
نام و نام خانوادگی: محسن شیخی
تاریخ ولادت: 1345/1/1
تاریخ شهادت: 1363/12/22
منطقه شهادت: هور الهویزه، عملیات بدر
محل دفن: گلزار شهدای راوند





وصیتنامه برادر شهید محسن شیخی
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با درود بر ولی عصر (عج) ارباب تمام رزمندگان و امید تمام رنجیدههای جهان و مستضعفان و با درود بر رهبر کبیر انقلاب، این اسطوره مقاومت و شهامت و این قلب تپنده امت حزب الله و قلب تمامی ضعیفان جهان و نائب بر حق صاحب الزمان و با درود بر تمامی رهروان راه حسین بن علی از بدر تا فجر جمهوری اسلامی و تا انتها و با سلام بر شهیدان صدر اسلام از شهدای کربلای حسین تا کربلای خونین خمینی و با درود و سلام بر امت حزب الله و همیشه در صحنه که با ایثار جان و مال خود از کشور خود جمهوری اسلامی که با خون شهدا به دست ما رسیده حفاظت میکنند.
من چند کلمه به عنوان وصیتنامه اگر این لیاقت را داشته باشم که به شهادت برسم مینویسم؛ اولا من کوچکتر از آن هستم که بخواهم به این امت حزب الله پیام بدهم اما چند کلمه به عنوان تذکر و پیشنهاد میدهم؛ همه باید رهرو راه حسین و فرزند برومندش این پیر خستگی ناپذیر باشیم؛ این بزرگوار به گردن ما حق بزرگی دارد که باید حق او را ادا کنیم تا در آخرت مسئول و گرفتار نباشیم و خدایی نکرده مدیون این رهبر و خون شهیدان نباشیم و تنها سخنی که با شما دارم این است که دست از این رهبر بر ندارید و همیشه برای طول عمرش دعا کنید و دعا کنید که از سر تقصیر همه ماها درگذرد.
سخنی که با پدر و مادرم دارم این است که هر چه زحمت برای من کشیدهاند حلال کنند که اگر در آخرت خدا به ما اذن شفاعت داد شماها را هم شفاعت کنیم، و من این را میخواستم بگویم که من در ماه رمضان 22 عدد از روزههایم را خوردم که آن هم در جبهه بود و شما برایم پول بدهید بگیرند.
یک نصیحت برای همسالانم و رفیقانم دارم این است که به سوی جبهه حرکت کنید که اینجا دانشگاه الهی میباشد و هر وقت اراده کردند که به جبهه بیایند مواظب باشند روی هوای نفس و به حرف شیطان گوش ندهند و هر وقت خواستید کار خیری بکنید یاد خدا را در نظر داشته باشید و دست از گناه و فساد بردارید که این گناهان انسان را به پرتگاه جهنم سوق میدهد حرفی در آن نیست، و هر وقت خواستند گناهی مرتکب شوند جایی بروند که ملک خدا نباشد- هرچند خودمان گناهکاریم که ان شاء الله خدا از سر تقصیرات همه ما در گذرد.
من این مهربانی و محبت و لطف و صفای خدا را که میبینم گمان نکنم ما را به خاطر گناهانمان عذاب دهد. ان شاء الله که میبخشد. امید دارم بر رحمانیت خداوند متعال. و یک خواهش از خداوند متعال دارم که مرگ ما را با شهادت قرار بدهد که دیگر در برابر شهدا خجل نباشیم، دیگر سخنی ندارم.
همیشه اسلام را دعا کنید و رزمندگان را از زیاد نبرید. به امید پیروزی رزمندگان و فتح کربلا و فتح قدس عزیز از دست این صهیونیستهای از خدا بیخبر، از همه خواهش میکنم که هر بدی از من دیدهاند مرا حلال کنند.

نام و نام خانوادگی: منصور کحال
نام پدر: عباسعلی
تاریخ ولادت: 1345/03/01
تاریخ شهادت: 1364/2/18
محل شهادت: مجنون، عملیات بدر
محل دفن: طاهرآباد
گزیدهای از زندگینامه شهید منصور کحال
منصور در خانوادهای مذهبی چشم به جهان گشود، از همان دوران کودکی به قرآن علاقمند بود؛ با وجود سن کم در کلاسهای قرآن شرکت میکرد. بعد از آنکه به مدرسه رفت در کنار درس در امور مذهبی مثل نمازجماعت و جمعه و دعاها و جلسات قرآن و مراسم عزاداری سالار شهیدان و راهپیماییها شرکت فعال داشت. او در کنار درس و مدرسه کارهای مزرعه را نیز انجام میداد و کمک حال پدر خود بود. علاوه بر این برای کمک به مستمندان و ضعفا بسیار تلاش میکرد.
منصور از اعضای فعال پایگاه بسیج بود و عشق و علاقه زیادی به بسیج داشت تا اینکه به خاطر همین عشق و علاقه عازم جبهه شد و هر وقت به مرخصی میآمد دیگر دوستانش را تشویق به جبهه رفتن میکرد. همیشه آرزو داشت که در راه خدا به فیض شهادت نائل آید تا اینکه سرانجام در سال 1364 به آرزوی دیرینه خود رسید.
یادش گرامی و راهش پررهرو باد.
خاطرهای از شهید منصور کحال
در یکی از روزهای سرد زمستان ساعت 12 شب به مرخصی آمد، برای اینکه خانواده خود را از خواب بیدار نکند در آن هوای سرد در انبار گندم خوابید و سرما را به جان خرید تا مبادا پدر و مادرش از خواب بیدار شوند. صبح وقتی برای نماز بیدار شدم دیدم او نیز کنار حوض نشسته و وضو میگیرد خوشحال شدم و از او پرسیدم: منصور! تو کی آمدی؟ گفت: دیشب دیر وقت آمدم و برای اینکه شما را بیدار نکنم در انباری خوابیدم. آری! او آنقدر مهربان و دلسوز بود که قابل وصف نیست.
متن وصیتنامه برادر رزمنده منصور کحال
بسم رب الشهداء والصدیقین
((یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ما لَکُمْ إِذا قیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فی سَبیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَ رَضیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ قَلیلٌ)) (توبه:38)
ای کسانیکه ایمان آوردهاید به چه جهت است که چون به شما امر میشود که بیدرنگ خارج شوید برای جهاد در راه دین خدا به خاک و زمین دلبستهاید! آیا راضی به زندگی دنیا عوض حیات ابدی آخرت شدهاید. متاع دنیا در پیش عالم آخرت اندک و ناچیز است.
مرغ باغ ملکوتم نیام از عالم خاک | دو سه روزی قفسی ساختهاند از بدنم |
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا برِ دوست | به امید سر کویش پر و بالی بزنم |
حمد و ستایش بیمنتها خداوند را که به من گناهکار و روسیاه فرصت داد تا به خود بازگردم و بعد از عمری بیخبری او را بشناسم. من لیاقت این همه لطف و کرم را ندارم و نمیدانم چطور از لسان ناقصم این همه نعمت را گویا باشم و در اینجا که آمدهام وقتی با این جوانان پاک صادق که عشق به خدا در تمام وجودشان رسوخ کرده برخورد میکنم احساس ضعف و زبونی میکنم و به آنهائیکه هنوز نق میزنند میگویم ای کوردلان چند روزی به اینجا بیایید و مشاهده کنید؛ چه کسانی هستند که عشق میورزند و جان میبازند تا حکومت الله بر این سرزمین و دیگر نقاط جهان پیاده شود و کمی بیدار شوید و در اینجا من به این نتیجه میرسم که نتوانستم در طول عمرم برای اسلام کاری بکنم. شاید شهادت من اثری داشته باشد.
خدایا تو میدانی که من با آگاهی تمام در این راه پا گذاشتم و امیدوارم که تو مرا ببخشی و مرا به نزد خودت بپذیری، هرچند که میدانم لیاقت این را ندارم ولی امیدم بر توست.
سخنی دارم با دوستان و همکاران بسیجیام: امیدوارم که شما مرا ببخشید، شما ای عزیزان! تا توان و جان در بدن دارید دست از اسلام و امام نکشیده و ولایت فقیه را سرلوحه خود قرار دهید...
از دوستانی که در منطقه با من کار میکردند و بقیه که این وصیتنامه را میخوانند التماس دعا دارم و در دعاهایی که میخوانید مرا از یاد نبرید.
از خانوادهام میخواهم که وقتی من شهید شدم برای من گریه نکنید که مبادا دشمنان اسلام را شاد کنید؛ چون که فوز عظیمی نصیب من شده که هیچکس بجز آنهایی که شهید شدند نمیتوانند تصور کنند که چیست و من به تمام آرزوهایم که نزدیکی با اوست رسیدهام. نمازجمعه، نمازجمعه، نمازجمعه را هر چه عظیمتر برپا دارید که خدا میداند چقدر مهم است.
و اینک پدرم! امیدوارم که مرا ببخشی و میدانم که در این مدت فرزند خوبی برای تو نبودم و تو پدر خوبی برای من بودی. مادر گرامی من! تو هم امیدوارم که شیرت را حلالم کنی و از بدیهایی من درگذری. مادرم، تو هم در شهادت من همچون زینب که در شهادت 72 تن استقامت کرد تو هم استقامت کنی و صبر داشته باش.
خواهرم! تو هم امیدوارم که مرا ببخشی؛ چون من برادر خوبی برای تو نبودم. خواهرم حجابت را حفظ کن که حجاب تو مشت محکمی است به دهان منافقان کوردل.
برادرم! امیدوارم که مرا حلال کنی و اگر بدی از من دیدهای مرا ببخشی. برادرم! نگذار اسلحهام به زمین افتد که آن روز جشن ابرقدرتهاست.
و اینک پیامی به مردم دارم که از رفتن فرزندان خود به جبههها جلوگیری نکنند، بلکه آنها را تشویق کنند. برادرم تو از طرف من از همه دوستان حلالیت بطلب و بگو که برادرم دوست خوب برای شما نبود. و به دوستانم بگو که راه من و دیگر شهیدان را ادامه دهند و گوش به فرمان امام باشند و اگر سرپیچی از فرمان امام بکنند آن روز جشن ابرقدرتها و عزای اسلام است.
و مادرم باز هم به تو توصیه میکنم که همچون مادر وهب باش که وقتی سر فرزندش را آوردند سر را گرفت و پرت کرد طرف جبهه و گفت: سری که در راه خدا دادهام پس نمیگیرم. و من از شما میخواهم که سنگرهای مسجد را حفظ کنید.
خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار// از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزای
والسلام

نام و نام خانوادگی: علیرضا فرازنده
نام پدر: حسن
تحصیلات: دوم راهنمایی
تاریخ ولادت: 1348/02/10
تاریخ شهادت: 1364/06/18
محل شهادت: اشنویه، عملیات قادر
محل دفن: گلزار شهدای راوند
گزیدهای از زندگینامه شهید علیرضا فرازنده
علیرضا از همان دوران کودکی به مسجد میرفت و در نماز جماعت شرکت میکرد، اخلاقی بسیار عالی داشت و همیشه خانواده را به راه برادر بزرگش یعنی محمد هدایت میکرد و به خواهران همیشه توصیه میکرد حجاب خود را حفظ کنند. او ویژه به دوستان خود سفارش میکرد تا نمازجماعت را ترک نکنند و پایگاه بسیج را خلوت نگذارند و در دعاها شرکت کنند.
از وقتی به جبهه رفته بود هر وقت به مرخصی میآمد همه هواسش در جبهه بود، اگر مرخصی 30 روزه داشت تنها 5 تا 7 روز میماند و سریع به جبهه باز میگشت، در مواقعی هم که در مرخصی بود برای نگهبانی شب به پایگاه شهید قدوسی میرفت. علیرضا اهل مطالعه بود و کتابهایی از قبیل: بسیجی تا بسیجی، آقا امام زمان(عج) مطالعه میکرد.
او در مواجهه با عناصر ضد انقلاب قاطعانه برخورد میکرد، در دفتر خاطرات خود نوشته بود که تا دو روز دیگر به شهادت میرسم. گاهی لباس سپاهی برادر شهیدش را بر تن میکرد و میگفت: مبادا من از دنیا بروم و در جبهه شرکت نکنم. در آن هنگام که به جبهه میرفت او را از خط مقدم جبهه نهی کرده بودند؛ چون برادرش شهید شده بود، دیگر از او خواستند تا در پشت جبهه در قسمت آشپزخانه خدمت کند اما او نپذیرفت؛ زیرا مشتاق شهادت بود.
علیرضا در روز آخری که میخواست به جبهه برود به مادر خود گفت: من دیگر بر نمیگردم و به زودی شهید خواهم شد. او عکسی یادگاری در کنار سر بریده سیدالشهدا در اهواز لشکر نجف گرفته بود، وقتی به او میگفتند این عکس را کجا انداختهای؟ میگفت: من هم مانند سیدالشهدا میخواهم با سر بریده به ملاقاتش بروم.
نحوی شهادت: شهید مفقودالجسد میباشد؛ چنانچه همرزمان شهید که در کنار ایشان بودهاند تعریف میکنند: علیرضا در هنگامی که عملیات شروع میشود همچون شیر به جلو میرود و در حالی که اسلحه کلاش در دست دارد به جلو میشتابد و در کنار یک نخل خرما سنگر گرفته و یک تیر به شانه راستش اصابت میکند باز شتابان از سنگر بیرون میرود در حالی که تیری به بدنش و یک تیر دیگر به شانه چپش اصابت میکند در همین حال به جلو میرود و تیر دیگری به پیشانی او میخورد و به لقاء الله میپیوندد.
خاطرهای از شهید علیرضا فرازنده:
روزی با گروه بسیجیان از طرف پایگاه شهید قدوسی به جمکران عزیمت میکنند، در آنجا در حال نمازجماعت بودند که ناگهان علیرضا در کنار دوستان به زمین میافتد، دوستش نقل میکند؛ وقتی علیرضا بر زمین افتاد گویا شوکی بر او وارد شده بود و او را تا دقایقی راحت میگذارند بعد از چند لحظه در عالم رویا شروع به گریستن میکند، دوستان شروع به هوش آوردن او میکنند که علیرضا میگوید: «راحتم بگذارید و اجازه دهید با آقایم امام زمان(عج) ملاقات کنم»، در ادامه مادر شهید از زبان خود شهید تعریف میکند: هنگامی که به خواب رفتم، آقای بلند قامتی با شال سبز و جمالی نورانی در میان بیابان دیدم، نزدیکش رفتم به من فرمود: «ای جوان! جلو بیا ببینم برای چه گریه میکنی!» گفتم: آقا مدتی است میخواهم به جبهه بروم اما لیاقت و سعادت ندارم، به من میگویند یکی از برادرانت مفقودالاثر است تو دیگر نمیخواهد به جبهه بروی! و دیگر اینکه میخواهم خبر و اطلاعی از برادر بزرگم که مفقود است به من بدهید. آقا امام زمان(عج) میفرمایند: «تا هفت ماه دیگر خبر بسیار خوبی به مادر و پدرت خواهد رسید» و فنجان آبی به دست شهید میدهند و میفرمایند: «بنوش! خسته هستی» هنگامی که شهید آب را مینوشد، بعد آقا با دست به راهی اشاره میکنند و میفرمایند: «این راه را بگیر و برو» علیرضا میبیند در میان بیابان خطی باز شد که در کنار آن جوی آبی است، شهید میگوید هنگامی که راه را طی کردم به زیارتگاهی رسیدم، جلو رفتم و به پابوس زیارت رسیدم، هنگامی که زیارت کردم از خواب بیدار شدم. مادر شهید تعریف میکند: بعد از هفت ماه که آقا فرموده بودند خبر خوبی به مادر و پدرت خواهد رسید، علیرضا به درجه رفیع شهادت نائل میگردد.





متن وصیتنامه برادر رزمنده علیرضا فرازنده
((یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا آمِنُوا..)) (نساء: 136) اى کسانى که ایمان آوردهاید، ایمان بیاورید.
((وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)) (آلعمران:169)
کسانیکه در راه خدا کشته میشوند مرده نپندارید بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.
با سلام و درود فراوان بر منجی عالم بشریت امید مستضعفان جهان مهدی موعود امام زمان(عج) و با سلام بر نائب بر حقش حضرت امام خمینی کبیر و با سلام بر شهدای راه حق و آزادی آنهایی که دست از زندگی و جان کشیدند و در راه اهداف الهی شهید شدند و با سلام بر رزمندگان جمهوری اسلامی ایران و رزمندگانی که در عالم هستی بر علیه تمامی کفر می جنگند. و با سلام بر خانواده شهدا، مفقودین و اسراء؛ آنهایی که سرمایه خود را فرستادند و دین خود را به انقلاب و اسلام ادا کردند و با سلام بر شهیدان زنده، مجروحین انقلاب اسلامی ایران.
آنچه که من میدانم شما ملت ایران کاری کردید که دیگر هیچ ابرقدرتی جرات آن را ندارد که به مستضعفان ظلم کند؛ زیرا شماها با دست خالی و با کلمه «لا اله الا الله» ثابت کردید که همیشه و در همه جا و هر زمان و هر مکان حق بر باطل پیروز است، پس ما کسی نیستیم که بخواهیم چیزی بنویسیم فقط چند مسئلهای است جزئی و در عین حال اگر به آنها عمل نشود و یا خدای ناکرده آگاهانه و یا ناآگاهانه به مسائل دست بزنیم خواسته یا نخواسته ضربه بزرگی به این انقلاب اسلامی زدهایم.
اولین مسئله برای خود ما بسیجیها، سپاهیها خدای ناکرده بگویید بسیج این محل بسیج این شهر یا بسیج این کشور، بسیجیها بسیجیهای دنیا هستند کسانی هستند که میخواهند در آینده نزدیک قدس و کربلا را آزاد کنند و پوزه تمام ابرقدرتها را به خاک بمالند که ان شاء الله و به یاری امام زمان(عج) این کار را خواهند کرد، مسئله دوم ای مردم و ای همشهریان و ای دوستان عزیز و اگر از من بسیجی یا سپاهی یا روحانی چیزی دیدید که خلاف اسلام است این را نگویید که سپاه یا بسیج یا روحانیون فلان خلاف را میکنند، به طور قطع اگر از شخصی یا گروهی یا ... اشتباهی دیدید آن اشتباه را به مکتب آن شخص نرسانید، امکان دارد خدای ناکرده با یک حرف بیهودهای که میزنید روز قیامت نتوانید جوابگو باشید.
دوستان عزیز! مسئله دیگری که از شما میخواهم نمازجمعه و مساجد را ترک نکنید؛ زیرا که مسجد سنگر است و دشمن هم میخواهد مساجد ما خلوت بشود و بعد ضربه بزند. اگر یک لحظه از روحانیون که در خط الله هستند جدا شوید چنان ضربه میخوریم که تا ابد نتوانیم جبران بکنیم.
ای مردم! جلوی نفاق و دو دستگی را بگیرید و نگذارید که افراد فرصتطلب بیایند سرکارها. به تمام مسائل و چیزها با چشم نگاه کنید. مسئله بعدی در رابطه با شما پدران و مادران و با شما مردان و زنان است که مبادا جلوی فرزندانتان را بگیرید که به جبهه نیایند. زمان، زمان امتحان است. مواظب باشید؛ فرزندان خود را تشویق کنید تا به جبهه بیایند؛ زیرا جبهه دانشگاه ما انسانهاست و مدرک آن شهادت است. خداوندا! ما که در این دانشگاه آمدهایم، سربلندمان گردان. به نام روحبخش جانها، قادر یکتا، پروردگار توانایی که از اوییم که به سوی او باز خواهیم گشت و چه نیکوست و با صفاست که این رجعت در مسیر او باشد.
والسلام/ به امید خدای یکتا
آمین یا رب العالمین
خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

نام و نام خانوادگی: محمد سلامی
نام پدر: ماشاء اله
تاریخ ولادت: 1344/01/01
تاریخ شهادت: 1364/01/19
تحصیلات: هفت کلاس
وضعیت تاهل: مجرد
محل مجروحیت: جفیر، عملیات بدر
محل شهادت: دو ماه بعد از مجروحیت بر اثر شیمیایی در بیمارستان شهید چمران اصفهان به شهادت رسید.
محل دفن: گلزار شهدای راوند
گوشهای از زندگینامه شهید محمد سلامی
محمد دارای اخلاق نیکو بود، با خانواده و مردم به نیکی و احترام رفتار میکرد و به امام و اسلام علاقه زیادی داشت. او اهل مسجد و جلسات قرآن بود و در اوقات فراغت خود به مطالعه میپرداخت. همیشه به نیکی به پدر و مادر سفارش موکد داشت.
در جبهههای حق علیه باطل شرکت فعال داشت و بعد از شرکت در عملیات کربلای 5 در عملیات بدر در منطقه جفیر مجروح شد و دو ماه بعد از مجروحیت بر اثر شیمیایی در بیمارستان شهید چمران اصفهان به درجه رفیع شهادت نائل گشت.





متن وصیتنامه شهید محمد سلامی
بسم الله الرحمن الرحیم
((وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)) (آلعمران:169)
نپندارید که شهیدان راه خدا مردهاند بلکه زندهاند و نزد خدا و پروردگارشان روزی میخورند.
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با سلام بر یگانه منجی عالم بشریت، تنها بر پاکننده عدل و قسط در سرتاسر زمین و نابود کننده ظلم و ستم و فساد از روی زمین، حضرت حجت بن الحسن العسکری و با سلام به پیشگاه نائب بر حقش روح الله الموسوی الخمینی، پشتیبان مستضعفان جهان و با درود بیکران بر روان پاک شهدا از صدر اسلام تا شهدای خوزستان و شهدای مظلوم کردستان، به امید هر چه زودتر پیروز شدن رزمندگان و آزادی کربلا و قدس، چند کلمهای به عنوان وصیت خدمت امت شهید پرور یادآور میشوم؛
بسم رب الشهداء والصدیقین، به نام خدایی که جان ما و تمام هستی ما از آن اوست، لحظهای با خود فکر کردم که ما چه هستیم و برای چه به دنیا آمدهایم و باید به کجا برویم و ندانستیم که جان خود را در چه راه صرف کنیم و در چه راهی از آن استفاده کنیم، با این حال با کوله بار گناه به جبهه آمدم تا ان شاء الله خدا گناه مرا بیامرزد و مرا قبول کند. و من میدانم که خدا بخشنده و مهربان است. لحظهای به خود فرو رفتم که امام حسین(ع) به خاطر خدا و به خاطر زنده ماندن اسلام جان خود را فدا کرد و عزیزانی چون علی اکبر(ع) و علی اصغر(ع) خود را داد. من با خود گفتم مگر من از فرزندان حسین(ع) از علی اکبر(ع) و علی اصغر(ع) عزیزترم که نیستم پس چه باک که این جان ناقابل در برابر آنها چه ارزش دارد، ما که میگوییم که ای امام حسین(ع) ای کاش میبودیم در آن زمان در کربلا تو را یاری میدادیم و جان خود را به شما فدا میکردیم، اما الآن همان زمان فرا رسیده و کربلا دوباره تکرار شده، الآن خمینی عزیز به مثابه حسین مظلوم(ع) است و سرزمین ایران همانند کربلای خونین است، الآن موقع امتحان الهی است که ان شاء الله همگی از امتحان خدا سربلند بیرون بیاییم، امیدارم که دنیا را وسیلهای برای آخرت قرار دهیم و دلباخته دنیا نشویم که پیغمبر اکرم(ص) چنین فرمود: حب الدنیا رأس کل خطیئه؛ دوست داشتن دنیا سر منشأ هر گناهی است.
در آخر میخواهم در این برهه از زمان چند نکته را یادآور شوم ولی من خود را لایق این نمیدانم که بخواهم به شما امت شهیدپرور پیام بدهم ولی وظیفه شرعی خود میدانم که چند نکته یادآور شوم؛ از شما میخواهم که پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به این کشور اسلامی وارد نشود، امام را لحظهای تنها نگذارید که یعنی حسین(ع) را تنها گذاشتهاید، جبههها را پر کنید و با رفتن خود به جبهه وظیفه شرعی و انسانی خود را انجام داده باشید و کسانی که نمیتوانند خود به جبهه بروند باید با کمکهای مالی خود جبههها را یاری دهید و لحظهای بیتفاوت نباشیم که خون شهدا را پایمال کردهایم. این شهدا بودند که تا آخرین نفس از مال و ناموس و کشور شما دفاع کردند و همگی ما مسئول هستیم در قبال خون شهدا.
از تفرقه دوری کنید که دشمنان ما منتظر چنین فرصتهایی هستند تا صدمه به انقلاب بزنند؛ از این رو ما باید همه با هم متحد و در خط امام حرکت کنیم. بسیج و سپاه را یاری دهیم که سعادت همه ما در همین خلاصه میشود و باز هم تاکید میکنم که دست از روحانیت برندارید.
در آخر چند کلمهای با خانواده خود دارم، پدر و مادر عزیزم! میدانم که نتوانستم ذرهای از زحمات طاقتفرسای شما را جبران کنم ولی با این حال از صمیم قلب از شما میخواهم که مرا حلال کنید و مرا ببخشید و تو ای خواهر عزیزم مانند زینب صبور و بردبار باش که خدا با صابرین است و شما ای برادرانم از شما میخواهم که راه مرا نه تنها راه من بلکه راه تمامی شهدا را ادامه دهید تا اسلام زنده بماند و ان شاء الله خدا صبری بزرگ به شما عطا فرماید که چنین هم هست. از همه کسانی که با من آشنا بودند میخواهم که مرا حلال کنند.
بار دیگر از جوانها تقاضا میکنم که به جبههها هجوم برند تا ان شاء الله ریشه ظلم و فساد را با کمک همدیگر از روی زمین برکنید و در آخر از خدا میخواهم که رزمندگان را یاری کند و این را میدانم که خدا همیشه پشتیبان ماست. و کسانی که میخواهند به این انقلاب و این کشور عزیز اسلامی آسیبی وارد کنند اگر قابل هدایت هستند هدایت و اگر نیستند خدا نیست و نابودشان کند. ان شاء الله همگی ما را عاقبت به خیر کند. در آخر دعای همیشگی را فراموش نکنید.
جسد مرا در گلزار شهدای راوند دفن کنید.
مورخ 1363/2/15 سه شنبه برابر با پنجم ماه مبارک رمضان.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی(عج) خمینی را نگهدار. مرگ بر آمریکا، تنها راه سعادت؛ ایمان، جهاد، شهادت

نام و نام خانوادگی: علی اکبر آخوندی
نام پدر: حسین
تحصیلات: دوم راهنمایی
وضعیت تاهل: مجرد
تاریخ ولادت: 1346/1/1
تاریخ شهادت: 1364/06/18
محل و نام عملیات: منطقه کردستان/ عملیات قادر
محل دفن: گلزار شهدای راوند
زندگینامه شهید والامقام علی اکبر آخوندی
شهید آخوندی در سال 1346 در خانوادهای متوسط و همچنین مذهبی در راوند متولد شد، وی از همان کودکی تحت تعلیم و تربیت خانواده قرار گرفت تا این که به مدرسه رفت، او حدود 7 سال به مدرسه رفت و در جریان پیروزی انقلاب با تمام مردم همگام بود و بر علیه رژیم شاه به مبارزه پرداخت تا اینکه جریان جنگ تحمیلی پیش آمد و علی اکبر نیز همچون تمام رزمندگان عازم جبهه گردید.
علی اکبر اخلاق نیکویی داشت و همیشه به آرامی صحبت میکرد. بر محبت به والدین خود بسیار تاکید داشت و موقع غذا خوردن در کنار مادر بودن را ترجیح میداد و بسیار مهربان بود. به نماز و روزه بسیار اهمیت میداد و در جلسات مذهبی شرکت میکرد.
شهید آخوندی چندین بار برای عزیمت به جبهه به پایگاههای بسیج مراجعه نمود ولی با وجود کمی سن از قبول او جهت حضور در جبهه صرف نظر میکردند. او جلوتر تحت تعلیم و آموزش قرار گرفته بود و آموزش نظامی را نیز در پایگاههای بسیج فرا گرفته بود و همچنان از پای نمینشست و مجدداً به پایگاه بسیج مراجعه مینمود ولی باز هم از قبول او ممانعت میکردند؛ چرا که سن او کمتر از آن بود که بسیج اعلام نموده بود ولی شهید آخوندی به علت علاقه زیاد به جبهه و لبیک به ندای رهبر و دفاع از میهن عزیز چارهای جز به دستکاری در شناسنامه خود ندید و با تغییر تاریخ و سال شناسنامه خود این بار به پایگاه رجوع و بدین وسیله راهی منطقه شد.
شهید آخوندی نزدیک به 13 مرتبه و حدود 17 ماه در منطقه بود، در اکثر عملیاتهای منطقه کردستان شرکت نمود و به جبهه اهواز نیز رفت و همچنان عشق شهادت در سر داشت و پیوسته عازم جبهه بود. او چندین ماه در بسیج کاشان فعالیت داشت ولی دید که در جبهه بهتر میتواند به خدمت بپردازد و باز به جبهه رفت تا به خدمت دین و اسلام مشغول باشد.
هرگاه از جبهه به مرخصی میآمد به مادر سفارش میکرد تا برای شهادتش دعا کند، آخری باری که به مرخصی آمد شب هنگام بالش زیر سر خود را نزد مادر میگذارد و میگوید: مادر! امشب شب آخر من است. و فردای آن روز وقتی داشت میرفت نگاهی به مادر کرد و گفت: «اکبر به میدان میرود مادر خداحافظ» و با این جمله دل مادر را آتش زند.
18 روز از خداحافظی علی اکبر از خانواده گذشت، شب اول محرم، ما بین نماز مغرب و عشا مادر از جمعی میشنود که راوند یک شهید دیگر نیز دارد و در همان لحظه احساس میکند که آن شهید پسر اوست و تا چند هفته به دنبال قطعی شدن خبر شهادت است تا اینکه از سپاه پاسداران خبر شهادت علی اکبر را برایش میآوردند.
خانواده شهید آخوندی مدت 7 سال چشم انتظار پیکر شهیدشان بودند تا اینکه مادر بعد از بیتابیهای زیاد در عالم رویا میبیند که علی اکبر با لباس احرام به کنار قبر خالیاش میآید و به او میگوید: مادر! چرا همیشه مرا به گمشده خطاب میکنی من همینجا هستم در قبر. و طولی نمیکشد که استخوانهای علی اکبر را میآوردند.
شهید علی اکبر آخوندی در عملیاتهای متعددی شرکت کرد و با کفر صدامیان به مبارزه مشغول بود تا اینکه در آخرین مرتبه در عملیات قادر در جبهه غرب ایران شرکت نمود و در تاریخ 1364/6/18 در حین عملیات و مبارزه با صدامیان کافر و جنگ و ستیز علیه دشمنان قسم خورده اسلام به لقاء الله پیوست و به سوی حق تعالی پرواز نمود و مفقودالجسد گردید.





وصیتنامه شهید مبارز علی اکبر آخوندی
بسم رب الشهداء والصدیقین
((وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)) (آلعمران:169)
به کسانیکه در راه خدا کشته میشوند مرده نگویید بلکه زندهاند و نزد خدایشان روزی میخورند.
با درود و سلام بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران و با درود و سلام بر امت حزب الله و شهید پرور ایران.
خدمت پدر و مادر عزیزم، سلام علیکم، امیدوارم که حالتان خوب باشد. اگر کاری از من سر زده باید مرا حلال کنید، مادرم اگر من شهید شدم مبادا برای من ناراحت باشید؛ چون من از علی اکبر امام حسین(علیهما السلام) عزیزتر نیستم که به میدان رفت و با یزیدیان جنگید و جان خود را فدای اسلام کرد، ما هم باید از علی اکبر امام حسین (علیهما السلام) درس بگیریم به میدان جنگ برویم تا این صدام و صدامیان را نابود کنیم. مادرم! من از امام حسین(ع) و یارانش عزیزتر نیستم که به میدان رفتند و کشته شدند و از ابوالفضل(ع) عزیزتر نیستم که مشک به دست داشت دست راستش را انداختند و مشک را به دست چپ گرفت، دست چپش را هم انداختند مشک را به دندان گرفت و خلاصه بدین وسیله او را شهید کردند و اگر هم اسیر شدم از موسی بن جعفر(ع) عزیزتر نیستم که هفت سال در کج زندان او را شکنجه کردند و بعد از هفت سال او را به شهادت رساندند. آری! ما از اینها عزیزتر نیستیم در جایی که امام ما میگوید که این عزیزانی که در جبههها شهید میشوند تنها مال پدر و مادرهایشان نیستند مال خدا و پیغمبر هستند. امروزه رضایت پدر و مادر واجب نیست باید رفت تا تمام کشورها را به جمهوری اسلامی تبدیل کرد و اگر هم خدا لیاقتی به ما داد و به شهادت رسیدم برای من ناراحت نباشید.
خدایا از تو می خواهم که در این عملیاتها ما را هدایت کنی تا بتوانیم با این بعثیان بجنگیم و انتقام خون عزیزانمان را از این بعثیان بگیریم و این عزیزانمان را که در زندانهای عراق هستند آزاد کنیم. خدایا ما با این گناهانمان چه کنیم اما خدا در قرآن میفرماید: هر قطره خونی که در میدان جنگ برای خدا ریخته شود تمام گناهان کسی که در جبهه میجنگد پاک میشود. و از پدر و مادرم میخواهم که مرا حلال کنند؛ چون شماها حق زیادی به گردن من دارید، چه کنم که نمیتوانم جبران کنم باید دیگر مرا حلال کنید؛ چون دیگر من در بین شما نیستم و من هم از دوستان و آشنایان و همسایگان میخواهم که مرا حلال کنید. و وصیت من به پدر و مادرم این است که من نماز قضائی و روزه زیاد دارم شما حقوق جبهه مرا بدهید تا آنها را به جای آوردند و وصیت دیگرم این است که مرا در کنار مزار شهدای راوند به خاک بسپارید و هر شب جمعهای که به مزار من آمدید این شعارتان باشد؛ خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار. پدر و مادرم! این را بدانید که من شما را شفاعت خواهم کرد.
والسلام
درود بر خمینی
سلام بر رزمندگان اسلام
تاریخ: 1362/7/23