زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگینامه شهید علیرضا عاصمی شهیدی که در مهندسی رزم نخبه برتر بود و موید آن سلسله درس‌های او در دانشکده و دوره عالی فرماندهی است

 دوران راهنمایی را نیز با موفقیت سپری کرد، در حالی که در تمام این سال ها، مراقبت خاص خانواده- بالاخص پدرش که شخصی فرهنگی است- نهال پر طراوت وجودش را آبیاری می کرد. در دوران تحصیل، با وجود سن کم، حرکات و اعمالی بیش از حد انتظار داشت. در راه اندازی ارودهای دانش آموزی و اکیپ های کوهنوردی و ... بسیار فعال بود و در بحث ها و صحبت ها، منطق قوی او، همیشه جلب توجه می کرد. حرکات پر شور او، همواره مایه ی برکت و حرکت دیگران بود. به برگزاری جلسات فرهنگی – اسلامی برای دانش آموزان علاقه ی بسیاری داشت. همیشه در تلاش بود و پویایی خاصش، از او انسانی خلاق و سازنده ساخته بود. اولین کتابخانه ی مدرسه شان را با همت جمعی از دوستان تاسیس کرد که اثر مطلوبی در ارتقاء کیفیت فرهنگی دانش آموزان داشت.
سال 57 علی کلاس اول دبیرستان بود که «عشق آمد و سوز دل عیان شد» و او بی تامل، خود را در امواج خروشان اقیانوس بیکران مردم رها کرد. علی در آن هنگام آن قدر فعال بود که انسان را بی اختیار نگران می کرد. دمی آسایش نداشت و در اشکال گوناگون مبارزه، از پخش و توزیع اعلامیه های حضرت امام و روحانیت مبارز گرفته تا شعارنویسی و شرکت در تظاهرات، تحریک مردم به اعتصاب و ... فعال بود. در این راستا، اولین راهپیمایی دانش آموزان کاشمر علیه رژیم خونخوار پهلوی در مهرماه 57 توسط علی و همراهانش، سازمان دهی و رهبری شد. این راهپیمایی در شکستن جو وحشت حاکم بر محیط شهر، تاثیر به سزایی داشت. علی اسلحه ی مزدوران رژیم را به غنیمت گرفت و به فراگیری فنون نظامی پرداخت. او در سازماندهی و آموزش مردم کاشمر، نقش عمده ای داشت و از پایه گذاران کمیته های مردمی این شهر بود. در اوان تشکیل جهاد سازندگی در کاشمر در این نهاد نیز فعال شد و هرگاه که لازم می شد، با بسیج مردم به یاری روستاییان مستضعف می شتافت و در جمع آوری محصول، آنان را یاری می کرد. علی در تمام این اوقات، همیشه با هوشیاری خاصی، مراقب نفوذ افراد فرصت طلب و انقلابیون بعد از انقلاب، در نهادها بود و پیوسته با افشاگری خویش، مردم را به دفاع از آرمان های انقلاب اسلامی و طرد فرصت طلبان دعوت می کرد. این روند ادامه داشت تا اینکه جنگ اغاز شد و جنگ علی نیز با آخرین بندهای تعلقی که این پرستوی مهاجر را به رکود و ماندن دعوت می کرد، آغاز. علی تنها هفت روز از جبهه و جنگ دور ماند و در این هفت روز، چه درد و رنجی کشید، خدا می داند و بس.
علی، هنگامی که برای اولین بار به جبهه رفت، تنها هفده بهار از عمرش گذشته بود و شش سال بعد، تنها برای دیدار خدا بود که از جبهه بیرون رفت. و در این شش سال، جوبیار کوچکی که در جستجوی دریا، فراز و نشیب ها و سنگلاخ های فراوانی را پشت سر گذاشته بود، تبدیل به اقیانوسی از آرامش و طمانینه شد، اقیانوسی که هر کس از هر جای آن می خواست، می توانست سیراب شود. آری، علی هنگامی که به جبهه رفت، بسیجی ساده ای بود از تبار مظلومان همیشه ی تاریخ و هنگامی که شهید شد، عارف شب زنده داری که آواره ی تعبد، تقید، تعهد، اخلاص، تقوا و تخصص او، تمامی جبهه ها را در نوردیده بود. علی آن چنان رشدی در جبهه پیدا کرده بود که هرکس دمی با او همنشین می شد، متحیر می ماند که این جوان بیست و چند ساله، به چه رمزی دست پیدا کرده که اینسان با دوستان خدا ساده و صمیمی و بی تکلف است و اینگونه در مقابل دشمنان خدا در اوج خصایص کامل یک فرمانده ی سخت کوش نظامی! و این رمز، چیزی نبود جز «اخلاص و بندگی».
علی به راستی عبد خدا بود، در تمامی حرکات، رفتار، سخنان و حتی تفکرات او، روح عبودیت موج می زد به گونه ای که اگر خصایص علی را جز این دریچه بنگریم، راهی به خطا رفته ایم. علی مطیع محض احکام اسلام و بنده ی خالصی بود که همواره به ادای وظیفه می اندیشید و تنها احساس ادای تکلیف بود که او را از صحنه هایی که – به شهادت همگان- تنها و تنها خاصان درگاه خداوندی قدرت ایستایی در آنها را ندارند، سرافراز بیرون می آورد.
علی آن چنان گسترده و جامع بود که سخن گفتن از تمامی خصایل او و حتی مطلب را ادا کردن- به گواهی تمامی کسانی که از شراب خلوص او سرمست شده اند – غیر ممکن است.
با گذشت زمان، اول این بسیجی ساده، به واسطه ی تعبد، تعهد، تیزهوشی و ذکاوتی که داشت، تبدیل به فرمانده ی دلاوری شد که آوازه ی عشق و ایثارش از جبهه ها نیز فراتر رفت. و به واسطه ی تحرک فوق العاده و دید عمیقی که داشت، در اکثر رشته ها سرآمد شد. توپخانه، دیده بانی، اطلاعات و عملیات تخریب و ...

سنگرهای متعددی بود که علی با توجه به نیاز جبهه ها در آنها فعال شد و تبدیل به نیرویی کارآمد و زبده گردید. علی به واسطه ی معنویتی که در نیروهای تخریب احساس کرد و با توجه به نقش حساسی که این واحد در پیشروی رزمندگان اسلام بر عهده داشت، عاقبت در این واحد ماندگار شد. از آن پس، جای جای جبهه از شمالی ترین نقطه ی کردستان تا پهنه ی خلیج فارس و تنگه ی هرمز، کمین گاهی شد برای این تازیانه ی خدا که خصم را لحظه ای در آرامش نگذارد و تحقق این وعده الهی شود که: «فصب علیهم ربک سوط عذاب، ان ربک لبالمرصاد.»
علی با وجودی که در طول مدت خدمتش در جبهه، مسئولیت های بسیاری از جمله فرماندهی تخریب قرارگاه های کربلا و نجف و خاتم را بر عهده داشت و در این اواخر، عضو شورای فرماندهی تیپ ویژه ی پاسداران بود، اما نیروهای تحت امرش هیچگاه سنگینی وجود او را به عنوان یک فرمانده در میان خود احساس نکردند. علی دقیقاً مانند آنها در کارهای عملی و اجرایی شرکت می کرد، مانند آنها در صف غذا می ایستاد، مانند آنها در نظافت محیط شرکت می کرد و ... این  در حالی بود که کسانی که از نزدیک با این مجموعه ی ایثار و ابتکار آشنا بودند، از وقتی که علی برای این کارها می گذارد، ناراحت بودند و فکر می کردند علی باید وقتش را صرف مسائل گرانبهایی که تنها با سرانگشتان ذهن خلاق او حل می شد، بکند. اما علی خوب می دانست چه می کند.
نهال خود رسته ای بود که با تکیه بر خودجوشی و دید گسترده ی خود، در مدت کوتاهی، متخصص درجه ی یک تخریب و انفجارات شد به حدی که بی تردید در میهن مان جزء نوادر این رشته بود. علی همپای رشد عجیب خود در تخریب و انفجارات، این رشته را نیز همگام با خود بالا کشید و تغییرات بسیار عمده و کیفی در شیوه های آموزش و ... این واحد به وجود آورد. در این راه، مطالعه ی مستمر در زمینه های عینی، عملی و علمی جنگ، گسترده ی دید و فعالیت علی را وسعت خاصی بخشیده بود.
علی به واسطه ی تخصص فوق العاده ی خود، در رده های بالای نظامی نیز تدریس می کرد و به فرماندهان سپاه اسلام، جنگ مین و انفجارات می آموخت. یک بار علی برای یکی از مسئولین رده بالای مهندسی جنگ، سیر کاشت موانع توسط انسان را از ابتدای خلقت آدم تا جنگ تحمیلی، آن چنان زیبا و بدیع تصویر کرد که آن برادر که خود دستی در آتش داشت، به صراحت اذعان کرد هیچ گاه چنین منطقی و دلپذیر، کسی را یارای بازگویی چنین مطلبی نبوده است.
تخصص بالای او نیز همه را به تحسین وا می داشت. بارها به او پیشنهاد پذیرفتن مسولیت های مختلف ارائه شد، اما با اهمیتی که برای تخریب قائل، بود تا آخرین روزهای حیاتش در این واحد ماند.
علی با استفاده از فرصت هایی که گاه به دست می آورد، دیپلم خود را در سال 1361 گرفت و در سال 1363 در مرکز تربیت معلم شهید باهنر تهران پذیرفته شد. اولین شبی که در تربیت معلم خوابید، صبح به کاشمر تلفن زد و گفت: «سخت ترین شب عمرم دیشب بود که راحت روی تخت خوابیدم ولی دوستانم زیر خمپاره ها بودند.» همان روز عازم جبهه شد و تعدادی استاد و دانشجو را هم با خود برد.

یکی از زیباترین و حماسی ترین یادگارهای علی، حماسه خندق بود. انفجار جاده ی خندق در عملیات بدر، با شکوه ترین صحنه ی شجاعت و پایمردی علی بود که یک تنه در برابر انواع تیر مستقیم تانک ها گلوله های خمپاره، آر پی جی، کالیبر، هلی کوپتر و ... دشمن ایستاد و غزل شیوای تعبد، توکل، اخلاص، شهامت و شجاعتی را در آن هنگامه سرود که ستاره ی درخشانی شد بر تارک تاریخ جنگ.
علی به تمام معنا تجسم عینی عشق و ایثار بود و همیشه و در همه جا برای گذشت از هر آنچه داشت، آماده بود. اوج ایثار و گذشت او در عملیات برون مرزی فتح یک در اعماق خاک عراق متبلور گردید. آن گاه که به چند تن از نیروهایش ماموریت داده بود در صورت بروز هرگونه حادثه ای برای او بی هیچ گونه تردید و دودلی، با آر پی جی او را هدف قرار دهند تا اسناد و مدارک همراهش به دست دشمن نیفتد.
در عملیات والفجر 3 عباس – برادر علی – پس از رشادت های بی شمار به شهادت می رسد. عملیات که به پایان می رسد، علی بچه ها را جمع می کند تا گزارش کار را از افراد مسئول بگیرد. یکی از بچه ها هنگام برشمردن نام شهدای عملیات، از بردن نام عباس طفره می رود و لحظاتی از روی خجالت، مکث می کند. علی به فراست در می یابد عباس شهید شده است. لذا می پرسد عباس کجاست؟ آن برادر جواب می دهد شهید شده است. با آنکه پنجه های غم، قلب علی را در هم می فشارد، می گوید: «خدا رحمتش کند، به گزارشت ادامه بده!»
علی به شهادت خود یقین داشت و همواره در انتظار آن بود اما از عملیات فتح یک به بعد، دلتنگی علی، جلوه ی دیگری یافته بود و هرکس او را می دید، تحولات روحی او را به خوبی حس می کرد. عملیات کربلای 5 نزدیک بود و علی که در غرب بود، دغدغه ی خاطر داشت که در غرب بماند یا به جنوب برود و در اندیشه که کجا بهتر می تواند وظیفه اش را به انجام برساند. شهر باختران هر روز شاهد بمباران های وسیع هواپیماهای عراقی بود و علی و نیروهایش به یاری مردم می شتافتند و بمب های عمل نکرده را خنثی می کردند.
علی مانند همیشه به قرآن پناه برد و برای ماندن در غرب استخاره گرفت. اولین پیغام یار، این بود:
«بمان که برایت بهتر است.» و چه چیزی برای علی بهتر از شرکت در عملیات می توانست باشد الا شهادت؟ علی تصمیم می گیرد بماند. اما هر روز که می گذرد، وعده یار نزدیک تر و علی و یارانش بر افروخته تر می شوند و حال و هوایی دیگر پیدا می کنند. تا آن لحظه ی موعود فرا می رسد و علی، آن بسیجی، آن فرزند مردم، به همراه سه تن از یاران پاک باخته اش به هنگام خنثی سازی بمبی در اطراف شهر باختران به آرزوی دیرینه اش نائل می آید و آتش در عالم در می گیرد.

گزیده‌ای از خاطراتی از شهید عاصمی که توسط اعضای خانواده و همرزمان شهید نقل شده و در سایت جامع دفاع مقدس منتشر شده است در ادامه آمده است:

راوی : پدر شهید
بسیار فروتن و خاضع بود. به هیچ عنوان اهل تظاهر نبود و عقیده عجیبی به امدادهای غیبی داشت که چند بار هم با این امدادهای غیبی مواجه شده بود. به فداکاری در راه اسلام نیز اعتقاد خاصی داشت و چون بسیار خوش برخورد بود، دوستان زیادی داشت.

راوی: مادر شهید
به ایشان گفتم: «علیرضا جان! بالاخره ما باید برای خواستگاری به یک جایی برویم، طرف چه خصوصیاتی داشته باشد؟» گفت: «در مرحله اول، نه مال و نه ثروت و نه زیبایی در نظرم هست. فقط ایمان؛ باید شخص با ایمانی باشد. پدر و مادرش هم، انسان‌های خوبی باشند. دیگر این که باید مقلد حضرت امام باشد. یک شرط هم دارم و آن این است که: من تا روز آخر زندگی‌ام در جبهه هستم و ایشان (خانمم) هم باید در آن جا همراه من باشد. اگر حاضر باشد به جبهه بیاید، من با او ازدواج می کنم، در غیر این صورت، حاضر نیستم ازدواج کنم.» خلاصه برای ایشان، زنی با شرایطی که می‌خواست، پیدا کردیم و او را داماد کردیم.

راوی : همسر شهید
زمانی که هنوز رسول به دنیا نیامده بود، هر وقت صحبتی از بچه می‌شد، علیرضا می‌گفت: «من می‌دانم فرزندم پسر است.» می‌گفتم: «خب معلوم نیست، شاید دختر باشد.» ایشان می‌گفت: «نه! به احتمال زیاد پسر است، چون خدا خودش می‌داند چه از او می‌خواهم! دوست دارم وقتی نیستم، لااقل فرزندم جای مرا بگیرد.» موقعی که می‌خواستم زایمان کنم، من در تهران بودم و علیرضا، در منطقه بود. وقتی این موضوع را شنید، به تهران آمد. موقعی که با هم به منطقه برمی‌گشتیم، در بین راه گفت: «یک شب خواب دیدم فرزندم متولد شده است؛ فرزند پسر بود و گوشه چشم چپش هم، خالی داشت.» وقتی به صورت بچه نگاه کردم، دیدم همان طور که ایشان گفتند، گوشه چشم چپ فرزندم، خال دارد.

بعضی وقت‌ها مین یا مواد منفجره خنثی شده و بی‌خطر را به منزل می‌آورد و آنها را به فرزند کوچک‌مان می‌داد و با زبانی کودکانه طرز کارش را برای او بیان می‌کرد. یک روز به ایشان گفتم: «رسول بچه است و متوجه نمی‌شود که شما چه می‌گویی، برای او این وسایل، اسباب‌بازی است.» ایشان گفت: «نه، این یک نوع آشنایی است. ان شاء الله که رسول بتواند در آینده، جای من را بگیرد و در خدمت اسلام باشد.»

راوی : خواهر شهید
یک روز علی به من گفت: «من اگر بخواهم از امکانات استفاده کنم، همه چیز در اختیارم هست.» گفتم: «پس چرا استفاده نمی‌کنی؟ چرا در اتاقی به این این کوچکی و با این سختی زندگی می‌کنی؟» علیرضا گفت: «من نمی‌خواهم از این امکانات استفاده کنم. مگر این امکاناتی که در اختیار ما می‌گذارند، در اختیار همه پاسداران و بسیجیان هم قرار می‌دهند که من بخواهم از آن‌ها استفاده کنم؟ مسلماً نه. همان‌طور که آن پاسدار، در آن اتاق کوچک زندگی می‌کند، من هم باید مثل آن‌ها باشم.» ایشان کارت استفاده از هواپیما هم برای رفت و آمد داشت، ولی از آن استفاده نمی‌کرد و می‌گفت: «من هم مثل بقیه نیروها هستم. از همان وسیله‌ای که آن بسیجی ساده و آن پاسدار معمولی استفاده می‌کند، من هم استفاده می‌کنم.»

راوی : قربان علی صلواتیان - معاون علی
... ما به یاد نداریم که معبری در روز زده شود، ولی او یک چنین مأموریتی را پذیرفته بود. من می‌گفتم: مشکل است این کار انجام شود، ولی او می‌گفت که معبر زده خواهد شد و این مأموریت را با موفقیت انجام داد.

علیرضا عاصمی اطلاعات رزمی تخریب را به گونه‌ای شکل داد که نظرش به عنوان یک نظر برتر، در قرارگاه‌ها شناخته می‌شد و موید این گفتار، سلسله درس‌های او در دانشکده و دوره عالی فرماندهی است.

یکی از کارهای مهم علیرضا عاصمی، انجام کارهای تحقیقاتی و نمونه‌سازی بود که بعضی از آنها به مرحله تولید انبوه رسید. یک سری از تجهیزات نظامی را هم طراحی کرد که اکنون به کار گرفته می‌شود. یک سری راه حل‌های جدید نیز (جدا از سیستم ارتش و کتاب‌های نظامی) در زمینه معبر و انفجار و وسائل کمکی برای انفجار و وسایلی که نیاز مبرم به آن داشتیم، ارائه کرد. در مورد آموزش، یک کار ارزنده، شهید عاصمی، چاپ کتاب‌هایی در زمینه جنگ مین و انفجارات بود که اتفاقاً چارت آموزشی جنگ مین، از نمونه‌های چارت کارخانه سازنده‌های مین بهتر از آب در آمد. این چارت‌ها به عنوان منبع اصلی آموزش مورد استفاده قرار گرفت.

شهید علیرضا عاصمی پیش از شهادت چه اختراعاتی را به ثبت رساند؟

شهید حمیدرضا نوبخت : خدایا! بگذار شهید شوم، ولی آخرین نفری باشم که جنازه‌ام به شهر خودمان تشییع شود که شرمنده نشوم

در هشتم خرداد سال 1338 در شهرستان بابلسر در یک خانواده‌ی مؤمن و متعد فرزند پسری به دنیا آمد که او را حمیدرضا نامیدند. او در کنار خانواده رشد و نمو کرد و پس از رسیدن به سن مدرسه، دوره‌ی ابتدایی را در بابلسر با موفقیت سپری کرد و سپس به اتفاق خانواده به تهران مهاجرت کرده و در تعمیرگاه ماشین آلات سنگین مشغول به کار شد. وی پس از مدت کوتاهی تا سطح استادکار ماهر، رشد کرد.

دعای عجیب و خاص شهید «حمیدرضا نوبخت» برای شهادت

حمیدرضا، در سال 57 به خدمت سربازی فراخوانده شد، امّا بیش از 8 ماه خدمت نکرده بود که به فرمان حضرت امام (ره) مبنی بر ترک کردن پادگان‌ها و با تشویق برادرش، علیرضا از پادگان گریخت. وی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در تمامی صحنه‌های مبارزه با رژیم ستم‌شاهی حضوری فعال داشت و اعلامیه‌های حضرت امام (ره) را تکثیر و پخش می‌کرد.

او با کمک برادرش، علیرضا پس از پیروزی انقلاب، هسته بسیج ملی جوانان را پایه گذاری کرد و با تشکیل گروه‌های جوانان و نوجوانان آموزش های عقیدتی، سیاسی و نظامی به آنان می‌داد. همین گروه‌ها در مقابل تحرکات مذبوحانه‌ی ضد انقلاب و منافقین در جریان اشغال دانشگاه بابلسر، مقاومت و ایستادگی و فضای دانشگاه را از لوث وجود گروه‌های ملّی و مخالف نظام پاک کردند.

حمیدرضا در تاریخ 1/4/1359 به اتفاق برادرش، علیرضا سپاه محمودآباد را تشکیل دادند. او در این مقطع مسوول بسیج سپاه محمودآباد شد.

علیرضا از اولین گروه پاسدارانی بود که جهت سرکوبی اشرار و ضدانقلاب به کردستان اعزام شدند و بعد از آن با شروع جنگ تحمیلی به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شتافت و در عملیات «ذوالفقار» در منطقه «میمک» به عنوان فرمانده گردان مشترک ارتش و سپاه انتخاب شد و مردانه در مقابل بعثی‌ها ایستادگی کرد و رشادت‌ها و حماسه‌ها از خود به نمایش گذاشت.

دعای عجیب و خاص شهید «حمیدرضا نوبخت» برای شهادت

قربان حسن تبار می‌گوید: «شهید به حفظ بیت‌المال بسیار حساس بود و به همه سفارش می‌کرد از بیت‌المال برای امور شخصی استفاده نکنند و خودش هم به آن عمل می‌کرد. هر بار که با ماشین سپاه از منطقه به شهرستان می‌آمد، آن را در منزل قفل می‌کرد و با ماشین شخصی خود یا دوستان یا تاکسی برای دیدار با امام جمعه، خانواده‌های شهدا و ... می‌رفت. وقتی می‌گفتیم: چرا با این ماشین نمی‌روی؟ جواب می داد: این ماشین بیت المال است. خانواده شهدا مرا این‌گونه ببینند، دلشان می‌شکند. من چگونه جواب دل شکسته‌ی آن‌ها را بدهم.»

حمیدرضا به اتفاق برادرش، علیرضا در عملیات فتح المبین شرکت کرد. اوایل فروردین سال 61 برادر معلم‌اش، علیرضا که همرزم و راهنمایش بود، به شهادت رسید و باعث شد تا حمیدرضا جدی‌تر از گذشته عزمش را برای دفاع از اسلام و انقلاب به کار گیرد. او ماندن و خدمت کردن در منطقه را به رفتن و شرکت در تشییع جنازه برادرش ترجیح داد تا این گونه ثابت کند که رزمندگان و نیروهایش نیز حقی برگردن او دارند.

حمیدرضا در دهم اردیبهشت سال 61 در عملیات بیت المقدس به عنوان فرمانده گردان در حماسه آزادسازی خرمشهر، رشادت‌ها نشان داد. در سال 62 در عملیات والفجر 6، به سمت معاونت تیپ در آمد که به دلیل زخمی شدن یکی از فرماندهان، مسئولیت یک گردان را نیز تاپایان عملیات برعهده گرفت.  

حمیدرضا نوبخت در عملیات بدر در سال 63، فرمانده یگان دریایی لشکر شد، ولی همچون سربازی فداکار در قلب آتش و خون غوطه ور بود. خنثی کردن ضد حمله دشمن در عملیات قدس در سال 64، به عنوان برگ زرّینی است که در کارنامه دفاعی او به عنوان یکی از فرمانده گردان‌های لشکر 25 کربلا می‌درخشد.

دعای عجیب و خاص شهید «حمیدرضا نوبخت» برای شهادت

فرمانده گردان مالک اشتر در عملیات والفجر 8، کسی جز حمیدرضا نوبخت نبود که در تصرف و پاکسازی شهر فاو نقش قابل توجهی ایفا کرد. وی در ادامه همین عملیات در بحث آزادسازی کارخانه نمک، با انهدام بیش از 20 تانک در مقابل پاتک‌های مکرر دشمن مردانه ایستادگی کرد. وی هم‌چنین بلندی قله‌های قلاویزان مهران را با گام‌های محکم و استوارش در کربلای یک درنوردید.

این سردار رشید بابلسری قبل از عملیات کربلای 4، به فرماندهی تیپ سوم لشکر ظفرمند 25 کربلا انتخاب شد و در این عملیات حماسه عاشورایی دیگری خلق کرد. اگر چه عملیات کربلای 4 با عدم فتح روبه رو شد، امّا گردان‌های تحت امر نوبخت، با برنامه‌ریزی دقیق و اصولی، خواستند تا جزیره ام‌الرصاص و ام‌الباوی در خاک عراق پیش بروند.

با آن که در عملیات کربلای 5 به فاصله چندین روز از عملیات کربلای 4 رقم خورد، امّا نیروهای تحت امر سردار نوبخت به سرعت سازماندهی و به دستور فرمانده کل سپاه، در محور کانال ماهی و در کنار سایر یگان‌های لشکر وارد عمل شدند.

قابل ذکر است که سرعت و تحرک نیروهای تحت امر او به گونه‌ای بود که توانستند فرمانده لشکر گارد ارتش عراق را به همراه تنی چند از فرماندهان به اسارت در آورده، قرارگاه آنان را تصرف و پاکسازی کنند و بسیاری از نیروها و تجهیزات  بالای دشمن را منهدم کنند.

دعای عجیب و خاص شهید «حمیدرضا نوبخت» برای شهادت

حمیدرضا چندین بار مجروح شد، ولی او که دل به شهادت بسته بود با این جراحات از رفتن به جبهه انصراف نمی‌داد و پس از بهبودی نسبی به منطقه بر می‌گشت. او همیشه در مورد شهادت می‌گفت: «خدایا! بگذار شهید شوم، ولی آخرین نفری باشم که جنازه‌ام به شهر خودمان تشییع شود.» دوستانش از این دعا تعجب می‌کردند و می‌گفتند: «چرا چنین دعایی می‌کنی؟!» می‌گفت: «اگر این توفیق نصیب من نشود و لیاقت آن را نداشته باشم، باید یک عمر خجالت بکشم و شرمنده باشم که فرمانده این همه شهید بودم. از طرفی می‌خواهم آخرین نفر باشم تا وقتی جنازه‌ام تشییع می‌شود، خانواده‌ی شهیدی چشم انتظار پیکر فرزندش نباشد.»


از افتخارات حمید این بود که پدرش دوشادوش او در میدان نبرد حضور داشت. گاهی دوستانش می‌دیدند که پدر و پسر کنار همدیگر قدم زنان از سنگرها دور می شدند و با هم درد و دل می‌کنند.  پسر به عنوان فرمانده با نهایت ادب و احترام به پدر دستور می داد و پدر با تمام وجود و با عشق از او اطاعت می‌کرد.

قبل از عملیات کربلای 4 به پدرش مأموریت داد به عنوان مسئول نیروهای پیشرو در منطقه عملیاتی مستقر و آنجا را از لحاظ سنگرسازی و امور ضروری آماده کند. پدر با استفاده از تجربه شغلی سنگری از آهن ساخت که در روزهای سخت عملیات و زیر شدت آتش دشمن حدود 20 تن از رزمندگان به درون آن رفتند. در همان حین راکتی توسط هواپیمای عراقی رها شد و در نزدیکی سنگر اصابت کرد، بر اثر انفجار تمام دیوارهای سنگر فرو ریخت و گرد و خاک آن را فرا گرفت و  پس از دقایقی راه خروج مشخص شد و همه جان سالم از آن حادثه به در بردند.

با آغاز عملیات کربلای 4 در 3 دی 1365، گردان‌های تحت امر حمیدرضا موفق به تصرف جزیره ام الرصاص شدند. بنابر تدبیر فرماندهی کل سپاه مبنی بر تخلیه منطقه عملیاتی کربلای 4 او ظرف سیزده روز نیروهای خود را به منطقه عملیات کربلای 5 منتقل کرد.

عملیات کربلای 5 با نبردی سنگین ادامه داشت و دشمن در اثر حرکت غافلگیرانه نیروهای خودی به عقب رانده شده بود. قرار شد لشکر دیگری در ادامه عملیات وارد عمل شود و نیروهای لشکر 25 به سرعت به یکی از روستاهای اطراف خرمشهر انتقال یابند.

ارکان گردان ها هنوز در خط مانده بود. در غروب همان روز از بلند گو اعلام شد که رزمندگان در مقر تیپ تجمع نمایند. حمیدرضا با همان بادگیر زیتونی که همیشه به تن داشت با صدایی آرام و خسته، پشت تریبون قرار گرفت و پس از ذکر نام خدا چنین گفت :

برادران عزیز! بنا با دلایلی که معذورم توضیح دهم ما تا کنون نتوانسته ایم نیروی کافی وارد صحنه کنیم. هر کس توانایی حضور مجدد در خود می بیند، می تواند به همراه من به خط برگردد.

نیروهای گردان که در عملیات خسته و بی رمق بودند، همگی از جا برخاستند و فریاد زدند: « فرمانده آزاده آماده ایم، آماده.» سپس او را در آغوش گرفتند در حالی که اشک از دیدگانش سرازیر بود. رزمنده ای می گوید: حمیدرضا بعد از اتمام عملیات، پس از چند شبانه روز نبرد سنگین در آن سوی دریاچه ماهی، به این سوی آب آمد.

پدرش او را در آغوش گرفت و بر چهره گرد و خاک گرفته اش بوسه زد. در این عملیات پسر خاله حمیدرضا ـ کریم پور کاظمی ـ به شهادت رسید.

پس از مفقود شدن او، پدرش که سال‌ها در کنارش در جبهه حضور داشت. سنگر به سنگر و خاکریز به خاکریز در پی جسد او رفت، شاید اثری از او بیابد.

پدرش پس از سالها چشم انتظاری در 12 فروردین سال1374 در اثر عوارض شیمیایی در بیمارستان به شهادت رسید. در 12 آبان همان سال پیکر شهید حمیدرضا نوبخت توسط گروه تجسس سپاه شناسایی شد.

سرانجام این سردار شجاع و بی‌باک، برای انجام عملیات کربلای 8 به همراه تنی چند از فرماندهان از جمله «محمدحسن طوسی» به منطقه‌ای نزدیک دژ المهدی، برای شناسایی رفتند که بر اثر اصابت خمپاره 60، او و دوست دیرینه‌اش، محمدحسن طوسی در حالی که 18 روز از بهار سال 66 می‌گذشت، شهد شیرینی شهادت را نوشیدند و جان به جان آفرین تسلیم کردند. پیکر این شهید بزرگوار به مدت 8 سال بر خاک شلمچه ماند و پس از آن توسط گروه تفحص شناسایی و بر دستان پرمهر مردان و زنان بابلسری تشییع و در امام‌زاده ابراهیم به خاک سپرده شد.

"حمیدرضا" به هنگام شهادت صاحب دو فرزند به نام ها علیرضا و فاطمه بود.

شهید علیرضا نوبخت : زندگى را کوه یخ بسته ایست که اگر نور توحید بر آن بتابد، چشمه هاى محبت و ایثار از آن جارى مى شود

علیرضا نوبخت از پدرى به نام حجت اللَّه و مادرى به نام حلیمه بانکى در تاریخ 22 شهریور 1333 در محله همت آباد شهرستان بابلسر به دنیا آمد. او نخستین فرزند خانواده بود و با تولد خود شور و شعف خاصى در میان اطرافیان ایجاد کرد. در دوران کودکى قرآن و دعا را از پدر بزرگ مادرى خود فرا گرفت و به موضوعات قرآنى با جان و دل علاقه نشان مى داد. پدرش جوشکار بود و وضعیت اقتصادى خوبى براى خانواده مهیا کرده بود. علیرضا در مهر ماه سال 1339 دوره تحصیل ابتدایى را آغاز کرد و تکالیف درسى خود را به نحو احسن انجام مى داد. در همین سنین بود که همکارى با پدر خود را در جوشکارى آغاز کرد. در سال پنجم دبستان به همراه خانواده به شهرستان لنگرود رفت و کلاس پنجم را در آنجا گذراند. بعد از ظهرها پس از فراغت از درس و مدرسه در بیرون از خانه به کارگرى مى پرداخت. از ده سالگى صبح زود بر مى خاست و به دعا و نیایش مى پرداخت و این انس با دعا و قرآن تا پایان زندگى همراه او بود. با همسایگان ارتباط خوبى داشت و همیشه از دروغ، غیبت و خوردن مال حرام ابراز تنفر مى کرد و به مطالعه کتابهاى مذهبى علاقه داشت. بعد از گذراندن سال سوم دبیرستان به دانشسراى مقدماتى گرگان راه یافت و در خرداد 1353 تحصیلات دانشسرا را با موفقیت به پایان رساند. در مهرماه سال 1356 با عنوان آموزگار ابتدایى در روستاى خدابنده زنجان خدمت سربازى را آغاز کرد . در همین دوران با شرکت در فعالیتهاى سیاسى علیه رژیم طاغوت و درگیرى با یکى از عمال رژیم پهلوى به شش ماه حبس محکوم شد. در طول مدتى که در حبس بود به خانواده اش اطلاعى نداد. در سال 1357 به استخدام آموزش و پرورش شهرستان بابل درآمد و پس از آن در روستاى« کردکلاى » بابل در دبستان « نودهک » که بعد از انقلاب به نام « امام خمینى » تغییر نام یافت به عنوان آموزگار به تدریس پرداخت. همزمان با آغاز نهضت اسلامى در تکثیر و پخش اعلامیه ها و نوارهاى سخنرانى حضرت امام خمینى (ره) کوشش مى کرد و جوانان مذهبى را گرد هم مى آورد و براى آنان محفل مذهبى تشکیل مى داد. در راهپیماییها و اجتماعات مردمى تهران و شهرستان بابلسر حضور داشت. با فرمان امام خمینى مبنى بر تشکیل جهاد سازندگى در سال 1358 همراه با گروهى از جوانان فعال یکى از بخشهاى شهرستان بابلسر اردویى تحت عنوان جهاد سازندگى تشکیل داد و خود مسئولیت آن را بر عهده گرفت . به همراه (شهید) على قصابیان و برادر خود (شهید) حمیدرضا نوبخت « بسیج ملى جوانان » شهر را سازماندهى کرد. در این ایام جو عمومى شهر محمودآباد تا حدودى به نفع گروهکهاى ضدانقلاب و منافقان بود. علیرضا در این شرایط با هماهنگى سپاه بابلسر و همکارى گروهى از بسیجیان و مردم متدین، جو شهر را به نفع انقلاب تغییر داد و سپاه پاسداران محمودآباد را سازماندهى کرد.

شهید علیرضا نوبخت؛ فرمانده گروهان رزمى قرارگاه خاتم الانبیاء

با شروع جنگ تحمیلى نخستین بار در سن بیست و شش سالگى به جبهه هاى غرب کشور اعزام شد. یکى از خواهران علیرضا در بیان خاطره اى از نخستین اعزام او به جبهه هاى غرب مى گوید:
ما چهار خواهر و برادر علاقه خاصى به هم داشتیم و دورى از یکدیگر برایمان سخت بود . روزى که علیرضا عازم کردستان بود، من خیلى بى تابى مى کردم. او مى گفت: « من متعلق به همه هستم، نه فقط به شما، باید در راه خدا جهاد کرد». علیرضا قبل از اعزام تصمیم گرفت کمى استراحت کند. بنابراین از من خواست وقتى که بچه هاى بسیجى از راه رسیدند او را از خواب بیدار کنم . وقتى صداى اللَّه اکبر بسیجیان را از کوچه شنیدم در اتاق را بستم تا از سر و صداى آنها بیدار نشود. وقتى هم بسیجیها در منزل را زدند دم در رفتم و خواستم به بهانه اى ردشان کنم، بروند که دیدم علیرضا پشت سرم ایستاده است و مى گوید:« این قدر با تو صحبت کردم قانع نشدى؟ من با اولین فریاد اللَّه اکبر بیدار شدم اما مى خواستم تو مرا صدا بزنى ».  وقتى متوجه عشق او به این راه شدم او را در  آغوش گرفتم و بوسیدم و با او خداحافظى کردم.
پس از بازگشت از جبهه در اول مهرماه 1359 به عنوان نیروى رسمى به سپاه بابلسر پیوست و با سمت مسئول واحد عملیات سپاه مشغول فعالیت شد. سپس با حفظ سمت قائم مقام سپاه بابلسر شد. او در این دوران با علاقه به حل مشکلات مختلفى که به سپاه ارجاع مى شد، مى پرداخت. یکى از مراجعان او در این دوران مى گوید:
من زندگى خود را مدیون علیرضا مى دانم چرا که شبى شوهرم به علت اختلافات مرا کتک زده و بى چادر از خانه بیرون کرده بود . براى شکایت به دفتر سپاه رفتم و در آنجا علیرضا دستور داد تا چادرى برایم بیاورند و سپس شوهرم را خواست و هر دوى ما را آن قدر نصیحت کرد تا هر دو شرمنده شده و به خانه برگشتیم و اختلافات را کنار گذاشتیم.
به گفته یکى از خواهرانش از سفره هاى رنگى ناراحت مى شد. معتقد بود که لباس باید ساده، بى تجمل و در عین حال پاکیزه باشد . زمانى که نامزد کرد به اصرار خانواده شلوار، پیراهن و کفش نو خرید. روز برگزارى مراسم عقد مشخص شد که پدر ما از چند روز قبل براى گذراندن آموزش نظامى بسیج به پادگان المهدى (عج) چالوس اعزام شده است علیرضا تا صبح همان روز منتظر بازگشت پدر ماند اما چون او نیامد، شخصاً به دنبال پدر رفت و وقتى پدر را در جمع نیروهاى بسیجى دید با صداى بلند گفت: «اى بسیجیان به حجت اللَّه نوبخت بگویید که پسر بزرگش امروز داماد مى شود.»  این جمله را چند بار تکرار کرد تا به جمع آنها رسید و سپس تک تک آنها را در آغوش گرفت . پس از خداحافظى از بسیجیان در میانه راه لباس شخصى را از تن بیرون آورد و با فرم لباس سپاهى در مراسم عقد خود با خانم طاهره طاهایى در مسجد محله شهداى بابلسر در تاریخ 21 دى 1360 حاضر شد.
در تاریخ 5 اسفند 1360 به جبهه هاى جنوب اعزام شد در حالى که قائم مقام سپاه بابلسر و همچنین فرمانده اطلاعات عملیات سپاه این شهرستان بود. در همان روز به عنوان فرماندهى یک گروهان از گردان رزمى قرارگاه خاتم الانبیاء در اهواز برگزیده شد . علیرضا درباره آخرین اعزام خود به جبهه در خاطراتش مى نویسد:
در تاریخ 5 اسفند 1360 پس از مصاحبه تلویزیونى با جمعى از برادران مخلص و با صفاى سپاه بابلسر به طرف مزار شهیدان حرکت کردیم . در راه با بدرقه پرشور و شوق مردم و شعار «مزار پاک شهدا سرمه چشم تار ما » روبرو شدیم که در جانمان نفوذ مى کرد. وارد مزار شهدا شدیم . همراه با نواى بسیار گرم مداح اهل بیت، آخرین وداع را با مردم نمودیم و با شعار « شهیدان! شهیدان! تا انتقام خونتان را نگیریم آرام نمى نشینیم» با شهدا عهد و پیمان بستیم . علاوه بر آن من با دو على شهید (قصابیان و علیپور) نیز خداحافظى کردم . انگار به من الهام شده است که دیگر برنمى گردم. با شوق فراوان سوار اتوبوس شدیم . بدرقه مردم حزب اللهى و شعارهاى دلنشین آنها، چراغهاى روشن اتوبوسها، پیوستن خیل رزمندگان شهرهاى مسیر حرکت به جمع ما و بیش از هر چیز چشمهاى گریان مادران و دست به سوى آسمان گرفتن آنها و دعایشان براى پیروزى رزمندگان اسلام، براى من جالب توجه بود . فضا فضایى ایمانى بود . بعد از آن، یک شب در رامسر توقف داشتیم سپس به تهران، اهواز، امیدیه و اردوگاه گردان حمزه رهسپار شدیم.
نقل است که بعد از نخستین مجروحیت برادرش حمیدرضا از ناحیه ریه که به بسترى شدن او در بیمارستان منتهى شد، علیرضا به عیادت او رفت و به مزاح به او گفت: «مرد! تو خجالت نمى کشى که با یک تیر خوردن از جبهه برگشتى؟ من انتظار اجر برادر شهید شدن را داشتم.» حمیدرضا با تبسم گفت: « نه این اجر اول نصیب من خواهد شد.» 
علیرضا در نام هاى برداشتش را از زندگى این گونه بیان مى کند:
«من زندگى را چون کوه یخ بسته اى مى دانم که اگر نور توحید بر آن بتابد، چشمه هاى محبت و ایثار از آن جارى مى شود و بشریت را سیراب مى سازد.»
او براى رسیدن به شهادت، دل کندن از دنیا را تمرین مى کرد. در آخرین نامه به همسر خود این گونه مى نویسد:
... نامه پر از معنویت شما به دستم رسید و بسیار شاد شدم . اول خواستم پاره اش کنم، چون ا صلاً شما را فراموش کرده بودم و نمى خواستم هواى شما را بکنم. خلاصه دل به خدا دادم نامه را باز کردم و خواندم . نامه ات در وضع خوبى به دستم رسیده است.... من با دو تن از برادران یک توپ صد و شش تحویل گرفته ایم تا صدامیان را دسته دسته به جهنم بفرستیم.... جبهه ما محل آزمایش خداوند است. محل خالص شدن از هر نوع شرک و خود پرستى و مقام پرستى و فرزند و زندگى پرستى است و نفى همه چیزها و قبول راستین اللَّه. اینجا اگر انسان خالص باشد، امام خودش را زیارت مى کند... ساعت پنج صبح 29 اسفند 1360 به جبهه رفتیم و دفاع کردیم الان که نامه مى نویسم، قرار شده است که به جاى دیروز برویم . وصیت نامه ننوشتم، زندگى من، رفتار و کردارم وصیت نامه است.... دیدار به قیامت.
علیرضا نوبخت سرانجام چهل روز پس از آغاز زندگى مشترک خود و در فرداى روزى که آخرین نامه را براى همسرش نوشت در حدود ساعت یازده صبح در منطقه عمومى دشت عباس در جبهه رقابیه در عملیات فتح المبین به شهادت رسید . در این عملیات پس از زخمى شدن به اسارت نیروهاى عراقى درآمد و آنها قنداق تفنگ بر دهان و لبهاى او کوبیدند و سینه اش را به رگبار گلوله بستند تا به شهادت رسید. 8 فرودین 1361 پیکر او در گلزار شهداى بابلسر در جوار مزار امامزاده ابراهیم علیه السلام به خاک سپرده شد . تشییع جنازه او یکى از باشکوه ترین مراسم تشییع پیکر شهدا در آن زمان بود. چون تازه داماد بود جنازه او را با غنچه عقد و آیینه و شمعدان تشییع کردند. در 9 آبان 1361 حدود هفت ماه بعد از شهادت علیرضا فرزندش به دنیا آمد که او را فاطمه زهرا نامیدند. در 18 فروردین 1366 برادرش حمیدرضا - فرمانده تیپ 3 لشکر 25 کربلا - مفقودالاثر شد. 
پدرش حجت اللَّه که خود سالیان طولانى در عملیاتهاى گوناگون شرکت داشت پس از سالها جستجوى حمیدرضا در اثر عوارض ناشى از مواد شیمیایى در بیمارستان، چشم از جهان فرو بست و در گلزار شهیدان کنار فرزندش به خاک سپرده شد.
در 12 آبان 1374 چند تکه از استخوان جسد حمیدرضا در تابوتى کوچک و در غربتى غریب در زادگاهش تشییع و در گلزار شهداى امامزاده ابراهیم (ع) بابلسر به خاک سپرده شد.


فرهنگنامه جاودانه هاى تاریخ،زندگینامه شهداى فرمانده مازندران/

زندگی نامه شهید علی صیاد شیرازی :نام کوچک من علی است و نام خانوادگی ام صیاد شیرازی و نام پدرم«زیاد»

مردم ایران شما را می شناسند، اما دوست داریم شرح مختصری از زندگی تان را از زبان خودتان بشنویم.

بسم الله الرحمن الرحیم. نام کوچک من علی است و نام خانوادگی ام صیاد شیرازی و نام پدرم«زیاد». البته چون ما از تیره ی عشایر هستیم، قبلا به ایشان «زیادخان» می گفتند. نام پدر بزرگ ما «صیادخان» بود و اصالتا تیره ی عشایر ما مربوط به تیره ی«اخت افشار» است که در سرزمینی بین فارس و کرمان امتداد دارد. پدر من در ۱۲ سالگی به همراه برادرانش به درگز کوچ می کنند. همان جا ازدواج می کند و من نیز در همان جا متولد می شوم. تا سه-چهار سالگی من در مشهد بودم، اما پدرم به واسطه ی این که ژاندارم بود، از درگز به مشهد، رفت و آمد می کرد تا این که به گرگان منتقل شد و در همین شهر، تحصیلات ابتدایی را تمام کردم. بعد به شاهرود رفتیم و از آن جا به آمل و گنبد و از گنبد دوباره برگشتیم گرگان. در سال۱۳۲۳ متولد شدم. دو خواهر و شش برادر بودیم که یک برادرمان در جوانی به رحمت خدا رفت.

-تیمسار! خیلی دوست دارم خاطره ای از دوران کودکی تان بشنوم. چیزی در ذهنتان هست؟

-بله، داستانی یادم هست که به عنوان یکی از مصادیق بارز مقررات زیبای الهی است و مربوط به زمانی می شود که من هشت-نه ساله بودم.

تابستان بودم. مادرم به من گفت برو سراغ برادرت-او کوچک تر از من بود و یک مقدار شر و با بچه ای دیگر، رفته بود به باغ مردم-.

من به قصد این که او را بیاورم، راه افتادم. وقتی رفتم، دیدم او و چند نفری از دوستانش رفته اند بالای درخت و میوه می خورند. حقیقتش یک هوس شیطانی وسوسه ام کرد، منتهی یک جنگی در درون من بر پا شد که :«تو خودت آمدی برادرت را ببری، حالا چه طور شده که می خواهی مثل آن ها بالای درخت بروی؟!» این جنگ تا آن جا ادامه پیدا کرد که آن هوس بر من و آن عقل و منطقی که رنگ معنوی داشت، حاکم شد.

در نتیجه از دیوار بالا رفتم تا خودم را بیندازم توی باغ. به بالای دیوار که رسیدم، دیدم که ماری درست جلوی صورت من، زبانش را تکان می دهد. خیلی وحشتناک بود. آن قدر که از ترس خودم را پرت کردم پایین. دمپایی هایم را در آوردم و به سرعت دویدم سمت منزل. طوری هم می رفتم که انگار مار دنبالم می کند. قدری که رفتم، ایستادم و دیدم از مار خبری نیست. هیچ وقت یادم نمی رود، همان جا شروع کردم به محاکمه کردن خودم.

می گفتم: «مگر مادرت تو را نفرستاده که بروی جلو کار خلاف شرع برادرت را بگیری؟ حالا می خواستی خودت هم همین کار را انجام بدهی؟ دیدی سرنوشتت چه طور شد؟! مار نزدیک بود تو را نیش بزند.»

و خداوند نگذاشت بروم و گرفتار آن خطا بشوم و این، برایم درس شد.

-خاطره ی شیرین و در عین حال عبرت آموزی بود. بفرمائید درس و مدرسه را چه کار کردید؟

-تا قبل از دوران متوسطه و بعد از آن را در رشته ی ریاضی و در گرگان درس خواندم. همیشه جزء نفرات اول بودم. هیچ کمکی هم نداشتم، اما خداوند مقدر کرد که من با روحیه ای خود جوش، به تحصیل ادامه دهم. این طور تشخیص دادم که برای دیپلم باید بیایم تهران و مقدمات رفتن به دانشگاه را فراهم کنم.

-منظورتان دانشکده ی افسری است؟

-مسیر فکر و ذهن و ذوقم، فقط نظامی شدن بود و همیشه به همین فکر می کردم. هر چند دیگران مرا نهی می کردند که تو درست خوب است و برو رشته های دیگر، اما علاقه ی من نظامی گری بود.

-طوری که پدرتان می گفت، در ماموریتی به تهران، برایش مشکلی پیش آمده بود. ظاهرا این موضوع به همان زمانی بر می گردد که شما به دانشگاه رفتن فکر می کردید؟

-بله همین طور است. در تهران، دژبان ها، پدرم را دستگیر می کنند، سرش را می تراشند و باز داشتش می کنند و چون به همه ی دستگاه و شاه دشنام داده بود، از ارتش هم اخراجش می کنند. این باعث شد وضع مالی پدرم به هم بریزد. من ناچار بودم خودم را به یک شکلی اداره کنم. تدریس ریاضیات می کردم و همین، برایم ذخیره ای بود.

در همین اثنا در دانشکده ی افسری، جزء نفرات اول قبولی شدم و مدت سه سال درس خواندم.

-دانشکده ی افسری را چه طور جایی دیدید؟ با روحیات مذهبی شما سازگار بود؟

-دانشکده ی افسری، فضایی بسیار پاک بود. حتی من الان هم با آن جا ارتباط درسی دارم، می بینم با آن زمان تفاوتی ندارد. خلای که آن زمان بود، رسمیت نداشتن فرایض دینی بود که در متن برنامه ها قرار نداشت و در حاشیه بود. کسی هم با حاشیه کاری نداشت. من بهترین روزه های مبارک را در دانشکده گرفتم. در گروهان مان موقعیت خاصی پیدا کردم و حتی منشی افتخاری گروهان شدم.

-در جایی گفته اید در زمان دانشجویی، وضعیتی را به وجود آوردید که همه تشویق به روزه گرفتن شدند. موضوع چه بود؟

-تعدادی از سربازها روزه می گرفتند و عده ی دیگری نه. برای این که نگهبان، روزه بگیرها را بشناسد، اسم و محل استراحت شان را مشخص کرده بودم، مانده بود فرمانده گروهان، تا در صورت تصویب، اجرایی شود. فرمانده که این نمودار را دید، با گستاخی آن را کنار انداخت و گفت: «امسال کسی روزه نمی گیرد.» تا این را گفت، خشمی درونی در من به وجود آمد. در چنین حالتی هیچ چیز برایم مهم نبود که بعد از سه سال زحمت کشیدن، بیرونم می کنند.با تمسخر نگاهش کردم . گفتم:« مگر می شود روزه نگیرند و فریضه ی الهی را انجام ندهند؟!» گفت:«حالا می بینی که می شود.» من سریع این حرف را بین سربازان گروهان منتشر کردم.

همه ی آن هایی که نمی خواستند روزه بکیرند، گفتند:« ما می خواهیم روزه بگیریم.» و به یک باره وضع گروهان عوض شد. او آمد سخنرانی کرد و گفت:« همین خدمت شبانه روزی، روزه و عبادت ماست، دانشجو نباید خودش را ضعیف کند. با شکم گرسنه نمی شود مطالب علمی فهمید. پس بنابراین امسال کسی روزه نمی گیرد و من دستور داده ام جیره ی گروهان ما را در سحری قطع کنند.»

این خبر به گروهان های دیگر هم رسید و برای این فرمانده خیلی بد شد. قضیه مفصل است تا این که همین فرمانده با حالتی تمسخر آمیز آمد سخنرانی کرد و گفت :« من می خواستم ببینم کدام دانشجو روزه می گیرد و کدام یکی نمی گیرد.» و از آن لحظه به بعد، دستورش را عوض کرد.

-تا قبل از این که وارد خدمت در رسته ی توپخانه بشوید، آموزش دیگری هم دیدید؟

-چرا. دوره ی رنجری و چتر بازی را گذرانده ام. در این دوره، نفر دوم شدم. البته نفر اول به واسطه ی آن که یکی از اقوامش جزو اساتید بود، نمرات او را طوری داده بودند که اول بشود، ولی من اعتراضی نداشتم.

-و وارد خدمت در رسته ی توپخانه شدید!

-دوره ی توپخانه را در اصفهان گذراندم. پدر و مادرم را هم آورده بودم و به درس های بچه ها رسیدگی می کردم. البته هنوز مجرد بودم. تا این که دوره هم تمام شد و من منتقل شدم تبریز. در آن جا جزو افسران شاخص شده بودم. این ها را که می گویم، به خاطر آن است که خداوند داشت ما را آماده می کرد تا به کارآیی بالاتری برسیم.

-تیمسار، اگر موافقید کمی راجع به ازدواج تان با خانم عفت شجاع بگوئید.

-خدای متعال در زندگی، دستم را خیلی گرفته است، از جمله در بعد ازدواج. من در شهرستان های مختلفی که بودم، دنبال ازدواج هم بودم، ولی هر کس معرفی می شد، همان وضع ظاهرش را که می دیدم، احساس می کردم نمی توانم با او زندگی کنم. پیش از این ها پدر و مادرم هر چه پیشنهاد می کردند، رد می کردم تا این که زمینه ی خواستگاری از همسرم فراهم شد. او دختر عمویم هست و من آن چه در ظاهر ایشان می دیدم حجاب بود و احساس می کردم می توانم به چنین فردی اعتماد کنم و این طور شد که با خیال راحت انتخابم را بر همین مبنا نهادم.

-ظاهرا در همین مقطع است که برای آموزش به آمریکا اعزام می شوید.

-بله، در سال ۱۳۵۲ بود که کنکور سراسری زبان انگلیسی افسران اعلام شد. با وجود آن که مدتی از کتاب فاصله گرفته بودم اما با مروری سطحی وارد آزمایش و خوشبختانه قبول شدم. این پاداش خداوند بود. برای یک دوره ی فشرده به تهران رفتم که مربی این کلاس ها آمریکایی ها بودند.در این دوره هم قبول شدم و برای سه ماه به آمریکا اعزامم کردند؛ دوره ی تخصصی هواسنجی بالستیک که مربوط به توپخانه است. هنوز دوره تمام نشده بود که نامه ای از پدرم به دستم رسید که در آن نوشته بود:« پسرم! فرزندت متولد شد، دختر است و ما اسم او را مریم گذاشتیم-اکنون او ازدواج کرده و واقعا مایه ی افتخارم است-من این دوره را با رتبه ی ممتاز گذراندم، طوری که تمام روزنامه های مرکز توپخانه، این خبر را پخش کردند.

چند وقت بعد، فرمانده ی نیروی زمینی، غلامحسین اویسی معدوم، دعوتم کرد؛ تبریک گفت و بعد هم دستور داد تا من از اسلام آباد غرب به اصفهان منتقل شوم و آن جا مربی باشم.

-و آمدیم اصفهان.

از همان روز ورودمان به اصفهان، برکات ظاهر شد. مومنین، آپارتمان مناسبی را برایمان دیدند و در دانشکده ی توپخانه –که آن قدر تراکم استاد بود-برایم سر و دست می شکستند.

برای طلبه های حوزه ی علمیه، آموزش زبان انگلیسی می گذاشتم و از طرفی خودم هم آموزش تفسیر قرآن و عربی می دیدم. به هر صورت فعالیتم در اصفهان زیاد بود.

-نمونه ای از این برکات خداوند در ذهنتان هست؟

-عراق در مرز تحرکاتی کرده بود و سپهبد یوسفی-فرمانده لشکر تبریز-مامور شده بود تا قرارگاهی تاکتیکی در کردستان ایجاد کند. او من را- که ستوان یک بودم-با تعدادی سرهنگ و سرگرد دیگر، برای ستادش انتخاب کرد. من شده بودم آجودان عملیاتی اش آن روزها نمی دانستم که روزی فرمانده ی عملیات غرب کشور خواهم شد و آگاهی داشتن از منطقه، آن هم در سطح قرارگاه برایم مهم خواهد بود. و در اصفهان بود که اولین هسته ی تشکیلات ما به صورت مخفی شکل گرفت و من با شهیدان«کلاهدوز» و «اقارب پرست» آشنا شدم.

-دوره ی دوم زندگی شما، یعنی دوران بعد از پیروزی انقلاب هم بسیار حماسی و شنیدنی است. آن قدر که باید ساعت های متمادی بنشینیم و فیض ببریم.

-به اجمال می گویم: سه روز قبل از پیروزی انقلاب، بازداشت، اما با پیروزی انقلاب آزاد شدم و به دنیای نورانی خدمت در ارتش اسلام وارد شدم. همان روزها، ضد انقلاب توطئه ی سنگینی را آغاز کرده بود. پنجاه و نه نفر پاسدار اصفهانی را در جاده ی سردشت-بانه به شهادت رسانده بودند. من همراه برادرم«سردار صفوی» و در معیت«دکتر چمران» وارد سردشت شدیم. هفده روز طول کشید تا ما توانستیم طرحی را آماده و سپس سردشت را آزاد کنیم. شهر سنندج در تصرف ضد انقلاب بود. شهرهای دیگری مانند دیواندره، مریوان،سقز و بانه هم دست ضد انقلاب بودند که در کمتر از سه ماه این شهرها هم آزاد شدند.با اعطای دو درجه ی موقت، به عنوان فرمانده ی عملیات غرب کشور منصوب شدم. اما به موجب سعایت هایی که علیه من شد، توسط بنی صدر، از این مسئوولیت عزم شدم. دو درجه ام را نیز گرفتند. با فرار بنی صدر و انتخاب رئیس جمهور جدید(شهیدرجایی) دوباره فراخوانی شده و با اعطای دو درجه، مجددا ماموریت یافتم تا قرارگاه عملیاتی شمال غرب را فعال کنم که در همین مقطع موفق شدیم دو شهر اشنویه و بوکان را هم آزاد کنیم. در هفتم مهرماه سال شصت، از سوی امام امت به عنوان فرمانده نیروی زمینی ارتش انتخاب شدم. در مدت پنج سال انجام وظیفه در این مسئوولیت، در عملیات های طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، و ده ها نبرد دیگر شرکت داشتم تا این که از این پست استعفا کردم و بدون وقفه و بنا به امر امام راحل، به نمایندگی ایشان در شورای عالی دفاع منصوب شدم که تا پایان جنگ ادامه داشت.

-و بعد هم در ستاد کل نیروهای مسلح مشغول به خدمت شدید.

-درخواست ستاد کل بود. رهبر معظم انقلاب هم موافقت فرمودند و من به عنوان معاونت بازرسی ستاد کل منصوب شدم و بالاخره با حفظ سمت، چهار سالی است که جانشین رئیس ستاد کل نیز هستم.

-یکی از کارهای مهم و اساسی شما که شاید بتوان گفت ارزشی فراتر از حضور در صحنه های نبرد دارد، تشکیل هیئت معارف جنگ است. کمی درباره ی این هیئت توضیح دهید.

-یک سال و نیم قبل بود که دانشکده ی افسری ارتش از من دعوت کرد تا برای انتقال تجربیات به آن دانشکده بروم.چند جمله ای که راجع به دفاع مقدس صحبت نمودم، احساس کردم باید مجموعه ای را در این زمینه فعال کرد تا بدون وابستگی اداری، مهیای انجام وظیفه باشند. اولین مشورت را با مقام معظم رهبری نمودم که ایشان من را به انجام این کار ترغیب نمودند. سازمانی راتشکیل دادیم و مناطق عملیاتی را به دو بخش کردستان و جبهه های جنوب تقسیم کردیم. که در هر مرحله، همرزمانی را که در آن مناطق حضور داشتند، دعوت می کنیم و سپس به صورت کاروانی عازم مناطق عملیاتی می شویم. این یک حرکت پژوهشی-آموزشی است که هنوز ادامه دارد

-من خیلی مایلم سخن پایانی شما را درباره ی همرزمان شهیدتان-محمود کاوه-بشنوم. موافقید؟

-با اطمینان می گویم که شهید عزیز کاوه-که افتخار همرزمی نزدیک با او را دارم-از اسوه های مجاهدین فی سبیل ا... است. در هر عملیاتی که انجام می شد، ابتکار عمل را به دست می گرفت؛ آن هم ابتکاری که مخصوص به خودش بود. در صحنه ی نبرد بود و راست و چپ، جلو و عقب را زیر نظر داشت و من هیچ کس را در جنگ ندیدم که مثل او ابتکار عمل داشته باشد. مدیریت و فرماندهی کاوه و حضورش در صحنه ی نبرد، آن قدر پر معنی بود که به راحتی می شد این را تشخیص داد. بچه های لشکر ویژه ی شهدا هم بسیار فداکار بودند. بارها از نزدیک شاهد فداکاری شان در عملیات های مختلف و خصوصا عملیات قادر بودم. وقتی قرار شد این عملیات را انجام دهیم، عمده ی مسئوولیت به ارتش واگذار شد. عده ای معتقد بودند که فقط ارتش این عملیات را انجام دهد. اما من معتقد بودم که باید ارتش و سپاه کنار هم باشند. در جلسه ای که در قرارگاه و در حضور آقای هاشمی رفسنجانی تشکیل شد، گفتم:«زمانی عملیات می کنیم که سه لشکر سپاه هم بیایند با ما همکاری کنند.» ایشان، موافقت کرده و حتی انتخاب یگان ها را هم به عهده ی خودم گذاشتند.

من هم لشکرهای امام حسین(ع)، نجف اشرف و ویژه ی شهدا را انتخاب کردم. در ادامه ی عملیات، کار به جایی رسید که به اصطلاح قفل شد و می طلبید که با رشادت و فداکاری، مقاومت دشمن شکسته شود. خبر رسید که کاوه، گردانی را آماده کرده تا به قلب دشمن بزند. گرچه موفقیت آن ها می توانست وضعیت عملیات را تغییر دهد، اما کار بسیار خطرناکی بود. نمی توانستم شاهد رفتن او در دل آتش باشم. به عنوان فرمانده ی عملیات از او خواستم تا به قرارگاه بیاید. وقتی آمد، گفتم:«شنیدم می خواهی دست به چنین کار خطرناکی بزنی.» گفت:«بله» گفتم:«خب این را من باید تصویب کنم و من هم نمی توانم شاهد باشم که شما با این همه شایستگی، ریسک کنید.» بسیار پافشاری می کرد تا بتواند متقاعدم کند که به او اجازه بدهم. وقتی مقاومت او را دیدم جسارت کردم و گفتم:«آقای کاوه! ، حواست باشد که این جا من فرمانده ام و تا این را تصویب نکرده ام، شما نباید انجامش بدهی.

کاوه با همه ی شایستگی و تجربه، باید حفظ شود.» این اولین باری بود که یک چنین دستوری به کاوه می دادم. خب میدان جنگ بود، جای تعارف که نبود. تا این را گفتم، دیدم با آن تشرعی که به دین داشت، چنان متواضعانه با من برخورد کرد که من شرمنده شدم. البته بعدها از او معذرت خواستم که ببخشید این طور با الت تحکم دستور دادم، چون دیدم زیر بار نمی رفتی. ایشان در این عملیات فداکاری کرد، اما برای ما مشکلی پیش آمد که نتوانستیم به موفقیتی که مد نظرمان بود برسیم.



شهید صیاد شیرازی در کلام دیگران



امیر علی شهبازی

آن شهید بزرگوار، در طول عمر پر برکت خود و به ویژه در تمام مدت خدمت در ارتش و ستاد کل، خصوصیاتی چون تقوا، توکل، صداقت و شجاعت را با مشخصه های بارز انضباط، دانش حرفه ای، سخت کوشی، قاطعیت، تحرک، امیدواری، تصمیم گیری به موقع، قانون گرایی، نمونه بودن، بهره گیری از مشورت صاحبان تجربه، تلفیق و ترکیب کرده بود، به طوری که حقیقتا صفت شیر روز و زاهد شب در او تجسمی عینی داشت.

سردار سرلشکر بسیجی دکتر سیدحسین فیروزآبادی
برایم نوشته بود: در تجربه ی بیست سال خدمت به انقلاب، رمز موفقیت فردی و جمعی را در ادامه ی راه شهدا و رسیدن به صلاحیت«والذین جاهدوا» می دانم. ما نیز با بهره گیری از نور و عطر شهید عزیزمان، باید به صلاحیت«والذین جاهدوا» بیندیشیم و با رشد معنویات، خودمان را به این مقام رفیع برسانیم.



سردار سرلشکر غلامعلی رشید

صیاد شیرازی یک نقش تاریخی در وحدت بین ارتش و سپاه ایفا کرد. او پس از آن که توسط حضرت امام(ره) برای فرماندهی نیروی زمینی ارتش برگزیده شد، ارتش و سپاه را متحد کرد و بعد هم، پیروزی و عزت را برای جبهه ی اسلام و مسلمین رقم زد.



سردار سرلشکر رحیم صفوی

او توانست توانایی نیروهای یگان های رزم را در جنگ به کار گیرد و در تشکیل «ارتش مکتبی» گام های جدی و موثری را بردارد. او در مردمی نمودن ارتش که یکی از آرزوهای دیرینه ی امام(ره) بود، با رفتار و کردار خالصانه اش، نقش اساسی داشت.



حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی

شهید صیاد شیرازی، همرزمان دوران پرافتخار دفاع مقدس، فرماندهی لایق و سرافراز برای ارتش اسلامی بود. او نقشی موثر و تعیین کننده در عملیات ها و فرماندهی جنگ به عهده داشت و پس از جنگ نیز با کوله باری از اندوخته های علمی و تجربی، منشاء خدمات و برکات بسیاری برای نیروهای مسلح جمهوری اسلامی بود.



همسر شهید

ما پسر عمو، دختر عمو بودیم. هفده ساله بودم که مرا برای او- که ۲۵ ساله بود-خواستگاری کردند.آن زمان، افسر جوانی بود که در ارتش خدمت می کرد و برای این که سختی زندگی با یک فرد نظامی را به من تذکر بدهند، عمویم گفت:«زندگی با یک سرباز سخته. آن هم فردی مثل علی که زندگی ساده ای داره.» برای پدرم، پاکی و نجابت داماد آینده اش مهم بود نه تامین رفاه من؛ همان چیزی که در وجود علی بود، و همین هم بود که پدرم از بین همه ی خواستگارها با علی بیشتر موافق بود. علاوه بر این ها، تقوایی در وجود علی بود که تشخیص آن برای دخترها به سادگی امکان پذیر بود؛ آخر او، به هیچ دختری نگاه نمی کرد.

این تقوا و پاکی و نجابت را در آن دوران-که واقعا گوهر کمیابی بود-پدرم نیز به خوبی در جای جای زندگی پسر برادرش دیده بود.از همان روزی که به قول معروف«بله» را گفتم، احساس کردم وارد مرحله ی جدیدی از زندگی می شوم که رشد معنوی، اخلاص و ایمان، حرف اول را می زند. هر چه از ازدواج مان می گذشت، این حقیقت برایم روشن و روشن تر می شد و با پیروزی انقلاب، به اوج خود رسید. نماز شب اش ترک نمی شد، هر روز صبح دعای عهد می خواند و آرزوی بزرگش این بود که سرباز امام زمان(عج) باشد. حضرت امام خمینی(ره) دستورات ده گانه ای را برای خودسازی داده بودند که روزه ی دوشنبه و پنجشنبه یکی از آن ها بود و علی تا آخرین روز حیات پر برکت اش مقید به انجام آن بود. معتقد بود اگر وضو گرفتی و نماز حاجت نخواندی، به خودت جفا کردی. به بچه ها توصیه می کرد هر کاری را که با وضو انجام دهید، برای رضای خداوند است و هر بار که با تجدید وضو می کرد، می گفت«این وضوی تازه، نماز خواندن داره». نصیحتمان می کرد که مبادا وقت مان را بیهوده تلف کنیم. همه می دانند که او در طول سال های جنگ، چه نقش کلیدی و موثری در پیروزی های رزمندگان اسلام داشت، اما باور کنید هیچ وقت در خانه، حرفی از آن ها به میان نمی آورد؛ حتی از برخوردی که بنی صدر با او کرده بود و آن روزها یکی از مسائل مهم بود. فقط یادم هست که گفت: «به بنی صدر گفتم:قبل از ملاقات با تو، باید به حرم امام هشتم(علیه السلام) بروم و دعا کنم و بعد از آن هم همین طور، تا حرف های تو در من اثر نگذارد.»
شهید حججی
زندگی اش وقف جنگ بود. در این سال ها، پنج بار مجروح شد و شاید خیلی ها ندانند که او ۲۲ ترکش در بدن داشت. اصلا مثل بقیه ی مردم زندگی می کرد؛ راحت و عادی به مسجد می رفتیم، توی بازار قدم می زدیم، خرید می کردیم و به مهمانی می رفتیم. انگار نه انگار او فرمانده است و خصم جان منافقین. اصرار می کردم که شما در معرض خطر هستید، باید محافظی داشته باشید، اما می گفت:«نگهدار انسان باید خدا باشد نه بنده ی خدا» حتی روزی هم که به شهادت رسید، محافظ و همراهی نداشت. یادم هست شب قبل از شهادت اش را در مشهد بود. آن روزها مادرش مریض بود. شب را تا صبح در بیمارستان و کنار مادر مانده بود و روز بعدش را آمده بود تهران. خیلی خسته بود، اما مقداری به درس ریاضی بچه ها رسیدگی کرد. صبح ساعت۳۰/۶ خداحافظی کرد و رفت. هنوز فاصله ای نشده بود که صدای گلوله آمد و بعد، صدای فریاد پسرم-مهدی-که می گفت:«مامان بیا بابا رو ترور کردن». سراسیمه از خانه زدم بیرون. دیدم علی غرق خون، پشت فرمان نشسته، چشم هایش بسته بود، درست مثل وقت هایی که از فرط خستگی، روی صندلی خوابش می برد. آن قدر شوکه شده بودم که حتی نتوانستم کسی را صدا بزنم.آمدم توی خانه، گوشی تلفن را برداشتم و به چند جایی زنگ زدم. تا آمدم بیرون، بقیه و از جمله همسایه ی طبقه ی بالا جمع شدند و علی را بردند بیمارستان. بچه ها را که نگران پدرشان بودند، دلداری دادم و راهی مدرسه شان کردم. گفتم:«بابا تیر خورده، اما اتفاقی نیفتاده.» در حالی که می دانستم همان لحظه به شهادت رسیده است.

همیشه می گفت:«دعا کن من شهید بشم». و من می گفتم: ان شاءالله، اما بعد از ۱۲۰ سال؛ باید پسرها را داماد کنی؛ حالا حالا کار داریم.

خواب دیده بود یکی از دوستان شهیدش آمده و او را با خود برده است. از شبی که این خواب را دیده بود تا آن روز صبح که آرام و راحت روی صندلی ماشین نشسته بود، کمتر از یک ماه فاصله نشد که به آرزوی دیرینه اش رسید.

وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم، ارحم الراحمین، رب العالمین و صلی الله علی محمد واله الطاهرین و سلم.انالله و اناالیه راجعون... خداوندا! این تو هستی که قلبم را مالا مال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولایتت قرار دادی. خدایا؛ تو خود می دانی که همواره آماده بوده ام آنچه را که تو خود به من دادی، در راه عشقی که به راهت دارم، نثار کنم. اگر این نبود، آن هم خواست تو بود. پروردگارا؛ رفتن در دست تواست، من نمی دانم چه موقع خواهم رفت، ولی می دانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمانم قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده ات بجنگم تا به فیض شهادت برسم. از پدر و مادرم که حق بزرگی بر گردنم دارند می خواهم که مرا ببخشند؛ من نیز همواره برایشان دعا کرده ام که عاقبت به خیر شوند. از همسر گرامی و فداکار و فرزندانم می خواهم که مرا ببخشند که کمتر توانسته ام به آن ها برسم و بیشتر می خواهم وقف راهی باشم که خداوند متعال به امت زمان ما عطا فرموده. آنچه از دنیا برایم باقی می ماند، حق است که در اختیار همسرم قرار گیرد. از همه ی آن هایی که از من بد دیده اند می خواهم که مرا به بزرگی خودشان ببخشند و بالاخره از مردان مخلص خودم به ویژه حاج آقا امیر رنجبر نیکدل، استدعا دارم در غیاب من به امور حساب و کتاب من برسند و با برادران دیگر، چون جناب سرهنگ حاج آقا آذریون و تیمسار حاج آقا آراسته در این باب، تشریک مساعی نمایند. خداوندا! ولی امرت حضرت آیت الله خامنه ای را تا ظهور حضرت مهدی(عج) زنده، پاینده و موفق بدار. آمین یا رب العالمین من الله التوفیق علی صیاد شیرازی-۱۹دی ماه۱۳۷۱
پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

مقاله: شهید صیاد شیرازی
منبع: نوید شاهد

زندگی نامه و وصیت نامه شهید علیرضا هاشم نژاد :این دنیا پلی است جهت گذشتن و چه سعادتی از شهادت بالاتر

سلام و صلوات بر شهیدان راه فضیلت و انسانیت آنان که برای اعتلای کلمه الله فریاد ربنا سر داده و با استقامت و پایبندی در این مسیر هرگز خوف و اندوهی به ود راه نداده و میثاق خداوندی را با خون خود امضاء کردند و هم آنان که با بهره مندی از فضل الهی که خاص مجاهدان فی سبیل الله است ، حجاب مادیات و وابستگی به تن را دریده و با گام نهادن در وادی عشق و سرسپردگی به معبود در مرتبت الهی می ارامند . در میان ره یافتگان شاهد چهره ای تابناک سلحشوری مبارز و دلاوری همیشه بیدار و ایثارگری عاشق که قدوم مبارکش خط خون گرفته جبهه ها را مزین می ساخت می باشم . در زیر مروری خواهیم داشت بر زندگی نامه شهید علیرضا هاشمی نژاد مسئول مخابرات لشکر 19 فجر ؛
تاملی در زندگی نامه شهید علیرضا هاشمی نژاد
شهید علیرضا هاشمی نژاد در پنجم تیر ماه 1341 در خانواده ای مذهبی در نوبندگان فسا در توابع استان فارس دیده به جهان گشود . دوران ابتدایی تحصیل را در دبستان این سینا واقع در زادگاه خویش شروع و پس از طی سه سال به همراه خانواده عازم شیراز گردید و مابقی دوران ابتدایی را در دبستان ریاضی در شهر شیراز با موفقیت پشت سر نهاد و سپس وارد مدرسه راهنمایی خیام گردید.

در این ایام که سنی حدود 12 سال بیش نداشت سخت پابند مسائل اسلامی شده نماز را به پا می داشت و روزه ی ایام ماه مبارک رمضان را به جای می اورد و علاقه ی خاصی به زیارت اماکن معتبر که داشت و همه روزه به هنگام بازگشت از مدرسه به آرامگاه قدمگاه مشرف و زیارت  حرم مطهر می پرداخت .
خاطرات سرخ ایثار / شهید علیرضا هاشم نژاد
دوره متوسطه تحصیلی را در دبیرستان شهید خدری آغاز و تا سال سوم نظری ادامه داد آنچه که می توان به عنوان فعالیت های سیاسی اجتماعی و فرهنگی شهید در قبل از انقلاب اسلامی نام برد شرکت ایشان در کلاسهای فراگیری قرآن می باشد . به طوری که پس از اتمام درس از ساعت 3 الی 5 بعدازظهر در کلاسی که بدین  منظور از طرف حوزه علمیه قم در خیابان نادر شیراز برگزار می شد شرکت می نمود که به دلیل پشتکاری بسیار در مسائل دینی و مذهبی تقدیر نامه هایی به ایشان داده شد در اکثر مجالس مذهبی شرکت می نمود و در بین دوستان از محبوبیت خاص خود برخوردار بود . چرا که او نیز دوستانش را معلمان و الگوهای خویش می دانست .

 با حرکت عظیم حزب الله به رهبری امام امت رهبر انقلاب اسلامی امام خمینی علی هم به این دریای پر خروش پیوست و سهم خود را در پیروزی انقلاب اسلامی و شکست اهریمن ادا نمود و پس از پیروزی انقلاب اسلامی  فعالیت های خود را گسترش داد و عضو انجمن اسلامی دبیرستان و همچنین پایگاه مقاومت مسجد حجت القائم درآمد و به دنبال آن با همکاری و پیشنهاد جمعی از دوستان ، پایگاه مقاومت شهید شقاقیان را در مدرسه شهید فیاض بخش پی ریزی کرد . مراتب تقوی و اخلاص وی زبانزد برادران مسجد امام سجاد علیه السلام محل استقرار گروه می باشد که اکنون بنا به حسن نیت برادران گروه پایگاه مقاومت این مسجد را به نام پایگاه مقاومت شهید علیرضا هاشمی نژاد نامگذاری کردند .
وی همچنین همکاری بسیار نزدیکی با مسجد فتح و مسجد جامع داشت و شبهای بسیاری را در پایگاه مقاومت شهید نقدی در امر نگهبانی به صبح می رساند و این در حالی بود که وی برای تامین معاش خانواده در کنار فعالیتهای خود و تحصیل به کار هم مشغول بود . در زمینه نویسندگی مقالاتی را تهیه و در مراسم صبحگاهی مدرسه برای دانش آموزان قرائت می نمود که مورد توجه بسیاری قرار می گرفت در سال سوم نظری بود که عازم جبهه های نور علیه ظلمت گردید و پس از مدتی کوتاه با پوشیدن لباس مقدس پاسداری خود را کاملا وقف اسلام و انقلاب اسلامی نمود و به طور کلی جنگ را در راس همه امور حتی مسائل خانوادگی قرار داد .
خاطرات سرخ ایثار / شهید علیرضا هاشم نژاد
 پس از ورود به سپاه پاسداران ابتدا در قسمت مخابرات شروع به فعالیت کرد و پس از چندی به سمت مسئول مخابرات لشکر 19 فجر انتخاب و مشغول به کار شد و سپس عازم مناطق جنگی گردید و در طول مدتی که در جبهه ها حضور داشت در عملیات های مختلفی از جمله : عملیات بدر در منطقه عملیاتی جزیزه مجنون عملیات والفجر 8 در منطقه عملیاتی فاو و کربلای 4 و 5 شرکت داشت و از ناحیه های مختلف بدن در کل عملیات چندین بار مجروح گردید ولی وقوع اینگونه حوادث او را مقتدرتر از پیش ساخت .

به طوری که هر بار که به مرخصی می آمد پس از چند روز دوباره عازم منطقه می گردید و در طول مدت حضور در کنار خانواده مسئله شهادت را برای خانواده جا انداخته بود . بارزترین  خصوصیات اخلاقی ایشان احترام خاصی بود که برای پدر و مادر خویش قائل بود . در مسائل سیاسی  اجتماعی و عبادی بسیار جدی و پر تلاش و منطقی بود . در امر برگزاری مراسم دعا در منازل شهدا اقدام می کرد و خود به عنوان ذاکر اهل بیت علیه السلام با خواندن دعا مشغول می شد که آثاری از ایشان در منازل شهدا موجود می باشد . ایشان انقلاب اسلامی را به عنوان بزرگترین  نعمت الهی می دانست و معتقد بود که ما بایستی همانند ابراهیم خلیل الله از تمام زندگی و هستی خود بگذریم و از این انقلاب دفاع نماییم گروههای ضد انقلاب را تفاله های شیطان بزرگ می دانست و همواره از این گروهکها به عنوان بچه شیطان یاد می کرد و اظهار می داشت این گروهکهای مسلحند که جوانان برومند این کشور اسلامی را اغفال می نمایند . ولایت فقیه را تجسم عینی حکومت آقا امام زمان عجل الله در این برهه از زمان می دانست و امام امت را پدر خویش و ذریه رسول الله می شمرد و در نامه هایی که برای خانواده ارسال می کرد به خانواده تاکید می نمود که در پیروی از این آیت عظمای الهی کوشا باشند چرا که می دانست راه امام همان راه انبیاء است و گفتار او الهام گرفته از گفتار خدا و پیغمبر و ائمه اطهار و امام زمان عجل الله است و با توجه به این که تجاوز رژیم بعثی می شتافت . به هنگام انجام مسئولیت پر تلاش و خستگی ناپذیر و در میدان مبارزه شجاع و بی باک بود. آری همانگونه که خود تا آخرین قطره خون در راه احیای کلمه الله تلاش کرد . دوستان و آشنایان را سفارش به استقامت نمود و خواستار دفع شر متجاوز و حاکم شدن نظام اسلامی در ایران اسلامی شده است .
خاطرات سرخ ایثار / شهید علیرضا هاشم نژاد
 آری اینگونه بود که سرانجام در تاریخ 25 دی ماه 1365 در شلمچه در عملیات کربلای 5 همچون پرنده آسمان عشق و زائر لقاء الله و گلبرگهای بوستان عاشقان حق و منتظران فجر بوسه زد و عارفانه در مسلخ عشق گردن نهاد و نوید فتح و ظفر را به ارمغان آورد و به جانب حق گروید و مرزوق ابدی خالق خویش شد پیکر پاک و مطهر شهید گرانقدر علیرضا هاشمی نژاد در تاریخ 16 بهمن ماه 1365 بر دوش امت حزب الله در شیراز تشییع و در گلستان دارالرحمه به خاک سپرده شد .
انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس

بخشی از وصیتنامه شهید : « خداوندا  اگر در این جهان لیاقت زیارت آقایم  حضرت امام حسین {علیه السلام} نصیبم نگردید از درگاه بی نیازت، توفیق زیارت و شفاعت از آن وجود مقدس را در جهان باقی مسئلت می نمایم 

این دنیا پلی است جهت گذشتن  و چه سعادتی از شهادت بالاتر که انسان با شناخت کامل از راهش تداوم بخش راه سالار شهیدان حضرت امام حسین {علیه السلام} باشد 

خداوند متعال فرموده است : {وَالَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهدِیَنَّهُم سُبُلَنا و آنها که در راه ما (با خلوص نیّت) جهاد کنند قطعاً به راه‌های خود، هدایتشان خواهیم کرد} 

و مزد جهاد در راه خداوند متعال شهادت در راهش است مطمئن باشید که رفتن از این دنیا رفتن از زندان است و در آن جهان است که انسان از بند تمایلات و هواهای نفسانی راحت است و در پیشگاه خداوند متعال روزی می خورد امیدوارم خداوند متعال شما را اجر جزیل و صبر جمیل عنایت فرماید و عاقبت شما را ختم به خیر گرداند »