شهید محسن رجبی فرزند رجبعلی متولد ۱۳۴۳ در امیریه تهران است. او اعزامی از لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) تهران بود که در سال ۱۳۶۳ در عملیات بدر و در منطقه جزیره مجنون به اسارت نیروهای عراقی درآمده و در اسارت به شهادت رسید. پیکر مطهر این شهید والامقام از قبرستان الکرخ عراق بعد از گذشت ۳۰ سال از شهادتش طی عملیات تفحص توسط کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح کشف شد. هویت این شهید از طریق آزمایش DNA شناسایی شد.

این شهید ۲۰ ساله سه برادر داشت که یکی از آنها چند سال پیش بر اثر سانحهای فوت شده بود. پدر شهید نیز ۱۴ سال پیش پس از سالها انتظار دار فانی را وداع گفته و به سوی فرزندش پرکشید. شهید محسن رجبی در آخرین اعزام خود به همراه پدرش به عملیات بدر میرود و در این عملیات مفقود الاثر میشود. او پیش از اعزام به جبهه در کنکور سراسری رشته عمران قبول شد و قصد داشت پس از بازگشت از این عملیات درس خود را ادامه دهد اما به فیض شهادت نائل شد.
متن و تصویر وصیت نامه این شهید والامقام در ادامه میآید:
بسم رب الشهدا و الصدیقین
السلام علیک یا اباعبداللهالحسین(ع) یا ثارالله
ای خوشا با فرق خویش در لقاء یار رفتن/سرجدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن
با سلام و درود بر حضرت بقیه الله(عج) و شهدای به خون غلتان، امام و امت امام وصیت نامهای را که به صورت نوشته است آغاز میکنم: هنگامی که برای نوشتن وصیت نامه قلم بر کاغذ میگذاشتم به این فکر افتادم که خدایا من در مقابل بزرگی و جلال و مقامت که ذرهای هم به حساب نمیآیم و در مقابل این همه نعمتهای بی حد و حسابت که به طور رایگان ولی بی دریغ در اختیار بندگانت گذاشتی چه بنویسم؟
اگر وصیتی ننویسم فردا منافقان شایع خواهند کرد که فلانی چشم بسته کشته شده است
پس گفتم وصیت نامه را برای که بنویسم؟ به این فکر افتادم که به رهبرم بنویسم. باز در مقابل آن همه کرامت و صفای امام که من و امثال مرا از گرداب ضلالت نجات داد قلم عاجز شد و به خود گفتم که برای امت بنویسم. ولی ناگاه فریاد تکبیر مداوم ملت در راهپیماییها و تشییع جنازههای شهدا و مراسم مذهبی به گوشم رسید. چهرههای به خون رنگین شده فرزندان شهیدان این امت مرا به وحشت انداخت و قلم در دستم بی حرکت ماند. در پیکر خود فکر کردم. ای خالق و ای پیامبر(ص) یا رسول الله(ص) چه کنم؟ به این نتیجه رسیدم که وصیتی ننویسم. زیرا این همه ایثار و مقاومت این ملت به رهبری آن امام برای نجات دین پاک و مبین اسلام و جهانیان در مقابل سختیها و ناملایمات ناشی از دریوزگی ابرجنایتکاران شرق و غرب به کمک نوکران چشم و گوش بسته داخلی و خارجی من روسیاه برای اسلام عزیز و جهانیان و نجات گرسنگان سیاه و سفید و سرخ پوست امریکایی و غیره چه کردم. در حالی که بیست بهار از عمرم میگذرد واماندم که خدایا چگونه در چشمان پر از عشق و محبت حضرت رسول الله(ص) فردای قیامت نگاه کنم و بگویم یا محمد(ص) منم از امت گنهکارت؟ ناگاه چهره کریه استعمار شرق و غرب و مزدوران حلقه بگوششان (منافقین چپ و راست داخلی) و دولهای مرتجع منطقه در پیش چشمم مجسم شد. که اگر من وصیتی ننویسم فردا که من را به جایگاه واقعی خویش یعنی نزد ربم برگردم اینها شایع خواهند کرد که فلانی چشم بسته به مانند خود کوردلانشان کشته شده است. پس مرا این خوف گران آمد و بر آن داشت که انگیزه شهادتم را بازگو کنم.
عزیزان! بدون شک ضلالت و فساد و فحشا و کشته شدن اسلام در دوره رضاشاهی و پسر کثیفش را از یاد نبردهاید. حتما بی غیرتیها، قلدریها، خفه شدن بانک الله اکبر در گلوی مؤذنها و مسخره کردن اسلام در رسانههای گروهی و به مسلخ کشیدن مسلمین به بهانه مسلمان بودن و بعد از پیروزی انقلاب حملههای ناجوانمردانه و شیطانهای بزرگ و کوچک و به خصوص مزدوران داخلی منافقین و خانها و سرمایه داران و تمامی جرثومههای کثیف را از یاد نبردهاید. باید از خویشتن سوال کنیم، که چرا و چه کسی و با کدامین پرچم ما را از این همه مصیبتها نجات داد!؟ آیا غیر از امام عزیزمان بود؟ با پرچم لا اله الا الله که آغشته به خون میلیونها نفر انسان زن و مرد از سلاله پاک ابراهیم خلیل الله و محمد رسول الله(ص) و علی(ع) ولی الله و زهرای مرضیه و فرزندان بر حق و پاک و اصحاب و یاران آن عزیزان میباشد.
اگر هزاران بار زنده شوم، مصمم تر از اول به امام خواهم گفت: یا روح الله لبیک!
بنگر و ببین ای انسان که در طول تاریخ پرچم نجات انسانها در دست توانای کدامین مرد و از کدامین خانه بیرون آمد؟ آیا جز پرچم الله اکبر و در دست توانای مردانی از تبار ابراهیم و از خانه گلین فاطمه(س) بوده است؟ و آیا پیروزی و شکست طاغوت و راندن کفر از کشور اسلامی از کدام کلبه و با کدام پرچم بود. بله همان پرچم نجات بخش اسلام و همان کلبه کوچک فاطمه(س) و کعبه راستین مسلمین و پهلوی غرق به خون بانوی مسلمین حضرت فاطمه(س) بوده است که روح الله عزیز با خشم اولیاء الله از آن خانه خروش کرد و بتها را شکست و میشکند و کدامین امت بود که او را با مال و جان یاری داده و یاری میدهند. همین مردم محروم و فقیر ایران عزیزمان بود که همیشه به خاندان با عصمت مولایمان علی(ع) وفادار بوده و هستند. پس این همه از خودگذشتگی و عظمت و شرافت که این شهدای میلیونی تاریخ بشریت به خرج دادند. من که بندهای گنهکار هستم. چرا در راه پرافتخار شهادت برای اسلام عزیز قرار نگیرم.
هر کس در هر لباسی به خاطر شهادتم به مقامات دولتی توهین کند به خدا سوگند فردای قیامت یقهاش را خواهم گرفت
خون من، جسم من، روح من که امانتی است در دنیا و سرانجام که باید به صاحب اصلی یعنی پروردگار عزیز برگردد. چرا از راه درست که پاکان رفتند برنگردد و ای منافق کوردل! و ای بی غیرتی که ناموس خویش را در آغوش هر اجنبی قرار میدهید آیا خیال میکنید که ما هم مثل شما به امام راستین ملت خیانت میکنیم؟ نه! به خدا اگر هزاران بار زنده شوم به مانند اول و مصمم تر از اول به امام خواهم گفت: یا روح الله لبیک! ای امام زمان(عج) شاهد باش که ما به فرزند زهرا(س) به مانند مردم کوفه و منافقین خیانت نکردهایم. یا بقیه الله شما گواه باشید که ما اگر گنهکار بودیم ولی به جانشینت که فریاد(هل من ناصر ینصرنی) جدت از حلقوم مبارکش برخاست لبیک گفتیم و تا پای جان در مقابل دشمنانش ایستادیم. من از شما میخواهم از خدا بخواهید که مرا ببخشد که نتوانستم درست وظیفهام را انجام دهم ولی امیدوارم به اینکه مانند منافقین در شکلهای مختلف نامردی نکردم. رحمت بی پایان خداوند به امام و اصحابش به خصوص علمای اسلام و سلام و رحمت بر اصحاب مظلومش شهید ایت الله دکتر بهشتی. شهید منتظری و آن هفتاد و دو تن باد. رحمت خدا بر شهدای بزرگ چون رجائی و باهنر و شهیدان دیگر به مانند شهیدان محراب باد و رحمت خداوند بر تمامی شهدا به خصوص شهدای مظلوم کردستان با درود بر استادان شهیدم عبد الحمید و ناهیدی باد. دلم میخواهد از تمامی دوستان یاد کنم ولی کاغذ کم میآورم و قلمم تمام میشود. درود خدا بر شهدای بزرگ و مظلوم جبههها باد.
خدا نیامرزد آن کسی را که در پستهای مختلف به مردم خیانت کند
عزیزان! به فقرا کمک کنید. بدون منت و توجه دیگران و ناشناس و همچنین به دولت اسلامی. من آرزو دارم که همگی به مسجدها بروید و پرکنید مساجد را و مراسم مذهبی را گسترش بدهید. خدا لعنت کند هر آنکس را که باعث شکست اسلام در جهان میشود. خدا نیامرزد آن کسی را که در پستهای مختلف به مردم خیانت کنند. خیانت به مردم یعنی خیانت به اسلام. گوش به فرامین ولایت فقیه باشید. به دستور ولایت فقیه هر کمونیست و منافق و گران فروش و زناکار و مفلس خائن را در خانهاش به دار بکشید. به خدا آرزو دارم که قسط و عدل را در تمام ابعادش در جامعه مان ببینم من سفارش به پدر، مادر ، خانواده، بستگان و هموطنان ندارم جز ایمان و تقوا
حفظ دستاوردهای اسلام:
در زندگی از مسائل روز عبرت بگیرید. همچنین از شهدا. انشاالله خداوند به ما توفیق دهد که گناه نکنیم مخصوصا تفسیر گناه. هر کس در هر لباسی به خاطر شهادتم به مقامات دولتی توهین کند به خدا سوگند فردای قیامت یقهاش را خواهم گرفت و از همگی شما میخواهم بیایید این تنها دشمن هستی را از بین ببریم. یعنی هوای نفس که باید به خاطر او و تنها دشمن او را از پای دربیاوریم.
آیا تاکنون پای صحبتهای یک شهید نشستهاید که روایتی شنیدنی از لحظات حماسهآفرینی رزمندگان را برایتان تعریف کند؟ حالا اگر این شهید خود روایتگر لحظات ناب شهادت شهدای دیگر باشد چه؟

انگار همین دیروز بود. حنابندان چهارده خرداد 1363 که رضاشاباش زندگی را در گلاب افشان شوق، آذین بست و خانه محقر پدری خود را برای مهمان درد آشنایی که میخواست شریک تنهاییهای او باشد، آراست. اما هنوز دو هفته از این اتفاق سپید نگذشته بود که دوباره چون گذشته عزم سفر کرد و راهی شد و از زیر هفت آسمان دعا و نیایش و از قرآن گذشت و دستبوس دستان مادر و همسر، شیراز را به قصد مشهد خاک شلمچه ترک گفت.
چند سال بعد زهرا اولین و آخرین یادگار رضا چشم در نگاه مشتاق او دوخت و پدر نیز در چشمان معصوم زهرا، دستهدسته پرندگان مهاجری را به تماشا ایستاد که در آسمان غروب، سمت پروازشان در افقهای دور گم میشد. بعد از دو روزِ پرهلهله تولد فرزند، انگار تنها سهم پدر از زهرا، همین 9 روز اضطراب بود. راستی او که بود که از گلوی زخمی رضا فریاد میکرد: باید بروم، با آمدن زهرا باید بروم.
آری! هنوز زهرا سی و هشتمین طلوع خورشید زندگیاش را لبخند نزده بود که غروب چشمان پدرش، آسمان فاو را رنگین کرد. رضا رفت تا در سحرگاه بیست و یکم بهمن 1364، تمام 21 سالگیاش را به بیرحمی گلولههای دشمن بسپارد. او میرفت تا به مردان سرانجام بپیوندد. او قدس 3 و خیبر را پشت سر گذاشته بود تا در والفجر 8، عهد سرخ خویش را به جا آورد. او میرفت تا عاشورایی دیگر برپا کند؛ تا کربلایی مجسم باشد. او میرفت تا جامه سبز خویش را که از سالار شهیدان دریافت داشته بود با رنگ خون، آذین بندد. او میرفت تا آن سوی اروند، روزهای غریب خود را فریاد کند. او میرفت تا شهید شود. او میرفت تا سبز بماند. از انتهای اروند، در کنار خور، رزمندگان نور منتظرند تا زورقهاشان را به لاجوردی امواج بسپارند و خورشید آرامآرام سر بر دامان نخلستان میگذارد تا فردایی دیگر را در آن سوی مرزهای آبی اشراق، با مردان والفجر 8 به صبح برساند. امشب با شروع عملیات، رمز آسمان گشوده خواهد شد و قبیلههای معصوم، تاریخ هزار و چهارصد ساله خود را تکرار خواهند کرد.
یک پنجم قمقمه، برای پنج نفر!
تیرماه 64، منطقه دهلران. عملیات قدس 3 با موفقیت تمام شده بود، باید تا قبل از روشن شدن هوا، منطقه را ترک میکردیم، ما پنج نفر جا مانده بودیم. مصطفی اسداللهی زوج که به شدت مجروح بود، حاجرسول قائدشرفی، مهدی نظیری، محسن رجبی و من (شهید پورخسروانی).
شب عملیات هم که به سوی منطقه میآمدیم، هر پنج نفر، در یک ماشین بودیم. مصطفی در مسیر، نحوه صحیح شهادتین گفتن را از حاجرسول میپرسید؛ میدانستم رفتنی است؛ چون همه وسایلش را قبل از حرکت بخشیده بود. مهدی هم که طلبهای 16 ساله بود، در بین راه مرتب با شوخیهای بامزهاش، ما را میخنداند؛ حال ما پنج نفر، باز با هم بودیم؛ درست در دل دشمن.
چون دشمن را دور زده بودیم، مسلم بود که به هر طرف میرفتیم به سمت دشمن بود، خود را به شیاری رساندیم که حداقل از دید کمین دشمن، در امان باشیم. همه ما جزو نیروهای مخابرات لشکر 19 فجر بودیم.
برای همین تجهیزات و اسلحهای نداشتیم. اسلحه حاجرسول هم خراب شده بود. تنها مهمات ما چند نارنجک بود که نگه داشتیم تا اگر قرار به اسارت یا کشته شدن باشد، حداقل چند نفر از دشمن را به درک واصل کنیم. ارتباط قطع شده بود و عملاً بیسیمها ناکارآمد؛ به ناچار آنها را زیر خاک پنهان کردیم. قبل از هر چیز من آب باقی مانده را یکجا کردم، شد یک پنجم قمقمه، برای پنج نفر!
اگر آفتاب بالا میآمد، دمای هوا به 50 درجه بالای صفر هم میرسید؛ چارهای نبود؛ به آقا امام حسین(ع) اقتدا و از روش ایشان پیروی کردیم. به پیشنهاد حاجرسول، قرار شد حفرههایی را در خاک ایجاد کنیم تا حداقل سرمان از آفتاب در امان باشد؛ برای این کار، تنها یک سیمچین با حاجرسول بود و یک سرنیزه همراه محسن...
سَر ما، در سایه بود اما بدنها زیر تیغ بران آفتاب. گرمای تیر ماه جنوب از همان اول صبح طاقت بچهها را برید؛ به ویژه مهدی و محسن که ضعیفتر بودند و هر دو با تنی بیمار، با شور و شوق وصفناپذیری با اصرار فراوان به عملیات آمده بودند؛ تشنگی به شدت آنها را میآزرد و مرتب با بردن نام و ذکر امام حسین(ع)، خود را دلداری میدادند... اما به هر حال، همان مقدار کم آب که تنها باعث تر شدن لب ما میشد، تا ظهر روز اول، بیشتر دوام نیاورد.
گرما تمام آب بدن ما را گرفته بود؛ آن یک روز، به اندازه 10 روز که در زیر آفتاب کار کنم، از من که سالمتر از بقیه بودم، انرژی گرفته بود. از فرط تشنگی و عطش، سرمان را روی زمین میکشیدیم، تا روح از کالبد بیرون شود و از این تشنگی خلاص شویم.
به نیمهشب که نزدیک شدیم، سرما به وجودمان پیچید؛ حالا تب و لرز بود که امان ما را بریده بود. از صبح تا غروب گرمای بیرون ما را از پا انداخته بود و حالا گرمای سوزندهای که از درون، ما را به آتش میکشید. متوسل شدیم به ائمه، به ویژه امام رضا(ع). من که از نظر تقوا خود را پایینتر از بقیه میدیدم، میترسیدم طاقتم کم شود و خدای نکرده، دست به کار خطایی بزنم و برای رهایی از این وضع، حاضر به اسارت شوم. محسن که دیگر رمقی نداشت، نفسهای آخر را میکشید. محسن شب قبل با بچههای تخریب آمده بود و به منطقه آشناتر بود. با آن بیجانی میگفت: «کاغذی بیاورید تا نقشهای برای شما بکشم؛ شاید راهی پیدا شد و بدانید باید از کجا باید بروید!»
نیمهشب، برای ساعتی، همه بیهوش شدیم. به هوش که آمدم، دیدم ماه در میانه آسمان، بزرگتر از حد معمولش است؛ شاید صد برابر همیشه، دیگر از تب و لرز خبری نبود. همین امر، قدرت عجیبی به ما داد. به جز مصطفی همه بلند شدیم، من، حاجرسول، محسن و مهدی. من و حاجرسول به سمت مصطفی رفتیم، غریبانه شهید شده بود. قدرت حمل او را نداشتیم. همان جا، او را با غم و اندوه فراوان دفن کردیم؛ شدت گرما و آفتاب روز گذشته، چهره او را عوض کرده بود؛ به حدی که صورتش قابل شناسایی نبود.
بیسیمها را از زیر خاک بیرون کشیدم، تا شانسمان را برای برقراری ارتباط امتحان کنم و کمک بخواهم؛ اما لب و دهان و حنجرهام خشکیده بود؛ نمیتوانستم حروف را درست تلفظ کنم؛ منصرف شدم! توان غلتیدن یا سینهخیز رفتن را هم نداشتیم؛ با سختی چهار دست و پا شروع کردیم به حرکت؛ اما چه حرکتی... کربلا به عینه در نظر ما مجسم شد!
وَجَعَلنا...
... با چشم غیرمسلح هم میشد عراقیها را که در اطراف، در رفت و آمد بودند دید؛ فاصله آنها از ما کمتر از هزار متر بود و به راحتی روی ما دید داشتند. هیچ کدام از ما توان سینهخیز رفتن یا با استتار حرکت کردن را نداشت. مقداری از راه را، چهار دست و پا حرکت کردیم، مابقی را ایستاده؛ چند قدم میرفتیم و بیحال روی زمین میافتادیم؛ چند دقیقه استراحت میکردیم، چند قدم برمیداشتیم و دوباره از حال میرفتیم. برای در امان ماندن از دید عراقیها، متوسل شدم به خدا و آیه «وَجَعَلنا مِن بَینِ اَیدیهِم سَداً و من خَلفِهِم سَداَ...»، واقعاً خداوند آنها را کر و کور کرد؛ اصلاً انگار نه انگار که ما وجود داریم و در چند قدمی آنها در حال حرکتیم...
به شیاری رسیدیم که هنوز آفتاب آن را گرم نکرده بود، ماسهها و شنهای کف آن، هنوز خنکی شب را حفظ کرده بود؛ این امداد خداوند، یک گنج باارزش بود؛ لباسها را بالا زدیم و شکم را به این شنهای خنک چسباندیم؛ شاید کمی از عطشی که وجودمان را از درون میسوزاند، آرام گیرد. یکی دو کیلومتر دیگر که خود را جلو کشیدیم، دو تا قمقمه آب پیدا کردیم که روی هم به اندازه نصف قمقمه، آب نداشتند. جالب بود با اینکه حالا آب داشتیم و هر آن امکان تلف شدن ما بر اثر تشنگی میرفت، هیچ کس حاضر نمیشد پیش از دیگری لب به آن آب بزند و میگفت اول برادرم!
به هر ترتیب به هر کدام از ما سه سر قمقمه آب رسید که فقط دهان و زبان خشکیده ما را تر کرد!

لبهای خشکیده
... ظهر روز دوم بود. دیگر توان حرکت و راه رفتن نداشتیم بیش از همه محسن. قرارمان این بود که هیچ کس را در راه جا نگذاریم. کفشهایش را درآوردیم و دور گردن انداختیم؛ دو نفر شدیم و دستهای او را دور گردن خود انداختیم و تا جایی که توان داشتیم، محسن را با خود آوردیم، بالاخره تمام توان ما گرفته شد؛ من که وضع مزاجیام بهتر بود، پیشنهاد دادم که جلوتر بروم و آب یا چیزی پیدا کنم؛ شاید راهی برای نجات آنها باشد اما قبول نمیکردند. باز هم حرکت کردیم تا انتهای شیار، اینجا بود که دردی در حاجرسول پیچید؛ توان حرکت را از او گرفت و به زمین افتاد. از بینی محسن هم خون جاری شد؛ مهدی هم دیگر جانی برایش نمانده بود. دیگر طاقت نیاوردم، باید کاری میکردم. از آنها جدا شدم و با تمام توان به راهم ادامه دادم؛ یا من هم مثل آنها میشدم، یا میتوانستم کمکی بیاورم؛ هرچه فریاد زدند که نرو، گوش ندادم و با سرعت به راه ادامه دادم. سه کیلومتر که راه آمدم، رسیدم به میدان مین که چند شب پیش، بچههای تخریب، آن را باز کرده بودند. خوب که دقت کردم، در جایی که مینهای خنثی شده ریخته شده بود، دبه آبی پیدا کردم. هر چه در توان داشتم، به کار بردم، اما قدرت بلند کردن دبه آب را نداشتم. قدرت کشیدن خود را هم نداشتم، چه رسد به اینکه بخواهم وزنهای را هم حمل کنم. میل شدیدی به خوردن آب داشتم اما وظیفهام بود که آب نخورم. قدرت و توان حمل آن دبه را نداشتم؛ پس با اکراه، کمی از آب استفاده کردم. چفیهای را که در راه دیده بودم، خیس کردم و روی سر انداختم تا توان حرکت پیدا کنم. در همین حین، متوجه یک کلمن کوچک شدم که زیر مینها بود، خیلی خوشحال شدم؛ چون سبکتر از دبه بود و به راحتی میتوانستم آن را حمل کنم. تا به راه افتادم، کمین بچههای خودی، مرا دیدند و شروع کردند به تیراندازی، صدای یا مهدی یا حسینم که بلند شد، فهمیدند خودی هستم! اما جای صبر و تحمل نبود؛ اگر دیر به بچهها میرسیدم، آنها از تشنگی تلف میشدند؛ لذا بیاعتنا به آنها، به راه خود ادامه دادم. به سرعتم افزودم و با قدرت از نیروهای خودی دور شدم تا کلمن آب را به مهدی، محسن و حاجرسول برسانم.
غریبانه!...
با کلمن آب، سه کیلومتر، در گرمای سرسامآور راه رفتم و خود را به برادرانم رساندم؛ هر سه از بیحالی، روی زمین افتاده بودند. حال حاجرسول، بهتر از آن دو بود، بعد هم محسن. مهدی که از همه حالش وخیمتر بود و نفسهای آخر را میکشید، نه چیزی میشنید نه صدایی از او شنیده میشد. به هر ترتیب که میشد، آب را به دهان آنها ریختم. محسن دهانش پر از لختههای خون بود، اول دهانش را شستم، بعد آب را به کامش ریختم. در بین راه، 300، 400 متر جلوتر، در میان جاده پلی دیده بودم که سایه داشت. حاجرسول تنها کسی بود که هنوز توانی برای راه رفتن داشت؛ او را همراه با چند قطره آب باقی مانده، راهی کردم. ماند مهدی و محسن که هر دو روی زمین افتاده بودند و توانی برای جابهجا کردن آنها نداشتم؛ سایهای هم آن اطراف نبود که آنها را زیر آن بکشم. تکه آهنی پیدا کردم، دو سمت سر آنها گذاشتم و با چفیهام، سایهای برایشان درست کردم که حداقل سر و سینهشان در تابش آفتاب نباشد. دو برادرم، غریبانه، ذرهذره در آفتاب ذوب میشدند و نفس به نفس به آسمان پر میکشیدند. با غم و اندوه آنها را که آخرین نفسها از حلقومشان خارج میشد، رها کردم و برای کمک به سمت حاجرسول رفتم. ساعاتی بعد که با کمک به سمت مهدی و محسن برگشتم، با خوف و رجا، چفیه را کنار زدم، با صحنهای مواجه شدم که هرگز فراموش نخواهم کرد؛ آرزوی آنها برآورده شده بود؛ دیدم هر دو برادرم، سر به سینه هم گذاشته و جان به جانآفرین تسلیم کردهاند. احساس میکردم، جسم بیجان و خشکیدهشان هم طلب آب میکرد. یاد مهدی بهخیر، با اینکه 15، 16 سال بیشتر نداشت، همیشه خود را در اتاقی محبوس میکرد و تنها برای مولایش حسین(ع) نوحه میخواند و میگریست و حال چه زیبا، با پیکری خشکیده و تشنه، به مولایش اقتدا کرده بود...
من به سمت نیروهای خودی حرکت کردم و از همرزمانم خواستم تا برای کمک و بازگرداندن حاجرسول و شهدا به آنجا بروند.

شیرینی شهادت
شهید محسن رجبی در 19 آذرماه سال 1345 هجری شمسی در شیراز در خانوادهای مذهبی و پایبند به اعتقادات دینی پا به عرصه وجود گذاشت.
در ماههای اول زندگی بسیار ناآرام بود به حدی که باید او را در کوچه گردش میدادند تا بخوابد! روزی یکی از خانمهای باتجربه میگوید این کودک چیزی از خدا میخواهد که تا آن را نگیرد آرام نمیشود. در سن پنج سالگی به خاطر شغل پدر مجبور به هجرت به شهر اصفهان میشوند به مدت یکسال با خانواده در آن شهر باصفا میمانند و به خاطر آب و هوای آن محل و اهالی آنجا این مدت پرخاطرهترین سال زندگی او و خانواده میشود.
محسن علاقه زیادی به برق و تعمیر و ساختن وسائل برقی داشت به طوری که در آن زمان با وسائل خیلی ساده، لوازم برقی جالبی میساخت. در تعمیر وسائل برقی مهارت زیادی به دست آورده بود. محسن تابستانهای عمر خود را به یادگیری کارهای ساختمانی برقی و غیره میگذراند. با اینکه علاقهای به کار پدر که موزائیکسازی بود، نداشت بعضی اوقات در کارگاه پدر مشغول کار میشد. هیچگاه وقت خود را به بطالت نمیگذراند. زمان وقوع انقلاب اسلامی شهید محسن رجبی 11 سال بیشتر نداشت اما به همراه خانواده در راهپیماییها شرکت میکردند و شعارهای دندانشکن و کوبنده علیه رژیم میداد.
سال سوم جنگ محسن با اینکه سال سوم راهنمایی بود در بسیج 20 میلیونی ثبتنام کردند و برای اولین بار به جبهه رفت. در جبهه تعمیر وسائل مخابراتی و برقی را انجام میداد. یکبار زخمی شد و به پشت جبهه منتقلش کردند. بعد از بهبود تصمیم گرفت درسش را ادامه دهد. اما بعد از یکسال از تصمیم خود منصرف شد و به عنوان پاسدار وظیفه به جبهه رفت و به جهاد خود ادامه داد. چند ماهی از خدمتش نمیگذشت که برای آخرین بار به مرخصی آمد.
این بار محسن شیرینی شهادت خود را هم میخرد و به خانواده میدهد. دل پدر را نسبت به خود راضی میکند به او قول میدهد بعد از خدمتش در کارگاه کار کند. خلاصه در آخرین مرخصی از همه اقوام و خویشان و دوستان خداحافظی میکند و راهی جبهه میشود. تابستان 1364 تابستان خیلی گرمی بود. روز 21 تیرماه سال 1364 محسن با شرکت در عملیات قدس 3 به عنوان بیسیمچی پس از تحمل 46 ساعت تشنگی به همراه دوستانش به شهادت میرسد و در 26تیر ماه 1364 در گلزار شهدا در کنار شهیدان به خاک سپرده میشود.
خاطرات شهید رضا پورخسروانی از شهید مصطفی اسداللهی زوج
خار چشم ضدانقلاب
طلبه شهید مصطفی اسداللهی زوج در گرما گرم تیر ماه 1346 در شیراز به دنیا آمد و هنوز در شادمانگی ایام کودکی خود، دست در دامان پرمهر پدر و مادر داشت که نگاه سرد و خاموش مادر، بزرگترین غمهای عالم را در وجود او ریخت. وی در اولین سالهای زندگی از نعمت وجود مادر بینصیب ماند. با این همه با حمایت بیدریغ پدر، دوران پرملال زندگی و ایام پراضطراب درس و مدرسه را پشت سر گذاشت اما دیری نپایید که پدر نیز روی در نقاب خاک کشید و بار دیگر مصطفی را با روزهای پر فراز و نشیب زندگی تنها گذاشت. مصطفی پس از پیروزی انقلاب همدوش با برادرش محسن، مسجد محل را پایگاه فعالیتهای فرهنگی و مذهبی خود قرار داده و در این سنگر مقدس، در مبارزه با منافقین و گروهکهای ملحد ضد انقلاب کمر همت بست. وی بعد از حضور در جبهههای جنگ سرانجام در روز 21 تیرماه 1364 حین عملیات قدس 3 تشنه لب به شهادت رسید.
با اوج گیری مبارزات امّت مسلمان ایران و پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری زعیم عالی قدر امام خمینی، فعّالیت های مصطفی نیز روز به روز بیشتر شد به طوری که در کنار دیگر برادران مسجد محل خصوصاً شهید حکمت خواه، شهید تابنده و برادر شهیدش محسن، به کارهای تبلیغی در محل و در سطح شهر می پرداختند. زمان فعّالیت منافقین کور دل، مصطفی در پیشاپیش صفوف حزب الله به مبارزه ی گسترده ای در رویارویی با این گروهک ملحد می پرداخت.
با شروع جنگ تحمیلی، مصطفی همانند دیگر فرزندان انقلاب در تب حضور در جبهه های نبرد حق علیه باطل می سوخت و چندین بار جهت اعزام به بسیج مراجعه نمود، ولی به دلیل کمی سن از اعزام او جلوگیری شد تا آن که در عملیات فتح المبین، برادرش محسن به شهادت رسید و او با شدّت بخشیدن به فعّالیت های خود در سنگر مسجد و مدرسه، عزم خود را در جهت ادامه ی راه برادر جزم نمود و این بار با حضور خود در جبهه های نور علیه ظلمت و رویارویی با کفّار بعثی، راه حق را پیمود و به خیل مجاهدان فی سبیل الله پیوست.
شهید مصطفی اسداللّهی زوج در تاریخ 20 تیر ماه سال 1364 در عملیات قدس 3 در منطقه ای از خاک عراق، دعوت حق را لبّیک گفته و جسد مطهّرشان در کربلای منطقه بر جای ماند.
به امید این که ما نیز با عمل مخلصانه و حضور در جبهه های نبرد و یاری رزمندگان پر توانمان، بازگشای راه کربلا و قدس شریف باشیم. والسّلام
یادش گرامی و راهش مستدام باد
بسم الله الرّحمن الرّحیم
وصیت نامه ی شهید
مصطفی اسداللّهی زوج
«یا ایّتها النّفس المطمئنّة، إرجعی إلی ربّک راضیة مرضیة، فادخلی فی عبادی، و ادخلی جنّتی».(سوره ی فجر، آیات 27 تا 30)
«ای نفس قدسی، مطمئن و دل آرام (و به یاد خدا) امروز به حضور پروردگارت باز آی که تو خشنود به نعمت های ابدی او و او راضی از اعمال نیک توست، باز آی و در صف بندگان خاصّ من در آی و در بهشت (رضوان) من داخل شو».
خدایا! آیا نوبت به ما رسیده است که به حضورت باز آییم و آیا تو از ما راضی هستی و آیا ما در صف بندگان خاصّت درآمده ایم و ان شاء الله در بهشت تو داخل می شویم؟
من مصطفی اسداللّهی زوج، اکنون که برای بار دوم به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده ام و ان شاء الله برای عملیات سرنوشت سازی آماده می شوم، بهتر است چند کلمه ای با برادران و خواهرانم صحبت کنم:
اوّل با سلام به ابرمردی که تبر ابراهیم در دست و با سلام به مردی که عصای موسی در دست و با سلام به خاتم الانبیاء محمّد مصطفی(ص)، مردی که از عربستان، شهری که در ظلمت و جهل فرو رفته بود، شهری که نکبت از آن می بارید ظهور کرد و یک باره در تمامی دنیا ندا در داد که: «قولوا لا اله الّا الله تفلحوا» و دینی نو و کامل تر از دین های پیشین آورد و سلام بر جانشینان برحقّش علی(ع) و فرزند بزرگش حسن(ع) و با سلام به سرور شهیدان، رهرو همه ی نفس های مطمئنّه، ابا عبدالله سیّد الشّهدا(ع)، امام سوم، مرد خدا، مردی که از خدا مأموریت داشت که خود و 72 یارش را فدای اسلام کند. جا دارد سلام گرم خود را بر او بفرستم و از ته دل فریاد برآورم السّلام علیک یا ابا عبدالله و با سلام به فرزندانش ... و فرزند آخرینش که در غیب به سر می برد «امام زمان(عج)» و با سلام به نایب برحقّش (خمینی)، فرزندی که پرچم خونین حسین را بر دوش گرفت و پانزده سال را برای خدا تحمّل کرد، سوز شهادت فرزند را برای خدا تحمّل کرد و هجرت از کشوری به کشور دیگر را برای خدا تحمّل کرد و اکنون با پرچم خونین حسینی بر دوش به کشور آمده و جوانان، لبّیک گو به دست بوسش می روند و این جا بهتر است بگویم ای امام! ما اهل کوفه نیستیم که تو را تنها بگذاریم «تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست» خدایا نمی دانم وصیتم را از کجا شروع کنم، خوب بهتر است همین جا صحبتم را شروع کنم. اوّلین صحبتم به بازماندگانم می باشد:
برادر و خواهرم! حسین(ع) الگوی ماست، حسین(ع) وقتی می خواست به سوی میدان برود یک حرفی به خواهرش زینب(س) زد و گفت خواهرم! مادرم فاطمه از من خیلی بهتر بود ولی خدا می خواست و او رفت و به خدا رسید، پدرم علی(ع) از من خیلی بهتر بود ولی او هم خدا خواست و رفت و برادرم مجتبی از من خیلی بهتر بود ولی او هم خدا خواست و رفت؛ اکنون نوبت به من رسیده و باید من هم بروم و بعد از من مبادا کاری انجام بدهی که در نزد خدا مورد مؤاخذه قرار گیری، مبادا با اعمالت دشمن را شاد کنی و الان به شما می گویم برادر و خواهرم! مادرمان از من خیلی بهتر بود، خدا خواست و رفت، پدرم از من خیلی بهتر بود ولی او هم خدا خواست و رفت، برادرم محسن هم از لحاظ ایمان و هم از لحاظ تقوا از من خیلی بهتر بود ولی خدا خواست و او هم راه خود را آگاهانه شناخت و رفت، چه خوش است آنان که وقت دادن جان به جای گریه، خندیدند و رفتند.
خدایا! نمی دانم چه بگویم، من بنده ی پر رویی هستم، منی که 17 سال عمر کرده ام ولی سراسر عمرم گناه بود، منی که حتّی یک ساعت عمرم به یاد تو نبوده ام. خدایا! مگر من برای تو چه کرده ام که الان از تو شهادت می خواهم، من احساس شرم می کنم. خدایا! قلب من سیاه شده. خدایا! با عین حال که می دانم خیلی گناه کرده ام ولی خدا، با همه ی این حال امید به رحمت تو دارم، می دانم که خدا، ابوذر را تو ابوذرش کردی، خدا، سلمان را تو سلمانش کردی، خدا، حر را تو حرّش کردی، خدا، خمینی را تو خمینی کردی، خدا، دست این همه بندگانت را گرفتی، آیا دست مرا نمی گیری، خدا، قسمت می دهم به آبروی حسین، به آبروی سلمان و ابوذر و حر قسمت می دهم که دست مرا بگیری و ببری آن جا که خالصانت را بردی و خدای من، این را بدان که اگر بخواهی مرا به مرگ طبیعی از دنیا ببری، می گویم و این جا می نویسم که بندی را به گردن جنازه ام بیندازند و روی خاک بکشند و بگویند این بنده ای بود که شهادت را از خدا خواست ولی از بس گناه کرده بود خدا او را شهید نکرد و در این جا که می دانم خدا مهربان است و یار و غمخوار بندگانش هست. چند وصیت دارم که به برادران و خواهرانم می کنم: در شهادت من صبر کنند چون که خدا در قرآن صابرین را به اجر عظیمی بشارت می دهد. مساجد را که سنگر عظیمی هستند و امام آن قدر روی مساجد تکیه دارند خالی نکنید. امام عزیز را یک لحظه تنها نگذارید و تا پای جان از امام و ولایت فقیه پیروی کنید و همیشه بعد از نمازهایتان به او دعا کنید، چون هر چه داریم اوّل از خدا و بعد از وجود رهبر است. نماز جمعه، سنگر عاشقان الله را فراموش نکنید و انقلابمان را به جهان و جهانیان صادر کنید، حزب الله را تشکّل بخشید و سنگر گروه های مقاومت را خالی نکنید، جبهه ها را خالی نکنید و تبلیغات را که امام می فرمایند از اهمّ امورات است به نحو احسن انجام دهید. از وصایای دیگرم این است که ان شاء الله من که شهید شدم مبادا بگذارید دشمنان بیایند و به راحتی بنشینند و به اسلام و شهدا زخم زبان بزنند، به محسن زخم زبان زدند، دل او را شکستند، خدایا دلشان را بشکن. خوب برادران و خواهران، من الان در لباس دامادیم هستم و آن قدر خوشحالم که تا این جا خدا دستم را گرفته و به جبهه آورده و شب شهادت من مثل شب عروسیم است. آیا شما شب عروسی بر من گریه و زاری می کنید؟ من این راه را که راه انبیاء الهی، راه سرور شهیدان حسین(ع) است را آگاهانه انتخاب کرده ام، به خدا قسم می دانم کجا می روم، اگر نمی دانستم هیچ گاه حاضر نبودم به خاطر این راه جانم را فدا کنم. در شهادت من خم به ابرو نیاورید، چنان چه زینب صبر کرد صبر کنید، برای من گریه نکنید، به یاد ابا عبدالله الحسین، به یاد علی اصغر حسین(ع) باشید ... .
صحبت محسن را فراموش نکنید، سینه زنی بکنید برای حسین، به یاد سینه زنی های محسن که به قول امام هر چه داریم از همین سینه زنی هاست. خوب بیش از این وقت گرانبهایتان را نمی گیرم.
اگر جنازه ی من پیدا نشد بی تابی نکنید و اگر پیدا شد جنازه ی این بنده ی حقیر را از مسجد توکّلی تشییع کنید و در دار الرّحمه در قطعه ی شهدا در نزدیکی محسن و بقیه ی شهدا مرا دفن کنید تا شاید محسن و بقیه ی شهدا در روز قیامت مرا شفاعت کنند و اگر مقدور بود مرا سیّد علی محمّد دستغیب در قبر بگذارند و خود آقای دستغیب تلقین را بخواند.
ضمناً یادتان نرود قبل از گذاشتن من درون قبر ان شاء الله 10 مرتبه دعای فرج «إلهی عظم البلاء ...» را بخوانید و بعد مرا دفن کنید و البته اگر مراسم تشییع من در شب صورت بگیرد چه بهتر.
مسأله ی دیگر این است که برادرزاده و خواهران من و همه ی دوستان و آشنایان، شما حقّ زیادی بر گردن من دارید و اگر مرا حلال نکنید من روز قیامت با روی سیاه نمی توانم سوی محشر بیایم، پس به خاطر خدا از حقّ خود بگذرید، ان شاء الله که خدا به شما اجر عظیمی عنایت فرماید و مرا حلال کنید و برایم دعا کنید.
ضمناً تمامی اموالم را به دست .......... می سپارم تا خود به نفع اسلام و مسلمین آنها را خرج کند. از همگی التماس دعا دارم، ضمناً از بد خطّی مرا ببخشید، زیرا وصیت نامه را سریع نوشتم. والسّلام
مصطفی اسداللّهی زوج
23 / 11 / 62
شهید اول: شهید مهدی نظیری
نوحهخوان کرب و بلای حسین (ع)
مهدی نظیری فرزند نوروزعلی 22 مرداد ماه سال 1348 در خانوادهای معتقد و پایبند به اصول مذهبی متولد شد. علاقه به مذهب و روحانیت راه او را به مدرسه علمیه باز کرد و مدتی را به مطالعه دروس دینی در حوزه ابوصالح گذراند. این همه بیشترین عشق او حضور در جبهههای جنگ بود تا زمانی که در شیراز به سر میبرد بیقرار و ناآرام بود و آنگاه که به جبهه میرفت و بازمیگشت تا مدتی خاموش بود. گویی آبی بر آتش وجودش ریخته شده است و باز طولی نمیکشید که آن آتش باز شعلهور میگشت و بیتابانه تدارک رفتن میکرد.
از خاطرات به یاد ماندنی او نوحه و روضههایی بود که میخواند. ساعتها در اتاقی مینشست و به تنهایی با صدایی که مملو از درد و سوز عشق بود نوحههای کربلای حسینی را میخواند. سرانجام این نوحهخوان حسین به راه حسین شتافت و در کربلای ایران همچون مولایش با لبان تشنه به دعوت حق لبیک گفت و ندای «هل من ناصر ینصرنی» حسین را پاسخ داد؛ زیرا که «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» و یارانش را نوحهخوان غمش نمود. از حدود دو ماه قبل از شهادت و خصوصا آخر زندگیاش بسیار شاد و بشاش مینمود و مکرر خنده بر لبانش میدیدیم. در همین ایام به زیارت امام هشتم(ع) رفت و بعد از بازگشت بار دیگر عازم جبهه شد.
مهدی نظیری طلبه عارف و بسیجی امام زمان و یکی از یاوران انقلاب اسلامی در تاریخ 21تیرماه 64 حین عملیات قدس 3 در جبهه غرب میمه (دهلران) مظلومانه با لبان خشک سر به بالین مولایش ابا عبدالله الحسین(ع) نهاد و همچون علیاصغر با لبان تشنه به لقاءالله پیوست و به یقین شهادت او همچون شهادت تمامی دوستانش تیری در قلب استکبار جهانی خواهد شد.
وصیتنامه شهید مهدی نظیری
بسم الله الرحمن الرحیم
کتب علیکم القتال و هو کره لکم وعسى ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسى ان تحبو ا شیئا و هو شر لکم و الله یعلم و انتم لا تعلمون (بقره 216 ). حکم جهاد براى شما مقرر گردید و حال آنکه بر شما ناگوار و مکروه است لیکن چه بسیار شود که چیزى را شما ناگوار شمارید ولى به حقیقت خیر و صلاح در آن بسیار و چه بسیار مىشود که چیزى را دوست دارید و در واقع شر و فساد شما در آن است و خداوند به مصالح امور داناست و شما نادانید. آنان که شهید شدند سوختند و پرتو افکندند و جهان را به نور خود منور نمودند و با پیکرشان کلمه کلمه تاریخ را ساختند و با جانشان به آن روح بخشیدند.
... در طول زندگىام دلم مىخواست که کسى را پیدا کنم و حرف دلم را با او بگویم تا اینکه پیدا کردم و او مرا طلبید و دستم را گرفت و مرا به سر منزل مقصود هدایت کرد. در این مواقع هدف باید الهى باشد. در این قطعه دلم مىخواهد کمى با برادران طلبه صحبت کنم البته آنان همه سروران ما هستند ولى چند سخن را باید گفت. اگر طلبهها با علم بیشترى به شهادت برسند در آن دنیا از دیگر شهیدانى که علمشان کمتر است افضل هستند. از برادران طلبه خواستهام این است که حوزه علمیه این سنگر علمای شهید از جمله شهید آیتالله دستغیب را حفظ کنند و آن را ترک نکنند. بارى دیگر از همان استاد شنیدم که مىگفت هرکس به طلبگى پشت کند پشیمانى بر او نازل خواهد شد. در این زمان و موقعیت مملکت ما هر شخصى هر چند هم که فعالیت کند باز هم کم است. از طرف اینجانب حقیر به برادران گرامى مسجد بگویید که سعى کنند معنویت را از دست ندهند و معنویت شما در حال از دست رفتن است. قرآن بخوانید. خداوند مىگوید کافران از قرآن همان کتاب الهى ترس دارند و همیشه به قرآن مسلح باشید. وصیت مىکنم که اگر پیکرم به شیراز آمد به هنگام به خاک سپردنم چشمانم را باز بگذارید تا منافقین و کفار بفهمند که شهیدان کورکورانه به این راه نرفتهاند و مقلد امام بودهاند و امام را مىشناسند. برادران من سعى کنید شهدا را از یاد نبرید... 8تیرماه 1364