
نام و نام خانوادگی: سید حسن صالحی
نام پدر: سید حسین
تاریخ ولادت: 1335/2/20
میزان تحصیلات: حوزوی
وضعیت تاهل: متاهل و دارای سه فرزند
اعزامی از طریق: ارتش
تاریخ شهادت: 1367/4/31
نام محل و عملیات: عملیات مرصاد، میمک
محل دفن: امامزاده حبیب بن موسی(ع) کاشان
زندگینامه شهید بزرگوار طلبه عالم و دانشمند شهید حاج سید حسن صالحی
شهید سید حسن صالحی 20 اردیبهشت ماه 1335 در خانوادههای مذهبی و روحانی متولد شد پس از پایان تحصیلات ابتدایی برای ادامه تحصیل وارد مدرسه حوزه علمیه شد و با موفقیت تا استادی پیشرفت کرد و از اساتید حوزه علمیه آیت اله یثربی کاشان بود. وی بارها به جبهه اعزام شد تا اینکه پنجم مردادماه 1367 در عملیات مرصاد در میمک به شهادت رسید.
ایشان عاشق شهادت بود و گاهی در حضور همه دعا میکرد که خداوند این فیض عظیم را نصیبشان کند و در وصیتنامهاش میخوانیم : خدایا مرا شهید بمیران که شهدا زندهاند و شهادت کرامت است.
شهید حاج سید حسن صالحی خدمت به خانواده شهدا را افتخار میدانست و فرزندان شهدا را بسیار تکریم میکرد. به نقل از دختر وی: حدود سه سال و نیم که در راوند کاشان بودیم به دلیل اینکه پدرم امام جماعت مسجدی در آنجا بود، آن موقع من و خواهرم در مقطع ابتدایی بودیم. مدرسه ما نسبت به منزل نسبتاً دور بود ما از ایشان تقاضا میکردیم که ما را با ماشین به مدرسه ببرد ایشان در کمال مهربانی میگفتند عزیزان من! در مدسه شما چندین فرزند شهید هستند و یا کسانی که پدرشان در جبهه است شما فرقی با آنها ندارید ممکن است با این کار آنها ناراحت و دچار حسرت شوند، مثل بقیه پیاده بروید.
شهید بسیار متواضع و باگذشت بود.
به نقل از دختر وی: پدر بزرگم باغی داشتند. مادر بزرگم یک سبد سیب سفارشی برایمان چیده بودند. وقتی نزدیک خانه رسیدیم پدرم پیرمردی از همسایهها را دید و سیبها را به وی داد. مادرش گفت من بهترین سیبها را برایت چیدم. شهید در جواب میگوید: اگر شما مرا دوست دارید و خواسته من برایتان مهم است من دوست دارم بهترین سیبها را به این پیرمرد بدهم.
شهید ساده زیست و اهل مطالعه بود و دیگران را نیز به مطالعه تشویق میکرد. برای حل اختلافات اهالی کوشش میکرد. به حضور در نماز جمعه، عرصههای فرهنگی و جنگ و جهاد مقید بود. همیشه خود پیشقدم میشد و دیگران با دیدن رفتارشان به شوق میآمدند. همسر شهید نقل میکند: فصل تابستان بود ایشان آمدند و از وضع رزمندگان در جبهه و سختیهایی که آن عزیزان میکشیدند برایمان گفتند. آنقدر زیبا ترسیم نمودند که ما قانع شدیم تنها پنکه خود را تقدیم جبهه کنیم.





فرازی از وصیت نامۀ روحانی شهید حجت الاسلام حاج سیّد حسن صالحی
بسم الله الرحمن الرحیم
«لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسینا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ» (بقره: 286)
ترجمه: «خداوند هیچ کس را جز به قدر توانایىاش تکلیف نمىکند. آنچه [از خوبى] به دست آورده به سود او، و آنچه [از بدى] به دست آورده به زیان اوست. پروردگارا، اگر فراموش کردیم یا به خطا رفتیم بر ما مگیر، پروردگارا، هیچ بار گرانى بر [دوش] ما مگذار هم چنان که بر [دوشِ] کسانى که پیش از ما بودند نهادى. پروردگارا، و آنچه تاب آن نداریم بر ما تحمیل مکن و از ما درگذر و ما را ببخشاى و بر ما رحمت آور سرور ما تویى پس ما را بر گروه کافران پیروز کن.»
غم از دست دادن فرزندانتان را با افتخاراتی که نصیب اسلام و انقلاب شده تسکین دهید.
حمد و سپاس خدائی را که این عالم را با نظم آفرید و این جهان را با دلیل قرار داد که این عالم خالقی دارد و سپاس معبودی را که نعمت عقل و خرد و اندیشه به ما عطا فرمود و سپاس خدائی را که تمام غوّاصان در دریای علم و اندیشه هنوز به کنه ذاتش پی نبرده و نخواهند برد که « الله اکبر من ان یوصف»
به کنه ذاتش خرد برد پی | اگر رسد خس به قعر دریا |
«اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ جُنْدِکَ فَإِنَّ جُنْدَکَ هُمُ الْغَالِبُونَ وَاجْعَلْنِی مِنْ حِزْبِکَ فَإِنَّ حِزْبَکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَاجْعَلْنِی مِنْ أَوْلِیَائِکَ فَإِنَّ أَوْلِیَاءَکَ لاخَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ»
ترجمه: «خدایا مرا از سپاهیانت قرار ده؛ چرا که همانا تنها سپاه تو پیروز است، و مرا از حزب خود قرار ده که تنها حزب تو رستگار است و هم از دوستانت قرارم ده که بر دوستانت ترسى نیست و اندوهگین نمیشوند.»
خداوندا ! میخواهم چیزی را که لیاقت آنرا ندارم ولی این آیۀ «اُدعونی اَستَجِب لکم» به من امید آنرا داد بخواهم.
خدایا ! مرا جزء سپاهیانت قرار دهی که سپاهیانت پیروزند و مرا جزء حزب خودت قرار دهی که حزبت رستگارند و مرا از اولیاء خودت قرار دهی که اولیائت حزنی از گذشته و اندوهی از آینده ندارند و مرا شهید بمیران که شهدا زندگانند و شهادت کرامت است « القتل لنا عادة و کرامتنا الشّهادة ».
خداوندا ! با اینکه گناه سرتاپایم را گرفته ولی دل آرامی دارم چون تو « قابل التّوب و غافر الذّنب » هستی « یا ستّار العیوب اِغفر ذنوبی … یا سریع الرّضا » من هرچه هستم بندۀ تو هستم.
میدانم درست بندگی نکردم، پا روی عقل و علم خویش نهادم و از فرامین تو سر باز زدم ولی تو ای خدای رحمان و رحیم ! چون مرا دوست داشتی هزاران ترافیک سر راهم بوجود آوردی که خطا نروم و بندۀ روسیاه خود را از راه بیراه نجات دادی که خود فرمودی: «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» (بقره: 257).
خداوندا ! « اهدنا الصّراط المستقیم » که همان ثبات قدم در طاعت توست و ثبات قدم در نبرد با دشمنان توست که خود فرمودهای : « أن اعبدونی هذا صراط مستقیم ».
خداوندا ! تصمیم و ارادۀ پولادین عطا بفرما که رضایت تو را به دست آورم « رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ (بقره: 250)»
خداوندا ! خیلی دوست دارم با تو حرف بزنم که در این گفتنها لذّت است که خود فرمودهای « واعلموا انّ الله سمیع علیم » و به حکم بالوالدین احسانا چند جملهای با شما ای پدر و مادر عزیزم دارم که در لابلای این کلمات کم رنگ شدت علاقه مرا بخودتان با رنگی پر فروق خواهید دید و ضمنا عذر و پوزش از تقصیراتم را.

نام و نام خانوادگی: حبیب اله عظیمی حسکوئی
نام پدر: قاسم
تاریخ تولد: 1329/1/8
محل تولد: روستای سنسن
میزان تحصیلات: ابتدایی
وضعیت تأهل: متأهل، دارای 5 فرزند
اعزامی از طریق: جهاد سازندگی
تاریخ شهادت: 1368/12/9
محل شهادت: شیخ صالح، اسلام آباد غرب
محل دفن: گلزار شهدای راوند
جهادگر شهید حبیب اله عظیمی
در سال ۱۳۲۹ در روستای سن سن از توابع کاشان چشم به جهان گشود و پس از طی تحصیلات ابتدائی در یکی از کارخانجات کاشان مشغول به کار شد و بر اساس دینی که به انقلاب و اسلام در خود احساس می کرد در تاریخ ۲۶/۵/۶۵ همکاری خود با جهاد سازندگی را آغاز کرد و به عنوان راننده در خدمت رزمندگان جبهه جنوب درآمد، در تاریخ ۱۸/۶/۶۵ در منطقه شیخ صالح از اسلام آباد غرب هدف بمباران شیمیایی دشمن قرار گرفت و سرانجام پس از ۳ سال رنج و سختی ناشی از جراحت شیمیایی در تاریخ ۹/۱۲/۶۸ در یکی از بیمارستانهای کاشان به فیض شهادت نائل آمد.
دو صفحه وصیتنامهی خانوادگی و شخصی از شهید موجود است که پیرامون اموال و دارایی شخصی وصیت نمودهاند.
گوشهای از وصیتنامه شهید حبیب اله عظیمی
پیرو رهبر باشید و هیچگاه گوش به وسوسه هاى شیطانى که از حلقوم شیطان منافقان از خدا بىخبر بیرون مىآید، ندهید و بدانید که نجات ما و سعادت دنیا و آخرت در گرو پیاده شدن احکام اسلام و قرآن مىباشد.
بعد از فوت محل دفن و خاکسپاری بنده در راوند در زیارت ولی بن موسی کاظم(ع) خواهد بود؛ چون همسر و فرزندان بنده در راوند زندگی میکنند.
از همسر، فرزندان، دوستان، آشنایان و اقوام عذرخواهی نموده اگر چنانچه حقی بر گردن بنده دارند. امید است که مورد عفو و بخشش قرار دهند. همگی شما عزیزان را به خداوند منان میسپارم و از همگی طلب مغفرت و آمرزش از درگاه ایزد یکتا دارم.
مورخ 1368/7/22
مطابق با 15 رجب المرجب
والسلام علی عباد الله الصالحین
نگذارید پیشکسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شوند. امام خمینی(ره)

نام و نام خانوادگی: امیرعلی مصلحی
نام پدر: شکر اله
تاریخ ولادت: 1346/9/10
میزان تحصیلات: دیپلم
وضعیت تاهل: مجرد
تاریخ شهادت: 1372/7/15
نام عملیات: محرم
مدت حضور در جبهه: چهار سال
اعزامی از طریق: بسیج
محل دفن: زیارت ولی بن موسی الکاظم(ع)
زندگینامه شهید امیرعلی مصلحی
جرعه جرعه تا وصل
امیر رفتار و کردارش بسیار خوب و در عین جدیت شوخطبع بود و ما از بودن با او لذت میبردیم؛ همرزمانش میگفتند: امیر با شوخیهایش تحمل سختیهای جنگ را برای ما آسان میکرد. قرآن زیاد میخواند و به همه ما سفارش میکرد: با نور قرآن خانههای خود را نورانی کنید. در مورد انتخاب دوست حواسش خیلی جمع بود که دوستانش افراد با خدایی باشند و بتوانند دست او را نیز بگیرند.
از زبان مادر شهید: در احترام به من و پدرش که دیگر اسوه بود؛ خدا میداند جز با گفتاری پسندیده با ما سخن نگفت. پانزده ساله بود که مدرسه را رها کرد و روانه جبهه شد. پدرش خیلی امیر را دوست داشت و میخواست در کارها به او کمک کند اما امیر شرکت در جبهه را لازمتر میدانست برای همین مدرسه را رها کرد و رفت.
یک شب خواب دیدم رفوزه شده، صبح از او پرسیدم: امیرجان! مگر مدرسه نمیروی؟ گفت: معلممان شهید شده، به نظر شما درست است که ما اینجا در خانه باشیم در حالی که دشمن به مرزهای کشور ما حمله کرده است؟
بعد از چند سال حضور در جبهه یک شب خواب دیدم که مرا با عنوان "مادر شهید" صدا میزنند، از خواب پریدم و دلهره وجودم را فراگرفت که چه اتفاقی برای پاره تنم افتاده است. صبح که شد دوتا پاسدار آمدند و گفتند: پسرتان زخمی شده و در بیمارستان شیراز بستری است. سریع روانه شیراز شدیم. وقتی پیدایش کردم دیدم خیلی بیحال و رنگ پریده روی تخت افتاده و پتو روی پایش کشیده بود. گفتم: امیرجان! پات طوری شده؟ پای سالمش رو تکان داد و با خنده گفت: «نه میبینی که سالمِ سالمه». یک متکا روی پای دیگرش گذاشته بود که من متوجه قطع پایش نشوم. وقتی علتش را پرسیدم گفت: «دکتر گفته باید متکا روش باشه تا سرما نخوره» وقتی دیدم سوال از خودش بیفایده است و واقعیت را به من نمیگوید، از پرستار در مورد جراحت پرسیدم، تا گفت یک پا ندارد مثل اینکه سقف اتاق روی سرم خراب شد، اما امیر اصلا عین خیالش نبود و با ما شوخی میکرد. من هم برای اینکه باعث ناراحتی او نشوم خودم را کنترل کردم. از آن روز تا حالا هر آدم سالمی را میبینم به یاد پسرم میافتم و برایش اشک میریزم.
بعد از مدتی از یک پای مصنوعی استفاده میکرد اما مشکلات سر جای خودش بود. هر چند وقت یکبار پایش عفونت میکرد و چرک و خون از محل قطع پایش میآمد؛ اما نمیگذاشت ما این صحنهها را ببینیم و غصه بخوریم. بعضی وقتها هم میرفت دارالسلام سر قبر دوستان شهیدش، وقتی از میپرسیدم: امیر کجا بودی؟ با خنده میگفت: رفتم سر قبر پام!
ترکشی هم توی سرش جا خوش کرده بود و خیلی اذیتش میکرد. هر چند وقت یک بار که سیتیاسکن میگرفت، میگفت: «ننه! سرم حال اومد..» وقتی حرف ازدواجش میشد مخالفت میکرد و میگفت: من با این وضعیت جراحتم هیچ وقت دختر مردم را اسیر خود نمیکنم.
یازده سال با جراحتش سوخت و ساخت اما بینهایت شهادت را دوست داشت. من هم وقتی این علاقه و بیتابیش را میدیدم برای شهادتش دعا میکردم و میگفتم: امیر آن دنیا کوپن من خواهد بود. این اواخر حال و هوای امیر کاملا عوض شده بود معلوم بود که مشغول دلکندن از دنیاست. ترکش توی سرش کار دستش داده بود. دکترها هم جواب سربالا میدادند. ما خیلی غصه میخوردیم اما بالعکس خودش خیلی خوشحال بود.
تا اینکه اوایل پاییز سال 1372 امیرِ ما هم آسمانی شد.
بر دور لبت نوشته " یُحیی و یُمیت " | من مات من العشق فقد مات شهید |
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهست | یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدهست |
وصیتنامه جانباز شهید امیرعلی مصلحی
با سلام و درود بر منجی عالم بشریت مهدی موعود (عج) واسط بین غیبت و شهود و نائب بر حقش پیر جماران ناخدای کشتی پرتلاطم انقلاب اسلامی من این مطلب را بیان میکنم تا اگر چنانچه به شهادت رسیدم یادگاری بعنوان وصیتنامه از اینجانب باقی مانده باشد قبل از هر چیز تقاضایم از خانوادههای شهدا این است که هرگز در شهادت عزیزانشان گریه نکنند و اگر میخواهند گریه کنند به یاد شهدای کربلا و مظلومیت سالار شهیدان حسین بن علی (ع) گریه کنند.
و اما تو ای مادرم! این فرزند تو یک امانت بود، پس چه بهتر است که آن را به بهترین وجه به صاحب اصلیاش قادر منان تحویل دهی. مادرم! چنانچه افتخار شهادت نصیبم شد ناراحت مباش و صبور باش.
و شما ای پدر مهربانم! که درس ایثار و شهادت را به من آموختی، همچون پدران دیگر شهدا روبروی دشمن استقامت کن و مگذار که دست دشمن به این آب و خاک مقدس و خونین برسد.
و اما تو ای برادر عزیزم! که در خدمت سپاه اسلام و قرآن هستی، بیش از پیش تلاش کن و مکتب شهادت و شهامت را به دیگران بیاموز و کاری کن که دیگر دشمن زخم زبان نزند.
و اما تو ای خواهر مهربانم! چنان زینبگونه عمل کن که بار دیگر تاریخ تکرار شود و تو پیامرسان خون برادرت باش. از تو تقاضا میکنم هرگز برای من گریه نکنی و هر وقت به یاد من افتادی و خواستی گریه کنی بیاد علیاکبر(ع) امام حسین(ع) گریه کن و هرگز صدای نالهات را بلند نکن؛ زیرا دشمن با صدای گریه تو شادی میشود.
در خاتمه از پدر و مادر و برادر و خواهران و فامیل و رفقایم میخواهم که مرا حلال کنند و اگر ظلمی به آنها روا داشتهام از روی نادانی بوده است. إن شاء الله خداوند همه گناهان ما را ببخشد و بیامرزد. آمین یا رب العالمین.

نام و نام خانوادگی: مجتبی طحانی
نام پدر: احمد
تاریخ ولادت: 1339/5/1
وضعیت تاهل: متاهل و دارای سه فرزند؛ دو دختر و یک پسر
تاریخ شهادت: 1375/8/10
اعزامی از طریق: ارتش
محل شهادت: جاده اصفهان- حین ماموریت
محل دفن: زیارت ولی بن موسی الکاظم(ع) راوند
یادی از شهید مجتبی طحانی "سِرّ امین الله" از زبان همسر شهید
حالا که بعد از هفت سال به یاد حرکات و سکنات آقا مجتبی میافتم به او حق میدهم که اینچنین ناباورانه دل از خانه و زندگیاش بکند و برود. ایشان برای ما الگویی مثالزدنی بود که طبعا ما نیز سعی میکردیم با تقلید از کارهای خوبشان خودمان را به او نزدیکتر کنیم. آقا مجتبی اصلا اهل ریا و خودنمایی نبود. هر روز صبح که میخواست سر کار برود با لباس شخصی میرفت و لباسهای نظامیاش را همراه خود میبرد تا در محل کارش بپوشد وقتی هم علت کارش را میپرسیدم متوجه میشدم که چقدر مراقب است اعمالش رنگ غیر خدا نگیرد.
همیشه به امور مردم رسیدگی میکرد البته مشغولیاتش چه در محل کار و چه در خانه زیاد بود اما با این حال کسی نبود که دست خالی از پیش او برگردد. به بیت المال خیلی حساس بود؛ گهگاهی که با وسائل نقلیه بیت المال به منزل میآمد به هیچ عنوان استفاده شخصی از آن نمیکرد و با وسیله خودش کارهای شخصیاش را انجام میداد.
آقا مجتبی خیلی خوش برخورد و خندهرو بود چه با من و فرزندانش و چه با مردم. شبها که بچهها خواب بودند میرفت بالای سر آنها و مدتی طول میکشید تا برگردد یک شب دنبالش رفتم ببینم در این مدت طولانی چه کار میکند؟ دیدم بالای سر بچهها نشسته و موهای آنها را نوازش میکند و بعد هم مرتب سر بچهها را بوسه میزند.
ویژگی خیلی مهم آقا مجتبی اهمیت زیاد او به نماز اول وقت آن هم به صورت جماعت بود. خدا میداند که هیچ چیز مانع نمیشد که ایشان نمازجماعتش را ترک کند؛ یک بار همکارانش از اصفهان به منزل ما آمده بودند، موقع اذان ظهر بود گفتم: آقا مجتبی امروز نمیخواهد به مسجد بروی! اما ایشان با قاطعیت جواب داد: به مهمانها میگویم من میروم مسجد هر کدامتان مایلید دنبالم بیایید وگرنه من میروم و بر میگردم. اصلا موقع اذان که میشد به هر کاری که مشغول بود آن را رها میکرد. گاهی اوقات که با هم به کاشان میرفتیم برای وقت اذان ما را به نزدیکترین مسجد میرساند و میگفت: اول نماز میخوانیم بعد میرویم.
آقا مجتبی نه تنها خودش نماز را اقامه میکرد بلکه سعی میکرد دیگران را نیز به این فریضه مهم تشویق کند. به یاد دارم پسرمان را از وقتی خیلی کوچک بود برای نماز صبح بیدار میکرد و او را تشویق میکرد که نمازش را حتما بخواند. هیچگاه امر به معروف و نهی از منکر را ترک نمیکرد. مرا نهی میکرد از اینکه با نامحرم صحبت کنم. وقتی زنان همسایه را میدید که حجابشان را رعایت نکردهاند به طور غیر مستقیم به مردانشان تذکر میداد، جز در مواقع ضروری تلویزیون نگاه نمیکرد؛ گاهی به او میگفتم: فلان روحانی حداقل فیلم امام علی(ع) را میبیند، میگفت: فلان روحانی از این جهت فیلم را میبیند که بداند آیا افراد درست نقشها را بازی میکنند یا نه! و میخواهد از آن نتیجهای بگیرد، اما من که چنین نیتی ندارم و لزومی هم نمی بینم که تلویزیون را نگاه کنم.
آقا مجتبی همیشه با وضو بود؛ شبها موقع خواب حتما وضو میگرفت و اذکاری را زمزمه میکرد. روزهای دوشنبه و پنجشنبه را روزه میگرفت، به حلال و حرام خیلی اهمیت میداد و سر موقع خمس مالش را میپرداخت، همیشه هم دوست داشت با اقتدا به مولایش امام علی(ع) ساده زندگی کند و گاهی که دوستان به او اعتراض میکردند که چرا انقدر ساده زندگی میکنی در حالیکه میتوانی زندگی مرفهی داشته باشی! ایشان فقط پاسخ میداد: ساده زندگی کردن را دوست دارم.
او دو آرزوی مهم داشت؛ یکی اینکه به زیارت خانه خدا برود بعد عروسی بچههایش را ببیند و مراسم عقد و عروسی آنها را در مکه مکرمه برگزار کند و یا اگر امکانش میسر نشد حتما در مشهد مقدس چنین مراسمی داشته باشد. در مورد فرزندانش خیلی دوست داشت که درس بخوانند و از لحاظ علمی روز به روز پیشرفت کنند.
به مادر من و مادر خودش بسیار احترام میگذاشت؛ روزهای آخر حیات او بود که مادر من و مادر آقا مجتبی به مشهد رفتند، مادرم هنگام رفتن به بچههایم گفت: مبادا مادرتان را اذیت کنید! آقا مجتبی لبخندی زد و گفت: سفارش پدرشان را نمیکنی! روز مادر داشت نزدیک میشد، از بحثهای داغ روز مادر در منزل ما این بود که اول برویم منزل مادر من یا مادر ایشان! اما آن سال هیچ کدامشان اینجا نبودند و آقا مجتبی خود را برای انجام ماموریتی آماده میکرد؛ سعی میکرد وسائل رفاه مرا آماده کند تا در غیاب او کمبودی نداشته باشم و خیلی به من سفارش میکرد که مواظب کوچولویی که در راه دارم باشم اما نمیدانم چرا هر چه به روز ماموریت نزدیکتر میشدیم غمی پنهانی بر وجودم حاکم میگشت و قدرت کار کردن را از من میگرفت، شبها خوابهای بدی میدیدم.
ماموریت آقا مجتبی که شروع شد فشار روحیام بیشتر شده بود تا اینکه روز مادر همان روزی که همیشه با هم بحث میکردیم امروز کجا برویم خبر آوردند که صفای دل آقا مجتبی کار خودش را کرده و در حین ماموریت به ملاقات حق شتافته است.
اربعین آقا مجتبی نشده بود که نوزادی که خیلی انتظارش را میکشید به دنیا آمد. این نوزاد از همان ابتدا مدال دختر شهید را به گردن داشت. الان هم درست است که ظاهرا آقا مجتبی از بین ما رفته است اما نشد ندارد که سراغی از من و فرزندانش نگیرد؛ هنوز هم که هنوز است یکی از دوستانش وقتی از مشهد به منزل ما میآید سوغاتی سفارشی آقا مجتبی را میآورد و آن سوغاتی چیزی نیست جز زیارت امین الله در حرم مطهر امام رضا(ع).

نام و نام خانوادگی: حسین رفیعی
نام پدر: حبیب اله
تاریخ ولادت: 1330/6/20
میزان تحصیلات: سیکل
وضعیت تاهل: متاهل و دارای پنج فرزند
اعزامی از طریق: بسیج
تاریخ اسارت: تیرماه 1361 عملیات رمضان
مدت اسارت: 9 سال
تاریخ شهادت: 1376/2/1
نحوه شهادت: جراحت ناشی از سانحه تصادف و عمدتا به علت ضربهای که در اسارت به سرش وارد شده بود به شهادت رسید.
محل دفن: گلزار شهدای راوند
خاطراتی از آزاده سرافراز حاج حسین رفیعی زائر کوچههای مدینه
چند روزی است که ما را به استخبارات آوردهاند و میخواهند از موقعیت ما در جبهه ایران مطلع شوند اما بچهها از خود مقاومت نشان میدهند. وقتی میبینند که پرس و جو بیفایده است هر کدام از ما را به یک سلول انفرادی میفرستند؛ توی سلول جای یک نفر بیشتر نیست، الان که تنها شدهام به یاد بچههای مجروح افتادم، داشتیم با بچههای امداد آنها را به عقب میبردیم که ما را گرفتند و به عقبه خودشان آوردند. اول حسابی ما را زدند طوری که رفقای ما فکر کرده بودند که ما را کشتهاند بعد ما را سوار یک وانت کردند و توی شهر میگرداندند صحنههای دلخراش شام یکی یکی برایم مجسم میشد؛ آن از رفتارشان با ما، آن هم از پذیراییشان با قنداقه تفنگ! و حالا هم مردم بغداد ما را بدرقه میکنند آن هم چه بدرقهای! قربان حضرت زینب بشوم که چطور طاقت آورده بود!
بعضیها سنگ میانداختند، بعضیها چوب، بعضی هم آب دهان. حق با حضرت علی -علیه السلام- بود که اینها را نفرین کرده بود. مشغول خواندن دعا میشوم تا در اثر ارتباط با خدا روحم آرام شود که ناگهان با صدای مهیبی از جا تکان میخورم. نگهبان که صدای دعایم را شنیده بود مرا با زور لگد بیرون کشد و برد در یک اتاق دیگر و بعد با تمسخر میگوید: دعا میخوانی آره؟ و مرا هل میدهد روی زمین. سوزشی در بدنم احساس میکنم، خوردههای شیشه که کف اتاق پخش شده بدنم را میآزارد اما نگهبان با چهرهای بر افروخته و با لگدهای پیدرپیاش مرا روی زمین میغلتاند. تمام بدنم خونی شده. خدایا خودت به فریادم برس.
ما را با چشمانی بسته سوار ماشین میکنند، نمیدانم این دفعه مهمان کجا هستیم. بعد از مدتی ما را پیاده میکنند، چشمانمان را که باز میکنند دو صف طویل عراقی جلویم میبینم که همه آماده هستند تا خدمت بچهها برسند. ما را مجبور میکنند از این تونل رد شویم و این ضربات کابل و باتوم است که بر سر و صورت ما فرود میآید، اما بچهها بر خلاف انتظار آنها حتی صدای نالهشان هم بلند نمیشود، فقط زیر لب «یا زهرا(س)» را تکرار میکنند. نزدیک است جان از بدنمان جدا شود که این تونل مرگ به پایان میرسد. همه با سر و صورتی خونین روی زمین ولو میشویم. توان حرکت نداریم دوباره دست به کار میشوند و ما را کشان کشان روانه آسایشگاه میکنند و بعد در حالی که با مشت و لگد دست و پای جا ماندهی بچهها را به داخل آسایشگاه هل میدهند محکم درها را به هم میزنند. با رفتن آنها تعداد زیادی شبح بالای سرم میبینم و از هوش میروم. وقتی به خودم میآیم چهرههای مهربان بچههای خودی را بالای سرم میبینم. لبخندی از سر رضایت میزنم و گویی روحی تازه در بدنم دمیده میشود.
اینجا زندان موصل است. دیگر به فضای اینجا عادت کردهام؛ اتاقی با وسعت 150 متر یعنی به ازای هر نفر یک متر. از لحاظ تغذیهای که فبها!!! هرچند هفتهای به خیال خودشان به ما مرغ میدهند، آنهم آنقدر باید در کاسه آب مرغ شنا کنی تا یک استخوان بال مرغ بیابی!! وقتی چای میدهند مقداری چای را با تاید در یک حلبی میریزند و بعد به زور سر بچهها را داخل حلبی فرو میبرند. صحنههای دلخراشی است. نان خالی هم که میدهند فقط باید دو سه روز خیس بخورد تا قابل جویدن شود.
شنبههای هر هفته منتظر شلاق خوردن بودیم به طوری که با کوچکترین صدایی بدنم به لرزه در میآمد. اما همه این مشکلات را در کنار هم میتوانستیم تحمل کنیم. به خصوص که حاج آقا ابوترابی(ره) نیز با ما بودند. با ایشان خیلی صمیمی بودم و به خاطر فعالیتهای مذهبی در زندان در بیشتر مواقع با هم شکنجه میشدیم. یک دفعه به جرم عاشورا خواندن به دست ابن ملجمهای زمان چنان ضربهای به سرم وارد شد که فرقم شکافت و فقط با عنایت خدا بود که زنده ماندم؛ وقتی میخواستند کلنگ را روی سرم بزنند دستم را روی سرم گذاشتم تا شدت ضربه کمتر شود اما عصب یکی از انگشتانم هم قطع شد. بار دیگر میخواستند به جرم مداحی کردن مرا بسوزانند؛ بنزین را روی سرم ریختند در دل متوسل به حضرت زهرا(س) شدم و گفتم تا قبر شما را زیارت نکردم نمیخواهم از دنیا بروم که نمیدانم چطور شد از سوزاندن من منصرف شدند. بار دیگر در زندان مشغول اذان گفتن بودم مامور عراقی از پنجره به من اشاره کرد که نزدیکش بروم تا چیزی درِ گوشم بگوید، وقتی جلو رفتم چنان گوشم را بین دندانهایش فشرد که خون جاری شد. من هم اقتدا به مولایم حسین – علیه السلام- کردم و در حالی که دستهای آغشته به خونم را به سوی آسمان بلند کرده بودم گفتم: خدایا قبول کن!
خلاصه شکنجههای جسمی از یک طرف، شکنجههای روحی هم از طرف دیگر بچهها را آزار میداد. مثلا نوارهای مبتذل را از بلندگو پخش میکردند یا حتی گاهی فیلم ویدئویی میآوردند که اسراء را منحرف کنند. اما اجازه بدهید کمی هم در مورد فعالیتهای متقابل بچهها صحبت کنم؛ با همه دشواریهایی که در آسایشگاه بود اما بچهها از فرصتها بهترین استفاده را میکردند. هر کس هر حرفهای بلد بود در جهت خدمت به اسراء استفاده میکرد. چه بسا بچههایی که در همان محدودهی زمانی و مکانی سوادشان را زیاد کردند یا درسهای زبان عربی را یاد گرفتند یا شروع به حفظ قرآن کریم کردند.
حالا که اسم قرآن آمد این را هم بگویم که ما در آسایشگاه حتی یک قرآن هم نداشتیم و درون خود نیاز شدیدی به این کتاب آسمانی احساس میکردیم. آسایشگاه مجاور ما با ترفندهای مختلفی توانسته بودند دو سه تا قرآن فراهم کنند. وقتی اعلام نیاز ما را فهمیدند مخفیانه تعدادی کاغذ از اتاق عراقیها برداشتند و شروع کردند به نوشتن قرآن و بعد از طریق درمانگاه که مشترک بین دو آسایشگاه بود قرار گذاشتند و کاغذها را به ما رساندند؛ چون به هیچ عنوان نمیتوانستند قرآنها را جا به جا کنند. این کارها در شرایطی صورت میگرفت که در هر آسایشگاه حداقل سه، چهار تا نیروی نفوذی بود که فعالیت اسراء را به عراقیها خبر میدادند و معمولا اینها افراد شناخته شدهای بودند و جایگاهی بین اسراء نداشتند.
به مناسبتهای مختلف مثل اعیاد یا مسابقات ورزشی که در اردوگاه برگزار میشد اسراء بدون هیچ امکاناتی کارت پُستالهایی را فراهم میکردند که انسان بسیار متعجب میشد امان از آن وقتی که اسم یکی از اسراء توسط منافقین آسایشگاه بدست افسران عراقی میرسید، ابتدا میریختند داخل آسایشگاه و با مشت و لگد و کابل تا سر حد مرگ همه ما را میزدند بعد اگر میدیدند که آن فرد مذکور هنوز هم جان در بدن دارد او را به سلول انفرادی میبردند؛ آن هم چه سلولی! خدا میداند همان حالت ایستاده که داخل میشدی نمیتوانستی تکان بخوری! از همه طرف میخها احاطهات کرده بودند. وقتی خوب حالت جا میآمد آن وقت با اتوی برقی و شوک الکتریکی بود که به جانت میافتادند.
دست آخر هم وقتی خودشان خسته میشدند جنازه نیمه جانت را به درمانگاه میبردند تا به اصطلاح درمان شوی! آن هم چه درمانی! اگر مثلا پایت زخمی داشت که با بخیه و گذشت زمان خوب میشد هزار جور بهانه میآوردند و پایت را قطع میکردند یک سری درمانهای اینطوری!!
وقتی شایعه آزادی ما در اردوگاه پخش شد، عراقیها برای سرپوش گذاشتن بر عملکردشان با اصرار و تبلیغ مطبوعاتی ما را به کربلا بردند. خاطره زیارت کربلا را هم بگویم و این بخش را تمام کنم. گویی هر چه بیشتر آن خاطرات را مرور میکنم تنم بیشتر درد میگیرد و هر لحظه منتظر اتفاق جدیدی هستم.
وقتی ما به کربلا رفتیم، زیارت امام حسین(علیه السلام) خیلی غریب بود؛ خدا میداند یک بند انگشت گرد و غبار روی پنجرههای ضریح بود. چهار طرف ماموران ایستاده بودند که ما دست از پا خطا نکنیم. آقای ابوترابی که جلوتر از بقیه بودند تا مقابل درب ضریح رسیدیم خود را روی زمین انداختند و سینه خیز پیش رفتند در حالی که مکرر سر خود را به زمین میزدند و از ته دل ندای یا حسین(ع) سر میدادند. بقیه بچهها نیز همین عمل را تکرار میکردند. آنقدر معنویت زیاد شده بود که حتی ماموران عراقی نیز به گریه درآمدند، وقتی برای اولین بار نگاهم به ضریح افتاد و غربت آقای غریبم را دیدم گفتم: خدایا! اول امام حسین(ع) را از غریبی نجات بده بعد ما را.
فرصت محدود زیارت به پایان رسید اما نامردها چندتا از بچههایی که بیشتر ناله و زاری کردند شناسایی کرده بودند و وقتی برگشتیم آسایشگاه حسابشان را رسیدند. خدا رحمت کند یکی از همین بچهها را که به جرم گریه بر امام حسین(ع) چنان با کابل بر صورتش نواختند که چشمهایش از حدقه بیرون پرید. خدا لعنت کند یزیدیان را که چنین کینهای با سیدالشهدا داشتند، طوری که یکی از مامورها با افتخار میگفت: «ما امام حسین را کشتیم حالا شما دارید برایش گریه میکنید!» ما را مسخره میکردند.
9 سال رنج و اسارت با همه گفتهها و ناگفتهها به پایان رسید، این را فراموش کردم بگویم که سختترین لحظه اسارت زمانی بود که خبر رحلت امام(ره) را از بلندگوی اردوگاه پخش کردند و پشت سرش نوارهای سرور و شادی و مراسم جشن و پایکوبی عراقیها..
وقتی به خاک مطهر ایران رسیدیم از شدت خوشحالی نمیدانستیم چه باید بکنیم؛ خودمان را روی خاک انداختیم و سجده شکر به جا آوردیم. وقتی وارد شهر شدیم غربت عجیبی بر صفحه دلم نشست؛ از یک طرف جای خالی همرزمانم را میدیدم از طرف دیگر فراموش شدن ارزشهایی که شهدا برای آنها قیام کرده بودند.
بیشتر افراد را میشناختم اما خیلی چیزها عوض شده بود. فکر میکردم که شاید این خیال است که مرا وسوسه کرده اما وقتی 4- 5 سال در بین مردم زندگی کردم فهمیدم که درست احساس کرده بودم، بگذریم..
اینجا که هستم بر اثر شکنجههای دوران اسارت وضعیت مزاجیام به هم ریخته است. فرق سرم هم که شکافته بود و با چند بخیه بزرگ به هم وصل کرده بودند درد میکند. وقتی میخواهم مسح سرم را بکشم درد بیشتری میبرم. شنبهها که میشود خیلی اعصابم به هم میریزد با کوچکترین صدایی از جا میپرم. صحنههای شکنجه در ذهنم مجسم میشود و خیلی معذب هستم شاید باعث ناراحتی اطرافیان شده باشم که در هر حال از آنها طلب عفو دارم.
جای خالی شهدا به خصوص برادرم احمد را که میبینم از خودم بدم میآید؛ حالا که خدا توفیق داد زیارت خانه خودش هم رفتیم و بعد زیارت امام رضا – علیه السلام- دیگر هیچ دغدغهای ندارم. بارها از خدا خواستهام و در نمازم دعا کردهام که «اللهم عجّل فی وفاتی سریعاً» ترجمه: «خدایا مرگ مرا هرچه سریعتر برسان». احساس میکنم وعده اجابت نزدیک است؛ از هر جهت خود را آماده میکنم. از فامیل حلالیت میطلبم، همسر و فرزندانم را به خدا میسپارم و رحل اقامتم را از این دنیای فانی بر میچینم.
برادر آزاده حاج حسین رفیعی در تاریخ 1/2/1376 در حالیکه برای ثبت نام در مانور خلیج فارس به سوی محل کار خود در حرکت بود، در یک سانحه تصادف جراحت زیادی برداشت و بعد از چند روز بستری شدن در بیمارستان و عمدتا به خاطر ضربهای که در اسارت به سرش وارد شده بود، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
منبع: گاهنامه فرات عشق، شماره 4، سال 1382، پایگاه بسیج خواهران حضرت معصومه(س) راوند