ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

شهید رضا شمس راوندی من به جبهه خواهم رفت و شهید خواهم شد



نام پدر: حسن

تاریخ ولادت: 1350/01/02

میزان تحصیلات: دوم راهنمایی

شغل: محصل

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1363/12/22

یگان اعزامی: بسیج. گردان قمر، گروهان شهید بهشتی

محل شهادت: جزیره مجنون، عملیات بدر

محل دفن: گلزار شهدای راوند


زندگینامه شهید رضا شمس راوندی


 اعزام به جبهه از زبان پدر شهید؛

یک روز رضا نزد من آمد و گفت: مسئول بسیج پایگاه شما را احضار کرده است، همراه رضا به پایگاه بسیج رفتم وقتی مسئول ثبتنام برای اعزام به جبهه را دیدم به من گفت: فرزند شما جهت اعزام به جبهه به اینجا مراجعه کرده است و ما پس از درخواست شناسنامه از وی متوجه شدیم که به علت نداشتن سن قانونی شناسنامه خود را تغییر داده است، مسئول پایگاه شناسنامه را به من نشان داد و من کمی با تامل به رضا گفتم: تو که هنوز سن قانونی و شرایط اعزام به جبهه را نداری! تازه شناسنامهات را هم تغییر دادهای! بیا برویم! منظورم این بود که از جبهه رفتن منصرف شود. رضا سرش را پایین انداخت و با هم از پایگاه خارج شدیم، یک لحظه که ناراحتی را در چهره رضا دیدم بیاختیار به یاد نوجوان امام حسن(ع)؛ حضرت قاسم (ع) افتادم و با خود گفتم پسر من که از حضرت قاسم(ع) عزیرتر نیست، روز قیامت جواب حضرت قاسم(ع) را چه خواهم داد. همان موقع گفتم برگردیم نزد مسئول پایگاه و از او خواستم تا با رضایت من نام رضا را هم جزو بسیجیهای اعزامی بنویسد. هیچگاه لبخند ناشی از رضایت رضا را فراموش نمیکنم.

دیدار با امام خمینی از زبان پدر شهید؛

سال 57 بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به اتفاق اعضای خانواده برای دیدار امام به قم رفتیم. جمعیت بسیاری برای دیدار امام آمده بودند ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن گرفت به طوریکه از طریق بلندگو اعلام شد امروز امام ملاقات ندارند. به دنبال این اعلام بسیاری از مردم رفتند ما هم خواستیم برگردیم رضا با اصرار فراوان گفت تا من امام را نبینم نخواهم آمد و همانجا نشست و گفت میخواهید بروید من نمیآیم. یک ساعتی گذشت تا غروب شد؛ ناگهان اعلام کردند امام ملاقات دارد و ما در حالی که خیلی خلوت بود با امام دیدار کردیم. وقتی به خانه برگشتیم رضا گفت دیدید گفتم من باید امام را ببینم! دیدید من امام را دیدم!

عکس حجله از زبان خواهرش معصومه؛

یک هفته مانده به اعزام به جبهه، شادی و شعف در چشمان رضا موج میزد، او با من خیلی دوست بود. یک روز مثل همیشه که با هم بازی میکردیم گفت میخواهم حرفهایی برایت بگویم خوب گوش کن، گفتم بگو. گفت: من به جبهه خواهم رفت و شهید خواهم شد. من خندیدم و گفتم: تو! تو! گفت مسخره میکنی؟ حالا میبینی.. وقتی دید که من حرفهای او را جدی نگرفتهام گفت شوخی نمیکنم عکسهایم را بگیر. یکی یکی عکسهایش را به من نشان داد و گفت: این عکسی که چفیه در گردن دارم را قاب میکنید و روی قبرم میگذارید، آن عکس که لبخند میزنم را در حجله‌‌ام میگذارید، اینها را بگیر و خوب نگهداری کن، وقتی شهید شدم خواهند آمد و از تو خواهند گرفت. بعد از شهادتش پیشگوییهایش دقیقا اتفاق افتاد.

توسل شهید از زبان مرحوم هدایتاله آلوچهای خادم آستان مقدس ولی بن موسی الکاظم(ع) راوند؛

راوند کاشان میزبان مرقد مطهر ولی بن موسی الکاظم(ع) میباشد، شبی من ساعت 12 نیمه شب به زیارت رفتم تا برقها را خاموش و درهای حرم را ببندم، همین که وارد زیارت شدم دیدم صدای ناله و گریه از کنار ضریح به گوش میرسد، خود را با عجله به نزدیک ضریح رساندم دیدم نوجوانی سر خود را به ضریح چسبانده و گریه میکند. گفتم تو کیستی این وقت شب اینجا چه میکنی؟ گفت آمدهام از آقایم مدد میخواهم. این را گفت و رفت. بعد از یک ماه خبر شهادتش را شنیدم، آن زمان بود که معنای مدد خواستن او را دریافتم.

شهید سیدحسن چاوشی ونی زینب وار باشید و در حفظ حجابتان کوشا باشید


شهید سیدحسن چاوشی ونی

نام پدر: سیدمحمد        نام مادر: کبری

تاریخ ولادت: 1348/09/05

شماره شناسنامه 818

چهارمین فرزند خانواده از ده فرزند

میزان تحصیلات: دانشآموز سال سوم راهنمایی

محل تحصیل: مدرسه شهید باهنر کاشان

محل سکونت: کاشان و پیش از آن مدت هفت سال در راوند کوچه شهید حسین انباری

یگان اعزامی: بسیج؛ پایگاه شهید رجایی کاشان

مدت حضور در جبهه: سه ماه و یازده روز

حضور در سیستان و بلوچستان جبهه ایرانشهر: سه ماه

تاریخ جانبازی: اسفند سال 1362 - مدت 5 روز در بیمارستان تبریز و 28 روز در بیمارستان یافتآباد تهران بستری شد.

منطقه عملیاتی: عملیات خیبر، جزیره مجنون

تاریخ شهادت: 1363/01/11

سن هنگام شهادت: 14 سال

نحوه شهادت: بر اثر ترکش خمپاره بر نخاع و در نتیجه عفونت شدید طی چند روز و شهادت در بیمارستان

محل دفن: گلزار شهدای دارالسلام کاشان

گوشهای از زندگینامه شهید سیدحسن چاوشی

  از زبان پدر شهید؛ اینجانب پدر شهید بزرگوار سیدحسن چاوشی ونی هستم، خداوند بزرگ ده فرزند به ما هدیه داد که در این میان سید حسن فرزند چهارم خانواده بود. ایشان تا کلاس نهم درس خواند و هنوز درسش را تمام نکرده بود که عازم جبهههای حق علیه باطل گردید.

نقل خاطره‌‌ای از زبان پدر: سید حسن و برادرش را در کودکی به اصفهان بردم و آنجا آنها خواستند لباس بخرند، سیدحسن با آن سن بسیار کمش به من گفت: «پدرجان! پیراهنی برایم بخر که رویش نوشته باشد مجاهد». از اتفاق یک ژاکت خریدیم که رویش نوشته بود "مجاهد". از بین پنج فرزند پسرم دو فرزندم به جبهه رفتند و یکی از آنها شهید و دیگری موجی شد.

سیدحسن همراه برادرش ابتدا مدت سه ماه در سیستان و بلوچستان خدمت کردند و سپس از طرف پایگاه شهید رجایی کاشان عازم دارخوین** شدند. ایشان به مدت سه ماه و یازده روز داوطلبانه در جبههها خدمت کرد و سرانجام در عملیات خیبر به مقام رفیع شهادت نائل گردید.

فعالیت اجتماعی و ورزشی: سید حسن در دوران نوجوانی تمام وقت در مساجد به سر میبرد و عضو فعال کتابخانه محل در مسجد فاطمیه واقع در میدانگاه آقا بود. همچنین وارد فعالیت ورزشی به ویژه رشته کشتی شد، ایشان علاقه زیادی به ورزش کشتی داشت و توانست در این رشته مقام‌‌هایی را نیز کسب کند، مدال افتخار وی هم اکنون در موزه مدرسه راهنمایی شهید دکتر باهنر به عنوان یادبود شهید نگهداری میشود. او بسیار پسر مهربان و دلسوز، اهل بسیج و جهاد، و مطیع امر امام بود؛ با عشق به ولایت و رهبری شناسنامه خود را دستکاری کرد و به سمت جبهه شتافت و گفت: اکنون جای ماندن نیست.

شهید سیدحسن چاوشی ونی مدت 8 روز در جبهه حق علیه باطل علیه دشمن بعثی دلاورانه جنگید و در اسفند سال 1362 در عملیات خیبر در جزیره مجنون مجروح شد و از آنجا به بیمارستان تبریز منتقل شد و مدت 5 روز در بیمارستان بستری بود و بعد از 5 روز به تهران منتقل شد و در بیمارستان یافتآباد تهران بستری شد؛ بعد از مدت 28 روز بستری در بیمارستان در تاریخ 11 فروردین 1363 بر اثر عفونت شدید نخاع به درجه رفیع شهادت نائل گشت.

مدت فعالیت در بسیج: او قبل از رفتن به جبهه به مدت یکسال در پایگاه شهید رجایی خیابان امام خمینی کاشان مشغول فعالیت بود وسپس مدت 3 ماه در جبهه ایرانشهر(سیستان و بلوچستان) مشغول فعالیت بود.

وصیّت نامۀ شهید سیّد حسن چاوشی

بسم ربّ الشّهداء

«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتًا بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ »(ال عمران/169)‏

بنام خدا و با سلام و درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران و با سلام و درود به رزمندگانی که از جان و مالشان گذشته و برای پیکار با کفر جهانی ندای «هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنِی» حسین زمان را لبّیک گفتند و به جبهه روی آوردند و درود بر شهیدانی که در راه حق و حقیقت جانشان را فدا کردند تا اسلام زنده بماند.

خداوندا ! خودت میدانی که هدف من جز تو و آزادی میهنم نیست ؛ برای اینکه با دشمن متجاوز پیکار کنم به جبهه روی آوردم تا به او بفهمانم که ما نوجوانان 14 ساله هم می توانیم با دشمن مقابله کنیم و آنها را عقب برانیم و نیز به ابرقدرتها بفهمانیم که ما تا آخرین قطرۀ خونمان ، اماممان را پشتیبانی و از کشور و اسلاممان دفاع خواهیم کرد.

پروردگارا ! ای کاش جان ناقابل من فدای امام زمان(عج) ونائب برحقّش و روحانیت اصیل این مملکت می شد و نیز دوست دارم صدها جان داشتم ، کشته می شدم و هر بار زنده می شدم تا از امامم دفاع کنم ، تا از این راه می توانستم به کشورم و امامم کمک کنم.

ای خدا ! خودم می دانم که لیاقت آن را ندارم که به دیدار تو نائل آیم ولی باز هم ناامید نمی شوم ؛ می دانم که تو توبه پذیری و توبۀ بندگان ضعیف را پذیرا می شوی و انشاءالله بحول و قوّۀ خودت ، توبۀ این بندۀ حقیرت را می پذیری و تمام گناهان ما را می بخشی .

ای ملّت ایران ! ‌من کوچکتراز آنم که برای شما وصیّتی داشته باشم ، ولی من تنها خواهشی که به شما دارم اینست که هیچگاه از این ماه تابان جماران دست برندارید. من از این ناراحتم که نتوانستم حتّی یک لحظه این جوش وخروش قلبم راخاموش کنم چونکه حتّی برای یکدفعه هم که شده روی این امام را ندیدم و دوست داشتم حتّی برای یکدفعه هم که شده روی امام را ببینم ولی حیف که فرصت آنرا ندارم.

توصیه ام به پدر و مادرم این است : اول اینکه ازآنها خیلی ممنونم که اجازه دادند تا فرزندشان برای مقابله با کفر به جبهه روی آورد و خیلی متشکّرم که خیلی برایم زحمت کشیدند و متحمّل مشکلات زیادی شدند تا مرا بزرگ کردند. بهر حال امیدوارم حلالم کنید و از شما می خواهم مثل مردم کوفه نباشید که امام حسین (علیه السّلام) را تنها گذاشتند ، حتّی اگر به قیمت جانتان تمام شود.

و وصیّت دیگرم به خواهرانم است که زینب وار باشید و در حفظ حجابتان کوشا باشید که حضرت فاطمه (علیها سلام) می فرماید:« ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.»

وصیّت دیگرم به همشاگردیان و در واقع هم سنگرانم میباشد که آنها بزرگترین سنگرشان که همان مدرسه است و کلاس درس ، حفظ کنند و آن را به چیز دیگری نفروشند که الان و در حال حاضر مملکت ما به شما نوجوانان نیازمند می باشد و آخرین توصیه ام به معلّمان و دبیران هست ، البتّه من کوچکتر از آن هستم که بتوانم به دبیران و استادانم و آنهایی که مرا بزرگ کرده اند وصیّت کنم ولی کوچکترین وصیت و خواهشی که با آنان دارم این است که در انجام این فرضیۀ الهی که راه و رسم پیامبران بوده کوشا باشند که معلّم ، جانشین خداست واحترام معلّم بر همه کس واجب . مهمترین وظیفه همان تعلیم دادن کودکان معصوم جامعه می باشد و معلّم اجر و مزد زیادی پیش خداوند دارد .

در پایان ای دبیران ! اگر از من در مدّتی که با شما بودم کار خلافی سرزد و موجب ناراحتی شما شدم و اگر به مقام شما که همان مقام پر ارج پیامران می باشد بی احترامی کردم مرا ببخشید و از سر تقصیراتم درگذرید و از شما خیلی ممنونم که مرا تعلیم و تربیت داده و آداب اسلامی را به من یاد دادید. امیدوارم که خداوند اجر و مزد زیادی به شما عطا فرماید. آمین!

در پایان از خداوند می خواهم که اگر وصیّت نامه احساس خود نمایی را در من آشکار کرد مرا ببخشید (شب پنج شنبه 10/12/62 ، شب عملیات )

بنیادشهید و امورایثارگران انقلاب اسلامی کاشان

واحد تحقیق و پژوهش

شهید محمّدرضا زلفى فرزندان خود را خوب تربیت کنید و به یک دست آنها قرآن و بدست دیگر آنها سلاح بدهید


 

 نام و نام خانوادگى: محمّدرضا زلفى یزدلى

 نام پدر: آقاعلى

 تاریخ شهادت: 9/12/1364

 محلّ شهادت: عملیّات والفجر 8 ـ فاو

 نوع عضویّت و شغل: پاسدار

 مکان دفن: گلزار شهداى یزدل بخش سفیددشت آران و بیدگل

گزیدهای از زندگینامه شهید محمدرضا زلفی

محمّدرضا در خانواده‏اى مذهبى و از نظر معیشتى متوسّط در سال 1/3/1343 در روستاى یزدل دیده به جهان گشود. دوران کودکى او با درد و رنج و مشقّت همراه بود. او مقطع ابتدایى را در مدرسه قطب راوندى یزدل و دوره راهنمایى را در راوند گذراند. سپس در دبیرستان سپهر ثبت ‏نام کرد و تنها یک سال درس خواند. چون دوران دبیرستان او با آغاز جنگ تحمیلى مواجه شد.

او براى گذراندن آموزش نظامى به تهران رفت و پس از طى دوره آموزش به جبهه‏ هاى حق علیه باطل اعزام شد و در عملیّات‏هاى بیت ‏المقدّس و فتح ‏المبین شرکت کرد. پس از آن در دوره امدادگرى شرکت کرد و دیپلم گرفت و مجدّدا در عملیّات والفجر مقدماتى مشغول امدادگرى و درمان مجروحین شد.

در سال 1362 به سپاه کاشان مراجعه و به استخدام سپاه درآمد و براى طى دوره آموزشى سلاح‏هاى سنگین توپخانه و آتشبار به پادگان شهید صدوقى اعزام و پس از پایان آموزش، در کردستان حضور پیدا کرد و به عنوان جمعى لشکر 14 امام حسین علیه السلام در عملیّات‏هاى والفجر 1، 2، 4، 5 شرکت نمود.

محمّدرضا از اخلاق، رفتار و اخلاص زیادى برخوردار بود و هروقت که فرصتى پیدا مى‏کرد، براى راز و نیاز با پروردگارش گوشه‏اى را پیدا مى‏کرد و مشغول دعا مى‏شد. عشق به شهادت در سراسر وجودش متبلور و از چهره‏اش نمایان بود. او آموزش تخریب را در لشکر 14 امام حسین علیه السلام فراگرفت و مسئولیّت خنثى کردن مین‏ها را پذیرفت.

او در بهمن سال 1362 ازدواج کرد و یک ماه از ازدواجش نگذشته بود که براى چندمین مرتبه به جبهه‏ هاى جنوب اعزام و به ‏عنوان تخریب‏چى در عملیّات خیبر شرکت کرد. پس از این عملیّات مدّتى را در سپاه کاشان بود و در تاریخ 5/1/64 به‏صورت داوطلب به جبهه‏ها روانه شد. در آذر 64 بود که خداوند فرزند پسرى به او عطا کرد.

سه ماه از تولّد فرزندش نگذشته بود که در تاریخ 9/12/64 براى آخرین مرتبه به جبهه‏ هاى جنوب اعزام و در عملیّات ظفرمند والفجر 8 شرکت نمود. تنها 8 روز از این عملیّات گذشته بود که به آرزوى دیرینه خود که شهادت در راه معبودش بود، نائل آمد.

روحش شاد و راهش مستدام و پررهرو باد !

 

متن وصیتنامه برادر شهید محمدرضا زلفی

با سلام و درود بر رسول الله و فرزند گرامش حضرت مهدی (عج) و نایب بر حقش رهبر کبیر انقلاب بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی و درود بر شهداء 7 تیر و شهداء محراب...

خداوندا، آنطور که شایسته بود ترا نشناختم و همچنین قرآن را، گویی پرده ای ضخیم بر قلبم نهاده بود و شیاطین به دورش مشغول پاسداری بودند که نه نوری و نه ندایی از انوار الهی به آن نرسد، تا آن که مردی از قم برخاسته از پایگاه علوم، از پایگاه امامت و فقاهت، او راه را یافته بود و آنگاه در جسدهای مرده نیمه جان ما جان دمید.

خدایا، مرا از بندگان خاص خود قرار ده و شهادت را نصیبم گردان، سراسر وجودم مملو از نافرمانی توست، پس ای معبودم رحم کن و شهادت را نصیبم کن، شهادتی خالصانه، مقبول درگاهت و بدون ریا بدانگونه که تکه تکه بدنم و رگهای بریده ام در آخرت باعث شوند که امام علی (ع) بفریادم رسد، امام حسین شفاعتم نماید و امام زمان (عج) مرا جزو خدمتگذاران و غلامان و سربازان خویش حساب نماید و پیرو رهبرمان بوده باشم.

خداوندا، تو شاهد هستی که از تمام مظاهر مادی دور شده ام تا به تو پناه بیاورم و به عشق تو و انبیاء تو حرکت کردم و اینک فقط منتظر پیوستن به تو هستم و لا غیر.

معبودا خواهان شهادت هستم نه به این منظور که از زندگی دنیا خسته شده ام بلکه می‌خواهم گناهانی را که انجام داده ام به وسیله رنج و سختی در راه تو کشیدن و با ریختن خونم به خاطر تو پاک شود، پروردگارا مرا دریاب من جوانی گنهکار و غافل هستم از دیار عاشقان خسته می‌آیم مرا بپذیر ای معشوقم، مرا فرا خوان که دیگر نمی‌توانم صبر کنم، راستی چه سخت است_ آنگاه که بین دو دوست صمیمی جدائی می‌افتد، چه دشوار آن موقعی که بین عاشق و معشوق فاصله افتد و چه سخت آن لحظه ای که یک رهرو به مقصدش نمی‌رسد.

آن قدر سخن زیاد است که نمی‌دانم از کجا برایتان بگویم از آهن ربائی جهاد فی سبیل ا... که این براده ناچیز را به سوی خود می‌کشد یا از دنیای دنی که می‌خواهد نیروی این آهن ربا را خنثی کند.

معبودا به من سعادتی عطا کن که من فروشنده باشم و شما از من خریدار. بارالها، آنقدر مرا در صافی آزمایشات خود نگه دار تا مگر روزی آید که شایسته شهادت گردم اما خدایا هر چند خطا و گناهم بسیار است و از عدل تو هراسناکم اما به لطف و کرم تو دل بسته ام.

اما چند جمله خطاب به ملت ایران به عنوان یک برادر کوچک؛

مردم وحدت و اتحاد خود را بیشتر کنید و از اختلافها بپرهیزید و شنیده اید که حضرت امام ... چقدر به وحدت تکیه میکنند و به سخنهای و رهنمودهای امام ... گوش فرا دهید و امام را تنها نگذارید و او را دعا کنید و در برابر دشمن اسلام و انقلاب مانند کوه بایستید از کمکهای خود دریغ نکنید و مواظب باشید خدای نکرده مردم کوفه نشوید. و برای فرج آقا امام زمان (عج) دعا کنید و به نمازها و دعاها بیشتر اهمیت بدهید.

و اما ای پدر و مادر عزیزم این آخرین سلام را به شما عرض مینمایم. به شما تبریک می‌گویم که چنین فرزندی برای انقلاب و اسلام تربیت کردید برای شما مصیبت فرزند سخت است ولی می‌بینم که دشمنان اسلام دارند با قرآن و اسلام می‌جنگند و می‌خواهند اسلام و قرآن را از میان بردارند و دیگر خبری از اسلام و قرآن نباشند.

امام حسین(ع)، هم به همین دلیل با یزید سازش نکرد و در راه اسلام جان داد او خود و فرزندانش را فدای اسلام کرد و گفت خدایا اکبر و اصغرم را برای رضای تو دادم شما هم چنین باشید.

پدر و مادرم نمی‌گویم گریه نکنید گریه بکنید ولی نه آنقدر که دشمن را شاد کند بله همیشه به یاد امام حسین (ع) و اصحاب باوفایش گریه کنید به یاد خانواده های گریه کنید که دو الی چهار فرزند خود را از دست داده اند و به یاد یتیمانی که نیمه شب ها به یاد پدر خود می‌افتند و خانواده را به گریه می‌اندازند گریه کنید (خود شهید دارای یک فرزند یتیم می‌باشد)

مرا حلال کنید چون در زندگی جز زحمت و ناراحتی از من چیزی ندیده اید و هیچ گونه خدمتی برای شما نکرده ام هر زمانی که مرا یاد کردید به عکسهای من نگاه کنید و چنانچه دل تنگ شدید بر سر قبرم بیاید و درد دل کنید داغ فرزند برای شما مشکل است و اما بالاخره مرگ به سراغ می‌آید پس چه یهتر که مرگ در راه خدا باشد مبادا امام را ناراحت کنید و در نمازهایتان امام را دعا کنید.

و شما ای خواهرانم، این آخرین پیام مرا بشنوید و سلامم را بپزیرید می‌خواهم اگر ناراحتی دیده اید مرا ببخشید و مرا حلال کنید شما به من خیلی محبت کرده اید اما من به وظیفه ام عمل نکرده ام فرزندان خود را خوب تربیت کنید و بدست آنها قرآن و بدست دیگر آنها سلاح بدهید زیرا اسلام احتیاج فراوان به فداکاری دارد در مقابل این مصیبت مانند حضرت زینب بایستید و مانند حضرت زینب که پیام برادرش را به گوش جهانیان رساند بگوئید برادرمان شهادت را پذیرفت و زیر بار ظلم و استبداد نرفت و ما هم نمیرویم.

و اما ای همسر گرامی و ارجمندم، از شما می‌خواهم اگر از دست من بدی دیده اید حلال کنید چون نتوانستم حق همسری را که به گردن من بود انجام دهم. از شما می‌خواهم بعنوان مادری دلسوز فرزندم و فرزندت را آنچنان که اسلام گفته است تربیت کنید، به فرزندم درباره هدف و راه پدرش بگوئید و او را با جهاد در راه اسلام آشنا سازید و او را یک فرد مبارز و پیرو خط امام بسازید.

و اما ای پدر، مادر و همسرم، از کلیه دوستان، آشنایان و فامیلها و همسایه ها بخواهید مرا حلال کنند و هر کسی از من طلب دارد بدهید و هر فردی که از دست من ناراحتی دارد او را راضی کنید برای مراسم تشییع جنازه و ختم من زیاد تبلیغ نکنید بلکه برای شهادت در راه خدا تبلیغ کنید.

(والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته)

 

شهید ابوالقاسم حلاج عرب از حضرت زینب شیر زن صحرای کربلای حسین الگو بگیرید


نام پدر: عباس

ولادت: 1348/4/29

وضعیت تاهل: مجرد

ساکن: شهرک صنایع راوند

یگان اعزامی: بسیج

شهادت: 1365/9/28

محل شهادت: فاو

محل دفن: برزک

  وصیتنامه شهید ابوالقاسم حلاج عرب

بسم رب الشهداء والصدیقین

با سلام بر اولیاء خدای بزرگ و امامان معصوم و شهدای والامقام اسلام از صدر اسلام تا آخرین شهید ایران اسلامی، خدای تو را شکر می‌کنم که توفیق به من دادی تا خودم را در دریای بیکران مجاهدان فی سبیل الله شناور ببینم. خدایا تو را سپاس میگذارم که به من توفیق حضور در جبهه را دادی. ای حسین فاطمه(ع) اگر نبودم در کربلای خونین و غمناکت تا تو را یاری کنم اما صدایت بگوشم خورد که در گودال قتلگاه فرمودی آیا کسی هست مرا یاری کند.

بلی، ای حسین عزیز! اکنون پیروان راستین فرزندت روح خدا خمینی بت شکن حتی یک لحظه ندای این بزرگ مرد جهان اسلام را بی جواب نمی گذارند و من هم به کربلای لالهگون و غرقه بخون ایران شتافتم تا ندایت را لبیک گفته باشم باشد که با نثار خونم دین خودم را به اسلام اداء کنم و فردای قیامت در پیشگاه جدت و رسول خدا(ص) و شهدای بزرگوار روسفید و سرفراز باشم. اکنون که در جبهههای جنوب بسر می‌‌برم بر خودم لازم دانستم چند جمله ای به عنوان توجیه و سفارش برایتان بنویسم.

ای پدر عزیز و مادر مهربانم اول از شما معذرت میخواهم که نتوانستم آن طور که شما آرزو داشتید انجام مسئولیت کنم شما زحمت بسیار برایم کشیدید من می‌‌دانم که نمیتوانم جبران زحمات شما را بنمایم اما از خداوند می‌‌خواهم که خداوند اجر و مزد زحمات شما را بدهد و از شما می‌‌خواهم که مرا ببخشید و حلال کنید فرزندتان را. پدر و مادرم برادرانم را طوری تربیت کنید که آنان نیز برای این اسلام و انقلاب و حکومت الله سرباز و فداکار و ایثارگر باشند.

و اما شما ای پدربزرگ مهربان و مادر بزرگ دلسوزم من بیشترین دوران زندگیم را در کنار شما گذراندم و شما زحمات بسیاری برایم کشیدید و به من خدمت بزرگی کردید من که مزدی ندارم اما از خدا می‌‌خواهم مزد این همه زحمات شما را هم در دنیا و هم در آخرت عنایت کند از شما می‌‌خواهم که مرا حلال کنید و برایم طلب مغفرت کنید.

 و ای برادرانم شما به تحصیل و علم ادامه دهید تا حد امکان در تمام مراحل زندگی خدا و تقوا را پیشه کنید و همیشه یار و یاور پدر و مادر باشید با هم دیگر با مهر و محبت زندگی کنید و با اجتماع بنحو بسیار مطلوب رفتار کنید و اگر از برادرتان بدی دیدید به بزرگواری خودتان ببخشید و حلال کنید.

خواهرانم شما باید از حضرت زینب شیر زن صحرای کربلای حسین الگو بگیرید و همیشه صبر و استقامت داشته باشید برای آینده مادران خوبی باشید و فرزندی تربیت کنید که وارثان شهیدان باشند. شما از همه نظر باید الگو باشید برای بقیه و از شما هم عذرخواهی می‌‌کنم و مرا حلال کنید و اما از شما فامیل‌ها دایی‌ها و عمو‌ها و پدر بزرگ و مادر بزرگ و خاله‌ها و بقیه ی فامیل‌هایم، از همه شما عذرخواهی می‌‌کنم و امیدوارم که مرا ببخشید اگر از این حقیر بدی دیدید به بزرگواری عفو نمایید.

در پایان از همگی شماها خصوصا دوستان وآشنایان وهم محله ای‌ها عذرخواهی می‌‌کنم و از همگی می‌‌خواهم که مرا ببخشید و برایم طلب مغفرت نمایید. امام عزیز و رزمندگان و خدمتگذاران به اسلام را دعا کنید و هیشه یار و پشتیبان آنان باشید تا خدای بزرگ از شما راضی باشد.

به امید پیروزی دلیر مردان عرصه‌های حق علیه باطل

مکان عشق و دلبر جبههی جنگ

شد از بانگ یاران حسینی

بهشت و حوض کوثر جبههی جنگ

پر از الله اکبر جبههی جنگ

 

ما عزت و آبرو ز قرآن داریم

با خون حسین عهد و پیمان داریم

دستی به سلاح و دست دیگر به دعا

این درس ز سالار شهیدان داریم

 

اباذر شهدای مدافع حرم؛ بی قرار شهادت بود گفتگو با پدر و برادر شهید مدافع حرم شهید ابوذر امجدیان

شهید والامقام «ابوذر امجدیان» به عنوان اباذر شهدای مدافع حرم و چهارمین شهید دفاع از حریم اهل بیت (ع) از استان کرمانشاه بود که با نثار جان پاک خود امنیتی مثال زدنی را برای مردمان سرزمینش به ارمغان آورد. به گزارش ایرنا، با آغاز جنگ تکفیری های داعش علیه مردم و دولت های عراق و سوریه و حضورشان در نزدیکی مرزهای کشورمان، این گروهک تروریستی عملا زنگ خطری برای جمهوری اسلامی ایران بود.
آن روزها تکفیری های داعش با حمایت آمریکا و اسرائیل دنبال آن بودند که به مرزهای ایران نیز تجاوز کنند اما شیرمردان ایران و مدافعان حرم اجازه نزدیک شدن به مرزهای کشورمان را به این جنایتکاران ندادند.
مدافعان حرم داوطلبانه پای در میدان نهادند و از حریم مرزهای ایران دفاع کردند، آنان از جان خود گذشتند تا چشم طمع حرامی های داعش بخشکد و دستان پلیدشان از آب و خاک این سرزمین دور بماند.
شهید ابوذر امجدیان یکی از این شیرمردان حاضر در جبهه مقاومت و جنگ با تکفیری ها بود که جانش را داد تا اسلام حفظ شود و دشمن ملعون فکر تجاوز به این سرزمین را با خود به گور ببرد.
حال، پس از گذشت 3 سال، پدر این شهید والامقام از خاطرات شیرین پسرش می گوید، پسری که 29 سال رنج بزرگ کردنش را کشید تا سرانجام در بهترین راه ممکن و در دفاع از حرم حضرت زینب (س) به شهادت رسید.
علی حسن امجدیان در گفت و گو با خبرنگار ایرنا، اینگونه ابوذرش را توصیف می کند: او از همان سنین ابتدایی نوجوانی بسیار سر به راه و سالم بود، خوش رفتار بود و خوش اخلاق و هرگز صدایش را از صدای من و مادرش بلندتر نکرد.
وی با بیان اینکه از میان سه پسرش، ابوذر چیز دیگری بوده است، اضافه می کند: همه او را دوست داشتند، به دلیل اینکه هیچ کسی عصبانیت او را ندید وحتی بعضی اوقات که من عصبانی می شدم ابوذر با خنده هایش، سر شوخی را باز و من را آرام می کرد.
امجدیان، علاقه پسرش به نماز و مسجد و همچنین کارهای گروهی و فرهنگی را نیز یادآور می شود و می گوید: ابوذر در پایگاه بسیج محله عضو بود و تقریبا در تمامی فعالیت ها حضوری مستمر داشت تا اینکه به استخدام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.
پدر شهید امجدیان همچنین از اعزام پسرش به مناطق مختلف مرزی برای مقابله با اشرار خبر داد و گفت: او در عملیات های مختلف رشادت های زیادی از خود نشان داد تا اینکه بحث های مربوط به اعزام نیروهای نظامی کشور به عراق و سوریه پیش آمد.
وی اضافه کرد: بعد از مدتی، ابوذر عنوان کرد که می خواهد برای زیارت حرم حضرت زینب (س) به سوریه برود، ما هم ابتدا فکر کردیم او تنها برای زیارت قصد سفر به سوریه را دارد اما بعد از رسیدنش بود که متوجه شدیم هدف از سفر ابوذر در واقع چیز دیگری بوده است.
این پدر شهید می گوید: راضی بودیم به رضای خدا و تن به تقدیر الهی سپردیم، من همیشه از خدا خواسته بودم که بهترین مقدرات را برای فرزندانم مقرر بفرماید و خوشا به سعادت ابوذر که بهترین روزی ها و مقدرات برایش رقم خورد.
وی تاریخ اعزام ابوذر به سوریه را 15 مهرماه 94 عنوان و اضافه می کند: پسرم 15 روز لیاقت و افتخار پاسداری از حرم حضرت زینب (س) را داشت تا اینکه در اولین روز آبان ماه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
از او می پرسم اگر زمان به گذشته بازمی گشت و او از قصد و نیت پسرش برای رفتن به سوریه و نبرد با تکفیری های داعش مطلع بود آیا بازهم به رفتن فرزندش رضایت می داد؟ که گفت: من از روزی که پسرم وارد سپاه شد و در عملیات های مختلفی علیه گروهک های تروریستی شرکت می کرد منتظر شهادتش بودم.
پدر شهید امجدیان ادامه داد: پسرم هرگز راه بد در زندگیش انتخاب نکرد و مطمئنا اگر الان هم به گذشته باز گردیم هرگز از ادامه این راه پرافتخار منصرفش نمی کردم، او برای خانواده ما تا روز قیامت افتخاری ابدی ایجاد کرد که با هیچ چیز دیگری قابل قیاس نیست.
وی تصریح کرد: وقتی که خبر شهادت ابوذر را دادند من تنها دستان خود را به آسمان بلند کردم و از خداوند خواستم تا این قربانی را از ما بپذیرد و از او راضی باشد.
امجدیان در پایان گفت: ابوذر نیز مانند سایر اعضای خانواده عاشق انقلاب و رهبری بود و من خوشحالم که پسرم ولایتمداریش را با نثار خون پاک خود در راه حفظ اسلام، قرآن و ولایت داد.
شهید ابوذر امجدیان در روز 28 مرداد 1365 در شهرستان سنقروکلیایی متولد شد و در اول آبان ماه سال 1394 مصادف با تاسوعای حسینی و در نبرد با تکفیری های داعش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

گفتگو با برادر دوقلوی شهید:

 

برادرم به امر ولایت اعتقاد کامل داشت و حاضر بود در این راه جان دهد

 

حجت الاسلام طالب امجدیان برادر دوقلوی ابوذر نیز با تایید صحبت های پدر می گوید: من و ابوذر دوقلو بودیم و به همین دلیل دوستی و وابستگی زیادی بینمان حاکم بود، ما خیلی به هم نزدیک بودیم.

 

ایشان شش ماه قبل و به صورت داوطلبانه برای دفاع از حرم ثبت نام کردند و به خانواده گفتند که هر آن ممکن است به سوریه اعزام شوند تا اینکه روز عید قربان به ما گفتند که اسمشان برای اعزام درآمده است و تقریبا یک هفته بعد از عید سعید غدیر به سوریه و برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) اعزام شدند.

 

مادرم به سبب عاطفه و مهر مادری که در وجودشان است بعد از اعزام و شنیدن اینکه ابوذر برای دفاع از حرم به سوریه مشرف شده خیلی بی تابی می کردند و نگران بودند و دایما دست به دعا بودند ولی ابوذر با همان روحیه آرام و دوست داشتنی اش همیشه در تماس هایش با خانواده و مخصوصا به مادر دلداری می دادند و مادر را آرام می کردند ؛ به همه می گفتند برایم دعا کن که شهید شوم و به آرزویم برسم و همانطور هم شد که این والامقام خواسته بودند و دقیقا در روز تاسوعای حسینی(ع)  به شهادت رسیدند.

 

برادر من انسانی بود که برای خدا کار می کرد و اخلاص در عمل از ویژگی های بارز او بود، ایشان یکی از افراد درجه اولی بود که همیشه ماموریت های سنگینی  بر عهده اش قرار داشت.  کربلایی ابوذر با خضوع و خشوعی که در مقابل خدا و در برابر دلاورمردان پاسدار داشت، در مقابله با دشمن همچون شیری غرّان  که برای خدا و ولی فقیه زمان خود همه چیز خودش را فدا کرد و از زندگیش گذشت. او واقعا به امر ولایت اعتقاد کامل داشت و حاضر بود در این راه جان بدهد، که عاقبت هم چنین کرد. همیشه سفارش می کرد تقوا پیشه کنیم و تابع رهبری باشیم. همچنین ابوذر از زمان طفولیت، روحی لطیف ،عبادی و نیایشگر داشت.


وی همچنین در خصوص شهادت این شهید بزرگوار می گوید: وقتی خبر شهادت ابوذر را شنیدم با عجله خودم را به سنقر رساندم، هرگز آن لحظات از یادم نمی رود چه غمی در خانه مان برپا شده بود،اشک های  بی امان مادر، بی تابی های پدر و... اینکه ابوذر به این زودی تنهایمان گذاشت آزارمان می دهد اما از این خوشحالم که برادر عزیزم با اهدای جان گرانمایه خویش در راه اسلام به شهادت رسید و توانست ذخیره ای برای آخرت پدر و مادرم باشد، خوشا به سعادتش که توانست این چنین پاک و عاشقانه به دیدار حق بشتابد وبه آرزویش که شهادت بود برسد... ابوذر واقعا انسان لایق و وارسته ای بود که توانست شهد شیرین شهادت را بنوشد و افتخاری برای همه ما باشد...



گفتگو با دوستان شهید:

 ابوذرجان شهادتت مبارک

 دوستان شهید ضمن برشماری صفات و خصلت های نیکوی ایشان، در وصف این شهید عزیز می گویند:

 تو فرزند کدام نسل پاکی؟ تو از کدامین دشت روییده ای قاصدک!؟ چه کسی سینه دریاییت را پاره پاره کرده؟ کدام دست ناپاک خون پاک تو را ریخته؟ به کجا سفر می کنی؟ دور از خانه و شهر خویش؟! دور از دستهای پینه بسته پدر و قلب شکسته مادر!؟ تو اى سبزترین بهار جاوید! اى نشان بى نشان‏ها! اى آیینه نور! اى راز سر به مهر! اى بیکران !  تو آن روز خروشیدى و امروز... باور نمی ‏کنم که با آن همه خروش در خاک خفته‏ اى! اى که حضور دریایى تو در آسمان‏ ها جارى‏تر از رودهاست! هنوز تپش امواج پرخروش غیرتت لرزه بر اندام دشمنان می ‏افکند. ما خفتگان در ساحلت غرقه به طوفانیم و تو چه آرام، در پهنه بیکرانت، حیرتمان را به نظاره نشسته‏ اى. چه زیباست قاب عکس خالی ات بر دیوار قلب‏مان. هنوز در صفحه صفحه تاریخ، تفسیر حدیث جاودانگی ‏ات را می ‏نویسند و چه زیباست شعر دلتنگی هامان...

 

هنوز کوچه ‏ها در انتظار ترنم گام‏هاى سبز تواند. آسمان تاریک شهر در التماس تابش چشم‏هاى توست.  اى تفسیر سرمستى و اى نغمه شوریدگى! نزدیک است پرنده قلبم در کنج تنهایى جان سپارد. گوش کن! ثانیه‏ ها به امید بازگشت تو در تپش ‏اند. دل من تفسیر کتابنامه انتظارت را تا انتهاى جاده ‏هاى بى کسى از بر کرده است، تا شاید آغاز کنى روزى را مثل آغاز بهار. باز هم می ‏گویم که دلم منتظر توست. ابوذرجان شهادتت مبارک . عجب عطر عاشورایی بخشیدی به دیارمان. ما حقیر و کوچکیم در برابر عظمت شما. کاش میدانستم در جوار زینب کبری در روز عاشورا زمزمه ات چه بوده برای مادرت وخواهرات حتما صبر زینبیه طلب کردی...

 

شهید امجدیان چطور به شهادت رسیدند؟

 

برادر دوقلوی شهید می گوید: برادرم  بیسیم چی بودند اما در عملیات ها شرکت می کردند و در تماس هایشان می گفتند که به منطقه می رویم و به دفاع مشغولیم؛ تا اینکه شهید کربلایی ابوذر در یکی از ماموریت ها خود در سوریه به همراه یکی دیگر از دوستانش به نام شهید میر دوستی، در راه دفاع از حرم دعوت حق را لبیک گفتند و سرانجام در 1 آبان ماه سال 1394که ساعت هشت و نیم صبح روز تاسوعای حسینی به لقاء خداوند شتافتند.

 

آری شهید ابوذر امجدیان عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و کسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سخت ترین و مشکل ترین مسئولیت های کاری و خانوادگی را با کمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش خاطر می پذیرفت و در نهایت هم به دیدار معبود شتافت چه عاشقانه و چه عارفانه و سبک بال...