طاهره غلامعلی شاهی همسر شهید مدافع حرم محمد استحکامی از لحظات خوب با هم بودنشان میگوید، از لحظه خواستگاری و سر به زیری بیش از حد محمد تا دورانی که در نخلستانهای جهرم عکسهای دونفره میگرفتند آن هم با دوربین ساده عکاسی. طاهره با خنده میگوید که از همان دوران عکس سلفی میگرفتیم.
به گفته همسر شهید ازدواجشان کاملا به صورت سنتی بوده، مادر محمد از در غیاب فرزندش از طاهره غلامعلی خواستگاری میکند و پس از بازگشت محمد از ماموریت ارومیه جلسه رسمی خواستگاری انجام میشود. طاهره میگوید: محمد در جلسه خواستگاری آنقدر سر به زیر بود که من گفتم تمام گلهای قالی را شمرده است.
پس از عقد دیدارها و قرار ملاقاتهای طاهره و محمد در باغ پدری محمد در میان نخلهای سر به فلک کشیده بوده است. همسر شهید میگوید: یک دوربین ساده داشتیم که با آن عکسهای دونفره میگرفتیم هر کدام از عکسها به یک شکل میافتاد و پس از هر بار عکس به عکسهای دونفرهمان میخندیدیم.
با یاد آن لحظات خنده بر لبان طاهره نقش میبندد و از علاقه محمد به خودش میگوید. محمد سر به زیر جلسه خواستگاری پس از ازدواج احساسات و محبتش را به راحتی بروز میدهد و همسرش را «عاشقانه من» خطاب میکند.« نام مرا در تلفن همراهش «عاشقانه من» سیو کرده بود، هر وقت دلم برای محمد تنگ میشود با گوشی محمد شماره خودم را میگیرم یا به محمد زنگ میزنم و میگویم محمد تو رفتی و عاشقانهات را تنها گذاشتی». این را همسر شهید میگوید.
سادهزیستی، کمک کردن به دیگران، حساس بودن نسبت به غیبت و خمس دادن از ویژگیهای بارز شهید استحکامی از زبان همسرش است. به گفته طاهره غلامعلی «هر زمان که سال خمسی میرسید. من به محمد میگفتم ما که چیزی اضافه نداریم که خمس بدهیم اما محمد حتی حبوبات داخل کابینت آشپزخانه را هم حساب میکرد و خمس مالش را پرداخت میکرد».
محمد که هیچگاه از ماموریتهای خود به طاهره چیزی نمیگفت، چند روز قبل از رفتن به ماموریت آخر از شهادت برای طاهره سخن میگوید از اینکه باید صبورتر از دیگر دفعات باشد. به گفته طاهره غلامعلی « محل کارم شهر اوز بود و من در پی این بودم که به جهرم انتقالی بگیرم. محمد میگفت نگران نباش به زودی همسر شهید میشوی و خودشان تو را منتقل میکنند».
طاهره همیشه محمد را لایق شهادت میدانست و برایش آرزو میکرد که شهید شود اما میگوید « هرگز گمان نمیکردم که به این زودی شهید شود و به همین دلیل هر وقت محمد صحبت از این میکرد که همسر شهید میشوی. میگفتم این چه حرفیه! من نمیخواهم همسر شهید شوم».
روز 8 محرم سال 94 است که دلتنگی و بیقراری طاهره بیشتر میشود چند روزیست که از محمد بیخبر است. « با پدر محمد تماس گرفتم خیلی با من حرف نزد. نگران شدم دوباره تماس گرفتم، دیدم صدای گریه میآید تا گفتم آقاجون از محمد خبری شده؟ گفت: آقاجون محمد دیگر تمام شد».
طاهره هنوز هم با یادآوری آن لحظات بغض میکند، بغضی که هر چند نمیترکد اما سنگین است. همسر شهید میگوید: « همه میدانستند غیر از من. آنقدر گریه و بیتابی کردم که متوجه نشدم همسایهها آمدند و مرا آماده رفتن کردند».
همسر شهید میگوید: « همه جا با محمدم اما بعضی جاها مثل حرم شاهچراغ دلتنگی برای محمد بیشتر میشود. با محمد زیاد به حرم شاهچراغ (ع) میرفتیم. یک بار امیرعلی کوچک بود محمد با امیرعلی کنار حوض آب رفتند حالا هر بار به شاهچراغ میآیم به یاد آن روز و بازی محمد با امیرعلی میافتم.»
تنها چیزی که طاهره را بعد از شهادت محمد میآزارد، حرف و حدیثهای درباره پولهای کلان به خانواده شهداست. به گفته طاهره نمیدانم برخی از کجا و با چه حسابی چنین حرفهایی را مطرح میکنند. محمد هیچ انگیزه مادی نداشت و حتی اگر سپاهی هم نبود باز هم برای دفاع میرفت. محمدی که در وصیتنامهاش خواسته با لباس رزم و شهادت کفن شود هرگز برای مادیات نرفت.
ام و نام خانوادگی: محمد استحکامی
نام پدر: مهدی
محل تولد: جهرم
تاریخ تولد: ۱۴/۴/۶۲
تاریخ شهادت: ۲۷/۷/۹۴
محل شهادت: حلب، سوریه
محل دفن: جهرم
وضعیت تأهل: متأهل
تعداد فرزندان: ۲
محمد از مدافعان حرم حضرت زینب (س) در اواخر مهرماه ۹۴ در مبارزه با
تکفیریهای تروریست در دفاع از حرم حضرت عقیله بنیهاشم (س) به شهادت
رسید.
شهید استحکامی در عصر روز تاسوعا در جوار گلزار شهدای رضوان جهرم به خاک سپرده شد.
وصیت نامه
نام خالق هستی که جهان را آفرید تا بندگان در این توقفگاه کوتاه، عبادت
خالق اقدس نمایند و شکر نعمتهای او را به جا آورند و پیامبران و
اهلبیت علیهمالسلام را به این دنیا فرستاد تا بندههای خود را به صداقت،
دوستی، پاکدامنی و در یک کلام به تقوا و خداپرستی و راه راست، هدایت
کنند.
خوشا به حال آنهایی که این راه را با تمام وجود احساس کردند و قدم به این
راه گذاشتند و عاقبت به خیر شدند و سود دو گیتی را بردند و سعادتمند
شدند.
در این مأموریتی که در پیش دارم، به امید خدا و کمک اهلبیت علیهمالسلام و
یاری و نصرت خداوند تبارک و تعالی، پیروزی با جبهه حق خواهد بود و این
فرصتی است که ما باید با تمام توان و ارادهی قوی، بتوانیم استفاده کنیم
و خوشا به حال کسانی که بتوانند با سرمایهای که خداوند به ما هدیه
کرده، در راه دین خدا هزینه کنیم. انشاء الله
همانطور که امام خمینی (ره) فرمودند: "پیرو ولایتفقیه باشید تا به
مملکت و اسلام ضربه نخورد"، اصل ولایتفقیه اصل بسیار مهمی است که همهی
کسانی که به خدا و اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام اعتقاد دارند
باید به توجه ویژه به آن داشته باشند. هر کجا که دور شدیم و غفلت کردیم
ضربه خوردیم.
مطمئن باشید که دین خدا و اسلام را خود خداوند بهواسطهی حجت خودش بر
روی زمین محافظت میکند و حجت خدا بر روی زمین که امام زمان (عج) هستند
بهواسطهی نائب آن حضرت که بلاشک مقام معظم رهبری هستند مدیریت میشود و
وظیفهی ما در این برهه از زمان که تمام کفر مقابل اسلام ایستادهاند
تا آن را تضعیف و به خیال پوچ و بیهودهی خود نابود کنند، سنگین است؛ و
باید تمام تلاش خود را بکار ببریم که فرمایشات قرآن و اهلبیت
علیهمالسلام و نائب امام زمان (عج) را خوب درک کرده و در زندگی و روش و
رفتار و کردار و عملمان نشان دهیم تا سعادتمند شویم.
به گفته شهید اهلقلم (آوینی): "اگر شهید نشدیم لاجرم باید مرد"
چه بهتر که انسان بهواسطهی ریختن خون خودش بتواند به دین اسلام کمک کند.
چه چیزی بالاتر از این است که خیر دنیا و آخرت در پی دارد. البته این
مطلب را بگویم که شهادت را به هر کس نمیدهند و خدا به بندگان ویژهی
خود میدهد و من این احساس را میکنم که لیاقت این امر را ندارم و از
خدا میخواهم که این لیاقت را شامل من سرتاپا گناه و تقصیر کند.
انشاء الله
خطاب به همسر و فرزندانم:
همسر عزیز و مهربان و دوستداشتنی و همیشه همراه و همدل و هم مسیر من،
تو را خیلی اذیت کردم این را خوب میدانم و درک میکنم در تمام مراحلی
که من به مأموریت میروم سختیهای زیادی را متحمل میشدی، خدا اجرت را
در آخرت بدهد و تو را در زمره خوبان قرار دهد. مرا حلال کن، خیلی اذیتت
کردم و همواره از خدا هم میخواهم مرا ببخشد.
خیلی خوب میدانی که وظیفه سنگینی بر عهدهی شما است، تربیت فرزندان و
انشاالله به یاری حق و اهلبیت علیهمالسلام عاقبت به خیر شوید.
خواهشی که از شما دارم این است که از تمامی کسانی که مرا میشناسند حلالیت بگیری.
"دوست دارم، دوست دارم، حلالم کن، حلالم کن"
خطاب به پدر و مادر:
پدر و مادر عزیز، شما را احترام میکنم به پاس زحمات و سختیهایی که
متحمل شدید تا من حقیر سرتاپا تقصیر به اینجا برسم، از شما تشکر و
قدردانی ویژه میکنم، باشد که مرا حلال کنید آنطور که باید و شاید
نتوانستم وظائفم را در قبال شما انجام دهم و از شما عاجزانه میخواهم که
دعا کنید که عاقبت به خی شوم و هر چه داریم از دعای پدر و مادر است. ”
التماس دعا”
اگر به لطف خدا توفیق شهادت پیدا کردم با لباس رزمی که شهید شدم کفنم کنید و هر کجا همسر عزیزم گفت مرا دفن کنید.
مورخ ۱۴/۷/۱۳۹۴
نام و نام خانوادگی: هادی باغبانی
تاریخ تولد: ۱۵/۶/۱۳۶۲
محل تولد:
روستای دار بدین روشن بهنمیر، از توابع شهرستان بابلسر
تاریخ
شهادت: ۲۸/۵/۹۲
محل شهادت: دمشق
آرامگاه: گلزار شهدای امامزاده
ابراهیم (ع) بابلسر
تحصیلات: کارشناسی ارتباطات اجتماعی دانشگاه آزاد
اسلامی تهران واحد بوعلی
پیشه: کارگردان و مستندساز
تعداد فرزندان:
یک فرزند دختر به نام رضوانه
شهید هادی باغبانی در سال هزار و سیصد
و شصت و دو در روستای دار بدین روشن بهنمیر، از توابع شهرستان بابلسر متولد
شد. وی فرزند سوم خانواده بود. پدرش که کارمند راهآهن بوده بعد از تولد
هادی، به بندر ترکمن منتقل شد و هادی دوران کودکی خود را تا شش سالگی در
بندر ترکمن گذراند.
پس از انتقال پدر به فیروزکوه، هادی درسش را در
فیروزکوه ادامه داد و پس از پایان دوره متوسطه، در رشته حسابداری در
دانشگاه فنی کرج پذیرفته شد اما پس از مدتی تغییر رشته داده مدرک کارشناسی
در رشته ارتباطات اجتماعی را از دانشگاه بوعلی تهران اخذ کرد.
علاقه هادی به هنر و بهخصوص مستندسازی موجب شد که به این راه کشیده شود. او سابقه چند سال فعالیت مستندسازی در حوزه هنری، روایت فتح و صداوسیما داشت و این سالها با اتحادیه رادیو تلویزیونهای اسلامی همکاری میکرد.
پدر
این شهید بزرگوار بعد از بازنشستگی به اتفاق خانواده به بابلسر عزیمت کرد
اما هادی برای کار و تحصیل در تهران ماند. شهید باغبانی، در سال هزار و
سیصد و هشتاد و هشت ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر به نام رضوانه
است که در هنگام شهادت پدر تنها سه سال داشت.
شهید هادی باغبانی،
خبرنگار و مستندسازی بود که از ابتدای نبرد سوریه به همراه یک گروه از
مستندسازان ایرانی برای ثبت دقیق جنایات سلفیها و تکفیریها در این کشور
حضور پیدا کرده بود، در تاریخ بیست و هشت مرداد نود و دو، در آخرین جنایت
گروههای تروریستی مخالفان حکومت بشار در درگیریهای مناطق حاشیهای دمشق
توسط تروریستهای تکفیری جبهه النصره به شهادت رسید.
پیکر مطهر شهید هادی باغبانی ابتدا در تاریخ سی مرداد نود و دو، در محل سکونت سابق وی در محله حکیمیه تهران و سپس در تاریخ سی و یک مرداد سال نود و دو، در زادگاه وی، شهرستان بابلسر و با حضور گسترده و حماسی امت حزبالله تشییع و در گلزار شهدای امامزاده ابراهیم (ع) این شهرستان به خاک سپرده شد
شهید مدافع حرم «هادی باغبانی» شهریور 1362 در روستای دار
بدین روشن بهنمیر، از توابع شهرستان بابلسر دیده به جهان گشود. وی که سومین
فرزنده خانواده بود به دلیل شغل پدر که از کارمندان شرکت راهآهن بوده بعد
از تولد، راهی بندر ترکمن شد و دوران کودکی خود را تا 6 سالگی در بندر
ترکمن گذراند و بعد از آن عازم تهران شدند. پدر هادی باغبانی بعد از
بازنشستگی به اتفاق خانواده به بابلسر عزیمت کرد اما هادی برای کار و
تحصیل در تهران ماند.
شهید هادی باغبانی در سنین بزرگسالی مسیر خبرنگاری و مستندسازی را انتخاب کرد و به دلیل علاقه مندی که به هنر و بخصوص مستندسازی داشت موجب شد تا در راه مستند سازی جنگ گام بردارد. او سابقه چند سال فعالیت مستندسازی در حوزه هنری، روایت فتح و صداوسیما را داشت و این سالها با اتحادیه رادیو تلویزیونهای اسلامی همکاری میکرد که حاصل آن ساخت 22 فیلم مستند بود.
شهید باغبانی در سال 1388 ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر به نام "رضوانه" است که در هنگام شهادت پدر تنها 3 سال داشت. هادی، خبرنگار و مستندسازی بود که با شروع جنگ در سوریه به همراه یک گروه از مستندسازان ایرانی برای ثبت دقیق جنایات سلفیها و تکفیریها به این کشور سفر کرده بود.
شهید باغبانی در دومین سفر خود به سوریه در تاریخ 28 مرداد 92، با شدت گرفتن درگیری میان گروه های تکفیری با نیروهای سوری در مناطق شهر دمشق بدست تروریستهای تکفیری جبهه النصره و جنایتکاران سلفی به شهادت رسید. برای آشنایی هرچه بیشتر با این شهید گفت وگویی با مریم مهدیزاده، همسر شهید داشته ایم که در ادامه می خوانید:
شهید باغبانی دارای چه ویژگی های بارز اخلاقی و رفتاری بود؟
بدون اغراق باید بگویم که رفتار او چه با خانواده و چه با دیگران بسیار خوب و مهربانانه بود، زیرا مهربانی از خصوصیات بارز شهداء است. شهید باغبانی همواره به دنبال کمک کردن به دیگران بود و این موضوع به اندازه ای بود که در منزل به او لقب ناجی داده بودیم. از دیگر خصوصیت بارز و مثبت همسرم، تبعیت محض از مقام معظم رهبری بود و خیلی انسان متواضع، صادق و خوش رویی بود و به بحث حلال و حرام بسیار توجه داشت.
اولین بار که شهید از قصد خود برای اعزام به سوریه گفت، واکنش شما و خانواده چگونه بود؟
قبل از جنگ برای ساخت مستند و زیارت، سفرهایی را به سوریه داشت اما در زمان جنگ سوریه و هنگامی که برای اولین بار عازم بود، به من نگفت و من نیز به او گفتم که به بنده نگوید که عازم کجا است زیرا می دانستم زمانی که دیگران درباره سفر هادی از من سوال می کنند، نباید بگویم که به سوریه رفته اند، به همین دلیل من هم اصراری نداشتم که بدانم به کدام کشور اعزام شده اند. ولی همیشه صحبت این موضوع بود که به دلیل کار باید یکسال به سوریه برویم و در آنجا زندگی کنیم.
خاطره ای از شهید باغبانی پیش از اعزام و شهادت دارید؟
همانطور که گفتم شهید باغبانی بعد از عید فطر دوباره راهی سوریه شدند، قبل از اعزام در ماه مبارک رمضان به همراه دخترم رضوانه و شهید باغبانی به شمال کشور و خانه پدر هادی سفر کردیم و بعد از عید فطر بود که او از شمال به تهران آمدند و از خانه با من تماس گرفتند و برای رفتن به سوریه از من خداحافظی کردند و تنها خاطره من پیش از رفتن هادی، خداحافظی از پشت خطوط تلفن بود.
چگونه خبر شهادت، به شما رسید؟
27 مرداد 92 ما به مسافرت رفته بودیم و در راه برگشت به تهران بودیم، چند بار در طول مسیر با برادر همسرم تماس گرفتند، ولی من اصلا متوجه ماجرا نشدم تا اینکه وقتی به خانه رسیدیم، برادر همسرم به خانه یکی از همسایههایمان رفت، برایم عجیب بود که ایشان همسایه ما را از کجا میشناسد که آنجا رفته است؟
من هم به خانه همسایهمان رفتم که دیدم برادر همسرم بهشدت گریه کرده، گفتم برای هادی اتفاقی افتاده؟ گفتند زخمیشده، گفتم کجا؟ گفتند سوریه! گفتم دروغ میگویید، هادی به من گفته که لبنان میرود! گفتند هادی فقط زخمی است، گفتم پس چرا این آقایی که اینجاست پیراهن مشکی پوشیده؟ ناگهان صدای گریهشان بلند شد، آنجا بود که فهمیدم ...
راجع به اینکه چگونه شهید شده اند، اطلاع دارید؟
از نحوه شهادت او، نقل قول های بسیاری شد اما آن چیزی که از حرف ها متوجه شدیم، این بود که گویا به همراه همرزمانش در کمین تروریست های تکفیری قرار گرفته بودند و اطلاع نداشتند که یک باره مورد هجوم تعداد زیادی از تکفیری ها قرار می گیرند و در این درگیری، هادی شهید می شود.
مدافعان حرم را سربازان تازه نفس امام زمان(عج) می دانند، چه ویژگی های تربیتی برای این شهید وجود داشت که توانست به سربازی حضرت(عج) نایل شود و انتظار واقعی را به نمایش بگذارد؟
من به شخصه چون همسرم را بسیار قبول داشتم، به رفتار و کردار او توجه می کردم؛ او تلاش می کرد، هر آنچه که اسلام گفته است را تمام و کمال اجرا کند. همیشه با هم صحبت می کردیم، در زمینه های مختلف و فکر می کنم این صحبت ها و گفت و گوها حالا به دردم می خورد، حالا که او نیست می توانم از تفکرات و عقاید او برای تربیت فرزندم استفاده کنم و آنها را هم به سمت اجرای کامل فرامین الهی سوق دهم.
در محیط خانه و خانواده چه کردید تا همسرتان با طیب خاطر راهی نبرد با تکفیری ها و ادای دِین خود به امام زمان(عج) شود؟
زمانی که مجرد بودم، دعا کردم همسر شهید بشوم. نمی دانستم محقق می شود! حداقل نمی دانستم به این زودی محقق می شود. در خانواده نظامی بزرگ شده بودم، زمانی که همسرم از من خواستگاری کرد ، چون او هم نظامی بود، خانواده ام دغدغه داشتند که شاید نتوانم سختی های زندگی با یک نظامی را تحمل کنم و کم بیاورم. اما گفتم، من چنین دعایی کرده ام و سختی های زندگی با یک نظامی را دوست دارم. بنابراین برایم سخت نبود و همیشه در تمام مراحل زندگی مان، زمان هایی که نبود و تنها بودم، صبوری می کردم، گاهی 10 روز تا یه هفته ماموریت و شیفت بود یا اینکه دانشگاه داشت و کارهای دیگر، بنابراین خیلی کم پیش می آمد که در خانه باشد و من هم هیچ وقت گله نکردم که چرا اینطور است. هیچ وقت با او و عقایدش مخالفت نکردم و با رفتنش مشکلی نداشتم.
فکر می کنید زنان چگونه می توانند زمینه ساز ظهور باشند؟
هر کس به طریقی می تواند این زمینه سازی را داشته باشد، روش هر کس متفاوت است. ما که همسران شهدا هستیم و جزو خانواده شهدا شده ایم، این رسالت بر عهده مان است که ۱۰۰ درصد در این مسیر قدم برداریم و سعی کنیم دیگران را نیز به این راه بیاوریم. اول از همه از خودمان شروع کنیم؛ چون وقتی رفتار و کردارمان درست باشد دیگران ناخودآگاه الگو می گیرند و به این راه جذب می شوند. فکر می کنم در کل بانوان در این حوزه بسیار تاثیرگذار هستند و مادران و همسران شهدا باید سبک زندگی، رفتاری و تربیتی خود با شهدا را به عنوان الگوی تربیتی برای منتظران ظهور در جامعه نقل کنند.
در ادامه روایت مریم مهدیزاده، همسر شهیدش را میخوانید.
از لحظهای شروع میکنیم که شما فهمیدید همسرتان شهید شدهاند، چطور خبر شهادت شهید را به شما دادند؟
27 مرداد 92 ما به مسافرت رفته بودیم و در راه برگشت به تهران بودیم،
چندبار در طول مسیر با برادر همسرم تماس گرفتند، ولی من اصلا متوجه ماجرا
نشدم تا اینکه وقتی به خانه رسیدیم، برادر همسرم به خانه یکی از
همسایههایمان رفت، برایم عجیب بود که ایشان همسایه ما را از کجا
میشناسد که آنجا رفته است؟
من هم به خانه همسایهمان رفتم که دیدم برادر همسرم بهشدت گریه کرده،
گفتم هادی اتفاقی برایش افتاده؟ گفتند زخمیشده، گفتم کجا؟ گفتند سوریه!
گفتم دروغ میگویید، هادی به من گفته که لبنان میرود! گفتند هادی فقط
زخمی است، گفتم پس چرا این آقایی که اینجاست پیراهن مشکی پوشیده؟ ناگهان
صدای گریهشان بلند شد، آنجا بود که همه چیز روی سرم خراب شد.
همیشه مسائل کاری را از شما پنهان میکردند و نمیگفتند کجا میروند؟
نه اولینبار بود.
این اولین سفر سوریه بود؟
نه. قبل از جنگ زیاد رفته بودند، ولی در زمان جنگ با تکفیریها دومین
سفرشان بود، سفر اول یک ماه طول کشیده بود، بار دوم که رفتند، بعد از 9
روز شهید شدند.
آخرین عکس شهید همان عکسی است که از تولد رضوانه منتشر شده است؟
بله. تولد سهسالگی رضوانه را 11 مرداد گرفتیم.
مستند بیبیسی را دیده اید؟ حستان چه بود؟
بله. چند هفته بعد از شهادت هادی مستند را دیدم، خوشحال شدم وقتی دیدم که
با مستند هادی همه فهمیدند که در سوریه چه میگذرد، ولی از اینکه
بیبیسی اینقدر راحت در مورد شهادت هادی حرف میزد و بهجای شهید
میگفت کشته شده، خیلی ناراحت شدم.
برخی از مردم، شهید هادی را از مستند بیبیسی شناختهاند، واکنش این مردم به مستند چه بود؟
خیلیها مثل من خوشحال شدند ولی برخی میگفتند ای کاش فیلمهایش را با خودش نمیبرد.
شما احتمالا در زمان جنگتحمیلی یک کودک بودهاید، تصور آن روزهای شما با واقعیت این روزهای یک «خانواده شهید» چقدر تفاوت دارد؟
یک بار قبل از ازدواج با هادی آرزو کرده بودم که همسر شهید شوم.
حسابکتاب سختیهای این روزها را هم کرده بودید؟
نه.
مشکلات این روزهای یک خانواده شهید چه چیزهایی است؟
قبلا زیاد شنیده بودم از اینکه بعد از جنگ خانوادههای شهدا چه مشکلاتی
داشتند، چه زندگیهایی که از هم پاشیده شد و همه فکر میکردند که خدا را
شکر که آن دنیا یک نفر شفاعت ما را میکند، الان من همه آن حرفها را در
زندگی خودم میبینم، سختی هنوز هم هست، وقتی که جایی میرویم که یک بچه با
پدرش هست، رضوانه خیلی اذیت میشود. به هم میریزد، مثلا وقتی مترو
میرویم نگاهش را که دنبال میکنم میبینم که دارد یک بچه را با پدرش
میبیند، فقط نگاه میکند، بعد از چند دقیقه بهانهگیریهای بیدلیلش
شروع میشود، خیلیها نمیفهمند رضوانه چرا این کار را میکند، میگویند
خسته است، خوابش میآید یا گرسنه است، ولی من خوب میدانم علت این
بیتابیها جای دیگری است.
رضوانه گویا قبلاً به شما گفتهاند که گاهی وقتها بابا را میبینند؟
بله گاهی وقتها میگوید من بابا را میبینم.
در خواب یا بیداری؟
گاهی خواب و گاهی بیداری، مثلاً روزی که از دیدار رهبری برمیگشتیم ناگهان
در خیابان گویا بابایش را دیده باشد، گفت مامان! بابا را نگاه کن، یا
مثلاً در حرم حضرت علی(ع) دوباره بابایش را دیده بود، چند وقت پیش خواب
دیده بود پدر برایش تبلت خریده است.
خبر شهادت شهید باغبانی بهواسطه فعالیت رسانهای شهید خیلی گسترده پخش شد
و پوشش زیادی در مورد شهادت هادی صورت گرفت، شما با خیلی از
خانوادههای شهدا در ارتباط هستید که شهیدشان در سکوت دفن شده است، واکنش
این خانوادهها چیست؟
گاهی وقتها مستقیم یا غیرمستقیم گله و شکایتشان را با ما درمیان
میگذراند، میگویند مگر شهید با شهید فرق دارد؟ برخیها نتوانستند سنگ قبر
شهیدشان را آنگونه که میخواهند نصب کنند!
قبلا پیگیر وقایع سوریه بودید؟
قبلاً خیلی در اینترنت اخبار و تصاویرشان را پیگیری میکردم و وقتی
وحشیگری اینها را میدیدم خیلی ناراحت میشدم، هادی بعداً دیدن این
فیلمها را ممنوع کرد.
اگر بنا بود قبل از شهادت یک جمله به ایشان بگویید، چه میگفتید؟
همان حرفی که زمان فیلم مختارنامه به شهید هادی گفتم. وقتی مختارنامه پخش
میشد، آن قسمتی که وهب قرار بود به میدان برود، همسرش مخالف بود. همسر
وهب گفت به شرطی اجازه رفتن میدهم که در قیامت هم من در کنارت باشم، من
همان لحظه به هادی گفتم من هم فقط وقتی اجازه میدهم که به مأموریت بروی
که در قیامت هوای من را داشته باشی و من در کنارت باشم...
نام و نام خانوادگی: امین کریمی
تاریخ تولد: ۱ فروردین ۱۳۶۵
تاریخ شهادت: ۳۰ مهر ۱۳۹۴
محل شهادت: حلب سوریه
امین کریمی اصالتاً مراغهای و ساکن تهران، دانشجوی بسیجی در رشته برق
الکترونیک در دانشگاه آزاد اسلامی واحد یادگار امام (ره) بود که در حین
انجام مأموریت مستشاری در حومه شهر حلب در سوریه به شهادت رسید. این
شهید بزرگوار در دفاع از حرم مطهر حضرت زینب (س) و در روز پنجشنبه ۳۰
مهر در ایام تاسوعا و عاشورای حسینی بهدست نیروهای تکفیری در کشور
سوریه به فیض عظیم شهادت نائل آمد و در امامزاده چیذر تهران آرام گرفت.
«زندگی»، «جوانی»، «سلامتی»، «آرامش»، «موقعیت اجتماعی» و... هرکدام به تنهایی برای وابستگی آدمهای کره خاکی به دنیا کافی است.
به
گزارش فارس، حال اینکه با وجود داشتن همه چیز از مواهب حلال و شیرین دنیا،
دل بکنی و عزم رفتن کنی. به قول سید شهیدان اهل قلم، مرتضی آوینی «زندگی
زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرندهی عشق، تن
را قفسی میبیند که در باغ نهاده باشند.»
این دو نگاه به زندگی
دنیاست. صاحبان هردو نگاه میمیرند اما تفاوت نگاهها از زمین تا آسمان
است. ظاهراً شهادت را انتخاب میکنند اما طبق نص صریح روایت «با شهادت زمان
اجل هیچکس جلوتر نمیافتد!» به کلامی ساده «اگر شهید نشویم، میمیریم!
راه دیگری وجود ندارد.»
گویا شرایط دفاع از حریم اهل بیت فراهم شده تا اثبات شود «هنوز هم میتوان شهید شد». همین!
به پدرشوهرم زنگ زدم گفتم دو نفر از سپاه انصار شهید شدند فکر کنم یکی از آنها امین است. پدر شوهرم هنوز مطمئن نبود. او هم چیزهایی شنیده بود اما امیدوار بود امین زخمی شده باشد.
به نام خالق هر چه عشق، به نام خالق هرچه زیبایی، به نام خالق هست و نیست... سلام علیکم،
و اما بعد، بنده حقیر امین کریمی فرزند الیاس، چنین وصیت میکنم،
بارالهی، ببخش مرا که تو رحمانی و رحیم،
همسر مهربانم (کُرِخان) حلالم کن، نتوانستم تو را خوشبخت کنم، فقط برایت رنج بودم.
پدر و مادر عزیزم، ببخشید مرا، نتوانستم فرزند لایقی برای شما باشم
پدر و مادر عزیزم (حاج آقا و حاج خانوم)، داماد و پسر لایق و مهربانی نبودم، حلالم کنید.
بنده در کمال صحت و سلامت عقل چنین وصیت میکنم؛
بعد از فوت بنده، تمامی دارائی و اموال من در اختیار همسر مهربانم قرار گیرد و ایشان بنا به اختیار و صلاح دید خود عمل نماید.
و در آخر؛
از تمامی عزیزانی که نسبت به بنده حقیر لطف کردهاند، خواهر، برادر عزیزم
حلالیت میطلبم و خواهش میکنم و باز خواهش میکنم که خود را اسیر غم
نکنند. لطف و تدبیر خداوند چنین بود.
همسر مهربان و عزیزم، ای دل آرام هستی من، ای زیباترین ترانهی زندگی من، ای نازنین؛
از شما خواهش میکنم که باقی عمر گرانقدر خود را به تحصیل علم و ادامهی زیبای زندگی بپردازی. (من از شما راضی هستم)
قصه مدافعین حرم تمام ناشدنی است. حریم اهل بیت قرنهاست که فدایی دارد حتی اگر تنها حرمی از آن بزرگواران باشد... "اصلاً حرم ناموس ما شیعهست! " «آیا در زمان حیات شهید خود به این نکته توجه داشتید که آنها از اولیاء الهی به شمار میروند؟ شهیدی که در سوریه، عراق و در هر مکان و زمانی، شهید شده باشد همانند این است که جلوی در حرم امام حسین (علیه السلام) شهید شده است؛ چراکه اگر این شهیدان نبودند، اثری از حرم اهل بیت(ع) نبود.» این سخنان نقل قولی است از فرمایشات رهبر انقلاب در جمع خانوادههای شهدای مدافع حرم که به تنهایی گویای منزلتی است که میتوان برای این شهدا تصور کرد. خانم سیده آزاده مداری متولد۷۰ طلبه جامعه الزهرا قم، همسر شهید مدافع حرم مهدی علیدوست گذری کوتاه از زندگی همسرش را برای مخاطبان مشرق روایت می کند.
سرگرد مهدی علیدوست متولد ۲۵ مرداد سال ۶۵ مدرک کارشناسی داشت و پسری سه ساله به نام علی اصغر از او به یادگار مانده است. پدر و پسر هر روز در ۲۵ مرداد متولد شده اند و موقع اعزام همسرش برای هردو آنها تولد میگیرد. مهدی علیدوست یک انسان خوب، مهربان و خوشاخلاق، دارای اعتقادات قوی و فردی شجاع و نترس بود. هیچ کسی در مدت حیاتش هیچ گاه از او تندی و بد اخلاقی ندیده است. احترام فوقالعادهای برای خانوادهاش قائل بود. بیریا کار میکرد. پای بند ولایت بود. عاشق ائمه وحضرت زینب و حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود. رضایت خدا برایش در اولویت کارهایش بود. برخورد خوبی با اطرافیان داشت و واجبات را انجام میداد و تمام تلاشش این بود که همه از ایشان راضی باشند. سادهزیست بود و به زرق و برق این دنیا اهمیت نمیداد. از همان دوران نوجوانی به بسیج، پایگاه و مسجد علاقه داشت. پای ثابت مسجد و محافل مذهبی بود. مهدی ۱۸ سال داشت که دوست داشت وارد سپاه شود. میخواست وارد این نهاد نظامی و مقدس شود و لباس رزم بر تن کند تا به اسلام، کشور و مردمش خدمت کند. و وارد سپاه شد.
همسر شهید علیدوست اینگونه داستان کوتاه زندگیشان را روایت می کند :
من و مهدی با هم نسبت فامیلی داشتیم، اما آن چیزی که مرا جذب کرد، ایمان و
نورانیت خاصی بود که باعث شد پاسخم به خواستگاریاش مثبت باشد. موقع
خواستگاری میگفت : خیلی دوست دارم همسرم از سادات و یا فرزند شهید باشد.
میگفت : میخواهم فردای قیامت به حضرت زهرا (سلام الله علیها) محرم باشم. از
خواستگاری تا عقدمان ۳ روز طول کشید. دوماه عقد بودیم. پر از خاطره های
شیرین که بیشتر گلزار شهدا و یا جمکران و کوه خضر میرفتیم. من و مهدی تنها
چهار سال با هم زندگی کردیم و افسوس و صد افسوس که من در این مدت کوتاه خوب
نشناختمش. مهربانی و خوبیهای مهدی آن قدر زیاد بود که همیشه میگفتم : تو
یک فرشته در روی زمین هستی. مهدی چهار روز بعد از مراسم ازدواجمان برای یک
مأموریت ۲۱ روزه راهی سردشت شد. در یک عملیات پای مهدی روی مین میرود.
دوستانش به گمان اینکه شهید شده بالای سرش میروند و میبینند که مهدی گریه
میکند. از ایشان میپرسند چرا گریه میکنی؟ میگوید: خدا من را نخواست.
دیدید شهید نشدم. یک قطره خون هم از دماغش نیامده بود فقط پایش سوخته بود.
گریه میکرد چرا شهید نشدم. بار دوم هم در یکی از عملیاتها مجروح و جانباز
شد. مهدی میگفت: من هیچ حق و حقوقی نمیخواهم. برای رضای خدا جهاد کردم و
جانباز شدم. حتی از جانبازیاش کسی اطلاع نداشت. تازه داماد بودن ولی
همچین شخصیتی بالایی داشت. در وصیتنامهاش نوشته من با خدا معامله کردم.
سال ۹۲ خداوند به ما هدیه زیبایی داد که اسمش علی اصغر گذاشتیم. علاقه
زیادی به امام حسین (علیه السلام) و علی اصغر داشت. و باهم نام فرزندمان را
انتخاب کردیم وجالب که در روز مزین به نام حضرت علی اصغر مهدی را دفن
کردیم.
در طول این ۴ سال زندگی شیرین وصمیمی مان همیشه از شهادت و شهید شدنش برای من می گفت.
من هم میگفتم : تو شهید بشوی من دلم برایت تنگ میشود و گریه میکنم. با دلتنگی و گریه های وقت و بی وقتم چه بکنم؟ مهدی فقط می خندید. و سر حرف را عوض می کرد.
مهدی مدتی بعد که وارد سپاه شد، یک روز گفت : میخواهم به گردان صابرین ملحق شوم. گردانی که همیشه در شرایط رزم و جهاد قرار دارد. مهدی خوب میدانست که در آنجا به همه آن چه در نظر دارد خواهد رسید. بعد از ثبت نام وارد گردان صابرین شد. اردوها و مأموریتهای کاری مهدی کمی او را از من و خانواده اش دور کرده بود و همه ی ما دلتنگش می شدیم. وقتی مادرش از دلتنگی برایش می گفت، در جوابشان می گفت : «مادر جان، دلتنگ من نشوید بسپارید به خدا که او میداند ما کجا میرویم و چه میکنیم.» مهدی درجه فرماندهی گرفته بود. ولی به هیچ کس نگفت. چون این امور برایش مهم نبود. من همیشه به او میگفتم: تو یک فرشته هستی ولی روی زمینی ، که یک روز به آسمان پر می کشی. مهدی میدانست کی شهید میشود، حتی در وصیت نامه شان هم اشاره کرده است. بعد از اینکه فتنه تکفیری ها در سوریه شروع شد، مهدی بی تاب رفتن شد. و به خاطر موقعیت شغلی اش حتی آمادگی رزمی هم داشت. تمامی اخبار سوریه را دنبال می کرد. مهدی به عنوان فرمانده عملیات اعزام شد.
یواش یواش از رفتن برای من میگفت. مستقیم به من نگفت که قرار است به سوریه برود. تا اینکه اعلام شد که ایشان اعزام شوند.
موقع رفتن به سوریه خیلی خوشحال بود. برای من از مظلومیت بچه های سوری میگفت. از علی اصغرهایی که در سوریه بودند و صدای کمک خواستن شان به گوش جهانیان می رسید. و هر کسی که این صدا را درک کند راهی جهاد میشود. شب قبل از اعزامش با هم به حرم حضرت معصومه(سلام الله علیها) رفتیم. دعا و مناجات کردیم و مهدی با پسرمان علی اصغر خیلی بازی کرد. وقتی آمدیم خانه مهدی با شور و شعف خاصی وسایلش را جمع کرد. و بعدازنماز صبح دوستش آمد دنبالش و رفتند. به من گفت : مراقب خودتان باشید. همسرم میدانست شهید میشود، قبلاً جایگاهش را در بهشت دیده بود و شب قبل از عملیات به همرزمش گفته بود که جایگاهم را در بهشت دیدهام و آمادگی کامل دارم. وقتی به سوریه میرفت خودم از زیر قرآن ردش کردم. ولی یک چیزی ته دلم میگفت این آخرین دیدار است. علی اصغر را در بغلش گذاشتم و از هر دو تایشان عکس کرفتم. و عکس علی را در جیبش گذاشتم تا موقع دلتنگی هایش به عکس علی اضغر نگاه کند.
در آخرین تماسی که از سوریه با هم داشتیم به من گفت : توکلت به خدا باشد. غصه نخور، مراقب خودتون باشید، اگر قسمت شد و شهید شدم آن دنیا با شما هستم. و قول میدهم که شما را در آن دنیا شفاعت کنم.
مهدی علاقه بسیار زیادی به حضرت زهرا (سلام الله علیها) داشت. ۲۵ مهر ماه ۹۴ مصادف با سوم ماه محرم بعد از عملیات آزاد سازی یک روستا که دست داعش بود. ترکش به پهلویش می خورد و شهید می شود. و در همین عملیات مهدی فرمانده عملیات بود. مهدی میدانست که در ماه محرم به شهادت خواهد رسید. در وصیتنامهاش نوشته بود که برای من سیاه نپوشید برای عزای امام حسین سیاه بپوشید و گریه کنید. سیاه ما سیاه امام حسین(علیه السلام) و گریهمان برای امام حسین(علیه السلام) بود. ما برای حضرت علی اصغر(علیه السلام) گریه کردیم. بعد از محرم هم مشکیمان را از تن بیرون کردیم.
مهدی در وصیتنامهاش به این ابهامات و کنایهها یی که معاندان نسبت به شهدا مدافع حرم دارند پاسخ داده است. نوشته: «از وقتی هجوم داعش و اهالی تکفیری را در تلویزیون مشاهده میکنم خیلی بیقرارم و عطش زیادی وجودم را فرا گرفته برای انتقام از این قوم ظالم. چراکه اعتقاد دارم این قوم از نسل همان ظالمانی هستند که به مادر سادات حضرت زهرا(سلام الله علیها) سیلی زدند و علی(علیه السلام) را خانهنشین کردند، امام حسین(علیه السلام) را مظلومانه به شهادت رساندند و زینب کبری(سلام الله علیها) را آواره شهر و دیار غربت کردند و حرمتش را رعایت نکردند. هدف تکفیر کشور ماست و الان جبهه ما کاملاً مشخص است پس کسی به من خرده نگیرد که کجا میروی و برای چه رفتی. ما نسل جوان ادامهدهنده راه حسین(علیه السلام) هستیم و خون حسین(علیه السلام) و اهل بیت در رگهای ما جریان دارد پس میرویم، میرویم تا دشمن نتواند نگاه چپ به ناموس ما، به کشور ما و به انقلاب ما و به اسلام بکند.»