ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

چند جمله قشنگ و با ارزش

چند جمله قشنگ و با ارزش


بهترین معلم من کسی بود که با ارزشترین مطلب عمرم را به من آموخت دو خط موازی روی تخته کشید و گفت:

این دو هیچگاه به هم نخواهند رسید ؛مگر اینکه یکی خود را بشکند


همیشه کسی را برای دوستی انتخاب کنید که انقدرقلبش بزرگ باشد که نخواهیدبرای جاگرفتن درقلبش خودتان را بارها و بارها کوچک کنید


خدا چه زجری میکشدوقتی این همه آدم حرفش را نفهمیده اند که هیچ،اشتباهی هم فهمیده اند.


گاهی آنقدرازآدمها دلگیرمیشوم که میخواهم تاسقف آسمان پرواز کنم ورویش درازبکشم آرام و آسوده مثل ماهی حوضمان که چند روزیست روی آب است

دیروز شیطان را دیدم....

دیروز شیطان را دیدم.... 


در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت.

مردم دورش جمع شده بودند،

هیاهو می کردند

و هول می زدند

و بیش تر میخواستند.


توی بساطش همه چیز بود:

غرور،

حرص،

دروغ

و خیانت،

جاه طلبی

و قدرت.

هر کس چیزی می خرید

و در ازایش چیزی می داد.

بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند

و بعضی پاره ای از روحشان را

بعضی ها ایمانشان را می دادند

و بعضی آزادگیشان را.

شیطان می خندید

و دهانش بوی گند جهنم می داد.


حالم را بهم می زد،

دلم می خواست همه ی نفرتم را پتک کنم بر سرش.

انگار ذهنم را خواند،

موذیانه خندید

و گفت: من کاری با کسی ندارم،

فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام

و آرام نجوا می کنم،

نه قیل و قال می کنم

و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد،

می‌بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند!

جوابش را ندادم.

آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت:

البته تو با این ها فرق میکنی.

تو زیرکی و مؤمن.

زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.

اینها ساده اند و گرسنه.

به جای هر چیزی فریب می خورند...


از شیطان بدم می آمد،

حرف هایش اما شیرین بود.

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم.

تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.

دور از چشم شیطان آن را برداشتم

و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم:

بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.

بگذار یکبار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم

و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.

توی آن اما جز غرور چیزی نبود!!!

جعبه ی عبادت از دستم افتاد

و غرور توی اتاق ریخت.

فریب خورده بودم.

دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود.

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.

تمام راه را دویدم،

تمام راه لعنتش کردم،

تمام راه خدا خدا کردم.

می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،

عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم

و قلبم را پس بگیرم.


به میدان رسیدم.


شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم

و های های گریه کردم،

از ته دل.

اشک هایم که تمام شد،

بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم،

که صدایی شنیدم.

صدای قلبم را...

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم.


 مراقب داشته هایتان باشید، شیطان بساطش همین حوالی پهن است...

علاقه شهید مصطفی صفری تبار به حضرت زهرا (س) و تمنای شهادت

من خیلی به حضرت زهرا (س) علاقه داشتم طوری که هر وقت به فکرش می افتم اشکم جاری می شود و از این خانم بزرگ می خواهم که از خدا بخواهد که از سر تقصیر ما بگذره تا هرچه زودتر به اون عشق که وارد سپاه شدم برسم شهادت شهادت شهادت