vvvای حیات با تو و داع می کنمvvv

vاى حیات با تو وداع مىکنم با همه زیبایىهایت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه کوهها و آسمانها و دریاها و صحراها، با همه وجود وداع مىکنم.
vبا قلبى سوزان و غم آلود به سوى خداى خود مىروم و از همه چیز چشم مىپوشم.
vاى پاهاى من، مىدانم شما چابکید، مىدانم که در همه مسابقهها گوى سبقت از رقیبان ربودهاید، مىدانم فداکارید، مىدانم که به فرمان من مشتاقانه به سوى شهادت صاعقهوار به حرکت در مىآیید، اما من آرزویى بزرگتر دارم، من مىخواهم که شما به بلندى طبع بلندم، به حرکت درآیید، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید.
vاین پیکر کوچک ولى سنگین از آرزوها و نقشهها و امیدها و مسئولیتها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید. اى پاهاى من در این لحظات آخر عمر آبروى مرا حفظ کنید.
شما سالهاى دراز به من خدمت کردهاید، از شما مىخواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه خود را به بهترین وجه ادا کنید.

vاى پاهاى من سریع و توانا باشید، اى دستهاى من قوى و دقیق باشید، اى چشمان من تیزبین و هوشیار باشید، اى قلب من، این لحظات آخرین را تحمل کن، اى نفس، مرا ضعیف و ذلیل مگذار، چند لحظه بیشتر با قدرت و اراده صبور و توانا باش. به شما قول مىدهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتى عمیق و ابدى آرامش خود را براى همیشه بیابید و تلافى این عمر خسته کننده و این لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید، آرامشى ابدى.
vاما من آرزویى بزرگتر دارم، من مىخواهم که شما به بلندى طبع بلندم، به حرکت درآیید، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید. این پیکر کوچک ولى سنگین از آرزوها و نقشهها و امیدها و مسئولیتها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید. اى پاهاى من در این لحظات آخر عمر آبروى مرا حفظ کنید.
vدیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد. دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد. دیگر به شما بى خوابى نخواهم داد و شما دیگر از خستگى فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگى و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد. و براى همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود.
vاما این لحظات حساس، لحظات وداع با زندگى و عالم، لحظات لقاى پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.
vخدایا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک مىجوشد، مىلرزد، مىسوزد و خاکستر مىشود. اشک شدهام و دیگر هیچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانى شوم و بر خاک ریخته شوم و از وجود اشکم غنچهاى بشکفد که نسیم عشق و عرفان و فداکارى از آن سرچشمه بگیرد.
vخدایا تو را شکر مىکنم که باب شهادت را به روى بندگان خالصت گشودهاى تا هنگامى که همه راهها بسته است و هیچ راهى جز ذلت و خفت و نکبت باقى نمانده است مسح توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدایى رسید.
هجمه های مزورانه علیه نهادهای نظامی و نیروهای ارزشی انقلاب اسلامی به ویژه سپاه پاسداران از بدو پیروزی انقلاب یعنی از دولت موقت تا دولت اصلاحات و امروز هم در دولت تدبیر که به طریقی دنبالچه تفکر اصلاحاتی است به طرق و شکل های مختلف با فراز و نشیب هایی ادامه دارد. البته تفاوتی اساسی حمله بی امان دنبالچه های اصلاحاتی به سپاه پاسداران و نیروهای ارزشی، همنوایی و همراهی بی سابقه رسانه های خارجی و گروهک های ضدانقلاب و معاند با جریان داخلی است. انگار به یقین می توان گفت؛ خط رسانه ای استکبارجهانی این بار برای تخریب سپاه پاسداران از تریبون های رسمی داخل کشور و اتاق فکر جریان اصلاحاتی کمک می گیرد. وطن فروشی مشمئزکننده . به عبارتی همصدایی دنبالچه¬ی دولت اصلاحات یا همان دولت تدبیر و امید! با رسانه های استکبارجهانی تا جایی پیش رفته که صدای بعضی از ایرانی های خارج نشین که رگه هایی از وطن دوستی هنوز در خون آنها جریان دارد را در آورده است.

در همین ارتباط دکتر امیر احمدی استاد دانشگاه راتگرز ایالت نیوجرسی آمریکا و مدیر مرکز مطالعات خاورمیانه این دانشگاه و رییس و بنیاگذار شورای ایران–آمریکا در سخنانی به موضوعات قابل تأملی درباره برخورد خصمانه مسئولین ارشد نظام و به ویژه شخص اول قوه مجریه با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اشاره که بازخوانی بخش هایی از آن بسیار تکان دهنده است:
vجهان از ایران، هراسی نداشت بلکه از نظام و این نوع نگاه هراس داشت. آنها در واقع الان به سپاههراسی دامن میزنند. در برجام هیچ تحریمی از سپاه برداشته نشد. معاهده سازمان ملل در بحث موشک هم برای سپاه مشکل ایجاد کرد. الان هم برنامه دارند که سپاه را در لیست تروریستها قرار دهند.
vاین آقایان(مسئولین ارشد نظام و تیم مذاکره کننده) متوجه نبودند و نیستند که کارهای آنها صدمه اساسی به سپاه زد. این خیلی خطرناک است. من به سپاه به عنوان نیروی نظامی کشور احترام میگذارم و همیشه میگویم به سپاه هم در داخل کشور و هم در خارج ظلم میشود.
vشما نیرویی برای حفظ انقلاب اسلامی ایجاد کردهاید که وظیفه نظامی و دفاع دارند و به خطر میزنند و بعد بخاطر دفاعی که میکند بر سرش هم میزنیم. یعنی به او تفنگ میدهیم که از ما دفاع کند و وقتی به سمت دشمن تیراندازی میکند میگوییم این چه کاری است که میکنید. چرا آدم میکشید. شما آدمکش هستید. خوب این غیرمنصفانه است.
در برجام سپاه چیزی نگرفت در حالی که همه قاچاقچیها و دور زنندههای تحریمها را از لیست تحریمها برداشتند. در حالی که قبل از همه باید تحریمهای سپاه برداشته میشد. مثلا سپاه موشک لازم دارد اما شما میخواهید آن را از سپاه بگیرید و بعد تحریمهایش را هم حفظ میکنید. یعنی عملا میخواهید سپاه را خلع سلاح کنید و تحویل آمریکاییها بدهید.
آمریکاییها سربازهایشان را میفرستند عراق و در آنجا 10 هزار نفر را میکشند و بعد در کنگره ایستاده برای آنها نیم ساعت به عنوان قهرمانان کشور دست میزنند اما اینجا ما سربازهایمان را به سوریه میفرستیم و بعد پشت سر آنها حرف بد هم میزنیم و میگوییم آنها در سوریه چکار میکنند. یک فرهنگ غلط بر علیه نظامیها در این کشور وجود دارد که موجب میشود که سپاه خیلی مظلوم واقع شود.
vدر قانون اساسی ایران آمده است که سپاه در دوران صلح در بازسازی شرکت کند. وقتی خاتم الانبیا میخواهد پروژه بگیرد داد و فریاد میکنند که اینها میخواهند پروژه بگیرند. قانون اساسی اجازه داده است. بزرگترین نهاد مهندسی در آمریکا army corps of engineers یا سپاه مهندسی ارتش است. یعنی آمریکا هم خاتم الانبیا دارد. کسی بر سر آنها نمیزند در حالی که یک نهاد عریض و طویل است که بنیانگذار بسیاری از امور میباشد.
در برجام و در موضوعات داخلی دیگر هم وقتی به سپاه رسیدیم بد عمل کردیم. وضعیتی هم برای سپاه ایجاد کردیم و آنها را بین مردم و دولت قرار دادیم.
vvنکته:
با رصد هجمه ها و تخریب های چندماهه اخیر علیه سپاه پاسداران به وضوح مشخص می شود که اتاق فکر مشترکی بین جریان غربگرای اصلاحات و جریان ضدانقلاب به ویژه گروهک وطن فروش نفاق و رسانه های وابسته به استکبار جهانی شکل گرفته است. هدف اصلی این جریان خبیث، تلاش در جهت تخریب نهادهای اصلی انقلاب اسلامی و به ویژه تضعیف اقتدارنظامی کشور در حوزه های بازدارندگی است. که معنای واقعی آن می شود خباثبت و وطن فروشی تمام عیار.............
ندگی نامه؛

شهید مهدی باکری از زبان همسر
- بسم رب الشهدا و الصدیقین. صحبت کردن در ارتباط با شخصیت شهدا برای خود من خیلی مشکل است که بتوانم با این زبان الکن، ویژگی، عظمت روحیه و ابهت معنوی آنها را مطرح کنم و این را باید قبول کنیم که هیچ واژهای نمیتواند ایثارگری، فداکاری، تقوا و ایمان اینها را بیان کند. ولی تا آن اندازه که خدا توفیق داده است با این شهدا زندگی کردهایم و در این دنیای فانی توانستهایم چند صباحی با این انسان های برگزیده خدا باهم باشیم. به شکرانه این نعمت و بنا به احساس مسئولیت که نسبت به ایشان دارم به چند نکته اشاره میکنم.
مهدی باکری یک سری خصوصیات اخلاقی و ویژگیهای بارزی داشتند که در ابعاد مختلف میتوان آنها را مطرح کرد از جمله از بُعد نظامی، اجتماعی، سیاسی، عبادی و اخلاقی، خصوصاً اخلاق در خانواده که من در این جا عمدتاً به این بُعد ایشان میپردازم.
از خصوصیات بارز شهید مهدی باکری، یکی وارستگی و سادهزیستی ایشان بود که زبانزد خاص و عام بود. در اوایل زندگی مشترکمان شهید رفتند جبهه و بعد از اینکه برگشتند، گفتند که برویم یک مقدار وسایل خانه تهیه کنیم. البته در اوایل ازدواجمان بعضی از لوازم ضروری را خانواده ما فراهم کرده بودند، ولی با این همه مهدی حتی به وسایل اولیه و ابتدایی زندگیمان ایراد و اشکال وارد میکردند و میگفتند که ما از این هم سادهتر میتوانیم زندگی کنیم. حتی روزی مادرشان به خانه ما تشریف آورده بودند و با حالت خیلی ناراحت گفتند که خدا بابایت را رحمت کند و جای او خالی است و اگر میآمد و شما را در این حال میدید که شما روی موکت زندگی میکنید قهراً نمیگذاشت این چنین زندگی کنید، چرا شما فقط این طور زندگی میکنید در حالی که هیچ پاسداری این چنین زندگی نمیکند. این یکی از ویژگیهای اخلاقی شهید باکری بود که اصلاً به دنیا وابسته نبود و هیچگونه وابستگی و دلبستگی به دنیا و تعلقات دنیوی نداشت و خیلی راحت توانسته بود از تعلقات دنیوی دل بکند و راهی را انتخاب کرده بود که راه پیغمبران عظیمالشأن اسلام (ص) و ائمه اطهار بود.
* شنیدهایم در طول مبارزات، یا دوران دفاع مقدس همواره در کنار شهید باکری بودید ؟
- ازدواج ما مصادف با شروع جنگ تحمیلی بود یعنی سال 1359 که جنگ در شهریور ماه تازه شروع شده بود. شهید باکری بلافاصله بعد از عقدمان، فردایش به جبهه تشریف بردند تا 3 ماه و بعد از 3 ماه که تشریف آوردند زندگی مشترکمان را شروع کردیم، مهدی مدت کوتاهی در جهاد سازندگی خدمت کرد بعد از آن فرمانده عملیات سپاه (شهید مهدی امینی) که شهید شد، وارد سپاه شد البته مدتی که در جهادسازندگی خدمت میکردند همیشه با سپاه هم در ارتباط بودند و در هرگونه عملیاتی که پیش میآمد یا نیاز میشد، شرکت میکردند. چند مدت در سپاه در پاکسازی مناطق کردستان از کومله و دموکرات، خدمات ارزندهای به آذربایجان غربی کردند. برگردیم به قضیه ازدواج. شهید باکری پیشنهاد کردند که من به اهواز میروم با من میآیی؟ بعد از موافقت با هم راهی اهواز شدیم. چند ماه قبل از شروع عملیات فتحالمبین به اهواز رفتیم و اولین عملیات که ما در اهواز بودیم عملیات فتحالمبین بود. از عملیات فتحالمبین تا عملیات بدر که آن عزیز شهید شد من در تمامی مناطقی که لشکر عاشورا عملیات داشت من از این شهر به آن شهر، اسلامآباد، اهواز، یا دزفول همواره همراه این شهید بودم.
همسر شهید مهدی باکری، در گفتوگویی اظهار داشت که طی زندگی مشترکش، یقین داشته که همسرش روزی به مقام و درجه رفیع شهادت خواهد رسید.
*لطفا در ارتباط با اخلاق ایشان در خانواده اگر خاطره خاصی دارید بفرمایید.
- البته سرتاسر زندگی من با مهدی لحظه به لحظه خاطره است ولی خاطره مهمی که حالا در ذهن من خطور میکند آنرا بیان میکنم. ایشان در ارتباط با بیتالمال خیلی حساس بودند ما در زمانی که در اهواز بودیم مسئولیت اداره خانه به من محول شده بود. یک روز قرار بود بچههای لشکر به عنوان مهمان به خانه ما بیاید. من از آنجا که فرصت نکرده بودم نان تهیه کنم به مهدی گفتم که وقتی عصر میآیید، نان هم تهیه کنید. مهدی که هم طبق معمول عصرها دیر به خانه میآمدند -بنابه شرایط کاری- از آنجا که نانواییها بسته بودند نتوانسته بود نان تهیه کند. زنگ زدند که از لشکر نان بیاورند. البته از امکانات لشکر هیچ وقت استفاده نمیکردند ولی چون مجبور بودیم این کار را کردند. نان را که آوردند مهدی پنج، شش تا برداشت و آورد بالا با تأکید گفت که تو حق نداری از این نان استفاده کنی چون که اینها را مردم برای رزمندگان اسلام ارسال کردهاند و چون تو رزمنده نیستی پس حق خوردن از این نانها را نداری. من هم مجبور شدم از خرده نانهایی که قبلاً در سفر مانده بود استفاده کردم. البته این مراعات ایشان را میرساند نسبت به بیتالمال والا خدای ناکرده سوء برداشت نشود.
یکی از خصوصیات بارز ایشان این بود که ایشان مسئولیت سنگینی که در لشکر داشتند و به خانه خیلی کم سر میزدند، ولی با تمام اینها و علیرغم آن همه خستگی وقتی که وارد خانه میشدند با روحیه شاد و بشّاش و خیلی متواضعانه برخورد میکردند. شهید آیتالله محلاتی در خصوص ایشان فرموده بودند که مهدی مظهر غضب خدا است علیه دشمنان. واقعاً اینطور بود با وجود اینکه در مقابل دشمن با خشم و غضب برخورد میکردند ولی در خانه خیلی رئوف، مهربان، متواضع و فروتن بود و هیچگونه اظهار خستگی نمیکرد. با روحیه شاد وارد خانه میشد و با نشاط از خانه خارج میشد.
*آیا ایشان از فعالیتهایشان، از کارهایشان از اوضاع و احوال و خاطرات جبهه و همرزمانشان چیز خاصی میگفتند؟
- باز یکی از خصوصیات بارز شهید باکری که خیلی برایم جالیم جالب بود، این بود که مسائل محیط کارش را زیاد در منزل مطرح نمیکرد و معتقد بود که اگر اینها مطرح شود ممکن است به انسان غرور دست بدهد و اخلاصی که انسان میتواند نسبت به کارهایی که کرده است داشته باشد ناگهان از بین برود. لذا به این علت مسائل جبهه و کارهایی را که به خودش مربوط بود مطرح نمیکرد. یک روز اتفاقاً خودم از ایشان پرسیدم این همه افراد جبهه میروند و میآیند و کلی درباره آن حرف میزنند، ولی شما اصلاً صحبت نمیکنید با این همه مسئولیت سنگینی که داری، چرا حرف نمیزنی؟ ایشان گفتند: من که آنجا کاری نمیکنم کارها را بسیجیها میکنند و آنقدر به این بسیجیها علاقه داشت که همواره از آنها به عنوان فرزند یاد میکردند و میگفتند اینها بچههای من هستند و هرکس که از بچههای لشکر شهید میشد عکساش را به خانه میآورد و به دیوار اتاقش نصب میکرد. اتاقش شده بود یک نمایشگاه عکس. وقتی که من مثلاً از بیرون میآمدم خانه. میدیدم که به این عکس شهدا خیره شده است و زیر لبش اشعاری را زمزمه میکند و چشمهایش پر از اشک شده است میخواست گریه کند ولی من که وارد اتاق میشدم صحنه عوض میشد. در مورد خودش و در مورد شهادت خودش صحبت نمیکرد چرا که معتقد بود که بادمجان بم آفت ندارد. ولی من یقیناً میدانستم مهدی که یکی از افراد برگزیده خدا بود، حتماً در آینده نزدیک به مقام و درجه رفیع شهادت خواهد رسید.
وقتی که زندگی تمامی شهدا را مورد دقت قرار میدهیم میبینیم که اینها از زمان کودکی اقدام به خودسازی کرده بودند و خودشان را پرورش داده بودند و از افراد برگزیده خدا بودند البته به این معنی نیست که این افراد غیر قابل تصور ما باشند و یا ما نتوانیم مثل این افراد باشیم. این افراد بنا به فرموده خداوند متعال که: «الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا» وقتی به این یقین رسیدند که غیر از خدا هیچکس را ندارند و یک مسیری را انتخاب کردند که خدا و پیغمبر انتخاب کردهاند. یک قدم به عقب برنگشتند و در آن مسیر با تمام وجود راه افتادند و وجودشان را در طبق اخلاص گذاشتند. شهید باکری هم از این لحاظ مستثنا نبودند.
* نقش شهدا را در دوران دفاع مقدس چگونه میبینید و اگر این فرهنگ شهادت نبود آیا جامعه ما در چه وضعیتی قرار میگرفت؟
- قطعاً نقش شهدا را در دفاع مقدس هیچکس نمیتواند انکار کند و ما همگی مدیون خون شهدا هستیم اگر این شهدا نبودند هیچوقت این انقلاب و این جامعه به این مرحله نمیرسید و تنها راه سعادت و نجات که به قول شهید باکری که در وصیتنامهشان فرمودهاند راه سعادت، همان راه اسلام است و انشاءالله خدا توفیق عبادت و اطاعت و ترک معصیت و ادامه راه شهدا را به همه ما عنایت فرماید.
شهید «سید منصور منصوری» 11 آذر 1344 در شهرستان رضوانشهر چشم به جهان گشود. وی با تشکیل اولین هستههای سپاه، در منطقه تالش خاصه رضوانشهر به صورت داوطلب در فعالیتهای سپاه پاسداران حضور پیدا کرد. شهید منصوری در جریان عملیات غرور آفرین والفجر 8 در تاریخ 24 بهمن 1364 بر اثر اصابت تیر از ناحیه پای راست و بمباران شیمیایی منطقه عملیاتی مجروح و شیمیایی شد. وی 10 اردیبهشت 1365 در یک عملیات ایذایی در منطقه دریاچه نمک در داخل خاک عراق شرکت کرد و پس از فتح منطقه، تحت محاصره و هلی برن دشمن قرار گرفت و به درجه شهادت نائل آمد.
وصیتنامه شهید «سید منصور منصوری»

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله رب العالمین و صلی الله علی رسوله و الائمه المعصومین
قال الله عزوجل فی القرآن العظیم و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لا تشعرون
آن کسانی که در راه خدا کشته شده مرده نپندارید٬ بلکه او زنده ابدی است ولیکن همه شما این حقیقت را درک نخواهد کرد.
سید منصور (جعفر) منصوری فرزند سید اسماعیل متولد سال 1344 شماره شناسنامه 5 اعزامی از گیلان
با درود و سلام بر تمامی شهدای صدر اسلام تا شهدای گلگون ایران و از آنجا که مؤمن بنا به آیه (و من المومنین رجال صدقوا...) یا باید در راه رسیدن به هدف شهید شده باشد و یا منتظر شهادت باشد وگرنه مسلمان نیست٬ پس شهدای عزیزمان دین خود را نسبت به خداوند تبارک و تعالی ادا کردهاند و انشاءالله ما هم جزء گروه دوم باشیم، وصیت خود را شروع میکنم هر چند چیزی برای وصیت ندارم، اما چون یک وظیفه شرعی میباشد بر خود واجب دیدم که بنویسم. باشد که مورد اجرا قرار گیرد. من در حال سلامتی کامل در سنگر مقدس جبهه و دفاع مقدس در جوار برادران مؤمن خود که در سنگر حق علیه باطل ایثارگری میکنند در روز 64/11/14 اقدام به نوشتن وصیت نمودم٬ پس از اقرار به یگانگی خداوند بزرگ٬ نبوّت٬ امامت و اعتقاد به روز قیامت و ایمان بر عالم قبر و برزخ، بهشت و جهنم و همه چیزهایی که باید یک پیرو اهل بیت علیهم السلام معتقد باشد معتقدم. یک حدیث از حضرت علی علیه السلام برای شما میگویم؛ ذلیلترین مردم کسانی هستند که کوچههای شهرشان مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار بگیرد. (نهج البلاغه)
مردم غیور ما به حدیث گوش فرا دادند و دشمن دین خدا را از خانه بیرون نمودند و در این میان عزیزان گرانبهایی از دست ما رفتند و به ملکوت اعلا پیوستند. آیا درست است که یک عده شهید شوند٬ معلول شوند و یک عدهای برای اینکه این عزیزان را یاری دهند ضربه بزنند. نگاه کنید یاران چه عاشقانه رفتند از این خانه و چه عاشقانه شربت شهادت را نوشیدند. برادران من، خدا شاهد است دنیا گذرگاه است٬ بیایید در این راه در این گذرگاه توشهی خوبی برداریم. عزیزان شهادت خیلی شیرین است٬ موقعی که در راه خدا باشد. ما که میدانیم آخر میمیریم٬ آخر خانهمان زیر خاک است، آخر به منزل تنگمان که قبر باشد میرویم٬ پس چرا شهادت این فیض الهی را انتخاب نکنیم. چرا تا وقتی که شهادت است مردن در رختخواب را انتخاب نماییم، چرا مرگ با ذلت را انتخاب کنیم. زمانی که مرگ با شرافت است، چرا در این دنیای فانی با عزت نمیریم تا در آن دنیا ذلیل و خوار باشیم٬ چراکه در آخرت سرافکنده پیش سرورمان حسین علیه السلام سر به زیر باشیم و همچنین دوستان تمام این چراها و چراهای دیگر را یک چیز حل میکند٬ مرگ با شرافت٬ مرگ با عزت مرگ در راه خداوند تبارک و تعالی همین و بس. این تمام مسائل را حل میکند.
گوشها را باز کنید٬ ندای هل من ناصر حسین علیه السلام به گوش میرسد٬ صدایش در هوا موج میزند، بیایید لبیک گویید خصم متحد گشته برای خفه کردن این صدا٬ بلند شوید٬ اسلحه رزم در دست گیرید و خصم دون را خفه نمایید. آنهایی که لبیک گفتند بار سفر بستند و رفتند یاران از این خانه و ما هنوز اندر خم یک کوچه هستیم٬ خیلی عقب ماندهایم٬ بیایید چنگ به ریسمان الهی بزنیم و به این عزیزان برسیم چرا که نمیخواهیم بفهمیم که راه حق همین است و بس٬ راه راست شاخ و برگ ندارد٬ راه راست راه راست است و کوچه پس کوچه ندارد. ما که شیعهی علی علیه السلام هستیم و به شیعه علی بودن افتخار میکنیم٬ زمانی که هیچ افتخاری نداریم یعنی اینکه از رفتار علی علیه السلام در خود نمیبینیم و بیایید همچون او باشیم٬ یار ضعیفان، یار مظلومان٬ همچون او از حق و حقیقت دفاع کنیم٬ همچون او برنده باشیم و قاطع. بپا خیزید٬ قدمی والا بردارید٬ همت چاره کنید٬ دشمنان اسلام را تار و مار کنید. قدری به خود آیید٬ کمی فکر کنید٬ چه بودیم٬ چه شدیم، اسلام را شناختیم و این اسلام شناختن ما جنگ را به بار آورد٬ آنها نمیخواهند اسلام شناخته شود. همهی اینها به برکت امام بزرگمان بوده است، پس چرا امام را یاری نمیکنیم٬ اسلحه بردارید و به سوی جبههها بشتابید و برادران خود را یاری رسانید آن دنیا جلوی شما را نگیرند و بگویند مگر ما جوان نبودیم٬ مگر آرزو نداشتیم٬ مگر دوست نداشتیم خانه و زندگی داشته باشیم٬ نمیدانم چگونه میتوانیم این سوالها را جوابگو باشیم٬ من در جوابشان عاجزم و جوابی ندارم.
بگوش باشید آنها هم جوان بودند٬ زندگی میخواستند٬ دوست داشتند استراحت کنند و در جای امنی باشند. اما اسلام احتیاج به نیرو داشت و دارد. بیاییم توبه کنیم و به سوی خدایمان بشتابیم، خداوند در انتظار توبههایمان است، بیایید از این به بعد خوب باشیم، تقوا پیشه کنیم، ایمان کامل را از خداوند بخواهیم و به یتیمان یاری کنیم، به بینوایان یاری رسانیم و دمی با آنهایی که به این انقلاب و رهبری وفادار بودهاند و هستند، هیچ کس و هیچ قلمی و هیچ زبانی نمیتواند از شما تشکر نماید و انشاءالله خداوند پاداش این عملتان را خواهد پرداخت. شما که به هل من ناصر امامتان لبیک گفتید، فرزندان خودتان را دادید، مال خودتان را دادید، فقط چند سفارش به شما دارم، از امام امت دست برندارید که پیروی از دستوراتش، پیروی از دستورات اسلام است و زیر پا گذاشتن دستوراتش، زیر پا گذاشتن دستورات اسلام است. از او پیروی کنید که او حسین زمان است، افتخار کنیم که در چنین زمانی زندگی میکنیم که او در آن زمان است و ما را هدایت میکند، قدر این نعمت بزرگ را بدانیم، در نماز جمعه و جماعت و دعاها شرکت کنیم، مسئلهی تفرقه را بین خودتان حل نمایید تا دشمنان سود نبرند، جبههها را فراموش نکنید و اخوت و برادری را بین خودتان زیاد کنید و برای آخرت توشه جمع نمایید.
سخنی با پدر و مادر و برادران و خواهران، سر مطلب با شماست، پدر و مادرم سالهای سال برایم زحمت کشیدید تا دست و بازوی شما باشم اما چه کنم که این زمانه اسلام در خطر بود و من با تمام وجودم در راه گسترش کلمهی حق علیه باطل مردانه میجنگم و عاشقانه خود را فدای اسلام میکنم. من امانتی پیش شما بودم و خدا امانت خود را برداشت، پس جای نگرانی نیست، شهادت پاداش هر جهاد کننده در راه خداست که خداوند کریم به او میدهد و هر کاری اجری و پاداشی دارد و پاداش جهاد، شهادت است.
برادرانم جبهه را فراموش نکنند و خواهرانم حجاب اسلامی را رعایت کنید، برایم دعا نمایید.
- 3000 تومان خمس دهید.
- 500 تومان به امامزاده سید شرف الدین نذر دارم.
- وسایل نظامیام را به جبهه بفرستید همه چیز را.
- 18 تومان به کتابخانه سپاه پاسداران هشتپر بدهید.
- 7 جلد کتاب در کیفم هست به سید علی منصوری (پسرعمو) بدهید.
والسلام
خداحافظ از همه شما حلالیت میطلبم فرزند کوچک شما سید جعفر منصوری

شهید در سال 1361 و در سن 17 سالگی در حالی که از دانش آموزان ممتاز سال سوم دبیرستان و بسیار مورد احترام مسوولین و دبیران دبیرستان محسوب می گردید به عضویت رسمی سپاه پاسداران در آمد و در نیمه دوم سال 1362 به صورت داوطلب به مناطق جنگی جنوب اعزام و پس از پایان مأموریت از مراجعه به پشت جبهه خودداری می کند و بر حسب دست نوشته های موجود و گفته های دوستانِ همرزمش ، شهید با خود عهد می نماید تا پیروزی نهایی رزمندگان اسلام و یا نائل شدن به فیض شهادت در جبهه حق علیه باطل حضور داشته باشد.
سیّد شهید پس از چندی با آنکه پاسدار رسمی بودند در اقدامی که نشان از روح بلند و متعالی وی داشت در گمنامی تمام به صورت رزمنده بسیجی وارد لشکر 8 نجف اشرف اصفهان گردید ، بدون اینکه فرماندهان و مسوولین لشکر از پاسدار بودن وی و نیز سبقه فعالیت ایشان در سرکوب گروهک نفاق آگاهی داشته باشند.نظر به تجلّی ایمان،شجاعت، رشادت، استعداد و صفات حسنه در شهید ، ایشان پس از گذشت چندی ابتداء به فرماندهی گروهان یا زهرا سلام الله علیه انتصاب و پس از مدّتی به عنوان یکی از فرماندهان گردان چهارده معصوم(ع)انتخاب می گردد و در عملیاتهای خیبر، بدر، عملیاتهای قدس، عاشورا و چندین عملیات ایذایی و نهایتاً در عملیات بزرگ والفجر 8 معروف به عملیات فاو شرکت نموده و گفته می شود لشکر 8 نجف اشرف خاصه گردان چهارده معصوم و گروهان تحت فرماندهی اش از اولین نیروهای عمل کننده والفجر 8 بوده و شهید و سایر همرزمانش رشادتهای وصف ناشدنی در این عملیات از خود بجای می گذارند.
سردار شهید در جریان عملیات غرور آفرین والفجر 8 و در تاریخ 24/11/1364 بر اثر اصابت تیر از ناحیه پای راست و بمباران شیمیایی منطقه عملیاتی مجروح و شیمیایی گردیده و مدّتی در بیمارستان نکویی شهر مقدس قم بستری می گردد ولی مسئله مجروحیت خود را از خانواده پنهان می دارد( خانواده شهید پس از شهادت این سلاله زهرای اطهر سلام الله علیه با بررسی مدارک موجود متوجّه موضوع می شوند) شهید پس از مرخص شدن از بیمارستان مجدداً به مناطق جنگی رهسپار می شود و در عید نوروز سال 1365 برای آخرین وداع با خانواده به مرخصی اعزام و به خاطر عشق و محبّتی که همسنگرانش به وی داشتند در زمان حضور وی در شمال عده ای از همرزمان وی از جمله سردار شهید حاج سیّدعلی اکبر اعتصامی از فرماندهان لشکر 8 نجف اشرف اصفهان به دیدار وی آمده و در آن زمان بود که چند تن از همرزمان وی از طریق یکی از اعضای خانواده شهید متوجّه می شوند که شهید عضو رسمی سپاه است و بسیار تحت تأثیر قرار گرفته و ارادت آنها به سیّد شهید مضاف می شود.
شهید مظلوم پس از اتمام مرخصی به همراه همرزمان خود در تاریخ 16/01/1365 به منطقه عملیاتی جنوب (فاو)اعزام می شود و بر اساس گفته ها و اظهارات دوستان و همرزمانش، شهید و یگان تحت امرش در تاریخ 10/02/1365 در یک عملیات ایذایی در منطقه دریاچه نمک در داخل خاک عراق شرکت می نماید و با دلاوری و استقامتی که شهید و همرزمانش نشان می دهند به اهداف مورد نظر دست می یابند ولی به دلایل ناگفته پس از فتح منطقه، این یاران مخلص امام زمان (عج) تحت محاصره و هلی برن دشمن قرار گرفته و جز عده ای قلیل تمامی رزمندگان از جمله سردار شهید چون جد بزرگوارش امام حسین (ع) مظلومانه به درجه رفیع شهادت نائل می آیند و پیکرهای مطهر شهدا در دریاچه نمک در نهایت مظلومیت باقی می ماند و پس از گذشت حدود سه ماه ، مقادیری از وسایل شخصی بجا مانده از شهید پلاک، لباس و . . . توسط سپاه به خانواده اش تحویل گردیده و مراسم نمادین تشییع و تدفین جنازه شهید با حضور گسترده امت حزب الله منطقه رضوانشهر، تالش و بندرانزلی در تاریخ 27/05/1365 به عمل می آید و سرانجام با گذشت حدود چهارده سال از شهادتش ، پیکر سیّدشهید در عملیات تفحص و جستجوی شهداء عملیات فاو در دریاچه ی نمک شناسایی و در تاریخ 01/12/1378 در گلزار شهداء امام زاده سیِّد شرف الدین رضوانشهر آرام گرفته و با آمدنش جوششی دیگر در سینه ره پویان شهادت همچون جدّش حسین (ع) به وجود آورد.

دست نوشته های شهید
پرودگارا؛ از تو می خواهم من نخستین کسی از خانواده ام باشم که به کشته شدگان راهت اضافه گردم.
مادرم! مرا بخاطر اینکه فرزندت هستم دوست مدار. مادرم ! دوستم بدار چون فرزند اسلامم و هدفم رهایی و آزاد ساختن اسلام عزیز است.
اگر هر روز کاروان سرخ شهداء از کوچه ها و خیابان های شهرمان بگذرد و تمامی خیابان ها و کوچه هایمان مزین به نام شهیدان شود و پرچم عزا در وجب به وجب میهنمان نصب گردد و نخل غم در سینه مادران کاشته شود ، کافران و دشمنان اسلام بدانند هرگز دست از یاری دین خداوند متعال و حمایت امام عزیزمان بر نخواهیم داشت.
حکمت 72 نهج البلاغه - رابطه دنیا و انسان :
دنیا بدن ها را فرسوده و آرزوها را تازه مى کند ، مرگ را نزدیک و خواسته ها را دور و دراز مى سازد ، کسى که به آن دست یافت خسته مى شود ، و آن که به دنیا نرسید رنج مى برد.