زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

شهید غلامرضا کوچکی اگر حجاب خود را حفظ نکنید خون شهدا را پایمال کرده‌اید و بدانید که شهدا هم از شما راضی نخواهند شد


نام و نام خانوادگی: غلامرضا کوچکی راوندی

نام پدر: حسینعلی

تاریخ ولادت: 1348/1/1

وضعیت تاهل: مجرد

تحصیلات و شغل: پنجم ابتدایی - آلمینیومکار

تاریخ شهادت: 1365/10/03

نام و محل عملیات: کربلای 4  خرمشهر/ ام الرصاص

اعزامی از طریق: بسیج

مسئولیت: تخریبچی و تدارکات گردانها و غواص و تیربارچی

محل دفن: گلزار شهدای راوند

 

 یادی از شهید والامقام غلامرضا کوچکی راوندی

غلامرضا در خانوادهای مذهبی در راوند کاشان به دنیا آمد، او عاشق امام و اسلام بود و جان خود را به راه امام و فرمان امام گذاشته بود؛ همیشه آماده شهادت بود و روحیه عالی داشت و خانواده خود را نیز قبل از شهادتش به صورت تلویحی مطلع کرده بود و با دستخط خود تاریخ شهادتش مرقوم شده است. قرآن میخواند و به حفظ قرآن سفارش مینمود، هر شب سوره واقعه میخواند. او بسیار مردمی بود؛ اتوبوس میگرفت و دسته جمعی به قم و مسجد جمکران میرفتند. کمک حال همه بود و در جلب رضایت والدین خود میکوشید؛ برای جلب رضایت پدر و مادرش نوار کاستی از انصاریان تهیه کرده بود تا آنها گوش کنند و به شهادتش راضی شوند.

نحوه شهادت: غلامرضا در قایقی در حین اجرای آتش به روی دشمن در وسط اروندرود قبل از رسیدن به دشمن به شهادت نائل میآیند؛ امدادگر گروهان میگوید: وقتی میخواستیم از قایق پیاده شویم او را صدا کردم و گفتم چرا پیاده نمیشوی؟ وقتی در آن تاریکی دقت کردم دیدم با آغوش باز به استقبال شهادت رفته است.

وصیتنامه شهید غلامرضا کوچکی راوندی

بسم الرحمن الرحیم

« إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللهِ صَفّاً کَأَنَّهُم بُنیَانٌ مَرصُوصٌ »

«خدا آن مؤمنان را که در صف جهاد و پیکار با کافران مانند سدّ آهنین، همدست و پایدارند بسیار دوست میدارد»

شهادت لاله ها را چیدنی کرد

به چشم دل خدا را دیدنی کرد

ببوس ای مادرم قبر پسر را

شهادت سنگ را بوسیدنی کرد

مادر نبودی جبهه تا در برم نشینی

آن لحظه های آخرجان دادنم بینی

سرت سلامت مادر، که دیدار ما بیامد، دیدار ما بیامد

 

با درود و سلام بیکران بر منجی عالم بشریّت و نائب بر حقّش امام خمینی و با تقدیم سلام بر کلیه خانوادههای شهدا مفقودین و اسرا و جانبازان و مجروحین جنگ تحمیلی مخصوصاً خانوادههای شهدا و مفقودین و اسرا و جانبازان عزیز راوندی و با سلام بر کسانی که در پشت جبهه به رزمندگان کمک میکنند.

امت شهید پرور برادران وخواهران که در راه خدا و برای خدا از جانم و مالتان می‌گذرید شما عزیزانی که از جان و مالتان می‌گذرید شما عزیزانی که وصیت نامه مرا می‌خوانید و یا می‌شنوید وشما عزیزانی که مرا می‌شناسید اگر بدی از من دیدهاید به بزرگواری خودتان مرا ببخشید و حلالم کنید وصیتی دارم برای شما پدران و مادران.

از فکر مال دنیا و دنیا بیایید بیرون و به فکر آخرت باشید، ای پدران و مادرانی که فرزندانتان می‌خواهند به جبهه بروند و شما نمی‌گذارید در آن دنیا مسئول خواهید بود بدانید که هر چه جلوگیری از رفتن فرزندانتان بیشتر شود کمک به صدام و صدامیان بیشتر شده است و هر چه مال و جان خود را در راه خدا فدا کنید با این عملتان به صدام و صدامیان ضربه وارد کردهاید، خواهران عزیز کمی درد دل با شما دارم اگر می‌خواهید بدانید وصیت من به شما چیست؟ وصیت من به شما این است که حجاب خود را حفظ کنید و بدانید که با حفظ حجاب خود به اسلام بیشتر خدمت کرده‌اید و اگر حجاب خود را حفظ نکنید خون شهدا را پایمال کرده‌اید و بدانید که شهدا هم از شما راضی نخواهند شد همچون که من راضی نمی‌شوم.

والسلام

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی (ره) را نگهدار

جنگ جنگ تا پیروزی

غلامرضا کوچکی راوندی

1365/10/04

روحانی شهید احسان قاسم‌ پور به غرب جنایتکار و شرق تجاوزگر بگویید ما هرگز گردن خم نخواهیم کرد


نام و نام خانوادگی: احسان قاسم پور راوندی

نام پدر: محمود

تاریخ ولادت: 1342/1/1

میزان تحصیل: دیپلم  حوزوی سطح رسائل و مکاسب حوزه علمیه قم

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1365/10/23

نام و محل عملیات: شلمچه/ محور کانال ماهی  کربلای 5

محل دفن: گلزار شهدای راوند


بیان گوشهای از ویژگیهای اخلاقی روحانی شهید والامقام احسان قاسم پور

شهید احسان قاسمپور به مقتضای تحصیل و موقعیت شغلی خود (روحانی) در مواجه با افراد جامعه بسیار خوشرو و خوش اخلاق بود و از دروغ و غیبت و سایر صفات رذیله و حتی مکروهات به شدت دوری میکرد و در طول حیات 23 ساله خود ذرهای پایش را از مسیر انسانسازی و تکامل کج ننهاد. به نماز جماعت و نمازجمعه اهمیت فراوان میداد و در ماههای مبارک رمضان از طرف حوزه آیت الله یثربی به روستاهای مجاور جهت پاسخگویی به سوالات شرعی اعزام میشد. مستحبات را علاوه بر فرائض انجام میداد و در بین مردم از محبوبیت منحصر به فردی برخوردار بود. در فعالیتهای سیاسی نیز شرکت فعال داشت و در عملیات جنگ (حدودا 10 عملیات) در خط مقدم جبهه حضور داشت.

خانواده ایشان به دلیل استعداد فرهنگی بالا نقش مهمی در به معراج فرستادن شهید داشتند چنانچه پدر شهید از مداحان مخلص اهل بیت(ع) بود، برادر بزرگتر شهید در رشته الهیات و دیگری در رشته پزشکی مشغول میباشند. این خانواده آن زمان در سطح اقتصادی متوسط بودند.

شهید قاسمپور اهل مطالعه و همچنین ورزش به ویژه ورزش صبحگاهی بود و گاهی مواقع کوهنوردی میکرد و جهت تبلیغ به روستاهای اطراف میرفت. بیشتر ایام اخیر عمر خود را در جبهه در بین برادران مخلص بسیجی و سپاهی بود.

در سال 1360 در حالی که 18 سال بیشتر نداشت برای نخستین بار به همراه روحانی شهید محمدرضا حیدری به پیرانشهر اعزام شد؛ شهید قاسم پور در حدود 10 عملیات شرکت جست از جمله: والفجر مقدماتی و 1-2-3-4 و محرم- والفجر 8  کربلای 4 و 5 و در مناطق عملیاتی مقرهای لشگر سیدالشهدا، محمدرسولالله، نجف اشراف، دو کوهه، سوسنگرد، موقعیت کوثر، قصر شیرین، خرمشهرف فاو و شلمچه حضور یافت.

آثار فرهنگی از جمله مقالات بسیار غنی در مورد رخدادهای انقلاب از ایشان به جا مانده است نیز دفترچه یادداشت و خاطراتی داشت که به عنوان هدیه به خانوادهاش پیشکش کرد که راهگشای مفیدی برای در خط رهبر و تداوم آن میباشد.

قسمتی از خاطرات شهید احسان قاسمپور از دفترچه خاطراتش:

«کلمه اللهها در این خطه زیادند؛ شب عملیات والفجر یک بود همراه یکی از گردانهای لشگر حضرت محمد رسوالله(ص) به عنوان روحانی گردان حمزه به کانالها نرسیده بودم که جوان زیبا چهرهای را که قالب تهی کرده بود و به سوی خداوند وصالش رسیده بود دیدم، من بیرون ستون همراه فرماندهان حرکت میکردم در بین راه در شب که نیمه مهتاب بود این ماه با من سخن میگفت، از عشقِ در دل این کلمه الهی این جوان خوش صورت و سیرت. هر لحظه من یادی از این بسیجی عزیز میکنم، یک غول نفسی در درونم ایجاد شده و بیاد قاسم شهید علیه السلام میافتم؛ خدایا علیاکبرها و قاسمها را خودت پیروز فرما».

«چه خاطراتی از عزیزان دو روحانی بزرگوار دارم که از نوشتن حالتها و درسهایی که از آنها گرفتهام نمیتوانم منعکس کنم. [شهید محمدرضا] حیدری بزرگوار صاحب نفس مطمئن، انسان مدرس عملی عرفان یار همیشه برادر و عزیزی که سالیان دراز با او بودهام و در مدرسه علمیه کاشان به عنوان بهترین هم بحث و به عبارتی به عنوان استادم پیش او بودهام، کدام خاطرهاش را بنویسم در نگاهی که بر من میکرد رازها در آن بود. یا در خلوتها و نمازهایش یا در سخنرانیهای پر محتوا یا از روح بزرگش و همین بس که او یار ابا عبد الله(ع) و تن خویش را در رزم شهادت شست. یا از دوستان فرمانده و بسیجیان عزیز بگویم که به روح آنها خطاب میکنم تو را به خدا بگویید دوستان ما از ما بالاترند ولی ما را هم به این راه بخوانند، به رسولالله(ص) به ائمه اطهار (علیهم السلام) به امام حسین(ع) و به امام زمان(عج) بگویید از خدا بخواهند ما بیشما حیات برایمان سخت است»

از زبان برادر شهید:

اخوی بنده یک انسان معنوی به معنای اتم کلمه بودند واقعا اغراق نمی‌کنم که وصف شخصیت متکامل ایشان در قالب عبارات و کلمات نمی‌گنجد. ما معتقدیم همه شهدا واجد خصوصیت های منحصر به فرد اخلاقی و انسانی هستند که برگزیده برای این مقام عظیم و مرتبه خطیر شده اند اما اهمیت موضوع هنگامی بیشتر احساس می‌شود که فردی طلبه حوزه علمیه بوده باشد تا سطح رسایل و مکاسب که مقدمه ای برای ورود به مراحل تکمیلی حوزه محسوب میشود و در واقع قریب الاجتهاد بوده است درس می‌خواند و قلم و بیان فاخری داشته است آینده خوبی در انتظار او بوده است و می‌توانسته در جبهه کار تبلیغی صرف انجام دهد ولی با اراده و خواست خود وارد فاز رزمی هم میشود سلاح بر می‌گیرد در هشت یا نه عملیات بزرگ شرکت می‌کند مجروح شیمیایی می‌شود ولی اجازه نمی‌دهد حتی خانواده او متوجه شوند و همیشه در حسرت همراهی نکردن دوستان شهیدش از جمله شهید محمدرضا حیدری به سر می‌برد و از این بابت غبطه می‌خورد و آرزوی شهادت را در سر می‌پروراند و ده ها جذابیت مادی و ظاهری و عافیت طلبانه دیگر ، از همه عبور می‌کند به دنبال جایگاه واقعی خود که مقام رضای الهی است می‌گردد. از فرایض که بگذریم حتی شبها نماز شبش بدون استثنا ترک نمی‌شود مستحبات را کاملا رعایت می‌کند اهل انجام مکروهات هم نیست به اخلاق نیک شهرت دارد وجاهت ظاهری و باطنی را تومان خداوند به او احسان کرده است اینجاست که پی می‌بریم چه گوهری از دستمان رفته است و پی می‌بریم هر یک از این شهدا می‌توانستند چه سهمی در آینده کشورشان داشته باشند. احسان واقعا نمونه بود ما چهار برادریم به طور جد می‌گویم فراق ایشان برای پدر و مادرم بسیار سخت و صعب بود. احسان سی سال پس از شهادتش هنوز حتی به اندازه یک غمض عینی از جلوی چشم ما کنار نرفته با یاد و روح او زندگی کردهایم چندین بار در عالم رویا به دیدار او شتافته ام از من خواسته زندگی ساده و بی آلایش خود را حفظ کنم و در راه معنویت گام بردارم و این یعنی که اینها به تعبیر قران زنده اند و نزد خدای خود ارتزاق می‌کنند. گوشه هایی از اخلاقیات ایشان هنوز برای ما نامکشوف است و نا از طریق دوستان قدیم و خاطراتشان پی به ظرایف اخلاقی ایشان می‌بریم. ایشان در لشکر های مختلف ماموریت می‌رفتند و عاقبت در بیست و یکم دیماه 65 در عملیات کربلای پنج. مرحله دوم در کانال یا دریاچه ماهی در شلمچه در یک شب سرد زمستانی درهمراهی با لشگر ده سید الشهدا ع آسمانی شد. دو ماه پیکر پاکش زیر آتش دشمن مانده بود و پس از دوماه در بیست و پنج اسفند 65 در گلزار شهدای راوند آرام گرفت. این عس هم چند روز قبل از شهادتش گرفته شده و بدای ما بعدا ارسال شد. ایشان دقیقا با همین لباس به شهادت رسیدند.

 

متن وصیتنامه روحانی شهید حجت الاسلام احسان قاسمپور راوندی

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

((یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ما لَکُمْ إِذا قیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَ رَضیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ قَلیلٌ)) (توبه:38) ترجمه: «اى کسانى که ایمان آورده‏اید، شما را چه شده است که چون به شما گفته مى‏شود: «در راه خدا بسیج شوید» کُندى به خرج مى‏دهید؟ آیا به جاى آخرت به زندگى دنیا دل خوش کرده‏اید؟ متاع زندگى دنیا در برابر آخرت، جز اندکى نیست.»

سپاس خدای را که جلوه جمالش به ساکنان ملک و ملکوت گسترش یافت و شعاع حسنش بر انسانهای عالم لاهوت و جبروت درخشیدن گرفته است. درود بر تو ای مشعلدار خدای پسند ای رسولالله سلام بر تو و فرزندان پاک تو باد.

باری! روزی که همه باشند صور اسرافیل دمیده خواهد شد؛ ((یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً)) (نبأ:18) مردم فوج فوج خواهند آمد ولی چه آمدنی!! آنجا سخن خواهیم گشود که ما در دنیا به قافله سالار عشق اقتداء کردیم، ای حسین قافله سالار کاروان عشق! شعلههای فروزانت در کربلا هنوز روشنی میدهد، چه کند آنکه در حرم و عرش خدائیش محبت تو دارد. ای دشمنان بیایید ما را با سلاحهایتان آتش بزنید و خاکستر ما را به دریاها و دشتها و سرزمینها بپاشانید اما بدانید از این خاکستر و خون، لالههایی دیگر خواهند دمید.

مسلمانان جهان! بدن به دنیا نفروشید که روح شما به جنت و لقاء دعوت شده است، تن به ظلم و بندگی ندهید که خدا شما را آزاده آفریده است، پیرو کسانی باشید که وارث پیامبرانند و شما را دعوت به توحید و قسط میکنند، از هر چیز چشم فروبندید تا به هر چیز چشم بگشایید، سر بدهید ولی سر ندهید.

عزیزانم! قدم را از فرش به سوی عرش نهید و در برابر موجهای پر تلاطم راهزن دنیایی گردن خم نکنید. عشق به جمال و کمال الهی را که جزء فطرت شماست و در سایه محبت و شوق و توجه به خدا حاصل می‌شود از یاد نبرید.

عزیزانم!! امروز بزرگ منادی اسلام پیر پیروزمند جماران است پس او را ناصر و یاور باشید، امام عزیز! آنچه گفته بودم امروز به آن عمل کردم و مانند یاوران حسین(ع) خون قلبم را دادم، باشد که امت اسلام از آن پاسداری کنند و بدانید زیبایی چهرهام را به خونین بودن آن و معطری آن را به عطر خون میدانم؛ چون کام جانم تشنه لقاء خداوند است با شراب وصل سیراب میشود پس میروم تا نماز خون بخوانم و در دریای عشق شنا کنم. ای خدای بزرگ! اکنون مظلومیت حسین(ع) را احساس می‌کنم و می‌روم تا زرین خطی از خون بر ورقی از تاریخ بزنم و با بذل خون قلب خود دین خود را به حسین(ع) و امام زمان(عج) و امام صادق(ع) ادا کنم. خدایا رحمت بی‌کرانت را شاملم فرما که به این امید حرکت کرده‌ام. ای خدا! ما را در عشق خود بسوزان و به ائمه اطهار ملحق بفرما.

حال که حماسه آفرینان رفتند حماسه سرایان به پا خیزند و حماسه آنان را بسرایند حماسه آنان حماسه جاوید تشیع و اسلام اصیل است.

بارالها!! قلب و زبانم به استغفار گشوده شدهاند، با آهنگی دردناک به درگاه تو مینالم و سر بیچارگی در پیشگاه تو فرود میآورم. زانوان من از هیبت کبریایی تو و وحشت گناهان خویش میلرزد و اشکهای ندامت از چهرهام جاریست. خدایا! تو راههای سخت و موانع راه تکامل را برایم آسان کن و راه سعادت و اصلاح را درست به من بشناسان و ارادهای در وجودم به وجود آور که در بین راه نمانم.

پدرم! به غرب جنایتکار و شرق تجاوزگر بگویید ما هرگز گردن خم نخواهیم کرد.

مادرم! به امت بگو از استکبار جهانی نترسند؛ چون اگر جسم آنها مغلوب باشد روحشان غالب است.

بابا جان! در اشعار و مصیبتخوانیهایت یادی از فرزندت احسان هم بکن و بگو: آنگاه که کودک بود او را به مساجد بردم و عاقبت در راه حسین هم رزمید  و به شهادت رسید.

مادر دلسوز و فداکارم! لطف زیاد شما را از یاد نخواهم برد، میخواستم با زن صالحهای از امت پیغمبر ازدواج کنم تا شما را خوشحال و راضی نمایم ولی اینک شور دیگری دارم و میروم تا فاطمه زهرا(س) مادر سادات را راضی کنم و در این عملیات شرکت کنم، شیرت و زحماتت را بر فرزندت حلال کن. مادرم! دیگر مگو فرزندم نیامد. او به سر کلاسی به بلندای ابدیت نشسته است، اگر از پیش تو میروم ولی خوشحالم که با آموزگاری چون حسین همنشینم. مادرم! تفنگ یاورم، سنگر عبادتگاهم و بالاخره حجلهگاهم و لباس دامادیم کفنم میباشد.

مادرم! به سفر میروم به سفری که توشه کم و کولهباری بیارزش بر دوش دارم. به امامم بگو: او هم دعا کند که خدا بپذیرد. آری! همچون دلدادگان معشوق چون کبوتری خوشآهنگ از میان شبنم اشکهای نیمه شب نقش بسته بر بالها با وجود آتشی در دل پر درد به سویش و به وصالش میشتابم.

در آخر از همه دوستان و آشنایان و استادان و کسانی که به گردن من حقی دارند طلب مغفرت و حلالیت میکنم و پس از توصیه به ایمان و تقوا از راه دور دست برادران و خواهرانم را میبوسم و از آنها میخواهم برادر گنه‌کارشان را از دعای خیر محروم نفرمایند.

خانواده عزیزم! اگر ان شاء الله شهید شوم و جنازهای به دستتان رسید روحم را شاد نمایید و اگر به دستتان نرسید با مفقود شدنم شاکر خداوند باشید؛ چون احتمالا به خاطر اینکه عضوی یا پارهای از تن خود را از دست دادهاید اجر بیشتری میبرید. برای من نگران نباشید؛ چون من مانند یک انسانی بودهام که همه چیز و همه کسش را از دست داده و همیشه وقتی به یاد دوستان شهیدم میافتادم مخفیانه گریه میکردهام و بدانید محبت به خدا از هر محبتی بالاتر است.

مقداری از کتابهایم را به کتابخانه مدرسه فیضیه بدهید و پنج روز روزه قضا و پنج روزه احتیاط برایم بگیرید. اگر کسی از من پولی طلب دارد بیاید بگیرد ولی فکر نکنم چیزی باشد و کسی از من پولی بخواهد ولی تمامی پولهایی که از دیگران میخواهم به آنها بخشیدم در عوض برایم دعا کنند و قرآن بخوانند.

والسلام

احسان قاسم پور راوندی

1365/10/18

شهید محسن شاکر اردکانی


نام و نام خانوادگی : محسن شاکر اردکانی

نام پدر : محمدرضا

تاریخ ولادت : اول فروردین سال 1348

میزان تحصیلات : اول دبیرستان

وضعیت تاهل : مجرد

تاریخ شهادت : دوم بهمن ماه 1365

اعزامی از طریق : بسیج

محل دفن : گلزار شهدای راوند  


 زندگینامه شهید والامقام محسن شاکر اردکانی

محسن فرزند محمد در سال 1348 در منطقه مولوی تهران به دنیا آمد، بعد از دو سال به راوند مهاجرت کردند و محسن در سن 6 سالگی به دبستان رفت و بعد از سپری شدن دوره ابتدایی به مدرسه راهنمایی رفت و دوره راهنمایی را به پایان رساند؛ آن زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز شده بود و محسن با اصرار زیاد به جبهه رفت؛ بعد از سه ماه با اصرار زیاد پدر و مادر برگشت و در دبیرستان امام خمینی ثبت نام نمود، مدتی گذشت و محسن نزد برادرش رفت و گفت: من نمیتوانم در دبیرستان باشم درس بخوانم و در آسایش باشم ولی رزمندگان در جبهه مشغول نبرد با صدامیان باشند. برادر از او میخواهد که قول بدهد وقتی برگشت به درسش ادامه دهد و او نیز قبول میکند.

دوباره محسن ثبت نام میکند و به جبهه میرود؛ برادر تعریف میکند که روزی به چادر آنها مراجعه کردم و دیدم همسنگریهایش همه حدود 35 سال بودند و اذعان میکردند که محسن استاد قرآن ماست و صبحها زودتر از همه برای نماز بیدار میشود و در اجاقی که کنار چادر است هنگام آماده کردن چای به خواندن قرآن نیز مشغول است، به گفتهی همگان او کسی بود که به همه درس شهادت طلبی و تقوا میداد و آنها به خاطر شجاعت و جسارتش روی حرفش حرف نمیزدند.

نحوه شهادت: اصابت ترکش به ناحیه ران پا و قطع شریان رگ و شهادت

متن وصیتنامه شهید محسن شاکر اردکانی

بسم الله الرحمن الرحیم

((وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)) (آلعمران:169)

مپندارید کسانیکه در راه خداوند کشته میشوند مردهاند بلکه زندهاند ونزد خدا روزی میخورند.

 

به نام خدا و به نام کسی که همه چیز دردست اوست جانم دردست اوست تاب و توانم در دست اوست و به نام کسیکه خالق جهان است. آفریننده شب و روز ستارگان وخورشید است و درود بر ید واحد خداوند احد و یکتا و سلام بر سالار شهیدان حسین (ع) آن استوره شجاعت و مقاومت وصیتنامه خود را آغاز می‌کنم من قابل آن نیستم که برای پدر ومادر وخواهران و برادرانم وملت شهیدپرور نامه بنویسیم ولی چند کلمهای را بعنوان وصیت مینویسم.

خدمت پدر مهربانم ومادر ارجمندم معذورم از این که من در طول مدت زندگی برای شما فرزند خوبی نبودهام و غیر از آزار و اذیت کار دیگری برای شما انجام ندادهام. ای شما گوهرهای پر ارزش من انشاءالله مرا حلالم کنید. و از تمام کارهای بد من چشم پوشی خواهید کرد. ای تو مادرم که شبها را به صبح رساندی در حالی که خود بیخوابی میکشیدی و مرا آرام می‌نمودی من نتوانستم برای شما آن چنانکه باید باشم ولی خودتان مراببخشید و مورد عفو قرار دهید، باشد که خداوند هم مرا مورد لطف خود قرار دهد واز گناهان من درگذرد.

ای خواهران وبرادرانم! مراحلال کنید چون من حقیر برای شما برادر خوبی نبودم و اگر گاهی شما را اذیت میکردم عذر می‌خواهم و از شما ملت شهید پرور این خواهش را دارم که در مساجد شرکت نمایید و به دعاها بروید و دست از خط رهبر برندارید وخدا نکرده رهبر را تنها نگذارید. ای پدرو مادر و خواهران و برادرانم هرگز در مرگ من گریه نکنید و اشک نریزید بلکه خوشحال باشید چون برادرتان بسوی خداوند خویش رهسپار شده است. گریه نکنید چون دشمنان و منافقان از خدا بیخبر از گریه و ضجه شما خوشحال می‌شوند. و اگر خواستید در گوشهای تنها و دور از چشم دشمن گریه کنید پدر و مادرم روی جنازه من مقداری گلاب بپاشید چونکه میخواهم اگر امام حسین (ع) مرا قبولم کرد پیش حضرتش معطر باشم و به او بگویم حسین جان (ع) من همیشه در دنیا هم به یاد تو بودم و به یاد مولایم امام علی (ع) هم بودم.

باز خواهشی که دارم این است که در مرگ من گریه نکنید واگر یکی از اعضای بدنم را از دست دادم یا مفقود شدم غصه نخورید زیرا که من عزیزتر از حضرت ابوالفضل(ع) یا امام حسین (ع) و فرزندانش نیستم؛ زیرا که با از دست دادن سر خود و شهید شدن اصحابش اسلام را زنده کرد و به ما درس شهادت و فداکاری آموخت از کلیه فامیلها و دوستان و آشنایان می‌خواهم که مرا حلال نموده و ببخشید. دائی مهربانم و ننه و همگی مرا حلال نمائید باشد که خداوند شماها را مورد لطف و مرحمت خویش قرار دهد. تقاضا دارم روی پیشانیم یک پارچه ای که برادران رزمنده می‌بندند ببندید. مطمئن باشید که من برای هدفم یعنی خداوند و زنده نگه داشتن اسلام جانم را فدا کردم و مرا در گلزار شهدای راوند دفن نمائید.

 در پایان از برادران وخواهران عزیزم و مجددا از پدر و مادر مهربانم میخواهم مرا عفو نمایند به امید پیروزی خون بر شمشیر و به امید نابودی دشمن.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

شهید حسین شمسی زاده : ای همسر عزیز! فرزندان عزیزم را خوب تربیت کن که برای اسلام سربازان خوبی باشند


 

نام و نام خانوادگی: حسین شمسی زاده

نام پدر: تقی

تاریخ تولد: 1324/11/03

تاریخ شهادت: 1365/11/07

گردان: فتح  لشگر نجف اشرف

گروهان: امام حسن(ع)  دسته یک

نام عملیات: کربلای 5

محل اعزام: کاشان

تاریخ اعزام: 1365/10/21

 محل دفن: گلزار شهدای راوند

 زندگینامه شهید حسین شمسی زاده راوندی

حسین شمسی زاده راوندی در سوم بهمن 1324 در راوند از توابع شهرستان کاشان چشم به جهان گشود. پدرش تقی، کشاورز بود و مادرش حسنی نام داشت. حسین در سال1347 ازدواج کرد و صاحب سه پسر و چهار دختر شد.

از خصوصیت مهم و بارز شهید خوشرویی و مصالحه بود و برای همه احترام قائل میشد و از هر تلاشی برای حل مشکلات دوستان و مردم دریغ نمینمود، به نماز و مسائل دینی توجه خاصی داشت و به اهل بیت(ع) علاقه وافری داشت و گاهی با مدیحهسرایی سعی در بهتر برگزار شدن مجالس اهل بیت(ع) داشت. پیرو خط امام بود و سعی میکرد اعمال و رفتار خویش را بر اساس سخنان و پیامهای امام تطبیق دهد.

حسین شمسیزاده عمدتاً کارش کشاورزی بود؛ یک شب از پیش آب آمده بود و خسته بود اما شبی بود که نوبت گشت گروهشان در پایگاه محل بود و باید به پایگاه میرفت، با حال خستگی بعد از صرف شام مانند جرقهای از جا برخاست و لباس پوشید و به پایگاه رفت و با اینکه خسته بود تا صبح برای حفاظت و پاسداری به وظیفه محول شده پرداخت.

به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و هفتم بهمن 1365، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش شهید شد. مزار او در زیارت امامزاده سلطان ولی بن امام موسی الکاظم(ع) زادگاهش واقع است.

در عملیات کربلای5 که عملیات تخریبی بود شرکت نمود اما دوستانش که با او بودند فرمانده را در جریان میگذارند و به او میگویند که حسین دارای هفت فرزند است، میخواستند از حضور او در عملیات جلوگیری کنند اما با اتفاقی که برای یکی از برادرها افتاده بود فرمانده ایشان را انتخاب میکند تا به جای او در عملیات شرکت کند، در این عملیات از ناحیه پا زخمی میشود و حین بازگشت به عقب با انفجار خمپارهای ایشان و همراهانش به شهادت میرسند.

" دلنوشتهای از دختر شهید حسین شمسی زاده "

بابای خوبم سلام. مثل همیشه باز هم برایت نامه ای می‌نویسم که حتما می‌خوانی. باز دستانت را از پشت همین کاغذ نامه می‌بوسم. باز با همین کاغذ ناچیز مثل همه دخترانی که هر شب با نگاه پر مهرشان صورت بابا را نگاه می‌کنند و می‌گویند:‌ دوستت دارم، من هم مثل آنها بلکه عاشقانهتر می‌گویم: بابا خیلی دوستت دارم. آنگاه که دست هر دختری را در دست پدرش می‌بینم شاید این شیطان پلید است که در وجودم می‌گوید: ای کاش جبهه هرگز تو را قبول نمی‌کرد و ای کاش گامهای پر صلابتت را هیچ گاه برای رفتن به جبهه استوار نمی‌کردی چرا که چشمهای منتظر زیادی به راهت خیره شده تا برگردی.

اما آنگاه که نسیم عشق ورزیدن گرفت شمیمش تو را چنان از خود بیخود کرد که همسر و فرزندانت را فراموش کردی و تا ابد به دیدار معشوق شتافتی. یادت هست در آن آخرین عملیات همه تو را از رفتن به جلو منع میکردند و می‌گفتند :‌ حسین تو عیالواری به فکر خودت نیستی به فکر فرزندانت باش اما تو سوار بر ذوالجناح سالارت،‌ همسفر حسین(ع) شدی و برای همیشه در طومار یاران حسین ثبت شدی. بابای خوبم!‌ بابای مهربانم! بگذار اسمت را تسبیح هر نمازم کنم. بگذار صد مرتبه بعد از هر نماز بگویم : بابا  بابا 

اگر چه در همان کودکی اسمت در دفتر زندگیم پاک شد و صورت نورانیت از جلو چشمانم محو گشت در لحظه تنهاییها مرا دریاب و برای همیشه در کنار خودت نگهدار تا عقده بیپدریم در دنیا، در آن خانه بهشتیات باز شود. پس خوشا به حالم با داشتن چنین پدری، پدری که اگر چه یک جسم بود اما روحش مالامال از صفا و اخلاص بود و معنای زندگی را یکبار برای همیشه درک کرد. راهت را برای همیشه ادامه خواهم داد بابای شهیدم.

 

وصیتنامه شهید والامقام حسین شمسیزاده راوندی

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

((إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلُونَ فی‏ سَبیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ)) (صف:4)

ترجمه: «در حقیقت، خدا دوست دارد کسانى را که در راه او صف در صف، چنان که گویى بنایى ریخته شده از سُرب‏اند، جهاد مى‏کنند.»

با درود و سلام بر خاتم انبیاء(ص) و علی بن ابی طالب(ع) و دو فرزند بزرگوارش و همه ائمه هدی سیما حجة ابن الحسن(عج) و رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی و رزمندگان اسلام.

من چند وصیت اول به برادرانم و خانواده عزیزم و مردم دارم.

اول اینکه ای مردم شما دست از رهبر عزیز بر ندارید که اگر شما سعادت دنیا و آخرت را میخواهید باید گوش به فرمان حضرت امام باشید.

وظیفه ما این است که فرمایشات حضرت امام را از دل و جان قبول کنیم و باید با عمل خود نشان دهید که پیرو امام هستید نه شعار. وجود حضرت امام مانند وجود پیامبر است. دوم اینکه مبادا از جنگ دور باشید و خود را کنار بکشید که بار ذلت روی دوش شما سنگینی خواهد کرد. بروید جبهه اسلام را یاری کنید. و از مرگ نهراسید که هر جا در هر زمان باشید شما را میگیرد. مبادا نفرین آقا علی بن ابی طالب شامل حال شما شود؛ میفرماید: نفرین خدا بر شما باد؛ زیرا که دل خونینم* را با رفتار و کردار خویش آلوده و چرکین نمودید و سینه غرق در آرامش را پر آشوب و خشم‌آگین کردید. و در مذمت آنها می‌فرماید: ای مردنماها که فقط از مردانگی صورت ظاهری دارید شما بچگان ترسویی بیش نیستید به خدای بزرگ سوگند که از ضربت برق‌آسای شمشیر برهنه دشمن گزان‌ترید و ای کسانی که عقلتان بسان طفلان و زنهای تازه قدم به حجله گذارده می‌باشد ای کاش دیدگانم شما را نمی‌دید و نمی‌شناختم.

من فکر کردم که 7 سال از جنگ میگذرد چگونه باشم و عزیزان غرق به خون را مشاهده کنم و وظیفه خود دانستم که باید در جبهه حضور بهم رسانم. اگر من شهید شدم خوشا به سعادتم. من که از آقا حسین بن علی(ع) عزیزتر نیستم که در راه اسلام پاره پاره شد و اگر مفقود شدم عزیزتر از یوسف نیستم و اگر اسیر شدم عزیزتر از موسی بن جعفر(ع) نیستم.

ای خانواده عزیزم!

پیام من این است؛ ای همسر عزیز! که فرزندان عزیزم را خوب تربیت کنی و برای اسلام سربازان خوبی باشند و من از تو عذرخواهی میکنم و تشکر میکنم و ان شاء الله خداوند صبر عظیم و اجر زیادی بدهد.

و من از مادر عزیز هم تشکر میکنم. و خداوند ان شاء الله شما را حفظ کند و مرا ببخشید اگر تندی شده است و همینطور از مردم که اگر بدی دیدهاند به بزرگواری خودشان ببخشند.

خداحافظ

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

شهید علیرضا لطفی زاده برزکی ای جوانان جهاد اکبر را پیشه کنید و از هواهای نفسانی پیروی نکنید



نام و نام خانوادگی: علیرضا لطفیزاده

نام پدر: امرالله

طلوع: 1351/03/01    

عروج: 1365/11/7

محل عروج: شلمچه - عملیات خیبر

محل دفن: دارالسلام گلابچی کاشان


 متن وصیتنامه برادر رزمنده شهید علیرضا لطفیزاده

بسم الله الرحمن الرحیم

((وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)) (آلعمران:169)

آیا چنین میپندارید که شهیدان مانند دیگران مردهاند! نه بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخوردند.

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با سلام و درود به محضر صاحب الزمان(عج) و با سلام و درود خدمت امام امت و شما مردم حزب الله.

شهید و شهادت چه کلمات زیبا و پرمعنایی است که تا کنون نتوانستهایم معنای کامل آن را دریابیم. شهادت چه مقام باارزشی است، مقامی که در روز قیامت همه اهل قیامت به آن غبطه میخوردند و پیامبران به احترام آنان از مرکبها پیاده میشوند. شهید همان کسی است که خداوند دربارهاش همان آیه متن را میفرماید و من نیز از خداوند متعال میخواهم این فیض عظیم را نصیبم کند. اما من آنقدر گناهکارم و گناه کردهام که فکر نمیکنم خداوند متعال چنین فیضی را نصیبم کند.

بار الها، خدایا، معبودا، مولایم! من ضعیف هستم و ناتوان. دوست دارم دشمن چشمهایم را در اوج دردش از حلقه درآورد و دستهایم را در تنگه چزابه قطع کند، پاهایم را در خونین شهر از بدن جدا سازد و قلبم را در سوسنگرد آماج رگبارهایش کند و سرم را در شلمچه از تن جدا نماید تا در کمال فشار و آزار... با دشمنان بجنگم.

گرچه چشمها، دستها و پاها و قلب و سینه و سرم را از تن جدا نماید یک چیز را نمیتواند از من جدا کند و آن ایمان و هدف است که عشق به الله و معشوقم و به مطلق جهان هستی و عشق به شهادت و عشق به امام و اسلام است.

و چند کلمه با دوستان و جوانان عزیز!

ای عزیزان و جوانان! مبادا که در خواب غفلت بمیرید که حسین(ع) در صحرای کربلا شهید شد، علی(ع) در محراب شهادت شهید شد. ای جوانان جهاد اکبر را پیشه کنید و از هواهای نفسانی پیروی نکنید و امروزه بهترین راه برای مبارزه با این هیولای نفسانی هجرت کردن از دیار خود به سوی جبهههاست و اگر نمیتوانید به جبهه بیائید با دعا و نمازهای خود رزمندگان را دعا کنید و همچنین امام عزیز را.

و شما ای پدر عزیزم میدانم که در راه بزرگ کردن من چه زحمتها کشیدی و من هیچ تشکری نکرده بلکه شما را اذیت کردهام و تنها از شما حلالیت میطلبم و از شما میخواهم که مرا حلال کنید و اگر شهید شوم با صبر و شکیبایی خود پوزه دشمنان را به خاک بمالید. در سوگ من گریه نکنید و اگر خواستید گریه کنید برای حسین(ع) گریه کنید.

و شما ای مادر عزیز و گرامیم میدانم که با خون دل خوردن خود با چه زحمت و ناراحتی و چه شب زندهداریها کردی تا مرا بزرگ کنی و به جای اینهمه زحمت شما را اذیت کردم مرا حلال کنید و مرا ببخشید و در سوگ من گریه نکنید. برای علی اصغر(ع) و علی اکبر(ع) و ابوالفضل(ع) که در راه خدا اینگونه شهید شدند گریه کنید نه برای من.

و ای بردران عزیزم! من میدانم که شما را اذیت کردهام و از شما مستمندانه میخواهم که گناهان و بدیهای من بنده حقیر را نادیده بگیرید و مرا حلال کنید و از شما میخواهم که راه مرا دنبال کنید و نگذارید که نام لطفیزاده در جبهه از بین برود و از شما میخواهم که مادر را اذیت نکنید و همچنین شما خواهران، از شما نیز میخواهم که مرا ببخشید؛ چون خیلی شما را اذیت کردم و از شما میخواهم که مرا حلال کنید و از شما میخواهم که حجابهای خود را حفظ کنید، همچون بی بی فاطمه زهرا(س) که حتی با مرد غریبه صحبت نکرد و درس حجاب به شما خواهران داد حجابتان را حفظ کنید و با حجاب کوبنده خود، مشت محکمی بر دهان این جنایتکاران بعث بزنید و در نمازجمعهها و نمازجماعت شرکت کنید و در نمازها رزمندگان و امام عزیز را دعا کنید. ان شاء الله که خداوند متعال به شما توفیق دهد و این وصیتی است از سوی من بنده حقیر و کوچک به شما خواهرانم و همه خواهران دینیام.

مرا عشق حسین دیوانه کرده// دلم را خالی از بیگانه کرده

دل و عشق حسین در راه چو گنجی است// که جا در گوشه ویرانه کرده

وصیتی کرد به من رفیق همسنگرم// که من شهید گر شدم بگو تو با مادرم

طلب نماید از خدا سلامت رهبرم// گریه مکن مادر، من با رفقا میروم

والسلام علیرضا لطفیزاده

1365/10/29