
نام و نام خانوادگی: محسن شاهرودیان
نام پدر: علی
تاریخ ولادت: 1341/1/1
وضعیت تاهل: متاهل/ صاحب دو فرزند
میزان تحصیلات: دانشجوی رشته ادبیات فارسی
شغل: معلم
اعزامی از طریق: بسیج
تاریخ شهادت: 29/1/1367
محل شهادت: شهر فاو
محل دفن: یادبود مزار در دارالسلام کاشان
گوشهای از زندگینامه شهید محسن شاهرودیان
شهید مفقود الاثر محسن شاهرودیان در سال1341درکاشان متولد شد. دوران تحصیل خود را در کاشان گذراند. وبه دبیرستان امام خمینی (ره) کاشان رفت. و پس از آن به شغل شریف معلمی مشغول شد. در سال 1360بیست ساله بود که ازدواج کرد. مدتی را در شهرک علامه قطب راوندی در راوند ساکن بود (بعد از شهادتش مدرسهای در شهرک قطب راوندی به نام ایشان نامگذاری شده است).40روز از زندگی مشترک را نگذرانده بود که از طریق بسیج به کردستان رفت. هفت بار متناوب به جبهه رفت هر بار سه ماه درسیستان و کردستان و دیگر جبههها بار دیگر در سال 1365 به جبهه رفت و آموزش غواصی دید و شش ماه دوره دید و در عملیات کربلای 4 شرکت کرد. در فروردین ماه 1367 در باز پس گیری فاو توسط عراق به شهادت رسید و مفقود الاثر شد تا در دل مومنین جای گیرد از او دو فرزند؛ یک دختر و یک پسر باقی مانده است. روحش شاد!
فایل صوتی زندگینامه شهید از زبان همسرش
http://www.negahmedia.ir/media/show_podcast/35963
متن وصیتنامه رزمنده دلیراسلام شهید محسن شاهرودیان
بعد از حمد و ثنای الهی و شهادت به رسالت پیغمبر اسلام و ولایت بلافصل امام علی(ع) و امامت یازده فرزند
پاکش در آخرین لحظهها به شما وصیت میکنم که وصیتنامه اقتصادی اینجانب در دو برگه یکی در ساکم
است و یکی هم به امانت پیش ... است و اما بعد وظیفه خود دیدم مطالبی را بنویسم اول برای مادر بزرگوارم که عمر خود را به خاطر من رنج کشید و زحمات زیادی را متحمل شد هم برای ما به منزله مادری مهربان و دلسوز و هم به منزله پدری زحمتکش بود. مادر عزیزم از اینکه نتوانستم برای تو کاری انجام دهم مرا ببخش و امیدوارم که خداوند به ما اجر عظیم عنایت کند.
و اما شما همسرم امید است که بعد از شهادت اینجانب انشاءالله مثل قبل و همانطوری که بودهای در برابر مصائب صبر پیشه کنی و من همسر خوبی برای تو نبودهام امید است که مرا حلال کنی و اما شما فرزندانم اگر میخواهید که در دنیا و آخرت رستگار باشید از همین حالا مواظب خود باشید و از همین حالا مقدمات نماز را شروع کنید و انشاءالله از سن دبستان نماز خواندن را شروع کنید و از جاده شرع و اسلام خارج نشوید پسرم من برای تو خط شهادت و برای تو دخترم حجاب را بیش از هرچیز توصیه میکنم و این کلام من نیست که کلام خدا و پیغمبر اوست. عزیزانم بدانید که خیر دنیا و آخرت شما در اسلام و پیروی از روحانیت مبارز و اصیل است و دست از ولایت فقیه برندارید و بر پوزه دشمنان آنها بزنید.
عزیزانم آنگاه که ما را در قبرمیگذارند و نکیر و منکر از ما سؤال و جواب میکنند تنها چیزی که به درد میخورد عمل صالح و دوستی اهلبیت عصمت و طهارت است و من شما را به تقوی الهی وصیت میکنم قبل از آنکه جوانی شما مصرف شود و از بین برود بر واجبات خود مواظب باشید و از حرام خدا دوری کنید و بر
مستحبات و مکروهات مواظب باشید و برای من از خدا طلب آمرزش کنید. از خدا طلب رحمت میکنم امید
است که خداوند همه ما را رستگار بفرماید در پایان اگر من به شهادت رسیدم از حاج آقای خراسانی برای نماز گذاشتن بر من دعوت کنید چون عجله در نوشتن داشتهام کمی بدخط است مرا ببخشید. خدایا آنان که در مجلس، این عده معدودی که پا روی خون شهداء میگذارند رسوا و خوار و ذلیل گردان، خدایا امام و پیروان راستین او را بر کفر جهانی پیروز و در ظهور حجه بر حق خود تعجیل بفرما.
والسلام.

نام و نام خانوادگی: شهید سیدجواد کرمانی
نام پدر: سید محمد
تاریخ ولادت: 1345/1/1
میزان تحصیلات: دانشجوی رشته تکنسین اتاق عمل
وضعیت تاهل: مجرد
تاریخ شهادت: 1367/1/29
نام عملیات: بازپسگیری فاو
اعزامی از طریق: بسیج سپاه پاسداران کاشان
تاریخ دفن: 1376/11/24
محل دفن: گلزار شهدای راوند
یادی از شهید والامقام سید جواد کرمانی راوندی
سیدجواد کرمانی در سال 1345 در راوند در خانوادهای مذهبی و فقیر از نظر اقتصادی به دنیا آمد؛ اما لقمه حلال مهمترین عامل توجه وی به اسلام از دوران طفولیت شد. او در رابطه با رفتار با پدر و مادر بسیار محبتآمیز و کمال خلوص نیت در وی مشاهده میگردید. در خانواده بسیار عاطفی و به مسئله اسلام و رهبری بسیار توجه داشت. به شدت از غیبت پرهیز میکرد و وقتی دوستان را میدید بدون مقدمه ابتدا از ایشان حلالیت میطلبید که این مسئله موجب تعجب برخی میشد. او از روحیه بسیار عالی با عشق به شهادت و پیروزی قوای اسلام برخوردار بود.
سید جواد با حضور فعال در کتابخانه انجمن اسلامی راوند به کتابداری مشغول بود و تبلیغات واحد فرهنگی انجمن را نیز بر عهده داشت. او بیشتر به مسائل فرهنگی راوند اهمیت میداد و خود را درگیر مسائل دیگر نمیکرد. علاوه بر تخصصهای رزمی وی دفتر خاطراتی دارد که با شور و نوایی دیگر توسط شهید نگارش شده است. در زمینه هنر گاهی به خط و نقاشی به خصوص در مدح اهل بیت (ع) میپرداخت.
نحوه شهادت: بنا به اظهارات فرمانده گروهان عبدالله از گردان امیرالمومنین(ع) لشگر امام حسین(ع) شهید سیدجواد کرمانی تیربارچی گروهان بوده و با تحت پوشش دادن آتش و مقاومت تا آخرین گلوله توانسته تعداد بسیاری از نیروهای گروهان و گردان را نجات دهد، این اظهارات به تایید فرمانده گردان امیرالمومنین(ع) رسیده است؛ لازم به ذکر است که در آن هنگام فرمان عقبنشینی نیروها صادر گردیده بود و این خود نهایت ایثار این شهید میباشد.
وصیّت نامۀ شهید والامقام سیّد جواد کرمانی راوندی
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
«وَ قاَتِلُوهُمْ حَتى لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکونَ الدِّینُ کلُّهُ للَّهِ » (انفال: 39)
«و با ستمکاران بجنگید تا فتنه و ضدّ خدا از زمین برچیده شود وتنها دین خدا زمین را فراگیرد.»
با سلام به محضر جدّ بزرگوار و نجات بخش جهان بشریّت حضرت محمۀد ابن عبد الله (ص) و با سلام به پیشگاه مقدّس ائمّۀ اطهار (س) و با سلام به حضور فرماندۀ قیامگران حقّ ، حضرت ولیّ عصر و نائب بزرگوارش و با سلامی حضور امّت میهن اسلامی.
این حقیر نه لیاقت شهادت دارم و نه لیاقت سخن گفتن و سفارش نمودن به این ملّت بزرگ و قهرمان را ولی اگر خدای مهربان از فیضش شهادت را نصیب نمود چند کلمهای از امّت الهی میهنم توقّع دارم و میخواهم که بعنوان سخنی از فرزند کوچکشان عمل نمایند.
از ملّت غیور و وفادار میخواهم که صحبتها و خواستههای رهبر مهربان را در زندگی خود پیاده کنند. اگر با چشم دل بنگریم میبینیم امروز عین عاشوراست و امام جلودار و پیشوای مبارزه با ظلم و ستمکاران است و همۀ یزیدیان دست به دست هم داده و در صدد ریشه کن ساختن اسلامند. حالا هر کس که حسینی است پیرو خمینی است. اگر آرزو داشتیم روز عاشورا حسین (ع) را یاری کنیم حالا صحنۀ عاشورا تکرار شده است و حسین زمانه راهرو و یاور میطلبد. اکنون زمان آزمایش و امتحان تک تک ماهاست. پس همّت والا دارید و خودتان را آماده کنید برای نبردی طولانی و پایانناپذیر چرا که حسینیها همیشه با یزیدیها در نبردند، با مال و با جانمان اسلام را یاری کنیم تا پیش سیّد الشّهداء رو سفید باشیم.
از پدران و مادران بزرگوار میخواهم تا در تربیت اسلامی فرزند انشان کوشاتر باشند و جوانان دلاورمان بایستی بیشتر از اینها به قرآن و تعالیم اسلامی رو کنند. معاد و قیامت را خیلی یاد کنید. از گناه و محافل گناه فراری باشید. تقوی و ترس از عدالت خدا را در خودتان زیاد کنید. نمازها را اول وقت بخوانید و به نماز بیشتر از همه چیز اهمیّت دهید. بیائید در فضای معطّر میهن اسلامیمان که خداوند جلوه گر شده ما هم خدا را در قلبهایمان راه دهیم و تمامی اعمالمان را منطبق بر رضایت پروردگار کنیم و از هر کاری و ا زهر حرفی که منجر به اختلاف و پراکندگی گردد پرهیز کنیم. بیائید برای خاطر خوشنودی پیامبرمان دست یکدیگر را دوستانه بفشریم و حقیقتاً یکدیگر را دوست داشته باشیم و یکدل باشیم تا به وحدت برسیم و جلوی فسادها را بگیریم.
در آخر از همه میخواهم که خدا را زیاد یاد کنید و گریه به درگاه خدا را از یاد مبرید و به دعا خیلی توجّه کنید و فرزندانتان را در جبهه ها دعا کنید تا پیروزی ها را سرعت بخشید. از جوانان وفادار میهنم میخواهم تا پایههای اعتقادی و دینی خود را محکم کنند. معرفت اسلامی را بیاموزند.
از همۀ آشنایان میخواهم چنانچه از حقیر بدی دیدهاند یا غیبتی در مورد آنها روا داشتهام یا چیزی طلب دارند حلال نمایند. از خداوند میخواهم شهادت را که از کودکی عاشق آن بودهام نصیب نماید. رهبر دلسوز را طول عمر کرامت نماید. به همۀ شیعیان مخصوصاً جوانان پاکدل بیداری عطاء نماید و پدر و مادرم را صبر عنایت نماید.
وَ السلَامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُْدَى
20/11/66 لشکر امام حسین(ع)
سیّد جواد کرمانی

نام و نام خانوادگی: مهدی شیخ استرکی
نام پدر: علی اکبر
تاریخ ولادت: 1349/9/26
میزان تحصیلات: اول راهنمایی
شغل: گچ کار
وضعیت تاهل: مجرد
اعزامی از طریق: بسیج
تاریخ شهادت: 1367/3/4
محل شهادت: شلمچه
محل دفن: دارالسلام کاشان
زندگینامه شهید والامقام مهدی شیخ استرکی
شهید مهدی شیخ استرکی در خانوادهای با سابقه مذهبی و فرهنگی و متعهد به اسلام با وضعیت معیشتی در حد متوسط چشم به جهان گشود. او فردی شوخ طبع و خوش اخلاق و به اصول مذهبی پایبند بود و به حد کمال در انجام آنها حساسیت داشت. با توجه به شغل گچکاری اوقات فراغت چندانی نداشت و اگر فراغتی مییافت با ورزش و کتابخوانی میگذراند. نسبت به منافقین و گروههای ضد انقلاب موضع خشم میگرفت و ریشهکن شدن آنها را از خدا میخواست.
از زبان همکلاسی شهید: سال پنجم ابتدایی بودیم در کتاب دینی سورهای از قرآن کریم بود که مهدی در خواندن آن ضعیف بود و نمیتوانست صحیح بخواند یکروز با هم نشستیم و بسیار تمرین کردیم تا کاملا یاد گرفت بعد از اینکه سوره را یاد گرفت در چهرهاش شادی زائد الوصفی دیدم.
شهید شیخ استرکی دوبار به جبهه اعزام شد؛ بار اول به فاو و بار دوم به شلمچه؛ بار آخر که میخواست برود به خانواده توصیه زیادی به صبر و مبارزه با ضد ولایت فقیه داشت. پدر ایشان میگوید: برای بار آخر با هم بودیم، سه بار از من پرسید اگر من شهید شوم چه کار میکنید؟ به او گفتم: تو را به خدا میسپارم و از خدا میخواهم که با پیروزی باز گردی.
وصیتنامه شهید مهدی شیخ استرکی
وصیتنامه اخیر شهید همراه ایشان بوده است؛ از این رو به علت عدم دسترسی به آن، وصیتنامه پیشین او را میآوریم.
بسم رب الشهداء والصالحین
((یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَکُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمیعاً)) (نساء:71)
ای اهل ایمان! سلاح جنگ برگیرید و آنگاه دسته دسته با هم به یک بار متفق برای جهاد بیرون بروید.
با درود و سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی این فرزند راستین و برحق امام حسین(ع) و نائب امام عصر و با سلام به شهدای اسلام از آدم تا خاتم و از خاتم تا حسین(ع) تا شهدای کربلای ایران و با درود بیکران به ملت مسلمان و مبارز و همیشه در صحنه.
ای خدای بزرگ و ای قادر متعال تو را شکر و سپاس میگویم از اینکه توفیق شناخت خودت را نصیب این بنده حقیر و ناچیز خود کردی تا موفق شوم به ندای هل من ناصر حسین زمان لبیک گفته و به یاری دین تو بشتابم. ای خدای متعال از تو میخواهم به من آن قدرتی را عطا کنی که فقط تو را به خاطر شایستگی عبادت کنم نه به خاطر ترس از جهنمت و یا به خاطر نعمتهای بهشت. به من آن توفیقی را عطا کن که فقط برای تو جهاد کنم و دفاع از تو.
از تو میخواهم که یک لحظه مرا به خودم وا مگذاری که در همین یک لحظه ممکن است از راه تو منحرف و از صف بندگان خالصت خارج شوم.
برادران و خواهران! قدر اسلام را بدانید قدر امام را بدانید. بدانید که شما در عصری قرار گرفتهاید که تاریخ فراموش نخواهد کرد. شما در عصر امام خمینی پرورش یافتهاید. در عصری زندگی میکنید که اسلام خودنمایی کرده و تمام قدرتهای بزرگ دنیا را به زانو در آورده است. ای ملت عزیز ایران از شما تنها یک خواهش دارم؛ امام عزیزمان را دعا کنید و از پدر و مادرم میخواهم که این فرزند حقیر خود را حلال کنید و از خدا طلب آمرزش کرده که زیاد گناه کردهام.
ای برادران و خواهرانم! این برادر کوچکتان را حلال کرده اگر چه خود اعتراف دارم نتوانستم وظیفه الهی خود را در قبال شما انجام دهم. از شما دوستان و آشنایان میخواهم که اگر خلافی و ناراحتی از من دیدهاند مرا حلال کنند که به این کارشان نیاز دارم.
کسانی که به امام حسین(ع) علاقه دارند باید راه او را تقلید کنند (امام خمینی)
ای خوشا مرگی که توأم با شهادت باشد | در دو عالم رو سفیدی و سعادت باشد |
چون بود در راه اسلام و بود در راه دین | جان خود دادن بود از بینش و عقل و یقین |
راه خون و راه عشق و راه حق و راه راست | جانفشانی در راه معشوق و یار نکوست |
آری آری! راه دین راه شرف راه خداست | این بود راه حسین که شافع روز جزاست |
... بنما نظر بر خط سرخ کربلا | والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته |
مهدی شیخ استرکی
1365/6/18

نام و نام خانوادگی: احمد رفیعی
نام پدر: حبیب اله
تاریخ تولد: 10/5/1342
میزان تحصیلات: پنجم ابتدایی
وضعیت تاهل: متاهل، صاحب یک فرزند دختر
تاریخ شهادت: 23/3/1367
محل شهادت: شلمچه
نام عملیات: بیت المقدس7
اعزامی از طریق: سپاه
مدت حضور در جبهه: از سال 1359 تا 1367
محل دفن: گلزار شهدای راوند
زندگینامه سردار شهید اسلام برادر پاسدار احمد رفیعی راوندی
احمد در سال 1342 در خانهای محقّر ولی باصفا در یکی از محلات قدیمی راوند کاشان کوی بند شیخ دیده به جهان گشود. از همان بچگی فردی اجتماعی و با اخلاق بود. در شش سالگی به مدرسه رفت؛ مدیران و آموزگارانش متفق القول بر اخلاق و رفتار نیکویش اذعان داشتند. او دوستدار قرآن و عاشق و دلسوخته اهل بیت(ع) بود. احمد به خاطر فقر مالی و تهیدستی خانوادهاش به تحصیل ادامه نداد و به شغل کارگری و سپس شاگرد بنایی پرداخت.
پانزده سال داشت که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی در شرف پیروزی بود. او با جوانان و عاشقان ولایت دوشادوش روحانیت آگاه و مبارز به فعالیت میپرداخت. در اوایل سال 1356 و اواخر سال 1357 که اوج مبارزات ملت ایران بود فعالیت چشمگیری داشت؛ در تظاهرات خیابانی و راه اندازی و جمع کردن مردم برای راهپیمایی و مراسم در مساجد و تکایا و حسینهها و زدن پوستر امام و شعارهای آن ایام نقش بسزایی داشت. او همیشه کلام و فرمان امام را به گوش دل و جان میخرید و خود را یکی از سربازان انقلاب و امام میدانست؛ بعضی از شبها تا صبح در بیرون از منزل فعالیت داشت و در جمع جوانان با مدیریت روحانیون دلسوز به ساماندهی امور میپرداخت.
بعد از انقلاب نیز در فعالیتهای انجمن اسلامی راوند مشارکت داشت و عضو فعال بود، از جمله فعالیتهای انجمن اسلامی جذب نونهالان، قرائت دعای کمیل در هر شب جمعه، جلسات هفتگی سیاسی و قرائت قرآن و در ایام محرم مراسمات عزاداری اهل بیت(ع) بود. شهید احمد رفیعی در تشکیل پایگاه شهید قدوسی نقش بارزی داشت؛ احمد به فرمان امام جهت تشکیل بسیج و آموزش اسلحه و فنون نظامی جزو اولین نیروهایی بود که آموزش دیده و پس از شدت گرفتن جنگ و تهاجم بعثیون عراق به مرزهای میهن اسلامی مشتاقانه وارد میدان جنگ شد و به جبهههای کردستان تحت فرماندهی حاج همت و سردار کاظمی و دیگر سرداران جنگ وارد پاوه، سردشت، مریوان و کوههای کردستان شد و به فعالیت پرداخت، احمد یکی از چریکهای جنگهای نامنظم شهید چمران در کردستان بود و مدت سه سال و هشت ماه در جبهه کردستان مشغول مبارزه بود و پس از شدت گرفتن عملیاتهای جنوب طبق فرمان فرماندهان محترم لشگر و سپاه به جبهه جنوب اعزام شد.
شهید احمد رفیعی به عنوان پاسدار رسمی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کاشان در ماموریتهای متعدد در جبهههای نبرد و عملیاتهای مختلف شرکت جست و به عنوان تدارکات در لشگرها و محورهای غرب مشغول خدمت به اسلام شد به طوریکه شواهد نشان میدهد او در بیش از 15 تا 20 عملیات حضور فعالانه و با مسئولیتهای متفاوت مستقیم در خط آتش حضور داشت.
تا اینکه سرانجام در تاریخ 23 خردادماه 1367 در آخرین لحظات پذیرش قطعنامه و پاکسازی مناطق مختلف جنگی همراه فرمانده محترم خود در یکی از محورهای شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل گشت و تا ابد نام و یادش گرامی و جایگاهش رفیع ماند. روحش شاد و یادش پررهرو باد.
وصیتنامه سردار شهید والامقام احمد رفیعی راوندی
شهید احمد رفیعی از سال 1359 یعنی ابتدای جنگ تا سال 1367 انتهای جنگ در جبهههای حق علیه باطل حضور داشته است، وی وصیتنامههای متعددی نگاشته که وصیتنامه اخیر ایشان مورخ 16/3/1367 را محضر شما عزیزان تقدیم میکنیم:
بسم رب الشهداء والصدیقین
با درود بر یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و با درود بر نائب بر حقش خمینی و با درود بر ارواح پاک طیبه شهداء از کربلای حسینی تا کربلای ایران.
بنابر حسب وظیفهای که داشتم به جبهه رفتم و اکنون «برای چه به جبهه میروی؟» سوالی است در ظاهر ساده و لیکن بسیار مهم! جبهه چه دارد؟ وظیفهی ما چه وظیفهای است؟ آیا وظیفهای که بر گردن ما نهاده شده رفتن به جبهه یا توقف در شهرست؟! روزهای عمر گرانبهایم ساعتها و دقیقهها میگذرد و هر لحظه به مرگ نزدیکتر میشویم. تاریخ مرگم را نمیدانم کی است؟ و لیکن حس میکنم نزدیک است. قوای جسمانیام دیگر آن قوه گذشته را ندارد. دیگر آن مسائلی که باعث دلخوشی و سرگرمی من میشد دیگر نمیتواند درد مرا تسکین دهد. به این میاندیشم که آخرش چه میشود؟ آیا زندگی دنیویم را چگونه به پایان میرسانم و در روز محشر چگونه ظاهر میشوم؟
مولا علی (ع) میفرماید: پروردگارا! نه ترس از دوزخ و نه طمعی به بهشت دارم؛ آنچه مرا به سوی اعمال نیک و دوری جستن از اعمال بد میکشاند عدالت توست مهربانی تو است، و مهترین صفات عالم در تو نهفته است و همین باعث شده من تو را پرستش کنم. منِ حقیر درکی از روز محشر پیدا نکردهام؛ نمیدانم دوزخ چگونه است و بهشت چگونه؟ آنچه که از قرآن نقل میکنند میشنوم ولی به علت غفلت فراوان تاثیری در من نمیگذارد ولیکن مهربانی خدا را من میبینم پس از عمری غفلت و معصیت و مخالفت کردن با حق خداوند تمامی نقصهایم را بهتر کرده و اعمال ریاکارانهای که داشته انعکاسش را در نظر مردم خوب جلوه داده مبادا رسوا شوم و کوچکترین عمل نیکی که آن هم خدا به من توفیقش را (داده) در نظر مردم بزرگ جلوه داده در اینجاست که من عاشق خدایم میشوم؛ دوست ندارم از او غافل باشم، دوست ندارم گناهی کنم، دوست ندارم کاری که نا خوشایند او است انجام دهم.
در شهر که هستم غفلت و تباهی زیاد و آسایش ظاهری زیاد (است) اما اینها دردم را تسکین نمیدهد، شبها رختخواب گرم و نرم است دردم را تسکین نمیدهد. روزها خوراکیها فراوان است و از همه مهمتر در کنار خانوادهام هستم اما این درد درون مرا تسلی خاطر نمیبخشد.
خدایا هر چه دارم از من بگیر و فقط یک چیز را به من بده و آن هدیه پر ارزش جبهه است. پر ارزشتر از جبهه هم همان شهادت است. خدایا هنوز شهادت را کامل درک نکردهام ولی این را میدانم که شهادت چیز خوبی است؛ متاع پرارزشی است؛ هیچ چیز که نداشته باشد از زنجیر دنیا درآمدن که دارد. اثر غیبت، دروغ تهمت و افترا، شهوت و هوای نفسانی که به اسفل السافلین میکشاند بدور است در عوض در کنار رحمت خداوند قرار دارد، در کنار پاکدلان عالم جای دارد و کنار اباعبدالله قرار دارد، پیش چهارده معصوم قرار دارد.
من هیچ نمیخواهم، خداوند متعال بهشت را به آدمی عطا نکند و فقط در جوار رحمتش باشد و در کنار بندگان صدیقش باشد برایش بس است. بار الها با دلی شکسته و چشمی گریان و سوزی در سینه و آهی که در گلو خفه گردیده و به سویت آمدهام. آه چه زیباست اظهار عشق به معشوق و محبوب.
مولا جان! شرمندهام در برابر رحمتت. آری، گناهان من در مقابل عفو تو ناچیز است. یا رب! چگونه اظهار عجز ننمایم و درخواست نکنم در حالی که مولایم حسین (ع) با بدنی پاره و بیسر باشد و من فردای قیامت با گناهانم در مقابل دریای عظمتت سر بلند نمایم.
الها! معبودا! معشوقا! محبوبا! آمدم آمدم که آماده باشم در کنار رحمت و عظمتت باری چه بگویم که نگفته باشد چه بنویسم که ننوشته باشد هر چه هست در حافظهام، از وصیتنامههای شهداء است و شما عزیزان را وصیت میکنم که حتما وصایا را بخوانید و به مرحله عمل درآورید. اما من بر حسب وظیفه نکاتی را متذکر شوم که در (آمن الذکر تنفع المومنین) عزیزان برادران خواهران مادران جوانان پیرمردان ای مسلمانان! شما را به مکتبتان به مولایتان قسم که اگر احساس وظیفه دارید، اول جبهه را حفظ کنید. کجاست آنکه مدعی بود من مومن هستم. امروز روز پیمان است، امروز روز درنگ نیست. ای حسینیان! آماده باشید روز احساسِ وظیفه و روز از خود گذشتن، روز به مرحلهی اجرا درآوردن ادعاهاست. به پاخیز ای کسی که به عنوان تجلیل آمده، بلند شو، اسلحه به زمین افتاده مرا به دست بگیر و به لشگر مولا بپیوند. به پا خیز، به ندای امام عزیزمان لبیک بگو و جبههها را گرم نگهدار، نگذارید که دشمنان بیش از این بر ما حکومت کنند.
مادران! نشود امروز مزاحم جبهه رفتن فرزندان و عزیزانتان شوید. به خدا قسم فردا باید شرمنده و شرمگین در مقابل زهرای اطهر (س) باشید؛ چگونه جواب زینب کبری (س) را میخواهید بدهید؟
و چند کلمهای در رابطه با جوانان که با وضع عجیبی بر سر گلزار شهدا میآیند، شما را به خدا ای ملت، ای خانواده شهداء جلو این جوانان را بگیرید و نگذارید اصلا وارد زیارت شوند و به آنها بگویید یا بروید آدم شوید اگر نمیخواهید آدم شوید بر سر گلزار شهدا نیایند.
و شما ای خواهران! حجاب اسلامی خود را حفظ کنید و حالا دگر خجالت بکشید و از این شهدا خجالت بکشید و با این وضع نیایید بر سر گلزار شهدا، حالا دگر بس است، بس است!
امیدوارم که خداوند به ما توفیق بدهد که در راه او خدمت کنیم، و خداوند ما را به راه راست هدایت فرماید. و در پایان به همه اقشار ملت توصیه میکنم؛ سخنان امام عزیزمان را آویزه گوش خود قرار دهیم که این امام بود که ما را از بدبختیها نجات داد، امیدوارم که قدر این رهبر را بدانیم، تنها به مقلد بودن ایشان اکتفا نکنیم، به گفتههایش هم عمل کنیم. امیدوارم که خداوند این رهبر را برای همه مسلمین به ویژه ملت ایران حفظ کند و از بلاهای ارضی و سماوی به دور باشد. ان شاء الله.
ضمنا از همه دوستان و آشنایان؛ برادران، خواهران، مادرم و به ویژه همسر گرامی حلالیت میطلبم. امیدوارم که همه مرا حلال کنند و از همسرم میخواهم که فرزندم را فرزندی تربیت کند که راه رو حسین(ع) و حسین زمان باشد. ان شاء الله.
محل دفن گلزار شهدای راوند
مورخ 16/3/1367
امام را تنها نگذارید، امام را دعا کنید.

نام و نام خانوادگی: قاسم حسن زاده
نام پدر: حمزه
تاریخ ولادت: 1348/01/19
میزان تحصیلات: دیپلم تجربی
وضعیت تاهل: مجرد
اعزامی از طریق: بسیج
مدت حضور در جبهه: 6 ماه
تاریخ مفقود الاثر شدن: 1367/03/25
تاریخ دفن: 1380/11/25
محل شهادت: شهر فاو
محل دفن: گلزار شهدای روستای وادقان
کمتر کسی است که پیرمرد محاسن سفیدی را که برای کسب روزی حلال هر روز محلهای از راوند را زیر پا مینهد نشناسد. آری! همه او را میشناسیم ولی عدهای در حالی که تابلوی کوچه شهید حسنزاده را میبینند نگاهی به قدمهای خسته پیرمرد میکنند و دلشان به حال او میسوزد و اینکه چطور فرزندش او را تنها گذاشته، غافل از اینکه او پسرش را به پیشگاه خداوند پیشکش کرده است.
پیرمرد که گویا نگاههای دلسوزانه، او را به یاد جوانیاش انداخته غمی جانکاه تمام چهرهاش را میپوشاند و مثل همیشه شروع میکند به صحبت کردن با جوانش؛
«سلام پسرم! پاره تنم! نمیدانم این چندمین رنجنامهای است که برایت میخوانم به امید اینکه روزی از پس کوچهها به سراغم بیایی و چشم مرا به قامت رعنایت روشن کنی. قاسم جوانم! هر صبح و عصر تمام محلههای شهر را زیر پا مینهم و کوچه به کوچه دنبال بویی از پیراهن یوسفم هستم. گاهی که دستان پینه بستهام طاقت حرکتدادن گاری را ندارد دلم هوای تو را میکند، دعا میکنم که کاش میبودی و مرا یاری میرساندی. اما هر چه به اطراف مینگرم جز در و دیوارهای تکراری چیزی نمیبینم. بغض نشکفتهام میشکند و در پس پرده اشک، قامت زیبای تو را میبینم که از آن سوی کوچه به طرفم میآیی.
الهی! قربانت بگردم قاسمم! چه رشید شدهای چه دلنواز گام بر میداری. ذوق زده میشوم و با اشتیاق فراوان به طرفت میآیم. اما نمیدانم چرا هر چه نزدیکتر میشوم تو را دورتر میبینم. هر چه صدایت میزنم فقط لبخندی میزنی و به رفتنت ادامه میدهی. دیگر از دست خودم هم خسته شدهام. سیزده سال است که مرا تنها در کوچهها میگذاری و میروی. سر بر دیوار دلم میگذارم و های های برای تنهایی خودم میگریم. پسر جوانم! آرزوی دامادی تو را داشتم اما یادم نبود که اسمت را قاسم گذاشتهام و تو همچون قاسم زادهی حسن(ع) عاشق حسین(ع) شدی و با شنیدن ندای حسین زمان، خود را به کربلای جبههها رساندی. آن لحظهای که خبر آمدنت را بعد از سیزده سال دادند هرگز فراموش نمیکنم که چطور چشمان منتظرم را به بدن پاره پارهات منور کردی و دلمان را خوش کردی تا حداقل هر شب جمعه به سراغ قبر خالیات نرویم.
قاسمم! شربت شیرین شهادت گوارای وجودت باد. نمیخواستم با صحبتهایم تو را ناراحت کنم. تو عاشق حسین(ع) بودی و نمیتوانستی تنهاییِ او را ببینی. به یاد دارم که همیشه این شعر را زمزمه میکردی: من که میدانم روزی عمرم به پایان میرسد پس چرا عاشق نباشم عاشق راه حسین(ع).
پسرم! سلام گرم مرا به مولایمان امام حسین(ع) برسان و از او بخواه که دست ما را هم بگیرد.»