زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

گفتگو با خانواده شهید مدافع حرم محمدجعفر حسینی : مگر می شود حضرت زینب برای آدم، دعوتنامه بفرستد و بعد من به اروپا بروم.

پدرمحمّد جعفر، با ترک زادگاه خود، وطن عقیدتی اش را برای بزرگ شدن بچّه ها انتخاب کرده بود. او سال ها برای ایران و نظام جمهوری اسلامی جنگیده بود.

خداوند در سال ۱۳۶۳، به آن ها، محمّد جعفر را هدیه داد.

محمد جعفر حسینی، از نیروهای قدیمی فاطمیون بود که اوّلین‌ بار پیش از تشکیل لشکر فاطمیون برای دفاع از حرم اهل‌ بیت (علیهم السّلام) به همراه نیروهای ایرانی به سوریه رفت، بعد از تشکیل لشکر فاطمیون به همّت ابوحامد، عضو این لشکر شد و از همرزمان شهید مصطفی صدرزاده، ابوحامد، حجت و دیگر فرماندهان شهید این لشکر بود.

او جوانی برومند و متشخّص و استاد زبان انگلیسی بود. درمیان برادران افغانستانی، شخصیّت جعفر حسینی به گونه ای بود که هر آدم غیرمغرضی را به تحسین وا می داشت.

هوش وافری در فهم مسائل، داشت . او به دلیل توان مدیریتی، به سرعت فعالیّت های فرهنگی و تربیتی عمیقی را پایه گذاری کرد.

با کمک حاج حسین یکتا و حمایت بنیاد کرامت رضوی با تحت پوشش قرار دادن دویست نفر از نخبگان نوجوان افغانستانی به دنبال کادرسازی برای نیروهای انقلابی آینده ی افغانستان بود. چند سال با جمع آوری کمک ها، هزینه ی بزرگترین موکب خادمان افغانستانی را در مرزهای ایران فراهم آورد.

پایگذاری سبک جدیدی از آموزش زبان با محتوای تبلیغی - شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی


آن زمانی که، نامه ی آقا به جوانان کشورهای غربی و اروپایی منتشر شد. با اساتید دانشگاه ها در خصوص ضرورت سبک جدید با محتوای تبلیغی جلسه گذاشت. آن ها گفتند: دو سال وقت به همراه چند میلیارد منابع می‌ خواهیم. امّا محمّد جعفر سبک جدیدی از آموزش زبان با محتوای تبلیغی را ظرف مدّت کوتاهی با کمترین هزینه پایه گذاری کرد. سبکی که در آن افراد با محوریت تبلیغ انقلاب و مهدویت آموزش زبان ببینند.

دعوتنامه ی حضرت زینب - شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی


 شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی

شب قدر محمّد جعفر حسینی، زمان دیگری بود. روزی در مسجد حاج آقای خوشوقت سؤالی از من پرسید که من در جوابش سخت ماندم. گفت از طرفی همه ی کارهایش برای اشتغال و زندگی در یک کشور اروپایی هماهنگ شده و از طرف دیگر با درخواستش برای رفتن به سوریه موافقت شده است. دختر نازنین اش هم به دنیا آمده بود.(زینب خانم این روزها کلاس دوم دبستان است و دانش آموز مدرسه ی مؤتلفه ی اسلامی.) گفت به نظر شما چه بکنم؟ چند روزی گذشت پرسیدم : محمّد جعفر چه می‌ کنی ؟ گفت خیلی فکر کردم دیدم اگر روزی برسد که من یک هفته مراسم حاج منصور نتوانم بروم، نمی توانم زنده بمانم. من متعلّق به این جبهه هستم، نمی خواهم در جبهه ی دیگری حتّی برای یک زندگی معمولی بروم.

تصمیم خیلی سختی بود ولی او این تصمیم را گرفته بود. تصمیمی که محمّد جعفر را در زمره ی ابرار کرد. محمّد جعفر گفت:

نمی شود، حضرت زینب برای آدم، دعوتنامه بفرستد و بعد من به اروپا بروم.

معاونت تیپ فاطمیون و ولایت مداری ایشان - شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی


محمّدجعفر حسینی به دلیل لیاقتی که داشت، معاون تیپ فاطمیون شد. او همواره با گرایشات ضدّ ایرانی مقابله می‌ کرد، هر چند خود، دل پردردی از این برخوردهای دشمن ساز داشت و می‌ گفت به عشق آقا (سید علی خامنه ای) همه را تحمّل می‌ کنم. او می‌ گفت: شماعلوی هستید و ما فاطمی و ما نباید از هم جدا بشویم.

بهترین خاطره زندگی - شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی


 شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی

بهترین خاطره ی زندگی او، دیدار با حاج قاسم سلیمانی بود و تحوّلی که بعد شهادت مرادش ابوحامد و فاتح برای فاطمیون به وجود آمد. خود مسیٔولیّت صدور برگه ی هویت را، برای رزمندگان فاطمیون به عهده گرفت و آرزویی که سال ها بر دل بسیاری از رزمندگان بود را با دادن برگه ها برآورده کرد. دوست داشت از پتانسیل فاطمیون در ایران و خارج از مناطق جنگی استفاده بیشتری شود و با راه اندازی هیأت شهدای گمنام افغانستان در امام زاده عبداللّه شهر ری، اجتماع آنان را فراهم نمود و خیریه ای را برای کمک به خانواده های مدافعان حرم راه اندازی کرد.

 شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی

ولادت حضرت معصومه سال ۹۷ - شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی


 شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی

زینب کلاس اول در حال خاطره گویی

سال ۹۷، در روز میلاد بانوی کرامت حضرت زینب (سلام اللّه علیها) از پدرِ قهرمان زینب دعوت شد که به دبستان بیایند و برای دخترکان از روزهای حماسه و جهاد و جانفشانی در راه حفظ حریم آل اللّه (علیهم السّلام) سخن بگویند . صبح روز میلاد ؛ مادر زینب با آن استواری و صبر همیشگی آمدند و خبر دادند که همسرشان به دلیل شدّت جراحات مجدد بستری شده اند و سعی کنیم که زینب متوجّه نشود. آن روز در میان نگاه مشتاق گل دختران، زینب و مادر بزرگوارش، به نیابت از بابای جانباز آمدند و از خاطرات روزهای دفاع از حرم و شوق بی پایان ایشان در دفاع از حریم بانوی عصمت حضرت زینب (سلام اللّه علیها) سخن گفتند.

 شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی

زینب هر گاه از پدر سخن می گوید ؛ محال بود از آرزوی بابا برای آزادی فلسطین و افغانستان سخن نگوید . هر بار که احوالپرس پدر قهرمانش می شدیم، با تمام کودکیش بزرگوارانه به فرزندان شهدا اشاره می کرد و می گفت : "پدرم همیشه دل نگران فرزندان شهید است ؛ می گفت باید حواسمان به آنها باشد . برای فرزندان شهید خیلی سخت است . "

 شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی

زینب و خاطرات بابا

جانباز شدن - شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی


 شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی

محمّد جعفر حسینی در آخرین اعزام خود و در حالی که جنگ در حال خاتمه بود، در سال ۱۳۹۶، به منطقه رفت و با انفجار سنگینی، اثرات موج گرفتگی و ترکش های فراوان بر روی جان و تنش نقش بست. از آن زمان او بیشتر در بیمارستان بستری بود تا کنار خانوادهاش.

فرمانده فاطمیون درباره ی نحوه ی جانبازی ابوزینب می گوید: در جریان فتح آخرین پایگاه داعش در شهر البوکمال، شهید ابوزینب همواره پیشگام بود. در یکی از محلّات که به سدّ محکمی از داعش برخورد کردیم و درگیری شدّت گرفت، ابوزینب بر اثر اصابت موشک به شدّت مجروح شد. در انتقال به بیمارستان مشخّص شد حدود ۲۰۰ ترکش به بدنش اصابت کرده بود.

 شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی

از آن زمان او بیشتر در بیمارستان بستری بود تا کنار خانواده اش.
وی شهید محمد جعفر حسینی را به یک گل تشبیه کرد که در مقابل چشمانش در شهر البوکمال پرپر شد و به مقام جانبازی رسید.

خانواده، ششم دی ماه ۱۳۹۸، بعد از مدّت ها او را سرحال دیدند. همسرشان خدا را شکر می کرد که نشانه های سلامت را در محمّد جعفر می بیند.

این بانوی طلبه چنین نقل می کنند: ساعت دو و نیم شب بود و من درس می خواندم . محمّد جعفر خطاب به من گفتند: از دستم ناراحتی ؟؟! گفتم: نه، چرا آخه؟ شهید سرشان را زمین گذاشتند و گفتند: من رفتم. به ایشان گفتم: کجا شما که همین جایی . شهید گفتند ما که رفتیم .

همسرشان می گویند: شوخی زیاد می کردند.

ایشان تا اذان صبح بالا سر محمّد جعفر درس می خواندند، چون فردا امتحان داشتند، البتّه خود شهید هم امتحان داشتند. اذان صبح شد، او را تکان دادم تا مثل همیشه نماز صبح را به او اقتدا کنم، ولی متوجّه شدم، بدنشان یخ کرده است. بعد از آمدن اورژانس متوجّه شدیم ایشان دو سه ساعتی است که به شهادت رسیده اند.

خواسته شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی از دخترشان


 شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی

زینب بابا! چنین می گوید: پدرم روز قبل از شهادت از من خواسته ای داشت. او به من گفت: زینب جان سعی کن هر روز صبح، یک سوره از قرآن را بخوانی ، معنایش را هم بخوان. البتّه اگر نتوانستی شده یک آیه از قرآنم بخوانی بخوان، ولی با معنی .

صحبت های حجت الاسلام پناهیان در دیدار خانواده شهید - شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی


شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی

ایشان گفتند: ما حسرت شما را می خوریم.

بنده خودم برای حاجت گرفتن و عرض توسل و تمنّا خدمت این شهید والامقام رسیدم.

افتخاری است برای ما که در زمان شما زندگی می کنیم. اینقدر ما به شما افتخار می کنیم.شما ستون های امّت اسلامی هستید که به زودی انشالله موجب ظهور حضرت خواهید شد.

ما نسبت به شهدای مهاجر بیشتر احساس شرمندگی می کنیم. شما پاداش هجرت را برای خودتان به ثبت رساندید و هم پاداش جهاد را.

واقعاً شرمنده ی فرزند شما هستیم، امنیّت ما، آرامش ما، حیات جامعه ی ما و حیات انقلاب ما، به شهدایی مثل فرزند شما، وابسته است. واقعاً من می دونم هیچ کس نمی تونه از شما، تقدیر و تشکّر بکند، شما در غربت زندگی کردید، بدون این که کسی تشویقتون کنه انقلابی شدید، انقلابی ماندید، علی رغم همه ی رنج ها،با خدا معامله کردید. حتماً خود حضرت ولی عصر ارواحنا له الفداء، قلب شما، قلب مادر و قلب همسرشان را تسکین خواهد داد. حتماً خود حضرت ولی عصر، فرزندان این شهید را تحت حمایت خودش قرار خواهد داد.

من با همه ی وجود به شما غبطه می خورم و از شهید شما تقاضا دارم که ما را شفاعت کنند.

جوانی به این پاکی، جوانی پر از استعداد، و واقعاً مفتخریم در زمان امثال فرزندان شما داریم زندگی می کنیم. فرزند شما از ما جلو زد. السابقون السابقون اولئک المقربون

این بچه ها هر لحظه که دلشان برای بابا تنگ می شود، یقیناً فاطمه ی زهرا سلام علیها ۀن ها را مورد حمایت قرار می دهد.

در روایت است: یک شهیدی که از خانه می رود، خدا می فرماید: من عضو آن خانه می شوم.

در خانه ی شما را باید بوسید... امیدوارم شما دعا کنید فرزند شما حقّش بر گردن ما را حلال کند.

نجواهای معلم زینب با او - شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی


 شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی

حضور زینب در کلاس دو روز بعد از آسمانی شدن پدر

آری من یک معلم هستم
همان که روزم را با شیرینی وجود دخترکانم آغاز می کنم و آن انرژی ِ بی پایان نشسته در سلام کِشدار صبحگاهیشان ...
تکلیف هر روز زمان است، لَختی گپ و گفت و حال و احوال و غرق شدن در عمق نگاه دخترکان ...
لبخند بر لبشان که باشد، دلم اقیانوسِ آرام است و وای به روزی که در نِی نِی چشم یکیشان، موجی از غم پنهان ...
سرم را هم که بخواهم به درس و کتاب و سؤال و جواب، گرم کنم شورش دلِ بی تابم را چه کنم ...
عمیق می شوم در نگاهشان و سر شمار می کنم، جای تک تکشان را و خوب که چشم می گردانم این بار ...
جایِ زینبِ کلاسم، خالی است ...
او که جَلد کلاس است و نگاه مشتاقش همیشه حاضر ...
به دلم بد راه نمی دهم ؛ کار است دیگر شاید خدای نکرده از آن ویروس جدید ها گرفته باشد و شاید ... شاید !!!
قلبم فشرده می شو،د وقتی می شنوم صبح، دیگر صدایِ نماز صبح خواندن باباجانت را نشنیده ای ...
سیلِ اشک چشمانم را فرا می گیرد، وقتی می فهمم شب سر بر بالینِ گرم بابای همیشه قهرمانت گذاشتی و مثل همیشه با شنیدن قصّه های رزم و رشادت هایش به خواب رفتی و با طلوع صبح؛ دستانِ یخ زده اش را بوسه باران کردی ...
زینبم کوهِ غمت، بر شانه های کلاس سنگینی می کند .
دردِ بابایِ سفر کرده ات چنگ می اندازد، به بیخ گلویِ دبستان، امّا ...
چه رازی است پنهان در نام پر آوازه ی بابایِ »شهیدت» که نه تنها مرا بلکه دبستان دخترانه ی شهدای مؤتلفه ی اسلامی را از این لحظه به بعد مفتخر به امانتداری از یادگارشهید می سازد و تو دختر نازنینم را ملقب به لقبِ پر افتخار فرزند شهیدِ دبستان .
زینب جان ؛ وقتی سخن از صبر می‌ شود دوستان پدر و همرزمان او، از پدر بیشتر برایش نمود پیدا می کنند؛ چرا که پدر، همیشه خود را در مقابل هم‌ قطاران خود، قطره‌ ای در مقابل دریا می‌ دیده و این روحیه‌ی تواضع و اخلاص هم میراث آن بزرگوار است ."
پدر خوبت! این بار تصمیم داشت، خودش در روز میلاد حضرت زینب (سلام اللّه علیها) به دبستان بیاید و از روزهای دفاع از حریم زینبی (سلام اللّه علیها) برای گل دختران سخن بگوید ..‌.
امّا اراده ی حضرت حق بر آن بود تا با شهادتش در ایّام ولادت آن بزرگ بانو، بار دیگر صدق ایمان و حقانیّتِ آرمان مدافعان حرم را به اثبات رساند که: کلنا عباسک یا زینب (سلام اللّه علیها)
زینبم! خوب می دانم با آن چهره ی شیرین و قلب مهربانت، با آنکه سخت دلتنگ دیدار بابا هستی، امّا هربار که بغض راه گلویت را می گیرد باز هم صبورانه می گویی:"خانم؛ مگر فقط بابای من شهید شده ؛ این همه دخترانِ شهید که بابایشان رفته پیش خدا !!!"

ماجرای بازداشت سه روزه شهید مدافع حرم محمد جعفر حسینی در فرودگاه سوریه

حسینی متولد سال 1363 از نیروهای قدیمی فاطمیون بود که اولین‌بار پیش از تشکیل لشکر فاطمیون برای دفاع از حرم اهل‌بیت(ع) به همراه نیروهای ایرانی به سوریه رفت، بعد از تشکیل لشکر فاطمیون به همت ابوحامد عضو این لشکر شد و از همرزمان شهید مصطفی صدرزاده، ابوحامد، حجت و دیگر فرماندهان شهید این لشکر بود.

شهدای مدافع حرم , لشکر فاطمیون , گلزار شهدای تهران , جانبازان مدافع حرم ,
شهید مصطفی صدرزاده و محمدجعفر حسینی

او از فعالان عرصه جهادی و فرهنگی در حوزه مهاجران بود که با تشکیل ستاد ویژه خادمین در حماسه اربعین حسینی خدمت می‌کرد و با تشکیل هیئت شهدای گمنام افغانستانی و دوره‌های آموزشی ویژه مهاجران قدم‎های اثرگذاری را در جهت توانمندسازی دانشجویان و جوانان افغانستانی در ایران برداشت.

وی در سال 1396 در اثر اصابت موشک به شدت مجروح شد که این سال‌ها را با درد و رنج ناشی از مجروحیت سپری کرد تا سرانجام در سن 35 سالگی دار به شهادت رسید . از وی دو فرزند به یادگار مانده است.

ماجرای سه روز بازداشت در فرودگاه سوریه/شهید محمدجعفر حسینی

جوان افغانستانی متولد سال 63 در تهران، روزگاری نه چندان دور نام خود را به عنوان اولین مدافعان حرم افغانستانی به ثبت رساند، اوایل جنگ سوریه در سال 91 بود که به همراه جمعی از بسیجی‌ها برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) به سوریه رفت. «محمدجعفر حسینی» معروف به ابوزینب بعدها به عنوان یکی از نیروهای فاطمیون شش سال در جبهه‌های سوریه حضور فعال داشت. علاوه بر این او از فعالین فرهنگی جبهه انقلاب اسلامی در ایران و از اساتید زبان انگلیسی موسسه طلوع بود، با توجه به دغدغه‌ای که در زمینه توانمندسازی جامعه مهاجر احساس می‌کرد اقدام به تاسیس موکب خادمین اربعین افغانستانی‌ها و هئیت شهدای گمنام افغانستانی کرد، همچنین موسسه طلیعه نخبگان مهاجر را به منظور کادرسازی از جوانان افغانستانی با برگزاری کلاس‌های علمی، فرهنگی و آموزشی تاسیس کرد.

رزمنده مدافع حرم محمدجعفر حسینی در پاییز سال 1396 به شدت مجروح شد و پس از طی حدود دو ماه درمان در بیمارستان تا مدت‌ها عوارض ناشی از جراحت در سوریه را تحمل کرد تا اینکه شنبه هفتم دی به همرزمان شهیدش پیوست.

دلم می‌خواست از خوشحالی فریاد بکشم/ هیچ وقت دیگر حس آن روز تکرار نشد

فکر می‌‎کردید که راهی سوریه شوید؟

می دانستم دیوار محدودیت سر جایش هست، من دارم پایم را بلندتر از دیوار برمی‌دارم و باز جلویم را می‌گیرند، فقط اینکه بتوانم به آن طرف دیوار بروم برایم کافی بود که وظیفه‌ام را انجام دادم. می‎دانستم فرودگاه بروم جلویم را می‌گیرند. چون دوستان پاسدار از وضعیت پاسپورت افغانستانی و اینکه نمی‌توانم از کشور خارج شوم بی اطلاع بودند، می گفتند پاسپورت داری و می‌توانی بیایی، دیگر نمی‌دانستند پاسپورت من باید ویزای ایران داشته باشد، بخواهم از کشور خارج شوم باید اجازه بگیرم، تازه این در صورتی است که فرد اقامت یک ساله داشته باشد، ویزای من سه ماهه بود و تنها برای تردد در تهران اعتبار داشت. این را هم می‌دانستم امکان حل شدن موضوع هست، وقتی وارد گیت شدیم، با دوستان هماهنگ کردیم و قرار شد همه باهم حرکت کنیم، دوستان هم همه نگران من بودند، وقتی افسر پاسپورت را نگاه کرد گفت تو نمی‌توانی بروی، گفتم مثل اینکه هماهنگ شده، کسی که رابط ما بود با شخصی هماهنگ کرده بود، افسر با مافوقش صحبت کرد و اجازه دادند بروم، آن لحظه که مهر خروج به پاسپورت من خورد حسی بود که هیچ وقت دیگر برایم تکرار نشد. می‌دانستم حتی اگر نروم باز همه تلاشم را کردم، همین مهر در من حسی به وجود آورد و احساساتی شدم که نه می‌توانستم گریه کنم نه فریاد بزنم.

وارد دمشق که شدیم، دیوارها همینطور جلوی ما سبز می‌شد، وارد گیت سوریه شدیم، همه بچه‌ها پاسپورت‌ها را برای چک کردن دادند تا اینکه به پاسپورت من رسیدند، تا مامور پاسپورتم را دست گرفت گفت این دیگر چیست؟! برای کیست؟ دستم را آوردم بالا گفتم برای من است، گفت تو چطور به اینجا آمدی؟ گفتم با فلانی هماهنگ شده. دلم ریخت، یک بد و بیراهی به آن بنده خدا گفت و کیفم را از گیت برداشت، من را برد آن طرف، پاسم را گرفتند و سه شبانه روز تک و تنها در هتل فرودگاه دمشق بازداشت شدم، حتی حق بیرون آمدن نداشتم. در آن سه شبانه روز مفاتیح الجنان را تمام کردم (با خنده) یادم هست یکبار حاج منصور گفته بود هر جا در جنگ به مشکل برخوردید سه بار جوشن صغیر را بخوانید. روز سوم پاسپورتم را دادند و گفتند وسایلت را جمع کن. خیلی خوشحال شدم که قرار است پیش بچه‌ها بروم، اما مرا بردند فرودگاه و کارت پرواز برای برگشت به ایران دستم دادند. خیلی ناراحت شدم، نه می‌توانستم فرار کنم، نه دعوا کنم و نه با بچه‌ها ارتباط بگیرم. گفتم: حاجی چه شده؟ گفت باید برگردی، گفتم کجا برگردم؟! من با این پاسپورت به تهران برگردم من را می‌گیرند دستگیر می‌کنند، نمی‌توانم برگردم. خیلی تعجب کرد، پاسم را داد و دوباره بد و بیراهی به آن بنده خدا که در دردسرش انداخته گفت. سریع زنگ زدم تهران، رئیسی داشتیم، ماجرا را گفتم که می‌خواهند مرا برگردانند، قطع که کردم همانجا حاجی کارت پرواز را از دستم گرفت و مرا سوار ماشین کرد.

دلم می‌خواست از خوشحالی رفتن به سوریه جیغ بکشم/ هیچ وقت حس آن روز تکرار نشد

روزنه شهادت باز شده، می‌خواهم طعمش را بچشم

در دمشق چه می‌کردید؟

آن زمان حاج اسماعیل حیدری آمده بود دمشق، یک هفته قبل از اینکه به حلب برود، آمد پیش ما توی راهی که هم مسیر بودیم باهم صحبت می‌کردیم و کمی شوخی بین ما رد و بدل شد که باعث شد با حاجی خیلی راحت باشیم و بخواهیم ما را به حلب ببرد، چون آن زمان جنگ در حلب بود و دمشق خبری نبود. حلب رفتن هم راحت نبود، باید از حلب به لاذقیه می‌رفتیم از آنجا سوار هواپیمای روسی می‌شدیم که در و پیکر نداشت، بعد به آکادمی می‌رفتیم که دست ما بود. گفت برای چه می‌خواهید بروید؟ من گفتم روزنه‌ای از شهادت باز شده می‌خواهم بدانم طعمش چطور است، این را که گفتم ناراحت شد، گفت: «مگر تو چقدر سن داری؟! تو زودی برای شهادت، اصلا بگو چه کردی که می‌خواهی شهید شوی؟! خیلی جمعیت داریم حالا توهم می‌خواهی بروی» به شوخی گفت برو کنار ببینم. تعدادی از دوستان حلب بودند و قرار شد وقتی برگشتند ما برای شناسایی برویم. به من اجازه ندادند، ما برگشتیم ایران و یک هفته بعد حاج اسماعیل حیدری با هادی باغبانی شهید شد.

چطور با فاطمیون آشنا شدید؟

روزهای آخرم در سوریه بود، یادم هست یک روز در حرم بودم یکی از بچه‌های پاسدار که من را می‌شناخت افغانستانی هستم آمد و گفت تو چرا با بچه‌های خودت نمی‌آیی. بچه‌های خودتان آمده‌اند خیلی هم خوب می‌جنگند، من فکر کردم منظورش افغانستانی‌های ساکن زینبیه را می‌‎گوید. گفتم من را ببر ببینم می‌توانم ارتباط بگیرم. یک روز سه نفر از بچه‌های فاطمیون پیش ما آمدند هرچه فکر می‌کنم این سه نفر چه کسانی بودند یادم نمی‌آید. باهم صحبت کردیم، آن‌ها فکر می‌کردند من مشهدی هستم، به من می‌گفتند تو که ایرانی هستی راحت می‌آیی و می‌روی، گفتم کجا راحت آمدم، پدرم درآمده، من هم همشهری هستم می‌خواهم راحت‌تر بیایم و بروم. یک شماره تلفن به من دادند و گفتند با این شماره در مشهد تماس بگیر می‌توانی بیایی. آنجا ارتباط من با فاطمیون شکل گرفت.

اولین دیدارتان با ابوحامد کی اتفاق افتاد؟

اولین دیدارم با ابوحامد در سوریه بود، من با سپاه تهران بودم و او با بچه‌های فاطمیون آمده بود. در مقر بودم که دیدم یک هایلوکس سفید آمد و سه نفر از آن‌ پیاده شدند، یک نفرشان ابوحامد بود و دو نفر دیگر بچه‌های کم سن و سالی بودند که فکر می‌کنم یکی از آن‌ها رضا اسماعیلی بود. خیلی قشنگ و مرتب از ماشین آمدند پایین، غبطه خوردم که این‌ها هم سن و سال من هستند و به راحتی به سوریه آمدند. همانجا سریع پیش ابوحامد رفتم سلام و علیک کردیم. من با لهجه تهرانی حرف ‌زدم و او لهجه مشهدی خودش را داشت، گفت من افغانستانی هستم و مشهد زندگی می‌‎کنم، سریع لهجه کابلی گرفتم گفتم بابا من هم همشهری هستم چطور آمدید؟ همه چی خوب است؟ صدایم کردند و رفتم، فرصت نشد بیشتر باهم صحبت کنیم، فقط شماره سید ابراهیم را گرفتم.

قبل از رفتن به سوریه به خانواده گفته بودید کجا می‌روید؟

دفعه اول که رفتم، به همسرم گفتم، کربلا رفتم، هرکس از بچه‌ها به خانواده یک چیزی گفته بود، از آنجا که همسرانمان باهم در تماس بودند یکی از خانم‌ها به خانم دیگری گفته به شوهرم گفتم از کربلا تربیت بیاورد، آن یکی گفته بود مگر رفته‌اند کربلا؟! به من گفته مکه است. خلاصه هرکس یک چیزی گفت. ولی آخر متوجه شدند کجا هست. خانواده اصلا فکر نمی‌کرد بخواهم دوباره به سوریه بروم. به ایران که برگشتم ارتباطم را با فاطمیون زیاد کردم. روزهای اول آموزشی چه روزهایی بود. چهار روز اول آموزشی که رفتم، خانواده خبر نداشت، بالاخره بعد از چند روز با کمک یکی از دوستان با آنها تماس گرفتم، هر بار که به خانه زنگ می‌زدم به جای اینکه بیشتر انرژی بگیرم، انگار خالی‌تر می‌شدم، چون همه از رفتنم ناراحت بودند.

به ابوحامد غبطه خوردم

هیچ آشنایی با ابوحامد و بچه‌های گروه اول فاطمیون نداشتید؟

نه، فقط می‌دانستم از بچه‌های گلشهر هستند، گلشهر مرکز بچه‌های هیئتی افغانستانی است، یک سال هم ماه محرم در هیئت افغانستانی‌ها در گلشهر شرکت کردم و کمی با فضای آنجا آشنا بودم. حلب، دوباره دیداری با ابوحامد داشتم، وقتی چهره‌اش را دیدم سریع یادم آمد همان شخصی است که قبلا دیدمش. رفتم سراغش گفتم حاجی من را می‌شناسی؟ گفت یک جوان فعال و به درد بخور. گفتم حاجی بیشتر فکر کن، نمی شناسی؟ گفت: کمی گرا بده، گفتم سال پیش، اردیبهشت همدیگر را دیدیم، یادش آمد. فوق العاده حافظه خوبی داشت، بعد هم سریع بی سیم زدند و مجبور شد برود.

در وهله اول او را چگونه دیدید؟

اولین بار که او را دیدم غبطه خوردم که این چه کسی هست و انقدر از من جلوتر است. من بچه تهرانم، او از کابل چطور خودش را به اینجا رسانده، من اینهمه تلاش کردم، ارتباطات زدم، هنوز اینجا هستم، این چطور رسمی شده و اسلحه به دست گرفته، چقدر من عقب هستم. اینکه می‌گویند هرچه جلوتر بروی می‌فهمی عقب‌تر هستی را من آنجا فهمیدم. به ابوحامد غبطه خوردم و فهمیدم کسی است که می‌‎توانیم رویش حساب کنیم و این اتفاق در حلب افتاد. من معاونت نیرو انسانی بودم، در فاطمیون رده نیرو انسانی با سپاه و ارتش فرق می‌کند، آنجا نیروی انسانی مادر است، همیشه البته ابوحامد می‌گفت زیاد خودتان را گنده کردید، ولی واقعیت این بود که همه کار با نیروی انسانی است. هماهنگی جلسات، تصمیم گیری درباره بچه‌ها و همه چیز دست نیرو انسانی است. من نیرو انسانی حلب بودم و این باعث شد ارتباطم با ابوحامد بیشتر شود.


«فاطمه  صفدری» همسر شهید مدافع حرم «محمدجعفر حسینی» ملقب به «ابو زینب» در جشنواره اسوه‌های صبر و مقاومت سمنان که امروز در مرکز فرهنگی دفاع مقدس استان، اظهار داشت: جهاد در راه خدا یعنی مبارزه، مقاومت و همت بلند در برابر دشمنان، جهاد یعنی حضور مردم در تشییع پیکر شهید حاج قاسم، جهاد یعنی شرکت در راهپیمایی 22 بهمن و جهاد یعنی با قدرت و نیرو در مسیر رفع موانع گام برداشتن.

صفدری گفت: شهید محمدجعفر حسینی اهل جهاد بود، شهیدی که هم در جنگ مسلحانه و هم در جنگ غیر مسلحانه طلیعه‌دار و کارزار فرهنگی بود.

وی با بیان اینکه شهید به وجه خدا نگاه می‌کند، ابراز داشت: شهید حسینی پیشکش ناقابل ما بود برای دفاع از اسلام و ما هر چه داریم برای خداست و امانت او در نزد ما است.

همسر شهید جعفری خاطر‌نشان کرد: سردار سلیمانی، ابوحامد، ابوزینب و شهدای لشکر فاطمیون، ستارگانی هستند که راه را برای ما روشن کردند و رسالتشان را به انجام رساندند و خون آنها در امتداد خون شهدای کربلا، عالم را روشن ساخت.

صفدی بیان داشت: امروز ما در این مسیر پیرو راه شهدا هستیم و راه شهادت را انتخاب می‌کنیم و این رسالت ما است که پاسدار خون  شهدا  باشیم.

وی با بیان اینکه پیروزی ما در گرو اتحاد و زیر پرچم ولایت بودن است، ادامه داد: زمان هر چیزی را از یادها می‌برد به جز خون شهدا و ما اگر اسلحه مقاومت و پیروی از ولایت را بر زمین بگذاریم، سلاح تفرقه افکنی دشمن بر ما غالب می شود.

همسر ابوزینب با بیان اینکه ما فرزندان امام شهیدانیم، آن بزرگ مرد، آن مجاهد فی سبیل الله، آن عارف دل سوخته، آن  موحد بزرگ، عنوان کرد: ما از امام شهدا یاد گرفتیم حتی اگر کشته شویم در راه حق کشته شده‌ایم و این یعنی پیروزی و ما باکی نداریم از شهادت عزیزانمان، چرا که  جان دادن در راه خدا شیوه شیعیان است و شهادت فوز عظیمی است که خداوند سبحان  آن را به بندگان مخلص خود عطا فرموده است.

وی گفت: بیایید امروز با خودمان عهد ببندیم در پیشگاه  شهدا که در مسیر آنها  قدم برداریم و ما به این هم قدم شدن نیاز داریم چون مسیری که شهدا رفتند مسیر مطمئن و قابل اعتمادی است.

منبع: دفاع پرس

گفتگو با همسر شهید مدافع حرم تیپ فاطمیون سید احمد حسینی :می‌خواهند نسل شیعه را از بین ببرند. هدفشان حریم اهل بیت است

اولین شهید بی‌سر از لشکر فاطمیون قم، شهید سید‌احمد حسینی است، متولد ۱۳۶۶ در کشور افغانستان. مهاجری که مهاجر الی‌الله شد و در جبهه مقاومت اسلامی به شهادت رسید.

به گزارش جوان، اولین شهید بی‌سر از لشکر فاطمیون قم، شهید سید‌احمد حسینی است، متولد 1366 در کشور افغانستان. مهاجری که مهاجر الی‌الله شد و در جبهه مقاومت اسلامی به شهادت رسید. احمد حسینی در اوج موفقیت‌های زندگانی‌اش بود که عزمش را جزم کرد تا به صف مدافعان حرم بپیوندد. او که تحصیلکرده رشته زبان انگلیسی بود و با وجود شغل پیمانکاری ساختمان، از درآمد خوبی برخوردار بود، آرامش دل بیقرارش را در آشوب جبهه حق علیه باطل جست و عازم شد. گفت‌و‌گوی ما با زینب سادات حسینی همسر و همسنگر جوان این شهید جبهه مقاومت اسلامی را پیش رو دارید.


با شهید حسینی در ایران آشنا شدید یا در افغانستان؟
احمد 13سال بیشتر نداشت که از پدر و مادرش در افغانستان جدا شد و به ایران آمد. من متولد سال 1370 در ایران هستم اما احمد متولد سال 1366 در افغانستان بود. شهید پسرعمه من بود و از آنجایی که در ایران تنها بود، پدرم همراهی و حمایتش کرد تا درس بخواند و کار کند. خانواده ما بسیار مذهبی بود. مدتی بعد زمانی که در کلاس سوم راهنمایی مشغول به تحصیل بودم،   احمد من را از پدرم خواستگاری کرد. اما پدرم با این ازدواج ما موافقت نکرد و گفت: سن دخترم کم است. احمد بارها و بارها آمد و رفت اما پدر نپذیرفت و نهایتاً حضور پدر و مادرش را شرط گذاشت. احمد پدر و مادرش را هم آورد، آن زمان من اول دبیرستان بودم. بعد هم آنها را فرستاد کربلا و باز به افغانستان بازگشتند. تا اینکه من دیپلم گرفتم و با حضور خانواده‌اش در سال 1389 ما با هم ازدواج کردیم. آن زمان احمد پیمانکار ساختمان بود و در رشته زبان انگلیسی تحصیل می‌کرد.


همسر شما شغل آزاد داشت، چطور شد که سر از جبهه مقاومت اسلامی درآورد؟
همه سرگرمی و دلخوشی من و احمد بعد از ازدواج شده بود زیارت حرم حضرت معصومه(س) و جمکران و مزار شهدا و بالاخص شهید مهدی زین‌الدین. همسرم ارادت خاصی به این شهید بزرگوار داشت. خودش هم آرزوی شهادت داشت. به یاد دارم یک بار برای ادای نماز عید فطر سال 1391 به صحن جمکران رفته بودیم. بعد از نماز که اطرافمان خلوت شد، احمد متوجه حاج آقایی شد که جلوتر از ما نشسته بود. احمد گفت چقدر شبیه آیت‌الله بهجت هستند. گفتم نگو آدم یک حالتی می‌شود، گفت برویم پیششان. رفتیم حاج ‌آقایی بودند بسیار مؤمن و نورانی. احمد گفت حاج آقا برایمان دعا کن. گفت چه دعایی کنم. گفت دعا کن عاقبت بخیر شویم. حاج آقا سرش پایین بود گفت چه جور عاقبت بخیری؟ گفت حاج آقا دعا کن شهید بشوم. حاج آقا گفت ان شاءالله. ان‌شاءالله که زندگی خوبی داشته باشید با بچه‌های صالح و بعد شهید شوی. احمد گفت نه حاج آقا من می‌خواهم الان که طعم شیرینی زندگی را می‌چشم، حالا که برای به دست آوردن همسرم چند سال صبر کردم و جنگیدم، حالا که پدر و مادر در کنارم هستند و شغل و در آمد خوبی دارم، شهید شوم. ایشان در پاسخ احمد گفت: فقط همین قدر به شما بگویم که خیلی به هم دل نبندید. یکی از شما، آن یکی را از دست می‌دهد. روز عید فطر بود و احمد خوشحال لبخند می‌زد. اما من یک دلهره عجیبی داشتم. مدتی بعد من یک تصادف شدید داشتم و احمد خیلی ترسیده بود. فکر می‌کرد من را از دست می‌دهد. روزها از پس هم گذشت تا آبان ماه سال 1392 رسید.


پس پیش‌زمینه‌های رفتن را داشت، اما چطور اقدام به اعزام کرد؟
یک بار که احمد در حال گوش کردن اخبار پرس تی وی بود (انگلیسی‌اش در حد تافل بود) اخبار را برای من هم ترجمه می‌کرد. خبر‌های خوبی نبود. خبر حمله تروریست‌ها و تهدیدشان برای تعدی به حریم خانم حضرت زینب(س) پخش می‌شد. بعد از ترجمه اخبار رو به من کرد و گفت الان که راحت سرمان را می‌گذاریم روی بالش و می‌خوابیم و یک صدای بوق ماشین هم آزارمان نمی‌دهد، به خاطر امنیت است. اما در عراق و سوریه اینطور نیست. آنها می‌خوابند اما پدر نمی‌داند صبح فرزندانش را خواهد دید یا نه یا عاقبت اهل خانه‌اش چه می‌شود. وقتی یک ماشین مشکوک می‌بینند می‌گویند نکند این منفجر شود یا فردی که از روبه‌رو می‌آید نکند داعشی باشد و بخواهد خودش را منفجر کرده و عملیات انتحاری انجام دهد. اینطور زندگی کردن خیلی سخت است. خوب به یاد دارم این حرف را همان اوایل ازدواجمان هم می‌زد. می‌گفت شب عاشورا که امام چراغ‌ها را خاموش کرد تا هر کسی بخواهد برود، دوست دارم خدا هم چنین امتحانی از من بگیرد، ببینم من از آن دست افرادی هستم که در تاریکی شب اربابم را رها می‌کنم و می‌روم یا نه در رکابش می‌مانم و شهید می‌شوم. آبان سال 1392 بود که تصمیم جدی برای رفتن گرفت.


به نظر شما رفتنش از سر احساسات بود یا بصیرت لازم را داشت؟ شما چطور راضی به رفتنش شدید؟
احمد خیلی درباره رفتنش تحقیق کرده بود. در مورد سوریه و اتفاقاتی که در آنجا رخ می‌داد بسیار مطالعه می‌کرد. یکی از بستگانش با وجود سن کم به منطقه رفته بود اما قسمت تدارکات کار می‌کرد. من و احمد به خانه آنها رفتیم. نامش محسن بود. احمد از آقا محسن خواست تا عکس‌ها و فیلم‌های سوریه را نشان بدهد. ایشان هم نشان داد تا جایی که داعشی‌ها سر شیعیان را می‌بریدند به من گفت شما نبین تاب و طاقتش را نداری. گفتم خب بگذار ببینم سعی می‌کنم طاقت بیاورم و دیدم. آن شب تا صبح فکر می‌کردم یعنی چه؟ نه می‌شود به آنها گفت آدم  نه می‌شود نام حیوان بر آنها گذاشت. با خودم گفتم آن اشقیا در کربلا با نوه پیامبر چنین کاری کردند پس چه توقعی می‌شود از آنها داشت. آنها می‌خواهند نسل شیعه و نشانه‌های کربلا را از بین ببرند. هدفشان حریم اهل بیت است. نیمه‌های شب بود احمد را بیدار کردم گفتم برایم حرف بزن دارم دیوانه می‌شوم. احمد هم برای من حرف زد و گفت اگر آن زمان کسانی که بعد از عاشورای حسین بن علی (ع) ‌یالثارات الحسین سر دادند به کمک امام حسین(ع)‌ می‌رفتند عاشورا اتفاق نمی‌افتاد. خب کمک نکردند و یاری نرساندند. زمان اسارت خانم هم طعنه و کنایه زدند. احمد با گریه همه این حرف‌ها را برایم تکرار می‌کرد. همه اینها نشانه‌های هجرت و جهادش را برایم بیشتر تداعی می‌کرد. می‌گفت آنچه از خدا خواستم دارد به حقیقت نزدیک می‌شود. حس می‌کنم که حضرت زینب(س) صدایم می‌کند. گفتم نه احمد مادر و پدرت پیر هستند. تازه اول زندگی‌مان است. احمد گفت به من چند ماه فرصت بده من قانعت می‌کنم. گفتم اگر قانعم کردی من می‌گذارم که بروی. حرف‌هایش را خوب درک می‌کردم اما آن وابستگی نمی‌گذاشت. حس می‌کردم دلم خالی می‌شود. می‌دانستم اگر برود دیگر بازگشتی ندارد. احمد اما مقدمات کارهایش را هم انجام داد. زبان عربی را هم آموخت و وصیتنامه‌اش را هم نوشت. همه حرف‌ها و حرکاتش و آن دل بیقرارش قانعم کرد و من رضایتم را اعلام کردم.


 از آخرین روز همراهی‌تان با شهید و لحظات جدایی برایمان بگویید.
26 بهمن که روز اعزامش بود، رفتیم به مادرش سر زدیم و گفت که من می‌خواهم به سوریه بروم. آنها خندیدند و اصلاً جدی نگرفتند. یک روز قبل از اعزام من را برد سینما. گفت زینب من این سکانس را همینطوری انتخاب نکردم. نام فیلمش بوی گندم بود و روایت زنی که همسرش را از دست داده بود. بعد از سینما آمدیم بیرون. احمد گفت که زینب تو اینجوری نکنی‌ها، من آنقدر از تو پیش همکاران، دوستان و خانم حضرت زینب(س) تعریف کردم و گفتم خانم صبور و محکمی دارم که اگر بی‌تابی کنی آبرویم می‌رود. من در حالی که اشک می‌ریختم گفتم تاب ندارم. احمد گفت نه دوست داشتن‌هایت را اولویت‌بندی کن. من را دوست داری، پدر و مادرت را بالاتر. ائمه را بالاتر و از همه بالاتر خدا را دوست داری. من و پدر و مادرت را یک زمانی از دست خواهی داد ولی ائمه و خدا را از دست نخواهی داد. وقتی اولویت‌بندی کنی، تحملش برایت آسان می‌شود. من گریه کردم. گفت من دلسرد نمی‌شوم و می‌روم. من تو را خیلی دوست دارم اما خیلی ببخشید خیلی ببخشید حضرت زینب(س) را بیشتر از تو دوست دارم.


و این دوست داشتن و عشق به اهل بیت کار خودش را کرد؟
بله، دقیقا من کوله پشتی‌اش را آماده کردم. دفتر خاطرات مشترکی هم داشتیم که هر کدام از ما وقت تنهایی برای نفر دیگر خاطراتش را می‌نوشت. آن دفتر را هم گذاشتم. احمد آن روز باز برایم صحبت کرد و گفت من خوابی دیدم تا امروز هم به شما نگفتم من باید بروم. از من خواست تا مانند همسر وهب نصرانی باشم. گفت محکم باش، پدر و مادرم پیر هستند و به تو نگاه می‌کنند. به من گفت اصرار نکن پیکرم را ببینی. اجازه بده همین چهره‌ای که لحظه خداحافظی در ذهنت نقش می‌بندد برای همیشه بماند. 26 بهمن بود که رفت. بعد از 13 روز در شب میلاد حضرت زینب(س) زنگ زد تا تولدم را هم تبریک بگوید. بعد از آن گاهی تماس می‌گرفت و از غربت حرم برایم می‌گفت و از لزوم حضور رزمندگان مدافع حرم و از این مسائل حرف می‌زد.


آخرین مرتبه‌ای که با هم همکلام شدید، چه زمانی بود؟
آخرین آن هم 8 فروردین ماه 1393بود. گفت: برای 13 بدر می‌آیم. کلی سوغاتی خریدم و برگه مرخصی هم از فرمانده گرفتم. یک ساعت بعد زنگ زد و گفت زینب جان یک عملیاتی است در تپه‌های لاذقیه، مرز بین سوریه و ترکیه که اگر خدایی نکرده باز شود از ترکیه سلاح و نفرات می‌آورند و این برای جبهه ما خوب نیست. اکثر بچه‌ها به مرخصی رفته‌اند و نیروی چندانی نداریم. ارتش جای دیگری است و فرمانده ابوحامد گفته است که داوطلب می‌خواهیم. گفت من می‌خواهم بمانم. اگر بمانم کلاً می‌شویم 13نفر.


عکس‌العمل شما چه بود؟
من گفتم: نه احمد 12 با 13 نفر چه فرقی می‌کند؟ گفت: خیلی فرق می‌کند. گفتم: باشد پس یعنی کی می‌آیی؟ گفت: اگر شهید نشوم بعد از عملیات. بعد خداحافظی کرد و حلالیت گرفت


در آن لحظات آخر سفارشی برایتان نداشت؟
احمد گفت بعد از شهادت من حرف‌ها و کنایه‌های زیادی می‌شنوی. اینجا بچه‌ها می‌گویند که بعد از ما به خانواده‌هایمان حرف و طعنه می‌زنند. تحمل کن ما که از خانم بالاتر نیستیم. به ایشان می‌گفتند خارجی...گریه کردم. گفت مراقب باش حرف مردم نلرزاندت. خواستی گریه کنی در تنهایی برای کربلا و حضرت زینب(س) گریه کن. بعد هم که خبر شهادتش را برایمان آوردند. احمد در تاریخ 18 فروردین ماه سال 1393 شهید شد. شهید بی‌سر کربلای حسین بن علی. تشخیص پیکرش با دی ان‌ای انجام شد. از 18 فروردین ماه تا 18 اردیبهشت ماه تأیید خبر شهادتش طول کشید. بدترین روزهای عمرم را گذراندم.


از شهید حسینی به عنوان اولین شهید بی‌سر قم نام می‌برند.
بله، گویی بعد از شهادت، پیکرش به دست داعشی‌ها می‌افتد و آنها سرش را از بدن جدا می‌کنند و همه همرزمانش از بالای تپه‌ای این لحظات را مشاهده می‌کنند. اما کاری از دستشان برنمی‌آمده است. 10 روز منطقه دست دشمن بود. بعد از آن پیکر را برمی‌گردانند. چند روزی پیکر در حرم حضرت زینب(س) می‌ماند و بعد پیکر اشتباهی به مشهد اعزام و در حرم طواف می‌شود. بعد به قم آورده و در حرم بهشت معصومه(س)‌ همراه با پیکر شهید حسین فیاض تشییع شد. به من و مادرش اجازه داده نشد تا پیکر بی‌سر احمد را ببینیم. من یاد وصیت احمدم افتادم که می‌گفت اصرار نکن پیکرم را ببینی. اجازه بده همین چهره‌ای که لحظه خداحافظی در ذهنت نقش می‌بندد برای همیشه بماند.

گفتگو با خانواده شهید مدافع حرم سید علی حسینی کاهکش : شهادت آن زمان شهادت است و زیباست که به تکلیف عمل کرده باشیم

 وقتی صحبت از جوانان در دوران پیروزی انقلاب و دفاع مقدس به میان می‌آید همه به روح پاک و بی‌غل و غش و اوج صفا و خلوص آنان شهادت می‌دهند. اما بی‌انصافیست که بخواهیم جوانان امروز را بر حسب ظاهر و نوع پوشش قضاوت کنیم. چه بسا بسیاری از آن‌ها وقتی پای ارزش‌ها که به میان آید پاکبازتر از جوانان قدیم به میدان بیایند. آن هم در این غوغای غول‌های رسانه‌ای شرق و غرب، گویا نه شبکه‌های مجازی و ماهواره‌ای و نه زرق برق زمانه، هیچ کدام توان مقابله با ایمان جوان امروزی را ندارند.

علی حسینی کاهکش، یکی از همین جوانان است. او که به گفته مادر از تعلقات دنیوی، از شغل و خانه گرفته تا زیبایی ظاهری هیچ کم نداشت، اما پاکی و خلوص و یتیم‌نوازی علی‌وار او برایش پای ماندن نگذاشت؛ رفت تا هم حریم اهل بیت (ع) در امان بماند و هم کودکان معصوم بیش از این طعم جدایی از پدر و مادر را نچشند.

علی، زاده امیدیه اهواز بود. از کودکی، پرشور و نشاط و کنجکاو بود و در نهایت هوش سرشارش از او یک تکنسین برق ماهر ساخت. به علت توانمندی بالایی که داشت در شرکت نفت استخدام شد، شغلی که شاید آرزوی بسیاری باشد؛ اما قلب مهربان و رئوف او نه در گرو موقعیت شغلی که در ورای مرز‌های دنیوی به دنبال رضای معشوق بود و در نهایت جان داد تا در جوار جانان آرام گیرد.

پهلوانی که در 40 روز 40 داعشی را به هلاکت رساند

به محله زیتون کارمندی اهواز، منزل شهید والامقام رفتم و برای اینکه بیشتر با روحیات و اخلاق و منش او آشنا شوم پای صحبت پدر و مادر و برادر شهید نشستم. در ابتدا با محمد مراد حسینی کاهکش، پدر شهید باب گفت‌وگو را آغاز کردیم که شما را به خواندن آن دعوت می‌کنم.

در ابتدا از فرزند شهیدتان و روحیاتش برایمان بگویید؟

علی در سال ۱۳۶۳ در امیدیه به دنیا آمد، او از اول راهنمایی به عضویت بسیج درآمد، بعد از قبولی در دانشگاه علی را به دانشگاه اهواز انتقال دادیم، برای علی و دوستان دانشجویش خانه‌ای در بخش کارمندی گرفتیم، وقتی می‌خواستیم برایش خانه بگیریم علی گفت: بابا خانه‌ای برایم بگیرید که نزدیک مسجد باشد، من دوست دارم به مسجد دسترسی داشته باشم تا برای نمازها، شب‌های احیا و ایام محرم به مسجد بروم. بعضی وقت‌ها نزد من یا مادرش می‌آمد و پول قرض می‌کرد، به ما نمی‌گفت که چرا پول کم می‌آورد؛ اما من بعد‌ها متوجه شدم که برای مراسم سیدالشهدا (س) هر قدر که می‌توانست خرج می‌کرد.

هر وقت از در می‌آمد من را بغل می‌کرد، اگر هم حواسم نبود، یا مشغول کاری بودم از پشت سر من را بغل می‌کرد و مورد محبت قرار می‌داد، من هرگاه به گلزار شهدا و سر مزار پسرم می‌روم عکس و قبر او را می‌بوسم و از خدا می‌خواهم که یک بار دیگر بتوانم او را در آغوش بگیرم و حسش کنم.

یک بار به پسرم گفتم بابا جان تو این همه زحمت کشیدی و درس خواندی حیف نیست از ثمرات آن استفاده نکنی؟ می‌گفت: بابا همه این‌ها که شما می‌گویی، ماشین، موتور و شغل به اندازه اسلام، نظام اسلامی و ایران ارزش ندارد. گفتم اگر سوریه بروی و برگردی ممکن است از کار اخراجت کنند! گفت: بابا خدا روزی رسان است و از هر راهی که باشد بالاخره روزی بنده‌اش را به دست او می‌رساند.

علی با همه مهربان بود، اگر می‌فهمید کسی مشکل دارد هر طوری که بود سعی می‌کرد به او کمک کند، یک بار من با علی به سمت خانه‌اش می‌رفتیم که یک پسر کوچک عرب زبان از خانه‌ای بیرون آمد. علی لباس نظامی به تن داشت. وقتی علی و من از موتور پیاده شدیم آن پسربچه ترسید، علی نزد پسربچه رفت و از او احوالپرسی کرد، پسربچه گفت: من در این ساختمان کناری بنایی می‌کنم، الان هم می‌خواهم بروم و برای ناهار نان بخرم، علی دست در جیبش کرد و یک ۵۰ تومانی درآورده و به پسربچه داد و گفت: با این پول برای خودت غذا بخر، پسربچه کمی که رفت برگشت و از علی پرسید عمو میشه من همان نان بخرم و با این پول شب برای شام خودم و مادرم غذا بخرم؟ علی گفت‌اشکالی نداره پسرم و خانه خودش را به پسرک نشان داد و گفت: این خانه من است من تا وقتی در این خانه هستم غذا می‌پزم و تو بیا برای ناهار خودت از من غذا بگیر.

چطور شد که ایشان این مسئولیت را احساس کرد که باید برود و از حرم اهل‌بیت (ع) دفاع کند؟

علی به شدت به رهبر معظم انقلاب علاقه‌مند بود، می‌گفت: بابا من حاضرم از کارم منتقل شوم و بروم در بیت رهبری جاروکشی کنم، هر کاری در آنجا به من بدهند قبول می‌کنم؛ دوست دارم در بیت باشم و هر لحظه حضرت آقا را ببینم، دوست دارم ایشان دستور بدهد و من انجام دهم.

او قبل از اینکه تصمیم بگیرد به سوریه برود دوست داشت به عراق برود، من و مادر علی تصمیم گرفتیم که علی را به زیارت امام‌رضا (ع) ببریم شاید حال و هوایش عوض شود و تصمیمش برای رفتن تغییر کند؛ لذا به مشهد رفتیم، حرم خیلی شلوغ بود، نمی‌توانستیم نزدیک ضریح برویم، علی به من گفت: بابا کت من را بگیر و همین جا منتظر بمان، جمعیت خیلی زیاد بود؛ اما علی در یک لحظه به ضریح رسید، دیدم ضریح را گرفته و می‌بوسد و با امام رضا (ع) صحبت می‌کند، وقتی آمد خیلی عرق کرده بود، دستمالی به علی دادم. خیلی دوست داشتم بدانم که از امام رضا (ع) چه چیزی خواسته، فکر می‌کردم شاید از امام رضا (ع) یک همسر خوب یا ارتقاء شغلی یا کار در بیت رهبری یا چنین چیز‌هایی خواسته باشد، سؤالم را از علی پرسیدم، گفت: بابا چیزی از امام رضا (ع) خواستم که نمی‌دانم انجام می‌شود یا نه، وقتی که به حاجتم رسیدم آن موقع به شما می‌گویم.

بنده شب‌ها تا به علی زنگ نمی‌زدم و صدایش را نمی‌شنیدم نمی‌خوابیدم، بعد از دو سه ماه که از مشهد آمده بودیم هر چه به علی زنگ میزدم علی جواب نمی‌داد یا دیر جواب می‌داد. نه خوابم می‌برد نه می‌توانستم بروم و دنبالش بگردم. علی که کارش تمام می‌شد گوشی را نگاه می‌کرد و می‌دید که من چندین بار تماس گرفتم زنگ می‌زد می‌گفت: بابا چرا این‌قدر زنگ می‌زنی و خودت را خسته می‌کنی؟ من می‌دانم که زنگ می‌زنی و نگران می‌شوی، من فردا که آمدم با شما صحبت می‌کنم، نگران نباش و راحت بخواب.

فردای یکی از همان شب‌ها آمد و گفت: بابا من می‌خواهم به سوریه بروم، گفتم علی به فکر من و مادرت هم هستی؟ گفت: بابا من کی هستم که به فکر شما باشم؟ خدا هست...، اما باز هم برای اینکه پسرم را منصرف کنیم خیلی با اوصحبت و تلاش کردیم که او را منصرف کنیم. اما علی گفت: من صد درصد می‌روم، با خدای خودم عهد بستم. من که یک بار بیشتر نمی‌میرم و یک جان بیشتر ندارم، پس می‌خواهم جانم و همه وجودم را فدای دین اسلام و حضرت زینب (س) کنم. از ما سؤال کرد، آیا به نظر شما کار بدی می‌کنم؟ وقتی این سخن علی را شنیدیم دیگر حرفی نداشتیم. من و مادرش با هم مشورت کردیم، مادرش گفت: علی بهترین تصمیم را گرفته و اگر برای رفتن او مخالفت کنیم در حقش کم لطفی کردیم. چهار تا کیف با خودش برده بود، حتی مواد غذایی هم برده بود. می‌گفتند وقتی غذا نمی‌رسید علی از آن کنسرو‌ها که با خود آورده بود به همرزم‌هایش می‌داد، علی آذر یا دی سال ۹۴ عازم شد.

چطور شد که علی در سنین جوانی و با داشتن شغل خوب راهی سوریه شد؟

بنده در پنجم آبان سال ۵۹ به جبهه رفتم، خداوند هنوز علی را به ما نداده بود، همان هفته اول که به جبهه رفتم مجروح شدم، ربات هر دو زانو وتاندون پایم پاره و زیر گلویم زخمی شد. من را به بیمارستانی در ماهشهر بردند، از آنجا من را به اصفهان اعزام کردند و از اصفهان به تهران، بعد از اتمام دوره درمان خداوند علی را به ما داد، علی از همان کودکی همیشه به اسلحه و نظامی‌گری علاقه داشت، حتی من به علی می‌گفتم بگذار از بنیاد شهید نامه جانبازی بگیرم شاید چند ماهی از سربازیت کم کنند؛ اما علی قبول نکرد. علی در دوره سربازی در اهواز دژبان بود، دو سال را به طور کامل سپری کرد بعد به استخدام شرکت نفت درآمد، بعد هم دانشگاه قبول شد و بعد از قبولی در دانشگاه به اهواز منتقل شد.

بچه‌ای که در عکس در آغوش علی است از بچه‌های یتیم‌خانه سوریه است. زمانی که قرار شد برود به من گفت: بابا همراه من به بانک می‌آیی؟ گفتم چرا بابا جان؟ گفت: دو میلیون و ۵۰۰ هزار تومان پول دارم که می‌خواهم تبدیل به دلار کنم. گفتم چرا، مگر لباس و غذا به شما نمی‌دهند؟ گفت: چرا می‌دهند، اما من فهمیدم تعدادی کودک هستند که در سه چهار سال محاصره سوریه پدر و مادر‌های خود را از دست داده‌اند و حالا در یتیم‌خانه زندگی می‌کنند، آنجا هم لباس و غذا و امکانات مناسبی ندارد، من این پول‌ها را برای آن‌ها می‌خواهم.

فرمانده‌اش برایم تعریف می‌کرد که علی خیلی وقت‌ها غذای خود را به یتیم‌خانه می‌برد، می‌گفت: یک بار دیدم تعدادی غذا در ظرف یک بار مصرف کناری گذاشته شده، پرسیدم جریان این غذا‌ها چیست؟ گفتند برای علی حسینی است. به چند نفر از بچه‌ها سپردم که مواظب باشند و ببینند که علی با این غذا‌ها چه می‌کند، بچه‌ها هم مراقب علی بودند، تا اینکه ساعت دو شب غذا‌ها را برمی‌دارد و به یتیم‌خانه می‌برد و این بچه‌ها مانند جوجه‌ای که از دهان مادرشان غذا می‌گیرند دور علی حلقه می‌زنند و دست و پای علی را می‌گیرند.

وقتی شهید شد، خبردار شدید؟

نبل و الزهرا در سه مرحله آزاد شد، در مرحله سوم علی به من گفت: اگر من دیر زنگ زدم ناراحت نباشید، به خاطر عملیاتی که در پیش داریم، ممکن است هفت-هشت روز دیرتر زنگ بزنم، چهار-پنج روز بعد از این صحبت، به شهادت رسید.

علی که شهید شده بود، از این اتفاق بی‌خبر بودیم و خیلی از دوستان قدیمی به من زنگ می‌زدند و احوالپرسی می‌کردند و سراغ علی را می‌گرفتند، من هم می‌گفتم ماموریت است. علی به من گفته بود که به کسی نگویم سوریه است، می‌گفت: بابا من کار بزرگی انجام نمی‌دهم، دنبال کاری می‌روم که قلباً و روحاً به آن علاقه و اعتقاد دارم و آن را وظیفه خودم می‌دانم، چرا باید به همه بگوییم؟! به همین خاطر وقتی کسی زنگ می‌زد و سراغ علی را می‌گرفت می‌گفتم برای ماموریت کاری به جایی رفته و اسمی از سوریه نمی‌آوردم.

یک روز بچه‌های بسیج به خانه مان آمدند، برادر علی جلوی در رفت، بعد از احوالپرسی سراغ علی را گرفتند، یکی از بچه‌ها گفت که علی شهید شده. پسرم حالش بد شد، بسیجی‌ها سعی کردند تا او را آرام کنند. یکی از بچه‌ها می‌گفت: شاید این علی حسینی که شهید شده، فرد دیگری باشد واشتباهی صورت گرفته است.

شما چطور خبر شهادت را شنیدید؟

شب‌ها عکس شهدا را در میدان زیتون نصب می‌کنند. خاله همسرم عکس علی را در بین عکس شهدا دیده بود و متوجه شده بود که شهید شده، همان شب به همراه همسرش به خانه ما آمدند و از علی پرسیدند. من گفتم خبری از علی ندارم، خاله همسرم متوجه شد که ما از شهادت علی خبردار نشدیم؛ لذا به ما گفتند شما به میدان زیتون بروید، عکس تعدادی از شهدا را در میدان نصب کردند، همان موقع به همراه دامادم حرکت کردم و به میدان رفتم، عکس علی را که در میدان شهر دیدم فهمیدم که علی شهید شده. عکس علی را بغل کردم و بوسیدم، به سمت خانه که برمی‌گشتیم از خانه زنگ زدند و گفتند بچه‌های سپاه آمدند و خبر شهادت را آوردند.

در ادامه بانو ماه‌پری حاتمی، مادر شهید حسینی این گونه از فرزند شهیدش برایمان گفت...

علی چگونه جوانی بود؟ از کودکی او بگویید.

علی پسر خیلی بامعرفتی بود و همیشه خنده برلب داشت. همیشه دوست داشت برای همه همانند یک برادر باشد. کوچک و بزرگ برایش فرقی نداشت، و در برخورد با دیگران فرقی قائل نمی‌شد و به همه کمک می‌کرد. افرادی که مشکل داشتند سعی می‌کرد مشکلات آن‌ها را حل کند و دوست داشت تا جایی که توان دارد دل مردم را شاد کند.

علی در زندگی همه چیز داشت؛ خانه، ماشین، موتور، شغل خوب در صنعت نفت، تحصیلات و زیبایی چهره، اما همه این‌ها را گذاشت و به دنبال عشق و علاقه قلبیش رفت.

او بسیار ماخوذ به حیا بود. در مقابل بزرگتر‌ها زیاد حرف نمی‌زد. با لبخند می‌آمد و با لبخند می‌رفت، دوستان و همرزمانش هم همین را می‌گفتند که علی همیشه می‌خندید.

علی قد بلند و چشمان درشتی داشت و بسیار خوش‌تیپ بود، پوست سفیدی هم داشت، من همیشه به علی می‌گفتم سفید برفی؛ اما صورت علی در سوریه از سوز سرما سوخته و برافروخته شده بود، زیر چشم‌های پسرم گود افتاده بود، من هیچ وقت علی را با ریش و سبیل ندیده بودم، تنها وقتی علی را با محاسن دیدم که در عکس شهادتش بود.

یکی از همرزمانش می‌گفت، من می‌شنیدم که بعضی از بچه‌ها به هم می‌گفتند این (منظورشان علی بود) با این تیپ و قیافه برای چی به سوریه آمده؟! یکی از همکار‌های اداره علی هم به خاطر تیپ زدن‌های علی همیشه علی را اذیت می‌کرد و از علی ایراد می‌گرفت، علی عادت نداشت غُر بزند یا اگر بیرون از خانه اذیت شود آن را بیان کند، خیلی کم پیش می‌آمد که بگوید، اگر هم می‌گفت: فقط یک بار با من درد دل می‌کرد و دیگر ادامه نمی‌داد. ما با هم مانند دو رفیق صمیمی بودیم، من هر وقت سر خاک علی می‌روم به علی می‌گویم علی جان تو رفیقم بودی، اما رفیق نیمه‌راه...

آخرین تماس و صحبت‌ها را به یاد می‌آورید؟

علی شب قبل از شهادتش بعد از نماز با خانه تماس گرفت، با من احوالپرسی کرد، گفتم علی جان چقدر به شما گفتم که مواظب خودت باش، از صدایت معلوم است که سرما خورده‌ای، نگو نه که قبول نمی‌کنم! گفت: بله سرما خوردم، به او سفارش کردم که دور گردن و کمرش را بپوشاند. او در ادامه گفت: ما فردا قرار است جایی برویم، اگر چند روزی زنگ نزدم نگران نباش، به من نگفت که قرار است عملیات انجام دهند. گفتم ان شاءلله خدا و حضرت زینب (س) همراهتان باشند. سراغ پدرش را گرفت، گفتم بابا بیرون است، اگر توانستی به پدرت هم زنگ بزن، از من خداحافظی کرد و با برادر و خانم برادرش هم حرف‌هایی زد، بعد هم با پدرش تماس گرفته و صحبت کرده بود. این طور که به ما گفتند علی فردای همان روز حدود ساعت ۱۰ صبح به شهادت رسیده است.

شهید کیهانی که یک سال بعد از علی به شهادت رسید، تعریف می‌کرد قبل از شهادت علی همه بچه‌ها با عجله در حال آماده شدن برای عملیات بودند، در آن لحظات علی مشغول نوشتن جمله‌ای روی یک کاشی دیواری بود، به علی گفتند که در این موقعیت چه وقت نوشتن است؟ اما علی کار خودش را کرد و جمله‌اش را نوشت، بچه‌هایی که آماده رفتن به عملیات بودند با خواندن جمله علی بسیار متاثر و منقلب شدند، من از آن جمله عکس گرفتم، بعد از شهادت علی فرمانده او عکس این جمله را در کنار عکس علی چاپ کرد، بعد‌ها این عکس خیلی معروف شد و همه جا از آن استفاده کردند.

او نوشته بود: اینکه تیر یا ترکش به من و تو اصابت کند و بمیریم که شهادت نیست دشمن هم با تیر و ترکش می‌میرد شهادت آن زمان شهادت است و زیباست که به تکلیف عمل کرده باشیم و مزد و اجر آن را خداوند تعیین کند و آن موقع است که شهادت، شهادت است و نتیجه عند ربهم یرزقون است. ۱۲/۱۱/۹۴

آیا از نحوه شهادت علی اطلاعی دارید؟

همرزمان علی تعریف می‌کنند که علی از بچه‌ها دور شد و به سمت تیراندازی دشمن حرکت کرد، حدود ۷۰۰ متری دور شده بود، بچه‌ها مدام علی را صدا می‌زدند که برگردد. علی هم برمی‌گشته و آن‌ها را نگاه می‌کرده که یعنی بچه‌ها بدانند صدای آن‌ها را می‌شنود، اما نمی‌خواهد برگردد. علی با شجاعت تمام به دشمن نزدیک شده بود که بفهمد آن‌ها از کجا شلیک می‌کنند و بچه‌های ما را هدف قرار می‌دهند. گویا داعشی‌های ملعون گودال‌های بزرگی حفر کرده بودند و در آن پنهان می‌شدند و شلیک می‌کردند. دوستان علی می‌گفتند اگر علی نبود همه ما شهید می‌شدیم؛ اما با شجاعت و فداکاری که علی از خود نشان دادند فهمیدیم که داعشی‌ها از کجا ما را هدف قرار می‌دهند.

کسی به من نمی‌گفت که تیر به کجای بدن علی خورده تا اینکه در یکی از مراسم‌های علی در شلوغی از زبان پسر برادرم شنیدم که می‌گفت؛ تیر به سر علی خورده است. علی تک تیرانداز ماهری بود و در عملیات‌های مختلف داعشی‌ها را زمین گیر کرده بود، او به قدری به دشمن ضربه زده بود که آن‌ها هم علی را می‌شناختند، حتی اسمش را می‌دانستند و می‌گفتند علی را پیدا کنید.

به قدری علی شجاع و نترس بود که وقتی خبر شهادتش به گوش همرزمان دیگرش رسید باور نمی‌کردند و می‌گفتند امکان ندارد بتوانند علی را بزنند.

شش روز بود که پیکر علی را آورده بودند که ما فهمیدیم علی شهید شده، متاسفانه نگذاشتند ما درست صورت علی را ببینیم، فقط یک لحظه یک طرف صورت علی را دیدیم، صورتش مثل ماه نورانی و زیبا شده بود. علی با شناخت کامل این مسیر را انتخاب کرد.

آیا تصور می‌کردید روزی خانواده شهید بشوید؟

زمانی که خانواده شهدا را از تلویزیون می‌دیدم پا به پای مادران شهیداشک می‌ریختم و فقط می‌گفتم خدا به آن‌ها صبر بدهد. این‌ها مادران شیر مردان هستند. نمی‌دانستم یک روزی خودم هم این افتخار نصیبم خواهد شد.

این یک افتخار است و خوشحالم که سعادت نصیب من شد و خوشحالم که به عنوان مادر شهید مدافع حرم به شمار می‌آیم، سعادتی که در آن دنیا و در محضر بی‌بی رو سفیدم و شفاعت من را کند. همچنین مصیبت ما در برابر مصیبت حضرت زینب (س) ناچیز و نامقدار است و از ایشان می‌خواهیم بهترین‌های ما را که در راه دفاع از حرم ایشان فدا کردیم را بپذیرند.

پاسخ شما به طعنه‌زنندگان چیست؟ این روز‌ها برخی سعی می‌کنند در راه مدافعان حرم شبهه ایجاد کنند، پاسخ شما به این حرف‌ها چیست؟

متأسفانه برخی کنایه‌های تلخی برای این شهدا به زبان می‌آوردند، انگار نمی‌دانند اگر این مدافعان و رزمندگان اسلام نروند چه اتفاقی برای مملکت مان می‌افتد و چه پیش خواهد آمد.

آخرین باری که در صف نوبت دکتر در بیمارستان نشسته بودم، در کنارم خانم‌های جوانی با هم در ارتباط با افرادی که برای دفاع از حرمین به سوریه رفتند می‌گفتند؛ آره بابا به هر کدامش نفری ۳۰۰میلیون تومان دادند و حرف‌های بسیار دیگری که نمی‌توانم آن‌ها را به زبان بیاورم، آن قدر این حرف‌ها برایم سخت و آزار دهند بود که من هم طاقت نیاوردم و کنار آن‌ها رفتم و گفتم نه بابا به آن‌ها ۵۰۰میلیون تومان می‌دهند. یکی از این خانم‌های جوان، پرسید شما از کجا می‌دانید؟ من هم در جواب گفتم من مادر یکی از همان شهدا هستم، پسر من از نظر مالی هیچ کم‌وکسری نداشته، کارمند شرکت نفت بوده است. شما حاضرید با چه میزان پول عزیزتان را برای چنین کاری به سوریه بفرستید؟ آیا ۵۰۰ یا۸۰۰ میلیون تومان؟ به نظر شما آیا این میزان پول این قدر ارزش دارد که مقابلش آدم جانش را بدهد؟ و این دو خانم جوان پاسخ سؤال من را با سکوت دادند. به کسانی که فکر می‌کنند برای پول است می‌گویم پس چرا نشسته‌اید؟ بروید و ببینید می‌توانید یک روز در آنجا دوام بیاورید و با دشمنان بجنگید؟ آن‌ها نمی‌دانند و همه این حرف‌ها را می‌زنند تا آب به آسیاب دشمن بریزند. نمی‌دانند که فرزندان ما از همه دوست داشتن‌ها و تعلقات دنیایی، همه داشته‌هایشان برای چیزی والاتر، بالاتر و برای رضای خالق هستی گذاشتند و رفتند و با شهادت با معبود خود دیدار کردند. پس مقایسه کردن تلاش‌ها و مجاهدت‌های رزمندگان ما با مزدوران تکفیری، صهیونیستی و آمریکایی، نهایت بی‌انصافی در حق این عزیزان است.

آیا فرزند شما وصیت نامه‌ای داشته است؟
مادر شهید:وصیت‌نامه‌ای نوشته بود که ما بعداز یکسال توانستیم آن را پیدا کنیم که در قسمتی از وصیت‌نامه‌اش نوشته:...به یاد داشته باشید که هیچ وقت ازحق خود در مقابل پیشرفت های کشورمان زیر سایه حضرت آقا مقام معظم رهبری کوتاهی نکنیم ونگذاریدکه کشورهای غربی با تهاجمات فرهنگی، روی شما و خانواده هایتان تاثیر بگذارند که به فرمایش مقام معظم رهبری «جنگ امروز جنگ نرم و تهاجم فرهنگی است» و همگی باید دست در دست هم و متحد باشیم تا مشت محکمی بر دهان امریکا انگلیس اسرائیل...که از دشمنان همیشگی ما بوده اندبزنیم و حتی اگر لازم شود به فرمان  رهبرمان حضرت آقا باآنها به جنگ برخیزیم که به قول شهید همت بزرگوار: در این راه چه کشته شویم وچه بکشیم باز هم ما پیروز میدان هستیم.

پهلوانی که در 40 روز 40 داعشی را به هلاکت رساند

در ادامه رضا حسینی‌کاهکش ویژگی‌های شخصیتی برادرش را برایمان این گونه بازگو می‌کند...

دوران کودکی‌تان همراه با علی آقا در چه حال و هوایی گذشت؟

ما در خانواده‌ای هفت نفره و نسبتا شلوغ بزرگ شدیم. من متولد ۵۹ بودم و علی متولد ۶۳. خانواده‌ای ساده و یک زندگی معمولی داشتیم و علی در چنین فضایی بزرگ شد. پدرمان جانباز جنگ است و همان سال ۵۹ در خرمشهر جانباز شد. در خانواده نماز و روزه و مسائل اعتقادی سر جایش بود. علی بیشتر از ۱۰ سال عضویت فعال بسیج را داشت و در کل خیلی بچه فعالی بود. تحصیلات دانشگاهی داشت و مهندسی برق قدرت خوانده بود و در شرکت توربین از زیرمجموعه‌های شرکت نفت در مناطق نفت‌خیز اهواز کار می‌کرد. شکر خدا وضع مالی خوبی داشت.

از چه زمانی فکر رفتن به سرشان افتاد؟

مدت‌ها بود که در فکر رفتن بود، ولی امکان رفتن برای برادرم مهیا نمی‌شد. دی سال گذشته بالاخره توانست اعزام شود و در همان نخستین اعزام هم شهید شد. حدود چهل روز آنجا بود که در عملیات آزادسازی نبل و الزهرا شهر شیعه‌نشین شهید شد. علی آنجا تک‌تیرانداز بود.

اینکه در شرکت نفت کار می‌کرد و فکر دفاع از حرم به سرش افتاد خیلی عجیب است.

سر پر شوری داشت و بچه پرشوری بود. بسیار نترس و مثبت بود. طوری نبود که بگویم از سر بیکاری یا اجبار به سوریه رفت بلکه کاملاً داوطلبانه اقدام به رفتن کرد.

برادرم به عنوان تک‌تیرانداز در سوریه حضور داشت و توانسته بود در مدت کوتاهی که در سوریه حضور دارد تلفات زیادی از تروریست‌های تکفیری بگیرد.

از شنیدن خبر شهادت برادر کوچک‌ترتان چه احساسی داشتید؟

اصلاً باورکردنی نبود. چون علی تک‌تیرانداز بود و تک‌تیرانداز‌ها معمولاً جلو نمی‌روند. چون اسلحه‌شان دوربین و برد زیادی دارد همان عقب می‌مانند. علی خیلی شجاع و نترس بود و برای این عملیات خیلی جلو رفته و در تیررس قرار گرفته بود. ما اصلاً فکر نمی‌کردیم علی روزی شهید شود. شب به ما اطلاع دادند و ما خیلی پریشان بودیم و حالمان بد بود. فرمانده‌شان به نام سردار احمد مجدی هم از بچه‌های اندیمشک همان روز شهید شد. طبق آماری که به ما دادند، علی بیش از چهل داعشی را با قناسه کشته بود.

متنی که شهید روی دیواری نوشته و در فضای مجازی دست به دست می‌شود را کجا نوشته‌اند؟

در حلب و آسایشگاهی که می‌خوابید این جمله را نوشته و دوستانش عکسش را گرفتند و چاپ کردند و در بنر و قاب برای پدرم آوردند. خودمان هم آن طوری که باید و شاید علی را نشناختیم. علی خیلی بچه توداری بود. نمی‌گفت: چه کار می‌کند. اگر ما نمی‌دیدیم نمی‌گفت: به چه کسی کمک می‌کند. به ما هم نگفت سه میلیون از حسابم خالی کردم و برای بچه‌ها لباس و اسباب‌بازی خریده‌ام. این‌ها را ما تازه بعداً از دوستانش شنیدیم. حتی اعزام خود را تمدید کرده بود که برنگردد. به خودم در تلفن گفت: برنمی‌گردم و سردار طاهری که به خانه‌مان آمد گفت: خیلی التماس کرد که بماند. اگر علی شهید نمی‌شد مطمئناً برنمی‌گشت و همان جا می‌ماند.

منبع: کیهان

گفتگو با مادر شهید مدافع حرم حسین جمالی: می گفت مادر برای ما زشت نیست که در خانه بنشینیم و کاری برای بی بی زینب انجام ندهیم

مادر حسین خواهر شهید بود و راه و رسم شهید پروری را می دانست . آرامش نشأت گرفته از قرآن در کلام و نگاهش موج می زد . مادر ، پسرش را نذر نگاه حضرت عباس کرده بود و بالاخره در روز تاسوعا هم او را هدیه آقا امام حسین (ع ) کرد . مادر می گفت : پسرم اهل نماز شب بود و ذکر و دعا . با خودم می اندیشیدم  از مادری مانوس با قرآن پسری جز این توقع نمی رود. شاخص ترین خصلت حسین را اهل انفاق بودنش میدانستند. مادر که تمام نگاهش قرآنی بود میگفت او مصداق آیه های انفاق بود...


ندای یک مدافع؛ ما اگر در پشت درب سوخته و عاشورا نبودیم اکنون با تمام وجود هستیم / او مصداق آیه های انفاق بود

فرشته ای از آسمان

زهرا جمالی مادر شهید مدافع حرم و خواهر شهید دفاع مقدس . ما در سال 64 ازدواج کردیم و یک سال بعد در پاییز مهر ماه 1365 خداوند نوزادی را به من عطا کرد.
هر کس نامی را برای نوزادم انتخاب می کرد. تا اینکه شب هنگام برادر شهیدم را در خواب دیدم . قالیچه ای را به من نشان داد که نام حسین روی آن نگاشته شده بود. به من گفت این نام را برای نوزادت انتخاب کن. همیشه در این افکار بودم که چرا برادرم عبدالرزاق نام حسین را برای پسرم انتخاب کرد. و اکنون معنای واقعی آن خواب را دریافته ام...

او دوران کودکی آرامی داشت گاهی به خود می گفتم؛ خدا یک فرشته را به من هدیه داده است.  حسین روز به روز بزرگ تر می شد و فضائل اخلاقی او بیشتر . هر سال چند روز مانده به  ماه محرم لباس مشکی اربابمان را تنش می کردم و با پدرش راهی حسینه می شد و با دستان کودکانه اش حسینه را با کمک مردم محل مشکی پوش می کرد. حسین در این راه بزرگ شد و قد کشید.

به سن 7 سالگی که رسید او را به مدرسه عمار فرستادیم. در کنار مدرسه به ورزش کشتی مشغول بود. او همیشه از راه مدرسه پیش پدر می رفت و در امور کشاورزی به او کمک می کرد. یاد دارم روزی در هوای سرد زمستان به کمک پدر رفت و تا دیر وقت سرزمین ماند. پدر و برادرش را به خانه فرستاد و خود نیز مشغول بود حسین در آن هوای سرد و تاریک زمستانی با وجود حیوانات درنده تنها به خانه بازگشت بدون هیچ ترس و دلهره ای .

او تا سوم دبیرستان را در روستای خورنگان و پیش دانشگاهی را با نمرات بالا در فسا گذراند. پس از اخذ مدرک دیپلم با توجه به علاقه ای که به خدمت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی داشت، وارد این نهاد مقدس شد و از دانشگاه نیروی زمینی امام حسین (ع) مدرک کارشناسی گرفت و به خیل پاسداران در آمد. مدتی حسین را به سروستان انتقال دادند ولی طاقت دوری دوستانش را نیاورد و به تهران بازگشت و در نیروی یگان ویژه صابرین تهران ادامه خدمت داد.

جانبازی گمنام بود!

حسین چند ماهی یک بار به مرخصی می آمد یک روز با پاهای گچ گرفته به خانه آمد. با اضطراب پرسیدم: مادر پاهایت چطور شده ؟ لبخندی زد و گفت: چیزی نیست مادر موتور روی پایم افتاده...

بعد از شهادتش فهمیدم در کوه های خان طومان در سال 90 زخمی شده ولی برای اینکه من مضطر نشوم حقیقت را به من نگفته بود. در آن ماموریت بهترین دوستش (کمیل صفری تبار ) را از دست داده بود. خانه آن شهید عزیز در بابل بود. حسین پس از شهادتِ دوستش در مرخصی هایش ابتدا به مادر کمیل سر می زد و بعد به خانه می آمد . و همیشه به مادر کمیل می گفته دعا کنید تا من هم شهید شوم .


ندای یک مدافع؛ ما اگر در پشت درب سوخته و عاشورا نبودیم اکنون با تمام وجود هستیم / او مصداق آیه های انفاق بود

نجواهای عاشقانه اش هنوز به گوش می رسد

هرگاه صدای اذان به گوشش می رسید بلافاصله وضو می گرفت و به نماز می ایستاد . این عادت همیشه ی حسین بود.
یک شب که همه خواب بودند از رختخواب برخواستم  تا یک لیوان آب بخورم .  نور ضعیفی را در آشپزخانه دیدم . به سمت آشپزخانه رفتم . حسین را دیدم که با صدای زیبایش زیارت عاشورا می خواند . گفتم: مادر چرا چراغ را خاموش کرده ای ؟ گفت می خواستم شما بیدار نشوید.
زمزمه های زیبای حسین هنوز در خانه به گوشم می رسد.


ندای یک مدافع؛ ما اگر در پشت درب سوخته و عاشورا نبودیم اکنون با تمام وجود هستیم / او مصداق آیه های انفاق بود

عطر خوش نماز شب

برادرش می گوید: یک شب در کنار حسین خوابیده بودم . نیمه های شب حسین بیدار شد. پایش ناخواسته به من خورد و من هم بیدار شدم . دیدم حسین سریع توی اتاق دیگری رفت و مشغول به نماز شد . من هم سراسیمه از جا برخواستم وضو گرفتم دو رکت نماز صبح را خواندم و خوابیدم . بعد از نیم ساعت در حالت خواب و بیداری بودم که صدای اذان صبح را شنیدم...

یکی از دوستانش پس از شهادت حسین می گفت: تازه وارد یگان شده بودم که مرا به گردان یکم معرفی کردند. در آن زمان در آسایشگاه شهرستانی ها برای اولین بار حسین جمالی را دیدم. شب بود حوالی ساعت 2:30 از اتاقم بیرون آمدم که بروم آب بخورم در راهرو آسایشگاه بودم که صدای گریه ای از نمازخانه شنیدم. تا انتهای آسایشگاه رفتم . وقتی به آنجا رسیدم دیدم حسین سر بر سجده گذاشته و با خداوند متعال راز و نیاز می کند و اشک از چشمانش جاری است. وقتی متوجه حضور من شد گریه هایش را قطع کرد و من همان لحظه عقب کشیدم و رفتم آنجا فهمیدم که کجا آمده ام و با چه مردانی هم رزم هستم.

ندای یک مدافع؛ ما اگر در پشت درب سوخته و عاشورا نبودیم اکنون با تمام وجود هستیم / او مصداق آیه های انفاق بود


شما در آینده حافظ کل قرآن می شوی / همیشه به حسین می گفتم آیه های انفاق در وصف شماست

چند سال پیش با پیام حضرت آقا (در سی ماه سی جزء ) قرآن را حفظ کنید . شروع به حفظ قرآن کریم کردم. در این راه حسین مشوق اصلی من بود. او مدام پیگیر بود . حتی گاهی اوقات قرآن را باز می کرد و می گفت مادر فلان صفحه را بخوان و سپس ایرادهای من را می گرفت . اوایل اشتباهات تلفظی زیادی داشتم. حسین می گفت: مادر ایرادر ندارد... شما ان شاالله حافظ قرآن می شوی .

هرگاه به آیه های انفاق می رسیدم به حسین می گفتم : مادر این آیه در وصف شماست ( آخر حسین ما هم خیلی انفاق می کرد.)
 برادرش می گوید: زمستان سال 87 من وحسین در میدان امام حسین تهران قدم می زدیم. یک خانمی با فرزندش در کنار خیابان نشسته بود و جوراب می فروخت. از کنار آن می گذشتیم که حسین ایستاد و تمام جوراب های آن خانم را خرید. و هزینه ای بیشتر از قیمت جورابها پرداخت کرد. از حسین پرسیدم مابقی پولت چی؟ گفت تمام جورابها را خریدم که با بچه ی کوچکش اینجا ننشیند.


میلاد امام زمان (عج الله فرجه الشریف)

سال 84-85 روز میلاد امام زمان قصد داشت جشنی برپا کند. دعای سلامتی امام زمان را گذاشت و شروع کرد به آزین بستن کوچه . بچه ها یکی یکی به سمتش آمدند و کمک کردند. بعد از آن هر سال این جشن را برپا می کرد و تمام هزینه ها را خودش پرداخت می کرد.

می روم تا واقعه کربلا دوباره تکرار نشود

آخرین باری که به مرخصی آمد چند روزی بیشتر از هر سری ماند. ساکت بود خیلی حرف نمی زد. گفت مادر چند خواب دیدم که دو تای آن تعبیر شده است. دعا کنید سومی هم تعبیر شود.
روزی که پیکر شهید همدانی را آوردند از حسین پرسیم . مادر چه کسانی به سوریه می روند؟ گفت: فرماندهان قدیمی. چند لحظه ای مکث کرد و سپس گفت: مادر از یک رزمنده فاطمیون می پرسند، چرا به سوریه می روی؟ در جواب می گوید ، می روم تا واقعه کربلا دوباره تکرار نشود.
مادر برای ما زشت نیست که در خانه بنشینیم و کاری برای بی بی زینب انجام ندهیم. مادر منم سوریه بروم؟
گفتم : برو
سریع بحث را عوض کرد.

ندای یک مدافع؛ ما اگر در پشت درب سوخته و عاشورا نبودیم اکنون با تمام وجود هستیم / او مصداق آیه های انفاق بود


دعا کن اولین شهید در روز تاسوعا باشم

یکی از همرزمانش از شب عملیات می گوید: شب عملیات بود. قرآن در دست گرفته بودم و بچه ها از زیر آن می گذشتند. حسین با موتور چهارچرخ در حال گذشتن از زیر قرآن بود که گفت : دعا کن فردا اولین شهید روز تاسوعا باشم ...


وفای به عهد / روز تاسوعا به خانه برمی گردم


ما به رسم هر ساله در روز تاسوعا نذر می پزیم و بانی آن حسین بود . آن روز تمام وسایلهای نذر را خرید. سپس لباسهایش را جمع کرد و درون ساک گذاشت. از زیر قرآن ردش کردم و آب که مایع روشنایی بود را پشت سرش ریختم . با یک چشم پر از غم و عمیق نگاهم کرد و رفت. سوم محرم زنگ زد گفت مادر چه خبر از حسینه..
گفتم: مادر کی میای ؟ گفت: روز تاسوعا خانه هستم .
 روز تاسوعا شد و ما طبق روال هر ساله، در آشپز خانه حسینه نذر را بار گذاشتیم. در حین پختن نذری بودیم. هر که می آمد می پرسید حسین کجاست؟ و در جواب می گفتم: زنگ زدم گوشیش خاموشه حتما توی راهه...
بعد از مراسم دیدم حسن برادرش آشفته است و گریه می کند. گفتم: مادر اتفاقی افتاده؟ چرا آشفته ای؟ 
گفت: یک دوست خوبی داشتم شهید شده.  آرام و قرار نداشت...


خبر شهادت


زمانی که خبر شهادتش را شنیدم مات و مبهوت بودم...  ناگاه آیه 156 – 157 سوره بقره در ذهنم تکرار شد الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ‌
" (صابران) کسانى هستند که هرگاه مصیبتى به آنها رسد، مى‌گویند ما از آنِ خدا هستیم و به سوى او باز مى‌گردیم."  " آنانند که برایشان از طرف پروردگارشان، درودها و رحمت‌هایى است و همانها هدایت یافتگانند."
تکرار این آیه تسکین دلم بود و آرام می شدم. باید به خاطر بچه ها خودم را نگه می داشتم و صبر می کردم. حسین خودش شهادت را دوست داشت و در وصیت نامه اش نوشته بود که به جای اینکه برای من گریه کنید برای امام حسین گریه کنید...
مراسمش با شکوه بود . همیشه می گفت مادر مراسم هایی که در روستا می گیرند بدون سوز است. دوستانم در روضه به گونه ای گریه می کنند که گویا مادر خود را از دست داده اند. تشییع حسین با شکوه و پر از سوز و آه برای اباعبدالله بود.

ندای یک مدافع؛ ما اگر در پشت درب سوخته و عاشورا نبودیم اکنون با تمام وجود هستیم / او مصداق آیه های انفاق بود

دیدار آخر( روایت مادر شهید  به نقل از همرزمان)

همرزمش تعرفی می کرد که روز اول آبان 94 صبح یکی یکی بچه ها را بدرقه کردم. احتمال این را می دادم که شاید دیدار آخر باشد . همه را در آغوش گرفتم و خداحافظی کردم. فقط حسین از درب خارج نشد. چند بار داخل حیاط  را نگاه کردم . حسین مشغول گرم کردن موتور بود.رفتم سرستون اما از ته دل دلنگرانی داشتم که چرا با حسین خداحافظی نکردم . حرکت کردیم . نیروها در تاریکی استقرار پیدا کردند و دیگر پیدا کردن حسین ممکن نبود. نزدیک صبح بود که خبر دادند حرکت کنید. نیروها را برپا دادم و خودم سر ستون به طرف محل خروج از باغ ما اولین گردانی بودیم که از باغ حرکت کردیم . و می بایست دنبال نیروهای حیدریون برویم . عجله کردیم و حتی متوجه شدم که دو تا از دوستان جا مانده به هر حال حر کت کردیم.
تا اینکه رسیدیم پشت یک خاکریز آنجا تمام نیروها در عرض گسترش پیدا کردند و سپس به سمت هدف حرکت کردیم میثم سر ستون می رفت و من تیم ها را یکی یکی پشت سرش رها می کردم تا اینکه رسیدیم به نزدیکی هدف رفتیم و گفتیم از سمت راست حرکت کنید ... چند گامی را حرکت کرده بودند که مهدی بسیم چی صدا زد استاد امدادگر بفرست.
 داد زدم امدادگر ...
بچه ها پیش می رفتند و من هم به سمت مهدی رفتم . یکی از بچه ها را دیدم که زخمی شده و روی زمین افتاده و خیلی آرام و بدون صدا گفت: استاد تیر خوردم. جای گلوله را نشانم داد نگاه کردم خونریزی نداشت به یکی از امدادگر ها گفتم ببندش و حرکت کردم. رسیدم بالای سر حسین. آرام دراز کشیده بود انگار سالها بود که خوابیده بود . دوست داشتم بنشینم و او را درآغوش بگیرم اما متوجه شدم همه منتظر عکس العمل من هستند به ناچار از حسین گذشتم .. و با خودم این شعر را زمزمه کردم
چون چاره نیست میروم و می گذارمت
ای پاره پارخ تن به خدا می سپارمت


چرا ما آن روزی که به مادرمان زهرا(س) بی احترامی کردند داخل آن کوچه نبودیم/ ما اکنون برای نبرد آماده ایم

حسین در وصیت نامه اش می نویسد: روزی به این فکر بودم که چرا ما در سال ها و قرن های پیش به دنیا پا نگذاشته ایم و دائما این فکر بر من می گذرد که چرا ما آن روزی که به مادرمان زهرا(س) بی احترامی کردند داخل آن کوچه نبودیم. چرا ما آن روز درب نیمه سوخته را به پهلوی مادرمان زدند نبودیم، چرا ما نبودیم که به مولایمان امیرالمومنین (ع) کمک و او را یاری کنیم. چرا ما نبودیم که مولایمان امام حسن مجتبی(ع) را یاری کنیم، چرا ما روز عاشورا نبودیم که جانمان را فدای ارباب مان کنیم و چرا…..؟
 ای آقا، ای امام ما، من و همرزمانم در آن کوچه نبودیم، ما پشت درب نیمه سوخته نبودیم، ما روز عاشورا نبودیم که در راه دفاع از دین و قرآن جانمان را فدا کنیم و حالا که هستیم با تمام وجودمان هستیم. من از خدای تبارک و تعالی خواسته، و دائما می خواهم که دست رد به سینه من و دوستانم نزند، من از خدا می خواهم که در زمان حال به من شهادت عنایت کند و از خداوند می خواهم زمانی که امام زمان ظهور کرد دوباره ما را زنده کند و از خاک بلند کند تا در رکاب امام زمان (عج) دوباره بجنگیم و به شهادت برسیم تا دیگر واقعه عاشورا اتفاق نیفتد خدایا به من و دوستانم و باقی ماندگان گروه۱+۱۰ شهادتی زیبا اعطا کند …
ای کسانی که این نوشته را می خوانید یا می شنوید امام علی (ع) می فرمایند: نداشتن چشم بهتر از نداشتن بصیرت است. پیرو پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت مان آسیبی نرسد. ولی امر ما تنهاست. امام ما تنهاست من با فدای خون خود می گویم ای ولی ما ای امام ما، ای رهبرم، من با فدای خون خود نخواهم گذاشت هیچکس چه خودی و چه دشمن نگاه چپی به شما بیندازد. من از خانواده خود حلالیت می طلبم و از تمام کسانی که از من آزرده خاطر شده اند حلالیت می طلبم. و از پدر و مادرم می خواهم که بی تابی نکنید .
هروقت خواستید برای من گریه کنید، به جای من کمترین بر مصیبت ارباب بی کفن مان حسین بن علی (ع) و بر مصیبت اهل بیت گریه کنید، بر مصیبتی که بر خانم زینب کبری(س) گذشت گریه کنید.
* ای خواهرانی که این نوشته را می خوانید از شما می خواهم که حجاب خود را حفظ کنید و چادر به سر کنید. *
حسین جمالی ۲۲/۴/۹۴ ساعت ۰۳:۰۰


پسرم زنده است
زمانی که به من گفتند قرار است پیکر حسین را ببینی حالم دگرگون شد. تمام مدت صلوات می فرستادم.  پیکر حسین را که دیدم، چشمانش نیمه باز بود یادم به کودکی اش افتاد که با چشمان نیمه باز می خوابید. همه گریه می کردند ولی من می گفتم خدا این چشمها را قبلا به من نشان داده حسین زنده است .
هر وقت دلم می گیرد سراغ کمد لباس حسین می روم. آن کمد برای من همانند حجله گاه حسین است. آخرین لباس ، آخرین کفش... قطره های خونی که هنوز روی فانوسقه اش مانده ... تمام خاطرات حسین در این کمد جمع شده...
ماه محرم که نزدیک می شود قلبم به تپش می افتد و حالم دگرگون می شود. هر روز حسین را در کنارم احساس می کنم و روز تاسوعا سخت تر می شود. خدا به فریاد دل حضرت زینب برسد ...

ندای یک مدافع؛ ما اگر در پشت درب سوخته و عاشورا نبودیم اکنون با تمام وجود هستیم / او مصداق آیه های انفاق بود

ندای یک مدافع؛ ما اگر در پشت درب سوخته و عاشورا نبودیم اکنون با تمام وجود هستیم / او مصداق آیه های انفاق بود

نوید شاهد فارس