نام و نام خانوادگی: رضا شمسیزاده
نام پدر: حسن
تاریخ ولادت: 1350/01/02
تاریخ شهادت: 1363/12/22
محل شهادت: شلمچه، مجنون
محل دفن: گلزار شهدای راوند
متن وصیتنامه برادر رزمنده شهید رضا شمس راوندی
بسم الله الرحمن الرحیم
((وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ)) (بقره:154)
ترجمه: «و کسانى را که در راه خدا کشته مىشوند، مرده نخوانید، بلکه زندهاند ولى شما نمىدانید.»
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و یاریگر مسلمانان، درهم کوبنده کاخ ستمکاران و ظالمان، و دشمن تبهکاران و با درود بر مهدی منتظر و نائب بر حق او امام خمینی و با درود بیکران بر روان پاک شهدای این جنگ تحمیلی همسنگران دیروزمان و با امید آزاد شدن کربلای حسینی به فرماندهی امام خمینی وصیت خود را آغاز میکنم؛
پدر و مادر عزیز و بزرگوارم! در این لحظات که قلم بر دست گرفتهام چند تذکر را لازم میبینم که یادآوری کنم؛ اول اینکه از شما به خاطر زحماتی که برای بزرگ کردن من متحمل شدهاید قدردانی میکنم و از شما میخواهم حقی را که بر گردنم دارید حلال بنمائید. من امانتی بودم از طرف خدا در دست شما و شما باید خوشحال باشید که امانت را به خوبی به صاحبش برگردانیدید. از شما میخواهم که در از دست دادن من که نه از دست دادن است بلکه یافتن واقعی اینگونه است هیچ ناراحتی در خود راه ندهید و با صبر خود به دشمنان اسلام بفهمانید که ما جانمان و فرزندانمان و همه چیزمان را میدهیم ولی حیثیت و دین خود را هرگز نخواهیم داد. شما باید شهادت فرزند خود را تاج افتخاری بر سر خود بدانید و به جای گریه بیش از حد شکر خدا را به جای آورید که توانستید به پای درخت انقلاب که زمینه ساز انقلاب مهدی(عج) است خونی ریخته باشید که با این خونها در صدور این انقلاب به سرتاسر گینی کمک شده باشد. از شما عاجزانه میخواهم که دست از ولایت فقیه که در راس آن یگانه مردی از سلاله پاک ائمه معصومین میباشد برندارید و همیشه برای سلامتی و طول عمرش دعا بفرمائید از شما برادرانم میخواهم که سلاح بر زمین افتاده من را برگیرید و در سنگر اسلام دفاع کنید و از اسلامی که خون برادرانتان در راه اعطای آن بر زمین ریخته است دفاع نمائید.
اما سخنی با شما خواهران بزرگوارم دارم از شما میخواهم که پیام خونم را به جامعه اسلامی برسانید و با حفظ حجاب خود از خونم پاسداری بنمائید.
و اما سخنی با شما امت حزب الله و شهیدپرور دارم شما در قبال خون شهدای ما مسئولید و باید وظیفه خود که حضور در صحنه و حمایت از ولایت فقیه میباشد به نحو احسن به انجام رسانید.
خداوندا از تو میخواهم که مرگم را کشته شدن در راه خودت قرار بدهی با دوستانت زیر پرچم رسولت.
خب ای پدر و مادر مهربانم، خواهر و برادر و امت شهید پرور! سخنم را دیگر به پایان میرسانم. ولی یک خواهشی از شما دارم؛ ای پدر بزرگوارم من مقداری پول در بانک دارم که با زحمتهای فراوان آن را به دست آوردهام ولی ملت احتیاج به کمک برای بازسازی مناطق جنگی دارد و تقاضامندم آن مقدار پول را به حساب 100 امام بریزید شاید خدا از تقصیرات ما بگذرد. به امید پیروزی کفر ستیزان اسلام و به امید باز شدن راه مسدود شده کربلای معلا به دست خمینی روح الله، سربازان جند الله و یاوران روح الله وصیتم را به پایان میبرم.
جنازه مرا در گلزار شهدای راوند در کنار قبر شهید احسان دهقانی به خاک بسپارید.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار
نام پدر: حسن تاریخ ولادت: 1350/01/02 میزان تحصیلات: دوم راهنمایی شغل: محصل وضعیت تاهل: مجرد | تاریخ شهادت: 1363/12/22 یگان اعزامی: بسیج. گردان قمر، گروهان شهید بهشتی محل شهادت: جزیره مجنون، عملیات بدر محل دفن: گلزار شهدای راوند |
زندگینامه شهید رضا شمس راوندی
یک روز رضا نزد من آمد و گفت: مسئول بسیج پایگاه شما را احضار کرده است، همراه رضا به پایگاه بسیج رفتم وقتی مسئول ثبتنام برای اعزام به جبهه را دیدم به من گفت: فرزند شما جهت اعزام به جبهه به اینجا مراجعه کرده است و ما پس از درخواست شناسنامه از وی متوجه شدیم که به علت نداشتن سن قانونی شناسنامه خود را تغییر داده است، مسئول پایگاه شناسنامه را به من نشان داد و من کمی با تامل به رضا گفتم: تو که هنوز سن قانونی و شرایط اعزام به جبهه را نداری! تازه شناسنامهات را هم تغییر دادهای! بیا برویم! منظورم این بود که از جبهه رفتن منصرف شود. رضا سرش را پایین انداخت و با هم از پایگاه خارج شدیم، یک لحظه که ناراحتی را در چهره رضا دیدم بیاختیار به یاد نوجوان امام حسن(ع)؛ حضرت قاسم (ع) افتادم و با خود گفتم پسر من که از حضرت قاسم(ع) عزیرتر نیست، روز قیامت جواب حضرت قاسم(ع) را چه خواهم داد. همان موقع گفتم برگردیم نزد مسئول پایگاه و از او خواستم تا با رضایت من نام رضا را هم جزو بسیجیهای اعزامی بنویسد. هیچگاه لبخند ناشی از رضایت رضا را فراموش نمیکنم.
دیدار با امام خمینی از زبان پدر شهید؛
سال 57 بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به اتفاق اعضای خانواده برای دیدار امام به قم رفتیم. جمعیت بسیاری برای دیدار امام آمده بودند ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن گرفت به طوریکه از طریق بلندگو اعلام شد امروز امام ملاقات ندارند. به دنبال این اعلام بسیاری از مردم رفتند ما هم خواستیم برگردیم رضا با اصرار فراوان گفت تا من امام را نبینم نخواهم آمد و همانجا نشست و گفت میخواهید بروید من نمیآیم. یک ساعتی گذشت تا غروب شد؛ ناگهان اعلام کردند امام ملاقات دارد و ما در حالی که خیلی خلوت بود با امام دیدار کردیم. وقتی به خانه برگشتیم رضا گفت دیدید گفتم من باید امام را ببینم! دیدید من امام را دیدم!
عکس حجله از زبان خواهرش معصومه؛
یک هفته مانده به اعزام به جبهه، شادی و شعف در چشمان رضا موج میزد، او با من خیلی دوست بود. یک روز مثل همیشه که با هم بازی میکردیم گفت میخواهم حرفهایی برایت بگویم خوب گوش کن، گفتم بگو. گفت: من به جبهه خواهم رفت و شهید خواهم شد. من خندیدم و گفتم: تو! تو! گفت مسخره میکنی؟ حالا میبینی.. وقتی دید که من حرفهای او را جدی نگرفتهام گفت شوخی نمیکنم عکسهایم را بگیر. یکی یکی عکسهایش را به من نشان داد و گفت: این عکسی که چفیه در گردن دارم را قاب میکنید و روی قبرم میگذارید، آن عکس که لبخند میزنم را در حجلهام میگذارید، اینها را بگیر و خوب نگهداری کن، وقتی شهید شدم خواهند آمد و از تو خواهند گرفت. بعد از شهادتش پیشگوییهایش دقیقا اتفاق افتاد.
توسل شهید از زبان مرحوم هدایتاله آلوچهای خادم آستان مقدس ولی بن موسی الکاظم(ع) راوند؛
راوند کاشان میزبان مرقد مطهر ولی بن موسی الکاظم(ع) میباشد، شبی من ساعت 12 نیمه شب به زیارت رفتم تا برقها را خاموش و درهای حرم را ببندم، همین که وارد زیارت شدم دیدم صدای ناله و گریه از کنار ضریح به گوش میرسد، خود را با عجله به نزدیک ضریح رساندم دیدم نوجوانی سر خود را به ضریح چسبانده و گریه میکند. گفتم تو کیستی این وقت شب اینجا چه میکنی؟ گفت آمدهام از آقایم مدد میخواهم. این را گفت و رفت. بعد از یک ماه خبر شهادتش را شنیدم، آن زمان بود که معنای مدد خواستن او را دریافتم.