زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

روحانی شهید سید علی اکبر حسینی ما شکایت خواهرانی که پا روی خون شهیدان می‌گذارند به خدای بزرگ و فاطمۀ زهرا حتماً خواهیم کرد


نام و نام خانوادگی: سید علی اکبر حسینی

نام پدر: سید محمود

تاریخ ولادت: 1342/1/1

تاریخ شهادت: 1365/12/22

منطقه عملیاتی: شلمچه

محل دفن: گلزار شهدای راوند

 

 به یاد طلبه بسیجی شهید «سید علی‌اکبر حسینی راوندی»

جذبه معشوق در دشت شلمچه (حدیث دشت عشق)

سید علی اکبر، طلبه فاضل مدرسه علمیه آیت‌الله یثربی کاشان، پس از اخذ مدرک دیپلم بر سفره با کرامت مکتب جعفری نشست و ریزه‌خوار معارف اهل بیت(ع) شد. در طول تحصیل حوزوی خود، چندین بار به جبهه‌های نور علیه ظلمت عزیمت کرد. یک بار در گردان ادوات لشکر 14 امام حسین(ع) خدمت نمود، در عملیات کربلای 5 آرپی‌جی زن شد و قلب دشمن را نشانه رفت. علاوه بر همه اینها وجودش مایه آرامش و روحیه معنوی بود تا سرانجام در تاریخ 1365/12/22 جذبه معشوق، از شلمچه او را به سوی خود کشانید و پایان زندگی 23 ساله‌اش شهادت بود و سعادت!پیکر غرقه به خون این طلبه مجاهد پس از تشییع بر روی دستان عاشقان کوی شهادت، در گلزار شهدای راوند کاشان به خاک سپرده شد.

وصیّت نامۀ شهید سیّد علی اکبر حسینی راوندی

بسم الله الرّحمن الرّحیم

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان

((وَمَا لَکُمْ لَا تُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیرًا)) (سوره نساء، آیه 75)

ترجمه: «و چرا شما در راه خدا [و در راه نجاتِ‏] مردان و زنان و کودکان مستضعف نمى‏جنگید؟ همانان که مى‌گویند: «پروردگارا، ما را از این شهرى که مردمش ستم‏پیشه‏اند بیرون ببر، و از جانب خود براى ما سرپرستى قرار ده، و از نزد خویش یاورى براى ما تعیین فرما.»

با درود و سلام بر محضر مقدّس خاتم الانبیاءو علیّ بن ابی طالب (ع) و ائمۀ   اطهار، سیّما ولیّ الله الاعظم، امام زمان (روحی له الفدا) و رهبر کبیر انقلاب و همۀ کسانی که در راه خدا به خاک و خون غلطیدند.

من بر حسب وظیفه چند وصیّت دارم، ان شاءالله این وصیّت مورد رضای خدا وامّت شهید پرور قرار گیرد.

خدایا! من چگونه شکر و سپاس تو را بگویم با این همه نعمتهایی که برای ما دادی!.

خدایا! جملۀ گویندگان توانایی مدح و ثنایش را ندارند و شمارشگران عاجزند از شمارش نعمت ها و بخششهای تو، خدایا! شکر می کنم که تو اجازه دادی با تو صحبت کنم، شکر تو را که ما را به راه خودت هدایت کردی.

خدایا! یک عمر به من سلامت دادی، من یک عمر گناه کردم، معصیت کردم، نافرمانی تو را کردم. تو فرمودی این کار را نکنید، من انجام دادم. خدایا! آمدم به جهادی که تو فرمان دادی، تو امر کردی مسلمین را به جهاد در راه خودت، من هم قبول کردم.

خدایا! تو مرا ببخش به بزرگواری خودت.

ای مردم! ای ملّت شهید پرور! ای ملّتی که با فدایی کردن فرزندان خود اسلام را سرافراز کردید! دل پیغمبر را شاد کنید، مبادا سختی ها در شما راه پیدا کند شما را به اسلام مبادا خدای نکرده بد کند.

فرزندان شما مظلومانه در جبهه به خاک و خون می غلطند، مبادا به علّت کمبود، شما از حسین فاطمه دست بردارید! مبادا رهبرکبیرانقلاب را تنها بگذارید و به فریاد مظلومانۀ او لبّیک نگویید.

حالا امام عزیز بر همۀ ما تکلیف کرده که باید به جبهه بروید،کسانی که می توانند بجنگند، امام فرموده است واجب کفائی است و الان بر همۀ کسانی که می توانند بیایند به جبهه، واجب است بیایند چون احتیاج است و فرماندهان فریاد دارند که بیایند و نکند مال و زن و بچّه شما را باز دارد.

این دنیا لهو و لعب است و زود گذر، مولای متّقیان چه سخنان ارزنده ای دارند در نهج البلاغه نسبت به مذمّت دنیا و مبادا مذمّتهای حضرت علی(ع) شامل حال شما هم بشود، نفرینهای آنها شامل حال شما شود. جنگ باعث پیروزی اسلام و سربلندی مسلمین است، باعث پیروزی حق بر باطل است، باعث امتحان کسانی است که فقط شعارهای تو خالی می دهند و کسانی که مؤمن راستین هستند.

در جنگ انسانهای خالص مشخّص میشود، مبادا روز قیامت حسرت بخوریم و انگشت ندامت به دندان بگیریم که دیگر آن روز دیر است. جوانها مبادا در خطّ شیطان قرار بگیرند، من یک گله ای دارم، خدا رحمت کند شهید حسین شمس زاده که او هم گله می کرد و آن این است که چرا بیدار نمی شوید! چرا آسیاب شیطان شده اند ؟! روز پنج شنبه به صورت مفتضح بیرون می آیید کنار قبر شهیدان، خجالت نمی کشید، دردتان نمی آید اینطور عزیزان ما غریبانه به خاک و خون غلطیدند، بدنهایشان میسوزد و مفقود میشوند، شما چگونه روز قیامت جواب خواهید داد ؟! یک مقدار به خود بیایید. من هر وقت می آمدم زیارت با یک دنیا ناراحتی می رفتم، یک مقدار از فرزندان و طفلان شهدا درس بگیرید، این فرزندان هر وقت به یاد پدران خود گریه می‌کنند مسئولیّت شما بیشتر می‌شود.

ای خواهر عزیز! تو هم مسئولیّت سنگینی به عهده داری، تو باید با حجاب خود شهیدان را خوشحال کنید که حجاب تو مثل آن است که تو ماشۀ اسلحه را چکانده‌ای بر قلب یک دشمن. طوری از خانه بیرون بیائید که زهرا(س) خوشحال باشد، فرشتگان بر شما درود بفرستند نه لعنت.

ما شهیدان اگر خدا قبول کند شکایت خواهرانی که پا روی خون شهیدان می‌گذارند به خدای بزرگ و فاطمۀ زهرا حتماً خواهیم کرد. خدا نگهدار همۀ شما عزیزانی که پاسداری از قرآن کردید باشد.

پدر و مادر عزیزم! من از دور دست شما را می بوسم، انشاءالله اوّل خدا و بعد شماها از سرمن بگذرید و انشاءالله خدا اجر شما را بدهد.

همسر عزیزم! باز من از سرزمین خون و شهادت سلام گرمم را می‌رسانم و دستت را می‌بوسم و درود خدا و رسولش بر تو! من شرمنده هستم از زحماتی که کشیده‌اید برای من و از آمدن به جبهه و از یاری کردن الله جلوگیری نکردی. من دوست داشتم در کنار تو زندگی کنم ولی باید فرمان امام را از دل و جان قبول می‌کردم، انشاءالله خداوند اجر بر شما دهد و صبر زیادی به شما و پدرو مادرعزیزم بدهد. همسر عزیزم و پدر و مادرم! فرزند عزیزم را به شما می‌سپارم و انشاءالله از او خوب مواضبت کنید سرباز دلیری برای اسلام باشد.

برادر و خواهرم! باید شما راه مرا ادامه دهید. برادرم باید اسلحۀ مرا بردارد و خواهرم به وسیلۀ حجاب خود.

خداحافظ شما!

از همۀ فامیل معذرت می‌خواهم اگر تندی شده است و از همۀ مردم می‌خواهم مرا به به بزرگواری خودشان ببخشند.

مرتضی جان!

من خیلی دوست داشتم تو را ببینم و من خیلی تو را دوست دارم انشاءالله تو راه مرا ادامه دهی.

ای مردم! من هم مثل شما دوست داشتم در کنار فرزند عزیزم باشم ولی اسلام است، امام حسین(ع) در کنار فرزندانش شهید شد و در کنار بدن مطهّرش فرزندانش را کتک زدند و امام عزیز حجّت را بر همه تمام کرد.

خداحافظ همۀ شما باد!

خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار

والسّلام علیکم و رحمه الله و برکاته

19/11/1365

شهید حسین عیوضی این عکس را بزرگش کن تا موقعی که شهید شدم عجله نکنید و گیج نشوید


نام و نام خانوادگی: حسین عیوضی

نام پدر: محمد

میزان تحصیلات: ابتدایی

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ ولادت: 1348/1/13

تاریخ شهادت: 1366/1/15

محل شهادت: میمک/ جنوب کشور

اعزامی از طریق: ارتش

محل دفن: گلزار شهدای راوند

  گوشهای از زندگینامه شهید حسین عیوضی راوندی

حسین دارای اخلاقی نیکو بود و با همه از جمله پدر و مادر با مهربانی برخورد میکرد، او در خانوادهای پرجمعیت به دنیا آمد، و با عمل کارگری کمک خرج خانواده بود. در هیئات مذهبی فعالیت میکرد و روحیه بالایی داشت. پیرو خط امام بود و به بیانات امام با جان دل گوش میداد. و همیشه خانواده را به پیروی از خط امام سفارش میکرد و خواهران خود را توصیه به حجاب میکرد.

دوره آموزشی خدمت مقدس سربازیاش را در تربت حیدریه گذراند و سپس به گیلان غرب اعزام شد و پس از یک سال از سربازیاش به درجه رفیع شهادت نائل گشت. و پیکر او را بعد از 16 روز به دیارش آوردند.

خاطرهای از زبان برادر شهید:

یک روز که میخواست به جبهه برود جهت خداحافظی نزد من آمد؛ یک قطعه عکس به من داد و گفت: این را بزرگش کن تا موقعی که شهید شدم عجله نکنید و گیج نشوید. دو روز مانده به شهادتش با من تماس گرفت و گفت: برو به پدر و مادر و برادران و خواهران بگو که مرا حلال کنند، من فردا صبح به خط مقدم میروم و شهید خواهم شد، گفتم برادر این حرفها را نزن، گفت: من خودم میدانم که در راه اسلام شهید خواهم شد. و از من حلالیت طلبید.

شهید قاسم افضلی سخنان امام را با جان و دل بخرید و هر چه ایشان امر فرمودند انجام دهید که همان مصلحت اسلام است



نام و نام خانوادگی: قاسم افضلی

نام پدر: محمد

میزان تحصیلات: سوم راهنمایی

تاریخ ولادت: 1347/1/1

تاریخ شهادت: 1366/4/2

محل شهادت: سردشت

وضعیت تاهل: مجرد

محل دفن: گلزار شهدای یزدل

 


 گزیدهای از زندگینامه شهید والامقام قاسم افضلی یزدلی

شهید قاسم افضلی در سال 1347 در خانواده‌ای مذهبی و متدین و از نظر اقتصادی متوسط در راوند کاشان دیده به جهان گشود. شش ساله بود که وارد مدرسه شد. ضمن درس خواندن، کار هم می‌کرد، صبح‌ها مشغول کار در نانوایی و گاهی سنگتراشی و سنگبری بود و عصرها درس می‌خواند. به هنر نقاشی علاقه خاصی داشت. مراحل تحصیلی از جمله ابتدایی و راهنمایی را در راوند سپری نمود. دوران طفولیت را در دامان پدر و مادری رشد کرد که عشق به ائمه اطهار(ع) و اعتقاد به دین و مذهب در وجودشان شعله‌ور بود.

شهید افضلی در کارهای خیر و اجتماعی شرکت می‌جست؛ در ساخت و ساز مساجد و حسینیهها کمک میکرد و بیشتر درآمد خود را خرج اقوام و نیازمندان میکرد. او با شروع نهضت اسلامی ایران در راهپیمایی‌ها حضوری فعال داشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی با افراد منافق درگیر می‌شد و در مقابل آن‌ها ایستادگی می‌کرد.

با شروع جنگ عراق علیه ایران با اینکه سن زیادی نداشت خودش را برای حضور در میدان جنگ آماده کرد و پس از گذراندن دورة آموزشی، وارد جبهه‌ شد. هر وقت که عزم سفر به جبهه می‌کرد، اول رضایت کامل والدین را می‌گرفت، بعد راهی می‌شد.

قاسم چندین مرتبه از طریق بسیج به جبهه اعزام شد و در عملیات‌های کربلای4، فتح فاو و عملیات ماؤوت عراق حضور داشت و در نهایت به همراه یکی از دوستانش به نام شهید هادیان بر اثر انفجار مینی که بر سر راهشان نصب شده بود به شهادت رسیدند. روحشان شاد!

نقل خاطرهای از خانواده شهید:

تازه پیراهن ژرژت مد شده بود و قاسم برادرم برای خودش خریده بود وقتی با اصرار مادرم پیراهن را پوشید مادر به او گفت: چه پیرهن قشنگی! چقدر بهت میاد! إن شاء الله دامادیت!

ولی برادرم بعد از چند دقیقه پیراهن را از تنش درآورد و گفت: مادر این پیراهن رو به برادرام بده اونها میروند دانشگاه و بیشتر از من احتیاج دارند. مادرم گفت: تو این پیراهن را با دسترنج خودت خریدی خودت باید بپوشی! جواب داد: چه فرقی میکنه! وقتی ببینم برادرام لباس خوب پوشیدند خوشحالترم.

قاسم خیلی باگذشت بود و حتی به برادر بزرگتر از خودش میبخشید، مادرم علاقه زیادی به او داشت و بعد از شهادت قاسم نتوانست زیاد در این دنیا بماند و از دنیا رفت.

وصیتنامه برادر شهید قاسم افضلی

سخن خود را با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب و سلام و درود به خانوادههای معظم شهیدان و سلام و درود به ارواح طیبه و پاک شهیدان از صدر تا کنون آغاز میکنم.

ای پدر و مادر عزیز و مهربانم اکنون که رفتن به جبهه واجب شرعی شده و یک تکلیف است من خود را مشمول میدانم به جبهه بروم، امیدوارم زحمات طاقت فرسای خود را حلال نمایید، اگر نتوانستم در این دنیا زحمات شماها را جبران نمایم، ان شاء الله در دنیای آخرت جبران خواهد شد. من آنقدر به جبهه خواهم رفت تا خالص شوم اگر ان شاء الله بر دشمن موفق شوم که پیروز هستم و اگر هم شهید شوم پیروزم که شهادت بهترین و بالاترین خواسته من است.

از برادران میخواهم ضمن درس خواندن به جبههها بروند، نماز را بر پای دارند و به آن عمل کنند. و از خواهر و خواهران دینی میخواهم همانند فاطمه زهرا(س) حجاب را رعایت کنند. و از ملت عزیزم میخواهم جبهه را سرلوحه کارها قرار دهند و از هر نظر که میخواهند چه مالی، چه جانی و چه زبانی از آن حمایت کنند. اگر امروز در وضعیت جبههها قصور کنید آنچنان ضربه مهلکی خواهیم خورد که نسلهای آینده به ما خواهند خندید و باعث ضعف و نابودی اسلام خواهد شد.

سخنان امام را با جان و دل بخرید و هر چه ایشان امر فرمودند انجام دهید که همان مصلحت اسلام است. از مردم میخواهم رعایت حال یتیمان و فرزندان شهیدان را بنمایند و به منافقین اجازه ندهند که در جامعه خود را نشان بدهند و استادانی چون بهشتیها، مطهریها... را از ما بگیرند.

در خاتمه از پدر و مادر و تمامی دوستان و همسایگان طلب حلالیت مینمایم، امید است همگی رستگار و دنیای آخرت را داشته باشیم. والسلام

20/3/1366

شهید ابوالفضل شاهی ای ملت پشت سر این رهبر بزرگ حرکت کنید به فرمان رهبر باشید و پشت جبهه را گرم نگه دارید.


نام و نام خانوادگی: ابوالفضل شاهی

نام پدر: ماشاءاله

تاریخ ولادت: 1350/6/15

تاریخ شهادت: 1366/12/24

محل شهادت: حلبچه

محل دفن: گلزار شهدای راوند


 

 گوشهای از زندگینامه شهید والامقام ابوالفضل شاهی

ابوالفضل در سال 1350 در خانوادهای مذهبی و عاشق ولایت چشم به جهان گشود. وقتی به دنیا آمد پدرش به خدمت سربازی اعزام شد. علت نامگذاری او به خاطر خدمت پدر بزرگوارش در هیئت حضرت ابوالفضل(ع) بود. ابوالفضل همیشه همراه پدرش در مسجد و مراسم مذهبی شرکت میکرد. او عاشق خدمت به اسلام بود؛ از این رو وقتی به سن 15 سالگی رسید با دست بردن در شناسنامه خود موفق شد به آموزش نظامی در اصفهان اعزام شود.

در عملیات کربلای 5 شرکت کرد و در شب عملیات از ناحیه پای چپ مجروح شد و با این وجود یک اسیر عراقی را به پشت جبهه آورد. بعد از دوماه که بهبودی نسبی پیدا کرد بلافاصله خودش را به جبهه رساند.

شهید شاهی همچنین در منطقه کردستان شرکت کرد؛ در شب عملیات پیشرویهای زیادی داشتند تا اینکه فرمانده گردان چند نفر داوطلب میخواهد که بروند و یک قبضه توپ ضدهوایی عراقیها را بیاورند و ابوالفضل اولین داوطلبی است که اعلام آمادگی میکند. او به همراه چهار نفر عازم منطقه مورد نظر میشود و مشغول آوردن توپ ضدهوایی میشوند که ناگهان یک مین زیر پای یکی از رزمندگان منفجر میشود و او به همراه سه نفر از رزمندگان در آنجا به شهادت میرسند. پیکر پاک ایشان در تاریخ دوم فروردینماه 1367 به دیار خود بازگشت. روحش شاد!

وصیتنامه برادر رزمنده شهید ابوالفضل شاهی راوندی

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و در هم کوبنده ظالمان و با درود و سلام بر دوازدهمین ستاره درخشان آسمان ولایت و امامت حضرت حجت بن الحسین العسکری مهدی (عج) و با سلام خدمت فرزند زهرا فرمانده کل قوا رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی و نائب رهبری ... و با سلام بر تمامی شهدا؛ این شاهدان شهد بقاء و درود و صبر فراوان برای خانودههای شهدا، مفقودین، اسراء و سلام و درود بر تمامی جیوش الهی  رزمندگان زاهد و به حقیقت پیوسته و با سلام بر ملت سلحشور و انقلابی، ملت سلحشور: فرزندی بودم در کنار پدر و مادر، بزرگ شده مکتب تشیع. آن روزی که توان فهمیدن را داشتم، عشق و علاقهام نسبت به خاندان تشیع به خصوص حسین بن علی(ع) در همان دوران کودکی در من تجلی یافت؛ هنگامی که دستان کوچکم برای سینه زدن در عزاداری حسین(ع) بر تن ناقابلم میخورد دلم یاد حسین کرده بود.

آری! گم گشتهای را از دست داده بودم که فراغ آن را میکشیدم تا اینکه خداوند تبارک و تعالی عنایتی به بنده گنهکارش نمود و لیاقت رفتن به سوی راهی که نور و منور است، حق و حقیقت است، شهد و شهادت است، میعادگاه عاشقان و تجلیگاه ایمان و دانشگاه انسانسازی است؛ محلی که ملائکه افتخار میکنند، محلی که روزهایی نه چندان دور جایگاهی برای پیامبر بود، برای آن پیامبری که با اهل ظلم جنگید، محلی بود که در آن مولای متقیان با منافقان کوردل به نبرد برخواست و بالاخره سرزمین کربلائی یعنی جبهه را به من عطا نمود، آنچنان کربلائی که زنده میکند کربلای حسین(ع) را یارانی در آنجا میجنگند که حماسه سازان حسینیاند. پس ای مردم آگاه باشید که اگر واقعا خدا را نه برای پرستیدنش بلکه برای خواستنش میخواهید معرفت به این جنگ و نبرد و شهداء و امام و ملت پیدا کنید که اگر غفلت کنید هیچ چیز نخواهید داشت.

آری! هر کس در حکومت عدل، خود را در فشار ببیند و بر علیه ظلم بر نخیزد فشار ظلم و ظالم بر او بیشتر خواهد شد و اکنون نوری که در تاریکی شب در ظلماتی که چشمهای ما انسانها این نور را درک نمیکند ظهور کرد قدر این نور را بدانید.

و اما پیامم به ملت شهید پرور، من کوچکتر و فقیرتر از آن هستم که پیامی به شما یاوران حسین زمان بدهم. بدانید که دنیا محل گذر است و همه باید از این دنیا رخت بر بندیم و هیچ ظالمی در جهان پایدار نمانده است. پس ای ملت پشت سر این رهبر بزرگ حرکت کنید که اگر راه سعادت میخواهید بسم الله و اگر میخواهید در برابر خون شهیدان این وارستگان از دنیا، سرافراز باشید به فرمان رهبر باشید و پشت جبهه را گرم نگه دارید.

در پایان وصیتی به خانوادهام دارم. پدر و مادر گرامی! اگر چه فرزند ایدهآلی برای شما نبودم از شما میخواهم که حلالم کنید و زینبوار رفتار کنید. امامتان را تنها نگذارید.

 

دلا! این عالم فانی به یک ارزن نمیارزد

به دنیا آمدن بر زحمت رفتن نمیارزد

اگر صد سال در دنیا شراب زندگی نوشی

به آن یک لحظه تلخی جان کندن نمیارزد

 

خداوند به همه ملت ایران تقوا و احساس مسئولیت کردن، و به معلولین صبر عنایت بفرما!

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

شهید ابوالفضل شاهی

شهید محمدرضا منصوری شناسنامه‌اش را دستکاری کرده بود آخر به خاطر اینکه هنوز 15 سالش بود اعزامش نمی‌کردند،


نام و نام خانوادگی: محمدرضا منصوری

نام پدر: حسینعلی

تاریخ ولادت: 1350/3/20

حرفه: قنادی

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1367/1/28

منطقه شهادت: فاو

محل دفن: یادبود مزار در گلزار شهدای راوند


  یادی از شهید مفقودالاثر بزرگوار محمدرضا منصوری

شهید محمدرضا منصوری در سال 1350 در راوند کاشان چشم به جهان گشود. اخلاق بسیار خوبی داشت و فردی اجتماعی و مذهبی بود، به نماز و روزه اهمیت میداد و همیشه توصیه به نماز اول وقت میکرد. با فامیل و وابستگان طوری رفتار کرده بود که همه او را دوست داشتند.

پدرش میگفت: محمدرضا اوقات فراغتش را در خانه به مادرش کمک میکرد و نمیگذاشت مادرش خسته شود. شهید بزرگوار روحیه بسیار خوبی داشت و قبل از شهید شدنش به پدرش گفته بود تا پانزده روز دیگر در این محله حجله خواهند زد. ایشان قبل از شهادتش میدانست شهید خواهد شد و وقتی کاری در منزل انجام میداد به پدر و مادر خود میگفت: «این کار را برای شما انجام میدهم به عنوان یادگاری از من داشته باشید».

شهید منصوری به خواهران توصیه میکرد که در کوچه و خیابان حجاب خود را حفظ کنند و زیاد در کوچه نایستند و غیبت این و آن را نکنند.

علاقه ایشان به امام خمینی(ره) بسیار زیاد بود و موقعی که سخنرانی حضرت امام(ره) از تلویزیون پخش میشد از روی صفحه تلویزیون چهره امام را میبوسید. به جوانان همسن خود توصیه میکرد که از امام پیروی کنند؛ که سخنان امام همان سخنان انبیاء و امامان است.

وصیتنامه شهید مفقودالاثر محمدرضا منصوری به دست خانواده نرسید اما به صورت شفاهی قبل از رفتن به جبهه به پدرش گفته بود که من شهید خواهم شد و دوست دارم وقتی شهید شدم در هوای آزاد باشم، گفته بود اگر جسدم را آوردند در اتاق زیارت خاکم نکنید میخواهم پیش شهدای دیگر باشم.

نحوه شهادت: وقتی که نیروهای عراقی فاو را بازپس گرفته بودند محمدرضا همراه نیروهای همرزمش برای جلوگیری از نیروهای عراقی به شهر فاو عازم شدند و بعد از چند روز تلاش در تاریخ 1367/1/27 به فیض شهادت نائل گشت. روحش شاد.

پیکر این شهید جاوید الاثر هنوز به میهن بازنگشته است و پدر و مادر گرامیشان در فراق فرزند شهید خود سر به تیره تراب نهادند. روحشان شاد.

از زبان خواهر شهید محمدرضا منصوری

شناسنامهاش را دستکاری کرده بود آخر به خاطر اینکه هنوز 15 سالش بود اعزامش نمیکردند، کپی شناسنامهاش را داریم، آنقدر تاریخ تولدش را دستکاری کرده و کپی گرفته تا مگر قبولش کنند. شش ماهی به جبهه رفت و مدتی طول کشید تا برای دفعه دوم عزم جبهه کرد ما فکر میکردیم دیگر نمیخواهد برود، وقتی متوجه شدم دوباره قصد دارد برود گفتم: به خدا اگر حرف جبهه را بزنی صدتا شیون میزنم، گفت: اگر قرار باشد همه اینطور شانه خالی کنند پس چه کسی برای دفاع از کشور برود؟ چه کسی سنگرها را حفظ کند؟

وقتی شهید ابوالفضل شاهی را تشییع میکردند به پدر گفته بود: خوش به حالش! پدرم گفته بود: حالا مگه داماد شده که اینجوری حسرتش رو میخوری؟ محمدرضا جواب داد: شهادت خیلی از دامادی بالاتره! پدر میگوید: پس پدرش چی؟ با داغ فرزندش چه کنه؟ محمدرضا جواب داد: خدا صبرش را میدهد.

پدرم که اصرار محمدرضا برای جبهه رفتن را میبیند میخواهد برایش زن بگیرد شاید منصرفش کند بنابراین فردی را وادار میکند تا او را برای ازدواج راضی کند، او میگوید من میدانم این کار پدر است میخواهد من ازدواج کنم که جبهه نروم.

به او میگویند: خب چه عیبی دارد بمان و زندگی کن! جواب میدهد چه خبر است در این دنیا؟ جز اینست که چند گونی برنج و لوبیا بیشتر خواهم خورد خبر دیگری هم نیست.

روزی که محمدرضا میخواست اعزام شود ایام عید بود، مادر ظرف آجیلی میآورد و پسته و بادامهایش را جمع میکند و در کیف محمدرضا میگذارد.

تا پای اتوبوس بدرقهاش رفتیم، داخل اتوبوس که نشست بیقراری ما را دید و صندلیاش را با دوستش عوض کرد تا دیگر نبینمش.

یکی از همرزمانش میگوید: شب عملیات دیدم با خودکار چند جملهای روی ساق پایش نوشت، برگه وصیتنامهاش را هم گذاشت درون جیب پیراهنش. گفتم: این چه کاریه؟ اومدی و شهید شدی ما چه چیزی برای خانوادهات ببریم؟ جواب داد: ولم کنید بذارید یه خورده باد دنیا به بدنم بخوره.

پدرم اتاقی رو در امامزاده ولی بن موسی الکاظم(ع) راوند خریده بود؛ محمدرضا میگفت: من اگر شهید شدم دوست ندارم توی اتاق دفن شوم. مدتی بعد خبر آوردند که مفقودالاثر شده. کیفش را که آوردند باز کردیم و دیدیم هنوز پسته و بادامهای عید توی کیفش بود.