زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

از نظر منطق قرآن چرا شیطان با اینهمه شناساییها، از کافران محسوب گشته است؟

تنها تسلیم فکر و ادراک، براى اینکه موجودى مؤمن شناخته شود کافى نیست، چیز دیگر لازم است!


خداى متعال مى ‏فرماید:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ «بقره 208».

 «اى کسانى که ایمان آورده ‏اید، در قلعه سلم داخل شوید و گامهاى شیطان را پیروى نکنید.»

یعنى روحتان با عقلتان جنگ نکند، احساساتتان با ادراکاتتان ستیز ننماید.


داستان شیطان که در قرآن کریم آمده است نمونه ‏اى از کفر قلب و تسلیم عقل است. شیطان خدا را مى ‏شناخت«اعراف 12»، به روز رستاخیز نیز اعتقاد داشت«اعراف 14»، پیامبران و اوصیاء پیامبران را نیز کاملا مى ‏شناخت و به مقام آنها اعتراف داشت«ص 82- 83»، در عین حال خدا او را کافر نامیده و درباره ‏اش فرموده است:

و کان من الکافرین‏ «بقره 34».

 «و از کافران بود».


قرآن در عین اینکه شیطان را شناساى همه این مقامات معرفى مى ‏کند او را کافر مى ‏خواند و کافر مى ‏شناسد؛ پس معلوم مى ‏شود: تنها شناسایى و معرفت، یعنى تسلیم فکر و ادراک، براى اینکه موجودى مؤمن شناخته شود کافى نیست، چیز دیگر لازم است.


از نظر منطق قرآن چرا شیطان با اینهمه شناساییها، از کافران محسوب گشته است؟

معلوم است، براى اینکه در عین قبول ادراکاتش حقیقت را، احساساتش به ستیزه برخاست، دلش در برابر درک عقلش قیام کرد، از قبول حقیقت اباء و استکبار نمود، تسلیم قلب نداشت.


پروردگارا! ما را علاقه ‏مند و عاشق حق و حقیقت قرار بده به طورى که هرگز منافع خودمان را به حق و حقیقت ترجیح ندهیم

هر عضو ما جای چیست

گویند حضرت آدم نشسته بود، شش 

نفر آمدند، سه نفر طرف راستش

 نشستند و سه نفر طرف چپ.


به یکی از سمت راستی‌ها گفت: «تو کیستی؟»

گفت: «عقل.»

پرسید: «جای تو کجاست؟»

گفت: «مغز.»

از دومی پرسید: «تو کیستی؟»

گفت: «مهر.»

پرسید: «جای تو کجاست؟»

گفت: «دل.»

از سومی پرسید: «تو کیستی؟»

گفت: «حیا.»

پرسید: «جایت کجاست؟»

گفت: «چشم.»

سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»

جواب داد: «تکبر.»

پرسید: «محلت کجاست؟»

گفت: «مغز.»

گفت: «با عقل یک جایید؟»

گفت: «من که آمدم عقل می‌رود.»

از دومی پرسید: «تو کیستی؟»

جواب داد: «حسد.»

محلش را پرسید.

گفت: «دل.»


پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»

گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»

از سومی پرسید: «کیستی؟»

گفت: «طمع.»

پرسید: «مرکزت کجاست؟»

گفت: «چشم.»

گفت: «با حیا یک جا هستید؟»

گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود‌.


┏━━✨✨✨━━┓

 

پدرها و مادرها مثل مداد رنگی هستند دنیایت را رنگ می کنند و کوچک می شوند.... یا مثل قندند

ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ 

ﭘﺪﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﺑﺸﻮﻧﺪ

ﺑﺮﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﯽ

ﺍﺯ ﻧﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،


ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ

ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ

ﻣﺜﻞ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ 

ﺗﺎ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻨﻨﺪ ...!


ﮐﺎﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮ

ﮐﺴﯽ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭﻣﺎﺩﺭﻫﺎ

ﻣﺜﻞ ﻗﻨﺪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ

ﭼﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﮑﻨﻨﺪ

ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ...!

سبک زندگی شهید ابوالفضل راه چمنی :آقا ابوالفضل نماز هاشو همیشه اول وقت می خوند. هر وقت که مسافرت می‌رفتیم هر جا موقع نماز بود

آقا ابوالفضل نماز هاشو همیشه اول وقت می خوند. هر وقت که مسافرت می‌رفتیم هر جا موقع نماز بود ماشینو کنار میزد نمازش رو می خوند همیشه تاکید بر نماز اول وقت داشت .

اصلا اهل غیبت نبود اگه در جمعی بود که غیبت پیش میومد بحث رو عوض می کرد.

از مهربونی هر چی بگم کم گفتم فقط اینو بگم که بی توقع کمک می کرد و کمکش رو هیج جا فاش نمی‌کرد .

هیچ وقت در مورد موضوعی قطعی صحبت نمی کرد ودر جواب سوالات دیگران در مورد موضوعی جواب ان شاءالله و اگر خدا بخواد میداد.

این اواخر بر نماز شب مداومت داشت خودم دیدم در قنوت نمازش دعا را با گریه میگفت.

تا ازش سوال نمی شد حرفی نمی زد.

در مورد کارش می گفت هر چی کمتر بدونی برات بهتره . خدایی هیچ وقت از کارش سوء استفاده نکرد .

چند روز قبل از ماموریتش براش کلیپی از شهدای مدافع حرم گذاشتم دیدم حال عجیبی شد اشک تو چشماش جمع شد و از اتاق خواب رفت تو حال شروع کرد گریه کردن تا حالا این حالشو ندیده بودم مطمئنم از شهدا شهادتش رو همون روز گرفت.