
نام و نام خانوادگی: محمد محرومی
نام پدر: عباس
تحصیلات: سوم راهنمایی
وضعیت تاهل: مجرد
تاریخ ولادت: 1346/1/1
تاریخ شهادت: 1364/07/12
نام و محل عملیات: جزیره مجنون، عملیات بدر
محل دفن: گلزار شهدای راوند
خلاصهای از زندگینامه شهید محمد محرومی
محمد در سال 1346 هجری شمسی در یک خانواده تقریبا متوسط و پرجمعیت در راوند کاشان دیده به جهان گشود. از سن شش سالگی تحصیل خود را در مدرسه شهید عراقی راوند آغاز نمود. کلاس چهارم بود که از ناحیه پا دچار سوختگی شدیدی شد و مدت مدیدی از شرکت در کلاس درس محروم بود، لیکن به علت استعداد و علاقه وافر وی به تحصیل، در امتحانات همان سال شرکت و با نمرات عالی موفق گردید و با موفقیت دوره ابتدایی را به پایان رسانید و برای ادامه تحصیل وارد مدرسه راهنمایی راوند شد. کلاس سوم راهنمایی بود که مشکلات مادی خانواده و احساس مسئولیت او در جهت رفع آن مشکلات مانع از ادامه تحصیلش شد. علی رغم اصرار خانواده و دوستان مبنی بر ادامه تحصیل، تصمیم گرفت مشغول به کار شود تا برای تامین نیازهای خانواده درآمدی کسب کند، در این راستا شغل بنایی را انتخاب کرد و پس از سه سال شاگردی در حرفه بنایی متبحر گشت و بدین ترتیب قسمت عمدهای از نارسائیهای خانواده مرتفع گردید.
محمد در امور خیر مشتاقانه شرکت مینمود و به نماز و روزه و دیگر فرائض دین اهمیت زیادی میداد و مقید به انجام صحیح آن فرائض بود. با شروع حرکت گسترده ملت مسلمان ایران در سال 1357 در اکثر تظاهرات فعالانه شرکت مینمود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل پایگاههای بسیج به فرمان امام امت در پایگاه شهید قدوسی راوند ثبتنام و چندین بار از طریق پایگاه به جبهههای نور علیه ظلمت شتافت. به محض فراخوان متولدین سال 46 به خدمت زیر پرچم انقلاب در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ثبتنام و عازم خدمت مقدس سربازی گردید. سرانجام محمد در تاریخ 12 مهرماه سال 46 و به هنگام مصافی رویارویی با مزدوران بعثی در جزیره خونین مجنون دعوت حق را لبیک گفت و به فیض شهادت نائل آمد. پیکر پاک او با حضور انبوه مردم شهیدپرور و در میان شعارهای جنگ جنگ تا پیروزی در گلزار شهدای راوند به خاک سپرده شد.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.





متن وصیتنامه برادر رزمنده شهید محمد محرومی
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام الله پاسدار خون شهیدان و با سلام بر ولی عصر حضرت مهدی(عج) و با سلام بر نائب بر حقش، مختصری از وصیتهای خود را شرح میدهم؛
در راه خدا میجنگیم و گرانبهاترین سرمایه خود را که جان هست در راه الله فدا میکنیم تا بتوانیم به مقصد نهایی خود نزدیک شویم و به لقاء الله بپیوندیم.
مگر شهادت، سعادت نیست! پس ای گلولهها دریابید مرا، حال که به سوی دیار عاشقان ابدی رهسپار میشوم، درمانده و عاجز و نمیدانم چگونه از شما ملت بزرگ که مکتب الهی و محمدی را احیاء و یاد صحنههای غزوات رسول اکرم(ص) را در اذهان زنده کردید و از امام عزیز که سراسر عمر خود را فدای آیین اسلام کرده تشکر کنم.
ای ملت سرافراز رسول اکرم(ص) منِ بنده، روسیاهتر از آن هستم که برای چنین امتی سخنی داشته باشم؛ زیرا که پیامم را خونم با زبانی گویا و کلامی شیرین بیان میکند، با این حال برای یادآوری هم که شده تقاضایی دارم که متذکر میشوم؛ ای امت شجاع و شهیدپرور ایران، فضل الهی شامل حال شما شده است پس آن را حفظ کنید. جوانان! به پا خیزید و به کمک رزمندگان بشتابید که قدس در انتظار شماست و راه آن از کربلا میگذرد. شما هستید که باید به وعده صدیق الهی که همان پیروزی حق بر باطل است جامه عمل بپوشانید.
برادران و خواهران! اگر طالب سعادت ابدی هستید بدانید که تنها با شهادت است که میتوان به سعادت اخروی دست یافت. نعمت شهادت به دست نمیآید مگر اینکه پرده غفلت از دیدگاه کنار زده شود و کدورتها و قلوب پاک گردد. بیائید از مرکب دنیاپرستی پایین آئیم و جام وجود خود را پذیرای شربت عشق الهی کنیم.
این بنده حقیر عاجزانه از شما خواهان است که اتحاد خود را حفظ کنید و از تفرقه و جدایی بپرهیزید که مایه شکست و ذلت میباشد. در مقابل دشمنان اسلام و منافقین و ضد انقلابیون داخلی سست نشوید و در این راه صبر و استقامت داشته باشید؛ چرا که خدا با صابرین است.
سلام بر شما مادر و پدر عزیز بزرگوارم شاید اکنون که این نوشته را میخوانید، من در دنیای فانی نباشم. نمیدانم چگونه و با چه زبانی از شما در مقابل زحمات فراوانی که برای پرورش و تربیت من کشیدهاید تشکر کنم؛ لیکن از شما میخواهم که مرا در آخرین لحظات زندگیام حلال کنید و با افتخار و سربلندی ندا سر دهید که ای رزمندگان اسلام! با توکل به خداوند متعال و با سلاح آتشین، انتقامِ این شهیدان اسلام را از دشمنان بگیرید و از خداوند بخواهید که این قربانی را قبول کند و همیشه امام را دعا کنید.
خواهرانم! حال که من مسئولیت حسین گونه خود را انجام دادم، مسئولیت سنگنینتری بر دوش شما گذارده شده است و با دلاوری و صبر و شکیبایی ندای مظلومانه حسین را به گوش مردم برسانید و افتخار کنید که برادرتان راه حسین(ع) را انتخاب کرد و به ندای «هل من ناصر ینصرنی» حسین زمان لبیک گفت و به جبهه حق علیه باطل شتافت و جان ناچیز خود را در این راه در طبق اخلاص نهاد و تقدیم خالق کرد.
برادرم و آشنایان و دوستان حال موقع آن رسیده که بیرق اسلام را بلند کرده و نشان دهید که صراط مستقیم ملت ما هرگز بیرهرو نخواهد ماند و راه شهیدان همیشه جاوید است.
برادرانم! قرآن بخوانید و روح خود را با صوت دلنشین قرآن صیقل دهید تا قلبی سالم داشته باشید. در نمازجمعه شرکت کنید و با تجمعات سیاسی و عبادی خویش موجب ذلت و خواری دشمن و وحشت اهریمنان باشید. در مجالس مذهبی همچون دعای کمیل شرکت جوئید و کدورتها را از قلب خود بشوئید. از ریا و تظاهر دوری کنید. اعمالتان فقط در راه خدا باشد.
و در آخر باز هم از پدر و مادر عزیزم حلالیت میطلبم و از آنها میخواهم که اگر به درجه شهادت رسیدم مرا در گلزار شهدای راوند کنار قبر شهید محمد سلامی بخاک بسپارید.
والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته
خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

نام و نام خانوادگی: سید علی اکبر حسینیان
نام پدر: سید محمود
تاریخ ولادت: 1346/12/6
میزان تحصیلات: ابتدائی
وضعیت تأهّل: مجرّد
تاریخ شهادت: 1364/11/25
نام عملیات: والفجر 8
محلّ شهادت: شهر فاو
یگان اعزامی: سپاه
مدّت حضور درجبهه: 8 ماه
تاریخ و محلّ دفن: 1364/11/28 گلزار شهدای راوند
نحوۀ شهادت: اصابت گلولۀ خمپاره به سر
زندگینامه شهید سید علی اکبر حسینیان
شهید سید علی اکبر حسینیان در خانواده ای متدین در تاریخ 6/12/1346 به دنیا آمد. سیدی در بین سادات بزرگ شد و راه اسلام را از همان دوران کودکی شناخت و به جان خرید. ایشان در هفت سالگی نماز میخواند و در 10 سالگی روزه میگرفت.
با پدر ومادرش مهربان بود. با اطرافیانش با ملایمت رفتار میکرد. در موقعی که میخواست به مدرسه برود دوست داشت به مدرسه ای برود که مخصوص پسرها باشد؛ از این رو به مدرسه محل زندگیاش به خاطر مشترک بودن دختران و پسران نرفت. برای اینکه در مدرسۀ دیگری تحصیل کند هر روز کیلومترها راه را طیّ میکرد. در کلاس چهارم ابتدائی بود که به دلایلی مدرسه را ترک کرد و به کمک پدرش در مزرعه و به کشاورزی پرداخت و گاهی به قالی بافی مشغول بود.
در سنّ 17 سالگی برای اعزام به جبهه از طرف پایگاه روستایشان که در آن عضویت داشت به جبهه اعزام شد. پدرش و مادرش او را از خطّ مقدّم نهی میکردند ولی خود او خطّ مقدّم را انتخاب کرده بود و با اصراری که به فرمانده اش کرده بود او را به خطّ مقدّم بردند.
تقریباً 8 ماه ایشان در جبهه ها بود و شجاعانه جنگید تا اینکه در شهر فاو و درعملیات والفجر 8 و درتاریخ 25/11/64 با عشق به ولایت به شهادت رسید و به درجه رفیع شهادت نائل گشت.
ویژگی شهید
صله رحم:
برای ایشان صله رحم اهمیت خاصی داشت که در هر نامه ای که میفرستاد از همسایگان و اهل فامیل طلب حلالیت مینمود و دفعه آخری که به مرخصیآمده بود به دیدار همه فامیل رفته بود و با همه خداحافظی کرده بود.
تلاوت قرآن :
به قرآن احترام خاصی داشت و هر روز صبح قرآن تلاوت میکرد.
شرکت در نماز جماعت:
نماز جماعت را به منزله نزدیک شدن به خدا میدانست وهمه را دعوت میکرد به شرکت در نماز جماعت مخصوصاً نماز جمعه.
رفتار با پدر و مادر:
ایشان هیچگاه به تندی با پدر و مادرش صحبت نمیکرد و در کارهای باغداری و دامداری به پدرش کمک میکرد و کارهای باغبانی که طاقت فرسا بود با جان و دل انجام میداد.
انتخاب دوست:
ایشان با دوستانش مهربان بود و با هر کسی دوستی نمیکرد.
اخلاق و اعتقاد:
شهید فردی بود کم رو ، قانع و اخلاق خاصی داشت و تعصب نسبت به دین و رهبر داشت.
روحش شاد و راهش همیشه پر رهرو باد.
والسّلام علیکم و رحمةالله وبرکاته
نقل خاطرهای از شهید سیدعلی اکبر حسینیان
مادر شهید: وقتی من علی اکبر را باردار بودم شبی خیلی درد داشتم گمان کردم که نتوانم این بچه را نگه دارم و از بین برود اما اندکی دردم آرام شد و در عالم رؤیا دیدم یک خانمی نزد من آمد و به من گفت: این بچه سرباز اسلام است.
وقتی علی اکبر یک ساله بود به بیماری سختی مبتلا شد، من دیگر از او قطع امید کرده بودم، وضع مالی خوبی نداشتیم، او را خوابانیدم و کمی آب تربت (امام حسین(علیه السلام)) را به او خوراندم و پدرش هم به مسجد ابوالفضل رفت تا برایش دعا کند، بعد از مدتی دیدم علی اکبر چشمانش را باز کرد، دوباره خدا او را به ما داد، تا خدا نخواهد هیچ جانی گرفته نمیشود چرا که قرار بود جان او در راه و هدف مهمتری فدا شود.
خواهر: یادم میآید که هر موقع از جبهه به مرخصی میآمد یک لحظه هم بیکار نبود که بخواهد استراحت کند؛ روزی دو ناخن انگشتانش کنده شده بود با این وجود قالی میبافت و کمک حال پدرش بود، شبها هم با آقای غلامرضا خاکی به پایگاه شهید قدوسی راوند میرفتند.
ایشان اهل مطالعه بود و به ما هم توصیه میکرد که کتابهای مطهری را مطالعه کنیم، وقتی کیف او را برایمان آوردند یک نوار کاست از استاد مطهری داخل کیفش بود.
خواهر: ایشان نسبت به دین و ایمانش خیلی تعصب داشتند و به آن پایبند بودند، روزی به او گفتم دخترهای همسایه میگویند: چرا علی اکبر اینقدر سرش را پایین میاندازد حتی یک نگاه هم نمیکند، ایشان فوری جواب دادند؛ در کدامین کتاب نوشته که باید به نامحرم نگاه کرد؟!
خواهر: همیشه یادم میآید که با ما بازی میکرد و ما را مشغول میکرد.
هیچ وقت پیش جوانهایی که توی کوچه و محل جمع میشدند نمیرفت نه اینکه با آنها بد باشد نه! زیرا برای وقتش ارزش قائل بود، اهل دین و سیاست بود، یاور امام(ره) بود و عاشق آزادی و استقلال ایران عزیز؛ یادم میآید مادرم یک بلوز برایش خریده بود روی آن انگلیسی نوشته بود، علی اکبر نشست و یکی یکی نوشتههای آن را جدا کرد و میگفت: انگلیس به ما بد کرده است، ولی زبان عربی را که زبان اسلام است دوست داشت و در دفاتری که به یادگار گذاشته عربی تمرین کرده است.
وصیتنامه برادر شهید "سید علی اکبر حسینیان راوندی"
بسم الله الرحمن الرحیم
«رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ» (بقره: 250)
«پروردگارا، بر [دلهاى] ما شکیبایى فرو ریز، و گامهاى ما را استوار دار، و ما را بر گروه کافران پیروز فرماى.»
با کافرین جنگ کنید و نا امید نشوید که إن شاء الله پیروزید.
و با سلام بر رزمندگان اسلام سخن خود را آغاز میکنم.
چقدر عاشق شهادت بودم من از خداوند میخواستم که مرا شهید کند ماهها من در جبهه بودم و شهید نشدم، لیکن من لیاقت شهید شدن را نداشتم من در طول عمرم چقدر گناه کردم و نفهمیدم از خداوند سپاسگزاری میکنم که مرا به راه راست هدایت فرمود. ای پدر و ای مادر اگر از دست من ناراحت شدید مرا ببخشید زیرا من آن وقت ها نمیفهمیدم و داشتم گناه میکردم من انگیزهام دربارهی اینکه به جبهه رفتم یاری دین خدا و به شهادت رسیدن بود، دوست داشتم همچون علی مرتضی (ع) در رکاب محمد مصطفی (ص) بجنگم. و همچون علی اکبر در رکاب پدرش و من در رکاب این رهبر بزرگوار شهید بشوم من از دوستانم معذرت میخواهم اگر اذیتشان کردم از همسایگان و پدر و مادرم میخواهم تا مرا حلال کنند.
من وقتی به جبهه آمدم حق را واقعاً در این جا یافتم، من راه خود را یافتهام من اگر شهید هم نشوم آنقدر در جبهه خواهم ماند، تا خداوند مرا دریابد من نصیحتی دارم به جوانانی که در کوچه و خیابانها توطئه میکنند و حاضر نیستند این بندهی سیاه شده (دنیا را) رها کنند. من به آنها میگویم بیایید در این جبههها و ببینید که چه خبر است ! بیایید و حقّ را اینجا ببینید. اینقدر نروید دنبال عیاشی.
من پیامم به ملّت این است که خدا نکند زمانی فرا رسد که این ملّت مثل مردم کوفه کنند و دست از یاری امام و اسلام بردارند، که خدا نکرده عذاب الهی بر سرتان نازل خواهد شد، اگر دست از یاری امام بردارید دوباره ستمگری دیگر بر سرتان خواهد آمد.
تا میتوانید در این دعا ها شرکت کنید که دعا روح انسان را به طرف خدا پرواز میدهد من از مادرم میخواهم که زیاد برای من گریه و زاری نکند که روح من در آن جهان در عذاب باشد. یک سال برای من نماز و سه ماه برای من روزه بگیرید.
دیگر حرفی ندارم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

نام و نام خانوادگی: غلامعلی مسجودی
نام پدر: احمد
تاریخ ولادت: 1348/1/1
وضعیت تاهل: مجرد
تاریخ شهادت: 1364/11/25
عملیات: والفجر8
محل دفن: گلزار شهدای راوند
وصیتنامه شهید غلامعلی مسجودی
بسم الله الرحمن الرحیم
((وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)) (آلعمران:169)
هرگز مپندارید که شهدای راه خدا مردهاند بلکه زنده بحیات ابدی هستند و نزد خدا روزی میخورند.
با سلام و درود بر منجی عالم بشریت مهدی موعود(عج) واسطه بین غیبت و شهود و نائب بر حقش پیر جماران ناخدای کشتی پر تلاطم انقلاب اسلامی .. این مطلب را بیان میکنم تا اگر چنانچه به شهادت رسیدم یادگاری به عنوان وصیتنامه از اینجانب باقی مانده باشد. قبل از هر چیز تقاضایم از خانوادههای محترم شهدا این است که هرگز در شهادت عزیزانشان گریه نکنند و اگر هم میخواهند گریه کنند بیاد شهدای کربلا و مظلومیت سالار شهیدان حسین بن علی(ع) گریه کنند که امیدوارم خداوند متعال به تمامی خانوادههای شهدا صبر و اجر عنایت فرماید.
و اما تو ای مادرم! این فرزند تو یک امانت بود و تو میبایست این امانت را تحویل دهی، پس چه بهتر که آن را به بهترین وجه به صاحب اصلیاش قادر منان تحویل دهی؛ چرا که به قول امام عزیزمان شهید نظر میکند به وجه الله.
مادرم! اگر چنانچه افتخار شهادت نصیبم شد ناراحت نباشی و گریه نکن و صبور باش و از انجام عملی که باعث شادی دشمن میشود بپرهیز. آنچنان باش که فردای قیامت افتخار همنشینی با حضرت زهرا(س) را داشته باشی.
و اما شما ای پدر مهربان که درس شهادت و ایثار را به من آموختی. آنچنان که حسین زمان خمینی کبیر این نمونه بارز انسانها با استقامت خود روی دشمن را سیاه کرد. و او را تا آخرین لحظه حیاتش یاری نما و همچون پدران دیگر شهدا روبروی دشمن استقامت کن و مگذار که دست دشمن به این آب و خاک مقدس و خونین برسد.
و اما تو ای برادر عزیزم که در خدمت سپاه اسلام و قرآن هستی، بیش از پیش تلاش کن و مکتب شهادت و شهامت را به دیگران بیاموز و کاری کن که دیگر دشمن نتواند زخم زبان بزند.
و اما تو ای خواهر مهربانم، چنان زینبگونه عمل کن که بار دیگر تاریخ تکرار شود و تو پیامرسان خون برادرت باش و از تو تقاضا میکنم هرگز برای من گریه نکنی و هر وقت به یاد من افتادی و خواستی گریه کنی به یاد علی اکبر امام حسین(ع) گریه کن و هرگز صدای نالهات را بلند نکن؛ زیرا دشمن با گریه شما شاد میشود.
در خاتمه از پدر و مادر و برادران و خواهران و فامیل و رفقایم میخواهم که مرا حلال کنند و اگر خللی به آنها روا داشتهام از روی نادانی بوده است. ان شاء الله خداوند همه گناهان ما را ببخشد و بیامرزد. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار... رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما، معلولین و مجروحین شفا عنایت فرما، اسیران حزب الله آزادشان بگردان. آمین یا رب العالمین.
غلامعلی مسجودی

نام و نام خانوادگی: عبدالکریم مومنی
نام پدر: نقی
تاریخ ولادت: 1347/03/20
وضعیت تاهل: مجرد
تحصیلات: حوزوی – لمعتین/ حوزه آیتالله یثربی
تاریخ شهادت: 1365/10/04
نام و محل عملیات: خرمشهر- کربلای 4
مسئولیت: تکاور
نحوه شهادت: اصابت ترکش
محل دفن: گلزار شهدای راوند
یادی از روحانی شهید عبدالکریم مومنی راوندی
عبدالکریم به صله ارحام اهمیت میداد. قرآن بسیار تلاوت میکرد. نماز جماعت را دوست میداشت. بسیار مهربان بود و به پدر و مادر خود احترام میگذاشت. از لحاظ اخلاقی برای ما نمونه و الگو بود. با کسانی دوست میشد که با ایمان و اهل نماز و روزه بودند. هیچگاه امر به معروف و نهی از منکر را فراموش نمیکرد، جوانان را برای رفتن به جبهه تشویق میکرد و میگفت خط امام را ادامه دهید، با محرومین مهربان بود و به آنها کمک میکرد. مهم ترین سفارش او اقامه نماز اول وقت و مهم ترین آرزوی او شهید شدن بود. آخرین دفعهای که از جبهه آمده بود حال معنوی خاصی داشت به طوری که همه را تحت تاثیر قرار داد.
نقل خا طرهای از زبان برادر شهید:
تقریبا 12 سال داشتم که یک روز به خانه آمد دیدم بسیار خوشحال است و میخندد گفتم داداش چرا میخندی؟ گفت: اگر من هدیه به تو بدهم آیا نماز میخوانی؟ گفتم: من فقط حمد و سوره بلدم. گفت: خودم یادت میدهم. من هم قبول کردم و او یک دست لباس ورزشی به من هدیه داد و نماز را به من آموخت و از آن روز به بعد هر وقت نماز میخوانم به یاد او میافتم.
در یکی از مرخصیهایی که از جبهه آمده بود به او گفتم دیگر به جبهه نرو. ازدواج کن. در جوابم گفت: شما بروید ازدواج کنید و تشکیل خانواده بدهید من در آن دنیا ازدواج میکنم.
خاطره ای از زبان مادر شهید: برای صرف غذا سر سفره نشسته بودم که یکی دو نفر شروع کردند به صحبت کردن. کریم با ناراحتی گفت چرا موقع غذا خوردن صحبت میکنید. مگر نمیدانید اشکال دارد؟ بعد از غذا وقت برای صحبت کردن زیاد است و وقتی میدید که این کار تکرار میشود. بدون اینکه سخن بگوید از سر سفره بلند میشد و میرفت و ما همگی به اشتباه خود پی میبردیم. آخرین دفعه ای که به خانه آمده بود من به سفر مشهد رفته بودم و از دیدار او محروم ماندم به پدرش گفته بود: بابا نمیدانی مادر برایم انار گذاشته یا نه؟ و پدرش او را راهنمایی کرده بود. پدرش میگفت چنان در خوردن انار عجله داشت که تا به حال ندیده بودم. هنوز هم موقع دلتنگیهایم در کوچه چشم به راه کریم میایستم! تا برای آخرین بار او را ببینم.





وصیتنامه روحانی شهید عبدالکریم مومنی راوندی
بسم الله الرحمن الرحیم
((وَ مَنْ یُقاتِلْ فی سَبیلِ اللَّهِ فَیُقْتَلْ أَوْ یَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتیهِ أَجْراً عَظیماً)) (سوره نساء، آیه 74)
و هر کس در جهاد در راه خدا کشته شد یا فاتح گردید، زود باشد که او را در (بهشت ابدی) اجری عظیم دهیم.
با درود و سلام به پیشگاه مقدس ولی عصر امام زمان (عج) و با درود و سلام بر پیر جماران خمینی بت شکن و با درود و سلام بر امید امت و امام و با درود و سلام بر روان پاک شهیدان از صدر اسلام تا کربلای ایران و با درود و سلام بر جسم پاک و گمنام مفقودین و درود و سلام بر اسیران انقلاب اسلامی و مجروحین و معلولین و با درود و سلام بر خانوادههای شهدا و معلولین و مجروحین و مفقودین و اسرا و با درود و سلام بر زاهدان شب و شیران روز رزمندگان پرتوان و نیرومند اسلام.
اشهدُ أن لا إلهَ إلا الله و أشهدُ أن محمداً رسولُ الله و أنَّ علیاً ولیُ الله.
اللهم اجعلنی من جندک فإنَّ جُندَک همُ الغالبون.
اللهم إجعل محیایَ محیا محمد(ص) و آلِ محمد(ص) و مماتی ممات محمدٍ(ص) و آل محمد(ص).
اینجانب بر حسب وظیفه چند جملهای را به عنوان وصیت ذکر میکنم؛ هدف از رفتن به جبهه اینکه به تمام ضد انقلابیون بگویم که تمام شهیدان، راه را شناخته و کورکورانه نمیروند، دیگر اینکه پیرو آیههایی که از طرف خداوند آمده و از سخنان خدا و ائمه اطهار آمده است که هجرت کنید، قرآن میفرماید: ((یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَکُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمیعاً)) (نساء: 71) ای آنانکه ایمان آورید برگیرید اسلحه خویش را پس کوچ کنید دسته دسته یا کوچ کنید با هم. و از وصایای پیامبر به ابوذر است که میفرماید: «ایمان به خدا و جهاد در راه خدا از همه اعمال نزد خدا محبوبتر است». دیگر اینکه به ندای (هل من ناصرٍ ینصرنی) امام لبیک گفتم.
اما ای برادران و خواهران حزب الله! سلام و درود خداوند بر شما باد، ای مردم صبور و انقلابی ایران، ای برادران! انقلاب اسلامی را یاری کنید و در امام بیشتر دقیق شوید و سعی کنید عظمت او را دریابید و امام این قلب تپنده امت اسلامی را تنها نگذارید و اخلاص خود را همچنان حفظ کنید.
ای امت حزب الله! اول از شما تشکر میکنم از اینکه در پشت جبهه به جبههها کمک کردید و میکنید، دوم اینکه از شما میخواهم که دست از این کمکها بر ندارید. ای امت حزب الله! نگذارید قرآن مظلوم بماند، تا میتوانید قرآن بخوانید که در قرآن آمده (( فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآن)) «هر چه از قرآن میسّر مىشود بخوانید». و حضرت رسول (ص) میفرماید: (اشرفُ أعمالِ امتی قراءةُ القرآن) «شریفترین اعمال امت من قرائت قرآن است» و بعد اینکه به فرزندان خود قرآن یاد بدهید که حضرت علی (ع) میفرماید: (حَقُّ الوَلَدِ علَى الوالِدِ أن یُحَسِّنَ اسمَهُ ، و یُحَسِّنَ أدَبَهُ ، و یُعَلِّمَهُ القرآنَ) «حق فرزند بر پدر این است که اسم نیکو بر فرزند خود بگذارد و او را خوب تربیت کند و به او قرآن بیاموزد.
الحمد لله که لطف خداوند شامل حال ما شده و ما را از منجلاب و بدبختیها و ذلت بیرون آورد و ما باید شکر این نعمت را به جا آوریم. ای امت حزب الله! به نماز بیشتر اهمیت بدهید و سعی کنید نماز را اول وقت بخوانید؛ زیرا که ما به خاطر اسلام و بخاطر نماز میجنگیم و همانطور که امام فرموده مسجدها را خالی نکنید که مسجد سنگر و خانه مومنین است، در وصایای پیامبر به ابوذر است که میفرماید: «بسیار به مساجد رفتن، جهاد است.»
برادران عزیز! دعا را از یاد نبرید که بهترین درمانها برای تسکین دردهاست به خصوص دعای کمیل و توسل و زیارت عاشورا؛ چون ما غیر از دعا و نیایش با پروردگار، چیز دیگری نداریم. ای برادران و ای جوانان! نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین در میدان نبرد شهید شد، ای جوانان! نکند در غفلت بمیرید که علی در محراب عبادت شهید شد و نکند در حال بیتفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه خدا و با هدف شهید شد. ای برادران! امام زمان(عج) را بیشتر صدا بزنید و برای ظهورش بیشتر دعا کنید.
اما ای امت حزب الله! از شما میخواهم که اگر به حرم مطهر حضرت امام حسین(ع) رفتید ما را هم از یاد نبرید. اما شما ای خانوادههای شهدا! صبور باشید که خدا با شماست؛ انَّ الله مع الصابرین.
اما ای پدر و مادر عزیزم! امیدوارم که خدا به شما صبر عطا بفرماید و إن شاء الله که ناراحت نباشید که فرزند خود را از دست دادهاید که خدای ناکرده دشمنان اسلام سوء استفاده کنند. از شما میخواهم که از خطایای فرزند خود درگذرید و خوشحال باشید که توانستهاید فرزندی در راه خدا تقدیم اسلام نمودید، این امانتی بوده در نزد شما از طرف خدا. إن شاء الله که مرا ببخشید و مرا حلال کنید.
و ای پدر و مادرم و ای پدر و مادر شهدا! نمیگویم که برای فرزند شهید خود گریه نکنید ولی هر وقت خواسته باشید برای فرزند خود گریه کنید اول برای حضرت امام حسین(ع) و علی اکبر حسین (ع) گریه کنید و بعد برای فرزند شهید خود.
والسلام
إن الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة
فرزند کوچک شما کریم مومنی راوندی
9 مهرماه 1364 مطابق با 15 محرم الحرام

نام و نام خانوادگی: محمدرضا مُکاری
نام پدر: اسماعیل
تحصیلات و شغل: پنجم ابتدایی- مکانیک
وضعیت تاهل: مجرد
تاریخ ولادت: 1349/02/03
متولد روستای ون، محل سکونت راوند
تاریخ شهادت: 1365/10/04
نام عملیات: کربلای 4/ ام الرصاص
وظیفه: خط شکن
اعزامی از بسیج
نحوه شهادت: شهید به مدت دو سال مفقودالاثر بود تا در سال 1367 پیکر پاکش به میهن بازگشت.
محل دفن: دارالسلام کاشان
گوشهای زندگی شهید محمدرضا مکاری
محمدرضا در سال 1349 در خانوادهای مذهبی، پر جمعیت و نسبتا مستضعف به دنیا آمد. خانواده از سطح فرهنگی عالی و پشتیبان دستورات اسلام و رهنمودهای قرآن بودند. محمدرضا فردی بود عاشق اسلام و یار و یاور امام خمینی(قدس سره) و در تمام مسائل مذهبی پیشتاز بود، در نمازجماعت و جمعه شرکت میکرد، با خانواده و دوستانش بسیار مهربان بود و هرگز نسبت به والدین خود بیاحترامی نمیکرد. اهل مطالعه بود و کتابهای متعددی از امام داشت. در هیئات مذهبی شرکت میکرد و به عنوان یکی از شیفتگان امام حسین(ع) از اعضای فعال پایگاه ناحیه سوم امام حسین(ع) کاشان بود. در مراسم دهه فجر نقش فعالی داشت و به همه توصیه میکرد برای این دهه اهمیت زیادی قائل باشند؛ زیرا زمان بازگشت امام به وطن و پیروزی انقلاب است.
وی روحیه بسیار قوی داشت و عاشق جبهه و جنگ با دشمن بود، تعداد 3 بار به جبهه جنگ علیه باطل اعزام شد و در شوشتر و در لشکر نجف اشرف خدمت کرد و در عملیات کربلای 4 شرکت کرده و عضو گردان فتح؛ گروهان امام حسن(ع) دسته دوم بود.





وصیتنامه برادر رزمنده شهید محمدرضا مکاری
((وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)) (آلعمران:169)
اینگونه مپندارید آنا که در راه خدا کشته میشوند مردهاند بلکه زندهاند و نزد خدای خود روزی میخورند.
بار پروردگارا تو مردم را در روز قیامت روزی که وعده کردهای که هیچ شکی در آن نیست جمع میکنی، این وعده قطعی است و هرگز نقصی در آن نخواهد بود.
ای مردم از خدای بزرگ که این جهان را آفریده از خدایی که رحمان و رحیم است بترسید و هرگز جهاد با مال و جان و زبان را در راه خدا فراموش نکنید، اگر خدا شر دشمن را از ما دفع کرد و پیروز شدیم این نعمت خود قرار داده است و اگر سرنوشت حتمی در این سفر پیش آمد و کشته شدیم به کامیابی و شهادت رسیدهایم، ای مردم این جنگی که شروع شده در میان ایران و عراق، خدا میخواهد شما را امتحان کند و شما باید هوشیار باشید، همینطوری که هستید و شما به امید خدا در این جنگ امتحان خود را به پیروزی خواهید رسانید ان شاء الله.
اکنون که با چشم باز و نیت خالص پیام امام را لبیک میگویم با کمال صحت و عقل و فکر خود این جملات را بر روی کاغذ آورده و مینویسم. ای کاش بتوانم با خون خود این برگ کارهای زندگی این دنیا را امضاء نموده و دلم میخواست که یک قطره اشک بودم که از چشمهای امام میریزد؛ امامی که با قطره اشکش یک سیل خروشان دردها و رنجهای مستضعفین است.
و یک پیام به پدر و مادر و برادران و خواهران عزیزم؛ ای پدر و مادر عزیزم! امیدوارم که ان شاء الله همیشه مثل گلهای بهاری شاد و سرحال و خرّم باشد. ای پدر و مادر عزیزم! من کوچکتر از این هستم که پیامی به مردم و شما و برادران و خواهرانم بدهم ولی از شما میخواهم که حسن و حسین را طوری تربیت کنید که یک فرزند با ایمان و شجاع و دلیر و حسینوار به بار بیاورید و خواهرانم را مثل زینب بار آورده و تحویل جامعه بدهید و اگر علیرضا هم نخواست که به جبهه برود امیدوارم که بعد از من اگر شهادت نصیبم شد بگذارید که سلاح همه شهیدان را بر روی زمین نگذارد.
همچنین من در اینجا با خون خودم عروسی خواهم کرد. عروسی من آن روزی است که در پیشگاه خداوند تبارک و تعالی مورد قبول و در کنار انبیاء باشد ولی ما از مردن نمیترسیم و نباید بترسیم. آنها باید بترسند که مردن را فنا شدن میدانند، این شهیدان هستند که با جان و خون خود دین اسلام را به پایان[=اکمال] خواهند رساند و پیروز کردند و این شهیدان پایداران راستین حدود الهی و راهگشایان گم شدگان از راه خدا و لبیک گویان هل من ناصر ینصرنی از حلقوم مبارک سالار شهیدان حضرت حسین(ع) و یاران اویند.
مادر عزیزم! حالا وقت آن رسیده است که رسالت زینبی از خود نشان دهی، مادر جان! گریه مکن و بر مزار من بخند و خوشحال باش؛ زیرا در راه هدف مقدس گام برداشته و جان باختهام و سعی کنید راه خدا را که همان راه شهیدان است دنبال کنید و در این راه از بذل جان و مال خود دریغ نکنید و حسینوار در این راه ثابت قدم بمانید.
مرا عشق حسین دیوانه کرده | دلم را خالی از بیگانه کرده |
دل وعشق حسین در راه چو گنجیست | که جا در گوشه ویرانه کرده |
اگر دین اسلام و دین حسین (علیه االسلام) و محمد (صلی الله علیه و آله) از کشته شدن من و تمامی جوانان دلیر و شهیدان پایدار میماند پس ای تیرها مرا در بر گیرید تا دین اسلام پایدار بماند.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته