و تقوی ارزشی نداشت. شهید حمید هم کسی نبود که به خاطر مسائل دنیوی وارد سوریه شود. شهید حمید مداح بود و مصیبت حضرت زینب را درک کرده بود. کلام بیشتر مدافعان حرم این است که حضرت زینب وقتی که زنده بود مدافعی نداشت و حالا ما نمیگذاریم دوباره آن وقایع تکرار شود و با هدف دفاع از حرم حضرت زینب وارد سوریه میشوند. مدافعان حرم همه چنین تفکری دارند.
میتوان گفت شهیدان مدافع حرم واقعه کربلا را با عمق جانشان درک کردهاند؟
دقیقاً! این شهیدان واقعه عاشورا و دفاع از حریم اهل بیت را به درستی درک کردهاند. اگر مدافعان حرم نبودند داعش و تکفیریها یک روز هم فرصت نمیدادند و حرم اهل بیت را تخریب میکردند. همانطور که در بعضی مرقدهای شریفه شیطنتهایی انجام دادند. وقتی به جسد یک مسلمان رحم نمیکنند مطمئناً به حرم امن الهی هم رحم نمیکنند.
![]()
به نظرتان آن فرهنگ به جا مانده از نهضت عاشورا تا چه اندازه در شکلگیری شخصیت کسانی مثل شهید حمید نقش دارد؟
شهیدان مدافع حرم به این صحبت امامحسین(ع) درباره بیعت با یزید باور و اعتقاد پیدا کردهاند. امامحسین(ع) صحبتی با فرستاده یزید که بیعت را از امام میخواست داشتند و فرمودند: من با کسی مثل یزید بیعت نمیکنم. در هر زمان یک تفکر و فرهنگ حسینی و یک تفکر یزیدی وجود دارد. مدافعان حرم به این فرهنگ حسینی معتقدند و میدانند یک یزید زمان وجود دارد. این فرهنگ عاشورایی هم در عراق و هم در سوریه نجاتبخش نه تنها شیعیان بلکه غیرمسلمانان نیز هست. من مسیحیانی دیدهام که از حضور مدافعان حرم در سوریه تشکر میکنند. وقتی سیدحسن نصرالله سخنرانی میکند فقط شیعیان را نمیبینیم، مسیحیان و از همه اقوام و ادیان را میبینیم که از سیدحسن نصرالله حمایت میکنند. چون میدانند از آنها دفاع میکند و امنیت لبنان را مدیون حضور نیروهای حزبالله میدانند. چنین تفکری در عراق هم هست. شیعه و سنی در عراق میجنگند و شهروندانی که شهرهایشان در تصرف داعش بود میدانستند شیعه چه تفکری دارد و از این تفکر استقبال میکردند چون مطمئن بودند رهاییبخششان خواهد بود. دوستانی که وارد عراق شدند تعریف میکنند خیلی از سنیمذهبها به سمت تشیع آمدهاند و شیعه شدهاند. چنین جاذبهای مدیون فرهنگ عاشورایی است.
قطعاً چنین تفکری هم در سوریه و عراق نجاتبخششان خواهد بود؟
صددرصد. دشمنان تکفیری از اسم عاشورا میترسند و تمام توان و قوایشان را جهت مقابله با فرهنگ عاشورایی گذاشتهاند. چند روز دیگر شاهد پیادهروی اربعین خواهیم بود. در پیادهروی اربعین دشمنان با تمام قوا میخواهند جلوی انجام چنین کاری را بگیرند و میخواهند این حرکت بزرگ را تحتالشعاع قرار دهند که مطمئن باشید نخواهند توانست. سال گذشته هم میخواستند چنین جوسازی انجام دهند که نتوانستند. جالب اینجاست در این پیادهروی فقط شیعیان حضور ندارند و خودم سال گذشته شاهد حضور مسیحیان هم بودم. سردار سلیمانی در برقراری امنیت در سوریه نقش پررنگی دارد.
شهید حمید درباره برخورد و نحوه اداره ایشان صحبت میکرد؟
شهید حمید خستگی نمیشناخت و همین ویژگیاش نظر مسئولان را هم جذب کرده و توانسته بود با مسئولانی مثل سردار سلیمانی ارتباط مستمر داشته باشد. مدیریت و فعالیتهای شهید حمید مشخصه بارزی بود که او را از دیگر دوستانش متمایز ساخته بود. وقتی ایشان میبیند سردار سلیمانی با این سن و سال و مشغله شب و روز مشغول کار کردن است از شیوه رفتار و کارش الگو میگیرد و واقعاً سردار سلیمانی برای شهدای مدافع حرم یک اسوه است.
شهید حمید در رابطه با بحث شهادت چه تفکری داشت؟
ایشان یک گفتوگوی تلفنی با شهید کجباف داشته و فایل صوتیاش موجود است. شهید حمید از سردار کجباف قول میگیرد که هر کجا که رفتی با هم باشیم. اگر سوریه و عراق رفتی باید با هم باشیم و در آخر صحبتش میگوید اگر شهید شدی باید من را هم صدا کنی تا من هم شهید شوم. این ارتباط قلبی با شهیدان یکی از آرزوهای دیرینش بود. ایشان مداح بود و در مراسم مربوط به شهدا بسیار فعال بود. خاطرم هست در هفته دفاع مقدس چون بحث شهدا و جنگ مطرح بود یک فعالیت ویژه داشت و خیلی متمایز در مراسم این مناسبت ظاهر میشد. علاقه ویژهای به شهیدان و شهادت داشت و این را میشد از رفتار و اخلاقش مشاهده کرد. رابطه بسیار نزدیکی با شهدای مدافع حرم داشت. مثلاً با شهید موسوی که اولین شهید مدافع حرم استان خوزستان بود یا شهید تقوی و کجباف و شهید جبار عراقی دوستی بسیار نزدیکی داشت.

اینطور که مشخص است شهیدان مدافع حرم بدون ترس و مصلحتی وارد سوریه میشوند و کاملاً از روی عشق و علاقه این کار را انجام میدهند؟
90درصد شهدای مدافع حرم کل ایران از شهدایی هستند که زمان جنگ را درک نکردهاند. این با کسی که جنگ را دیده و به قولی توپ و تانک را لمس کرده تفاوت میکند. اینها هیچ ترسی به خودشان راه ندادهاند که وارد این عرصه شدهاند. اگر ترسی داشتند کسی وارد چنین کارزاری نمیشد. هر مأموریت 45 روز طول میکشد و اینکه مستقیماً زیر بارانی از آتش قرار بگیری دل میخواهد. این شهیدان بدون ترس وارد میدان میشوند و دفاع میکنند. اینها پیرو این صحبت حضرت زینب است که میفرماید: در هر دو صورت ما پیروز هستیم، شهید شویم پیروزیم و اگر شهید هم نشویم باز پیروزیم و تفکر ما غالب میشود. اگر اینها میخواستند به خودشان ترس راه بدهند که خانه و خانواده و فرزندان عزیزانشان را ترک نمیکردند و در میدان نبرد حاضر شوند.
حضور رزمندگان دوران دفاع مقدس و جوانان مدافع حرم ترکیب زیبایی از مدافعان حرم ساخته است؟
جوانان مدافع حرم کسانی مثل حاجقاسم سلیمانی، شهید تقوی و کجباف و همدانی را اسوه خودشان قرار دادهاند. از این بزرگان انتقال تجربه شده و اینها وارد میدان شدهاند. شهید تقوی در محلی که زندگی میکرد هیچکس از درجه و مسئولیتش اطلاعی نداشت و خیلی ساده با جوانان محل در مراسمهای مختلف حضوری فعال داشت. از خصوصیات شهیدان مدافع حرم این است که روابط عمومی خیلی بالایی دارند. در تشییع پیکر شهید حمید همه قشر آدمی وجود داشت. طوری نبود که فقط بچه مذهبیها و پاسدارها برای تشییعش بیایند. خصوصیت اغلب شهیدان مدافع حرم این است که با همه اقشار ارتباط نزدیکی داشتند و از محبوبیت ویژهای برخوردار بودند.

خانواده شهید حمید نسبت به حضورشان در سوریه چه نظری داشتند؟
وقتی که ایشان وارد سپاه شد حتماً خانوادهاش شرایطش را میدانست. شهید به خانوادهاش گفته بود که باید به نبودنش عادت کنند چون شهید در حالت عادی هم تا ساعت یک و دو شب سرکار بود. خانوادهاش کاملاً موافق حضور شهید بودند. مثلاً وقتی پیکر شهید کجباف را تحویل ایران ندادند و بعد از چند روز موفق شدند پیکرشان را برگردانند همسر شهید کجباف میگفت حاضر نیستیم حتی یک ریال از بیتالمال برای برگرداندن پیکر همسرم هزینه شود و این به خوبی نشان میدهد همسران شهیدان زینبوار کنارشان ایستادهاند. این نشان میدهد چنین تفکری عقیده تمام اعضای خانواده است و عقیده شخصی یک نفر نیست که بدون رضایت خانواده وارد این عرصه شده است. خانوادههای شهیدان مدافع حرم در کنارشان هستند و همانطور که مقاممعظم رهبری در دیدارشان با جانبازان فرمودند کار همسران جانباز و شهید کمتر از کار جانبازان و شهیدان نیست و ارج و قرب زیادی پیش خدا دارند.
علی ساقی نویسنده کتاب «شبیه نادر» در گفتوگو با ایکنا از خوزستان گفت: این کتاب توسط نشر شهید کاظمی منتشر شد و مجموعه خاطراتی درباره شهید نادر حمید و کاری از مجموعه فرهنگی مسجدالنبی(ص) شهرک دانشگاه اهواز است. ویراستاری آن را الیاس کردانی بر عهده داشت و مصاحبههای آن توسط سجاد بختیار تهیه شده است.
وی اظهار کرد: منابع برای تحقیق درباره شهید نادر حمید، خانواده شهید، استاد شهید(آقای پورفرجی)، دوستان مسجد توحید اهواز، رفقا وهمرزمان شهید در سوریه و سرداران محور مقاومت بودند.
ساقی گفت: کتاب در قالب خاطره و در سه قسمت تنظیم شده است؛ بخش اول مربوط به اعزام شهید نادر حمید به سوریه، بخش دوم نقش و نبوغ نظامی و تأثیرگزاری شهید و بخش آخر هم درباره شهادت وی است.
نویسنده کتاب «شبیه نادر» درباره انگیزه نوشتن کتاب گفت: جرقه این کار، تقریبا به سه ماه پیش بر میگردد که تصویر شهید در حرم علی بن مهزیار اهوازی توجهم را به خود جلب کرد. پیش از این شنیده بودم شهید نادر حمید از شهدایی بود که در حرم علی ابن مهزیار اهوازی مسئولیت داشت. پس از آن با آقای پورفرجی آشنا شدم که خود را استاد قرآن و معارف حاج نادر معرفی کرد. جرقه اولیه نوشتن این کتاب در این دیدار شکل گرفت.
وی درباره تأثیرگزارترین ویژگی شهید گفت: در طول کار فهمیدم شهید نادر ناظر بر اعمال کار است. چند روز پیش یکی از رفقای جانباز مدافع حرم شهرستانی با من تماس گرفت و پرسید: شما در استانتون شهید نادر حمید دارید؟ گفت: دیشب یه مرد میانسال با موهای جو گندمی به خوابم آمد. لباس دیجیتالی خاکی تنش بود، خودش رو نادر حمید معرفی کرد و گفت: به رفیقت حاج علی بگو محسن(نام جهادی شهید حمید) سلام رسوند و گفت این کتابی که داری کار میکنی را میبینم. بعد داشت خدا حافظی میکرد که گفتم حالا کجا میری؟ گفت باید برم کمک رزمندههای مدافع حرم، بهمون نیاز دارند.

ساقی درباره دلیل انتخاب نام کتاب گفت: علت انتخاب این اسم این بود که همه از نادر میگفتند، وقتی پرسیدم چرا؟ میگفتند: شخصیت نادر جوری بود که عاشق این بودیم شبیه نادر بشویم.
این فعال فرهنگی اظهار کرد: پیش از این یادنامه شهید حمید را هم تهیه کردم که در قطع جیببی و ۳۲ صفحه منتشر شد که به صورت خلاصه واجمالی به زندگی ومعرفی حاج نادر میپردازد.
نویسنده کتاب «شبیه نادر» در پایان گفت: ما جنگ را ندیدهایم اما امروز در هم جبهه مقاومت و هم در سنگر فرهنگی حضور داریم.

دانلود فیلم آخرین بوسه های شهید به دخترش
دانلود فیلم آخرین لحظات درگیری شهید با داعشوقتی از سر تا پا، خیس روزمرگی باشی؛ وقتی از دل، هیچ نداشته باشی برای گفتن و دلت سرشار از رازهای سر به مهری باشد که برای نگفتن داری، وقتی ازدحام مشتریان زمین، بازار آسمان را از رونق انداخته...چقدر دلت می گیرد از تماشای ابرهایی که در اندوهی انبوه می گردند به انتظار جرقه ای تا بباراندشان، درست شبیه دل تنگ تو... و در این لحظه های دلگیر، چه شوقی دارد دل به غربت شهیدان بسپاری و یک دل سیر اشک بباری، اشک هایت روان شود و دلت رقیق...
به راستی که چه سعادتی ارزشمندتر از این است که شهیدی تو را به خانه اش دعوت کند و آخر سر هم با دعای خیر دردانه اش ام البنین بدرقه شوی؟
ام البنین میوه دل شهید نادر حمید است و وقتی از او می پرسیم که می دانی پدرت کجاست چشم هایش را می بندد و می گوید: می دانم! همین الان پیش خداست، پیش فرشته هاست و دارد می خندد!

شهید نادر حمید، بسیجی خوزستانی مدافع حرم در مهرماه سال ۹۴ در دفاع از حریم اهل بیت(ع) در منطقه قنیطره سوریه، نقطه صفر مرزی با رژیم اشغالگر قدس در حین انجام ماموریت دچار جراحت شد و پس از چند روز بستری شدن در بیمارستان به شهادت رسید و همچون مشعلی که خداوند در جان برگزیدگانش برمی افروزد، سراسر نور شد تا از تاریکی های این جهان فانی بگریزد.
![]()
برای دیدار با همسر این شهید باصلابت، وارد خانه ای می شویم که در عین سادگی و برخورداری از حداقل امکانات معیشتی پر از حال و هوای خوب است. همسر شهید به گرمی از ما استقبال می کند آن طور که عرق شرم بر پیشانی مان می نشیند. دیوارهای خانه به عکس شهید آذین بندی شده هر سمتی را که بنگری نشانه ای از شهید پیدا می کنی، ردپایی از یک قهرمان!
درست جایی مقابل عکس شهید می نشینم طوری که وقتی همسر شهید حرف می زند، لبخند مهمان نواز شهید را هم ببینم. سعاد حامدی اهوازی همسر شهید نادر حمید است و شروع زندگی روحانی اش با آن شهید بزرگوار را این گونه شرح می دهد.
زندگی مان را خیلی ساده شروع کردیم؛ ساده اما پر از عشقی خالص. خالص از این جهت که هیچ وقت بیش از آنچه بودیم از هم توقع نداشتیم.
شهید حمید به شدت معتقد به مسائل معنوی بود و در ایام محرم و صفر خودش را وقف هیئت می کرد. سرشار از معرفت و جوانمردی بود و در سن کم دست خیرش بیش از بیش بود.

وی با اشاره به اینکه یدطولایی در دست گیری از مردم داشت، افزود: وی حتی در روزهایی که شاید از پیش برای تفریح بچه ها قرار می گذاشتیم اما موردی پیش می آمد ابتدا به مردم کمک می کرد، این عمل او به منظور بی توجهی به من و فرزندانم نبود بلکه واقعا با اعتقاد به دست گیری از برادران و خواهران دینی اش این کار را انجام می داد و بعد با شرح واقعه من را آرام می کرد.
با فرزندانمان به ویژه دخترم ارتباط خیلی زیادی داشت، از آن طرف دخترم هم به شدت بابایی است. یادم می آید در دوران بارداری او همیشه آرزو داشت فرزندمان دختر باشد و علاقه عجیبی به ام البنین داشت. آن قدر عکسش را نشان همرزمان و دوستانش داده بود که وقتی ما برای اولین بار به سوریه سفر کردیم بی آنکه من چیزی بگویم و معرفی کنم؛ هر کس ام البنین را می دید او را می شناخت.

بعد از اینکه جنسیت فرزند اولمان مشخص شد برای سوریه اسم نویسی کرد. آن موقع مثل اکنون جنگ در سوریه مطرح نبود و بعد از اینکه سن ام البنین به دو سال رسید همسرم به جد عزم سفر کرد. او همیشه نسبت به مظلومیت فرزندان شیعه و حرمین بسیار ناراحت می شد و خونش به جوش می آمد. می گفت: دست روی دست گذاشتن و غصه خوردن بیهوده است باید وارد میدان عمل شد.
۱۳ شهریور ۹۴ به سوریه رفته بود اما برای اینکه من ناراحت نشوم حاضر نشد مقصد را اطلاع بدهد، همسرم دو سال در فهرست انتظار بود و ماموریت چهار روزه او به ۲۰ روز طول کشید و در همین چهار روز با توسل به حضرت زینب و وجهه ای که از خودش نشان داد، قبول کردند که او در سوریه بماند.
۱۸ روز بعد از رفتن او دخترم خیلی زیاد بی تابی می کرد ولی بازهم همچنان حاضر نشد اطلاعی بدهد که نگرانی ما نیز بیشتر شد تا اینکه بعد از ۲۰ روز شهید به خانه برگشت ولی بازهم نگفت که کجا رفته و ما از طریق مارک هدایای خریداری شده متوجه شدیم سوریه رفته بود.
چند روز بعد چون نوبت رفتنش شروع شده بود و دیگر نمی شد نگوید، شهید با من آهنگ رفتن را آغاز کرد و با تعریف از سیره ائمه مرا راضی می کرد. همسرم تمام روح و عقلش سوریه شده بود و هرچه زمان می گذشت بیشتر به مظلومیت شیعه پی می برد و مصرتر می شد.
شهید سه مرحله دو ماهه به سوریه رفت و آمد که من نیز خیلی دوست داشتم با او بروم چون او مطلع شد برخی خانواده هایشان را می بردند، شهید من را با خودش برد. دو ماه اول در هتل مستقر بودیم اما بعد از دو ماه خانه ای در دمشق به ما دادند و سکونت کردیم و از نزدیک مظلومیت شیعه را می دیدم.
همسر شهید حمید اظهار داشت: من باردار بودم و نزدیک به دنیا آمدن محمدحسن فرزند دوممان بودیم که او حاضر نشد تا من به اهواز برگردم و فرزندم در سوریه در دمشق متولد شد، شهید گویا می دانست قرار است به دعوت خداوند لبیک بگوید و دوهفته بعد از تولد فرزندمان شهید شد.
و سرانجام...
غسل شهادت و قرائت قرآن کار روزانه همسرم بود. روز آخری که شهید به ماموریت رفت حال و هوای دلم سنگین تر بود. قرار بود ظهر به منزل بیاید اما چند ساعت گذشت و خبری نشد. با او تماس گرفتم اما تلفن را جواب نمی داد تا اینکه پس از تماس های مکرر فرمانده اش پاسخ تلفن را داد. به او از دلشوره ام گفتم اما او از خوب بودن حالش صحبت کرد. در صورتی که آن موقع سردار نوعی مقدم، پشت در اتاق عمل بود چون تک تیراندازها او را هدف قرار داده بودند.
سردار نوعی مقدم با همراهانش پیشم آمدند و مرا به بیمارستان بردند و دیدم شهید به علت مرگ مغزی به کما رفته بود که بعد از یک هفته در کما ماندن به شهادت رسید.
به این قسمت از ماجرا که می رسیم، دیگر تاب نمی آورد و می بارد، یک نفر می گوید: ان شاءالله خدا به شما صبر دهد که این گونه با او معامله کردید. همسر شهید می گوید: خدا صبر داده اما با دل تنگی اش چه کنم؟... ام البنین دست از نقاشی می کشد و محو صورت باران شسته مادر می شود. همه ساکت مانده ایم که همسر شهید خودش بار این مسئولیت خطیر را به عهده می گیرد. دردانه را در آغوش می گیرد و از او می پرسد که چه چیز نقاشی کردی و او خورشید را نشانش می دهد، خورشید پر از نور و روشنایی... و بعد همسر شهید برای اینکه فضا عوض شود مشغول پذیرایی می شود. من خودم را آرام به ام البنین می رسانم و در گوشش می گویم: می شود برای من هم دعا کنی؟ سرش را بالا می آورد و می گوید: دعا می کنم خدا همه چیزهای خوبش را به شما بدهد.
فضا کمی آرام تر که می شود از همسر شهید درباره شایعه کمک هایی که به خانواده شهدای مدافع حرم می رسید سوال می پرسیم. می خندد! و با دست خانه کوچک و ساده شان را نشان مان می دهد و می گوید: هیچ چیزی به ما نرسیده و هیچ چیز به ما نداده اند. اما من هیچ گله ای ندارم هرچند خیلی ها توهین می کردند اما خدا شاهد است که شهید حمید بدون هیچ چیز رفت و ما ماندیم با همین عزت شهید که بهترین سرمایه برای من و فرزندانم است.
شهید حتی دو ماه قبل از شهادت وصیت کرد که اعضای بدنش را بدون دریافت ریالی می بخشد، پس چنین فردی چگونه می تواند برای دریافت پول این کار را انجام دهد؟
تصویری که شهید حمید سفارش کرده بود بعد از شهادت آن را چاپ کنند
همسر شهید حمید میگفت: «هر وقت از منطقه به منزل میآمد، بعد از اینکه با من احوال پرسی میکرد، با همان لباس خاکی بسیجی به نماز میایستاد. یک روز به قصد شوخی گفتم: تو مگر چقدر پیش ما هستی که به محض آمدن، نماز میخوانی؟ نگاهی کرد و گفت: هر وقت تو را میبینم، احساس میکنم باید دو رکعت نماز شکر بخوانم.
هیچ وقت روز تولدش و روزهای خاص رو فراموش نمیکردم. پارسال سوریه بودیم. آنجا یک تقویم در خانه داشتیم؛ اما تاریخش به میلادی بود، حاجی به خاطر مشغله زیاد و دیر آمدن به خانه یادش می رفت که تقویم ایرانی بیاورد.
یادم رفته بود شهریور ماه نزدیک و چند روز دیگر تولدش است. درست روز تولدش بود؛ ظهر برای نهار آمده بود تا به خانه سری بزند. سر سفره به شوخی و با خنده گفت: چه خانم بیمعرفتی دارم، گفتم الان میروم خانه، باسلیقه خانه را تزیین کرده و کیک خیلی خوشمزه درست کرده باشد؛ اما مثل اینکه بانک از تو با معرفتتر هست، اول صبح با یک پیامک روز تولدم را تبریک گفت. دخترمان ام البنین که متوجه شد روز تولد پدرش هست پرید بغلش و او را غرق بوسه کرد. تا انجا که با خنده گفت بابا ولم کن، اشتباه گفتم تولد همسایه بود تولد من فردا هست. برای یک لحظه شرمندهاش شدم. این خاطره و تمام خاطرات شیرینش را هیچ وقت فراموش نمیکنم.»


یادی از شهید بزرگوار جواد طحانی
« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ »
((وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ)) (سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۶۹) ترجمه: «مپندارید کسانیکه در راه خدا کشته میشوند مردهاند بلکه آنان زندهاند و در نزد پروردگار روزی میخورند».
میخواهیم کمی در مورد برادر شهید جواد طحانی برای شما تعریف کنیم؛ جواد چهرهای فعال و خدمتگزار برای اسلام بود. او از کودکی به درس خواندن علاقه بسیار داشت و خیلی باهوش و با استعداد بود. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در مدارس راوند گذراند و برای ادامه تحصیل به کاشان رفت. جواد هیچگاه در درسهایش ضعیف نبود و حتی در دوران تحصیل خود تجدید و یا مردود نشد و بعد از گرفتن دیپلم به دانشگاه شیراز رفت و در رشته زیستشناسی ادامه تحصیل داد تا اینکه انقلاب اسلامی پیش آمد و منجر به تعطیلی دانشگاهها شد. وقتی از دانشگاه بازگشت عضو انجمن اسلامی راوند شد و در آنجا فعالیت میکرد.
جواد اخلاق بسیار خوبی داشت و همیشه با روی خندان با ما برخورد میکرد. کم حرف اما اهل عمل بود و در کارهای انقلابی پیشقدم بود و در جلسات مذهبی شرکت میکرد تا اینکه به سربازی رفت ولی چون آنروز ارتش با مردم اتحاد نداشت؛ لذا تعلیمات جنگی را به سربازان یاد نمیدادند و جواد از آنجا خوشش نمیآمد و میگفت: کاری به ما یاد نمیدهند.
بعد از انقلاب در بسیج ثبت نام کرد و تعلیمات جنگی را آموخت و در وقتی که امام امت اعلام کرد تا داوطلبان به جبهه بروند؛ لذا او در روز اول محرم به جبهه رفت تا با صدامیان بجنگد. او در نامهای که از جبهه برایمان نوشته است میگوید: ما امیدواریم در این ماه (محرم) که ماه پیروزی خون بر شمشیر است رزمندگان اسلام تحت رهبری امام امت - این کوه استوار- چنان درسی به دشمنان و صدامیان بدهند که دیگر هیچ قدرت شیطانی حتی خیال تجاوز به سرشان نزند و همانطور که اماممان گفتند تا آخر در مقابل آمریکا ایستادهایم. ما باید از اماممان درس بگیریم و این ماه با عظمت را هر چه باشکوهتر برگزار کنیم. اینجا هر روزش عاشورا و هر جایش کربلاست!
جواد طحانی در جبهه سرپل ذهاب به شهادت رسید و در روز تاسوعا به خاک سپرده شد. او سقای جبهه بود و برای سربازان آب میبرد. و اینک ما ماندهایم با رسالت و مسئولیتی بزرگ بر دوش.. از خدا میخواهیم که ما را موفق به انجام رسالت بزرگمان که حفاظت و پاسداری از انقلاب اسلامی و ارزشهای اصیل اسلامی و اجرای قرآن و دستورات ائمه اطهار میباشد موفق بدارد و ما بتوانیم به خوبی پیام شهیدانمان را بشناسانیم و آنرا به دیگران رسانده و سرانجام ما هم جان نا قابلمان را در راه خدا، قرآن و اسلام بزرگ فدا کنیم.
اللهم ارزقنی الشهادة
خدایا شهادت را روزی ما گردان
والسلام علیکم و رحمه الله
خانواده شهید جواد طحانی
--------------
ویژهنامه یادواره شهدای مهندس کاشان/ مهرماه 93
شهید جواد طحانی راوندی متولد 1339 کاشان، رشته مهندسی زمینشناسی دانشگاه شیراز، شهادت 1360 سرپل ذهاب.
شهید جواد طحانی باهوش و با استعداد بود و از همان کودکی علاقه به تحصیل داشت. او با معدل بالا وارد دانشگاه شد. خوشرو و خوشخنده بود و احترام ویژهای به پدر و مادر میگذاشت و همگان را به این کار متذکر میشد. با حضور قلب و با آرامش خاطر رو به درگاه حق میایستاد و اهل دعا و مناجات و نشستنهای طولانی بر سجاده نماز بود و به واسطه این امر هر روز نور ایمان در چهرهاش متجلی میشد. همیشه سفارش محرومین و مستضعفین را میکرد و آخرین وصیت او به جوانان نماز اول وقت، حجاب و درس خواندن بود.
هفت روز بیشتر نبود که به جبهه آمده بود و در اقتدا به حضرت ابوالفضل العباس(ع) آب آور رزمندگان اسلام و سقای جبههها بود تا به شهادت رسید. شوق او به شهادت مجال نوشتن وصیت نامه را به او نداد. از دست نوشتههای شهید این است: همانطور که اماممان فرمودند: ما تا آخر در مقابل آمریکا ایستادهایم.
متن کامل نامه شهید بزرگوار جواد طحانی
خدمت پدر و مادر و برادر و خواهرانم سلام عرض میکنم. امیدوارم که حال همه شما خوب باشد و در ظل توجهات ولی عصر(عج) بسر برید اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید؛ بحمدلله سلامتی برقرار است.
باری! ما پنج شنبه ظهر از قم حرکت کردیم و شب به کرمانشاه رسیدیم و در محل بسیج خوابیدیم و صبح جمعه روانه جبهه سرپل ذهاب شدیم و حالا که این نامه را مینویسم عصر جمعه است و قرار است فردا به همراه مهدی و کریم رحمتی به جبهه بهشتی اعزام شویم، امیدوارم این ماه (محرم) که ماه پیروزی خون بر شمشیر است رزمندگان اسلام تحت رهبری امام امت - این کوه استوار- چنان درسی به دشمنان و صدامیان بدهند که دیگر هیچ قدرت شیطانی حتی خیال تجاوز به سرشان نزند و همانطور که اماممان گفتند تا آخر در مقابل آمریکا ایستادهایم. ما باید از اماممان درس بگیریم و این ماه با عظمت را هر چه پر شکوهتر برگزار کنیم. اینجا هر روزش عاشورا و هر جایش کربلاست! و همانطور که اماممان فقط در سوگ یاران سیدالشهداء گریست و نه در سوگ یاران عزیزش همانند بهشتی و رجایی و باهنر و ما هم در جلسات سوگواری سید شهیدان شرکت کرده و یاد او را گرامی بداریم.
امروز جسد سه تن از برادران را که دو ماه قبل در جبهه شهید شده بودند و فقط استخوانهای سر و دست و پایشان مانده بود برای شهرستان فرستادند. هنگامی که انسان نگاهش به جسدهای پاره پاره شده میافتد، آتش انتقام در وجود آدم زبانه میکشد که چرا دشمن باید جوانان این مملکت را به جرم گفتن شعار "الله اکبر" به خاک و خون بکشد.
خوب! خانواده عزیزم! دیگر عرضی ندارم سلامتی همگی و امیدوارم که در کارهایتان موفق باشید و سلامتی شما را از خداوند منان خواستارم.
شهید جواد طحانی. تاریخ شهادت: 14/8/1360 مطابق با هشتم محرم الحرام. محل شهادت: غرب کشور، سرپل ذهاب

بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه:
((وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)) (آلعمران: 169)
«گمان نکنید کسانی که در راه خدا کشته شده اند مرده اند، بلکه زنده اند و در نزد خدای روزی می خورند.»
آری !
پدر و مادرم !
خواهر و برادرم !
شهید، مقامی والا دارد.
امیدوارم که همگی مرا حلال خواهید کرد .
فقط بدانید که من در جایی هستم که بوی خون می آید و در اینجاست که بعثیون عراقی، زنها را زنده به گور کردند و به پیرمرد و پیرزن، جوان و دختر وحتی طفل شیر خوار هم رحم ننموده اند.
آیا باید در چنین جایی ما بی تفاوت بمانیم؟!
هرگز چنین نخواهد بود.
من چنان بر آنها (عراقیها) حمله خواهم برد و جانم را در راه خدا فدا خواهم کرد؛ چون خدا گفته هر کس عاشق من شود عاشقش می شوم و او را شهید میکنم و خون بهایش را خود قرار میدهم.
آری!
من به جنگ صدام کافر رفته ام، هیچ غمی به خود راه ندهید و در سوگ من گریه و زاری ننمائید. ان شاءالله
سلام بر امام زمان؛ درود بر خمینی؛ سلام بر رزمندگان اسلام
بنیاد شهید انقلاب اسلامی کاشان
دفتر تحقیق و پژوهش
قسمت دوم وصیتنامه
این قسمت از وصیتنامه من متعلق به برادرم حسین است؛ او باید این را بخواند و هیچ کسی دیگر حق خواندنش را ندارد.
****
برادرم! تو از طرف من موظفی روی پدر و مادر و برادران و خواهرانم را ببوسی و از آنها حلالیت بطلبی.
خدایا تمام عمر مرا بگیر و یک لحظه به عمر امام امت خمینی اضافه گردان.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
محمد قطبی راوندی

وصیتنامه شهید بزرگوار علی حاجی ابراهیمی
به نام خداوند در هم کوبنده ظلم و ستم و به نام حضرت مهدی بر چیننده بساط ظلم و پهن کننده بساط عدل و داد، و به نام نائب بر حقش خمینی عزیز و با سلام و درود بر تمام رزمندگان که با از جان گذشتگی از حریم اسلام و قانون خدا دفاع می کنند.
چون بر هر فرد مسلمان واجب است که هر گاه به سفر می رود چند جمله ای به عنوان وصیت بنویسد، من هم چند کلمه ای به عنوان یاد آوری می نویسم:
اولاً مرگ بر حق است و هر انسانی هر چه زود یا دیر، دار فانی را وداع می کند، لاکن عمر به مثل آفتاب است ؛ در زمستان زود و در تابستان دیر غروب می کند، در هر حال عمر هر چه زود یا دیر ، بالاخره به پایان می رسد و خداوند از آنچه که مقرر فرموده ، هیچ، نه اضافه می کند و نه کم، بلکه به همان حال خود باقی است.
من نمی خواهم وصیت کنم که در مرگ من گریه نکنید، بلکه این را می خواهم بگویم که مبادا روزی از خود بی خود شوید و به غیر خدا توسل جوئید.
بلکه می خواهم گریه را تنها به خاطر خدا بکنید، زیرا گریه هم دل را تسلی می دهد و هم آرامش قلب است.
حضرت سجاد هم در سوگ پدر بزرگوارش و برادر ارجمندش گریست، یعقوب هم در فراق یوسف گریه کرد، گریه کردن ننگ و عار نیست و مبادا روزی قدرت قلبی خود را از دست بدهید.
من در دوران زندگی، گناه بسیار کرده ام و حق فرزندی آنچنان که بود بجا نیاوردم، امیدوارم ای پدر بزرگوار و ای مادر عزیز من را حلال کنید.
و اما آنچه که مهم است، آمدن دلخواه ما به اینجاست که ما برای یاری دین آمده ایم و آنچه در اینجا مشهود است، جنایت کفار بعثی است، که هر چه توانسته اند انجام داد ه اند و آنچه که انجام نداده اند ، از دستشان بر نیامده و نتوانسته اند. من فکر می کنم تاتار و مغول و چنگیز و هیچ یک از سلاطین جهان به این حد جنایت نکرده اند، در اینجا حتی از دختر بچه سه ساله نگذشته و در مقابل خانواده اش ، او را سر بریده و تجاوز کرده اند، حتی طفل شش ماهه را سر بریده اند، دیگر چه انتظاری دارید! چرا نشسته اید و ایمان به خدا نمی آورید؟
امیدوارم آنهائی که تاکنون به خود نیامده اند ، احساس مسئولیت کنند و با ایمان به خدا و اتکاء به الله و یاری امام زمان ، سلاح برگیرند و به جنگ کفار در آیند ، که امروز روز یاری خدا است.
ای خواهر و ای برادر! ای مادر و ای پدر! اگر جنازه من به دست شما رسید صبور باشید و خیلی ساده و بی آلایش تشییع کنید و مراسم دفن و ختم را هم ساده و بی ریا برگزار کنید. همیشه از خدا بخواهید که ما را در صف شهدای کربلای حسین قرار دهد و امیدوارم که این قدم ناچیز ما راهی باشد برای همه دوستان اسلام و همه یاران حسین و اگر راه کربلا باز شد و شما رفتید در حق آمرزش ما هم دعا کنید.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
علی حاجی ابراهیمی طاهری