ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

وصیت‌نامه شهید سید منصور منصوری / اسلحه رزم در دست گیرید و دشمن را خفه کنید

شهید «سید منصور منصوری» 11 آذر 1344 در شهرستان رضوانشهر چشم به جهان گشود. وی با تشکیل اولین هسته‌های سپاه، در منطقه تالش خاصه رضوانشهر به صورت داوطلب در فعالیت‌های سپاه پاسداران حضور پیدا کرد. شهید منصوری در جریان عملیات غرور آفرین والفجر 8 در تاریخ 24 بهمن 1364 بر اثر اصابت تیر از ناحیه پای راست و بمباران شیمیایی منطقه عملیاتی مجروح و شیمیایی شد. وی 10 اردیبهشت 1365 در یک عملیات ایذایی در منطقه دریاچه نمک در داخل خاک عراق شرکت کرد و پس از فتح منطقه، تحت محاصره و هلی برن دشمن قرار گرفت و به درجه شهادت نائل آمد.

وصیت‌نامه شهید «سید منصور منصوری»

وصیت‌نامه شهید سید منصور منصوری / اسلحه رزم در دست گیرید و خصم دون را خفه نمایید

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله رب العالمین و صلی الله علی رسوله و الائمه المعصومین

قال الله عزوجل فی القرآن العظیم و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لا تشعرون

آن کسانی که در راه خدا کشته شده مرده نپندارید٬ بلکه او زنده ابدی است ولیکن همه شما این حقیقت را درک نخواهد کرد.

سید منصور (جعفر) منصوری فرزند سید اسماعیل متولد سال 1344 شماره شناسنامه 5 اعزامی از گیلان

با درود و سلام بر تمامی شهدای صدر اسلام تا شهدای گلگون ایران و از آنجا که مؤمن بنا به آیه (و من المومنین رجال صدقوا...) یا باید در راه رسیدن به هدف شهید شده باشد و یا منتظر شهادت باشد وگرنه مسلمان نیست٬ پس شهدای عزیزمان دین خود را نسبت به خداوند تبارک و تعالی ادا کرده‌اند و ان‌شاءالله ما هم جزء گروه دوم باشیم، وصیت خود را شروع می‌کنم هر چند چیزی برای وصیت ندارم، اما چون یک وظیفه شرعی می‌باشد بر خود واجب دیدم که بنویسم. باشد که مورد اجرا قرار گیرد. من در حال سلامتی کامل در سنگر مقدس جبهه و دفاع مقدس در جوار برادران مؤمن خود که در سنگر حق علیه باطل ایثارگری می‌کنند در روز 64/11/14  اقدام به نوشتن وصیت نمودم٬ پس از اقرار به یگانگی خداوند بزرگ٬ نبوّت٬ امامت و اعتقاد به روز قیامت و ایمان بر عالم قبر و برزخ، بهشت و جهنم و همه چیزهایی که باید یک پیرو اهل بیت علیهم السلام معتقد باشد معتقدم. یک حدیث از حضرت علی علیه السلام برای شما می‌گویم؛ ذلیل‌ترین مردم کسانی هستند که کوچه‌های شهرشان مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار بگیرد. (نهج البلاغه)

مردم غیور ما به حدیث گوش فرا دادند و دشمن دین خدا را از خانه بیرون نمودند و در این میان عزیزان گرانبهایی از دست ما رفتند و به ملکوت اعلا پیوستند. آیا درست است که یک عده شهید شوند٬ معلول شوند و یک عده‌ای برای اینکه این عزیزان را یاری دهند ضربه بزنند. نگاه کنید یاران چه عاشقانه رفتند از این خانه و چه عاشقانه شربت شهادت را نوشیدند. برادران من، خدا شاهد است دنیا گذرگاه است٬ بیایید در این راه در این گذرگاه توشه‌ی خوبی برداریم. عزیزان شهادت خیلی شیرین است٬ موقعی که در راه خدا باشد. ما که می‌دانیم آخر می‌میریم٬ آخر خانه‌مان زیر خاک است، آخر به منزل تنگ‌مان که قبر باشد می‌رویم٬ پس چرا شهادت این فیض الهی را انتخاب نکنیم. چرا تا وقتی که شهادت است مردن در رختخواب را انتخاب نماییم، چرا مرگ با ذلت را انتخاب کنیم. زمانی که مرگ با شرافت است، چرا در این دنیای فانی با عزت نمی‌ریم تا در آن دنیا ذلیل و خوار باشیم٬ چراکه در آخرت سرافکنده پیش سرورمان حسین علیه السلام سر به زیر باشیم و همچنین دوستان تمام این چراها و چراهای دیگر را یک چیز حل می‌کند٬ مرگ با شرافت٬ مرگ با عزت مرگ در راه خداوند تبارک و تعالی همین و بس. این تمام مسائل را حل می‌کند.

گوش‌ها را باز کنید٬ ندای هل من ناصر حسین علیه السلام به گوش می‌رسد٬ صدایش در هوا موج می‌زند، بیایید لبیک گویید خصم متحد گشته برای خفه کردن این صدا٬ بلند شوید٬ اسلحه رزم در دست گیرید و خصم دون را خفه نمایید. آن‌هایی که لبیک گفتند بار سفر بستند و رفتند یاران از این خانه و ما هنوز اندر خم یک کوچه هستیم٬ خیلی عقب مانده‌ایم٬ بیایید چنگ به ریسمان الهی بزنیم و به این عزیزان برسیم چرا که نمی‌خواهیم بفهمیم که راه حق همین است و بس٬ راه راست شاخ و برگ ندارد٬ راه راست راه راست است و کوچه پس کوچه ندارد. ما که شیعه‌ی علی علیه السلام هستیم و به شیعه علی بودن افتخار می‌کنیم٬ زمانی که هیچ افتخاری نداریم یعنی اینکه از رفتار علی علیه السلام در خود نمی‌بینیم و بیایید همچون او باشیم٬ یار ضعیفان، یار مظلومان٬ همچون او از حق و حقیقت دفاع کنیم٬ همچون او برنده باشیم و قاطع. بپا خیزید٬ قدمی والا بردارید٬ همت چاره کنید٬ دشمنان اسلام را تار و مار کنید. قدری به خود آیید٬ کمی فکر کنید٬ چه بودیم٬ چه شدیم، اسلام را شناختیم و این اسلام شناختن ما جنگ را به بار آورد٬ آن‌ها نمی‌خواهند اسلام شناخته شود. همه‌ی این‌ها به برکت امام بزرگ‌مان بوده است، پس چرا امام را یاری نمی‌کنیم٬ اسلحه بردارید و به سوی جبهه‌ها بشتابید و برادران خود را یاری رسانید آن دنیا جلوی شما را نگیرند و بگویند مگر ما جوان نبودیم٬ مگر آرزو نداشتیم٬ مگر دوست نداشتیم خانه و زندگی داشته باشیم٬ نمی‌دانم چگونه می‌توانیم این سوال‌ها را جوابگو باشیم٬ من در جواب‌شان عاجزم و جوابی ندارم.

بگوش باشید آن‌ها هم جوان بودند٬ زندگی می‌خواستند٬ دوست داشتند استراحت کنند و در جای امنی باشند. اما اسلام احتیاج به نیرو داشت و دارد. بیاییم توبه کنیم و به سوی خدایمان بشتابیم، خداوند در انتظار توبه‌هایمان است، بیایید از این به بعد خوب باشیم، تقوا پیشه کنیم، ایمان کامل را از خداوند بخواهیم و به یتیمان یاری کنیم، به بینوایان یاری رسانیم و دمی با آن‌هایی که به این انقلاب و رهبری وفادار بوده‌اند و هستند، هیچ کس و هیچ قلمی و هیچ زبانی نمی‌تواند از شما تشکر نماید و ان‌شاءالله خداوند پاداش این عملتان را خواهد پرداخت. شما که به هل من ناصر امام‌تان لبیک گفتید، فرزندان خودتان را دادید، مال خودتان را دادید، فقط چند سفارش به شما دارم، از امام امت دست برندارید که پیروی از دستوراتش، پیروی از دستورات اسلام است و زیر پا گذاشتن دستوراتش، زیر پا گذاشتن دستورات اسلام است. از او پیروی کنید که او حسین زمان است، افتخار کنیم که در چنین زمانی زندگی می‌کنیم که او در آن زمان است و ما را هدایت می‌کند، قدر این نعمت بزرگ را بدانیم، در نماز جمعه و جماعت و دعاها شرکت کنیم، مسئله‌ی تفرقه را بین خودتان حل نمایید تا دشمنان سود نبرند، جبهه‌ها را فراموش نکنید و اخوت و برادری را بین خودتان زیاد کنید و برای آخرت توشه جمع نمایید.

سخنی با پدر و مادر و برادران و خواهران، سر مطلب با شماست، پدر و مادرم سال‌های سال برایم زحمت کشیدید تا دست و بازوی شما باشم اما چه کنم که این زمانه اسلام در خطر بود و من با تمام وجودم در راه گسترش کلمه‌‌ی حق علیه باطل مردانه می‌جنگم و عاشقانه خود را فدای اسلام می‌کنم. من امانتی پیش شما بودم و خدا امانت خود را برداشت، پس جای نگرانی نیست، شهادت پاداش هر جهاد کننده در راه خداست که خداوند کریم به او می‌دهد و هر کاری اجری و پاداشی دارد و پاداش جهاد، شهادت است.

برادرانم جبهه را فراموش نکنند و خواهرانم حجاب اسلامی را رعایت کنید، برایم دعا نمایید.

- 3000 تومان خمس دهید.

- 500 تومان به امامزاده سید شرف الدین نذر دارم.

- وسایل نظامی‌ام را به جبهه بفرستید همه چیز را.

- 18 تومان به کتابخانه سپاه پاسداران هشتپر بدهید.

- 7 جلد کتاب در کیفم هست به سید علی منصوری (پسرعمو) بدهید.

والسلام

خداحافظ از همه شما حلالیت می‌طلبم فرزند کوچک شما سید جعفر منصوری

سردار شهید سیّد جعفرمنصوری کافران و دشمنان اسلام بدانند هرگز دست از یاری دین خداوند متعال و حمایت امام عزیزمان بر نخواهیم داشت

 نام :سیّد جعفر (منصور) منصوری/ تولد : 1344/9/11/ گیلان ؛ روستای ساسان سرا/ شهادت : 65/10/2 / محل شهادت : دریاچه نمک داخل خاک عراق
    سردار شهید سیّدجعفر (منصور)‌منصوری در یازدهم آذر ماه 1344 مصادف با سالروز شهادت بزرگ مرد انقلابی گیلان زمین میرزا کوچک خان جنگی در روستای ساسان سرا از توابع منطقه گیل دولاب شهرستان رضوانشهر در یک خانواده مذهبی و از سادات حسینی دیده به جهان گشود.شهید مقطع تحصیلات ابتدایی خویش را در روستای چنگریان به پایان رسانید و مقطع تحصیلات راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان مذکور ادامه داد و در حین تحصیل در مقاطع راهنمایی و دبیرستان از نزدیک در جریان پیروزی انقلاب اسلامی قرار گرفته و در دوران تحصیل در مقطع راهنمایی با آنکه کمتر از 15 سال سن داشتند ولی با مطالعه و درک صحیح از مسائل و جریان های منحرف سیاسی و با برخورداری از ریشه مستحکم مذهبی ، یکی از جانبرکفان انقلاب اسلامی محسوب گردیده و با همیاری عده ای از معلمین و دانش آموزان حزب الهی ، نقش بسزاء و تأثیر گذاری در مقابله با هجمه و نفوذ احزاب و گروهکهای ضد انقلاب در سطح مدارس محل سکونت داشتند. با تشکیل اولین هسته های سپاه پاسداران در منطقه تالش خاصّه رضوانشهر به صورت داوطلب در فعالیتهای سپاه پاسداران حضور پیدا نمود.

    شهید در سال 1361 و در سن 17 سالگی در حالی که از دانش آموزان ممتاز سال سوم دبیرستان و بسیار مورد احترام مسوولین و دبیران دبیرستان محسوب می گردید به عضویت رسمی سپاه پاسداران در آمد و در نیمه دوم سال 1362 به صورت داوطلب به مناطق جنگی جنوب اعزام و پس از پایان مأموریت از مراجعه به پشت جبهه خودداری می کند و بر حسب دست نوشته های موجود و گفته های دوستانِ همرزمش ، شهید با خود عهد می نماید تا پیروزی نهایی رزمندگان اسلام و یا نائل شدن به فیض شهادت در جبهه حق علیه باطل حضور داشته باشد.

سیّد شهید پس از چندی با آنکه پاسدار رسمی بودند در اقدامی که نشان از روح بلند و متعالی وی داشت در گمنامی تمام به صورت رزمنده بسیجی وارد لشکر 8 نجف اشرف اصفهان گردید ، بدون اینکه فرماندهان و مسوولین لشکر از پاسدار بودن وی و نیز سبقه فعالیت ایشان در سرکوب گروهک نفاق آگاهی داشته باشند.نظر به تجلّی ایمان،‌شجاعت، رشادت، استعداد و صفات حسنه در شهید ، ایشان پس از گذشت چندی ابتداء به فرماندهی گروهان یا زهرا سلام الله علیه انتصاب و پس از مدّتی به عنوان یکی از فرماندهان گردان چهارده معصوم(ع)انتخاب می گردد و در عملیاتهای خیبر، بدر، عملیاتهای قدس، عاشورا و چندین عملیات ایذایی و نهایتاً در عملیات بزرگ والفجر 8 معروف به عملیات فاو شرکت نموده و گفته می شود لشکر 8 نجف اشرف خاصه گردان چهارده معصوم و گروهان تحت فرماندهی اش از اولین نیروهای عمل کننده والفجر 8 بوده و شهید و سایر همرزمانش رشادتهای وصف ناشدنی در این عملیات از خود بجای می گذارند.

   سردار شهید در جریان عملیات غرور آفرین والفجر 8 و در تاریخ 24/11/1364 بر اثر اصابت تیر از ناحیه پای راست و بمباران شیمیایی منطقه عملیاتی مجروح و شیمیایی گردیده و مدّتی در بیمارستان نکویی شهر مقدس قم بستری می گردد ولی مسئله مجروحیت خود را از خانواده پنهان می دارد( خانواده شهید پس از شهادت این سلاله زهرای اطهر سلام الله علیه با بررسی مدارک موجود متوجّه موضوع می شوند) شهید پس از مرخص شدن از بیمارستان مجدداً به مناطق جنگی رهسپار می شود و در عید نوروز سال 1365 برای آخرین وداع با خانواده به مرخصی اعزام و به خاطر عشق و محبّتی که همسنگرانش به وی داشتند در زمان حضور وی در شمال عده ای از همرزمان وی از جمله سردار شهید حاج سیّدعلی اکبر اعتصامی از فرماندهان لشکر 8 نجف اشرف اصفهان به دیدار وی آمده و در آن زمان بود که چند تن از همرزمان وی از طریق یکی از اعضای خانواده شهید متوجّه می شوند که شهید عضو رسمی سپاه است و بسیار تحت تأثیر قرار گرفته و ارادت آنها به سیّد شهید مضاف می شود.

    شهید مظلوم پس از اتمام مرخصی به همراه همرزمان خود در تاریخ 16/01/1365 به منطقه عملیاتی جنوب (فاو)‌اعزام می شود و بر اساس گفته ها و اظهارات دوستان و همرزمانش، شهید و یگان تحت امرش در تاریخ 10/02/1365 در یک عملیات ایذایی در منطقه دریاچه نمک در داخل خاک عراق شرکت می نماید و با دلاوری و استقامتی که شهید و همرزمانش نشان می دهند به اهداف مورد نظر دست می یابند ولی به دلایل ناگفته پس از فتح منطقه، این یاران مخلص امام زمان (عج) تحت محاصره و هلی برن دشمن قرار گرفته و جز عده ای قلیل تمامی رزمندگان از جمله سردار شهید چون جد بزرگوارش امام حسین (ع) مظلومانه به درجه رفیع شهادت نائل می آیند و پیکرهای مطهر شهدا در دریاچه نمک در نهایت مظلومیت باقی می ماند و پس از گذشت حدود سه ماه ، مقادیری از وسایل شخصی بجا مانده از شهید پلاک، لباس و . . . توسط سپاه به خانواده اش تحویل گردیده و مراسم نمادین تشییع و تدفین جنازه شهید با حضور گسترده امت حزب الله منطقه رضوانشهر، تالش و بندرانزلی در تاریخ 27/05/1365 به عمل می آید و سرانجام با گذشت حدود چهارده سال از شهادتش ، پیکر سیّدشهید در عملیات تفحص و جستجوی شهداء عملیات فاو در دریاچه ی نمک شناسایی و در تاریخ 01/12/1378 در گلزار شهداء امام زاده سیِّد شرف الدین رضوانشهر آرام گرفته و با آمدنش جوششی دیگر در سینه ره پویان شهادت همچون جدّش حسین (ع) به وجود آورد.

دست نوشته شهید سیّد جعفر (منصور) منصوری

دست نوشته های شهید 

پرودگارا ؛ زمانی که تمام روزهایمان عاشورا است و زمین هایمان کربلا و ماه هایمان محرم و محرابمان قتلگاه و جبهه هایمان پر از بدن های خونین علی اکبرهای زمانه است و دشمن پست و فرومایه آب را چون تاسوعا و عاشورا بر رویمان می بندد و خانه و کاشانه ما را چون خیمه های حسین علیه السلام در میان شعله های آتش می سوزاند.

پرودگارا؛ از تو می خواهم من نخستین کسی از خانواده ام باشم که به کشته شدگان راهت اضافه گردم.

مادرم! مرا بخاطر اینکه فرزندت هستم دوست مدار. مادرم ! دوستم بدار چون فرزند اسلامم و هدفم رهایی و آزاد ساختن اسلام عزیز است.

اگر هر روز کاروان سرخ شهداء از کوچه ها و خیابان های شهرمان بگذرد و تمامی خیابان ها و کوچه هایمان مزین به نام شهیدان شود و پرچم عزا در وجب به وجب میهنمان نصب گردد و نخل غم در سینه مادران کاشته شود ، کافران و دشمنان اسلام بدانند هرگز دست از یاری دین خداوند متعال و حمایت امام عزیزمان بر نخواهیم داشت.

حکمت 72 نهج البلاغه - رابطه دنیا و انسان :

دنیا بدن ها را فرسوده و آرزوها را تازه مى کند ، مرگ را نزدیک و خواسته ها را دور و دراز مى سازد ، کسى که به آن دست یافت خسته مى شود ، و آن که به دنیا نرسید رنج مى برد.


گفتگو با مادر شهید سید هاشم فاضلی خوابی تلخ اما شیرین | روایتی مادرانه از شهیدی که خوابش را الهام کرده بود

شهید "سید هاشم فاضلی"  یکم بهمن سال ۱۳۴۲ در اهواز به دنیا آمد و در ۲۸ بهمن سال ۱۳۶۰ در کرخه نور در اثر اصابت گلوله به کمر به فیض شهادت نایل شد.

به همین مناسبت نوید شاهد به دیدار  فاطمه  عبداله پور مادر شهید" سید هاشم فاضلی"  رفته است که ماحصل این گفتگو را می خوانید.

نوید شاهد خوزستان:مادر جان لطفا از سید هاشم و ویژگی های اخلاقی اش برایمان بگویید.

فاطمه عبداله پور: هاشم  از همان کودکی  به شجاعت و‌ نوعدوستی زبانزد دوست و آشنا بود.هاشم از نیازمندان دستگیری می کرد، به همین خاطر همه او را دوست داشتند.

اگربخواهم  به ساده ترین زبان بگویم ؛ سید هاشم همواره در کمک‌ و هدایت دوستانش در مسجد و نماز خواندن فعال بود.  شاخص ترین خصوصیت اخلاقی اش این بود که لقمه دهانش را با همه تقسیم می کرد و اگر گرسنه ای می دید تلاش خود را می کرد تا برایش نانی تهیه کند. می گفت: نمی توانم نسبت به فقیران بی تفاوت باشم . او رابطه تنگاتنگی با دوستان دوران کودکی تا زمانی که زنده بود داشت و‌همواره با آنها (نعیم مشعلی‌ ، خضیر نسیم و کاظم نسیم)   در حال خدمت به مردم و‌دفاع از وطن بودند.دوستانش با گذشت سالها از آن روزها ذکر خیرش را می کنند و می گویند محال است آن روزهای خوب یادمان برود.

از کودکی هایش که بگوییم این است که سید هاشم مانند دیگر کودکان نبود از  کودکی مردی  شجاع ، با ایمان و‌ با  تقوا بود. نوع کردار و رفتارش با خانواده و دوستانش دلنشین و مهربانی اش زبانزد بود. او خوش زبان، باهوش‌ و حرف شنو بود. به یاد ندارم هیچ وقت در جواب من که مادرش هستم غیر از چشم چیز دیگری گفته باشد. محل کودکی شهید در خزعلیه بود. شهید سید هاشم علاقه بسیار به ورزش داشت و اوقات فراغت خود را در  کودکی با ورزش رزمی کاراته  سر می کرد. علاقه اش به مدرسه زیاد بود و به هدف معلم شدن در آینده زیاد درس می خواند.  اما برای رفتن به جبهه مجبور به ترک تحصیل شد.

 

نوید شاهد خوزستان :چطور شد که سید هاشم به جبهه رفت؟

 فاطمه عبداله پور : سید هاشم بسیار غیور بود . او داوطلبانه به جبهه رفت. نه تنها با اسلحه بلکه با دست خالی رفت . سید هاشم  به واسطه استقامت و قدرت درونی اش  رفت تا در مقابل دشمنان ، سینه سپر کند و تا پای جان بایستد. او از سال اول جنگ در دوره دبیرستان داوطلبانه برای حفظ اسلام و دفاع از وطن به جبهه اعزام شد. آن زمان خانه ما در منطقه زیتون کارگری اهواز بود و هاشم نوجوان فعال بسیجی مسجد حجت بود. خلاصه اینکه جبهه در زندگی سید هاشم‌ الویت اول و آخر بود.   سال ۱۳۵۹ بود که ازدواج کرد. سه روز از عروسی اش نگذشته بود که دوباره راهی جبهه شد و تازه   عروسش را تنها گذاشت. لباس جبهه اش را بر تن کرد و‌ رفت.

نوید شاهد خوزستان:از خاطرات شهید برایمان بگویید.

فاطمه عبداله پور : شاید برایتان  جالب باشد که رفتار سید هاشم از ده سالگی تغییر کرد و رفتارهایش بزرگ منشانه تر شد. او مهربان بود و هزار بار مهربان تر شد. به یاد دارم  وقتی را که صدایم می زد مادر،  مادر را به تنهایی به کار نمی برد. صدایش هنوز در گوشم است که می گفت:  مادر عزیزم ، مادر جانم،‌ مادر مهربانم... .

از دیگر خاطراتی که به یاد دارم این است زمانی که می خواست با دیگر برادرش «سیدرضا فاضلی» به جبهه برود، چطور دست و پاهایم را  بوسید و رفت.  هیچوقت حس لطافت دستها و صورتش را فراموش نمی کنم.

نوید شاهد خوزستان: از نگرانی هایتان پیش از رفتن سید هاشم به جبهه بگویید.

فاطمه عبداله پور : همیشه می گفت:  مادر تازه‌  راه بهشت برایم باز شده  است . نگران جبهه رفتن های من نباش. فقط دعایم‌کن. می گفت: اگر شهید شدم هیچوقت گریه نکن و‌ با افتخار بگو‌ که شهدا همیشه زنده اند. راست می گفت.  او‌ هنوز و برای همیشه زنده است چرا که یک سال پس از شهادتش خواب دیدم در آسمان از خورشید گل قرمز محمدی  بزرگی روییده بود و  من صلوات فرستادم  و خیالم از این جای زیبای پسرم راحت شد.

 

نوید شاهد خوزستان: سید هاشم متاهل بود؟

فاطمه عبداله پور : سید هاشم در جبهه و به جنگ مشغول  بود . در همان  روزها که  ۱۷ سال بیشتر نداشت  لباس دامادی به تن کرد و با دختر خاله اش در روستای عرب حسن ازدواج کرد و‌ پس از سه روز به جبهه بازگشت. یادم می آید که  همسرش باردار شد و سید هاشم پس از گذشت ۹ ماه که همسرش در شرف زایمان بود از جبهه بازگشت.  اسم فرزندش را سید احمد گذاشتند. فرزندش دی ماه سال ۱۳۶۰ به دنیا آمد. سید هاشم همان روز به جبهه بازگشت و برای همیشه رفت.

فرزندم من، همسر و طفل تازه به دنیا آمده اش را با شهادتش برای همیشه تنها گذاشت و ما ماندیم و حسرت دیدار او تا به قیامت . اما بدانید که ما نزد خدا و امام حسین (ع)  سربلندیم و خدا را شکر می کنم مرگ سیدهاشم  با شهادت رقم خورد.  

نوید شاهد خوزستان: از شهید و فرزندی که به یادگار مانده است چه خبر؟

فاطمه عبداله پور : بله  او صاحب فرزند پسر شد. فرزند و همسرش را  تنها  در روز زایمان ملاقات کرد و‌ بار دیگر  عازم جبهه شد و  سرانجام بیست و‌هشتم بهمن ۱۳۶۰در  عملیات کرخه نور بر اثر اصابت گلوله به کمر شهید شد. 

 

نوید شاهد خوزستان :خبر شهادت سید هاشم چطور به شما رسید؟

 فاطمه عبداله پور : اولین بار یک‌شب قبل از شهادتش، خواب دیدم سید هاشم شهید شده است. به هر کس که می گفتم، مرا سرزنش می کرد و می گفت انشالله سالم و سرحال پسرت  بر می گردد . باورتان نمی شود،ساعت  ۱۲ ظهر همان روز  بود که خواب شهادتش را دیدم، خبر  شهید شدنش را آوردند. با پای پرهنه دویدم، گفتم که بیمارستان می روم.  من تا با چشمان خود نبینم خیالم‌ راحت نمی شود. شهید من او به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت.


 نوید شاهد خوزستان :به کدام خصلت های شهید می بالید؟

فاطمه عبداله پور : می توان گفت از آغاز جنگ دیگر پسرم را ندیدم اگر هم به خانه می آمد کمتر از یک ساعت بعد به جبهه باز می گشت. نمی‌خواست دوستان همرزمش را لحظه ای تنها بگذارد و‌ یا جای خالی اش به خاک و‌جان وطنمان خدشه وارد کند. من مادر شهیدم اما به شجاعت و حس انسان دوستی سیدهاشم بیشتر از هر چیزی افتخار می کنم و از این بابت خدا را شاکرم. 

 نوید شاهد خوزستان :از روزها و لحظات بدون سید بگویید که چگونه بر شما گذشت؟

فاطمه عبداله پور:  40 روز از وقتی هاشم شهید شده بود نگذشت که همسرم از داغ شهید سکته کرد و  از دنیا رفت. سقف زندگی ام آنجا ترک خورد و از بین رفت.

همسرم آتشنشان شرکت نفت بود. با رفتن او تنهاتر شدم و کمرم شکست. چشمانم از گریه های بسیار در این سالها خشک شده است. پسر بزرگم نیز طی این سالها از دست دادم و با این همه داغ باز هم من هستم که زنده مانده ام.  دلم برایشان تنگ شده است.  برای بودن در کنار هم و‌صرف غذا روی یک سفره...برای لبخند همسرم، مهربانی های هاشم... . قاب عکس هایشان می گویند زنده اند در همین خانه قدم می زنند و صدایم می کنند.  هاشم به زبان عربی بلند می گوید؛ " عیونی، یوما"  (چشمانم، مادرم) و مرا می بوسد و غیب می شود.

 

نوید شاهد خوزستان :چند فرزند دیگر غیر از سید هاشم دارید؟

 فاطمه عبداله پور :چهار فرزند پسر و ۴ دختر دیگر دارم.

نوید شاهد خوزستان :اگر سید هاشم زنده بود  چه می شد؟

فاطمه عبداله پور :همیشه می گفت مادر نگرانم نباش. من بر می‌گردم و در آینده نزدیک معلم می شوم و تو را برای همه زحمتهایی که برایم کشیده ای سربلند می کنم. اگر زنده بود بدون شک یک‌ معلم و یا استاد دانشگاه می شد و اگر باز هم  حس می کرد ذره ای از خاک وطنش در خطر است  مانند کودکی هایش سینه سپر می کرد و در خط دفاع کشور می ایستاد.

 

نوید شاهد خوزستان : وقتی دلتان برای سید هاشم تنگ می شود ، چکار می کنید؟

فاطمه عبداله پور : من می دانستم سید هاشم مال من نیست. رفتار های عجیبش بوسیدن دستها و‌پاهای  من و پدرش.  به من الهام شده بود که سید هاشم  مال من نیست و‌ روزی برای همیشه از پیش من می رود. رفتارهای پر از  احترام و مهربانش بسیار عجیب و در حد یک فرشته بود.  مسائل و‌مشکلات را درک می کرد. هاشم مهربان بود و هیچوقت کسی را دل آزرده نمی کرد. وقتی دلم می گیرد قاب عکسش را می گیرم و با او‌حرف میزنم و سبک می شوم . دلم می‌خواهد دعایمان کند.

حاج قاسم قسم جلاله می‌خورد و می‌گفت من این را درک کرده‌ام که آقا به بالا وصل است و در هیچ جای جهان نمونه ندارد.

هفته‌نامه «صبح صادق» سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در شماره اخیر خود، گفت‌وگویی با راننده و یار همیشه‌همراه سردار شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی انجام داده است که متن آن را می‌خوانیم:

همه همّ و غمش این بود حالا که اینجا آمده تا از حاج‌قاسم سخن بگوید، بتواند به کمک خداوند در حد و اندازه عظمت حاج قاسم صحبت کند. با همان لهجه کرمانی می‌گوید روستای ما با روستای حاج قاسم یک کیلومتر فاصله دارد. در دوران جنگ با حاج قاسم مأنوس شدم؛ گاهی وقت‌ها هم راننده حاجی بودم. در عملیات والفجر 8 حاجی به من مسئولیت داد که باید با کمپرسی‌ها کار کرده و آنها را مدیریت کنم. خودم رانندگی کمپرسی را در مرحله نهایی انجام می‌دادم که یک‌دفعه دیدم حاج قاسم هم کنارم هست و دارد کمک و نظارت می‌کند. بعد از پایان جنگ با حاج قاسم رفتیم قرارگاه قدس و بعدش هم حاج قاسم گفت برای انجام مأموریتی باید به تهران برویم و یکی دو سالی آنجا هستیم. ما هم رفتیم، ولی تا شهادتش مأموریتش ادامه یافت. با «نصرالله جهانشاهی» راننده و یار همراه حاج قاسم که افتخار همسایگی ایشان را هم داشته، در این گفت‌وگو، از حاج قاسم می‌گوید.

اول خودتان را معرفی کنید.

نصرالله جهانشاهی هستم؛ پاسدار بازنشسته نیروی زمینی که 63 سال دارم. بنده ورودی سال 1362 هستم؛ البته دو سال پیش از آن هم از عملیات فتح‌المبین و طریق‌القدس در جنگ به عنوان بسیجی حضور داشتم و تا سال 1397 بهصورت دائم، راننده حاجی در لشکر ثارالله، قرارگاه قدس و نیروی قدس بودم تا اینکه به دلیل جانبازی، اواخر دهه هفتاد بازنشسته شدم؛ ولی حاج قاسم اجازه نداد بروم و تا سال 1397 در خدمتش بودم.

نتیجه تصویری برای حاج قاسم سلیمانی


از حاج قاسم برای ما بگویید.

کار کردن با چنین فرمانده موفقی که صلابت دارد و یک دنیا او را تأیید کرده، خیلی سخت است و هر کسی نمی تواند از عهده آن برآید. من و شهید پورجعفری که یار و همراه حاجی بود و با او شهید شد بیشترین مدت را با حاجی بودیم.

حاج قاسم شما را به چه اسمی صدا می زد؟

جهانشاهی، نصرالله و... فرقی نداشت، ولی با احترام و رفاقت. به بچه‌هایش هم از همان اول تأکید کرده بود به من بگویند عمو، چون من از وقتی بچه‌ها کوچک بودند، وقت‌هایی که سردار مأموریت بود کارهای خانواده حاجی را انجام می‌دادم و خانواده من و خانواده حاجی چون همسایه بودیم، همیشه در رفت و آمد بودند. بچه‌های حاجی را از همان زمان کودکی می‌شناسم و با من بزرگ شده‌اند. ماه رمضان‌ها سه چهار بار ما می‌رفتیم منزل حاج قاسم و خانواده ایشان هم می‌آمدند منزل ما. تا این حد نزدیک بودیم.الآن هم که حاجی شهید شده است، اصلاً توان مواجهه با بچه‌های حاجی را ندارم و با دیدن بچه‌ها قلبم از فشار این غم کنده می‌شود.
نتیجه تصویری برای حاج قاسم سلیمانی
از روحیات حاجی در فضای کار بگویید.

حاج قاسم خیلی شجاع بود. دورانی که در قرارگاه قدس حضور داشت، اشرار 90 نفر از نیروی انتظامی را گروگان گرفتند و به 70 کیلومتری مرز افغانستان و پاکستان بردند. حاج قاسم خیلی ناراحت شد و با نقشه و طرح‌ریزی و اطلاعات دقیق، به داخل مرز افغانستان و پاکستان نیرو برد و همه 90 نفر را آزاد کرد و چندین پایگاه اشرار را هم با خاک یکسان کرد. اما همین حاج قاسم مرد صلح بود و دیدیم که برای اشرار در داخل کرمان و سایر مناطق امان‌نامه داد. همین اشرار در اثر رفتار خوب حاج قاسم به دامن انقلاب آمدند و خیلی از اینها که غلام و کنیز داشتند، آنها را آزاد کردند. وضعیت خوبی در منطقه مأموریتی قرارگاه قدس نبود، ولی حاجی وضعیت منطقه ر بهبود بخشید. در نیروی قدس هم خیلی جدی بود، ولی با نیروهای مقاومت بسیار صمیمی.
نتیجه تصویری برای حاج قاسم سلیمانی
حاج قاسم سلیمانی تقریباً در همه خطوط مقدم دفاع از حرم حضور پیدا کرد و با خانواده شهدای مدافع حرم دیدار داشت، در این زمینه توضیح دهید که چقدر ایشان فعال بود؟

حاجی مرد کار بود. اگر کرمان می‌رفت و فرصت کوتاهی می‌یافت، به دیدار خانواده شهید می‌رفت. اگر در تهران بود و یک ساعت وقت پیدا می‌کرد، به بازدید از خانواده شهید می‌رفت. مشهد اگر می‌رفت، هر موقع که فرصت پیدا می‌کرد، به بازدید از خانواده شهدا اختصاص می‌داد. حاج قاسم وقتی در تهران بود روزی چندین جا جلسه میرفت، از وزارت امور خارجه و ستاد کل سپاه گرفته تا دفتر رهبری و... همه جا به‌موقع می‌رفت؛ به استان‌ها سفر داشت. در کرمان که کارش بیشتر از همه‌جا بود. بازدید خانواده شهدای لشکر و شهدای مدافع حرم از مهم‌ترین برنامههای سردار بود. جلسه با فرمانده گردان‌ها و نیروهای لشکر در دفاع مقدس، جلسه کنگره شهدای کرمان و هزاران کار دیگر هم داشت؛ خستگی برایش اصلاً معنا نداشت. این در حالی بود که تمام بدن حاجی جای تیر و ترکش بود.

«ولایتمداری» مشخصه مهم حاج قاسم سلیمانی است؛ می‌خواهم در این باره برای‌مان توضیح دهید.

حاج قاسم ارادت خاصی به حضرت زهراء(س) داشت. به سادات خیلی احترام می‌گذاشت چون فرزندان حضرت زهراء(س) هستند. ولایتمداری حاج قاسم از تبعیت از پیامبر(ص) شروع می‌شد تا تبعیت از ائمه و حضرت زهرا(س) و بعد تبعیت از ولی فقیه. آقا و امام خمینی(ره) را خیلی قبول داشت. قسم جلاله می‌خورد که امام خامنه‌ای در هیچ جای جهان نمونه ندارد. اعتقاد داشت آقا به بالا وصل است. می‌گفت من این را درک کردم. شما این ارادت حاجی را زمانی که ملاقات حضوری با آقا داشت، ببینید. همیشه سر پایین و از سر ارادت ویژه خدمت آقا می‌رسید، آقا هم خیلی حاج قاسم را دوست داشت. مثلاً آقا که حاج قاسم را می‌بوسید حاج قاسم در برابر آقا متواضع‌تر می‌شد. مرید خاص آقا بود. در ولایتمداری واقعاً در خط حضرت زهرا(س) و  فدایی ولایت بود. حرف از دهان آقا خارج نشده، به دنبال انجامش بود و به محض اینکه آقا می‌گفت فلان کار بشود، حاج قاسم تمام وجودش را برای تحقق همان حرف آقا می‌گذاشت.
نتیجه تصویری برای حاج قاسم سلیمانی
از روحیات معنوی حاج قاسم بگویید.

حاج قاسم حضرت زهرایی بود. خیلی جاها در جنگ و بعد از جنگ با توسل به حضرت زهراء(س) مشکلات را حل می‌کرد. یک فاطمیه هم در روستای خود در کرمان ساختند که در آن مراسم می‌گیرند. از همه اینها بگذریم، باید به نماز شب‌های حاجی اشاره کنم. هر شب نماز شب می‌خواند، آن هم با ناله و گریه و نجوا. من خودم شاهدم؛ چون در همه مأموریت‌ها من با حاجی بودم. اگر خیلی خسته هم بود باز یک ساعت می‌خوابید، بیدار می‌شد و بعد شروع می‌کرد به نماز. واقعاً این صحنه عشق‌بازی و نجواهای حاجی در نماز شب‌هایش تماشایی بود. ما هم که می‌خواستیم نماز بخوانیم در مواجهه با این حال حاجی از خود بی‌خود می‌شدیم و دیگر نمی‌توانستیم نماز بخوانیم و فقط مبهوت حاجی بودیم. باید در آن صحنه باشید تا متوجه حرف من بشوید.

حاج قاسم 40 سال هر روز در میدان نظامی و امنیتی مبارزه کرد، درباره روحیات دیگر حاجی هم بگویید.

یکی از روحیاتی که حاج قاسم داشت، این بود که هر موقع تهران می‌رسید و وارد خانه می‌شد و فرصتی داشت، به باغچه کوچک خانه‌اش میرسید. من هم بعضی وقت‌ها در کار باغچه به حاجی کمک می‌کردم. از طرفی مهمان‌نواز هم بود. خیلی‌ها به منزل ایشان رفت‌وآمد می‌کردند.

گفتید که با حاج قاسم هم رفت‌وآمد خانوادگی داشتید؛ از فرزندان حاج قاسم بگویید.

همه فرزندان حاجی را از کودکی می‌شناسم. به من عمو می‌گویند. بچه‌های حاجی یکی از یکی گل‌ترند. هیچ‌گاه از مقام پدر سوءاستفاده نکردند. در این مدتی که من در خدمت حاجی و خانواده بودم و با هم رفت‌وآمد داشتیم و من بعضاً در منزل حاجی رفت و آمد می‌کردم، می‌دیدم که چقدر به رعایت حجاب اهمیت می‌دهند. یکی از دلایلی که حاج قاسم، «حاج قاسم» شد، همراهی همسر ایشان بود. واقعاً تا جایی که به نظرم می‌آید و همسرم هم تصدیق می‌کند، همسر حاج قاسم هیچ‌گاه از او گله نکرد که الآن موقع کار نیست، به خانواده برسید. علت  موفقیت حاجی واقعاً همسرش بود. من هم که توانستم با حاجی همراه باشم، به خاطر همراهی همسرم بود. همسرم وقتی یکی از بچه‌های حاجی یا خود حاجی زنگ می‌زد و کارم داشت، به من می‌گفت این‌قدر کند نباش، سریع لباس بپوش برو. او تازه مرا تشویق و بدرقه هم می‌کرد. زمان جنگ حاجی خیلی خانه نبود. زمان قرارگاه قدس هم همین طور. در نیروی قدس که همیشه در سفر بود. جایی یادم هست که یکی از پسرهای حاج قاسم بیمار شد و حاجی در مأموریت قرارگاه قدس بود، نتوانست بالای سر پسرش باشد و پسرش هم در اثر بیماری در بیمارستان فوت شد. حتی حاجی بالای سر پدر و مادرش هم در زمانی که در بستر بودند، نتوانست برسد و بعد از فوت آنها رسید. بچه‌هایش خیلی عالی هستند؛ هم دخترها و هم پسرها.

چرا در میان بچه‌ها بیشتر از همه زینب‌خانم در صحنه و رسانه‌ها فعال هستند؟

زینب حاج قاسم شبیه‌ترین فرد در عالم به حاج قاسم است. کوچکترین فرزند حاجی است؛ ولی هم در روحیه و هم در رفتار خیلی شبیه حاجی است. زینب حتی بارها با حاجی مأموریت‌های خارج از کشور هم رفته بود و مانند حاجی به لهجه‌های زبان عربی و زبان انگلیسی مسلط است.

درباره رفتار ایشان با خانواده شهدا بگویید.

حاجی بچه‌هایش را خیلی دوست داشت، اما اگر یک فرزند شهید روی یک پایش نشسته و روی پای دیگرش فرزند خودش بود و فرزند شهیدی دیگر می‌آمد، بچه خودش را می‌گذاشت زمین و روی پای دیگرش بچه شهید را می‌گذاشت؛ این‌قدر به بچه‌های شهدا اهمیت می‌داد. برای بچه‌های شهدا وقت می‌گذاشت و به خانه آنها می‌رفت. چه مدافعان حرم و چه شهدای لشکر.

از مهمان‌نوازی حاج قاسم بگویید.

حاجی خادم امام رضا(ع) بود، ولی خادمی راننده‌اش را هم می‌کرد. می‌رفتیم خانه حاجی مهمانی، می‌دیدم کفش‌های‌مان را دم در جفت کرده است. از ما پذیرایی می‌کرد و در خانه اگر غذای خوبی داشت حتما آن را به مهمان می‌داد و تا نمی‌خوردی نمی‌گذاشت بروی. تکبر اصلاً در وجود او نبود و به چیزی وابستگی نداشت.

هدف حاج قاسم از کارهایی که در نیروی قدس انجام می‌داد، چه بود؟ یعنی به ایران و عزت ایران علاقه داشت یا نه، اهداف دیگری را دنبال می‌کرد؟

فقط انجام فرمان آقا برایش مهم بود. می‌گفت باید عزت ایران و بعد قدرت شیعه و اسلام را بالا ببریم و مردم مظلوم را که فرق نداشت چه دینی داشته باشند، نجات دهیم. ایران و اعتلای ایران برایش خیلی مهم بود و همه اینها را بر اساس ولایتمداری انجام می‌داد.

شما سال‌ها در نیروی قدس و در محل زندگی‌تان علاوه بر حاج قاسم سلیمانی با حاج اسماعیل قاآنی هم مأنوس بودید، به علاوه با ایشان همسایه بودید، نظر شما درباره سردار قاآنی چیست؟

حاج اسماعیل به منطقه خیلی مسلط است و اطلاعاتش خیلی زیاد دارد. هرکس خصلتی دارد مخصوص خودش. ولی برداشت من این است که اگر شهید صیاد شیرازی برگ قرآن ارتش بود، حاج اسماعیل قاآنی، برگ قرآن سپاه است. ایشان خیلی فهیم و عزیز است و درک بالایی دارد. خیلی مردمی است. بارها او را در صف نانوایی و... دیده‌ام و در واقع کارهای شخصی‌اش را در کنار خانواده انجام می‌دهد.

عکس/ سنگ جدید مزار شهید پور جعفری همرزم شهید سلیمانی

تصویر سنگ جدید مزار شهید سرتیپ پاسدار حسین پور جعفری از همرزمان قدیمی شهید سپهبد قاسم سلیمانی منتشر شد.