زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

بسیجی شهید حمیدرضا خادم ‌پور در آخر الزمان خداوند شهادت را نصیب بهترین و پاک‌ترین بندگان خود می‌کند پیامبراکرم (ص)


نام و نام خانوادگی: حمیدرضا خادمپور

نام پدر: پرویز

تاریخ ولادت: 1360/5/30

میزان تحصیلات: سال دوم دانشگاه؛ رشته الکترونیک

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1380/12/28

نحوه شهادت: سانحه تصادف در حین بازگشت از برقکشی گلزار شهدای گمنام راوند

 

«درِ باغِ شهادت را نبندید// به ما جا ماندهها ز آن سو نخندید».

  از زبان مادر بسیجی شهید حمیدرضا خادمپور

شب که میشه دلم بیشتر میگیره، سکوت شب هیاهوی دلم رو بیشتر میکنه، تپش قلبم بیشتر شده، بغض گلوم رو گرفته که انگار ایندفعه میخواد منو خفه کنه، همه خوابند و من بیدار و چشم به راه؛ چشم به راه کسی که میدونم هیچ وقت بر نمیگرده، نگاهمو به جای خالیت میدوزم و سعی میکنم خیلی آروم گریه کنم که کسی صدامو نشنوه. آخه کدوم مادریه که یه شب بدون جوونش چشم رو چشم بذاره. خیلی سخته وقتی جای خالیتو میبینم و یادم میآد؛ الآن جسمت کجا خوابیده! دلم میخواد امشب بیایی کنار مادر بنشینی و برات حرفهای ناگفته رو بگم، میخوام برات یه دنیا حرف بزنم، محو عکست که روی طاقچهست شدم. الهی برات بمیرم که هنوز صورتت مهربون مونده، چشای من صورت مثل ماهتو میبینه و چشای تو قلب شکسته منو.. چشای تو دل افسرده و تاریک منو.

دلم میخواد همین حالا بیام کنارت روی قبرت بیافتم و به عکس روی قبرت هزار بوسه بزنم، دلم میخواد کنار قبرت چادری بزنم و هیچ وقت از کنارت به خونه برنگردم. دلم میخواد فریاد بزنم که آی مردم! نکنه روی صورت پسرم پا بذارید که من طاقت دیدن چنین صحنهای رو ندارم. دلم میخواد جسمت رو در آغوش بگیرم و صدها بار بگم حمیدم.. حمیدم!!!

یادته؟ چه خاطرهها با هم داشتیم؛ دیدن صورت شاد تو همیشه خستگی رو از تنم بیرون میکرد، اگر غمگین بودم حرفای شیرینت منو میخندوند. اما حالا دیگه من کجا... خندههای اون زمونا کجا؟! قربون دستات برم همیشه کمک حالم بودی که نکنه خسته بشم چقدر بهم احترام میذاشتی؛ شاید خودت میدونستی مثل مهمونی پیش مادر هستی که باید زود بری، یادته وقتی به خاطر خواهر کوچیکت نمی تونستم محرم روضه برم و ناراحت بودم، گفتی: مادر غصه نخور، بچهداری و خونهداری هم اجرش کمتر از روضه امام حسین(ع) رفتن نیست. اما وقتی باز دلِ غمگینم رو دیدی دلت طاقت نیاورد و گفتی کاری میکنم که صدای روضه رو بشنوی؛ یه سیم به بلندگوی مسجد وصل کردی و یه سرش رو به خونه آوردی و نمیدونم چیکار کردی که من هم میتونستم صدای روضه رو از رادیو بشنوم، باور نکردنی بود خونه شده بود مسجد. حتی میتونستم صدای راه رفتن مردم و صدای استکانهای چایی رو هم بشنوم. گفتم حمیدرضا! چجوری این کارو کردی؟ گفتی: این که کاری نداره، کاری میکنم که صدای روضه رو از جاهای دورتری هم بشنوی!

یاد خندههای اون روز که میافتم قلبم آتیش میگیره.. کاش به جای خنده صورتمو روی دستات گذاشته بودم تا گرمی دستات رو  بیشتر حس کنم..

از اون وقتیکه برای برقکشی به گلزار شهدای گمنام رفتی، میدیدم حال و هوای دیگهای داری. اگر چه مثل همیشه این بیت شعر رو میخوندی که: «درِ باغِ شهادت را نبندید// به ما جا ماندهها ز آن سو نخندید». اما میدیدم توی صدات یه شور خاصیه؛ شاید خودت بهتر میدونستی که دیگه وقت پر کشیدن و رفته، میدیدی شهدا آغوششون رو به روت باز کردند.

یادته یه روز وقتی از کار برقکشی به خونه اومدی با اینکه دستت رو مخفی میکردی اما زخم روی دستت رو دیدم و وقتی با اصرار علت زخمت رو پرسیدم فهمیدم حین برقکشی این اتفاق برات افتاده. فدای تو پسر فداکارم بشم که گفتی: مادر! شیرینترین و زیباترین لحظه زندگی من همین لحظه بود که در راه خدا و شهدا این اتفاق واسه دستم افتاد.

تو توی بهشت خوشحال از اینکه کنار شهدا نشستی و من توی دنیا غمگین به فراقت نشستم، تو به آرزوت رسیدی و من در حسرت روز دامادی تو.

یادته وقتی از ازدواجت حرف میزدم میگفتی مادر! من ازدواج نمیکنم آخه به فکر تربیت نسلی هستم که میخواد از من به وجود بیاد و توی این جامعه رشد کنه. آه خدایا! قبل از اینکه تو رو تو حجله دومادی ببینم توی حجلهای که به دوش ملائک سوار بود دیدم! اما بالاخره توی خواب به آرزوم رسیدم؛ اون شبی که همیشه آرزوش رو میکردم، یه شب تو خواب دیدم - کاش هر شب بخوابم خواب تو رو ببینم  خواب دومادی تو رو دیدم.

بعد رفتنت اون دخترایی که توی دانشگاه اونا رو امر به حجاب کردی اومدند اما نه مثل اون لحظه که نسبت به تو گستاخی کردند و بهت گفتند: اُمُّل! بلکه پشیمون و با چشایی پر از اشک و آرزوی صبر برای من..

پسرم! خوشحالم که دوستانت هنوز به یادت هستند و راهت هیچ وقت بین خوبا گم نمیشه. حمیدم! گلم! عزیزم! مادر رو فراموش نکن. همیشه به یادم باش و برام دعا کن. دعا کن هر روز که میگذره طاقت دوری تو بر من راحتتر بشه. دعا کن به عنوان یه مادر شهید راهت رو خوب ادامه بدم پسرم! نکنه از دست مادرت ناراحت بشی. نکنه فکر کنی از این که به این راه رفتی ناراحتم، نه! بدان که افتخارم اینه که مادر شهیدم.

وقتی این حدیث رو از پیامبر(ص) خوندم که «در آخر الزمان خداوند شهادت را نصیب بهترین و پاکترین بندگان خود میکند» خیلی خوشحال شدم؛ چون نه تنها مادر شهیدم بلکه مادر یکی از بهترین بندههای خدا نیز هستم. پسرم! این پنجشنبه هم کنار قبرت خواهم اومد با لبی خندان و دسته گلی زیباتر از هر هفته..

 

شهید ماشاء اله نقوی برادران عزیز پیروی از امام عزیز و حمایت از او یک امر واجب و شرعی است.





نام و نام خانوادگی: ماشاءالله نقوی

نام پدر: حسین

تاریخ ولادت: 1337/10/1

میزان تحصیلات: دیپلم کلاسیک/ دانشجوی مقطع تحصیلی لیسانس نظامی

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1360/10/12

نام و منطقه عملیات: محمد رسولالله (ص) در محل تپههای پاوه

مسئولیت: فرمانده گردان پیاده یگان 27 محمد رسول الله (ص)

محل دفن: زیارت امامزاده ولی بن موسی الکاظم(ع) راوند/ رواق دارالولایه


  گوشهای از زندگینامه شهید ماشاء الله نقوی راوندی

سردار شهید ماشاء الله نقوی در سال 1337 در راوند کاشان متولد شد. تحصیلات ابتدایی را به پایان رسانید و بعد از اخذ مدرک سیکل در راوند به علت فقر مالی شدید به مدت یکسال ترک تحصیل نمود؛ ولی با توجه به اینکه در یک خانواده کاملا مذهبی و معتقد به مبانی اسلامی زاده شده بود و روح بزرگی داشت، خود را مسئول دانسته و به آیندهاش میاندیشید. به این فکر افتاد که خدمتگذاری هر چه بیشتر در راه خدا، دانش و آگاهی بیشتری را پذیراست؛ به همین دلیل و با توجه به علاقهای که به تحصیل داشت درسش را ادامه داد.

ماشاء الله چهار سال آخر تحصیل خود را در روستای لاکان شهرستان رشت گذراند، در زمان طاغوت شهرهای شمال ایران نیز از خطر قوای شاه مصون نبود، نیز از نظر محیط فرهنگی با شهرستان کاشان  متفاوت بود اما چون شهید نقوی فردی کاملا خودساخته، با ایمانی محکم و ارادهای راسخ و معتقد به خدای باریتعالی و علاقمند به اهل بیت عصمت و طهارت و علمای بزرگ اسلام بود هیچگونه تغییری در روحیه و منش او ایجاد نشد تا جایی که دیگران را به خود متوجه میساخت. برای نماز اول وقت اهمیت زیادی قائل بود، و نماز شب و تلاوت قرآنش تداوم داشت.

آخرین سال تحصیلی ایشان معاصر با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) بود؛ ایشان در پیروزی انقلاب اسلامی نقش موثری داشت، در تظاهرات علیه رژیم شاه حضور فعال داشت.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به مدت یک و نیم سال به کارهایی مانند کمک بنایی و میوهچینی مخصوصا در روزهای گرم ماه مبارک رمضان با زبان روزه مشغول بود و از کارهای طاقتفرسا هیچگونه ابائی نداشت. پس از گذراندن این مراحل و گذشت یک و نیم سال از تاسیس سپاه در تاریخ 1359/3/31 لغایت 1359/4/19 برای عضویت در سپاه به دوره آموزشی در قم اعزام شد و در تاریخ 1359/4/25 به عنوان پاسدار عضو رسمی سپاه شد.

حدود سه ماه از عضویتش میگذشت که به منطقه محروم کردستان برای مدت سه ماه مامور شد و پس از اتمام ماموریت دو ماه در سپاه کاشان مشغول خدمت بود و مجددا به منطقه مریوان اعزام گردید که در این ماموریت در مناطقی همچون پاوه و نوسود هم به خدمت مشغول شد و با گذراندن 10  12 ماه ماموریت در آن منطقه که فرمانده گردان 300 نفری از نیروهای مخلص بسیجی بود سرانجام در عملیات «لا إله الا الله  محمد رسول الله (ص)» مورخ 1360/10/12 در تپههای مرزی پاوه به وجه الله نظر افکند و روح ملکوتیاش به سوی معشوق به پرواز درآمد.

نکته قابل ذکر در باره این شهید علاقه وافر وی به علمای اسلام بود؛ چرا که از اوان کودکی با روحانیت مخلص در ارتباط بود و در دوران اولین رئیسجمهوری بنیصدر گوش به فرمان امام و روحانیون بود و کاملا مخالفت خود را با بنیصدر اعلام میداشت و با افرادی که مخالف نظام اسلامی بودند آگاهانه مبارزه و برخورد انقلابی میکرد؛ اعلام میداشت که فدای اسلام ناب محمدی و مخالف اسلام آمریکایی و رفاهطلبی است و با این عقیده و ایمان راسخ بود که به رهبری آن امام فرزانه سر از پا نشناخته به سوی دوست شتافت و مصداق آیه « وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ* أُولئِکَ الْمُقَرَّبُون» شد و «فی‏ جَنَّاتِ النَّعیمِ» آرام گرفت.

روحش شاد و راهش پررهرو باد!

وصیتنامه شهید ماشاء الله نقوی راوندی

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُون (سوره آل عمران _ آیه 157)

اگر در راه خدا کشته شده یا بمیرد در آن جهان به آمرزش رحمت خدا نائل شوید و آن بهتر از هر چیزی است که در حیات دنیا برای خود فراهم آورید.

حمد و سپاس خدای بزرگ که بنده حقیر را شایسته این دانست که در لباس مقدس جهاد خدمت کوچکی به اسلام عزیز کرده باشم خدای مهربان بر این  بنده ناقابل منت نهاد تا اینکه بتوانیم دین خود را به اسلام عزیز ادا کنیم خدایا تو را شکر می کنم که این نعمت عظیم را نصیب من کردی تنها افتخار بنده این است که در راه خدای مهربان و اسلام عزیز تحمل رنج و سختی کنم.

بالاخره انسان در هر زمان و مکان که باشد جانی که خدا به او هدیه کرده است پس خواهد گرفت پس چه بهتر در راه رضای او این جان ناقابل را نثار کنیم.

خداوند بزرگ به بندگان خود بسیار مهربان و رئوف است ما را از ظلم و جهل طاغوت نجات داد و حکومت اسلام و قرآن کریم را به ما هدیه کرد قدر این نعمت بزرگ را باید بدانیم و در پاسداری از آن از جان و مال خود هراسی نداشته باشیم برادران عزیز کمی فکر کنید که در سایه چه حکومتی زندگی می کنید و بر همه ماست که از این حکومت خدا تا آنجا که در توان داریم حمایت و دفاع کینم اگر همه ما فدای اسلام بشویم باز هم این ارزش را دارد که اسلام عزیز زنده بماند.

از این برکت اسلام و الطاف خدای بزرگ است  که مملکت مقدس ما با این همه مشکلات باز روی پای خود ایستاده است.

ما مدیون رحمت خدای بزرگ و عنایات امام زمان و زحمات حضرت امام هستیم خداوند انشاءالله ما را شایسته پاسداری از این حکومت مقدس اسلامی بدارد.

1_ برادران عزیز پیروی از امام عزیز و حمایت از او یک امر واجب و شرعی است.

2_ پاسداری از حریم مقدس اسلام و قرآن کریم در حقیقت تسلی خاطر بازماندگان خانواده ها خواهد بود.

3_ از پدر و مادر مهربان می خواهم اگر چنانچه در حق شماها کوتاهی کرده ام مرا ببخشید.

4_ از دوستان و برادران خود می خواهم اگر ناراحتی از این جانب دیده اند مرا حلال کنند.

5_ اگر انشاءالله در راه خدای مهربان کشته شدم مرا با لباس به خاک بسپارید حتماً این کار را بکنید.

6_ از خانواده خود تقاضا دارم در مورد من هیچ ناراحت نباشید بلکه خوشحال باشید زیرا در راه خدای بزرگ و جان دادن افتخار است اگر خدای بزرگ مقبول درگاه خود بفرماید.

و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته                      ماشاءالله نقوی

پاینده باد پرچم پر افتخار الله اکبر به رهبری امام خمینی

شهید احمد محققی همواره پشتیبان ولایت فقیه و در خط ولایت فقیه که همان خط انبیاء و اولیاء الله است حرکت کنند


نام: احمد

نام خانوادگی: محققی

نام پدر: محمدعلی

تاریخ تولد: 1344/08/01

میزان تحصیلات: دوم راهنمایی

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1365/01/02

کد شناسایی: 1666569

شماره پرونده: 65/32697

اعزامی از طریق: ارتش

ماموریت: پدافندی

محل شهادت: پنجوین عراق

محل دفن: امامزاده هادی(ع) بیدگل

  

گزیدهای از زندگینامه شهید احمد محققی:

احمد در آبانماه 1344 در خانوادهای مذهبی و مستضعف در بیدگل متولّد شد. پدرش محمدعلی، و مادرش کبری نام داشت. جدّ پدری او مرحوم حجت الاسلام شیخ محمّدحسن محقّقی امام جماعت مسجد و جدّ مادری او مرحوم حجت الاسلام میرسید میرزا موّحد حسینی بود.

کلاس دوّم راهنمایی بود که به علّت مشکلات مالی خانواده، ترک تحصیل نمود و وارد بازار کار شد. مدّتی در کارگاه تولید کفش و پس از چندی در کارگاه خدمات اتومبیل مشغول به کار شد.

 

او جوانی فعّال و زحمت‌کش بود.‌ 17 ساله بود که پدرش به علّت بیماری، چندین ماه در بیمارستان بستری شد و او پرستاری از پدر را به عهده داشت تا این‌که در 1361/01/3 پدر را از دست داد و سرپرستی مادر سیدهاش را به عهده گرفت. برای انجام خدمت مقدّس سربازی، راهی ارتش شد که بعد از گذراندن دورة آموزش نظامی در لشکر 28 کردستان سازماندهی و از آن‌جا راهی میادین مختلف جنگ (جزایر مجنون،‌ شوش و ...) شد. سپس به مناطق مرزی مریوان اعزام شد تا این‌که بعد از 17 ماه خدمت در مناطق مرزی و جنگی در تاریخ 1365/01/2 در ارتفاعات مرزی مریوان (پنجوین) بر اثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت نائل گشت امّا پیکر مطهّرش سالها در آن منطقه باقی ماند. مزارش در گلزار شهدای امامزاده هادی(ع) بیدگل واقع است.

 

روحش شاد و راهش پر روهرو باد

 

متن وصیتنامه شهید احمد محققی

((إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلُونَ فی‏ سَبیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ)) (صف: 4)

«خدا آن مؤمنان را که در راه او در صف جهاد با کافران، همچون سدّى آهنین همدست و پایدارند بسیار دوست مى‏دارد.»

در این لحظه از زمان که دشمنان بعثی و کافر در جدال با مسلمین ایران از هیچ کوششی فرو گذار نیستند و در پی نابودی اسلام عزیز که نمره خون هزاران شهید و هزاران مجروح و معلول میباشد، وظیفه داشتم تا از مرز و بوم میهن عزیزمان پاسداری نمایم و اگر خدا، بنده حقیر را لایق دانست و سعادت داشته باشم در این راه که راه انبیاء و اولیاء الله است به هدف نهاییام که همان شهادت در راه الله است برسم.

سخنی چند با مادر گرامیم و خواهر عزیزم و برادران مهربانم دارم.

مادر عزیزم

از زحمات طاقت فرسای شما تشکر می‌کنم که حتی نمی‌توانم ذره‌ای از آن را جبران نمایم و از شما خیلی تشکر می‌کنم که مرا حسین‌وار بزرگ کردی و حسین‌وار به جبهه فرستادی و از شما خواهشی دارم این است که در فراق من همانگونه باش که لیلا در فراق علیاکبر بود.

و از خواهرم میخواهم که مانند زینب(س) که در فراق برادرش حسین(ع) صبر کرد، صبر پیشه کند.

و از برادرانم میخواهم با حضور خود در صحنه پیکار با امپریالیزم جهانی به پا خیزند و اسلحهی واژگون شدهام را بر دوش گیرند و بر علیه کفر جهانی بستیزند.

ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد// چه سنگین میرود این مُرده از بس آرزو دارد

و در آخر از مردم همیشه در صحنه ایران مخصوصاً همشهریان عزیز میخواهم همواره پشتیبان ولایت فقیه و در خط ولایت فقیه که همان خط انبیاء و اولیاء الله است حرکت کنند و امام را تنها نگذارند و با شرکت در نمازجمعهها بیش از پیش مشت محکمی بر دهان ابر جنایتکاران شرق و غرب بزنند. و با کمک نمودن به جبهههای نبرد، فرزندان خود را یاری و مساعدت نمایند و از تمام اقوام و آشنایان میخواهم که اگر از طرف اینجانب بدی دیدهاند به بزرگی خود مرا ببخشند.

امیدوارم خداوند کلیه رزمندگان اسلام را در تمام جبهههای نبرد حق علیه باطل با پیروزی نهایی به اوطان و خانوادههایشان بازگرداند.

احمد محققی

26/1/1364

شهید رضا شمس راوندی من به جبهه خواهم رفت و شهید خواهم شد



نام پدر: حسن

تاریخ ولادت: 1350/01/02

میزان تحصیلات: دوم راهنمایی

شغل: محصل

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1363/12/22

یگان اعزامی: بسیج. گردان قمر، گروهان شهید بهشتی

محل شهادت: جزیره مجنون، عملیات بدر

محل دفن: گلزار شهدای راوند


زندگینامه شهید رضا شمس راوندی


 اعزام به جبهه از زبان پدر شهید؛

یک روز رضا نزد من آمد و گفت: مسئول بسیج پایگاه شما را احضار کرده است، همراه رضا به پایگاه بسیج رفتم وقتی مسئول ثبتنام برای اعزام به جبهه را دیدم به من گفت: فرزند شما جهت اعزام به جبهه به اینجا مراجعه کرده است و ما پس از درخواست شناسنامه از وی متوجه شدیم که به علت نداشتن سن قانونی شناسنامه خود را تغییر داده است، مسئول پایگاه شناسنامه را به من نشان داد و من کمی با تامل به رضا گفتم: تو که هنوز سن قانونی و شرایط اعزام به جبهه را نداری! تازه شناسنامهات را هم تغییر دادهای! بیا برویم! منظورم این بود که از جبهه رفتن منصرف شود. رضا سرش را پایین انداخت و با هم از پایگاه خارج شدیم، یک لحظه که ناراحتی را در چهره رضا دیدم بیاختیار به یاد نوجوان امام حسن(ع)؛ حضرت قاسم (ع) افتادم و با خود گفتم پسر من که از حضرت قاسم(ع) عزیرتر نیست، روز قیامت جواب حضرت قاسم(ع) را چه خواهم داد. همان موقع گفتم برگردیم نزد مسئول پایگاه و از او خواستم تا با رضایت من نام رضا را هم جزو بسیجیهای اعزامی بنویسد. هیچگاه لبخند ناشی از رضایت رضا را فراموش نمیکنم.

دیدار با امام خمینی از زبان پدر شهید؛

سال 57 بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به اتفاق اعضای خانواده برای دیدار امام به قم رفتیم. جمعیت بسیاری برای دیدار امام آمده بودند ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن گرفت به طوریکه از طریق بلندگو اعلام شد امروز امام ملاقات ندارند. به دنبال این اعلام بسیاری از مردم رفتند ما هم خواستیم برگردیم رضا با اصرار فراوان گفت تا من امام را نبینم نخواهم آمد و همانجا نشست و گفت میخواهید بروید من نمیآیم. یک ساعتی گذشت تا غروب شد؛ ناگهان اعلام کردند امام ملاقات دارد و ما در حالی که خیلی خلوت بود با امام دیدار کردیم. وقتی به خانه برگشتیم رضا گفت دیدید گفتم من باید امام را ببینم! دیدید من امام را دیدم!

عکس حجله از زبان خواهرش معصومه؛

یک هفته مانده به اعزام به جبهه، شادی و شعف در چشمان رضا موج میزد، او با من خیلی دوست بود. یک روز مثل همیشه که با هم بازی میکردیم گفت میخواهم حرفهایی برایت بگویم خوب گوش کن، گفتم بگو. گفت: من به جبهه خواهم رفت و شهید خواهم شد. من خندیدم و گفتم: تو! تو! گفت مسخره میکنی؟ حالا میبینی.. وقتی دید که من حرفهای او را جدی نگرفتهام گفت شوخی نمیکنم عکسهایم را بگیر. یکی یکی عکسهایش را به من نشان داد و گفت: این عکسی که چفیه در گردن دارم را قاب میکنید و روی قبرم میگذارید، آن عکس که لبخند میزنم را در حجله‌‌ام میگذارید، اینها را بگیر و خوب نگهداری کن، وقتی شهید شدم خواهند آمد و از تو خواهند گرفت. بعد از شهادتش پیشگوییهایش دقیقا اتفاق افتاد.

توسل شهید از زبان مرحوم هدایتاله آلوچهای خادم آستان مقدس ولی بن موسی الکاظم(ع) راوند؛

راوند کاشان میزبان مرقد مطهر ولی بن موسی الکاظم(ع) میباشد، شبی من ساعت 12 نیمه شب به زیارت رفتم تا برقها را خاموش و درهای حرم را ببندم، همین که وارد زیارت شدم دیدم صدای ناله و گریه از کنار ضریح به گوش میرسد، خود را با عجله به نزدیک ضریح رساندم دیدم نوجوانی سر خود را به ضریح چسبانده و گریه میکند. گفتم تو کیستی این وقت شب اینجا چه میکنی؟ گفت آمدهام از آقایم مدد میخواهم. این را گفت و رفت. بعد از یک ماه خبر شهادتش را شنیدم، آن زمان بود که معنای مدد خواستن او را دریافتم.

شهید سیدحسن چاوشی ونی زینب وار باشید و در حفظ حجابتان کوشا باشید


شهید سیدحسن چاوشی ونی

نام پدر: سیدمحمد        نام مادر: کبری

تاریخ ولادت: 1348/09/05

شماره شناسنامه 818

چهارمین فرزند خانواده از ده فرزند

میزان تحصیلات: دانشآموز سال سوم راهنمایی

محل تحصیل: مدرسه شهید باهنر کاشان

محل سکونت: کاشان و پیش از آن مدت هفت سال در راوند کوچه شهید حسین انباری

یگان اعزامی: بسیج؛ پایگاه شهید رجایی کاشان

مدت حضور در جبهه: سه ماه و یازده روز

حضور در سیستان و بلوچستان جبهه ایرانشهر: سه ماه

تاریخ جانبازی: اسفند سال 1362 - مدت 5 روز در بیمارستان تبریز و 28 روز در بیمارستان یافتآباد تهران بستری شد.

منطقه عملیاتی: عملیات خیبر، جزیره مجنون

تاریخ شهادت: 1363/01/11

سن هنگام شهادت: 14 سال

نحوه شهادت: بر اثر ترکش خمپاره بر نخاع و در نتیجه عفونت شدید طی چند روز و شهادت در بیمارستان

محل دفن: گلزار شهدای دارالسلام کاشان

گوشهای از زندگینامه شهید سیدحسن چاوشی

  از زبان پدر شهید؛ اینجانب پدر شهید بزرگوار سیدحسن چاوشی ونی هستم، خداوند بزرگ ده فرزند به ما هدیه داد که در این میان سید حسن فرزند چهارم خانواده بود. ایشان تا کلاس نهم درس خواند و هنوز درسش را تمام نکرده بود که عازم جبهههای حق علیه باطل گردید.

نقل خاطره‌‌ای از زبان پدر: سید حسن و برادرش را در کودکی به اصفهان بردم و آنجا آنها خواستند لباس بخرند، سیدحسن با آن سن بسیار کمش به من گفت: «پدرجان! پیراهنی برایم بخر که رویش نوشته باشد مجاهد». از اتفاق یک ژاکت خریدیم که رویش نوشته بود "مجاهد". از بین پنج فرزند پسرم دو فرزندم به جبهه رفتند و یکی از آنها شهید و دیگری موجی شد.

سیدحسن همراه برادرش ابتدا مدت سه ماه در سیستان و بلوچستان خدمت کردند و سپس از طرف پایگاه شهید رجایی کاشان عازم دارخوین** شدند. ایشان به مدت سه ماه و یازده روز داوطلبانه در جبههها خدمت کرد و سرانجام در عملیات خیبر به مقام رفیع شهادت نائل گردید.

فعالیت اجتماعی و ورزشی: سید حسن در دوران نوجوانی تمام وقت در مساجد به سر میبرد و عضو فعال کتابخانه محل در مسجد فاطمیه واقع در میدانگاه آقا بود. همچنین وارد فعالیت ورزشی به ویژه رشته کشتی شد، ایشان علاقه زیادی به ورزش کشتی داشت و توانست در این رشته مقام‌‌هایی را نیز کسب کند، مدال افتخار وی هم اکنون در موزه مدرسه راهنمایی شهید دکتر باهنر به عنوان یادبود شهید نگهداری میشود. او بسیار پسر مهربان و دلسوز، اهل بسیج و جهاد، و مطیع امر امام بود؛ با عشق به ولایت و رهبری شناسنامه خود را دستکاری کرد و به سمت جبهه شتافت و گفت: اکنون جای ماندن نیست.

شهید سیدحسن چاوشی ونی مدت 8 روز در جبهه حق علیه باطل علیه دشمن بعثی دلاورانه جنگید و در اسفند سال 1362 در عملیات خیبر در جزیره مجنون مجروح شد و از آنجا به بیمارستان تبریز منتقل شد و مدت 5 روز در بیمارستان بستری بود و بعد از 5 روز به تهران منتقل شد و در بیمارستان یافتآباد تهران بستری شد؛ بعد از مدت 28 روز بستری در بیمارستان در تاریخ 11 فروردین 1363 بر اثر عفونت شدید نخاع به درجه رفیع شهادت نائل گشت.

مدت فعالیت در بسیج: او قبل از رفتن به جبهه به مدت یکسال در پایگاه شهید رجایی خیابان امام خمینی کاشان مشغول فعالیت بود وسپس مدت 3 ماه در جبهه ایرانشهر(سیستان و بلوچستان) مشغول فعالیت بود.

وصیّت نامۀ شهید سیّد حسن چاوشی

بسم ربّ الشّهداء

«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتًا بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ »(ال عمران/169)‏

بنام خدا و با سلام و درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران و با سلام و درود به رزمندگانی که از جان و مالشان گذشته و برای پیکار با کفر جهانی ندای «هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنِی» حسین زمان را لبّیک گفتند و به جبهه روی آوردند و درود بر شهیدانی که در راه حق و حقیقت جانشان را فدا کردند تا اسلام زنده بماند.

خداوندا ! خودت میدانی که هدف من جز تو و آزادی میهنم نیست ؛ برای اینکه با دشمن متجاوز پیکار کنم به جبهه روی آوردم تا به او بفهمانم که ما نوجوانان 14 ساله هم می توانیم با دشمن مقابله کنیم و آنها را عقب برانیم و نیز به ابرقدرتها بفهمانیم که ما تا آخرین قطرۀ خونمان ، اماممان را پشتیبانی و از کشور و اسلاممان دفاع خواهیم کرد.

پروردگارا ! ای کاش جان ناقابل من فدای امام زمان(عج) ونائب برحقّش و روحانیت اصیل این مملکت می شد و نیز دوست دارم صدها جان داشتم ، کشته می شدم و هر بار زنده می شدم تا از امامم دفاع کنم ، تا از این راه می توانستم به کشورم و امامم کمک کنم.

ای خدا ! خودم می دانم که لیاقت آن را ندارم که به دیدار تو نائل آیم ولی باز هم ناامید نمی شوم ؛ می دانم که تو توبه پذیری و توبۀ بندگان ضعیف را پذیرا می شوی و انشاءالله بحول و قوّۀ خودت ، توبۀ این بندۀ حقیرت را می پذیری و تمام گناهان ما را می بخشی .

ای ملّت ایران ! ‌من کوچکتراز آنم که برای شما وصیّتی داشته باشم ، ولی من تنها خواهشی که به شما دارم اینست که هیچگاه از این ماه تابان جماران دست برندارید. من از این ناراحتم که نتوانستم حتّی یک لحظه این جوش وخروش قلبم راخاموش کنم چونکه حتّی برای یکدفعه هم که شده روی این امام را ندیدم و دوست داشتم حتّی برای یکدفعه هم که شده روی امام را ببینم ولی حیف که فرصت آنرا ندارم.

توصیه ام به پدر و مادرم این است : اول اینکه ازآنها خیلی ممنونم که اجازه دادند تا فرزندشان برای مقابله با کفر به جبهه روی آورد و خیلی متشکّرم که خیلی برایم زحمت کشیدند و متحمّل مشکلات زیادی شدند تا مرا بزرگ کردند. بهر حال امیدوارم حلالم کنید و از شما می خواهم مثل مردم کوفه نباشید که امام حسین (علیه السّلام) را تنها گذاشتند ، حتّی اگر به قیمت جانتان تمام شود.

و وصیّت دیگرم به خواهرانم است که زینب وار باشید و در حفظ حجابتان کوشا باشید که حضرت فاطمه (علیها سلام) می فرماید:« ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.»

وصیّت دیگرم به همشاگردیان و در واقع هم سنگرانم میباشد که آنها بزرگترین سنگرشان که همان مدرسه است و کلاس درس ، حفظ کنند و آن را به چیز دیگری نفروشند که الان و در حال حاضر مملکت ما به شما نوجوانان نیازمند می باشد و آخرین توصیه ام به معلّمان و دبیران هست ، البتّه من کوچکتر از آن هستم که بتوانم به دبیران و استادانم و آنهایی که مرا بزرگ کرده اند وصیّت کنم ولی کوچکترین وصیت و خواهشی که با آنان دارم این است که در انجام این فرضیۀ الهی که راه و رسم پیامبران بوده کوشا باشند که معلّم ، جانشین خداست واحترام معلّم بر همه کس واجب . مهمترین وظیفه همان تعلیم دادن کودکان معصوم جامعه می باشد و معلّم اجر و مزد زیادی پیش خداوند دارد .

در پایان ای دبیران ! اگر از من در مدّتی که با شما بودم کار خلافی سرزد و موجب ناراحتی شما شدم و اگر به مقام شما که همان مقام پر ارج پیامران می باشد بی احترامی کردم مرا ببخشید و از سر تقصیراتم درگذرید و از شما خیلی ممنونم که مرا تعلیم و تربیت داده و آداب اسلامی را به من یاد دادید. امیدوارم که خداوند اجر و مزد زیادی به شما عطا فرماید. آمین!

در پایان از خداوند می خواهم که اگر وصیّت نامه احساس خود نمایی را در من آشکار کرد مرا ببخشید (شب پنج شنبه 10/12/62 ، شب عملیات )

بنیادشهید و امورایثارگران انقلاب اسلامی کاشان

واحد تحقیق و پژوهش