ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

خدایا این چقدر گناه کرده که اینقدر التماس می‌کند در مقابل تو من باید چکار کنم.

وقتی به ساختمان‌های دوکوهه رفتیم، آنجا تمامی ساختمان‌ها به صورت گچ و خاک بود. گویا رژیم طاغوت می‌خواست آنجا را برای ارتشی بسازد. آن زمان عباس ورامینی تعزیه‌گردان واقعی‌گردان حبیب بن مظاهر بود. یعنی اسمش بود که سه گروهان داریم ولی تعزیه گردان و مسئول کل آن بچه‌ها عباس بود. خب ما تازه به برادر وزوایی را دیده بودیم و شناختی نسبت به او نداشتیم. تمام بچه‌ها روی ورامینی حساب می‌کردند. در آنجا هر چه که عباس می‌‌گفت تابع بودیم. نیروهای هر سه گروهان چون برادران منطقه ده سپاه بودند، شناخت خیلی کاملی روی برادر ورامینی داشتند. این جوان پر شور روی پا بند نبود. آن زمان بنی‌صدر یک طوری امکانات را تقسیم کرده بود که به سپاه کمترین امکانات تعلق می‌گرفت. وقتی ساختمان‌های دوکوهه را تحویل گرفتیم، یادم می‌آید که شب‌ها وقتی می‌خوابیدیم؛ یکی یک عدد پتو داشتیم. سرمای شب‌های جنوب بسیار شدید بود. به همین دلیل ما مجبور بودیم شب ها در کنار یکدیگر بخوابیم. من وقتی وسط می‌خوابیدم یک مدت پشت خودم را می‌چسبانیدم به ورامینی تا او گرم بشود. بعد پشتم را بر می‌گرداندم به برادر آزادی تا او گرم شود. نکته دیگر اینکه یادم می‌آید که عباس وقتی می‌خواست نماز شب بخواند، با آن قدم‌های تقریبا کوتاه ولی خیلی پر حرارت و جوش این پتو را سر می‌کشید بدو می‌رفت در این زمین‌ها اطراف، پتویش را می‌کشید روی سرش و می‌ایستاد به نماز شب. من به خودم می‌گفتم خدا این چقدر گناه کرده که اینقدر التماس می‌کند در مقابل تو من باید چکار کنم.

سخنان همت در مراسم شهادت عباس ورامینی/ماجرای اولین گریه مقابل حاج ...

آذوقه

سرتاسرِ جزیره را دودِ انفجار گرفته بود. چشم چشم را نمی دید. به یک سنگر رسیدیم. جلوش پر بود از آذوقه. پرسیدیم «اینا چیه ؟ »گفتند « هیچ کس نمی تونه آذوقه ببره جلو. به ده متری نرسیده، می زننش.» زین الدین پشت موتور، جعفری هم ترکش، رسیدند. چند تا بسته آذوقه برداشتند و رفتند جلو. شب نشده، دیگر چیزی باقی نمانده بود.


خدا می خواست امتحان مان کند

حس مسئولیت پذیری و استقامت شهید مهدی زین الدینی

عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند « رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچه ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود، انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط..

خدا می خواست امتحان مان کند

به تاریخ های روی سنگ قبر نگاه کنید:

به تاریخ های روی سنگ قبر نگاه کنید:

تاریخ تولد- تاریخ مرگ؛

آنها فقط با یک خط فاصله از 

هم جدا شده اند، 

همین خط فاصله کوچک نشان

 دهنده تمام مدتی است که ما روی

 کره زمین زندگی کرده ایم.

ما فقط به اندازه یک " خط فاصله"

 زندگی می کنیم و ارزش این خط

 کوچک را تنها کسانی می دانند که به

 ما عشق ورزیده اند...

آنچه در زمان مرگ مهم است پول و خانه و ثروتی که باقی می گذاریم نیست، بلکه چگونه گذراندن این خط فاصله است.

بیایید به چرایى خلقتمان بیاندیشیم،

بیایید بیشتر یکدیگر را دوست داشته باشیم،

دیر تر عصبانی شویم،

بیشتر قدردانی کنیم،

کمتر کینه توزی کنیم،

بیشتر احترام بگذاریم،

بیشتر لبخند بزنیم

و به یاد داشته باشیم که این " خط فاصله" خیلی کوتاه است..!

تهذیب نفس، شرط درک خدمت امام زمان (عج)

آیت‌اللّٰه بهجت (ره):

در تهران استاد روحانیی بود که لُمْعَتَیْن را تدریس می‌کرد، مطّلع شد که گاهی یکی از طلاّب و شاگردانش که از لحاظ درس خیلی عالی نبود، کارهایی نسبتاً خارق‌العاده دیده و شنیده می‌شود.

روزی چاقوی استاد (در زمان گذشته وسیله نوشتن قلم نی بود و نویسندگان چاقوی کوچک ظریفی برای درست کردن قلم به همراه داشتند) که خیلی به آن علاقه داشت، گم می‌شود و وی هر چه می‌گردد آن را پیدا نمی‌کند و به تصور آنکه بچّه هایش برداشته و از بین برده‌اند نسبت به بچه ها و خانواده عصبانی می‌شود، مدتی بدین منوال می‌گذرد و چاقو پیدا نمی‌شود.

عصبانیت آقا نیز تمام نمی‌شود. روزی آن شاگرد بعد از درس ابتداءً به استاد می‌گوید: «آقا، چاقویتان را در جیب جلیقه کهنه خود گذاشته‌اید و فراموش کرده‌اید، بچه‌ها چه گناهی دارند.»

آقا یادش می‌آید و تعجّب می‌کند که آن طلبه چگونه از آن اطلاع داشته است. از اینجا دیگر یقین می‌کند که او با «اولیای خدا» سر و کار دارد، روزی به او می‌گوید: بعد از درس با شما کاری دارم. چون خلوت می‌شود می‌گوید: «آقای عزیز، مسلّم است که شما با جایی ارتباط دارید، به من بگویید خدمت آقا امام زمان (عج) مشرف می‌شوید؟» استاد اصرار می‌کند و شاگرد ناچار می‌شود جریان تشرّف خود خدمت آقا را به او بگوید. استاد می‌گوید: «عزیزم، این بار وقتی مشرّف شدید، سلام بنده را برسانید و بگویید: اگر صلاح می‌دانند چند دقیقه ای اجازه تشرّف به حقیر بدهند.» 

مدتی می‌گذرد و آقای طلبه چیزی نمی‌گوید و آقای استاد هم از ترس اینکه نکند جواب، منفی باشد جرأت نمی‌کند از او سؤال کند ولی به جهت طولانی شدن مدّت، صبر استاد تمام می‌شود و روزی به وی می گوید: «آقای عزیز، از عرض پیام من خبری نشد؟» می‌بیند که وی (به اصطلاح) این پا و آن پا می کند.

استاد می‌گوید: «عزیزم، خجالت نکش آنچه فرموده‌اند به حقیر بگویید چون شما قاصد پیام بودی (وَ ما عَلَی الرَّسُولِ إِلا الْبَلاغُ الْمُبینُ)» 


آن طلبه با نهایت ناراحتی می‌گوید: «آقا فرمودند: لازم نیست ما چند دقیقه به شما وقتِ ملاقات بدهیم، شما تهذیب نفس کنید من خودم نزد شما می‌آیم.»


❗️ماجرای عبرت‌آموز! حتماً مطالعه فرمایید.