زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

پای حرف های همسر شهید مدافع حرم مرتضی کریمی

از بچگی یادمان دادند دوری و دوستی، نمی‌دانم خالق این جمله کیست، چه کسی گفته دوری‌ها دوستی می‌آورد، دوری‌ها غم می‌آورد، درد ورنج، خستگی ودلتنگی می‌آورد، یک‌سال است که دورم، وسعت دوری‌ام به این دنیا و آن دنیا می‌رسد، من این دنیا، همسرم آن دنیا، در نگاه آدم‌ها یک‌سال است، آنها که عکس زیبای تو را می‌بینند و گاهاً شاید کمتر از یک‌سال، وقتی عکس سالگرد تو را میبینند می‌گویند چه زود گذشت، انگار همین دیروز بود که از این کوچه تشییع شد، اما برای من یک سال نه سال‌ها نه، شاید یک قرن طول کشید، تمام این روزها را با قاب عکس زیبای کنار تاقچه اتاق صحبت کردم، گریه کردم و گفتم ای مردم باور کنید دوری‌ها دوستی نمی‌آورد. به همه بگویید این جمله را تغییر دهند و بگویند دوری‌ها خستگی به جان انسان می‌اندازد که با هیچ استراحتی از تنت در نمی‌آید. شادمانی و تحمّل همه این سختی‌ها وقتی زیباست که می‌دانم همسرم عند ربهم یرزقون هستی.


نتیجه تصویری برای شهید مدافع حرم مرتضی کریمی


شهیدی از یک محله پر شهید
اولین سؤال ما از همسر شهید ماجرای آشنایی و ازدواجشان است. اینکه چه اتفاقی باعث شد زندگی او با یک شهید رقم بخورد و خانم موسوی می‌گوید: ما و آقا مرتضی همشهری بودیم. اصالتمان برمی‌گردد به روستاهای اطراف قزوین. البته مدتی می‌شد که خانواده همسرم به محله شهرک ولیعصر تهران نقل‌مکان کرده بودند. منتها همان آشنایی قبلی باعث ازدواجمان شد و من و آقا مرتضی سال 82 زیر یک سقف رفتیم. من آن زمان حدوداً 15 سال داشتم و آقا مرتضی هم که متولد 1360 است، دامادی 22 ساله بود.  زندگی این دو زوج جوان در یکی از محلات جنوب شهری تهران شروع می‌شود که طی جنگ تحمیلی 2800 شهید تقدیم کرده است. شهرک ولیعصر(عج) در کنار محله فلاح (منطقه 17 و 18) دو منطقه پر شهید تهران هستند که در جنگ تحمیلی رزمندگان بسیاری را روانه جبهه‌ها کردند و حالا هم از این دو منطقه مدافعان حرم بسیاری به سوریه و عراق اعزام می‌شوند.

همسر شهید در ادامه می‌گوید: پدر همسرم از رزمندگان دفاع مقدس هستند و خود آقا مرتضی هم از وقتی که من به یاد دارم در بسیج فعالیت می‌کرد. ایشان سنش به جنگ قد نمی‌داد، اما عاشق خدمت در بسیج بود. طوری که اغلب مواقع بعد از تعطیلی محل کارش، به پایگاه بسیج می‌رفت و کمتر در خانه بود. آقا مرتضی ابتدا در معاونت فرهنگی شهرداری تهران کار می‌کرد و بعد عضو سپاه شد.


تیپ حضرت زهرا(س) از سپاه محمدرسول الله(ص) تهران بزرگ، جایی بود که شهید کریمی در آن مشغول به کار می‌شود و تا زمان شهادت در آنجا خدمت می‌کند. مهدی بهارلو همکار شهید در میان همکلامی‌مان می‌گوید: آقا مرتضی تقریباً از سال 79 یا 80 وارد تیپ شد و از آن زمان به بعد همکار و دوست شدیم. تیپ ما چند گردان بسیجی دارد که آقا مرتضی در اواخر عمرش جانشین گردان حضرت زهرا(س) از تیپ حضرت زهرا(س) شده بود. خودش هم عاشق خانم زهرا (س) بود و عاقبت جانش را برای دفاع از حرم فرزندان بی‌بی دو عالم حضرت زهرای اطهر(س) تقدیم کرد.

 کودکانه های دو  فرزند شهید جاوید الاثر مدافع حرم

روزهای خوش آشنایی

عروس سید می خواهم!

شهید مرتضی کریمی شالی متولد ۲۵ دی ماه ۱۳۶۰ است. همسرش فاطمه سادات موسوی نیز متولد دی‌ماه ۱۳۶۶در شهر شال قزوین است. من و مرتضی همشهری بودیم. اصالت‌مان برمی‌گردد به روستاهای اطراف قزوین. البته مدتی می‌شد که خانواده همسرم به محله شهرک ولیعصر تهران نقل‌مکان کرده بودند. با دخترعموها و دختردایی‌های مرتضی هم مدرسه‌ای بودم. ما اصالتاً قزوینی هستیم، بخش شال شهرستان بوئین‌زهرا. خانواده آقا مرتضی هم اهل همان‌جا بودند، اما بعد از ازدواج به تهران مهاجرت کردند. همسرم گفته بود عروس سید می‌خواهم که اقوام آنها مرا معرفی کردند. سال اول دبیرستان بودم که ازدواج کردم. من دختر پر جنب و جوشی بودم و اخلاقم طوری بود که زود با بچه‌ها دوست می‌شدم. الان همینطورم خیلی سریع با همه جوش می‌خورم. با هرکس برخوردی داشتم زود جذب‌شان می‌کردم. خانواده آقا مرتضی برای پسرشان یک دختر سادات می‌خواستند. یکی از اقوام هم که ما را می‌شناخت واسطه شد و ما را به هم معرفی کرد. آن‌موقع‌ها اول دبیرستان بودم. آنقدر سن هردوی‌مان پایین بود که معیارها و ملاک‌های سختی برای ازدواج نداشتم.

کریمی شالی (18)

وقتی خواستگاری آمد با اینکه او را ندیده بودم، انگار سال‌ها بود که او را می‌شناختم و یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم، ولی به خاطر سن کمی که داشتم خانواده‌ام راضی نبود. یادم نیست چه چیزهایی از هم پرسیدیم و به هم گفتیم. هردوی ما خجالتی بودیم، ولی از من قول گرفت که وقتی ازدواج کردیم و به تهران آمدیم درسم را ادامه بدهم، ولی بعد از ازدواج آن‌قدر گرم زندگی شدم که نشد. من و آقا مرتضی سال 82 زیر یک سقف رفتیم. من آن زمان حدوداً 15 سال داشتم و آقا مرتضی دامادی 22 ساله بود. همان روز اولی که ایشان را دیدم مهرش به دلم افتاد. انگار قبلاً می‌شناختمش، با او صحبت کرده بودم و باهم آشنا بودیم. نمی‌دانم. حس عجیبی داشتم که قابل بیان کردن نیست. همان روز اول دلبسته‌اش شدم. سن کمی داشتم که ازدواج کردم. من آقا مرتضی را ندیده بودم فقط گفته بودند قرار است خواستگار بیاید، چیزهایی از ایشان شنیده بودم. با این وجود احساس می‌کردم شناخت کاملی دارم. بعد از چندماه رفت و آمد و خواستگاری که بیشتر همدیگر را شناختیم علاقه دو طرفه شکل گرفت.

دوست داشت من ادامه تحصیل بدهم که متأسفانه نشد. می‌گفت دوست دارم همسرم محجبه باشد. به اخلاقیات اهمیت می‌داد و اهل رفت و آمد بود. روی بحث نماز و روزه‌ام تأکید داشت. دوست نداشت خیلی با غریبه و نامحرم هم‌کلام شوم به برخوردهایی که بعضاً نیازی نبود هم خیلی اهمیت می‌داد و تأکید داشت. البته تأکید اصلیش روی بحث حجاب بود. من هم چون در خانواده مذهبی بزرگ شده بودم و از بچگی پدر و مادرم به ما مسائل دینی را یاد داده بودند کاملا این مسائل را درک می‌کردیم و روی محرم و نامحرم حساس بودیم. به خاطر همین هم‌فکری بود که زود به نتیجه رسیدیم و وقتی هم وارد زندگی ایشان شدم مشکلی نداشتم. چون ما در شهرستان ساکن بودیم خودشان در تهران یک عروسی گرفتند و ما هم ظهر در شهر خودمان مراسم مختصری گرفتیم و بعدازظهر سوار ماشین شدیم و برای مراسم شب به تهران آمدیم. مراسم ساده‌ای بود و چون نه ما و خانواده آقا مرتضی اهل ساز و آواز نبودند عروسی در خانه مادرشوهرم برگزار شد. خود آقا مرتضی همیشه به من می‌گفت: خانمی بچه بودی که آوردمت تهران. من هم دیگر عادت کردم. درست است اوایل اینکه از وارد یک فضای جدید شده بودم برایم سخت بود. باید عادت می‌کردم و همان اول به خودم باوراندم که باید اینجا زندگی کنم و زندگیم اینجاست پس زودتر با شرایط کنار بیایم.

حدود هفت هشت ماهی نامزدی‌مان طول کشید. آقا مرتضی ابتدا در معاونت فرهنگی شهرداری تهران کار می‌کرد و بعد از دو سال که ازدواج کردیم ایشان وارد سپاه شد. تیپ حضرت زهرا(س) از سپاه محمدرسول‌الله(ص) تهران بزرگ، در آن مشغول به کار‌شد و تا زمان شهادت در آنجا خدمت کرد.  

کریمی شالی (24)

 

هدیه‌های خداوند به شهید

بعد از دو سال و نیم زندگی ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۵ خدا حنانه را به ما داد. ایشان آن زمان به آموزشی‌های تبریز و همدان زیاد می‌رفت. خواهرشوهرم با آقا مرتضی تماس گرفت و خبرداد که خدا حنانه را به ما داده است. خیلی خوشحال بود انگار دنیا را داده بودند. بعد هم که حنانه به دنیا آمد تا چند روز محل کار نرفت، از خوشحالی کل پادگان را شیرینی داد. خانه که بود گفتم دیگر من تنها نیستم خدا حنانه را به ما داده است. بعد از چند روز قبول کرد و رفت. بچه‌ها را خیلی دوست داشت و باید بگوید عاشق‌شان بود. یک وقت من ناراحت می‌شدم و گله می‌کردم می‌گفت نه بچه‌ها اذیت نمی‌کنند. می‌گفت دخترهای بابا گل هستند ماه هستند. نسبت به بچه‌ها از الفاظ خیلی زیبایی استفاده می‌کرد. روزهای اولی که حنانه به دنیا آمده بود و ایشان در مأموریت بود سخت می‌گذشت، ولی به مرور زمان این مسئله عادی شد. با دخترم مشغول بودم. هر چند مدت یک‌بار ایشان می‌آمد و به ما سر می‌زد یا ما به شهرهایی که در مأموریت بود می‌رفتیم. خیلی به او وابسته بودم. با اینکه اغلب اوقات تنها بودیم و به ناچار کارهایم را خودم انجام می‌دادم، اما این‌ها از وابستگی من به او کم نکرده بود! شاید همیشه امید این را داشتم که روزی همه این سختی‌ها تمام می‌شود و ما هم زندگی آرامی خواهیم داشت... خدا ملیکا را ۱۳ بهمن ۱۳۸۹به ما هدیه داد چند روزی سرکار نرفت درست مثل حنانه بعد چند روز شیرینی خرید و کل محل کارش را شیرینی داد. ملیکا چون بچه سال‌تر بود و شیرین زبانی می‌کرد بیشتر دوستش داشت. وقتی می‌آمد خانه می‌گفت کی میاد لباسمو بیاره؟ ملیکا بدو بدو می‌رفت لباس پدرش را می‌آورد. ملیکا و حنانه سر این موضوع دعوا می‌کردند. آقا مرتضی می‌گفت حنانه جان شما بزرگتری. به خاطر همین حرف پدر حنانه همیشه کوتاه می‌آمد.

کریمی شالی (30)

 

بهترین بابای دنیا

آقا مرتضی روحیات خاصی داشت که قابل تعریف کردن نیست. هرکس با آقا مرتضی می‌نشست و بلند می‌شد خلق و خوی ایشان را می‌گرفت. زود با طرف مقابل جور می‌شد. اخلاقیاتش طوری بود که خیلی زود با همه صمیمی می‌شد و همه هم او را دوست داشتند. شاید برخی فکر کنند که این جوان‌ها تعلق خاطری به خانواده نداشتند، ولی آقا مرتضی خیلی بابایی بود. خصوصاً روی دخترکوچک‌ترمان ملیکا خیلی حساس بود. روزهای آخر که به آموزشی قبل از اعزام می‌رفت، قرار بود با هم به بازار برویم و برای بچه‌ها لباس‌های زمستانی بخریم. منتها قسمت نشد و روز پنج‌شنبه‌ای که رفت، ما فردایش خودمان رفتیم و خریدهای‌مان را کردیم و عکسش را برای آقا مرتضی فرستادیم. همسرم برای اینکه دل ملیکا را به دست بیاورد، به او پیام داد «بابایی لباست خیلی خوشگله، ‌خوشگله...» ملیکا و حنانه برای پدرشان حرف زدند و صدای‌شان را با تلگرام برایش ارسال کردند. مرتضی هم جواب‌شان را ضبط کرد و برای‌شان فرستاد. همسر من هم مثل هر پدری دلش برای بچه‌ها و زندگی‌اش می‌تیپد، اما هدف و راهی داشت که به خاطر آن از همه تعلقاتش گذشت. اگر شب‌ها دیر می‌رسید، آرام و بی‌صدا به خانه می‌آمد. اگر هم زودتر می‌رسید، بنا می‌کرد به تغییر دادن صدا و بازی شنگول منگول «آی بچه‌ها، منم منم آقا گرگه. اومدم بخورمتون»، هر چقدر هم که این کار را انجام می‌داد، برای بچه‌ها تکراری نمی‌شد؛ چراکه همیشه می‌ترسیدند در را باز کنند! تازه وقتی بابا مرتضی‌شان وارد خانه می‌شد، مجبور بود دقایقی ناز دخترهایش را بخرد، هردوشان را بغل کند و حسابی ببوسدشان. حالا اول دعوای بچه‌ها بود برای آوردن لباس راحتی بابا! پیژامه مرتضی بین دخترها دست به دست می‌شد تا یک کدام‌شان پیروز شود و لباس را به پدرشان برساند...

کریمی شالی (36)

 

عشق آسمانی

محل کارش طوری بود که گاهی برای مأموریت 6 ماه همدان 6 ماه ارومیه و... می‌‌رفت. از این وضعیت خوشحال نبودم، اما دلم نمی‌خواست دلتنگی‌های من به کارش صدمه بزند. به ظاهر این وفق‌دادن خودم به شرایط، کم کم باید عادتم می‌شد، اما حقیقتاً دلتنگی‌ عادت بردار نبود! تنهایی‌هایم با وجود بچه خیلی سخت بود. حتی این اواخر که دیگر حتی شهرستان و مهمانی‌ها را هم تنها می‌رفتیم باز هم برایم عادی نشد. هرچه بیشتر از زندگی‌مان می‌گذشت، وابستگی‌ام به مرتضی هم بیشتر می‌شد. با وجود اینکه تمام تلاش خود را می‌کرد تا زندگی ایده‌آلی برایم فراهم کند، اما بودن کنار مرتضی به تنهایی برایم بهترین شرایط بود. وقتی نبود، حتی در بهترین شرایط هم مرتضی را کم داشتم و این نبودنش کاملاً احساس می‌شد! می‌دانست چقدر به او وابسته‌ام. دوستش داشتم... هرچه از زندگی‌مان می‌گذشت، حس وابستگی‌ام بیشتر می‌شد. مرتضی ناچار بود اغلب زمانش را برای کار صرف کند. یادم هست یک‌بار از شدت دلتنگی آن‌قدر با او تماس گرفته بودم که دکمه‌های تلفن همراهم خراب شد! حتی نمی‌توانستم گوشی را خاموش کنم. جالب‌تر اینکه حتی وقتی بعد از این‌همه مدت تلفن را جواب می داد، در شرایطی که من ناراحت بودم، صبورانه و با محبت زیاد، سریع می‌گفت «سلام». وقتی سلام می‌کرد، انگار به‌ یک‌باره تمام عصبانیتم فروکش می‌کرد. همیشه برایم سئوال بود که چرا همسر خانم‌های همسایه با اینکه همکاران همسرم بودند، زود به خانه می‌آیند و دیر می‌روند، اما مرتضی هم دیر می‌آید، هم زود می‌رود! می‌گفتم «مرتضی مگر تو با بقیه فرق داری؟ آنها دوستان تو هستند. چرا ما همیشه تنهاییم و بقیه نه؟» می‌گفت «علت خاصی ندارد فقط مدل کارهای‌مان باهم فرق دارد. برای همین زمان کاری‌مان هم متفاوت است.» آن‌قدر بی‌ریا بود که بعد از شهادتش فهمیدم که مرتضی فرمانده بوده! حالا به راز تمام تنهایی‌های‌مان پی بردم... به زیبایی خانه خیلی اهمیت می‌داد. حتی یک‌بار که بیرون از خانه بودم، وقتی برگشتم دیدم خانه خالی است! ‌گفتم «مرتضی مبل‌ها را چه کرده‌ای؟» گفت «از چشمم افتاده‌ بودند! آنها را فروختم و مبل جدید سفارش داده‌ام.» بعد از مبل، فرش، پشتی، پادری، پرده و ... را به تبع آن کم‌کم عوض کرد. مثل آخرین دکور مرتضی که الآن اینجاست. همه وسایل را آبی خرید. «به رنگ آبی علاقه زیادی داشت. من هم هرچه می‌خریدم اولویت اولم رنگ آبی بود.» مبلمان، فرش‌ها، ترمه‌های رو میزی و ... همه آبی بود، رنگ آسمان! برای میز تلویزیون خودش دکوری طراحی کرد که روی آن فضایی برای قرار دادن عکس حضرت امام خمینی، حضرت امام خامنه‌ای و شهدا قرار داشت. اصلاً برای اینکه این‌عکس‌ها را روی آن بگذارد آن را ساخته بود. تزیین خانه برایش جذاب بود. مثلاً حتی برای قسمتی از دیوار پذیرایی، برچسب‌های تزیینی خریداری کرد. علاوه بر این، به عکاسی هم علاقه زیادی داشت. از اغلب لحظاتش عکس داشت و از رفقایش. اغلب برای رفتن به مأموریت‌ها با مرتضی همراهی می‌کردم و تمام تلاشم این بود که راحت به کارهایش برسد. حتی خودش بارها به دوستانش گفته بود که «همسرم مرا درک می‌کند و مانع کار زیاد من نمی‌شود.»

 

خصوصیات خلقی شهید

صبر آقا مرتضی و شوخ‌طبعی‌اش نکته‌ بارز خلقیاتش بود که باعث می‌شد حتی در بدترین شرایط از کسی نرنجد و قهر نکند. گاهی موقعیت‌هایی پیش می‌آمد که تعجب می‌کردم چطور عصبانی نمی‌شود و از کوره در نمی‌رود. آقا مرتضی خیلی از مسائل به ظاهر جدی برای دیگران را به شوخی می‌گرفت و با خنده از کنار‌شان عبور می‌کرد.

 

شوخ‌طبعی و خونگرمی آقا مرتضی باعث شده بود من و سایر همکاران‌مان او را خیلی دوست داشته باشیم. الان که شش ماه از شهادتش گذشته هیچ‌کدام از ما باور نمی‌کنیم که شهید شده است. همین چند وقت پیش که به عکسش در گوشی موبایلم نگاه می‌کردم و لبخندش را دیدم، ناخودآگاه گفتم «مرتضی واقعاً شهید شدی یا این را هم شوخی می‌کنی؟» شهید کریمی تکه کلامش «مشتی» بود. الحق والانصاف خودش از آن بچه حزب‌اللهی‌های مشتی و باحالی بود که به حقش یعنی شهادت رسید. مرتضی مداح قابلی بود. در هیئتی در محله شهرک ولی‌عصر(عجل الله) و البته محل کارش مداحی می‌کرد. اواخر اغلب زمزمه‌هایش برای حضرت زینب می‌خواند.

 

من آقا مرتضی را بیشتر بعد از شهادتش شناختم. غیر از آنکه فعالیت در سپاه و بسیج باعث می‌شد کمتر در خانه باشد، ‌همسرم آدم توداری بود و خیلی از کارهای بیرون حرف نمی‌زد. بعد از شهادتش و لابه‌لای صحبت‌های دوستان و همکارانش بود که آقا مرتضی را بیشتر شناختم. در مراسم ختمش خیلی از مادرها می‌آمدند و می‌گفتند فرزند ما راه ناصوابی را طی می‌کرد، اما شهید کریمی آنها را جذب بسیج کرد و به راه آورد. شنیدن این حرف‌ها برایم خیلی جالب و تا حدی عجیب بود. من 13 سال با آقا مرتضی زندگی کرده بودم و تا آن لحظه نمی‌دانستم او چه کارهای خیری انجام داده‌است.

 

شوخ‌طبع بود. همیشه خدا در حال شوخی و خنده بود. یک‌بار با عجله ایستاده بود غذا می‌خورد با این حال هر قاشقی که می‌خورد با بقیه شوخی می‌کرد و سربه سر می‌گذاشت. این اخلاقش طوری بود که هیچ‌کس با مرتضی غریبی نمی‌کرد و همان اول با او جور می‌شد. با اینکه چهره جدی و با ابهتی داشت خیلی کم یادم می‌آید عصبانی شده باشد و صدایش را بلند کرده باشد. گاهی که بچه‌ها اذیت می‌کردند و من دعوای‌شان می‌کردم. عصبانی می‌شد. دوست نداشت دعوای‌شان کنم، اما عصبانیتش بیشتر ناراحتی بود. بعد هم بچه‌ها را بغل می‌کرد و می‌گفت این «گنجشک‌های بابا» هستند. این خصوصیات از صبرش هم بود. به شدت آدم صبوری بود بخصوص با بچه‌ها و شیطنت‌های‌شان. همیشه هم به من می‌گفت که کاری با بچه‌ها نداشته باشم. مشکلات را مشکل نمی‌دید و خیلی آرام و صبور آنها را حل می‌کرد. مرتضی خیلی هم خوددار بود. برای همین بروز احساساتش کم بود. بیشتر محبت‌هایش را عملی نشان می‌داد. همه تلاشم را می‌کردم یک جمله «دوستت دارم» از دهانش بیرون بکشم. «بیرون کشیدن این جمله از دهان یک مرد با جذبه لذت خاصی داشت. سربه‌سرم می‌گذاشت و در می‌رفت. پاپیچ می‌شدم که باید صاف و صریح بگویی: دوستت دارم. وقتی آخرش می‌گفت برایم لذت خاصی داشت.»

 نتیجه تصویری برای شهید مدافع حرم مرتضی کریمی

فتنه 88

یک‌بار در فتنه 88 چنان او را کتک زده بودند که در هیئت محله‌مان برای بهبودی‌اش دعا کردند. همسر شهید کریمی خاطره روزی را تعریف می‌کند که فتنه‌گران آقا مرتضی را در شب شام غریبان به شدت مضروب کرده بودند و او بی‌خبر از همه‌جا از طریق دعای مداح هیئتی که در آنجا حضور داشت، متوجه موضوع می‌شود.  مهدی بهارلو هم که شاهد لحظه مضروب شدن شهید کریمی بود، می‌گوید: در ماجرای فتنه معمولاً به ما آماده‌باش می‌دادند. بنابراین چندتا از بچه‌ها برای اینکه بتوانند در مراسم تاسوعا، عاشورا شرکت کنند گوشی‌شان را خاموش کرده بودند تا آماده‌باش شامل آنها نشود. منتها شهید کریمی گوش به زنگ بود و به محض اعلام آماده‌باش به مصاف فتنه‌گران رفت. من آن روز همراهش بودم. به نظرم در خیابان شادمان بود که در یک موقعیت خاص، عده زیادی از فتنه‌گران شهید کریمی را محاصره کردند و او را از ناحیه گردن و دست به شدت مضروب کردند طوری که او را به بیمارستان رساندیم. به نظر من شهید کریمی مزد عمل‌گرایی‌ و صداقت در گفتار و عملش را گرفت. تنها از ولایت‌مداری دم نزد و به امر ولایت وارد میدان عمل شد. مزد این اخلاص و عمل‌گرایی چیزی جز شهادت نبود.

 

مشتی قصه می شود مدافع حریم ولایت

بعد از اتفاقات سوریه آقا مرتضی آرام و قرار ندارد و مدام اسم رفتن می‌آورد. این موضوع بعد از جانباز شدن یکی از دوستانش نیز به اوج خودش می‌رسد، اما هربار که او اسم رفتن را می‌آورد تمام خانواده از نگرانی به هم می‌ریزد: «یکی از دوستانش که مجروح شد هر روز بعد از محل کار برای دیدنش بلافاصله به بیمارستان می‌رفت.‌ برای همین خیلی اوقات دیر می‌رسید. این اتفاق برایش خیلی سنگین بود. دوستش که روبه راه‌تر شد او هم تصمیم گرفت برود. هربار که می‌گفت می‌روم، اختیار خودم را از دست می‌دادم. استرس می‌گرفتم و نمی‌دانستم چه کار کنم. یکبار وقتی روی همین مبل نشسته بود به او گفتم: «به خدا بروی بر نمی‌گردی»، اما گفت: «نه می‌روم و می‌آیم»، اصلا می‌خواهم بروم در آشپزخانه کار کنم. یک‌بار هم بدون اینکه به ما بگوید رفته بود سوریه که بعد از کسی شنیدیم وقتی به رویش آوردیم خندید و گفت: «کی گفته؟ هرکی گفته خالی بسته»، اما آخری‌ها خیلی جدی بود که برود.

 

آقا مرتضی دهم دی‌ماه 94 اعزام ‌شد و 11 روز بعد در 21 دی‌ماه به شهادت ‌رسید. آقا مرتضی کسی نبود که در موضوع دفاع از حرم ساکت بماند و کاری نکند. باید خیلی وقت پیش می‌رفت منتهی مشکلاتی برای‌مان پیش آمد که رفتنش را به تأخیر انداخت و به محض رفع آن مشکل، پیگیر شد و عاقبت هم اعزام گرفت. دلش دیگر طاقت ماندن نداشت. یکی از دوستانش به نام سید حبیب موسوی در سوریه مجروح شده بود. آقا مرتضی هم و غمش شده بود آقا حبیب و خیلی به او سرمی‌زد. من اینها را که می‌دیدم می‌فهمیدم که خودش هم میل رفتن دارد. منتها به او می‌گفتم دست تنها با این دو تا بچه کوچک چه کار کنم، اما آقا مرتضی تصمیمش را گرفته بود. آن وقت‌ها یک‌سالی می‌شد که از مرگ خواهرش می‌گذشت و مادر‌شوهرم به او می‌گفت حداقل بمان تا سالگرد خواهرت بگذرد. می‌خواست با این حرف‌ها مانعش شود، ولی آقا مرتضی ماندنی نبود. به مادرش گفت اگر نروم فردای قیامت جواب حضرت زینب(س) را چه می‌دهی؟ بالاخره هم دهم دی‌ماه 94 بود که به خانه آمد و گفت امروز اعزام داریم. قبلش هم از اعزام گفته بود، اما این بار رفتنش جدی بود. من ناراحت شدم و گفتم حداقل صبر کن کمی دیرتر برو، اما آقا مرتضی آن‌قدر خوشحال بود که می‌خواست پرواز کند. واقعاً هم پرکشید و رفت. با اینکه مرتضی معمولاً زمانی برای دید و بازدید با اقوام نداشت، قبل از پرواز با همه فامیل تماس گرفت و خداحافظی کرد؛ مادرم، خواهرهای خودش، همسران‌شان و... تمام این کارها برایم عجیب بود آن هم برای یک سفر کوتاه! قرار نبود برود و نیاید، قرار بود...

 

از آن روز به بعد چند بار با ما تماس گرفت و چون اوایل از رفتن ناگهانی‌اش ناراحت بودم، با شوخی سعی می‌کرد دلم را به دست بیاورد. تا قبل از پرواز، چند مرتبه از فرودگاه تماس گرفت. می‌خواست تلفنی رضایت مرا بگیرد. با اینکه خیلی از دستش عصبانی بودم، زود سلام کرد. مثل همیشه سلامی پرانرژی. وعده می‌داد تا دلم را بدست بیاورد. گفت «وقتی برگردم، باهم پابوس امام رضا می‌رویم.» گفتم «مرتضی، من مشهد هم نمی‌خواهم. فقط تو را می‌خواهم...» سفارش بچه‌ها را کرد. گفتم «مرتضی، دلم می‌خواهد در یک چادر کوچک، من و تو و بچه‌ها زندگی‌ کنیم، فقط تو را داشته باشم. تجملات و قشنگی‌های زندگی را بدون تو نمی‌خواهم!» اما این رفتن خیلی طول نکشید و تنها 11 روز بعد خبر شهادتش را آوردند. وقتی رفت به این فکر می‌کردم که طی 13-14 سال بعد از ازدواج شاید یک روز هم زندگی سیر نداشتیم... مرتضی تماماً خودش را وقف انقلاب کرده بود. آموزش، مانور، مأموریت، رزمایش و ... آن‌قدر از او زمان می‌گرفت که زمان بسیار بسیار کمی برایش باقی می‌گذاشت.

 

مرتضی حتی در تماس تلفنی گفته بود که اگر می‌خواهم به خانه بروم تا حال و هوایم عوض شود. دلم نمی‌آمد بدون او به خانه بروم. احساس می‌کردم جابه‌جای خانه خاطرات مرتضی را برایم زنده می‌کند. آن روزها شرایط خوبی نداشتم. دلتنگی، نگرانی، دل‌شوره و ... گوشه‌ای از مشغولیاتی بود که آزارم می‌داد. مادر مرتضی با مادرم تماس گرفت و وضعیت روحی مرا گفته بود. قرار شد مادر و خواهرم به دیدنم بیایند. به هوای دیدن آنها به خانه برگشتم. از زمان رفتن مرتضی به خانه نیامده بودم. بچه‌ها به مدرسه رفتند و من سرگرم تمیز کردن خانه شدم. گویا مرتضی قبل رفتن به خانه آمده بود. غذای نیم‌خورده مرتضی همان‌طور در آشپزخانه مانده و خراب شده بود. معلوم بود با عجله غذا خورده و رفته. لباس‌هایش را هم عوض کرده بود. انگار برای بردن مدارک  و لباس‌هایش به خانه آمده بود. فرصت خوبی بود که تا آمدن مرتضی لباس‌هایش را بشویم، اتو کنم و در کمد مرتب بچینم. شاید بازهم با عجله بیاید و بخواهد لباس‌هایش را عوض کند... بعد از رفتن مرتضی، تا صدای تلفن به صدا در می‌آمد، گوش می‌دادم تا از لحن حرف‌زدن افراد ببینم مرتضی آن‌طرف خط است یا شخص دیگر. همیشه دلم می‌خواست تنها با او حرف بزنم، صدا به صدا نمی‌رسید و ناچار بودم با صدای بلند صحبت کنم. اما اغلب اطرافم شلوغ بود.

 

آخرین‌بار که تماس گرفت، جمعه شب بود. اول خواهرش صحبت کرد و بعد بچه‌ها، آن‌هم زمانی طولانی. وقتی نوبت به من رسید، مرتضی باید می‌رفت! گفت که «10 دقیقه دیگر تماس می‌گیرم»، آن‌قدر سرش شلوغ بود که بعید می‌دانستم تماس بگیرد. خیلی اصرار کردم قطع نکند، اما آن‌طرف خط هم شلوغ بود و احتمالاً خیلی از افراد مانند مرتضی در صف تماس بودند. 10 دقیقه ما به بهشت ارجاع شد و مرتضی هیچ‌‌وقت نتوانست با من تماس بگیرد. دوشنبه از محل کار مرتضی تماس گرفتند و گفتند که می‌خواهیم فردا برای احوال‌پرسی به خانه شما بیاییم. با پدر مرتضی تماس گرفتم تا او هم بیاید. تا ظهر منتظر ماندیم اما هیچ خبری نشد! بعد سربازی آمد، عذرخواهی کرد و گفت برنامه امروز لغو شده است. گویا همه شهرک از موضوع شهادت مرتضی اطلاع داشتند و حتی خبر به شهرستان ما هم رسیده بود. تنها ما بی‌خبر بودیم! همان روز، ملیکا که از خواب بیدار شد گفت «مامانی خواب دیدم بابایی تو هواپیما نزدیک خورشید بود. من و شما و حنانه از پایین برایش دست تکان می‌دادیم...» رابطه دخترها با پدرشان رشک‌برانگیز بود! خیلی همدیگر را دوست داشتند.

 

همان روز مادر و خواهرم باید به شهرستان برمی‌گشتند. من و بچه‌ها را به خانه مادر آقا مرتضی رساندند و خودشان به خانه مادربزرگم رفتند. وقتی رسیدم گفتند یکی از دوستان مرتضی «شهید علیرضا مرادی» به شهادت رسیده است. خیلی ناراحت شدم و کلی برایش غصه خوردم. همه خانه مادر شوهرم جمع بودیم. خواهر مرتضی و همسرش، برادرشوهرم، من و دخترها و پدر و مادر مرتضی. برادر شوهرم کم‌کم شروع به حرف‌زدن کرد: «در سوریه عملیاتی بوده که از حدود 30-40 نفر، نیمی از آن به شهادت رسیده‌اند و نیمی دیگر اسیر شده‌‌اند.» بند دلم پاره شد. بدنم می‌لرزید. نمی‌دانم چطور خودم را به برادرشوهرم رساندم. یقه کتش را گرفتم و گفتم «تو رو خدا بگو چه شده؟» سرش را پایین انداخت و بنای اشک ریختن کرد! بنده‌خدا یک دستش روی قلبش بود و یک دستش روی سرش. حالم دست خودم نبود. مثل بچه‌ها پایین بالا می‌پریدم و به مادر مرتضی می‌گفتم «مامان من مرتضی را می‌خواهم!» حنانه آرام و قرار نداشت. ملیکا با موهای پریشان روی مبل نشسته بود. هیچ‌کس حواسش به بچه‌های مرتضی نبود... فقط فریاد می‌زدم و می‌گفتم «مرتضی چرا رفت؟ من که التماسش کرده بودم نرود! ای خدا من مرتضی را از تو می‌خواهم». همکارانش و اقوام آمدند. اجازه نمی‌دادم کسی به من تسلیت بگوید. من شهادتش را باور نکرده و نکردم. تا خبری از او نیاید هم باور نمی‌کنم. از دلسوزی مردم بدم می‌آمد. هنوز هم منتظرم که دَرِ خانه را بزند و بیاید. بچه‌ها هم منتظرند تا پدرشان بیاید. پیکر مرتضای من را نیاورده‌اند... مدتی پس از خبر شهادت مرتضی، گفتند لحظه شهادت مرتضی را کسی ندیده و شهادتش تأیید نشده است. بنرها را جمع کنید و لباس‌های مشکی را درآورید! ناخودآگاه لباس‌ها را درآوردیم. آن روزها به هرکس می‌رسیدم می‌گفتم «تو را به خدا دعا کنید مرتضی برگردد...» گویا مرتضی برای کمک به مجروحین رفته بود که با اصابت گلوله به آمبولانس، از بدن مرتضی چیزی باقی نماند! یکی از دوستانش گفت من شهادت مرتضی را دیده‌ام و حتی بخشی از اعضای بدن مرتضی را در چفیه‌ای جمع کردم و... هرکس روایتی از شهادت مرتضی داشت، اما واقعیت آن است که هنوز هیچ‌یک از آن حرف‌ها من را آرام‌ نکرده. با این‌ حال زیبایی روایت‌ها، خاطرات هم‌زمانش از او بود. یکی دیگر از دوستانش می‌گفت دستش که زخمی شد، دستکشی پوشید تا روحیه نیروهایش از دیدن مجروحیت او کم نشود و با همان دست‌ها کارش را ادامه می‌داد. می‌گفتند بعد از شهادت نیروهایش بهم می‌ریخت و همیشه می‌گفت «پدر و مادرهای‌شان این بچه‌ها را به من سپرده‌اند. من نمی‌توانم جواب آنها را بدهم!» مخصوصاً بعد از شهادت «شهید مجید قربان‌خانی» که تک پسر خانواده بود.

کریمی شالی (37)

برای منی که هیچ‌گاه حتی در تصوراتم هم به نداشتن «مرتضی» فکر نمی‌کردم، شهادتش بسیار سخت بود. مرتضی تمام دل‌خوشی و داشته زندگی من بود. اما، اکنون آرام‌ام و راضی. من از شهادت مرتضی خوشحالم. خوشحالم که حتی اگر نیست، در راه هدف و خاندانی او را داده‌ایم که تمام عالم آرزوی فدایی شدن برای آنها را دارند. قطعاً مرتضی در هر دو دنیا دست ما را خواهد گرفت. جای مرتضی خالی است، اما من و دخترانم به داشتن «مرتضای شهید» افتخار می‌کنیم.


نتیجه تصویری برای شهید مدافع حرم مرتضی کریمی


بابای پشت ابر
بعد از چند دقیقه گفت‌وگو، محمد گزیان قاب عکس شهید کریمی را به حنانه می‌دهد تا از او عکس بگیرد. حنانه قاب را به دست می‌گیرد و با انگشت‌های کوچکش خطوط چهره بابا را از پشت شیشه قاب ترسیم می‌کند. به نظرم می‌رسد چطور یک پدر می‌تواند دو دختر مثل دسته‌گلش را رها کند و چند صد کیلومتر دورتر از خانه و کاشانه‌ به شهادت برسد. همین سؤال را از همسر شهید می‌پرسم و پاسخ می‌دهد: شاید برخی فکر کنند که این جوان‌ها تعلق خاطری به خانواده نداشتند. ولی آقا مرتضی خیلی بابایی بود. خصوصاً روی دخترکوچکترمان ملیکا خیلی حساس بود. روزهای آخر که به آموزشی قبل از اعزام می‌رفت، قرار بود با هم به بازار برویم و برای بچه‌ها لباس‌های زمستانی بخریم. منتها قسمت نشد و روز پنج‌شنبه‌ای که رفت، ما فردایش خودمان رفتیم و خریدهایمان را کردیم و عکسش را برای آقا مرتضی فرستادیم. همسرم برای اینکه دل ملیکا را به دست بیاورد، به او پیام داد «بابایی لباست خیلی خوشگله، ‌خوشگله...» من این پیام را هنوز نگه داشته‌ام. همسر من هم مثل هر پدری دلش برای بچه‌ها و زندگی‌اش می‌تیپد اما هدف و راهی داشت که به خاطر آن از همه تعلقاتش گذشت.


از حنانه می‌پرسم: خاطره‌ای از بابا داری؟ پاسخ می‌دهد: مدرسه من درست روبه‌روی محل کار بابا بود. صبح‌ها من را سوار موتورش می‌کرد و به مدرسه می‌رساند. بعد که تعطیل می‌شدیم، ‌دنبالم می‌آمد و با هم به محل کارش می‌رفتیم تا کارش تمام شود و به خانه بیاییم. من همه‌اش جلوی موتور بابا نشسته بودم و با او این طرف و آن طرف می‌رفتیم. خیلی با هم دوست بودیم. الان دلم برای بابا تنگ می‌شود.

شش ماه است که او را ندیده‌ام.  بعد شعری را که برای بابا گفته و در مراسم مختلف خوانده‌است را از بر می‌خواند: در سوریه ماه پشت ابر است هنوز/ مأمور به انتظار و صبر است هنوز/ اما به شغال‌زاده‌ها ثابت شد / این بیشه پر از مرد است هنوز/ از شام بپرس دشمنی یعنی چه / آن دلهره نگفتنی یعنی چه؟/ روباه‌صفتان حلب می‌دانند/ بی‌باکی مرتضی کریمی یعنی چه؟/ می‌آیم با شمیم زخم لاله/ به دستم خون اولاد سه ساله/ چهل بار از کتابی سرخ خواندم/ مصیبت‌نامه یاس سه ساله.


یاس‌های چشم انتظار
حنانه از مصیبت‌نامه یاس سه ساله آقا اباعبدالله الحسین(ع) می‌گوید که 14 قرن پیش از جور اشقیا در خرابه‌های شام جان داد و حالا امثال آقا مرتضی‌ها، یاس‌های خردسال خود را رها می‌کنند تا تاریخ غمبار تشیع دیگر تکرار نشود. یاس خردسال شهید کریمی، ملیکای شش ساله است که با چشمان کنجکاوش گفت‌وگوی مادرش با ما را به دقت رصد می‌کند و در سکوت گوش می‌دهد. همسر شهید با اشاره به سخن برخی از طعنه‌زنندگان می‌گوید: واقعاً ماندم آنها روی چه حسابی این حرف‌ها را می‌زنند. من می‌گویم واقعاً چه کسی راضی می‌شود یک روز بچه‌هایش را نبیند. مگر می‌شود پدری دنیایی از عشق و علاقه‌اش به خانواده و دو دخترش را با پول معاوضه کند؟ آقا مرتضی عاشق خانواده و بچه‌هایش بود و حنانه و ملیکا را خیلی دوست داشت.

عاشقانه های همسر شهید فرهاد خوشه بر | شهیدی که شش‌ماه بعد از شهادت جنسش جور شد

آیینه تشبیه را وسعت حضورت نیست که خورشید جمالت دیبای زرین خود را به طبیعت زمستانی قلبــم گسترانیده است. حکایت حضورت برای من یادآورصبحی است که از خواب سیاهی برمی‌خیزم و پژمردگی درونم به نگاه مهربانت خیس می‌خورد.

باغ آرزوهایم؛ عاشقم و جز نام زیبایت ترجمانی برای عشق نمی بینم.خواستم به ثنایت شعر بسرایم دیدم قافیه‌ها همه در آغاز می‌آیند و وزن از اشعـارم گریزان است به راستــی قامت موزون تو شعـر مرا چنین بی‌وزن کرده است و البته خوب میدانم هر مضمونی که به ذوق بیارایم حکایتی از بهشت روی توست. خواستم این نوشته را به خط خوش بنویسم دیدم زیباترین خط را تو به ابروان داری‌.

نوشتن نیکو صنعتی است اگر با فاء نامت آغاز و تا دال آن بخرامد. کاش نوشتن نمی‌دانستم و فقط با تو حرف میزدم ای خوبترین‌: پیشه ی من سوختن و عاشقی و راز نهان گفتن است و شاید پیشه تو دم به دم دیدن اشک من است. ای همه درد‌هایم ؛ از تو درمان نمی‌خواهم که درد تنها سرمایه ی من دراین آشفته بازارست. تنها آرزویی که منت‌پذیر آنم خاموشی هر صدایی جز نغمه دلنشین توست . صدای جنگ گاهی به گوش می‌رسد، اما کل مرز کشورم آرام آرام. هرکسی دنبال زندگی خود است، اما من مانده‌ام با یکی دو سال زندگی مشترک و سال‌های سال عشق و دوری، آن روز که اولین عاشقانه‌ات را با اولین نگاهت هدیه به چشمانم کردی، عهد دیگری بستی، اما گویا تو عاشق‌تر بودی، و رفتی به عشقت رسیدی. و عهدت با من را نکند به فراموشی سپردی.

مدافع حرم

و من ماندم و کوله‌بار کوله‌بار غم و اندوه جدایی و دوری. این رسم یک زندگی مشترک نبود. اما انگار تو رسم و رسومات را فراموش کردی عزیز دلم. و رفتی و من را با مروارید‌های باغ زندگیت تنها گذاشتی. حالا بعد از چندین ماه میخواهم بنویسم، از آخرین دیدار، از آخرین نگاه و از روز وصلمان. از عاشقانه‌هایمان تا آن روز که به هم رسیدیم و فصل جدیدی از زندگی مشترکمان را شروع کردیم.

مدافع حرم

فرهاد خوشه بر در اوایل دهه شصت در شهرستان لنگرود در استان گیلان خوش آب و هوا برای چند صباحی زیبا زندگی کردن پا به این دنیا گذاشت. هوای گرم مرداد ماه سال ۸۷ همسفری برای ادامه راهش انتخاب کرد‌، که حاصل این وصلت زیبا و نورانی دو فرزند است‌، محمد سه ساله که پدر را در‌ دانه‌های ریز برف بدرقه کرد‌، به امید آنکه شاید دوباره بتواند ملاقاتی با پدر، تنها پشت و پناهش را داشته باشد. و فاطمه، فاطمه‌ای که هیچ وقت طعم پدر را احساس نکرد‌، نمی‌داند جنس پدر چگونه است‌، تکیه گاهی‌اش یعنی چه، و اصلا وجود پدر را نمی‌داند چگونه باید در قافیه‌های زندگی‌اش تعریف کند. فاطمه شش ماه بعد از شهادت پدر به دنیا آمد و من امروز مطمئن هستم سایه پدر تا به آنجا هم که من فکرش را نمی‌کنم بالای سر فرزندانم است.

مدافع حرم

مرداد سال ۸۷ بود که مسئول حوزه علمیه لنگرود با پدرم تماس گرفتند و گفتند یک نفر را برای یک امر خیر به منزلتان می‌فرستم، از آن فرستادن ده روز بعد من و فرهاد بر سر سفره زیبای عقد نشستیم‌، فرهادِ من راوی جنگ و دفاع مقدس بود، یک ماه مانده به اینکه سال کهنه جای خود را به سال نو بدهد فرهاد راهی سرزمین‌های نور می‌شد و از رشادت‌های جوانان و نوجوانانی می‌گفت که شاید هیچ کدام از آنها را ندیده بود. به من همیشه می‌گفت من تو را، محمد را و همه زندگی‌ام را از همین شهدا گرفته‌ام و این تنها خدمتی است که من برایشان انجام می‌دهم‌، که با روایتگری یاد و خاطره شهدا را زنده نگه دارم و شرط اولیه ازدواجمان هم همین بود که در این مسیر همراهش باشم، نه اینکه مانع باشم و من در همه سفرها همراهش بودم.

اگر بخواهم فرهادم را معرفی کنم نمی‌دانم از کجا و چگونه بگویم، لیاقت فرهاد من فقط شهادت بود و لا غیر، و چیزی غیر از این اگر می‌شد برای همه دوستان و آشنایان و حتی خود من قابل تعجب بود. فرهاد یک فرد ساده زیست، فراری از تجمل‌گرایی و بسیار حساس به مساله خمس، آنقدر حساس که وقتی نزدیک سال خمسی می‌شدیم و ماموریت بود روزی تا پنج مرتبه زنگ می‌زد، که چگونه صورت حساب وسایل خانه را محاسبه کنم. بعد از محاسبه خمس و پرداختش، روزی یک مرتبه یا دو روزی یک مرتبه تماس می‌گرفت. از سر کار به منزل می‌آمد و می‌گفت: وسایلت را جمع کن تا به مسافرت برویم، من برنامه کاری‌ام معلوم نیست، که به چه صورت باشد و در لحظه تصمیم می‌گرفت و با هم به مسافرت می‌رفتیم.

مدافع حرم

وقتی قرار شد به سوریه برود، یک ماه طول کشید. چمدانش را بسته بود و گاهی به سراغ وسایلش می‌رفت و آنها را مرتب می‌کرد. به شوخی یک مرتبه گفتم‌: من چشمم آب نمی‌خوره تو رو به سوریه ببرند. در جوابم می گفت : خانم من چشم آب نمی‌خورد، اشک می‌خورد و اشک می‌ریزد. تا اینکه بالاخره راهی شد. دو شب قبل از رفتن گفت‌: اگر رفتم و شهید شدم چی؟ گفتم: تو می‌روی شهید می‌شوی و می‌روی بهشت با حوری‌ها تو بهشت می‌چرخی و من می‌مانم و کوله‌بار کوله‌بار غم و اندوه، دوری و جدایی و سختی و مشکلات زندگی که اصلا برایم قابل هضم نیستند. و رفت…

روز آخری که بعدش فرهاد به شهادت رسید تماس گرفت، خیلی صدایش گرفته و ناراحت بود، بعد از سلام و احوالپرسی گفت: دو دفعه برای زیارت رفتیم اما متاسفانه درهای حرم بسته بود. خانومی بی‌بی حضرت زینب ( سلام الله علیها) به ما می‌گوید از این جا نروید. ما اینجا کار زیاد داریم. من حالا بعد از گذشت چندین ماه متوجه حرف‌های همسرم می‌شوم.

مدافع حرم

هیچ وقت از ماموریت‌ها و کارش برای من نمی‌گفت ، اما در تماس آخرش گفت‌: اینجا یک اتفاقاتی افتاده و می‌افتد که هر وقت برگشت حتما همه را برایت تعریف میکنم. منتظر باش برمی‌گردم، گفتم کی برمی‌گردی؛ گفت: همان زمان که قراره برگردم، بر می‌گردم، و فرهاد همان زمان و همان موقع قرارمان برگشت، با تخت خوابی از چوب، لباس ابدیت سفید، و نشان افتخار کشورم به دور تابوت پر از عطرش در همان زمان که به من وعده داده بود، برگشت.

در تاریخ ۹ / ۱۲/ ۹۳ در استان درعا شهر الهباریه منطقه تل قرین توسط تک تیر انداز تکفیری به شهادت رسد. فرهاد همیشه می‌گفت در برابر دشمن عاشورایی باید جنگید، و مردانه در برابر تکفیری‌ها جنگیده و شهید شده است. وسایل فرهادم را که برایم آوردند، یک پلاستیک بسیار معطر هم روی وسایل بود، از همرزمش پرسیدم ماجرای این پلاستیک چیست؟ گفت قبل از شهادت با فرهاد دو مرتبه رفتیم برای زیارت اما متاسفانه نتوانستیم که برویم. و چند روز بعد فرهاد شهید شد.

مدافع حرم
فرزندان شهید خوشه‌بر

در فرودگاه که من برمی‌گشتم، یکی از خادمان حرم را دیدم، که پارچه‌ای را به من داد که گرد و غبار حرم حضرت زینب ( سلام الله علیها ) به آن آغشته شده بود و گفت: این پارچه را بر روی سینه شهید بگذارید. چند روزی که پارچه در منزل من بود بوی عطری کل فضای خانه من را گرفته بود و بعد از اینکه پارچه را بر روی سینه فرهاد گذاشتیم، و پلاستیکی که پارچه در آن بود هم بوی عطر می‌داد. و چند روزی که من در مراسم‌های فرهاد شرکت می‌کردم همان بوی عطری که از پارچه استشمام کردم، در منزل پدر فرهاد و کل مراسم‌هایش هم استشمام کردم.

شهید مدافع حرم شهید فرهاد خوشه بر | تاریخ شهادت:10 اسفند1393 |

شهید فرهاد خوشه بر
فرزند:غلام
متولد 1360
محل تولد:خراط محله کوشالشاه از توابع شهرستان لنگرود
تاریخ شهادت 1393/12/10
محل شهادت :تل قرین سوریه
آرامگاه :گلزار شهدای لنگرود گیلان

«شهید البطل» (قهرمان شهید) لقبی بود که همرزمان سوری شهید فرهاد خوشه‌ بر برای او انتخاب کرده‌ بودند. ابوحامد جبهه مقاومت اسلامی ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ در لنگرود به دنیا آمد و ۳۳ سال بعد دهم اسفند ماه ۱۳۹۳ در تل قرین منطقه درعا به شهادت رسید. او سومین شهید گیلانی «مدافع حرم» است که برای دفاع از حرم‌های شریف حضرات معصومین (ع) در سوریه و عراق به شهادت رسیده است. پیکر این شهید بزرگوار با حضور گسترده مردم در شهرستان لنگرود گیلان تشییع و در گلزار شهدای این شهر به خاک سپرده شد.

او تنها قهرمان میدان مبارزه نبود و در جهاد نفس نیز با وجود اینکه پسری خردسال داشت و همسرش دومین فرزندشان را سه ماهه بار دارد بود، عزم میدان نبرد کرد و به شهادت رسید. در حالی که دخترش فاطمه شش ماه بعد از شهادت پدر به دنیا آمد. متن زیر، خاطراتی از این شهید مدافع حرم در گفت و گو با زهرا رضوانخواه همسر و چند تن از دوستان و همرزمانش است که پیش رو دارید.

عطر شهادت

پدرم از رزمندگان دوران دفاع مقدس بود و عمویم شهید حسن رضوانخواه فرماندهی گردان کمیل لشکر قدس گیلان را برعهده داشت. یکی از دلایل آشنایی و ازدواج من و فرهاد هم به خاطر سابقه مذهبی و انقلابی خانواده‌ام بود. فرهاد مدتی را در حوزه درس می‌خواند. همان جا هم از طرف مرحوم آیت الله عباسی رئیس حوزه به خانواده ما برای ازدواج معرفی شد. همسرم از بدو زندگی مشترکمان اشتیاقش به شهدا را مخفی نمی‌کرد و در هر فرصتی که پیش می‌آمد به راهیان نور می‌رفت و روایتگری می‌کرد. فرهاد فقط روایتگر شهدا نبود بلکه خودش هم عطر شهادت گرفته بود.

فرمانده آچار به دست؛ راوی خاطرات همسر شهید فرهاد خوشه بر

فرهاد در کارهای فنی استاد بود. جعبه ابزارش کامل بود. هرجا که می‌رفت کافی بود بفهمد یکی از لوازم خانه خراب است، سریع آستین‌ها را بالا می‌زد و شکی از همرزمانش تعریف می‌کرد در سروع می‌کرد به تعمیرات، هنرش هنوز هم در خانه همه فامیل قابل مشاهده است. یوریه یک روز دستشویی فرنگی مقر خراب شد، نیروها کلافه شده بودند، فرهاد دست به کار شد و سیفون فاضلاب را باز کرد و بعد از کلی تلاش، یک لیف حمام از داخل سیفون خارج کرد و لوله باز شد. رفیقش می‌گفت من را صدا زد و به شوخی گفت: فلانی حالا حال میده با این لیف بری حمام…! روحیه خاکی و بی‌آلایش فرهاد حتی نیروهای سوری را هم متعجب کرده بود. فرمانده‌ای آچار به دست که توالت نیروهایش را تعمیر می‌کرد.

عاشق ولایت بود/ راوی خاطرات شهید مدافع حرم فرهاد خوشه بر

خمس قبل از شهادت؛ راوی خاطرات همسر شهید فرهاد خوشه بر

بعد از شهادت فرهاد منزل پدرم خیلی شلوغ بود و رفت و آمد زیادی انجام می‌شد. همین حین شخصی روحانی می‌آید و پاکتی را که می‌گفت امانتی شهید است به اقوام می‌دهد. شوهر خواهرم پاکت را که حاوی رسید خمسی دفتر مقام معظم رهبری بود برایم آورد و پرسید: سال خمسی شهید کی بود؟ گفتم: عید فطر بود. اما تاریخ پرداخت خمس را که نگاه کردیم درست چند روز قبل از آخرین اعزام فرهاد بود. فرهاد خمسش را به این روحانی نمی‌داد اما این دفعه آن قدر عجله داشت که فوری این مدت چند ماه را حساب کرده و پرداخته بود تا حتی به اندازه این مدت هم مدیون نباشد.

عاشق ولایت بود؛ راوی خاطرات همسر شهید فرهاد خوشه بر

پارسال وقتی خبر بستری شدن حضرت آقا را شنید خیلی نگران شده بود. مثل همه بچه حزب‌اللهی‌ها مضطرب بود. داشتیم اخبار نگاه می‌کردیم که تلویزیون بیمارستان را نشان داد. اقشار مختلف برای ملاقات آقا به بیمارستان می‌رفتند و از ایشان عیادت می‌کردند. اتفاقاً عمو پورنگ و امیرمحمد را هم نشان داد که کنار تخت آقا ایستاده بودند و احوالپرسی می‌کردند، با نگاهی پر از حسرت نگاهم کرد و گفت: عموپورنگ هم رفت عیادت آقا اما ما نتونستیم بریم. خیلی نسبت به حضرت آقا ارادت و تعصب داشت.

ویزای کربلا از جنوب؛ راوی خاطرات همسر شهید فرهاد خوشه بر
عاشق ولایت بود/ راوی خاطرات شهید مدافع حرم فرهاد خوشه بر

فرهاد هر سال باید برای روایتگری مناطق جنگی می‌رفت. حتی بعد از ازدواج هم این کار را ترک نکرد و به همراه خانواده به مناطق عملیاتی جنوب کشور می‌رفت. پارسال چند ماه گرفتار بیماری بچه بود و مرتب در بیمارستان رفت و آمد می‌کرد. نزدیک عید خبردار شدیم که خانواده را با ماشین خودش که یک پراید داغان بود برده مناطق جنوب. اصلاً برای ما قابل فهم نبود چطور با وجود بیماری بچه و خاک آلود بودن جنوب خودش را به مناطق عملیاتی رسانده است. بعد از شهادتش فهمیدم که فرهاد ویزای کربلایی شدن را از خاک‌های خونین جنوب گرفت و رفت.

حفظ قرآن؛ راوی خاطرات یکی از اقوام شهید فرهاد خوشه بر

روز اول ماه مبارک رمضان بعد از اذان ظهر بود که فرهاد به موبایلم زنگ زد و گفت با چندتا از بچه‌ها داریم می‌آیم تهران. گفتم خیره ان‌شاءالله. گفت می‌خواهیم به مراسم انس با قرآن برویم که در بیت آقا برگزار می‌شود. گفتم الان که دیر شده مگه کارت دعوت دارید؟ گفت: نه، بعد از ظهر راه می‌افتم تا روزه‌مون خراب نشه. از من آدرس گرفت و آمدند. نمی‌دانم چطوری خودشان را از شمال به تهران رسانده بودند. بعد از افطار زنگ زدم. گفت جات خالی رفتیم به مراسم رسیدیم. افطار هم سر سفره حضرت آقا مهمان بودیم. گفتم کارت دعوت از کجا آوردید؟ گفت کارت نداشتیم اما قسمت بود بریم پیش آقا و ما هم رفتیم. آن روزها نمی‌دانستم مشغول حفظ قرآن است. بعد از شهادتش از این موضوع مطلع شدم و این از اخلاص شهید بود.

به قولش وفا کرد؛ راوی خاطرات یکی از اقوام شهید فرهاد خوشه بر

روز تشییع جنازه قرار شد پیکر مطهر شهید را اول ببریم منزل پدرش و بعد داخل شهر تشییع کنیم. وقتی آمبولانس جلوی در ایستاد، جمعیت تابوت را روی دست گرفتند و بردند داخل منزل پدرش. جمعیت گریه و شیون می‌کردند. بعد از چند دقیقه پدر شوهرم با صدای بلند فریاد کشید و همه را ساکت کرد. بعد خطاب به تابوت شهید کرد و گفت: فرهاد من از تو راضی هستم خدا هم از تو راضی باشد برو به امان خدا اما فقط محمدت را فراموش نکن و به او سر بزن! بعد از مراسم تدفین و نزدیک غروب محمد داخل ماشین خواب بود. هرچه نوازشش می‌کردیم چشمش را باز می‌کرد و باز هم می‌خوابید. بعد از ساعتی از خواب بیدار شد. می‌گفت بابا اومد پیشم، منو بوسید و برام اسباب بازی خرید، پلیس شده بود و تفنگ داشت، باهاش هاپوها رو می‌کشت…. فرهاد به قولش وفا کرده و آمده بود. یکی از همرزمانش می‌گفت روز آخر در عملیات به من گفت امروز می‌خواهم اینها (دشمن) را مثل سگ بکشم.

حسرت نماز صبح؛ راوی خاطرات همسر شهید فرهاد خوشه بر

عملیات تا سه صبح طول کشید، خیلی خسته بودیم؛ رفتیم کمی استراحت کنیم اما صدای شلیک تانک‌ها هر از گاهی بیدارمان می‌کرد، وقتی بیدار شدم، ساعت هشت و نیم صبح شده بود. بچه‌ها را بیدار کردم تا صبحانه بخوریم، وقتی فرهاد را بیدار کردم گفتم: عجب عملیاتی بود پسر، با کمترین تلفات شهر را آزاد کردیم. با حسرت گفت: چه فایده وقتی نماز صبحمون قضا شد.

نیت پاک؛ راوی خاطرات همرزم شهید فرهاد خوشه بر

عملیات لغو شده بود. برای زیارت به حرم حضرت زینب(س) رفتیم. در زینبیه عملیات انتحاری انجام شده بود؛ فضا کاملاً امنیتی بود، تمام درها را بسته بودند. کسی را هم راه نمی‌دادند. هرچه اصرار ‌کردیم فایده نداشت. حسابی ناامید شده بودیم و تصمیم داشتیم برگردیم. فرهاد گفت: بچه‌ها اینجا یکی نیتش خرابه. گذشت و بعد از شهادت فرهاد یکی از دوستان که عضو ستاد بازسازی حرم حضرت زینب(س) بود را دیدم. بعد از اینکه از شهادت فرهاد و ماجرای زیارت ما باخبر شد، ناراحت شد و دستمالی معطر متبرک به ضریح حضرت زینب را از کیفش در آورد و گفت: این را به صورت شهید قبل از تدفین بکشید. این‌کار توسط خانواده شهید انجام شد. بعد از این قضیه تازه فهمیدم آن روز فقط نیت یک نفرمان پاک بود.

قوت قلب رزمنده‌ها؛ راوی خاطرات همرزم شهید فرهاد خوشه بر

یک روز فرهاد در شدت درگیری با مزدوران تکفیری و زیر آتش شدید دشمن تمام قد ایستاده و با شجاعت خاصی نیروهایش را فرماندهی می‌کرد. به او گفتم: فرهاد بیشتر مراقب باش. لطفاً بنشین یا خیز برو اوضاع خطرناکه. گفت: این نیروهای سوری نگاهشون به ما ایرانی‌هاست اگر کمترین آثار ترس را در ما ببینند قافیه را می‌بازند و ترس بهشون حاکم می‌شه و اونوقت جرئت مقاومت نخواهند داشت. وقتی که فرهاد شهید شد بچه‌های سوریه خیلی نگران و مضطرب به ما گفتند ابوحامد شهید شده. اولش باور نکردیم. اما وقتی رفتیم روی تل قرین دیدیم جنازه فرهاد از همه شهدا جلوتر روی زمین افتاده است. گلوله تک تیرانداز به سرش اصابت کرده بود و به حالت سجده روی زمین افتاده بود. لبخند رضایتی هم روی لبانش نقش بسته بود. وقتی در حال انتقال پیکر مطهرش بودیم هر رزمنده سوری که او را می‌دید با احترام خاصی به طرفش می‌آمد و می‌گفت: شهید البطل شهید البطل یعنی «شهید قهرمان». آنها افتخار می‌کردند که خودشان را به فرهاد منتسب کنند. فرهاد فرهنگ فرماندهان و شهدای دفاع مقدس را تا جبهه‌های سوریه رسانده بود. او فرمانده دلاور قلوب رزمندگان بود.

علمدار نیامد؛ راوی خاطرات همرزم شهید فرهاد خوشه بر

قبل از عملیات هوای کربلا را کرده بود. در جمع بچه‌ها پرسید کربلا چند می‌گیرن بریم. داشتیم درباره شهادت حرف می‌زدیم. گفتم: وقتی ما را ببرند پای جنازه چی میخونن؟ بعدش خودم بدون اینکه دقت کنم به محتوا خوندم: من غریب خلوت تنهایی‌ام. . . گفت نه، این رو می‌خونند: بعد بلند شد و درحالی که راه می‌رفت و سینه می‌زد خوند:‌ای اهل حرم میر و علمدار نیامد علمدار نیامد…

دلنوشته یکی از همرزمان شهید: تو که مرگ را به سخره گرفتی

هنوز بعد از گذشت۱۰ ماه از شنیدن خبر شهادتت باور نمی‌کنم که میان ما نیستی. حضورت پررنگ‌تر شده است. برای قلب‌های خسته ما، کمی که دلتنگ می‌شویم قاب عکست بر روی دیوار می‌شود مونس جانمان و گوشی برای نجوای‌مان، لبخند مهربانت حتی از روی قاب عکس هم دیدنی و زنده است. می‌دانم که لحظه به لحظه همدم غم‌های خانواده‌ات هستی و تکیه گاه محکم همسرت. پسرت پنج ساله‌است محمد هم که می‌گفت در خوابش آمدی و با او کشتی گرفتی… پیشانی‌اش را بوسیدی و رفتی…

تو مرگ را هم به سخره گرفتی، کدام خاک است که بتواند تو را از قلوب دوستانت جدا کند؟ تو برای ما نعمت شدی، الگو شدی، برای ما که جنگ را ندیده‌ایم و معنی شهادت را حس نکردیم، چقدر زیبا فرق مرگ و شهادت را نشانمان دادی، در زمانه‌ای که خیلی از سابقون قدیمی و مدعیان انقلاب و جنگ تیشه به ریشه نظام و ولایت می‌زنند چه خوش درخشیدی و چه رعنا قد کشیدی، در زمانی که خیلی‌ها از جنگ و رزم و جهاد و مبارزه پشیمان شده‌اند و دست گدایی به سوی شیطان دراز می‌کنند چقدر زیبا قامت کشیدی به آسمان‌، در زمانی که بازار دین‌فروشی و ریاکاری و دزدی و ابتذال داغ داغ است و مدعیان دروغین خون بر دل امامشان می‌کنند چه مردانه داوطلب پیکار شدی، جبهه‌ای را که ندیده بودی روایتگری می‌کردی و چنان بر ندیده خود ایمان داشتی که به جمع اصحاب آخرالزمانی سیدالشهدا علیه‌السلام پیوستی، کفیل زینب‌(س) در کربلا عباس‌(ع) بود و چه زیبا بود قامت رشید و علمداریت وقتی که در عروج مستانه‌ات به سجده افتادی و چه زیباتر چشمان عاشق و صورت ارباب کربلا.


روایت همرزم  شهید

سلام بر پدری که هرگز نمی بینم او را ...، سلام بر او که آرمان مقدس دفاع از دین را بر دیدن من ترجیح داد.
حیات دنیای من چندماه دیگر شروع می شود ولی او جاودانگی را چند روزی است،آغاز کرده است.
برادرم محمد بی تاب دیدن اوست، در وجود مادر نبض بی قراری نبودن پدر را احساس می کنم.
روز شهادتش نوری در وجودم تابیدن گرفت،سرشار شوق وصالش بودم نمی دانم چرا در دنیای خاکی همه بی تابند، او که سرزنده و شاداب است... کم کم نگران می شوم... شاید من هم در دنیای ماده و خاک نبودنش را تاب نیاورم...
شاید من هم به نبودنش عادت نکنم ولی من به خون جاری در رگهایم از نشان عشق به معبود او می بالم و افتخار خواهم کرد به شهادتش، پس دوباره سلام خواهد داد به شهادت پدرم، مبارک باد بر تو پیوند آسمانی به بیکران الهی...
شهید "فرهاد خوشه بر" فرزند غلام، متولد سال ۱۳۶۰ ، بسیجی پایگاه مقاومت کوشالشاه لنگرود و پاسدار تیپ دوم میرزا کوچک، شامگاه یکشنبه ۱۰ اسفند در کشور سوریه به شهادت رسید.
این شهید بزرگوار در سال ۱۳۶۰ در یک خانواده مذهبی در خراط محله کوشالشاه لنگرود بدنیا آمد و دارای یک فرزند 3 ساله پسر به نام محمد است.
یکی از دوستان شهید در گفتگو با خبرنگار ایسنا، با بیان اینکه شهید "فرهاد خوشه بر" همانند شهدای دیگر خصوصیت منحصر به فردی داشت گفت: سراسر زندگی این شهید بزرگوار برایمان درس و الگو است.
وی افزود: شهید بزرگوار از راویان دفاع مقدس بودند و زمانی که می خواستند ازدواج کنند به همسرشان گفتند 11 ماه از زندگی متعلق به شما و 1 ماه دیگر متعلق به شهداست زیرا ما به شهدا بسیار بدهکاریم.
این همرزم شهید ادامه داد: این شهید بزرگوار از زمانی که خود را شناخت خمس خود را حساب می کرد و مقید به احکام و شرایط دینی بود.
وی با اشاره به آیه 19 سوره ذاریات "وَفِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ" گفت: شهید خوشه بر مصداق این آیه عمل کرد و قسمتی از اموال خود را برای محرومین قرار می داد.
دوست شهید با بیان اینکه رفتار این شهید پیش از شهادتش عجیب بود،گفت: فرهاد قبل از شهادت و همزمان با ولادت حضرت زینب(س) برای زیارت به حرم می روند اما بدلیل بمب گذاری اجازه ورود نیافتند، چند خانم لبنانی نیز که بیرون حرم منتظر اجازه بودند با برخورد نیروهای نظامی مواجه شدند که نمی توانید وارد حرم شوید، شهید خوشه بر با وجود اینکه اگر می خواست می توانست با معرفی خود وارد حرم شود، با دیدن اشک و ناله دیگر زائرین که توفیق زیارت را نیافتند از زیارت منصرف شد و به دوستان گفت برگردیم.
وی ادامه داد: پس از شهادت این شهید بزرگوار و انتقال پیکرش به میهن، یکی از خادمین حرم که تا حدودی با این شهید بزرگوار آشنا بود، پس از شنیدن خبر شهادت وی و اینکه شهید نتوانست توفیق زیارت در حرم را داشته باشد. پارچه ای که متبرک به حرم حضرت زینب(س) بود و گرد و غبار حرم را به خود آغشته دیده بود در داخل قبر شهید قرار دادند و گفتند این هدیه ای از سوی حضرت زینب به ایشان است.
پدر شهید فرهاد خوشه بر" در زمان وداع با پسرش گفت" فرهاد من برو خدا به همراهت من از تو راضیم خدا هم از تو راضی باشد فقط به فرزندانت سر بزن". به روایت یکی از نزدیکان شهید، محمد 3 ساله شهید شب بعد پدر را در خواب می بیند.
انگار رضایت پدربزرگ از فرزندنش به رضایت معبود گره خورده است و دعای این پیوند آسمانی اجابت شده و شهید به پسرش سر زده است و پسر بعد از خواب با شوق کودکانه پدر با زبان عشق می گوید" بابا اومد، منو بوس کرد، برام اسباب بازی خرید، آقا پلیس شده بود با تفنگش هاپوهارو کشت"

شهید مدافع حرم شهید عبدالله باقری | تاریخ شهادت: 30 مهر 1394 | به همراه دانلود مستند اسوه

شهید عبدالله باقری

تولد: 29 فروردین 1361

ازدواج: 19 خرداد 1382

شهادت: 30 مهر 1394

محل شهادت: سوریه، حلب



گفتگو با برادر شهید

عبدالله ازدوران راهنمایی تابستان ها می رفت سرکار، از کبابی و پارچه فروشی گرفته تا فروش آکواریوم. بگی نگی دستش رفت توی جیب خودش. یک روز از سرکار که برگشت حسابی سرحال بود. یک چیزی هم قایم کرده بود زیر کاپشنش. یک راست رفت توی اتاقمان و گفت تا صدایتان نکردم نیایید. توی دلم خوشحال بودم که می خواهد غافلگیرمان کند. چند دقیقه ای که گذشت با چشم بسته رفتیم توی اتاق. چشم هایمان را که باز کردیم یک آتاری دیدیم که توی خواب هم نمی دیدیمش. حقوقش را جمع کرده بود و خریده بود برایمان. از خوشحالی آن قدر بالا و پایین پریدیم که نزدیک بود سرمان بخورد به سقف. صدای ذوق و شوقمان مادر را کشاند توی اتاق. تلویزیون سیاه سفید ننه را گذاشتیم یک گوشه.

آتاری هم زیرش. فردایش همه پسرهای فامیل را چمع کردیم. برنامه نوشتیمو لیگ برگزار کردیم. زدیم توی سروکله هم و کلی بازی کردیم.

از همان اول ماه رمضان خداخدا می کردیم زودتر شب قدر برسد. از غروب می رفتیم مسجد تا سحر. آن قدر آتش می سوزانیدم، خادم مسجد دور حوض حیاط با جارو می افتاد دنبالمان. همه شیطنت ها زیرسر عبدالله بود. می شد سردسته بچه ها و دستور می داد. تا وقتی کوچک بودیم مادر دستمان را می گرفت و می برد. بزرگتر که شدیم خودمان می رفتیم، پنج تایی. بسیج را دست گرفته بودیم. کلاس های رزمی می گذاشتیم برای بچه ها. عبدالله که رفت سپاه هر چیز یاد می گرفت می آمد توی بسیج به بچها یاد می داد. خیلی اصرارش کردند که فرمانده بسیج منطقه بشود. قبول نکرد. گفت: «نمی رسم، می ترسم مدیون بشم» با همه مشغله اش هر چقدر وقتش اجازه می داد کمک می کرد.

از هجده سالگی رفت سپاه. بعد از یک سال رفت رهایی گروگان. دو سال دوره دید، سخت و فشرده. از چتربازی و راپل گرفته تا غواصی در شب، امداد و نجات، اطفای حریق، تخریب و خنثی.


نتیجه تصویری برای شهید عبدالله باقری

رهایی گروگان، یگانی بود برای آزادسازی مسئولین، اگر گروگان گرفته می شدند. خیلی ها آموزش هایش را تاب نمی آوردند و جا می زدند. اما عبدالله سرش درد می کرد برای خطر، برای هیجان.برایم خیلی جذاب بود. بهش گفتم من را هم با خودت ببر. گفت «خیلی سخته، به درد تو نمی خوره» هر چه اصرار کردم قبول نکرد. می دانستم وقتی عبدالله می گوید نه، حتما چیزی می داند که من نمی دانم. این بود که بعد از دیپلم افتادم دنبال کار. دلم نمی خواست از پدر پول توجیبی بگیرم.

یک روز با خوشحالی آمد خانه. گفت «یک کار توپ برات پیدا کردم، توی فرودگاه» بلند شدم بغلش کردم. گفتم «دمت گرم داداش. چه کاری؟» گفت «باید بشینی توی یک اتاقک و هر کس از پرواز جا مونده رو دلداری بدی» آن قدر جدی بود که حرفش را باور کردم. چند دقیقه نگاهش کردم. یکهو پقی زد زیر خنده. باز هم سرکارم گذاشته بود. یک بار دیگر آمد گفت «توی بهزیستی کار می کنی؟» گفتم چه کاری؟ گفت: «برای معتادها شکلک دربیاری» بفهمند این عاقبت مواد مخدر می شه.» ازش لجم می گرفت که برای همان چند دقیقه هم امیدوارم کرده. عشق می کرد سربه سرم بگذارد و برایم دست بگیرد. آخرش هم شوخی شوخی برایم یک کار دست و پا کرد. شدم انباردار شرکت آب و فاضلاب تهران.

- شب عروسی اش حسابی حالم گرفته بود از فرک اینکه از خانمان می رود دلم می گرفت.

بعد از ازدواجش عبدالله محافظ رئیس جمهور شد و آموزش ها و ماموریت هایش فشرده. هر چه یاد می گرفت به من هم یاد می داد. بار اولی که اسلحه اش را آورد خانه، صدایم کرد که بیا بشین. ریز و درشت و زیر و زبرش را مثل استادی ماهر نشانم داد، نحوه دست گرفتن، ماشه کشی و ...

دفاع شخصی را هم از عبدالله یادگرفتم. به همین ها اکتفا نکرد. جمعه ها با چند تا از دوستانش می رفتیم خارج از شهر و تمرین می کردیم، همه فنون رزمی و حفاظت، حتی راپل و چتربازی.


از سپاه انصار نامه زده بودند که اگر نیایید درجه هایتان را بگیرید توبیخ می شوید. یک سری کارهای قانونی داشت. نامه را دید ولی باز هم نرفت. تا اینکه بعد از شهادتش رفتم دنبال کارهای ترفیع درجه اش. با شهادتش شد ستوان دوم.

برادرم شب تاسوعا در تپه‌های بلاصم با لب‌های تشنه در حالی که تک‌تیرانداز گونه‌اش را هدف قرار داده بود، به شهادت رسید. بچه‌ها محاصره بودند. به فرمانده خبر رسید که تروریست‌ها از سمت بالا به بچه‌ها اشراف پیدا کرده و تیراندای می‌کند، لذا ما تصمیم گرفتیم برای رسیدن به آنها منطقه را دور بزنیم و نگذاریم تلفات بیشتری از ما بگیرند. 
عبدالله دو بار به فرمانده اصرار کرد تا اجازه دهد. او جلوتر برود، برادرم همچنان اصرار می‌کرد تا این که فرمانده می‌پذیرد. 
فرمانده تعریف می‌کرد: من از موضع خودم دو، سه تا موشک زدم. عبدالله گفت: مجید بلند نشو تا من آتش بریزم. وقتی به تو گفتم، بلند شو. همین که دو، سه تا تیر را زد، مورد اصابت تیر تک‌تیرانداز قرار گرفت.
ما در تپه‌های بلاصم خسته شده بودیم. عبدالله گفت: بلند شوید برویم.
من گفتم: بچه‌ها خسته و تشنه هستند.
با لحن شوخی گفت: بلند شوید، سوسول بازی در نیاورید. این جنگ دست گرمی است. آقا فرمودند که اسرائیل تا ۲۵ سال دیگر نیست و ما می‌خواهیم زودتر این‌جا را تمام کنیم و اربعین به کربلا برویم تا ان‌شاءالله از امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) مدد بگیریم برای جنگ با اسرائیل.

نمی دانم عبدالله رفیقم بود یا برادر، یا رفیقی که از برادر نزدیکتر است. فقط این را می دانم که توی این دنیای به این بزرگی هیچ کس برای من عبدالله نمی شود.


حرفهای همسر شهید

همسر بادیگارد عضو سپاه انصارالمهدی(عج) از دو سال تلاش بی وقفه شهید باقری برای سفر به سوریه می‌گوید و شوق وصف ناپذیری که قبل از رفتن به سوریه سرتاپای او را می‌گرفت و مقصدش را به اطرافیان لو می‌داد.

در مراسم خواستگاری که رفتیم با هم صحبت کنیم، من روی اخلاق و ایمان تاکید کردم و اصلا در مورد مسائل مالی چیزی نپرسیدم. عبدالله هم از کارش گفت که مأموریت باید برود و خطر هم دارد. حرف‌هایش را که زد، پرسید: قبول می‌کنید؟
گفتم: بله.
پدرم پاسدار بود و این مسائل برایم تازگی نداشت.
جلسه اول، مهر او به دلم نشست اما بعد از عقد می‌توانم بگویم واقعا وابسته‌اش شدم.
زمانی که عقد کردیم، من پیش دانشگاهی را هنوز تمام نکرده بودم. عبدالله کار هر روزش این شده بود که صبح‌ها می‌آمد دنبالم و مرا می‌برد و ظهرها هم برم می‌گرداند. در خانه پدرم که بودم، جوری تربیت شده بودم که به خودم اجازه نمی‌دادم هر ساعت و هر جا که دلم بخواهد بتوانم بروم، اما مدرسه رفتن با خودم بود. تنها می‌رفتم و می‌آمدم. پس از عقد، شهید باقری همین را هم می‌گفت بهتر است تنها نروم.
اگر زمانی هم خودش سر کار بود یا به هر دلیلی نمی‌توانست دنبالم بیاید، به برادرهایش سفارش می‌کرد مرا تا خانه مادرم که از مرکز پیش دانشگاهی یک چهار راه فاصله داشت، ببرند.
درست وقت اذان بود که به سالن عروسی رسیدیم. عبدالله از مسؤولین سالن خواست که صدای اذان در سالن پخش شود و بعد از پخش اذان، نماز جماعت را همان جا برپا کرد.

«از کوچه روبرویی که الان به نام خودش شده تا خیابان اصلی، رفتنش را تماشا کردم و گفتم شاید برگردد، اما این آخرین رفتنش بود.» همسر شهید عبدالله باقری از روز اول می‌دانست همسرش شغل پرخطری دارد و خیلی حریف ماموریت‌های وقت و بی وقتش نمی‌شود اما شوق سوریه رفتن و حضور در میان مدافعان حرم رنگ و بوی دیگری برای او داشت که ماموریت‌های کاری‌اش نداشت. همسر بادیگارد عضو سپاه انصارالمهدی(عج) از دو سال تلاش بی وقفه شهید برای سفر به سوریه می‌گوید و شوق وصف ناپذیری که قبل از رفتن به سوریه سرتاپای او را می‌گرفت و مقصدش را به اطرافیان لو می‌داد.

همسران دلتنگ اما صبور شهدا، اگر در میدان رزم با دشمنان نیستند، در زندگی و هنگام رضایت و راهی کردن همسر خود به عرصه دفاع از اسلام و اهل بیت(ع) و آرام کردن دل کوچک و شکسته فرزندان خود جهاد اکبر می‌کنند. شهدا هم به قدری به زندگی و همسر خود عشق و علاقه داشته‌اند که بدون رضایت آنها در این راه قدم برنداشته‌اند. همان کسی که روزی وقتی عبدالله باقری وارد تیم حفاظت شد، مدام دعایش این بود که مسئولین لیاقت جان‌فشانی همسرش را داشته باشند، بعد از چند سال او را راهی میدان سوریه می‌کند و راضی به رضای خداوند می‌شود. هرچند دوری از همسرش، او را مردد کرده بوده و نمی‌توانست بگوید برو یا  نرو اما عشق به حضرت زینب(س) و اهل بیت، او را در این نبرد عشق و وابستگی دنیایی پیروز می‌کند و همسر را راهی دفاع از حریم عقیله بنی‌هاشم(س) می‌کند.

شهید مدافع حرم«عبدالله باقری نیارکی» متولد 29 فروردین ماه سال 61 از پاسداران سپاه انصارالمهدی(ع) و اعضای تیم حفاظت بود که داوطلبانه برای دفاع از حرم عقیله بنی هاشم به سوریه رفته و در شب تاسوعای سال گذشته به دست تروریست‌های تکفیری در حومه شهر حلب به شهادت رسید. از این شهید والامقام، 2 فرزند دختر به نام های محدثه 12 ساله و زینب 5 ساله به یادگار مانده است. گفتگوی تفصیلی تسنیم با فاطمه شانجانی، همسر شهید را در ادامه می‌خوانید:

*تسنیم: لطفا خود را معرفی کنید و از نحوه آشنایی و ازدواج با آقا عبدالله بگویید.

«فاطمه شانجانی» همسر شهید مدافع حرم«عبدالله باقری» هستم. هر دو در همین تهران زندگی می‌کردیم. با مادر آقا عبدالله در هیئت آشنا شدیم که من را به صورت سنتی از مادرم خواستگاری کردند و سال 82 ازدواج کردیم.

روزخواستگاری گفت: هر اتفاقی پیش بیاید، برای دفاع می‌روم

* تسنیم: چه معیار مهمی برای انتخاب شریک زندگیتان داشتید؟

صداقت، ایمان و اخلاق خیلی برایم مهم بود، چون بقیه چیزها در زندگی، حل می‌شود. کسی که ایمان داشته باشد، همه چیز را با هم دارد.

* تسنیم: عبدالله باقری یک پاسدار و محافظ بود و کار پرخطری داشت. روزی که با او درباره ازدواج صحبت می‌کردید، از حساسیت‌های شغلش برای شما چه گفت؟

روز خواستگاری حدود 5 دقیقه با هم صحبت کردیم و من گفتم:«اخلاق و ایمان برایم مهم است» و ایشان هم از نوع کار خود صحبت کرد و گفت:«کارم، مشکلات خاص و خطرات خود را دارد. شیفت و ماموریت هم دارم» و همه مسائل کاری خود را با من در جریان گذاشت. البته چون پدرم سپاهی بود، مقداری با نحوه کارش آشنایی داشتم. آقا عبدالله در سپاه انصار کار می‌کرد. از سال 79 وارد سپاه شده و آن زمان، در تیم «رهایی گروگان» بود. به من گفت:«هر اتفاقی پیش بیاید، کارم همین است و برای دفاع می‌روم» من هم گفتم:«مسئله‌ای ندارد، چون بالاخره واجب است.» پدرم هم در همین شغل بود و اکثر دوران 8 سال جنگ تحمیلی را در جبهه‌ها، رزمنده بود.تقریبا تا سن  5-6 سالگی‌ام، پدرم در جبهه بود و اکثر اوقات پدر را نمی‌دیدم و وقتی که بعد از چند وقت برمی‌گشت، خیلی خوشحال می‌شدم و با این شرایط و سختی‌ها کاملا آشنایی داشتم.

وقتی وارد تیم حفاظت شد، دعایم این بود که مسئولین لیاقت جان‌فشانی همسرم را داشته باشند

* تسنیم: مراسم ازدواجتان چطور بود؟

خیلی ساده، خوب و در حد معمول بود. مهریه‌ام هم بر اساس حروف ابجد، 157 سکه بود.

* تسنیم: همسرتان چه زمانی وارد تیم حفاظت شد؟

سال 83 بود که گفت قرار است به تیم حفاظت برود، من هم راضی بودم. آن زمان، اواخر دوران بارداری محدثه بودم و نمی‌توانستم شب‌ها خوب بخوابم و اکثر شب‌ها نمی‌خوابیدم و دائم دعایم این بود که همسرم جایی باشد و وارد تیمی شود که اولا نان حلال بیاورد و بعد این که فرد انتخاب شده، لیاقت داشته باشد همسرم برایش جان فشانی و فداکاری کند و از او حفاظت کند.

* تسنیم: از تولد اولین فرزندتان بگویید؟

محدثه سال 83 به دنیا آمد. برای آقا عبدالله فرقی نمی‌کرد بچه، پسر یا دختر باشد. اسم را من انتخاب کردم و ایشان هم دوست داشت و با هم، هماهنگ بودیم. به هم گفتیم اگر دختر باشد اسم او را محدثه و اگر پسر باشد، علیرضا می‌گذاریم. وقتی محدثه به دنیا آمد، خیلی خوشحال بود و وقتی از بیمارستان به خانه آمدم، دیدم اتاق را تزئین کرده است.

* تسنیم: ماموریت‌های کاری که می‌رفت عموما چه خطراتی برایش داشت؟

خیلی از مشکلات شغلی‌اش صحبت نمی‌کرد. یک بار تصادف کرده بود که بعد از انتقال به بیمارستان، به ما اطلاع دادند و یک مرتبه هم، پره‌های هلی کوپتری که سوارش شده بود، بین سیم‌های برق گیر کرده بود که ایشان، اشهد خود را گفته بود و فکر کرده بود دیگر زنده نخواهد ماند. ولی زیاد درباره مسائل کاری‌اش، حرفی نمی‌زد و وقتی که از کارهایش می‌پرسیدم، می‌گفت:«خدا را شکر.»

شهادت، دعای لحظه عقد

*تسنیم: در مورد شهادت چطور؟ در مورد شهادت حرفی می‌زد؟

بله، زمانی که برای مراسم عقدمان رفته بودیم، به من گفت:«زمان عقد، دعا برآورده می‌شود، من یک آرزو دارم که دعا کن برآورده شود» ولی آن موقع نگفت که دعایش چی هست و من هم با این که نمی‌دانستم آرزویش چیست، دعا کردم. بعد از تمام شدن خطبه عقد، پرسیدم چه آرزویی داری که گفت:«آرزویم این بود که شهید شوم.» من از این که همچین عقیده‌ای داشت، خوشحال شدم.

* تسنیم: چه شد که به سراغ سوریه رفت و به موضوع مدافعان حرم علاقه‌مند شد؟

یکی دوسالی می‌شد که می‌خواست برود و می‌دیدم که ناراحت است و وقتی میپ پرسیدم:«چه شده؟» می‌گفت: «فلانی را دیده‌ام و هر چه اصرار کردم که من را هم با خود به سوریه ببرند، قبول نکرد و گفت الان احتیاج نیست، به شما اینجا بیشتراحتیاج است.» آقا عبدالله می‌گفت:«دوست دارم بروم.» عکس شهدای مدافع را به من نشان می‌داد و می‌گفت: «خوش به سعادتشان که رفتند و به آرزویشان رسیدند.»

* تسنیم: شما در مقابل همچین صحبت‌هایی چه عکس العملی داشتید؟

وقتی عکس شهدا را به من نشان می‌داد، می‌گفتم:« تو را به خدا این ‌ا را به من نشان نده، ناراحت می‌شوم» ولی دوست داشت برود و دفاع کند. فقط بحث فراق و دوری از ایشان اذیتم می‌کرد، چون خیلی به هم وابسته بودیم.

دو سال به این در و آن در زد که اجازه بدهند به سوریه برود/بار اول از رفتنش شوکه شدم

* تسنیم: اولین بار چه زمانی به سوریه رفت؟

اولین مرتبه، اسفند سال 93 بود که 3 روزه سوریه رفت. در منطقه‌ای، نیروهای مدافع حرم در محاصره بودند و قرار بود که به آنجا بروند و به ازادی آن منطقه کمک کنند. طی این دو سال که قصد داشت برود، دائما دنبال کارهایش بود که اجازه بدهند به سوریه برود. در مورد زمان رفتنش، اصلا اطلاعی نداشت. وقتی از خرید به منزل برگشتیم و نماز خواند، تلفنش زنگ خورد و رفت طبقه پایین تا صحبت کند و هنگامی که بالا آمد، گفت:«خداحافظ من دارم می‌روم» خیلی شوکه شدم، چون یک مرتبه بود و از قبل آمادگی نداشتم. در حدود یک ربع، وسایلش را جمع کرد. آن زمان من خیلی گریه کردم که با من صحبت کرد و حلالیت طلبید. وقتی رفته بود، محاصره آزاد شده و بعد از زیارت برگشته بود که گفتم: «خوش به حالت، زیارت هم رفتی.»

بعد از بار اول دائم بی‌تاب دوباره رفتن بود/از ذوق و شوقش همه متوجه سوریه رفتنش می‌شدند

* تسنیم: بعد از برگشت، حال و هوایش چه تغییری کرده بود؟ چه چیزهایی از آنجا تعریف می‌کرد؟

بعد از برگشت، خیلی ناراحت بود و می‌گفت: «آنجا خیلی غربت دارد و نمی‌دانی که حرم خانم، چه جوری شده است؟» ما سال 88 خانوادگی به سوریه رفته بودیم و دائم سعی می‌کرد از غربتی که بعد از آن سال گریبانگیر حرم شده است، بگوید. بعد از سفر اول هم که فقط دنبال این بود که کی می‌رود و پیگیر کارهای رفتنش بود که هر چه سریع‌تر دوباره به سوریه برود. بعد از عید سال 94 هم، دائم می‌گفت: «می‌روم» و چند مرتبه‌ای هم تا مرحله رفتن، رفته بود ولی نتوانسته و برگشته بود. هر دفعه خداحافظی می‌کردیم و ما دائم استرس داشتیم. تماس هم نمی‌گرفت و برمی‌گشت. هر بار هم او را از زیر قرآن رد و بدرقه‌اش می‌کردم و می‌گفتم:«به خدا می‌سپارمت.»

بچه‌ها خیلی بی‌تابی می‌کردند. زینب خیلی به پدرش وابسته بود و وقتی حتی آقا عبدالله سرکار می‌رفت، زینب من را کلافه می‌کرد و دائم بهانه پدرش را می‌گرفت. محدثه متوجه می‌شد که ما چه چیزی می‌گوییم. من می‌خواستم بچه‌ها متوجه نشوند که پدرشان به سوریه می‌رود و می‌گفتم:«به ماموریت کاری خودش رفته است» ولی آقا عبدالله به قدری خوشحال بود و ذوق داشت که همه متوجه می‌شدند. محدثه می‌گفت: «مامان من کاملا متوجه می‌شوم که بابا می‌خواهد به سوریه برود، چون خیلی خوشحال است، اگر نه که این همه ماموریت رفته است.»

می‌گفتم نه دلم می‌آید که بگویم برو و نه بگویم نرو، سخت است/از کوچه روبرویی تا خیابان اصلی رفتنش را تماشا کردم که شاید برگردد

* تسنیم: مرتبه آخر که می‌خواست به سوریه برود، چه صحبتی با هم داشتید؟

چند روز قبل از رفتنش بی قرار بودم و می‌دانستم که می‌خواهد برود. هر دفعه که می‌رفت و برمی‌گشت، می‌گفتم:«خیلی استرس داریم» و گریه می‌کردم ولی نه تا حد و اندازه دفعه آخر، هر بار انگار دلم آرام‌تر بود ولی این مرتبه دلم، خیلی بی‌قرار بود و گریه می‌کردم که می‌گفت: «اگر تو راضی نباشی، نمی‌روم، بالاخره ما با هم در زندگی شریک هستیم» چون هر دفعه که می‌رفت و نمی‌شد برود، می‌گفت: «این دفعه آخرم است و اگر نبرند دیگر نمی‌روم» به او گفتم:«شما گفتی دفعه آخرم است» گفت:«این دفعه نبرند، دیگر واقعا نمی‌روم»، گفتم: «خودت را جای من بگذار، اگر من بودم تو اجازه می‌دادی به چنین سفری بروم؟» گفت:«نه اصلا اجازه نمی‌دادم بروی»، گفتم:«من نه دلم می‌آید که بگویم برو و نه این که بگویم نرو، سخت است، من را در دوراهی گذاشته‌ای، نمی‌توانم بگویم نرو چون برای حضرت زینب(س) و اسلام می‌خواهی بروی که باید بروی، بگویم هم برو که دلتنگی و فراق خیلی اذیتم می‌کند، به خدا می‌سپارمت، ان شاالله به سلامتی بروید و برگردید و در زمان ظهور امام زمان(عج) در رکاب ایشان با دشمنان بجنگید.» ولی برایم خیلی سخت بود.

شنبه 11 مهرماه سال 94 بود که رفت. وسایلش را جمع کرد، در کل، همیشه بیشتر کارهایش را خودش انجام می‌داد، با سلیقه بود، اگر یک زمانی به من می‌گفت که یک لیوان آب بیاور، کلی ذوق می‌کردم که مثلا به من گفته کاری برایش انجام دهم. جمعه شب، وسایلش را جمع کرد که من هم خیلی کمک کردم و کمی خوراکی و دارو هم در ساکش گذاشتم و مقداری را هم، شنبه جمع کرد. صبح شنبه، محدثه را به مدرسه برد و در راه مدرسه با محدثه صحبت کرده بود. وقتی برگشت، او را از زیر قرآن رد کردم که گفت: «پایین نیا، راضی نیستم» که گفتم: «پس من هم راضی نیستم، شما بروی»، گفت: «این شکلی خداحافظی کردن، برایم سخت است» گفتم: «من می‌آیم.» زینب خواب بود، او را بوسید و رفت پایین، تا وقتی که از کوچه روبرویی که الان به اسم همسرم است، به خیابان اصلی برود، ایستادم و نگاه کردم. پیش خودم می‌گفتم که شاید برگردد و تا آخرین لحظه خداحافظی کرد.

*تسنیم: زمانی که سوریه بود، با شما تماس می‌گرفت؟

بعد از رفتن، دو یا سه مرتبه تماس گرفت، البته تقریبا چهار روز بعد از رفتن، اولین تماس را داشت. صحبت خاصی که به دلایل امنیتی نمی‌توانستیم داشته باشیم یا مثلا کجا هست و چه زمانی برمی‌گردد. خیلی کم صحبت می‌کرد و حال و احوال می‌کردیم و از بچه‌ها می‌پرسید. یک بار گفت:«حرم رفتیم، زیارت و دعا کردیم» یکی دو مرتبه هم فقط با بچه‌ها صحبت کرد.

به زینب گفته بود:10 تای دیگر می‌آیم/ 10 روز دیگر خاکسپاری‌اش بود


زینب به شدت بابایی است. به او خیلی وابسته بود، در نبود پدرش خیلی بهانه می‌گرفت. به قدری که مرا کلافه می‌کرد. عبدالله از سوریه با ما در تماس بود، معمولا صبح ساعت ۶ تماس می‌گرفت که قبل از رفتن محدثه به مدرسه با او صحبت کند. اما دفعه آخر ساعت هفت شب زنگ زد، اول چند دقیقه‌ای با محدثه صحبت کرد و بعد با زینب حرف زد. زینب که دلتنگی می‌کرد به عبدالله گفته بود: بابا جون بسه دیگه، کی می‌آیی؟
عبدالله هم در جوابش گفته بود: ۱۰ تای دیگه میام.
درست ۱۰ روز بعد، روز تشییع و خاکسپاری‌اش بود.
زینب وقتی با کسی در مورد پدرش صحبت می‌کند، با بغضی در گلو می‌گوید: بابای من خیلی خوبه، می‌خنده. خیلی هم خوشگله. من بهترین بابای دنیا رو دارم.
نازدانه شهید باقری این روزها خیلی دلتنگ پدر می‌شود. تمام جملاتش بوی دلتنگی می‌دهد و در میان جملاتش پشت سر هم این جملات را بر زبان می‌آورد.
عبدالله پسر ارشد خانواده بود. همه بچه‌های خانواده خوبند، ولی عبدالله چیز دیگری بود. ۳۳سال بیشتر نداشت که شهید شد. دو دختر به نام‌های زینب و محدثه از او باقی مانده، محدثه فرزند بزرگتر ۱۲ سال و زینب ۳سال دارد.
الان اگر در محله گشتی بزنید، می‌بینید اطرافیان می‌گویند بعد از شهادت عبدالله این محله عزادار شده است. او از هیچ کار کوچکی دریغ نمی‌کرد. هر کاری که از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد و "نه" به کسی نمی‌گفت. همیشه فکر دیگران بود. شوخ‌طبع بود. همان‌طور که با دیگران زیاد شوخی می‌کرد، ظرفیت زیادی هم نسبت به شوخ‌طبعی اطرافیان داشت.
هر وقت صحبت فرزند می‌شد، می‌گفت: من دوست دارم فرزندم پسر باشد؛ به این دلیل که اگر من نبودم، از شما مواظبت کند. می‌گفتم: خوب خودت هستی.
جواب می‌داد: نه. من زود می‌روم. 
انگار می‌دانست زود خواهد رفت. 
خدا خواست ما صاحب دو فرزند دختر شدیم؛ محدثه و زینب. زینب نسبت به محدثه خیلی بیشتر به پدرش وابسته بود، البته اقتضای سنش هم بود، چون کوچکتر بود. وقتی حتی آقا عبدالله سر کار می‌رفت، من را کلافه می‌کرد و دائم بهانه پدرش را می‌گرفت. 
زمانی که پدرش شهید شد و عکس‌ها و بنرها را می‌چسباندند و می‌گفتند شهید باقری، زینب می‌گفت: عکس بابام رو ببینید! بابام چقدر خوشگل است. عکسش را همه جا زده‌اند. دلم تنگ شده و می‌خواهم عکسش را نگاه کنم.
زینب، مثل همه دخترهای دیگر بابایی است و حالا در این چند ماه یا نمی‌خواهد پرواز ملائکه‌وار او را باور کند، یا به خاطر سن کم، هنوز متوجه کلمه مرگ یا شهادت نیست. مادرش می‌گوید: ما به زینب می‌گوییم پدرت توی بهشت است. 
می‌گوید: خوب، برویم بهشت. ما کی می‌رویم بهشت؟ می‌گویم: هر موقع کارهای خوب انجام بدهیم. 
می‌گوید: خوب زود کارهای خوب بکنیم تا زود برویم بهشت.
گاهی می‌پرسد: بهشت تلفن ندارد تا من با بابا حرف بزنم؟

*تسنیم: آخرین مرتبه‌ای که با شما یا بچه‌ها صحبت کرد را به خاطر دارید؟

سه شب قبل از این که به شهادت برسد، تماس گرفت. محدثه گوشی تلفن را برداشت و صحبت کرد و بعد از آن با زینب حرف زد که زینب گفت:«بابا زود بیا، همین الان بیا» که آقا عبدالله گفته بود:«10 تای دیگر می‌آیم» که 10 روز دیگر همان روز خاکسپاری‌اش بود. بعد از آن با من صحبت کرد، هر دفعه بیشتر از دو الی سه دقیقه حرف نمی‌زد، ولی  این بار خیلی طولانی صحبت کرد و پرسید: «مامان، بابا اینجا هستند؟» که گفتم: «نه منزل خودشان هستند»، محدثه گوشی را برد پایین تا با پدر و مادرش هم صحبت کند و حال پسر برادرش را که به او «شازده» می‌گفت پرسیده بود. این دفعه دلم، خیلی بی‌قرار بود، هر بار که تماس می‌گرفت، همان 2 الی 3 دقیقه که صدایش را می‌شنیدم شارژ می‌شدم و انرژی می‌گرفتم و حداقل آن روز را با انرژی بودم. ولی این دفعه، خیلی بی‌قرار بودم. هم دلم نمی‌خواست گوشی را قطع کنم وهم این که انرژی نگرفته و ناراحت بودم. دوباره به محدثه گفته بود که:«گوشی را به مامانت بده» من هم دوست داشتم که دوباره صحبت کند، گفتم:«زینب، خیلی بی قراری می‌کند و دلمان برایت تنگ شده» که گفت: «الهی دورش بگردم، دل من هم خیلی تنگ شده، ان شاالله اینجا را آزاد می‌کنیم و با همدیگر برای زیارت به سوریه می‌آییم.» در مورد نامه‌ها هم پرسیدم که گفت: «نامه‌ها دستم رسیده» گفتم: «خوانده‌ای؟» گفت: «بعدا جوابش را می‌گویم.»

شب تاسوعا به شهادت رسید/نگران بودیم که پیکرش دست دشمنان بیفتد

* تسنیم: همسرتان چه روزی شهید شد؟ شما چطور از شهادت ایشان با خبر شدید؟

آقا عبدالله پنج شنبه، شب تاسوعا حدود ساعت چهار بعدازظهر به شهادت رسیده بود. شب تاسوعا در هیئت خودشان اعلام کرده بودند که چند نفر شهید شده‌اند و مادر و پدر همسرم که در آن هیئت حضور داشتند، متوجه نشده، چون اسم نیاورده بودند. منتها من هیئت دیگری بودم. برادر همسرم، آقا مصطفی از طریق تماس تلفنی یکی از دوستان صمیمی‌اش از جریان شهادت با خبر شده بود، به منزل که برگشتیم متوجه شدیم که پنهانی صحبت می‌کند و مامان داشت گریه می‌کرد، گفتم: « تو را به خدا چیزی شده؟» برادر همسرم گفت:«چیزی نشده» مامان می‌گفت: «می‌دانم چیزی شده که این‌ها اینجوری صحبت می‌کنند و ناراحت هستند»، ولی اطلاع نداشت. تا نصف شب که بچه‌ها را خواباندم، رفتم پایین پیش مامان، دیدم که دایی آقا عبدالله به همراه خانمش آمده و گریه می‌کنند، نگران شدم ولی گفتم وقتی بچه‌ها گفته‌اند چیزی نشده، حتما چیزی نیست.

دوباره برادر همسرم آمد خانه، گفتم: «تو را به خدا راست بگویید» که گفت: «نه چیزی نشده، شایعه شده بود که عبدالله تیر خورده، رفتیم سوال کردیم که گفته‌اند تماس گرفته‌ایم و اطلاع دادند که سالم است و شایعه بوده و هیچ اتفاقی نیفتاده» دوباره گفتم: «تو را به خدا هر چه هست به من بگویید» که گفت: «نه خبری نیست، اگر چیزی شد، صبح خبر می‌دهم، ان‌شاءالله که سالم بر می‌گردد به فرض که شهید شود، مگر بهترین راه و بهترین  مرگ نیست؟» که من گفتم: «چرا هست، ولی سخت است که حالا همینجوری بگویم که شهید شد.» من آن شب را تا صبح نخوابیدم. آقا مصطفی می‌دانست ولی برای این که ما شب راحت بخوابیم، نمی‌خواست که به ما بگوید، چون معلوم نبود چه زمانی پیکرش بر می‌گردد، چون در محاصره بودند و نمی‌توانستند پیکر او را برگردانند. پنج شنبه که شهید شد، سه شنبه پیکر را آوردند و ما نگران بودیم و می‌ترسیدیم که پیکر دست دشمنان بیفتد، آن یک هفته خیلی برایمان سخت گذشت. 

گفتم خدایا اگر شهید شده که خودت داده‌ای و خودت هم گرفته‌ای/همکارش گفت: آقا عبدالله رفت پیش امام حسین(ع)

آن شب که هنوز خبر شهادت همسرم را نداشتم، تا 6 صبح نخوابیدم و گریه و دعا می‌کردم و نماز و زیارت عاشورا می‌خواندم. دلم خیلی بی قرار بود. می‌گفتم:«خدایا هر چه خیر است و خودت صلاح دانسته‌ای، من راضی‌ام. اگر شهید شده که خودت داده‌ای و خودت هم گرفته‌ای، ان شاالله که همه مدافعان صحیح و سالم برگردند، اگر تیر خورده و زخمی است، باز هم راضی‌ام» فقط دائم می‌گفتم: «هر چه خیر است، همان شود.» صبح خوابیدم، ساعت 10، آقا مصطفی زنگ زد که محدثه گوشی من را جواب داد و گفت: «مامان پاشو عمو مصطفی است» وقتی بلند شدم تمام بدنم می‌لرزید. پشت تلفن گفت: «یک لحظه بیا پایین منزل مامان» وقتی می‌خواستم پایین بروم، محدثه گفت: «مامان دلم شور می‌زند و می‌ترسم، نکند خبری شده، فکر کنم چیزی شده» که گفتم:«نه مامان نگران نباش.»

سریع رفتم پایین، دیدم در باز است و فرمانده محل کار آقا عبدالله جلوی در ایستاده، شک کردم چون بی‌قرار هم بودم و همه این‌ها دست به دست هم داده بود و با خودم گفتم که این‌ها برای چه اینجا آمده‌اند؟ مامان رفته بود آمپول بزند، نشستم که چند دقیقه بعد از آن در زدند و همکارهای آقا عبدالله با خانم‌هایشان آمدند، چشم‌هایشان قرمز بود که آن لحظه پرسیدم: «چی شده؟» همکارش گفت: «آقا عبدالله رفت پیش امام حسین(ع)» اصلا باورم نمی‌شد، حتی هنوز هم باورم نمی‌شود، فکر می‌کنم شاید خواب می‌بینم. محدثه می‌گوید: «مامان آنقدر دلم می‌خواهد یک روز صبح از خواب بیدار شوم و ببینم که این عکس‌ها هیچ کدام نیست و بپرسم که مامان عکس‌ها کجاست؟ و تو بگویی:خواب دیده‌ای»


نتیجه تصویری برای شهید عبدالله باقری


مادر شهید

دل توی دلش نبود، هوایی شده بود. با یک حسرتی به شهدایی که تو شهر تشییع می‌شد نگاه می‌کرد. عبدالله خیلی اصرار داشت که برود. تا اینکه یک روز دل را به دریا زد و آمد خانه‌ی ما. عبدالله، عبدالله سابق نبود. حال و هوایش عوض شده بود.
آمدم کنارش نشستم، سرش را بالا آورد و گفت: مادر جان شما پنج پسر داری.
- خوب، که چی؟
- بالاخره باید زکات و خمس این بچه‌ها را بدهی!
از حرف عبدالله جا خوردم. هنوز ذهنم درگیر حرفهایش بود که گفت: مادر جان سؤالم از شما این است که فردای محشر اگر حضرت زهرا(س) از شما بپرسد چرا یکی از پسرهایت را برای دفاع از حرم دخترم نفرستادی، چه جوابی داری؟
چیزی در جواب سؤالش نداشتم که بگویم، واقعاً چه جوابی می‌توانستم بدهم؟
با همین جملات و حرفها دل مرا به دست آورد و رضایتم را جلب کرد.

نتیجه تصویری برای شهید عبدالله باقری



شهید مدافع حرم شهید محمدرضا جبلی | تاریخ شهادت: 13 فروردین 1395 به همراه دانلود مستند اسوه

ماه محرم که می‌رسد، خیلی‌ها بی‌تاب می‌شوند و دغدغه‌شان شرکت در حماسه پیاده‌روی اربعین حسینی است و هر روز با خود تکرار می‌کنند، «دل طپش به طپش، جان قدم به قدم، دم به دم همه جا، در هوای حرم، جهان تنگ است شده دل‌ها خانه غم، که می‌گیرد، نفس‌ها بی تو همه دم، امید ماست همین اربعین و حرم...»

شهید مدافع حرم «محمدرضا جبلی» جزو آن دسته عاشقانی است که هر سال در حماسه اربعین حسینی شرکت می‌کرد. وی نیز همانند تمام شهدا تربیت یافته مکتب عاشورا بود و درس آزادی و آزادگی و ایثار را از امام حسین (ع) آموخته بود.

نتیجه تصویری برای شهید محمدرضا جبلی

محمدرضا متولد شهریور ماه ۱۳۵۳ در تهران بود. وی سال ۱۳۸۰ با همسر خود توافق می‌کنند، سفر سوریه و زیارت حضرت زینب (س) را جایگزین مراسم عروسی خود کنند و درنتیجه زندگی بسیار ساده، اما سرشار از عشق خود را آغاز کردند. وی سرانجام در سیزدهمین روز از بهار ۱۳۹۵ در سوریه به آرزوی دیرینه خود رسید. از این شهید بزرگوار سه فرزند دختر به نام‌های «فاطمه زهرا»، «زینب» و «خدیجه» به یادگار مانده است.

نتیجه تصویری برای شهید محمدرضا جبلی

پای سخنان همسر شهید

همسر شهید جبلی به سالگرد ازدواجشان اشاره کرد و گفت: سال ۱۳۸۰ با همسرم که یک سال از من بزرگ‌تر و از همسر اولش جدا شده بود و یک دختر پنج ساله داشت ازدواج کردم که ماحصل این ازدواج دو دختر (زینب و خدیجه) است که با فاطمه زهرا می‌شوند سه دختر.

وی با بیان اینکه فاطمه زهرا را همچون دختران خود دوست دارد و به او عشق می‌ورزد، تأکید کرد: فاطمه زهرا با مادرش در ارتباط است و خودش انتخاب کرده که با ما زندگی کند و در رابطه او با دو خواهرش مشکلی وجود ندارد.

خانم غفاری با اشاره به نحوه شهادت همسرش می‌گوید: همسرم کارمند شهرک‌های صنعتی ایران زیر مجموعه وزارت صنعت، معدن و تجارت بود و ۲۱ سال سابقه کار داشت که ۱۵ اسفندماه ۱۳۹۴ برای دفاع از حرم حضرت زینب و حضرت رقیه(س) عازم سوریه شد و یک ماه بعد در ۱۳ فروردین ۱۳۹۵ در منطقه خان‌طومان به شهادت رسید و بعد از پنج روز که پیکر وی به کشور منتقل شده بود، خبر شهادتش را به ما اطلاع دادند.


نتیجه تصویری برای شهید محمدرضا جبلی

این بانوی استوار و صبور از لحظه شنیدن خبر شهادت همسرش گفت و با بغض ادامه داد: از سپاه با من تماس گرفتند و گفتند می‌خواهیم برای دیدار شما به منزلتان بیاییم، همان لحظه به خودم گفتم حتما برای همسرم اتفاقی افتاده وگرنه یک ماه است که محمدرضا به سوریه رفته است و کسی به منزل ما نیامده بود، گوشی که قطع شد در دلم آشوب بود، با خواهر همسرم تماس گرفتم و ماجرا را برایش گفتم و شماره را به وی دادم تا با آن‌ها تماس بگیرد که بعد از تماس وی خبر شهادتش را اعلام کردند. روزهای سختی را با دختران و خانواده همسرم گذراندیم، روزها، هفته‌ها و ماه‌ها با خدیجه یک و نیم ساله به بهشت زهرا می‌رفتم و با حرف زدن با همسرم از دلتنگی‌هایم کم می‌کردم.

وی   در بیان خصوصیات اخلاقی شهید، گفت: محمدرضا یک مرد واقعی بود، خیلی آرزوی شهادت داشت و شهادت آرزوی قلبی‌اش بود. دوست داشت در راه خدا شهید شود. می‌گفت من باید از مردم مظلوم سوریه و از مردم مسلمانی که همسر و فرزند آن‌ها بی گناه به شهادت می‌رسند، دفاع کنم.

همسر شهید جبلی در ادامه توضیح داد: از موقعی که داعش به سوریه حمله کرد به فکر بود که برای دفاع به این کشور برود. می‌گفت: دعا کنید شهید شوم آنوقت من هم آرزو می‌کنم شما شهید شوید. چون شهید بدون حساب و کتاب به بهشت می‌رود و هرکس که شهید شود بقیه را هم شفاعت می‌کند.

غفاری از خواست همسرش با وجود مخالفت بستگان برای اعزام به سوریه اشاره کرد و گفت: محمدرضا خیلی دوست داشت برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) به سوریه برود. روز اعزام، خانواده را برای خداحافظی به خانه دعوت کرد. همه می‌گفتند اجباری نداری که بروی پس بمان اما او می‌گفت: اگر زوری باشد قبول نیست. قلبم می‌گوید که بروم.

همسر شهید جبلی تصریح کرد: ۱۵ اسفند برای آموزش به یکی از شهرها رفت. مدتی را آموزش دید و روز شهادت حضرت زهرا(س) نصف روزی به خانه آمد و گفت که از فرمانده اجازه گرفته تا برای خداحدافظی به خانه بیاید. قرار بود فردا اعزام شود. روز بعد یعنی ۱۶ اسفند تماس گرفت و گفت سوریه است.

غفاری آخرین تماس خود با همسرش را اینگونه روایت کرد: آخرین باری که تماس گرفت ۱۲ فروردین بود. سفارش کرد که برای سیزده به در جایی برویم و در خانه نباشیم. کمی با من و بچه‌ها صحبت کرد و ۲ روز بعد به شهادت رسید.


نتیجه تصویری برای شهید محمدرضا جبلی

وی افزود: سفارش همسرم این بود؛ همانطور که او دوست می‌داشت و نیت قلبی‌اش بود زندگی کنیم و من و بچه ها انسان‌های مومن و با خدایی باشیم.

غفاری  از آخرین حرف‌هایش به شهید گفت: میخواهم بگویم که راهت را انتخاب کردی و به آرزویی که داشتی رسیدی. درست است که من و فرزندان و فامیل ناراحتیم اما تو به هدفت و آرزویی که داشتی رسیدی.

رازی از مدافع حرمی که بعد از شهادت برملا شد

وقتی به این همسر شهید گفتم که اسم همسر شما به عنوان حامی ایتام کمیته امداد امام خمینی(ره) منطقه ۹ تهران ثبت شده است، با لبخندی که گوشه لبانش نقش می‌بندد، گفت: بعد از شهادت همسرم متوجه شدم ماهیانه مبلغی از حساب او کم می‌شود، پیگیری کردم و متوجه شدم او پنج سال حامی یک پسر یتیم از ایتام تحت حمایت کمیته امداد منطقه ۹ تهران بوده و ماهیانه مبلغی از حسابش برای آن یتیم اختصاص می‌یافته است.

وی ادامه داد: همسرم بسیار دست و دل باز بود و تا جای که می‌توانست به افراد نیازمند کمک می‌کرد اما من نمی‌دانستم حامی فرزند یتیم است. بعد از شهادتش حمایت ما از این پسر یتیم ادامه پیدا کرد و سه سال است که علاوه بر کمک ثابت ماهیانه در مناسبت‌های مختلف و همچنین بعضی ماه‌ها بیشتر از مبلغ ثابت به حساب آن فرزند واریز می‌کنم.

همسر شهید جبلی با بیان اینکه فرزند معنوی همسرش را ندیده است، تأکید کرد: چندین بار از طرف کمیته امداد منطقه ۹ تهران زمینه دیدار با آن فرزند فراهم شد که نتوانستم بروم و او را ببینم چرا که فکر می‌کنم نمی‌توانم بر احساساتم غلبه کنم.

خانم غفاری با اشاره به اینکه اعتقاد قلبی برای کار خیر دارم، گفت: همسرم در طول زندگی مدام ما را به کار خیر سفارش می‌کرد و می‌گفت در کار خیرخودتان مرا هم شریک کنید. علاوه بر کمک به این فرزند یتیم به نیازمندان دیگری نیز کمک می‌کنم و نتیجه آن برکتی است که در زندگیم می‌بینم.

گفتگویم با خانم مریم غفاری، همسر شهید محمدرضا جبلی به پایان می‌رسد اما نمی‌توانم از خدیجه دختر سه ساله شهید که در طول گفت‌وگو با شیرین زبانی‌هایش اشک‌هایم را به لبخند تغییر می‌داد، بگذرم. با همان شیرین زبانی‌های دختران سه ساله می‌گفت: «بابام رفته پیش خدا، چون خدا بابام رو دوست داشته برده پیش خودش تو آسمون.»

آسمان بهترین جا برای کسانی است که قدر و قامتشان در زمین کوچک دنیا جای نمی‌گیرد.

 

با اشاره به بارزترین خصوصیات اخلاقی همسر خود اظهار داشت: اخلاق بسیار خوب و مهربانی بیش از حد محمدرضا زبان‌زد خاص و عام بود. وی روابط عمومی بالایی داشت و همه علاقه داشتند با او به مسافرت بروند؛ چراکه به تمام ابعاد توجه داشت؛ هم عبادت و زیارت در برنامه‌هایش بود و هم تفریح و خوش گذراندن. هنوز هر فردی که وارد منزل ما می‌شود، می‌گوید، «نبود وی احساس می‌شود. دیگر منزل شما همچون گذشته نشاط ندارد.»

وصال به خواسته‌ای که در هر قدم‌ پیاده‌روی اربعین طلب شد/ مهمان نوازی مردم عراق در خاطرات یک شهید/ ماجرای بشارت حضرت زهرا (س) به یک شهید

خدمت خالصانه در هیات شیفتگان

وی ادامه داد: به ماه محرم که نزدیک می‌شدیم، محمدرضا آرام و قرار نداشت. با دوستان خود هیات محله را با نصب پرچم و پارچه مشکی آماده می‌کرد. وی هرکاری که می‌توانست خالصانه برای هیات انجام می‌داد؛ حتی گاهی مداحی می‌کرد. وی از کودکی، تمام 10 شب ماه محرم را در هیات «شیفتگان» خیابان «جرجانی» منطقه ۹ تهران شرکت می‌کرد.

وصال به خواسته‌ای که در هر قدم‌ پیاده‌روی اربعین طلب شد/ مهمان نوازی مردم عراق در خاطرات یک شهید/ ماجرای بشارت حضرت زهرا (س) به یک شهید

هیچ‌گاه خواندن زیارت عاشورا متوقف نشود

غفاری بیان کرد: محمدرضا علاقه بسیاری به خواندن زیارت عاشورا داشت. در محل کار خود نیز، صبح‌های هر سه‌شنبه‌ محفل خواندن زیارت عاشورا برپا کرده بود. وی پیش از اعزام به سوریه، سفارش کرد، «هیچ‌گاه مراسم سه‌شنبه‌ها و خواندن زیارت عاشورا متوقف نشود!»

وصال به خواسته‌ای که در هر قدم‌ پیاده‌روی اربعین طلب شد/ مهمان نوازی مردم عراق در خاطرات یک شهید/ ماجرای بشارت حضرت زهرا (س) به یک شهید

همین که تا نیمه راه رفتم و برگشتم، ان‌شالله قبول می‌شود

همسر شهید در خصوص اهتمام بسیار محمدرضا برای زیارت امام حسین (ع) تصریح کرد: محمدرضا حتی زمانی‌که دولت بعثی در عراق حکومت می‌کرد، با وجود تمام سختی‌ها تا مرز ایران و عراق می‌رفت. اگر شرایط مهیا بود، مسیر خود را تا کربلا ادامه می‌داد؛ ولی اگر مجوز خروج نمی‌دادند با دلی شکسته برمی‌گشت و می‌گفت، «همین که تا نیمه راه رفتم و برگشتم، ان‌شالله قبول می‌شود.»

وی با اشاره به خاطرات تنها سفر کربلایی که با یک‌دیگر رفتند، توضیح داد: محمدرضا چندین مرتبه به کربلا رفته بود و آداب زیارت را می‌دانست. وی تمام اعمال مساجد و مکان‌های زیارتی را برای ما یادآوری و ما را راهنمایی می‌کرد. هنوز هم خانواده از خاطرات این سفر صحبت می‌کنند.

وصال به خواسته‌ای که در هر قدم‌ پیاده‌روی اربعین طلب شد/ مهمان نوازی مردم عراق در خاطرات یک شهید/ ماجرای بشارت حضرت زهرا (س) به یک شهید

گام هایی که به نیت شهادت در راه حسین (ع) برداشته می‌شد...

غفاری افزود: محمدرضا پیش از آغاز ماه محرم، تکرار می‌کرد که اربعین به کربلا می‌روم. وی از سال ۱۳۹۰ هر سال در پیاده‌روی اربعین حسینی شرکت می‌کرد و می‌گفت، «من به نیت شهادت در راه امام حسین (ع) قدم برمی‌دارم.»

همسر شهید گفت: آخرین مرتبه سال ۱۳۹۴ در حماسه اربعین حسینی شرکت کرد. زمانی‌که برگشت، فیلم‌ها و تصاویر بسیاری از محبت مردم عراق تهیه کرده بود. تمام خاطرات وی درباره‌ی الطاف آن‌ها بود؛ اینکه چگونه منازلشان را در اختیار ما قرار می‌دهند. ما را مهمان بهترین غذا‌ها و امکانات زندگی خود می‌کنند و حتی البسه ما را می‌شویند و صبح روز بعد، پاکیزه تحویل‌مان می‌دهند.

وصال به خواسته‌ای که در هر قدم‌ پیاده‌روی اربعین طلب شد/ مهمان نوازی مردم عراق در خاطرات یک شهید/ ماجرای بشارت حضرت زهرا (س) به یک شهید

اشتیاق وصال

وی با اشاره به دلایل حضور شهید در سوریه تاکید کرد: پیش از اعزام، فرزندان‌مان از وی خواستند که بماند تا تعطیلات عید را در کنار یک‌دیگر سپری کنیم، اما محمدرضا پاسخ داد، «ابتدا برای دفاع از اسلام و حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) و سپس برای دفاع از مردم مظلوم سوریه می‌روم.» اعتراض کردم که حضرت آقا هنوز حکم جهاد نداده‌اند؛ نباید بروید. محمدرضا گفت، «اگر پیش از آن‌که، ولی زمان دستور جهاد بدهد، حاضر شوم؛ اجر دیگری دارد.» وی ادامه داد، «تا این سفر روزی‌ات نشود، اشتیاق آن‌هایی که می‌روند را متوجه نخواهید شد.»

سرانجام محمدرضا در سیزدهمین روز از فرودین‌ماه ۱۳۹۵ و اولین مرتبه اعزام به سوریه به آرزوی دیرینه خود رسید.

وصال به خواسته‌ای که در هر قدم‌ پیاده‌روی اربعین طلب شد/ مهمان نوازی مردم عراق در خاطرات یک شهید/ ماجرای بشارت حضرت زهرا (س) به یک شهید

آمده‌ام تا شما را خدمت پسرم حسین (ع) ببرم!

همسر شهید با اشاره به خوابی که شهید پیش از شهادت خود دیده بود، بیان کرد: زمان حضور در سوریه محمدرضا خواب می‌بیند که، «خانمی با چهره‌ای نورانی محمدرضا را فرا می‌خواند و می‌گوید، آمده‌ام تا شما را خدمت پسرم حسین (ع) ببرم. محمدرضا با گریه نام ایشان را می‌پرسد و آن خانم خود را دختر پیامبر (ص) معرفی می‌کند.»

وصال به خواسته‌ای که در هر قدم‌ پیاده‌روی اربعین طلب شد/ مهمان نوازی مردم عراق در خاطرات یک شهید/ ماجرای بشارت حضرت زهرا (س) به یک شهید

و نگاهی که همواره همراه ماست!

غفاری در پایان تصریح کرد: پس از شهادت همسرم با بچه‌ها به زیارت امام حسین (ع) رفتیم. در تمام سفر حضور و نگاه محمدرضا را احساس می‌کردم. گویا همراه ما زیارت می‌کرد و هوای ما را داشت. نه تنها در سفر کربلا بلکه در منزل خودمان نیز همیشه حضور دارد. هرگاه بچه‌ها مریض شوند و یا مشکلی به وجود آید، کافی است صدایش کنم، آن مشکل بسیار سریع رفع می‌شود.

دانلود فیلم مستند این شهید 

دانلود مستند اسوه - این مستند درباره زندگی خانواده شهیدان مدافع حرم عبدالله باقری و شهید جبلی است که در کنار هم به مرور خاطرات این شهدای گرانقدر می‌پردازند.