زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

گفتگو با همسر شهید مدافع حرم سعید انصاری : سعیدم آمده بود که کمک کند عروسی زینب را به نحو احسن برگزار کنیم

شهید سعید انصاری سه روز بعد از اعزام در دی ماه ۹۴ در منطقه خان‌طومان حلب با سه تیر مستقیم قناسه تروریست‌های النصره به شهادت رسید. دقیقاً مانند همان خوابی که همسرش دیده بود. خوابی که لحظه به لحظه محقق شد؛ شهادتش، مفقود شدنش و انتظاری که تا چند روز پیش با آن سر و کار داشتند. تنها آنچه از سعید و لحظات شهادتش به همسرش رسید فیلم لحظه شهادتش بود. بازگرداندن پیکر شهید انصاری به این خاطر که پیکرش زیر دید و تیر مستقیم قناسه‌های دشمن قرار گرفته بود، ممکن نبود. اما اهل خانه هرگز باور نکردند که حاج سعید دیگر برنمی‌گردد. چهار سال بچه‌ها حواسشان به زنگ خانه بود که شاید بابا بیاید و باز هم، چون گذشته رنگ و عطر خانه با حضور پدر شادمان‌تر شود. روز‌ها از پی هم می‌گذشت تا اینکه ۷ اسفند ماه مصادف با ولادت حضرت زهرا (س) خبر تفحص و شناسایی پیکر شهید سعید انصاری مخابره شد. متن زیر روایت فاطمه جعفری، همسر شهید سعید انصاری است که در گفت‌و‌گو با «جوان» بیان داشته است.

هم محلی
سعید متولد ۴ دی ۱۳۴۹ بود. با هم همسایه بودیم و هر دو در مسجد و پایگاه بسیج محله‌مان فعالیت می‌کردیم. همسنگری در پایگاه بسیج بهانه آشنایی بیشتر ایشان را با برادرم فراهم کرد و درنهایت به ازدواج ما منجر شد. من و سعید در ۱۵ اسفند۱۳۷۰ مصادف با ۲۹ شعبان عقد کردیم. همیشه می‌گفت: «از خداوند همسری خواستم که نامش فاطمه باشد و فرزندانی به نام زینب و حسین.» خدا هم خیلی زود به خواسته‌هایش جامه عمل پوشانید. پس از فارغ‌التحصیلی از دانشکده تربیت معلم، زندگی مشترکمان را به ساده‌ترین شکل یعنی سفر به مشهد آغاز کردیم. من دبیر یکی از دبیرستان‌های محلمان بودم. سعید خیلی شغل معلمی را دوست داشت. معتقد بود برای خدمت بهتر است به مناطق محروم برویم. برای همین درخواست مأموریت به ارومیه داد و ما به ارومیه رفتیم و دخترمان زینب در آنجا به دنیا آمد.
 
رزمنده کوچک
ایشان در سن ۱۶ سالگی به جبهه رفته بود. دو سال در گردان‌های مقداد و کمیل بود. در مدت حضورش بار‌ها شیمیایی می‌شود و به خاطر عوارض شیمیایی همیشه معده‌درد شدید داشت، اما هرگز پیگیر سهمیه جانبازی‌اش نشد. جنگ تمام شد، اما گویی جهاد برای سعید تمامی نداشت. بهترین دوستانش را در جنگ از دست داده بود و غبطه به حال شهدا و آرزوی شهادت برای همیشه در این سال‌ها همراهش بود. سعید همیشه از دوست صمیمی و برادر صیغه‌ای‌اش سردار ابوالفضل آرایشی برایم صحبت می‌کرد. برنامه هر پنج‌شنبه ما زیارت قبر ایشان بود و شهدای دفاع مقدس. ۲۴ سال هر پنج‌شنبه سر مزار دوستش رفت. عکس‌های جبهه و خاطراتش را مرور می‌کرد. عکس حجله‌اش را هم انداخت که با دستخط خودش خاطره جنگ را پشت عکس نوشته است. عکس را نشانم داد. چفیه به دور گردنش بود، می‌گفت: اگر روزی من شهید شدم، اینطوری بالای عکسم بنویس شهید. همسرم عاشق چنین روزی بود. عاشق جبهه و جنگ بود و در تمام مانور‌های بسیج و سپاه شرکت می‌کرد. آماده رزم بود. سعید می‌گفت: در صورتی که موقعیت فراهم شود، برای مبارزه به لبنان می‌رود. با پایان هشت سال دفاع مقدس یکسری از رزمنده‌ها به لبنان رفته بودند و آقاسعید هم حال و هوای لبنان به سر داشتند.
سعید در سن ۱۶ سالگی درس و تحصیل را رها کرده و به جبهه رفته بود. برای همین بسیار مشتاق بود که ادامه تحصیل بدهد. از من خواست در منزل به او درس بدهم. من هم کتاب‌ها و درس‌ها را برنامه‌ریزی کردم و چهار سال دبیرستان را به صورت فشرده خواند و دیپلمش را گرفت و بعد با رتبه ۳۰۰ در دانشگاه علامه طباطبایی تهران قبول شد. بعد از قبولی در دانشگاه به تهران برگشتیم.
طواف شهدا
سال ۸۴ فرزند دومم، حسین به دنیا آمد. به خاطر علاقه‌ای که همسرم به حرم عبدالعظیم (ع) و زیارت ایشان داشت، کمی بعد تصمیم گرفت منزلمان را به نزدیک حرم عبدالعظیم (ع) منتقل کند تا راحت‌تر و بیشتر به زیارت آقا برویم. از اوایل دهه ۹۰ که شهدای مدافع حرم را برای طواف و تشییع به عبدالعظیم (ع) می‌آوردند، هر شهیدی را که می‌آوردند، شوق سعید برای رفتن و مدافع حرم شدن بیشتر می‌شد. ماه مبارک رمضان سال ۹۴ بود. سعید دیگر مثل یک پرنده در قفس شده بود.

تعبیر خواب
سال ۹۴ وقایع جبهه مقاومت اسلامی به اوجش رسیده بود. سعید بی‌تاب شده بود و سر از پا نمی‌شناخت. سر نمازهایش خیلی گریه می‌کرد. دعای قنوت نمازهایش شده بود آرزوی شهادت. به ما می‌گفت: هرکسی من را دوست دارد دعا کند شهید شوم. یک شب گفتم: «چرا اینقدر ناراحت هستی؟ چرا بیقراری؟» گفت: «دوست دارم مدافع حرم بشوم، اما موافقت نمی‌کنند.» شب خوابیدم و در خواب دیدم که سعید مدافع حرم شده است. پیراهن سفید به تن کرده و پهلوی راستش تیرخورده و خونی شده است. من هم چادر و مقنعه سفید نماز به سرم بود. همراه همسران شهدا به یک کشور زیارتی رفته بودم که همه عربی صحبت می‌کردند. میان اتفاق‌هایی که در اطرافم می‌افتاد، به دنبال پیکر سعید می‌گشتم و از همه پرس‌وجو می‌کردم. از خواب که بیدار شدم در فکر بودم. آقاسعید با آن زیرکی همیشگی‌اش گفت: «چرا ناراحتی؟ چرا تو فکری؟!»
گفتم: «چیزی نیست!» گفت: «چرا ناراحتی؟» گفتم: «خواب دیدم.» گفت: «تعریف کن!» گفتم: «نه، بگذار تعبیرش را بپرسم.» گفت: «نه، تعریف کن!» با اصرار برایش تعریف کردم. آقاسعید به فکر فرورفت و گفت: «در خوابت شهید شده بودم یا فقط تیرخورده بودم؟» گفتم: «فقط تیرخورده بودی.» سریع گفت: «احتمالاً موافقت کنند. اگر بروم به احتمال زیاد شهید بشوم و به احتمال زیاد پیکری هم نباشد. تعبیر خوابت این است که تو هم به زیارت می‌آیی و هم به دنبال پیکرم خواهی گشت.» برای اینکه حرف را عوض کنم گفتم: «تو که نمی‌گذاری بروم زیارت!» گفت: «تو دعا کن شهید بشوم آن وقت تو را با همسران شهدا به زیارت خواهند برد.» کمی بعد به اداره رفت. از همان جا تماس گرفت و گفت: «خوابت تعبیر شده. موافقت کرده‌اند که مدافع حرم بشوم. ساکم را آماده کن. من عراق می‌روم.»

مرخصی اجباری
سعید خوشحال بود. در پوست خودش نمی‌گنجید. ساکش را برداشت و کلی سفارش کرد و بعد خداحافظی کرد و به عراق رفت. سه ماه عراق بود. هرچند روز یک بار تلفن می‌زد و صحبت می‌کردیم. سراغ بچه‌ها را می‌گرفت. حال و هوای خانه و من را می‌پرسید. کمی بعد به مرخصی آمد. گفتم: «سه ماه از ما دور بودی، دلت برایمان تنگ نشده بود!» گفت: «نمی‌خواستم بیایم فرمانده‌مان به اجبار ما را مرخصی فرستاد. گفت: بروید زن و بچه‌هایتان را ببینید. دلشان برای شما تنگ شده است.» چند روز استراحت و تجدید نیرو کرد و دوباره به عراق بازگشت.

گل نشدم!
دفعه دومی که عراق می‌رفت مصادف بود با اربعین. دو ماه بعد برگشت. صورتش لاغر شده بود. خیلی ناراحت بود. گفتم: «چرا ناراحتی؟» گفت: «دوستانم همه شهید می‌شوند و من نمی‌شوم.» گفتم: «خدا گل‌چین است.» گفت: «یعنی من گل نشدم!» با خنده گفتم: «نه، گل نشدی! اگر شده بودی خدا می‌چیدت و شهید می‌شدی.» خنده‌ای کرد و گذشت.
نتیجه تصویری برای شهید سعید انصاری
جشن تولد
من و سعید ۲۴ سال با هم و در کنار هم زندگی کردیم. آخرین تولدش را که می‌خواستیم بگیریم دخترمان زینب شمع روشن کرد و از پدرش خواست آرزویی کند. سعید گفت: «شهادت.» زینب گفت: «بابا یک آرزوی قشنگ کنید.» گفت: «برای من شهادت قشنگ‌ترین آرزو‌ها است.» بعد ادامه داد: «زینب جان یک قولی به من بده.» زینب گفت: «چه قولی؟» گفت: «سال بعد کیک تولدم را بیاوری سر مزارم.» زینب گفت: «بابا حالا که شاد هستیم این حرف‌ها را نزن.» سعید رو به بچه‌ها کرد و گفت: «زینب چادر عربی که برایت از عراق سوغات آورده‌ام را بپوش. حسین هم پیراهن سفیدی را که برایش آورده‌ام بپوشد. بیایید با هم عکس بگیریم.» حسین لباسش را پوشید، زینب هم چادرش را سرش کرد. آقاسعید حسین را طرف چپش نشاند و زینب را طرف راستش. بچه‌ها را در آغوشش فشرد و زینب و حسین پدرشان را بوسیدند و من هم عکس یادگاری را انداختم. آقاسعید فلشی از عراق آورده بود، داخلش عکس‌هایی بود که در عراق انداخته بود. به زینب گفت: «عکس‌ها را در رایانه ذخیره کن تا داشته باشید.» هر شب می‌نشستیم عکس‌ها را با هم مرور می‌کردیم و سعید خاطرات عراق را برایمان تعریف می‌کرد. وقتی از رفقای شهیدش صحبت می‌کرد، آهی از ته دل می‌کشید و می‌گفت: یعنی می‌شود من هم روزی شهید بشوم.

شاید برنگردم
موقع رفتن سعید گفت: «ایام فاطمیه در پیش است. پیراهن و شال مشکی‌ام را بگذار تا با خودم ببرم.» قرآن را آوردم و سه بار از زیرش رد شد. با بچه‌ها روبوسی کرد. گفت: «هوا سرد است. پایین نیایید. همین جا خداحافظی کنید.» آب را پشت سرش ریختم. لبخند به لب رفت. نگاهش کردیم تا از پله‌ها پایین رفت. در را که بستیم آمدیم دیدیم دستکش و کلاهش روی میز آشپزخانه جامانده است. به گوشی‌اش زنگ زدم، گفتم: «دستکش و کلاهت را از یاد بردی.» گفت: «دستکش نمی‌خواهم. ننه عصمت می‌بافد و برایمان می‌فرستد (ننه عصمت پیرزنی دوست‌داشتنی بود که به صورت خودجوش برای رزمنده‌های جبهه مقاومت دستکش می‌بافت و برایشان ارسال می‌کرد)، اما کلاهم را بده حسین بیاورد.» کلاه را به حسین دادم و حسین برد پایین. انگار بهانه خلوت پدر و پسر جور شده بود. سعید، حسین را بوسیده و دستی به سرش کشیده بود. به حسین گفته بود: «تو مرد خانه‌ای. کمک مامانت و آبجی زینبت باش و گوش به حرفشان بده.» حسین که آمد خانه جای گاز کوچکی روی لپ‌هایش بود. با رفتن سعید انگار توی دلم خالی شد.

نمازخانه حلب
بعدازظهر یک‌شنبه ۱۹ دی‌ماه آقاسعید رفت. یکی دو روز بعد گویی سردار سلیمانی سعید را در نمازخانه حلب می‌بیند و می‌گوید: «چه ساک بزرگی آورده‌ای، چقدر وسایل!» آقاسعید هم پاسخ می‌دهد: «آمده‌ام بمانم و دیگر برنگردم.» درنهایت سعید پیش از ظهر روز چهارشنبه در جنگل‌های زیتون حلب خان‌طومان سوریه با اصابت تیری به پهلوی راستش به‌شدت مجروح می‌شود و بر اثر خونریزی زیاد بعد از ذکر یا زهرا (س) به شهادت می‌رسد، اما پیکرش همانطور که خودش گفته بود در ۴۶ سالگی جاویدالاثر شد. تا اینکه چند روز پیش خبر تفحص و شناسایی پیکرش را به ما دادند. سعید از ۱۶ سالگی در جبهه‌های جنگ کشورمان حضور داشت و جانباز شیمیایی شد، شش ماه در عراق مجاهدت کرد و بعد از سه روز حضور در خان‌طومان سوریه در تاریخ ۲۲ دی ماه ۹۴ به شهادت رسید.

۱۷ اسفندماه ۹۷
بعد از آخرین وعده دیدار با سعید، ما ماندیم و چشم‌انتظاری. سومین سالگرد سعید را هم گرفتیم، اما خبری از پیکرش نشد. بچه‌ها با هر زنگ تلفن و صدای در خانه از جا می‌پریدند و می‌پرسیدند: «مامان کی زنگ می‌زند؟» چشم‌انتظاری بچه‌ها دیگر برایم عادی شده بود. دخترم دو سالی می‌شد که عقد کرده بود. خانه‌ای برایش مهیا و جهیزیه‌اش را کم‌کم آماده کردیم. قرار شد ۱۷ اسفندماه مراسم عروسی‌شان را برگزار کنند. سه‌شنبه صبح بود که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. در فکر خوابم بودم. آقاسعید را خواب دیدم. خوب و سرحال بود. رو به من گفت: «عروسی زینب پیشتان می‌آیم.» با خودم گفتم ان‌شاءالله خیر است. بلند شدم وضو گرفتم و نمازم را خواندم. بعد به زینب گفتم: «زینب فکر کنم خبری از بابات بشود.» گفت: «چطور مگه؟» گفتم: «خوابش را دیدم. بابات گفت: عروسی زینب می‌آیم.» زینب گفت: «خدا به خیر کند.» غروب بود که با بچه‌ها و دامادم به خانه مادرم رفتیم. ولادت حضرت زهرا (س) بود. مادرم گفت: «چرا توی فکری؟» گفتم: «خواب آقاسعید را دیدم که گفت: عروسی زینب می‌آیم.» دلم آشوب بود تا اینکه خبردار شدیم پیکر آقاسعید شناسایی شده و در راه بازگشت است. خوابم خیلی زود تعبیر شد. بهترین عیدی و هدیه روز مادر را امسال گرفتم آن هم از خود سعید.
فرزند شهید مدافع حرم:به بابا گفتم ای کاش زودتر می آمدی
اشک‌ها و نام شهید
تماس گرفتند که برای دیدار با سعید به معراج شهدا برویم. وداع خصوصی بود. قبلاً به معراج‌الشهدا رفته بودم، اما این دفعه با همیشه فرق داشت. منتظر آمدنش بودیم. من، زینب و حسین. همین که تابوت را روی دوش سرباز‌ها دیدم دلم هُری ریخت. زدم زیر گریه. تابوت را روی زمین گذاشتند. نشستیم زمین و پرچم را از روی تابوت کنار زدیم. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. اشک‌هایم روی کفن سفید و دستخطی که نوشته بود شهید سعید انصاری می‌چکید.
دلم آتش گرفته بود. همینطوری با سعیدم حرف می‌زدم و اشک‌ها امانم نمی‌داد. برای لحظاتی راه گلویم بسته شد. دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم. زینب کمی به من آب داد، اما نمی‌توانستم آرام بشوم. به حسین نگاه می‌کردم که مات و مبهوت به تابوت پدرش خیره شده بود و نمی‌دانست چه بگوید. به زینبم نگاه کردم که از گریه سرخ شده بود. این طرف‌تر دلم می‌سوخت برای سعیدم که بعد از سه سال به عشق عروسی زینبش برگشته بود. به قولی که داده بود عمل کرد. آمد تا جگرگوشه‌اش شب عروسی‌اش غصه‌دار نباشد. سعیدم آمده بود که کمک کند عروسی زینب را به نحو احسن برگزار کنیم. دلش طاقت نیاورده بود. سعید آمد، اما دیگر نه می‌توانست با حسین فوتبال بازی کند و نه دست نوازش بر سر زینبش بکشد.

آرامش قلبم سلام...

خدارو شکر,خدارو شکر.

بالاخره نور چشمانم، آرامش دلم، از راه می رسی و ...

می‌خواهم با دستانم غبار کفش‌هایت را پاک کنم...

خسته نباشی نازنینم...

سه سال چقدر سخت بود...

بیا تا خاک خستگی و غربت از تنت پاک کنم و توتیای چشمانم کنم...

ولی... نمی‌دانم کفشی برایت مانده...

پایی مانده...

راستی از این استخوان‌ها کدام استخوان نازنین دست‌هایت است، می‌خواهم ببوسمشان...

خدا قوت...

خوش آمدی...

رسیدنت بخیر، شیر مرد قهرمان من...

همسرت لیلا ٩٧/١٢/١۰

 خاطره دیدار خانواده شهید سعید انصاری با سردار دلها شهید حاج قاسم سلیمانی

فرزند شهید مدافع حرم سعید انصاری :به بابا گفتم ای کاش زودتر می آمدی

گفتگو با همسر شهید مدافع حرم سعید انصاری : سعیدم آمده بود که کمک کند عروسی زینب را به نحو احسن برگزار کنیم

همسر شهید مدافع حرم مصطفی صدر زاده فرمانده تیپ فاطمیون : لزوم رسیدگی به خانواده شهدای افغانی

من به عنوان همسر شهید مدافع حرم از مسئولان بنیاد شهید انتظار دارم که فقط نسبت به خانواده شهدای ایرانی ابراز محبت نکنند و جویای احوال خانواده های شهدای مدافع حرم افغان هم باشند؛ چون این خانواده ها خیلی مظلوم و غریبند و به دلجویی مسئولان ایرانی نیاز دارند؛ این خانواده ها قطعا مشکل مالی و اقامتی در ایران دارند و با همه این مشکلات دست به گریبان هستند و نباید رها شوند.

سه رویای شهید محمد مسرور در خصوص شهادتش

شهید محمد مسرور طلبه ای بود از کازرون که در دفاع از حرم عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبرا در جریان عملیات آزادسازی شهرهای «نبل» و «الزهرا» در حومه حلب به شهادت رسید.

تصویر شهید محمد مسرور

خواب اول:

این طلبه عزیز شبی امام زین العابدین علیه السلام را در خواب می بیند که وعده شهادت را به وی می‌دهد و ماجرای این رویای صادقه و سایر خواب هایش را در دفترچه خاطراتش می نویسد و روی دفترچه ذکر ذکر می کند راضی نیست کسی آن را بخواند:

این خواب خیلی مرا خوشحال کرد. خواب دیدم که امام سجاد(ع) نوید و خبر شهادت من را به مادرم می گوید و من چهره آن‌حضرت را دیده و فرمود: «تو به مقام شهادت می رسی» و من در تمام طول عمرم به این  خواب دلب بسته‌ام و به امید شهادت در این دنیا مانده‌ام و هم اکنون که این خواب را می‌نویسم یقین دارم که شهادت نصیبم می‌شود و منتظر آن هم خواهم ماند تا کی خداوند صلاح بداند که من هم همچون شهیدان به مقام شهادت برسم و به جمع آن‌ها بپیوندم و هم اکنون و همیشه در قنوت نمازم همیشه الهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیل الله است که خداوند شهادت را نصیبم کند و از خدا هیچ مرگی جز شهادت نمی‌خواهم.»

خواب محمد مسرور

خواب دوم:

"یک شب خواب دیدم،داشتیم با جمعی زیارت عاشورا می خواندیم، یک لحظه در قاب عکس، امام حسین(علیه السلام) را جلو خویش دیدم.آن عکس حرکت کرد و با من سخن گفت و گفت: هر وقت خواستی زیارت عاشورا بخوانی با معرفت بخوان و توجه ات به زیارت عاشورا باشد و آن را با تمام وجود بخوان و به معنای آن توجه داشته باش"

خواب سوم:
"یک شب خواب دیدم.فکر کنم ماه رمضان بود. خواب دیدم حضرت علی (علیه السلام) در همان مسجد کوفه و در همان زمان که به شهادت می رسد پیشنماز است و جمعی پشت سر ایشان نماز  می خوانند.خواب دیدم که یک لحظه ابن مجلم مرادی می خواهد با شمشیر به حضرت علی حمله ور شود و من آن لحظه نگذاشتم به حضرت صدمه ای برساند.دو یا سه بار می خواست حضرت علی را به شهادت برساند ولی من نمی گذاشتم تا که نماز تمام شد."

تصویر شهید محمد مسرور

چرا شهید محمد مسرور چنین خواب هایی می دید؟

در منطقه ی شیخ نجار سوریه بچه های چند خانواده فقیر و نیازمند می آمدند و غذا می خواستند و محمد که با آنان دوست شده بود مقداری از غذاهای خودشان را جمع می کرد و ظهر و شب به آنان می داد و حتی یک صبح وقتی دید غذا هست، در هوای تاریک و بارانی و پر از خطر راه افتاد و به خانه های آنان (که شناسایی کرده بود) رفت و غذا را به آنان داد.

 هیچ وقت حاضر نمی شد وقت خواب و استراحت پایش به سوی قرآن و اسماء متبرکه دراز باشد.

 زندگی خود را وقف شهدا و ترویج یاد و نام شهدا کرده بود. برنامه ی غبار روبی از مقبره شهدا را هر شب پنجشنبه جزء برنامه ی طلبه ها و بسیاری از جوانان مشتاق کرد. خادم الشهدا بودنش حتی در تعطیلات نوروز ترک نمی شد. 

سایت "شهود عشق"را برای ترویج یاد و خاطرات شهدا ایجاد کرد. http://shahid-kazeroon.ir/ (سایت شهید و وبلاگ او از دسترس خارج شده اما با گشتن در اینترنت سایتی را به نام شهید پیدا کردم http://shahidmasroor.ir/ )

 حتی مراسم عقد خود را نیز در کنار قبور آن عزیزان برگزار کرد، 

دوستانش در حوزه و همرزمش در سوریه می گویند: هر وقت قبل از اذان صبح بیدار می شدیم محمد را می دیدیم که در حال خواندن نماز شب است.


3 خواب از شهید محمد مسرور

گفتگو با برادرشهید مدافع حرم محمد مسرور : به یقین رسیده ام که جهاد بر من واجب است و باید از اسلام و کشورم دفاع کنم. اهل عمل بود

گفتگو با همسر شهید مدافع حرم محمد مسرور : رابطه عمیقی با شهدا داشتند خواب شهادتش را دیده بود

زندگینامه طلبه شهید مدافع حرم محمد مسرور، اولین شهید طلبه مدافع حرم /«شهادت جان کندن نیست دل کندن است»


گفتگو با برادرشهید مدافع حرم محمد مسرور : به یقین رسیده ام که جهاد بر من واجب است و باید از اسلام و کشورم دفاع کنم. اهل عمل بود

 بسم الله الرحمن الرحیم شهید محمد مسرور متولد اول فروردین 66 در کازرون است. او در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشود. از همان کودکی با مسجد و فعالیت های مذهبی آشنا شد و بیشتر اوقات را در مسجد ملابرات بود و در کلاس های قرآن این مسجد حاضر می شد. بعد از پایان دوره ابتدایی منزل ما به محله دیگری منتقل شد و محمد فعالیت های خود را در مسجد حاج رضا ادامه داد (پایگاه ثارالله) و فعالیت های گوناگونی در این مسجد انجام می داد و بیشتر وقت خود را در این مسجد می گذراند و در همین پایگاه بسیج، آموزش نظامی دید.

پس از مدتی با کاروان راهیان نور آشنا شد و در مناطق جنگی حضور یافت و علاقه خاصی به جبهه و جنگ پیدا کرد. به عنوان خادم شهدا نام نویسی کرد و در ده سال اخیر هیچ گاه در ایام نوروز، محمد را نمی دیدیم؛ چرا که او همیشه پیش از عید به مناطق جنگی می رفت و تا بعد از 13 نوروز در مناطق جنگی بود. پس از عید هم یا مشهد بود یا قم و یا حرم امام(ره) و همواره در فضاهای مذهبی و روحانی حضور داشت.

مصاحبه با حسین مسرور برادر شهید محمد مسرور

سال 1385 دفترچه اعزام به خدمت گرفت. ولی علی رغم فعالیت های بسیار در بسیج و سپاه، نتوانست از طریق سپاه به خدمت برود و سرباز ارتش شد. اما در همان جا هم به فعالیت های فرهنگی ادامه داد و مسئولیت ستاد اقامه نماز پادگان خود را به عهده گرفت.

پس از اتمام سربازی، برای کار به حوزه علمیه کازرون رفت و در کتابخانه حوزه مشغول به کار شد و پس از دو سال حضور در حوزه، به طلبگی علاقه مند شد و حدود هفت سال در حوزه کازرون مشغول تحصیل شد و تا پایه 7 حوزه تحصیل کرد.

محمد در تاریخ 6 شهریور 1394 در کنار قبور شهدای گمنان کازرون زندگی مشترک خود را آغاز کرد و تنها  6 ماه پس از شروع زندگی مشترک به شهادت رسید. از این 6 ماه 45 روز سوریه بود و ده روز در مناطق جنگی بود و ده روز در راه پیمایی اربعین حضور داشت و در حال تاهل نیز عشقش به شهیدان کم نشد. محمد در تاریخ 16/11/95 در منطقه رتیان در حالی که ذکر یا حسین(ع) برلب داشت شربت شهادت نوشید.

 

رفتار شهید با شما و سایر افراد خانواده چگونه بود؟

- محمد بسیار موقر و آرام بود و همیشه با متانت رفتار می کرد و کمتر در منزل حضور داشت به پدر و مادرمان بسیار احترام می گذاشت و حتی می توان گفت برای تمام مادران و پدران شهدا احترامی خاص قائل بود. پدر شهیدان خسروی که همیشه او را به نماز جمعه یا بهشت زهرا می برد و اگر کاری داشت برایش انجام می داد. کم حرف می زد و اهل ریاکاری نبود. خانواده از بسیاری از فعالیت های فرهنگی و عبادی او بی خبر بودند. به هیچ کس نمی گفت نماز شب می خواند و در کنار قبور شهدا شب را به صبح می رساند. بعدها خانواده متوجه برخی فعالیت های او شده بودند. علاقه بسیاری به شهدا داشت و اکثر شب ها در گلزار شهدای بهشت زهرا و سید محمد بود. علاقه خاصی به شهید آوینی داشت و الگوی محمد عموی شهیدش (عبدالاحد مسرور) بود.

بسیار مهربان و فداکار بود. در سوریه وقتی از او خواستیم دو آب میوه بگیرد، گفت: اگر آب میوه زیاد دارید بدهید تا به خانواده های سوری که بچه های گرسنه دارند برسانم و در آن حال و هوای پر خطر، غذا به دوش می کشید و برای خانواده های سوری می برد.

 مصاحبه با حسین مسرور برادر شهید محمد مسرور

انگیزه شهید برای حضور در سوریه و جنگ با تکفیری ها چه بود؟

- شهید حدود 10 سال پیش خوابی دیده بود که امام سجاد به خوابش می آید و به او نوید شهادت می دهد  که در دست نوشته های شهید درمورد این خواب آمده است:" این خواب مرا خیلی خوشحال کرد. خواب دیدم که امام سجاد(ع) نوید و خبر شهادت مرا به مادرم می گوید. من چهره حضرت را دیدم و امام فرمود: تو به مقام شهادت می رسی و من در تمام طول  عمر به این خواب دل بسته ام و به امید شهادت در این دنیا مانده ام و هم اکنون که این خواب را می نویسم یقین دارم که شهادت نصیبم می شود و منتظر آن هم خواهم ماند تا کی خدا صلاح بداند من هم همچون شهیدان به مقام شهادت برسم و به جمع آن ها بپیوندم. همیشه در قنوت نمازم اللهم ارزقنی توفیق الشهاده فی سبیلک است که خداوند شهادت را نصیبم کند و از خدا هیچ مرگی را جز شهادت نمی خواهم."

وقتی پدر دلیل رفتن او را می پرسد، می گوید: اگر من نروم همین تکفیری ها در کازرون مردم را سر می برند و من به یقین رسیده ام که جهاد بر من واجب است و باید از اسلام و کشورم دفاع کنم.

 مصاحبه با حسین مسرور برادر شهید محمد مسرور

نظر شهید درباره ولایت فقیه چه بود؟

- شهید بسیار به حضرت آیت اله خامنه ای حساس بود و همیشه در سخنان و دست نوشته هایش ارادت خود را به ولایت فقیه عنوان نموده است و حتی در وصیت نامه خود آورده است که پشتیبان ولایت فقیه باشید.

 

نحوه اعزام شهید به سوریه چگونه بود؟

- ما اصلا متوجه نشدیم که به آموزش نظامی جهت اعزام می رود؛ تا زمانی که با پدر در مورد اعزامش صحبت می کند و هرچه پدر می گوید شما تازه عقد کرده اید و سعی در منصرف کردن او داشت، نتیجه ای حاصل نمی کند و من خودم تا زمانی که در سوریه حضور داشت، متوجه نشده بودم که اعزام شده است.

 مصاحبه با حسین مسرور برادر شهید محمد مسرور

حال شما پس از اعزام محمد به سوریه چگونه بود؟

- طبعا همه ما نگران بودیم و خصوصا پدر و مادر بسیار ناراحت بودند و حتی مادرم مدتی بیمار شد و ما دائم سعی داشتیم ایشان را دلداری دهیم تا زمان شهادتش که نمی دانستیم خبر شهادت برادر چگونه به او بدهیم و هنوز هم بعد از یک سال دائم ناراحت است و بی تابی می کند.

 مصاحبه با حسین مسرور برادر شهید محمد مسرور

آخرین دیدار شما کجا و چگونه بود؟

- متاسفانه شهید به هیچ کس نگفته بود به سوریه می رود، بلکه به من گفت به تهران می روم تا شاید کتاب کلمات قصار شهید آوینی را (که محمد جمع آوری کرده بود) چاپ کنم. بعد تماس گرفت که من در فرودگاه و عازم سوریه هستم.

آخرین تماس او هم ده روز قبل از شهادتش بود که به من تلفن زد و هر چه می پرسیدم می گفت اینجا جای خوبی دارم و به من خوش می گذرد. محمد در سوریه  هم کارهای فرهنگی خود را انجام می داد.

 

آیا به فکر چاپ این کتاب افتاده اید؟

- این نوشته ها موجود است و اگر کسی هزینه را متقبل شود دوست داریم این کارها به نتیجه برسد.

 مصاحبه با حسین مسرور برادر شهید محمد مسرور

و نحوه شهادت؟

- سخنان ضد و نقیضی درباره شهادت محمد گفته شد، اما من از همرزم شهید که اهل خشت می باشد، شرح ماوقع را پرسیدم که گفت: در تاریخ 16/11/94 در منطقه رتیان و بعد از عملیات آزاد سازی شهرهای نبل و الزهرا، نیروها پشت دیواری زمین گیر شدند و زیر آتش دشمن بودیم. باید عرض یک خیابان را می گذشتیم تا به خاکریز برسیم. مقرر شد چهار نفر از عزیزان دشمن را مشغول کنند تا بقیه بتوانند به خاکریز برسند که در ابتدا شهید عسکر زمانی و شهید تقوی به همراه یک نفر دیگر با دشمن درگیر می شوند و بعد هم محمد به میانه کارزار رفت که هر سه به یک نحو از پهلو مورد اصابت گلوله تک تیر انداز قرار می گیرند و هر سه با ذکر یا حسین به دیدار معشوق می روند.

 

ازعلایق شهید بگویید (غیر ازمسائل فرهنگی که اشاره شد)

- شهید علاقه زیادی به فوتسال داشت و دروازه بان خوبی بود. همچنین به شنا و کوه نوردی می پرداخت. در حوزه اتاقی تحت عنوان واحد شهدا ترتیب داده بود که آثار شهدا، وصیت نامه ها و دست نوشته های شهدا و مصاحبه هایی که با خانواده های شهدا انجام داده بود را جمع آوری می کرد. تایپ اکثر وصیت نامه های شهدا با کمک بچه های حوزه و تعدادی از دانش آموزان علاقه مند که حاصل این فعالیت ها در تارنمایی به نام شهود عشق با آدرس shahid-kazeroon.ir جمع آوری شده، کار محمد بوده است. می توان گفت اوقات فراغت را با شهدا می گذراند.

مصاحبه با حسین مسرور برادر شهید محمد مسرور

هر پنج شنبه به همراه چند نفر به مزار شهدا می رفت و قبور شهدا را شستشو می کرد و می گفت نمی توانم تحمل کنم که فردا مادران شهدا بیایند روی خاک بنشینند.

تلاوت قرآن و قرائت نهج البلاغه، شرکت در نماز جمعه و جماعت نیز از کارهایی بود که شهید به آن ها می پرداخت

 

خصوصیات فردی شهید

- بسیار رازدار و کم حرف بود. مصداق این بیت مولوی که می گوید: "هر که را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند" اهل عمل بود و نمی گفت چه می کند.

تقوای الهی، تقید به واجبات و ترک محرمات، انجام مستحبات، دل بریدن از تمامی تعلقات دنیوی، اخلاص در کارها، متانت و حیا، جدیت در کارها و توجه زیاد به لقمه حلال از خصوصیات او بود

 

خاطره ای که تا به حال نگفته باشید

- خاطره ای که خود شهید برایم تعریف کرد این است که: "زمانی شهید قصد سفر به کربلا داشت؛ برادرم از او پرسیده بود آیا برای سفر پول داری؟ شهید می گوید پول هم جور می شود ان شاء الله. بعد از حوزه مبلغ 80 هزارتومان به عنوان قرض می گیرد و راهی می شود. در شلمچه دوستان و همراهانش را گم می کند و با تریلی به کربلا می رود. روز اربعین به کربلا می رسد و چند روز بعد تصمیم می گیرد به نجف برود. وقتی کنار جاده می ایستد که ماشین بگیرد، یک خودرو مسیر را سوال می کند و شهید می گوید به نجف می روم. راننده می گوید من اهل نجف هستم و شما را می رسانم. بعد که به نجف می رسد، راننده محمد را با اصرار به خانه می برد و از او می خواهد استراحت کند بعد از کمی استراحت قصد رفتن به حرم را می کند که باز صاحب خانه ممانعت می کند و می گوید شما میهمان اباعبدالله هستید و باید شام را در کنار ما صرف کنید و شب همین جا بخوابید و صبح به حرم بروید. محمد می پذیرد. صبح که قصد خروج از منزل می کند باز هم  میزبان از شهید می خواهد بعد از زیارت مجددا به خانه او برود و وقتی شهید مراجعه می کند با اصرار مقداری پول به شهید می دهد و می گوید این خرج راه شماست و محمد با آن پول به خانه بر می گردد و پولی که از حوزه قرض گرفته بود را عینا باز می گرداند."

و این نشان می دهد که اگر کسی عشق ائمه را در سر داشته باشد همین عشق او را به هدف می رساند و ابزار رسیدن را مهیا می کنند.

 در زیر خاطره ای از همرزم شهید و شعری از برادر شهید که به یاد او سروده شده ذکر می شود:

یک شب در صف تلفن ایستاده بودیم که محمد گفت حوصله مان سر رفت دیگر من از محمد ناراحت شدم و گفتم ما از زندگی خودمان زدیم برای دفاع از حرم اهل بیت نباید بگی حوصله مان سر رفت. محمد با لبخند همیشگی خود گفت: از این حوصله ام سر رفته است که چهل روز است اینجا هستیم و هنوز دینم را به اربابم ادا نکرده ام ...

از گفته هم رزم شهید محمد مسرور ,,,,,,,علی نادری

 

لبش خموش ودلش آسمانی از غم داشت

همیشه گوشه ی چشمش غبار ماتم داشت

 

دلش برای شهیدان همیشه پر می زد

چه عاشقانه عزیزان دم از سفر می زد

 

همیشه ذکر حسین (ع) یارو و همدم او بود

غم جدایی یاران فقط غم او بود

 

چگونه سر بکنم من فراق و ماتم تو

ز دل برون نرود تا ابد غمِ غمِ تو

 

غم فراق تو هرگز نگشته باور ما

و شورِ عشق و شهادت نرفته از سر ما

 

چه عاشقانه، غریبانه پر زدی تا عشق

مثال عاشق و معشوق بوده ای با عشق

 

کبوتر دل سرگشته ات هوایی بود

خدا گواست که این مرد کربلایی بود

 

به غنچه های لبش ناله های مبهم داشت

همیشه حال و هوای شب محرم داشت

 

به مادر شهدا لحظه لحظه سر می زد

دلش برای شهادت همیشه پر می زد

 

تو رفتی و به خدا خانه را صفایی نیست

به قلب خسته مادر دگر دوایی نیست

 

غم فراق تو در باورم نمی گنجد

دگر هوای کسی در سرم نمی گنجد

 

تو رفتی و که تسلا دهد غم ما را؟

دمی بیا، بنگر اشکِ ماتم مارا

 

دلم هنوز تو را می زند صدا برگرد

برای لحظه ای ای خوبِ آشنا برگرد

 

"تو رفتی و دل من بی تو چشمه چشمه گریست

چگونه بی تو مگر می توان در عالم زیست"

شعر از : حسین مسرور تقدیم به روح برادر شهیدم



3 خواب از شهید محمد مسرور

گفتگو با برادرشهید مدافع حرم محمد مسرور : به یقین رسیده ام که جهاد بر من واجب است و باید از اسلام و کشورم دفاع کنم. اهل عمل بود

گفتگو با همسر شهید مدافع حرم محمد مسرور : رابطه عمیقی با شهدا داشتند خواب شهادتش را دیده بود

زندگینامه طلبه شهید مدافع حرم محمد مسرور، اولین شهید طلبه مدافع حرم /«شهادت جان کندن نیست دل کندن است»


 

گفتگو با همسر شهید مدافع حرم محمد مسرور : رابطه عمیقی با شهدا داشتند خواب شهادتش را دیده بود

«بدانید برای هر کسی کربلایی وجود دارد تا ما را با کربلا نیاموزند از این دنیا نمی‎برند»؛ محمد مسرور، نخستین  طلبه شهید مدافع حرم در استان فارس کربلای خود را در سوریه دیده بود که وهب‎وار تازه عروس خود را برای رسیدن به عشقی بالاتر رها کرد و در بهمن ماه 94 پس از آزادسازی شهرهای نبل و الزهرا به شهادت رسید.

زهرا انجین شهریور 94 در کنار قبور شهدای گمنام شهر کازرون به عقد محمد درآمد و در تمام مدت کوتاه عقدشان به دلیل علاقه وافر محمد به شهدا هر روز به زیارت قبور شهدا می‎رفتند اما هرگز گمان نمی‎کرد که تنها به فاصله 5 ماه خود عنوان همسر شهید پیدا کند و بخواهد برای دیدن محمدش به گلزار شهدای کازرون بیاید.

شهید مسرور ثانیه به ثانیه زندگی‎اش را وقف شهدا کرده بود+عکس


زهرا هرچند زندگی مشترک خود را با محمد آغاز نکرد و هرگز زیر یک سقف نرفتند اما خود را خوشبخت می‎داند و به شهادت همسرش افتخار می‎کند، وی در گفت‎وگو با تسنیم می‎گوید: از اینکه محمد در راه حضرت زینب (س) جان خود را فدا کرده خوشحالم و افتخار می‎کنم. هرگز فکر نمی‎کنم که زندگی‎ام از دست رفته چراکه معتقدم در آخرت می‎توانم محمد را ببینم و با او باشم.

ذهن زهرا به روزهای خواستگاری و آشنایی با محمد پر می‎کشد، روزی  که محمد محجوب و سر به زیر با وی از آینده مشترک سخن می‎گفت و در بین تمام سخنانش جایی برای دنیا نبود. « تمام صحبتی که بین من و محمد در روز خواستگاری رد و بدل شد درباره اخلاق و نقش معنویت در زندگی بود و خیلی کم درباره امور دنیایی صحبت کردیم».

محمد از همان آغاز تصمیم خود را برای ادامه زندگی گرفته و هدفی جز شهادت ندارد به همین دلیل روز خواستگاری اتمام حجت می‎کند که «اگر زمانی جنگ شود من برای دفاع از اسلام می‎روم» و زهرا که خود از کودکی با این مفاهیم آشناست مخالفتی نمی‎کند اما گمان نمی‎کرد این آروزی محمد خیلی زود محقق شود.

«همیشه آرزو داشتم که خطبه عقدم را مقام معظم رهبری بخوانند بنابراین تحقیق کردم اما متوجه شدم که اخیرا تنها برای خانواده شهدا خطبه می‎خوانند پیش خودم گفتم من کجا و خانواده شهدا کجا».

حیا، کظم غیظ، ادب مشخص‎ترین ویژگی‎های محمد از زبان زهرا است. زهرا می‎گوید: «بهترین ویژگی رفتاری ایشان حیا به ویژه در برخورد با نامحرم بود حتی روز خواستگاری تنها چند ثانیه به من نگاه کرد».

زهرا انجین از علاقه محمد به حضرت زهرا(س) می‎گوید: محمد در بین اهل بیت علاقه خاصی به حضرت زهرا(س) داشت و همیشه به دنبال نکاتی می‎گشت که خود را به این حضرت نزدیک‎تر کند. یک روز قبل از عقد من در حیاط منزل زمین خوردم و دستم شکست. روز عقد با دست شکسته پای سفره عقد نشستم.

پس از عقد یک شب که برای زیارت قبور شهدا رفته بودیم محمد گفت «زهرای 18 ساله با دست شکسته پای سفره عقد» نشانه‎ای برای ماست تا بیشتر به یاد حضرت باشیم. پس از آن مداحی حضرت زهرا را گذاشت و هر دو به یاد حضرت زهرا اشک ریختیم».

علاقه محمد به شهدا به اندازه‎ای بود که تمام وقت خود را وقف شهدا کرده بود، زهرا می‎گوید« همیشه از شهدا و منش و رفتار آنها سخن می‎گفت و در حوزه علمیه کازرون هم واحد شهدا را راه‎اندازی کرده بود و محصولات فرهنگی مربوط به شهدا را ترویج می‎داد. محمد با شهدا زندگی می‎کرد».

4 ماه مثل برق و باد می‎گذرد، هر روز محبت محمد بیشتر در دل زهرا می‎نشیند و محمد هر روز بیشتر از شهدا برای زهرا سخن می‎گوید و صوت‎هایی از شهید آوینی را برای زهرا می‏‎فرستد تا اینکه محمد آماده رفتن به سوریه می‎شود و بدون خداحافظی با زهرا و خانواده عازم سوریه می‎شود. شهید مسرور دلیل این رفتار خود را این ذکر می‎کند « ترسیدم که علاقه به خانواده مانع رفتنم شود».

انتظارهای کشنده سهم زهرا پس از رفتن محمد است اما هر بار دلخوش بود به اخباری که از سلامت محمد از آشنایان می‎شنید تا اینکه پس از 46 روز زمانی که ساعت انتظار آخرین دقایقش را می‎گذراند، خبر شهادت محمد در شهر می‎پیچد. « شب قبل از بازگشت محمد از دوستان و آشنایان به من پیام می‎دادند و احوال محمد را می‎پرسیدند و من که هرگز تصور شهادت محمد را نداشتم فقط از این موضوع تعجب کردم».

زهرا از شوق دیدن محمد به گوشی همراه محمد پیام می‎دهد و از او خواهش می‎کند به محض دریافت پیام و ورود به ایران به زهرا خبر دهد اما هیج از آن پیام‎ها به دست محمد نرسید. «صبح روزی که می‎دانستم محمد باید بیاید می‎خواستم برای خرید دسته گل بروم که خواهر محمد تماس گرفت و از من خواست به منزلشان بروم. وقتی رسیدم خانه شلوغ بود اما همه به من می‎گفتند خبرهایی که درباره محمد است، شایعه است.» زهرا ظهر به خانه پدری بازمی‎گردد و هنگام نماز ظهر خبر شهادت محمد را می‎شنود.

عبدالحسین مسرور، برادر بزرگتر محمد در گفت‎وگو با تسنیم از روز شهادت محمد می‎گوید: «محمد روز 16 بهمن شهید شد اما اطلاع نداشتیم تا اینکه بعدازظهر شنبه از تماس برخی از دوستان متوجه شدم برای محمد اتفاقی افتاده است. از 4 بعدازظهر تا 8 شب پیگیر وضعیت محمد شدم تا اینکه متوجه شهادتش شدم اما به خانواده چیزی نگفتم با اینکه ساعات سختی را گذراندم اما به هیچ یک از اعضای خانواده نگفتم تا مطمئن شوم. ظهر یکشنبه 18 بهمن مطمئن شدم و خانواده هم متوجه شهادت محمد شدند».

 در ابتدا خودتان را معرفی و از همسرتان برایمان بگویید.

زهرا انجین ، همسر نخستین شهید مدافع حرم کازرون محمد مسرور هستم. تحصیلات حوزوی دارم.بنده شش ماه با همسرم زندگی کردم و به اندازه ده برابر سه سالی که در حوزه بودم از همسرم یاد گرفتم، آقامحمد برای من یک استاد اخلاق و در زمان شهادت طلبه پایه هفت حوزه بودند.

آقامحمد متولد اول فروردین سال 66 هستند که مصادف با روز مبعث بوده، برای همین هم اسم محمد را برایشان گذاشتند.

ـ نحوه آشنایی‌تان با شهید را بیان کنید.

خانواده عموی شهید همسایه ما بودند. از طرفی هم هر صبح جمعه در گلزار شهدای کازرون دعای ندبه برگزار می‌شود، روز ولادت حضرت معصومه(س) ما هم برای دعای ندبه رفتیم گلزار، آن روز وقتی با چند نفر از آشنایان سلام و علیک می‌کردم، مادر آقامحمد من را دیده بودند و وقتی برگشتیم منزل، تماس گرفتند و من از تُن صدایشان فهمیدم همان خانمی‌هستند که شش ماه پیش برای خواستگاری تماس گرفته بودند و ما هم جواب رد داده بودیم. آن زمان من در حال تحصیل در مقطع پیش دانشگاهی بودم.

این بار برای عصر قرار گذاشتیم، مادرشان آمدند و جلسه دوم هم خود آقامحمد آمد. من آن زمان خواستگارهای زیادی داشتم و درست چند شب قبل از ایشان مهندسی آمده بودند که از لحاظ مالی در سطح خیلی بالایی بودند؛ اما چون که اعتقادشان را قبول نداشتم جواب رد دادم. من در مسائل اعتقادی خیلی سختگیر بودم و می‌گفتم که مال برای من ملاک نیست، فقط ایمان طرف مقابلم برایم مهم است، من ملاک‌های خیلی ریزی داشتم، طوری که دوستانم می‌گفتند هیچ وقت چنین فردی را پیدا نمی‌کنی.

وقتی آقامحمد تشریف آوردند اطرافیان گفتند زندگی با یک طلبه از نظر مالی خیلی سخت است، تو خواستگارهای زیادی داری و می‌توانی با کسی که از لحاظ مالی وضع بهتری دارد ازدواج کنی، گفتم که فقط ایمانش برایم مهم است؛ ولی به خاطر اینکه این حرف‌ها را خیلی تکرار می‌کردند، یک شب قبل از اینکه با خانواده بیایند منزل، پای سجاده قرآن را در دست گرفتم و گفتم خدایا من فقط ایمان و تقوای او برایم مهم است، من قرآن را باز می‌کنم، خودت دلم را آرام کن که حرف اطرافیان خللی در تصمیم من ایجاد نکنند. قرآن را که باز کردم آیه 29 سوره هود آمد و آیه این بود: «باز بگو من از شما ملک و مالی نمی‌خواهم، اجر من با خداست و من آن مردم با ایمان را هر چند فقیر باشند از خود دور نمی‌کنم که آنان به شرف ملاقات خدا می‌رسند ولی شما خود مردمی‌نادانید.» همان موقع گفتم خدایا من معنی تک تک کلمات را متوجه می‌شوم، اینکه از خودم دورش نکنم؛ ولی اینکه به شرف ملاقات تو می‌رسد را متوجه نمی‌شوم!

وقتی خبر شهادتشان را به من دادند، گفتم خدایا تو همان روز خواستگاری خبر شهادتش را به من دادی. خودش هم خواب شهادتش را دیده بود، خواب شهادت حضرت سجاد (ع) را دیده بود، در خاطراتش نوشته بود: «چهره آن حضرت را دیدم و به من فرمودند: «تو به شهادت دست پیدا می‌کنی» من نوید شهادت را به مادرم دادم و من منتظر آن روز می‌مانم تا هر وقت که خدا صلاح بداند؛ ولی از این به بعد همیشه در قنوت نمازم دعای «اللهم الرزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک» را می‌خوانم.»

ـ از اخلاق و رفتار شهید بفرمایید.

نخستین عامل شهادت او حیا بود، حتی به خاله‌هایش نگاه نمی‌کرد. وقتی هم که مجبور بود کار اداری انجام دهند در حد ضرورت با نامحرم صحبت می‌کردند. در فضای مجازی خیلی ورود نمی‌کرد و فقط کارهای مرتبط با شهدا را در آن فضا انجام می‌داد. ادب و اخلاقشان خیلی بالا بود. اوج عصبانیتش سکوت بود، مظلوم بود. مادرم همیشه می‌گفتند که من آدم‌های زیادی را دیده‌ام، همه آنها چند صفت خوب دارند و در بقیه موارد مشکل دارند. محمد جامع صفات خوب است.
ببینید یک جوان 28 ساله چقدر روی خودش کار کرده بود که هم حیایش و هم اخلاقش هم تواضع و ادبش به این مرحله رسیده بود. او حتی یک شب هم نماز شبش ترک نمی‌شد، دوساعت در سجده‌گریه می‌کرد و خسته نمی‌شد.

هدف او برای رفتن به سوریه هم دفاع از اسلام بود، می‌گفت: «دفاع از خاک و حضرت زینب(س) خیلی مهم است؛ اما مسئله مهم‌تر این است که داعش با پرچم اسلام دارد اسلام را نابود می‌کند.» و جمله معروفی دارند که شهادت جان کندن نیست دل کندن است.

ـ چرا همسرتان اینقدر با شهید و شهادت انس داشتند؟

زمانی که اصلا بحث سوریه نبود و در دوران نوجوانی رابطه عمیقی با شهدا داشتند و این طور نبودند که مثلا امسال بحث سوریه پیش می‌آید بگوید چون بقیه دارند می‌روند من هم بروم! او عمویی داشت که شهید شده بود، از دوران کودکی و نوجوانی به شدت در فضای شهید و شهادت بود، یعنی 10 سال قبل از بحث سوریه خواب شهادت را دیده بود.

ـ چطور و کجا بحث سوریه را مطرح کرد؟

دو ماه بعد از عقد، کم کم بحث سوریه پیش آمد، در صورتی که در روز عقد اصلا حرفی از سوریه نبود. گفت: «دارند نیروهای داوطلب را به سوریه می‌فرستند و بچه‌ها دارند می‌روند، کازرون هم می‌خواهد اولین نیروها را بفرستد.» بحث رفتن شده بود؛ ولی خانواده‌هایمان نمی‌دانستند. همه درد و دلش با من بود، روزهایی رسید حرف سوریه که می‌شد، التماسش می‌کردم در موردش حرف نزند، می‌گفتم: «ببین الان وقتش نیست.» می‌گفت: «تو فکر کن مثل زمان پیامبر (ص)، پیامبر رفت خارج از شهر و با دشمن جنگید، حالا هم بحث دفاع از اسلام است.» تا آن زمان هم به من نگفته بود که   ثبت‌نام کرده، او مدام بحث سوریه را پیش می‌کشید و‌اشک‌ها و بی‌قراری‌های من... به روزی فکر می‌کردم که، مردی که من حالا با تمام وجود به او تکیه داده‌ام نباشد.

یک روز ما از گلزار شهدای بهشت زهرای کازرون برمی‌گشتیم، بحث سوریه بود و قرار بود اولین گروه از نیروها اعزام شوند که برنامه لغو شد و خود این یک امتحان بود. وقتی همسرم می‌رفت من مدام‌گریه می‌کردم، برگشتیم خانه و او باید می‌رفت حوزه، یک لحظه به او گفتم: «اسم نوشتی؟» چیزی نگفت، شاید بیست بار من این حرف را تکرار کردم، چیزی نگفت، گفت: «می‌روم حوزه و شب تماس می‌گیرم» شب باید حوزه می‌خوابید. شب تماس گرفت، گفتم: «اسم نوشتی؟» جواب نداد و من هم تلفن را قطع کردم، دلم نیامد و بعد از چند دقیقه دوباره تماس گرفتم، گفت: «بله اسم نوشتم.»

ـ شما با رفتنش مخالفت نکردید؟

من هیچ وقت نگفتم نرو، شاید گفته باشم حالا وقتش نیست؛ اما نگفتم نرو. آن شب گفتم: «فکر زندگی‌مان را کردی؟ زندگی ما چه می‌شود؟ آینده ما چه می‌شود؟ تو فقط فکر خودت هستی.» گفت: «تو راست می‌گویی، من به فکر تو نیستم.» در واقع ناراحت شده بود.

چهار ماه که از عقدمان گذشته بود، می‌گفت: «دیگر حرف از دفاع از یک کاشی حرم حضرت زینب (س) نیست، حرف از دفاع از اسلامی‌است که امام حسین(ع) خود و خانواده‌اش را فدای آن کرد، فقط حرف حرم حضرت زینب (س) نیست، این اسلام اگر در خطر باشد در دل آمریکا هم که باشد باید بروی و برای آن بجنگی.»

پدرم هم رزمنده دفاع مقدس بود و از این فضا دور نبودم، یک روز مادر خودم مانند من نوعروس بودند و همه مردهای خانواده در جبهه بودند؛ اما در شرایط این‌چنینی که همه مخالف بودند، من مانده بودم و آقا محمد... شرط آقا محمد هم برای رفتن اذن من بود. ما در دوران عقد بودیم و من کاملا سرگردان بودم، یک دختر 18 ساله، نزدیک عروسی بود، با هزار امید و آرزو، کسی بودم که دوستانم می‌گفتند با این ملاک‌ها هیچ وقت کسی را پیدا نمی‌کنی و حالا فردی پیدا شده بود که کاملا هم عقیده من بود و آنقدر مرد بود که من با تمام وجودم به او تکیه کنم، بقیه می‌گفتند تو همسرش هستی اگر ما نمی‌توانیم مانع او شویم تو می‌توانی او را منصرف کنی و من باید برگه را امضا می‌کردم، در غیر این‌صورت نمی‌توانست برود.

او روز خواستگاری به من گفت: «من سال‌هاست در این فضا زندگی می‌کنم و با شهدا نفس می‌کشم، اگر هم روزی حرف از دفاع از اسلام باشد من می‌روم.» گفتم: «اگر حرف از دفاع از اسلام باشد شما بمانی من مشکل دارم نه اینکه بروی.» این اعتقاد قلبی بنده بود که اگر روزی حرف از دفاع از اسلام باشد، من در اوج عشق هستم و همه چیز تمام می‌شود.

یک روز در گلزار شهدا روبروی مزار عموی شهیدش نشسته بود، گفت: «اگر بدانم تو رضایت قلبی داری خیالم خیلی راحت می‌شود.» با شنیدن این حرف احساس کردم قلبم ایستاده، دستانم می‌لرزید صورتم پر از‌اشک بود، دستش را گرفتم و گفتم: «از ته قلبم راضیم و برای اینکه به هدف و آرزویت برسی نمی‌گذارم کسی مانعت شود، سال‌ها آرزوی تو شهادت بوده...» گفت: «نه من اول فکر انجام وظیفه ام.» و این حرف او برای من خیلی جالب بود. من شهادت را دوست دارم؛ اما من می‌دیدم آقا محمد دارد در شهادت می‌سوزد و خاکستر می‌شود، کسی که دارد برای شهادت خاکستر می‌شود گفت نه من حالا که می‌روم فکر انجام وظیفه هستم.

ـ شهید چه مدتی در سوریه بود؟

اول دی رفتند تهران و سوم دی هم از آنجا به سوریه اعزام شدند و شانزدهم بهمن 94 هم شهید شد؛ البته قبل از این مدت، در کازرون دو، سه هفته‌ای دوره دیده بودند.

ـ همرزمان شهید در مورد شهید مسرور چه می‌گفتند؟

دوستانش می‌گفتند در آن سرمای سوریه آقا محمد هر جمعه غسل جمعه می‌کرد. او تنها کسی بود که نهج‌البلاغه داشت و مطالعه می‌کرد و این نهج‌البلاغه بین همه نیروهای گردان و رزمنده‌ها دست به دست می‌شد. او در مقر جملات شهید آوینی را نصب کرده بود.

ـ چطور از شهادت همسرتان مطلع شدید؟

ما در یکی از شبکه‌های مجازی گروهی تشکیل داده بودیم و با تعدادی از همسران رزمندگان در ارتباط بودیم. آنها گفتند رزمنده‌ها تا 6 روز نمی‌توانند تماس بگیرند، ما هم خیالمان راحت بود که نمی‌توانند تماس بگیرند. سه چهار روزی گذشت و دیدیم یکی یکی آمدند در گروه و گفتند که همسرانشان تماس گرفته‌اند. آنها پاسدار بودند و همسر بنده و خانم توفیقی بسیجی بودند، به ما هم گفته بودند که اگر قرار باشد کسی برود خط مقدم پاسدارها می‌روند و خطری بسیجی‌ها را تهدید نمی‌کند، چون آنها پشت خط مقدم هستند.

روزی که آنها قرار بوده برگردند و اسلحه‌هایشان را هم تحویل داده بودند عملیات بزرگ نبل و الزهرا انجام شده بود و اینها دوباره اسلحه‌ها را تحویل گرفته بودند و برای عملیات رفته بودند.

همه می‌دانستند که شهید مسرور، شهید توفیقی و شهید جوکار و در کل حدود 8 نفر از کازرون شهید شده‌اند؛ اما به ما نمی‌گفتند، می‌گفتند که اگر به خانمش بگوییم می‌میرد.

یک بنده خدایی به شوهر خواهرم زنگ زد و گفت قرار است فردا تمام نیروها به ایران برگردند. روز عملیات هم به پدرم گفتم با دوستانشان تماس بگیرند و از سلامتی آقا محمد خبر بدهند. تماس که گرفتند گفته بودند که کازرون شهید داده، زخمی‌هم داده؛ اما آقا محمد صحیح و سالم است و حتی یک خراش هم برنداشته. بنده هم خیالم راحت بود. یکی از اقوامشان هم آنجا بودند و گفتند که خودم آقا محمد را دیده ام، و این در حالی بود که آقا محمد جمعه شهید شده بودند.
من به خانم یکی از همرزمانشان که از دوستانم هم بود گفتم من مطمئنم که فردا آقا محمد تماس می‌گیرد و می‌گوید که من تهران هستم، من هم می‌خواهم فردا صبح بروم دسته گل و هدیه بگیرم و بروم ترمینال، او هم که قضیه را می‌دانست و خیلی ناراحت بود، گفت: «تو از کجا مطمئنی؟!»

خواهرشوهرم به من پیام داد حال مامان خیلی بد است فردا صبح بیا اینجا، گفتم: «خب باشه من اول میام و مادر را می‌بینم و بعد دسته گل می‌خرم.» اما نزدیک خانه که شدم دیدم خانه شلوغ است، وقتی وارد شدم زانوانم شل شد، همه می‌دانستند؛ اما فقط دلداری می‌دادند و می‌گفتند که خبر شایعه است، محمد سالم است.

من به پدرم زنگ زدم و گفتم با همکارانتان تماس بگیرید ببینید چه خبر است، پدر تماس نگرفت، خودم تماس گرفتم، دیدم پدرم‌گریه می‌کند، گفتم چه شده؟ گفت محمد تمام شد. تلفن از دست من افتاد و مادر شوهر و خواهرشوهرم فریاد زدند.
مادرشوهرم می‌ترسید که من از او دور شوم، گویا یک امیدی برایش بودم، دست من را گرفته بود و می‌گفت زهرا تو نروی، از طرفی مادر و خواهرم هم آمدند و گفتند منزل خودمان هم شلوغ است، من هم برگشتم. در ماشین پسر دایی ام راننده بود، به یک نفر زنگ زد و گفت: «مال ما را آوردند؟» من نزدیکی‌های خانه مان بودم که به خاله‌ام گفتم همسر من شهید شده؟ گفت بله...

وقتی رسیدیم خانه نزدیک اذان ظهر بود، وضو گرفتم که نماز بخوانم، سجده شکر به جا آوردم، گفتم یا حضرت زینب سلام الله علیها شما صد تا گل برای اسلام دادید، من یک گل دادم، فقط آن را از من قبول کنید.

ـ آقا محمد چطور به شهادت رسیده بود؟

دوستانش می‌گفتند: «ما دیدیم محمد قبل از عملیات دنبال ظرف می‌گردد، گفتیم دنبال چه می‌گردی؟ گفت می‌خواهم غسل شهادت کنم. گفتیم ما در این سرما نمی‌توانیم نفس بکشیم تو می‌خواهی غسل شهادت کنی؟ با مقداری آب که آن را گرم کرده بود غسل شهادت کرده بود، بعد هم رفته بود خط و شهید شده بود.

ایشان یک نیروی عادی بودند و فرمانده می‌آیند چند نفر را انتخاب می‌کنند و چون ایشان توان بدنی بالایی داشتند همراه بقیه می‌روند. در محاصره دشمن گیر می‌کنند و همه جا می‌پیچد که تعدادی از بچه‌های کازرون در محاصره گیر کرده‌اند، پاسداران به آقا محمد و چند نفر از نیروهای بسیجی می‌گویند که شماها برگردید عقب؛ اما او می‌گوید من تا لحظه آخر در خط می‌مانم.

یکی از همرزمانشان که بیشتر از آقا محمد تیر خوردند ولی جانباز شدند و زنده ماندند می‌گفتند که داعشی‌ها آمدند و پا گذاشتند روی پیکر ایشان و پیکر را بردند و تکه تکه کردند؛ ولی همان موقع نیروهای پشتیبانی رسیدند و تیراندازی کردند و داعش عقب رفت و بعد از چندین ساعت پیکر ایشان را برگرداندند. در صورتی که گفته بودند که دیگر پیکر ایشان برنمی‌گردد.

همین همرزمشان می‌گفت وقتی محمد اولین تیر را خورد یک یا حسین بلند گفت و روی زمین افتاد.

در واقع آقا محمد در معرض دوربین تک تیرانداز قرار گرفته بود و تیر مستقیم تک تیرانداز به سینه و پهلویشان خورده بود و این یکی از نشانه‌های حضور حضرت زهرا سلام الله علیها در زندگی ما بود.

ـ در مورد نشانه‌های حضور حضرت زهرا سلام‌الله علیها در زندگی‌تان گفتید، می‌توانید بیشتر توضیح بدهید؟

بله. یکی از شرایط ازدواج آقا محمد این بود که دختر از خانواده شهید باشد، مادرشان گفته بود که دختر خانواده شهید با سنی مناسب شما وجود ندارد، گفته بود خب پدرشان پاسدار باشد. بعد گفته بود که دوست دارم 18 ساله و نامش هم زهرا باشد. مادرشان هم گفته بودند که من دختری با این ویژگی‌ها را از کجا پیدا کنم؟

وقتی که برای خواستگاری آمدند و فهمیدند اسم من زهراست خیلی خوشحال شدند. سر مزار قبور شهدای گمنام که به درخواست ایشان صیغه محرمیت را خواندیم، من به ایشان پیام دادم و گفتم بیایید دنبالم که با هم برویم نماز جمعه، وقتی به خانه برگشتیم هر دویمان از ارادتمان به حضرت زهرا سلام الله علیها گفتیم، اینکه همه اهل بیت علیهم‌السلام برایمان عزیز هستند؛ اما حضرت زهرا (س)یک چیز دیگری هستند. ایشان یک دسته کلید به من دادند که روی آن یا فاطمه الزهرا حک شده بود.

بین صیغه موقت و دائم ما سه روز فاصله بود، در این فاصله ما می‌رفتیم پارک، تا نیمه شب ما در پارک بودیم، یک شب بعد از اینکه خداحافظی کردیم پای من در حیاط، پشت پله گیر کرد و زمین خوردم و دستم شکست. دیدم پایم خونی شده؛ اما فکر نمی‌کردم دستم شکسته باشد، آنقدر درد داشتم که همانجا نشستم، کسی را هم صدا نکردم، تا یک ربع بیست دقیقه همانجا نشستم و بعد لنگان لنگان داخل رفتم.

نیمه شب بود که به آقا محمد پیام دادم که فردا می‌خواهم بروم و از دستم عکس بگیرم، دوست نداشتم بدون اجازه ایشان بروم، ماجرا را که به ایشان گفتم خیلی ناراحت شد و گفت: «فردا صبح خودم از حوزه مرخصی می‌گیرم و شما را دکتر می‌برم.»

دستم آتل‌بندی شد و با همان دست شکسته و پای زخمی سر سفره عقد ‌رفتم. وقتی که آمد با یک ظاهر بسیار منظم، پیراهن سفید و شلوار مشکی، و عطرزده بود، همیشه مرتب بود.

قابی در دستش بود، گفتم: «این چیه؟» رویش را برگرداند، دیدم روی آن نوشته شده «السلام علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها» و تنها چیزی بود که ما سر سفره عقدمان گذاشتیم، تا زندگیمان با نام و یاد حضرت زهرا آغاز شود.
ما هر شب می‌رفتیم نماز جماعت بعد زیارت قبور شهدای گمنام و بعد هم پارک و شام و...

یک شب که سر قبور شهدای گمنام بودیم گفت: «زهرا تو چند سالته؟» گفتم: «مگه تو نمی‌دونی؟ 18 سالمه»، گفت: «حواست هست 18 سالته، نامت زهراست و با دست شکسته نشستی سر سفره عقد؟» من یک آن، جا خوردم. همیشه روضه حضرت زهرا را با هم گوش می‌دادیم، و من فقط ‌اشک می‌ریختم. گفت: «این یک نشانه بود که تمام زندگی ما با نام و یاد حضرت زهرا باشه.»

وقتی خبر شهادت را به من دادند گفتند از ناحیه پهلو مورد اصابت تیر قرار گرفته و وقتی من عکسشان را دیدم جای تیر روی سینه ایشان هم بود. در صورتی که همیشه تک تیرانداز ابتدا قلب را هدفگیری می‌کند.

ایشان قبل از شهادت هر سال برای خادمی‌می‌رفتند شلمچه. بعد از شهادتشان به نیت ایشان رفتم خادمی، در آخرین روزها محل خدمتم را قرارگاه فاطمه الزهرا (س) تعیین کردند و این نشانه‌های حضرت زهرا (س) همچنان در زندگی ما ادامه دارد و دیده می‌شود.

ـ چگونه با دوری شهید مسرور کنار آمدید؟

بقیه به من گفتند ما زن و شوهر زیاد دیده بودیم؛ اما تو بی‌نهایت به آقا محمد وابسته بودی، راست می‌گفتند، من خیلی به شوهرم وابسته بودم؛ چون همه کارهایم را آقا محمد انجام می‌داد.

من الان شب‌های وحشتناکی را می‌گذرانم، همیشه می‌گویم چرا لحظه‌ای که تو تیر خوردی من در کنارت نبودم، من طاقت اخمت را نداشتم و شنیده ام چند ساعت در سرمای وحشتناک سوریه مانده ای، سرمایی که نفس‌ها در آن یخ می‌زده.

من وقتی در شب‌های زمستان به لحظات شهادت او فکر می‌کردم تا صبح‌گریه می‌کردم که چه کشیده، وقتی فکر این را می‌کردم که الان پیکر همسرم زیر خاک است از خدا می‌خواستم که‌ای کاش آن لحظه که او را خاک کردند می‌توانستم بروم یک پتو روی پیکرش بکشم که سردش نباشد. شاید هم به نظر بقیه احمقانه باشد. اما واقعا این را می‌خواستم. آنقدر‌گریه می‌کردم که صبح بیهوش می‌شدم.

یک شب به حضرت زهرا(س) التماس کردم که من می‌دانم روحش در محضر شما قرار دارد، جسمش را دربیاورد و در محضر خودتان قرار بدهید.

بعد از مدتی یکی از دوستانشان آمدند و گفتند ما خواب ایشان را دیدیم و پرسیدیم که لحظه‌ای که تیر خوردی چه شد؟ گفت: «من تیر اول را که خوردم قبل از اینکه به زمین بخورم امام حسین(ع) من را در آغوشش گرفت و من در آغوش اربابم حسین بودم و هیچ دردی را متوجه نشدم.»

خانم یکی از دوستانشان می‌گفتند: من خواب دیدم که شهید مسرور می‌گوید: «من، شهید توفیقی و یکی از شهدای گمنام در یک منطقه هر شب مهمان اختصاصی حضرت زهرا (س) هستیم.»

همسر ایشان می‌گفتند من رفتم به آن منطقه که ببینم آیا شهید گمنامی‌در آنجا وجود دارد؟ دیدم بله، در همان آدرسی که شهید مسرور گفته بودند شهید گمنامی‌دفن شده‌اند.

ـ از اینکه به ایشان اجازه دادید برود پشیمان نیستید؟

من به این راه افتخار می‌کنم. من در موقعیتی به ایشان اذن رفتن دادم؛ اما غرور برای من نیست، من یک بنده روسیاهم که امتحانی از من گرفته شد، همه دل می‌سوزانند و ترحم می‌کنند، می‌گویند تو تازه عروس بودی، الان سرگردان شدی،‌ای کاش رفته بودی سر خانه و زندگی‌ات.

شرایط کسی که بچه دارد سخت است و شرایط من که عقد بودم هم خیلی سخت است، هیچ وقت نخواستم که این سختی‌ها را با کسی در میان بگذارم و اتفاقاتی که برای من و خانواده‌ام افتاد را بازگو کنم.

همیشه می‌گفتم حضرت زینب(س) اگر گفتند «ما رایت الا جمیلا» خواستند که جلوی دشمن خار نشوند، اما خدا را شاهد می‌گیرم از لحظه‌ای که خبر شهادت آقامحمد را دادند در اوج سختی‌ها این کلام را با همه وجودم حس کردم، که اوج سختی‌ها برای اسلام و خدا دیدن همین زیبایی‌هاست.

من از این جهت افتخار می‌کنم که خدا بین این همه زندگی، زندگی من را برای فدا شدن در راه اهل بیتش انتخاب کرد، من با هیچ سجده شکری نمی‌توانم شکرش را به جا بیاورم که من را برای مسیر اهل بیت انتخاب کرده، چون حضرت آقا فرمودند که شهدای مدافع حرم از اولیاء زمان خودشان بودند، و من شش ماه همسری و کنیزی یکی از اولیاء خدا را کردم. آیت‌الله بهجت می‌رفتند در خیابان و می‌گفتند شاید یکی از اولیا خدا آنجا باشد و نفسش به من بخورد، حالا من شش ماه با یکی از اولیا خدا زندگی کردم. می‌گفت: «تو همسر دنیا و آخرت منی.» من تنها کسی بودم که اجازه می‌داد پشت سرش نماز بخوانم و من همیشه خدا را شکر می‌کنم که من را برای همسری یکی از اولیااش در آخرت انتخاب کرد.

ـ گویا مردم ارتباط خوبی با شهید برقرار کرده‌اند، در مورد آن بفرمایید.

بعد از شهادتشان یک عده از من خواستند که مطالب زندگی‌مان را نشر بدهم و من هم از زمانی که همسرم بحث سوریه را مطرح کردند خاطرات را با ذکر زمان نوشته بودم و همان‌ها را در یک کانال نشر دادم، در این بین یک خانمی‌به من پیام دادند که من از خواندن خاطرات زندگی شما متحول شده‌ام و می‌خواهم شما را ببینم. وقتی من را دیدند گفتند: «من فقط به خاطر حضور شما چادر پوشیدم و حجابم را رعایت کرده‌ام.» ایشان کامل محجبه شدند و با یک فرد مذهبی ازدواج کردند و به جایی رسیدند که می‌گفتند اگر الان شوهرم بگوید می‌خواهم بروم سوریه با تمام وجودم می‌گویم فدای حضرت زینب.

گاهی فقط با خواندن خاطرات زندگی ما این اتفاق افتاده یا همسرم به خواب کسی رفته و چادر به آنها هدیه داده‌اند. و در کل مزار ایشان شده محل حاجت دادن و هر چند روز یک بار دوستان به من پیام می‌دهند که ما از شهید مسرور حاجت گرفته ایم. هر هفته هم که ما سر مزار ایشان می‌رویم افرادی را می‌بینیم که می‌گویند ما شنیده‌ایم شهید مسرور حاجت می‌دهد و ما برای حاجت آمده‌ایم. اولین نفری که گفت من حاجتم را از ایشان گرفتم خانمی‌بودند که گفتند: «من 18 سال باردار نمی‌شدم، روزی که خبر شهادت شهدای مدافع حرم کازرون رسید من یکی یکی داشتم عکس‌های شهدا را نگاه می‌کردم، یک لحظه چهره همسر شما من را جذب کرد. نگاه کردم دیدم نوشته شهید مسرور. خیلی دلشکسته بودم و فقط زار می‌زدم و می‌گفتم شهید مسرور دکترها من را جواب کرده‌اند شما را به خون پاکتان حاجت من را بدهید. و من بعد از 18 سال متوجه شدم که باردار هستم؛ ولی کمی‌بعد گفتند که قلب بچه تشکیل نشده، دلشکسته‌تر از قبل برگشتم سر مزار و گفتم شما حاجت من را دادی ولی الان که گفته‌اند قلب بچه تشکیل نشده من ضربه بیشتری می‌خورم، به خون پاکت قسم می‌دهم که از خدا بخواه که قلب بچه ام تشکیل شود. بعد که رفتم دکتر گفتند که قلب بچه تشکیل شده و رشد عادی و طبیعی دارد.»

آن بچه الان به دنیا آمده و 4 سال دارد.

ـ کلام آخر

خدایا چه آرام‌بخش است از خلق بریدن و به شماپیوستن قصه یکی دیگر از عشاق و پاسداران حریم ولایت را خواندیم، حکایت دلتنگی‌های نوعروسی دیگر را شنیدیم، نوعروسی که از وهبش گذشت تا سر خُم می‌به سلامت مانَد و عاشورایی دیگر به پا نشود، حرف‌ها شنید اما از حرفش برنگشت و سر عهد پیمانش ماند، «ما رایت الا جمیلا» را زمزمه کرد، صبوری به خرج داد و ایستاد تا بتواند قصه عشقی الهی را که به کربلا ختم شد برای همگان بازگو کند. و حال او و تمام مادران و نوعروسان و فرزندان شهدا چشم به راه مردانی هستند که این راه را ادامه دهند و پرچم مبارزه با ظلم و کفر را به دست صاحبش برسانند و خنکای ظهور فرزند حسین علیهم‌االسلام دل دردمندشان را تسلا بخشد...


بسم رب الشهدا و الصدیقین

انا لله و انا الیه راجعون
نامه ای به همسر آسمانیم شهید مدافع حرم محمد مسرور:

همسر آسمانی من محمد عزیزم سلام.خوب میدانی که در نبود تو دلم اکنده از دردو دلتنگی است،نازنین من تو که نمیتوانستی حتی ناراحتی مرا ببینی حال چگونه من نبودن تو را

مشاهده کنم؟چگونه نبودنت راباور کنم و چگونه لحظه ها را بی تو سپری کنم؟عکس تو بر روی دیوارهای شهر حک شده است پس چگونه تصویر زیبای تو را تا ابد به روی قلبم حک

نکنم؟مردم شهر،دانش اموزانت،همرزمانت،رفقایت در نبودن تومیسوزند پس چگونه من که به گفته ی خودت بعد از خدا و اهل بیت از همه به تو نزدیکتر بودم خاکستر نشوم؟

محمد عزیزم،داماد شش ماهه ی من،پس از ۴۸ روز چشم انتظار بودن امروز پیکر مطهرت را به منتقدیم کردند،میدانی عزیزم،اسمان دیشب برای تو اشک هایش سرازیر شد،حال چگونه

اشک های من دریا نشود؟داماد رعنای من امشب همه برای حنا بندان من و تو امده بودند.با طبل هایشان برایمان کل میزدند.یادت هست میگفتی اسم من را هم نفس ننویس،من هم

قفس تو هستم؟یار من از قفس تنگت به سوی ملکوت پرواز کردی و من در قفس تنها ماندم.قول دادی همسفر هم باشیم پس چرا مرا در اینقفس تنگ جا گذاشته ای؟یار لحظه ای

همیشگی من فردا برایت لباس عروس میپوشم و به استقبالت می ایم،با تمام شهر گلبارانت میکنم و جشن عروسیمان را برپا میکنیم.از زبان مردم شهر خوبی هایت را

فهمیدم و هنوز باورم نمیشود با چه فرشته ای بودم.هنوز نبودنت را باور نکرده ام و چشم انتظارم.بیش از هر زمانی دلتنگت هستم.یار تو.همسر داغدارت


3 خواب از شهید محمد مسرور

گفتگو با برادرشهید مدافع حرم محمد مسرور : به یقین رسیده ام که جهاد بر من واجب است و باید از اسلام و کشورم دفاع کنم. اهل عمل بود

گفتگو با همسر شهید مدافع حرم محمد مسرور : رابطه عمیقی با شهدا داشتند خواب شهادتش را دیده بود

زندگینامه طلبه شهید مدافع حرم محمد مسرور، اولین شهید طلبه مدافع حرم /«شهادت جان کندن نیست دل کندن است»