زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

چه کار کنم که خواب امام زمان (عج) رو ببینم

شاگرد: استاد چه کار کنم که خواب امام زمان (عج) رو ببینم ؟ استاد: شب یک غذای شور بخور ، آب نخور و بخواب. 

شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت. 

شاگرد: استاد دیشب دائم خواب آب میدیدم. خواب میدیدم 

بر لب چاهی آب مینوشم. کنار نهر آبی در حال خوردن هستم

 در ساحل رودخانه ای مشغول.

◁ استاد فرمود: تشنه آب بودی خواب آب دیدی.

تشنه امام زمان (عج) بشو تا خواب امام زمان (عج) ببینی

درس شهدا درس قربانی کردن خود است شاید بزرگترین اثری که شهید برای ما دارد،این است که ما را به فکر وا می دارند!

رفتند تا بمانیم!

اینکه استاد پناهیان گفتند:
شاید بزرگترین اثری که شهید برای ما دارد،این است که ما را به فکر وا می دارند!

فکر...
فکر...
فکر...

فکر اینکه قربانی کردند خودشان را!
و خدا قربانی کرد آن ها را...

این که شهیدی آلبوم عکس های خود را از بین میبرد که نکند حالا بعدشهادت،اسمش بر سر زبان ها بیفتد و دیده شود...

و یا شهیدی پلاکش را پرت کند در کانال پرورش_ماهی!که در فکرش تشییع با شکوهی برای خودش متصور شد!
شهوت_شهادت_بخشکاند...

و فرماندهان شهیدی که حاضر شدند!
در جمع سربازان سینه خیز بروند...
در پوتین بسیجی ها آب بخورند...
و ...

درس قربانی_کردن_خود است!

برای خدا شدن آسان نیست!

چون :

نباید هوای قدرت داشتن، داشت...
نباید هوای دیده شدن داشت...
و برای ما سخت است قربانی کردن
هوای_نفس

چون برای ما لذت تقرب به خداوند
از لذت های کم ارزش دنیــا کمتر است...

حالا ما چه کار ها که نکردیم برای دیده_شدن

و شهدا از آن سو به ما بیچارگان میخندند!
و شاید اشک میریزند؛که در خودمان ماندیم!و لباس هوای_نفس را از تن درنیاوردیم...

در خود ماندیم...

به قول حاج_حسین_یکتا:

و هنوز گیر یه قرون و دو زار شهوت این دنیاییم که یکی بیاد نگاهمون کنه...

شهدا شهوت_شهادت میخشکوندند!
که یوسف زهرا نگاشون کرد...

جان به هر حال قرار است که قــربان بشود...   پس چه خوب استکه قربانـی جانــان بشود...
  

مراقب ویروس قلبت باش!

مراقب ویروس قلبت باش! 

مدت هاست که ویروس نفاق در جامعه شیوع پیدا کرده و هیچکس اطلاعیه صادر نکرده... خیلی وقت است که ویروس گناه در بین جوانان شایع شده و خبری از ستاد بحران نیست...  نه خبری از پوسترهای رنگارنگ هست که راه‌های پیشگیری را توضیح دهدو نه خبری از تیترهای درشت روزنامه که مخاطب را جذب کند.


 انگار ویروس گناه آنقدرها هم اهمیت ندارد...

ای کاش این روزها کسی به یادمان می انداخت در کنار این همه کنترل های مختلف برای ویروس کرونا باید ریشه عذاب که همان گناهان ماست خشکیده شود ای کاش همانگونه که ساعت به ساعت دستانمان را میشوییم، مواظب قلب و دل و رفتار و اعمالمان هم باشیم...  بارها در روایات شنیده ایم که هر گناهی که در جامعه ایجاد شود خداوند بر مدت غیبت حضرت می ‌افزاید. غیبتی که عامل اصلی شیوع تمام ویروس‌ هاست...


 ای کاش برای تعجیل در فرج کاری کنیم...

ای کاش برای رضایت حضرت اقدامی کنیم...

مثلا ترک گناه... مثلا نه غیبت و خواندن نماز اول وقت

چند جمله قشنگ و با ارزش

چند جمله قشنگ و با ارزش


بهترین معلم من کسی بود که با ارزشترین مطلب عمرم را به من آموخت دو خط موازی روی تخته کشید و گفت:

این دو هیچگاه به هم نخواهند رسید ؛مگر اینکه یکی خود را بشکند


همیشه کسی را برای دوستی انتخاب کنید که انقدرقلبش بزرگ باشد که نخواهیدبرای جاگرفتن درقلبش خودتان را بارها و بارها کوچک کنید


خدا چه زجری میکشدوقتی این همه آدم حرفش را نفهمیده اند که هیچ،اشتباهی هم فهمیده اند.


گاهی آنقدرازآدمها دلگیرمیشوم که میخواهم تاسقف آسمان پرواز کنم ورویش درازبکشم آرام و آسوده مثل ماهی حوضمان که چند روزیست روی آب است

دیروز شیطان را دیدم....

دیروز شیطان را دیدم.... 


در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت.

مردم دورش جمع شده بودند،

هیاهو می کردند

و هول می زدند

و بیش تر میخواستند.


توی بساطش همه چیز بود:

غرور،

حرص،

دروغ

و خیانت،

جاه طلبی

و قدرت.

هر کس چیزی می خرید

و در ازایش چیزی می داد.

بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند

و بعضی پاره ای از روحشان را

بعضی ها ایمانشان را می دادند

و بعضی آزادگیشان را.

شیطان می خندید

و دهانش بوی گند جهنم می داد.


حالم را بهم می زد،

دلم می خواست همه ی نفرتم را پتک کنم بر سرش.

انگار ذهنم را خواند،

موذیانه خندید

و گفت: من کاری با کسی ندارم،

فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام

و آرام نجوا می کنم،

نه قیل و قال می کنم

و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد،

می‌بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند!

جوابش را ندادم.

آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت:

البته تو با این ها فرق میکنی.

تو زیرکی و مؤمن.

زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.

اینها ساده اند و گرسنه.

به جای هر چیزی فریب می خورند...


از شیطان بدم می آمد،

حرف هایش اما شیرین بود.

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم.

تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.

دور از چشم شیطان آن را برداشتم

و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم:

بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.

بگذار یکبار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم

و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.

توی آن اما جز غرور چیزی نبود!!!

جعبه ی عبادت از دستم افتاد

و غرور توی اتاق ریخت.

فریب خورده بودم.

دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود.

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.

تمام راه را دویدم،

تمام راه لعنتش کردم،

تمام راه خدا خدا کردم.

می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،

عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم

و قلبم را پس بگیرم.


به میدان رسیدم.


شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم

و های های گریه کردم،

از ته دل.

اشک هایم که تمام شد،

بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم،

که صدایی شنیدم.

صدای قلبم را...

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم.


 مراقب داشته هایتان باشید، شیطان بساطش همین حوالی پهن است...