ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

زندگی نامه شهید علی اکبر شیرودی

هنگامی که شهید شیرودی طفلی بیش نبود پدرش تحت تأثیر خوابی که دیده بود در تعلیم قرآن به فرزند همت گمارد. در دوران دبستان نیز نه تنها از نظر جسمی جثه ای درشت داشت بلکه از نظر هوش و استعداد از بسیاری از همسالان خود گوی سبقت را ربوده بود. بعد از اتمام دوره ابتدایی و کسب رتبه شاگرد اولی، به دلیل نبود دبیرستان در روستای بالاشیرود در دبیرستان شیرود در شش کیلومتری محل سکونتش ادامه تحصیل داد. وی که از مشکلات مالی خانواده مطلع بود از طریق کارگری و کشاورزی به پدرش کمک می کرد.در دوران جوانی همچنان از لحاظ ایمان، اخلاق و تحصیل سرآمد جوانان آن منطقه بود. معلم تعلیمات دینی وی در خصوص ویژگی های اخلاقی علی اکبر می گوید : "اخلاق اسلامی و رفتار جوانمردانه  او نشانه هایی از خصوصیات جوانی میرزا کوچک خان را مجسم می کرد."شهید علی اکبر قربان شیرودی در سال آخر دبیرستان جهت یافتن کار به تهران آمد و در کنار کار به ادامه تحصیل پرداخت. در سال 1350 با افکار و مبارزات امام خمینی (ره) آشنا شد و شروع به مطالعه معارف و کتابهای ادیان مختلف همچنین کتب فلسفی و سیاسی از جمله نوشته های شهید مطهری کرد.

 

شهید شیرودی، در سال1351 وارد دوره مقدماتی خلبانی شد و پس از مدتی برای گذراندن دوره کامل به پادگان هوا نیروز اصفهان منتقل شد. با اتمام دوره خلبان هلیکوپتر کبری به این موضوع پی برد که نفوذ آمریکایی ها در ارتش و فرهنگ کشور بیش از آن است که تصور می شد. وی پس از پایان دوره خلبانی به عنوان خلبان به استخدام ارتش در آمد و به پادگان هوانیروز کرمانشاه منتقل شد. در این ایام با شهید احمد کشوری، از خلبانان مؤمن که از همشهریانش نیز بود آشنا شد.

 

این شهید بزرگوار در دوران مبارزات انقلاب اعلامیه های حضرت امام خمینی(ره) را در کرمانشاه پخش می کرد و در آستانه پیروزی انقلاب همراه با حجت الاسلام آل طاهر مسئولیت حفاظت از کرمانشاه به خصوص رادیو و تلویزیون و ادارات مهم دولتی را بر عهده گرفت. در غائله کردستان داوطلبانه به این منطقه شتافت و در مقابل گروه های ضد انقلاب به مبارزه پرداخت. در همین دوره و در سن 24 سالگی به دلیل فداکاری های کم نظیر و تحرکات فوق العاده اش به عنوان فرمانده خلبانان هوانیروز انتخاب شد.

 

شهید شیرودی در حماسه پاوه نیز نقش تعیین کننده ای در آزادسازی شهر ایفا کرد به طوری هاشمی رفسنجانی به نشانه سپاسگزاری از وی گفت : "شیرودی حق بزرگی در این کشور دارد." شهید چمران در خصوص رشادت های شهید شیرودی در غائله کردستان و پاوه می گوید: "هنگام هجوم به دشمن با هلیکوپتر به صورت مایل شیرجه می رفت و دشمن را زیر رگبار گلوله می گرفت و مثل جت جنگنده فانتوم مانور می داد. او با آن وحشتی که در دل دشمن ایجاد می کرد، بزرگترین ضربات را به آنها می زد".همرزمان این شهید بزرگوار در خصوص شخصیت والای خلبان شیرودی می گویند: روزی در تعقیب ضد انقلاب وقتی خواست راکتی شلیک کند متوجه حضور بچه ای در آن حوالی شد، برگشت و ابتدا با بال هلیکوپتر بچه را ترساند و از آنجا راند و بعد برگشت و حمله کرد.

 

شهید شیرودی پس از سه سال مبارزه با ضد انقلاب در غرب کشور به اصرار روحانیون و همرزبان پاسدارش در 20 شهریور 1359 به مدت یک ماه به مرخصی رفت، اما بیش از 10 روز در تنکابن نماند، چراکه با شنیدن حمله عراق به جنوب ایران به منطقه بازگشت. در آن چند روز نیز با اینکه منافقان و ضد انقلاب در تعقیب او بودند، وی بدون محافظ و تنها با یک قبضه کلت کمری که از حجت الاسلام حاج احمد خمینی هدیه گرفته بود در تنکابن تردد می کرد و اغلب اوقات با لباس کار به میان روستاییان می رفت و در کشتزارها به سالخوردگان کمک می کرد.

 

 

با شروع جنگ تحمیلی در 31 شهریور ماه سال 1359 به منطقه کرمانشاه رفت. وی هنگامی که شنید بنی صدر دستور داده پادگان تخلیه و انبار مهمات منهدم شود از دستور سرپیچی کرد و به  دو خلبانی که با او همفکر بودند گفت : "ما می مانیم و با همین دو هلیکوپتری که در اختیار داریم مهمات دشمن را می کوبیم و مسئولیت تمرد را می پذیریم". در طول 12 ساعت پرواز بی نهایت حساس و خطرناک، این شهید به عنوان تنها موشک انداز پیشاپیش دو خلبان دیگر به قلب دشمن یورش برد. شجاعت و ابتکار عمل این شهید نه تنها در سراسر کشور، بلکه در تمام خبرگزاری های مهم جهان منعکس شد. بنی صدر برای حفظ ظاهر دو هفته بعد به او ارتقاء درجه داد، اما خلبان شیرودی درجه تشویقی را نپذیرفت و تنها خواسته اش این بود که کارشکنی های  بنی صدر و بی تفاوتی برخی از فرماندهان را به عرض امام (ره) برساند. در همان ایام به دستور فرماندهی هوانیروز چند درجه تشویقی گرفت و از ستوانیار سوم خلبان به درجه سروانی ارتقاء یافت، اما طی نامه ای به فرمانده هوانیروز کرمانشاه در 9  مهر 1359 چنین نوشت:" اینجانب خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می باشم و تا کنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگ ها شرکت نموده اند، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته ام و به دستور رهبر عزیزم به جنگ رفته ام. لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده اند، پس گرفته و مرا به درجه ستوانیار سومی که بوده ام، برگردانید".

 

 

شهید شیرودی در عملیاتهای پروازی خود تلفات سنگینی را به نیروها و تجهیزات دشمن در نقاط استراتژیکی غرب کشور وارد کرد. در 13 دی ماه 1359 وقتی خیانت های آشکار بنی صدر را دید به افشاگری پرداخت و از شنوندگان سخنانش خواست با ایمان و اسلحه و چنگ و دندان از میهن اسلامی دفاع کنند. در همین ایام شهید علی اکبر شیرودی را به خاطر باز پس گیری ارتفاعات بازی دراز بازداشت تنبیهی کردند و در واکنش به این مساله روحانیون متعهد و اعضای سپاه کرمانشاه مراتب ناراحتی خود را در اسرع وقت به اطلاع اعضای شورایعالی دفاع از جمله آیت الله خامنه ای و حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی رساندند و حکم بازداشت وی در 6 دی ماه سال 1359 منتفی شد.

 

وی در مصاحبه ای که در مجله پیام انقلاب منتشر شد، علت زنده مانده اش را پس از چند هزار مأموریت هوایی و انجام بالاترین پروازهای جنگی در دنیا و نجات یافتن از 360 خطر مرگ مشیت و عنایت الهی عنوان می کند.

 

 

او به دلیل لیاقت و شجاعت ظرف هفت ماه از درجه ستوانیاری به درجه سروانی ارتقاء یافت. شهیدعلی اکبر شیرودی از شهادت خود آگاه بود، چنان که به یکی از روحانیون متعهد کرمانشاه گفته بود: " شهید احمد کشوری را در خواب دیدم که به من گفت شیرودی یک عمارت خیلی خوبی برایت گرفته ام و باید بیایی و در این عمارت بنشینی".

 

آخرین عملیات پروازی خلبان شیرودی در بازی دراز صورت گرفت. عراق لشکری زرهی با 250 تانک و با پشتیبانی توپخانه و خمپاره انداز و چند فروند جنگنده روسی و فرانسوی، برای بازپس گیری ارتفاعات «بازی دراز» به سوی سر پل ذهاب گسیل می کند. 

 

خلبان یاراحمد آرش که به همراه شهید شیرودی در این عملیات پروازی شرکت داشت، درمورد چگونگی شهادت این خلبان دلاور چنین می گوید: " بارها او را در صحنه جنگ دیده بودم که خود را با هلیکوپتر به قلب دشمن زده و حتی هنگام پرواز مسلسل به دست می گرفت. درآخرین نبرد هم جانانه جنگید و بعد از آنکه چهارمین تانک دشمن را زدیم، ناگهان گلوله یکی از تانک های عراقی به هلیکوپتر اصابت کرد و در همان حال شیرودی که مجروح شده بود با مسلسل به همان تانک شلیلک کرده و آن را منهدم نمود و خود نیز به شهادت رسید."

 

 

جنازه شهید شیرودی پس از تشیع باشکوه در روستای شیرود تنکابن به خاک سپرده می شود. از شهید شیرودی دو فرزند به نام عادله و ابوذر که در هنگام شهادت پدر 4ساله و یک ساله بودند به یادگار مانده است.

پس از شهادت سروان خلبان علی اکبر شیرودی در تاریخ 8 اردیبهشت 1360،  شخصیت های مملکتی نسبت به شخصیت والا و سلوک اخلاقی وی اظهارات مختلفی نموده اند از جمله حضرت آیت الله خامنه ای از وی به عنوان اولین نظامی که در نماز به او اقتدار کرده است، یاد می کند و او را مکتبی، مومن و جنگنده در راه خدا توصیف می کنند. حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی در مورد وی می گوید: " من در قیافه شیرودی مالک اشتر را دیدم." همچنین شهید دکتر مصطفی چمران، وزیر دفاع وقت او را « ستاره درخشان جنگ های کردستان» نامیده است. صاحب نظران جنگ های هوایی او را « نامدارترین خلبان جهان» نامیده اند؛ چنان که شهید تیمسار فلاحی، رئیس ستاد مشترک ارتش در باره وی می گوید: "ناجی غرب و فاتح گردنه ها و ارتفاعات آریا، بازی دراز، میمک، دشت ذهاب و پادگان ابوذر بود. او غیر ممکن ها را ممکن ساخت. کسی بود که وقتی خبر شهادتش را به امام (ره) دادم، امام در مورد وی فرمود:" او آمرزیده است".

منبع:سایت شهید آوینی .خبرگزاری مهر

ده خاطره از شهید علی اکبر شیرودی بهمراه دانلود «نیمه پنهان ماه» به روایت شهناز شاطر آبادی

شهید شیرودی ؛ مالک اشتر جبهه ها - نامدارترین خلبان جهان

شهید علیرضا عاصمی پیش از شهادت چه اختراعاتی را به ثبت رساند؟

شهیدعلیرضا عاصمی، در سال ۱۳۴۱ در کاشمر به دنیا آمد، دوران کودکی را با مظلومیت و پاکی خاص آن دوران پشت سر گذاشت و وارد دبستان شد. در دوران ابتدایی با جدیت به فراگیری قرآن مشغول و روح پاکش را با تلاوت کلام خدا، لطافتی نو بخشید.
عاصمی از سرداران رشید انقلاب در دفاع مقدس بود که در دوران حضورش در مناطق جنگی، فرماندهی تخریب قرارگاه‌های خاتم‌الانبیا، کربلا و نجف را بر عهده داشت. این سردار سرافراز اسلام در روز ۱۳ دی‌ماه ۱۳۶۵ درحالی‌که عضو شورای فرماندهی و مسئول گردان تخریب ویژه پاسداران بود در زمان خنثی‌سازی بمب در منطقه کرمانشاه و در سن ۲۴ سالگی به درجه رفیع شهادت نائل شد پیکر این فرمانده دلاور پس از تشییع بر دستان مردم شهیدپرور کاشمر در کنار آرامگاه شهید مدرس و در جوار مزار برادر شهیدش آرام گرفت.
برخورداری از نبوغ فکری از خصوصیات منحصر به فرد شهید عاصمی/ علمدار تخریب
علیرضا عاصمی، دوران راهنمایی را نیز با موفقیت سپری کرد، در حالی‌که در تمام این سال‌ها، مراقب خانواده به خصوص پدرش بود، در دوران تحصیل، با وجود سن کم، حرکات و اعمالی بیش از حد انتظار داشت در راه‌اندازی ارودهای دانش آموزی و اکیپ‌های کوهنوردی بسیار فعال بود و در بحث‌ها و صحبت‌ها، منطق قوی او همیشه جلب توجه می‌کرد.
 وی به برگزاری جلسات فرهنگی، اسلامی برای دانش آموزان علاقه بسیاری داشت، اولین کتابخانه‌ی مدرسه‌شان را با همت جمعی از دوستان تأسیس کرد که اثر مطلوبی در ارتقاء کیفیت فرهنگی دانش آموزان گذاشت، سال ۵۷ علی کلاس اول دبیرستان بود که وارد مبارزات علیه رژیم شاه شد.
وی، لحظه‌ای آسایش نداشت و در اشکال گوناگون مبارزه، از پخش و توزیع اعلامیه‌های حضرت امام و روحانیت مبارز گرفته تا شعارنویسی و شرکت در تظاهرات، تحریک مردم به اعتصاب و … فعال بود. 
در این راستا اولین راهپیمایی دانش آموزان کاشمر علیه رژیم خون‌خوار پهلوی در مهرماه ۵۷ توسط علی و همراهانش سازمان‌دهی و رهبری شد، علی اسلحه‌ مزدوران رژیم را به غنیمت گرفت و به فراگیری فنون نظامی پرداخت او در سازمان‌دهی و آموزش مردم کاشمر، نقش عمده‌ای داشت و از پایه‌گذاران کمیته‌های مردمی این شهر بود.
در ابتدای تشکیل جهاد سازندگی در کاشمر در این نهاد نیز فعال شد و هرگاه که لازم می‌شد، با بسیج مردم به یاری روستاییان مستضعف می‌شتافت و در جمع‌آوری محصول، آنان را یاری می‌کرد.
علی در تمام این اوقات، همیشه با هوشیاری خاصی، مراقب نفوذ افراد فرصت‌طلب و انقلابیون بعد از انقلاب، در نهادها بود و پیوسته با افشاگری خویش، مردم را به دفاع از آرمان‌های انقلاب اسلامی و طرد فرصت‌طلبان دعوت می‌کرد.
محمد عاصمی، پدر شهید عاصمی در گفت‌وگو با ایکنا اظهار کرد: «قبل از انقلاب، علی و دوستانش با موتورسیکلت برای پخش کردن اعلامیه‌های امام(ره) در شهر تردد می‌کردند و به دلیل اینکه همیشه لباس مبدل می‌پوشید مأموران نمی‌توانستند او را شناسایی کنند. گر چه یکی دو مرتبه کارهای او لو رفت و از طرف شهربانی مرا احضار کردند اما ما اعتنایی نکردیم».
علیرضا علمدار تخریب
وی ادامه داد: این روند ادامه داشت تا اینکه جنگ آغاز شد، با شروع رسمی جنگ تحمیلی، سپاه کاشمر اعلام کرد که آماده اعزام نیرو به جبهه‌ها هست. حس دفاع از حریم انقلاب اسلامی در وجود علی شعله‌ور شده بود اما مسئولان اعزام افراد بالای ۱۸ سال را می‌پذیرفتند.
پدر شهید عاصمی تصریح کرد: سن علی کم بود و اصرار فایده‌ای نداشت، بنابراین به‌صورت قاچاقی و با سماجت خاصی به‌سوی جبهه رفت، در ماه‌های نخست جنگ که شهید عاصمی در سوسنگرد بود توانست با ادوات جنگی مختلف آشنا شود.
برخورداری از نبوغ فکری از خصوصیات منحصر به فرد شهید عاصمی/ علمدار تخریب
علیرضا عاصمی که بیش از ۷۲ ماه در اکثر عملیات‌ها با مسئولیت‌های مختلف از خط‌شکن تا فرمانده ایفای نقش کرده است، دارای تخصص در گروه تخریب بود و با چاپ کتاب‌هایی در زمینه جنگ و خنثی کردن مین و انفجار و ... در زمینه آموزش هم‌رزمانش گام‌هایی به یادماندنی برداشت.
مین و مواد منفجره آشنای هر روز علیرضا
اما نخستین برخورد او با مین و علاقه‌ای که به تخریب پیدا کرد از زبان خودش که در جعبه خاطراتش یافت شده، شنیدنی است، «داخل سنگر بودم که یکی آمد و گفت: علی! در ۲۰۰ متری ما جعبه‌های سفیدی است که درب سبز رنگی دارد، عکس تاج روی آن و مقداری خاک هم روی آن‌ها ریخته‌اند؛ اگر نزدیک آن‌ها بشویم منفجر می‌شود».
از سنگر بیرون آمدیم، مقداری جلو رفتیم، ولی از ترس نزدیک نشدیم. رفتیم به ارتشی‌ها گفتیم، گفتند اسم این‌ها مین‌های‌ ۱۹ ضدتانک است، شما هم نزدیک آن‌ها نشوید.
گفتیم اگر این‌طوری است، بدهید ببریم جلوی عراقی‌ها بگذاریم، چرا جلوی سنگرهای خودمان گذاشته‌اید؟ من مسئول بچه‌ها بودم. دوباره با ارتشی‌ها صحبت کردم. جناب سروان به من گفت: بچه بسیجی! این‌ها دو سال دوره آموزشی نیاز دارد. آمدم به بچه‌ها گفتم. یکی از آنها اعتراض کرد که چرا خودشان جلوی عراقی‌ها نمی‌برند؟
آن قدر آن روز به سنگر ارتش رفتیم و برگشتیم که قرار شد مین‌ها را از جلوی خودمان بردارند، فردا صبح ساعت ۱۰ دو تا تویوتا از اهواز آمد از خط ما رد شد و تا بچه‌ها خواستند جلوی‌شان را بگیرند؛ یک‌دفعه صدای انفجار آمد، چون بچه‌های سپاه روی مین رفته بودند. دست و پای قطع شده و پیکرهای متلاشی آنان مرا تحریک کرد تا به دنبال آموزش مین بروم.
شهید عاصمی چه اختراعاتی را به ثبت رساند؟
علی حیدری، معاون سردار شهید علیرضا عاصمی گفت: برخورداری از نبوغ فکری از خصوصیات منحصر به فرد شهید عاصمی بود.
حیدری با بیان اینکه آنچه امروز در کشورمان از جمله موشک، تانک و... ساخته می‌شود در ابتدا توسط چنین شهدایی ساخته شده است، اظهار کرد: سردار شهید عاصمی بیش از ۱۳ طرح، اختراع و ابتکار نظامی از جمله «موشک ذوالفقار»، «آتشبار آر.پی.جی»، «سیم خارداربر هیدرولیکی» و موارد دیگر را در طول جنگ تحمیلی به ثبت رساند.
حیدری یادآور شد، شهید علیرضا عاصمی در بیشتر رشته‌های نظامی سرآمد بود و بعدها در کسوت فرماندهی تخریب چندین تیپ و لشگر و قرارگاه از جمله قرارگاه خاتم‌الانبیا(ص)، کربلا، نجف اشرف، لشکر ‪ امام علی(ع) و تیپ ۴۳ ویژه پاسداران آثار فراوانی از خود بر جای گذاشت.
آخرین یادگاری‌های بنیان‌گذار تخریب جنگ
خانم ابو در حال تکمیل عکس ها /// شهادت در لحظه صفر عاشقی
گروه تخریب اردوگاه شهدای تخریب به فرماندهی شهید علیرضا عاصمی که حدوداً ۳۰ نفر بودند محور اصلی این عملیات‌ها بود. حدود ۳ ماه گروه آنجا مستقر بود و با هدایت علی انواع آموزش‌ها و تمرین‌ها را برای آمادگی انجام می‌دادند.
کل گروه در تنگه‌ای به نام کنشت که نهایتاً علی آنجا شهید شد مستقر بود و مقر پشتیبانی هم در باختران و مجموعه‌ای از آپارتمان‌هایی نزدیک طاق‌بستان و در اصل مقر ستاد تیپ ۶۶ بود.
براساس این گزارش، خواستند یک واحد کامل به علی برای استقرار خانواده در آنجا بدهند که شهید عاصمی گفت یک واحد نیاز نیست و یک اتاق از یک واحد کافی است. اصرار او عاقبت همه را مجاب کرد؛ شهید عاصمی در یک اتاق از یک واحد مستقر شد. بقیه واحد در اختیار همین تدارکات تیپ بود؛ کف اتاق پتوی مشکی انداخته بودند. با چند پتو و متکا و تعدادی ظروف این همه زندگی شهید عاصمی بود.
در مقر بچه‌های تخریب یک تلویزیون ۱۴ اینچ درب و داغان سیاه سفید بود؛ بچه‌های قرارگاه قرار گذاشتند تلویزیون رو برای اینکه به‌اصطلاح حوصله همسر علی آقا و رسول سر نرود ببریم واحدی که علی اتاق داشت؛ بردیم اما علی ناراحت شد و برگرداند. گفت لازم نیست. برادران رزمنده واجب‌ترند.
شهادت سردار بزرگ تخریب در دفاع مقدس
خانم ابو در حال تکمیل عکس ها /// شهادت در لحظه صفر عاشقی
دی‌ماه ۶۵ وقتی عراق با موشک‌های جدید خود کرمانشاه را هدف قرار داده بود. برای خنثی کردن یک موشک عمل نکرده داخل گودال رفت، همه نیروها را از محل اصابت موشک دور کرد گویی می‌دانست لحظه دیدار فرا رسیده است.
شهید عاصمی سرانجام در ۱۳ دی‌ماه ۱۳۶۵ در سن ۲۴ سالگی و در حالی‌که عضو شورای فرماندهی و مسئول گردان تخریب تیپ ویژه پاسداران بود به همراه هم‌رزمانش در حال خنثی‌سازی بمب‌های فرو ریخته شده توسط هواپیماهای متجاوز عراقی در باختران به شهادت رسید.
پرویز اسماعیلی، هم‌رزم شهید عاصمی، احوال فرمانده تخریب در آستانه و زمان شهادت را این‌گونه روایت می‌کند؛ «علی، برای آمادگی عملیات کربلای ۵ همه بچه‌ها را به جنوب فرستاده بود. جز خودش و ۳ نفر دیگر که در کرمانشاه نگاه داشت تا مأموریتی را تمام کنند.
عراق در بمباران شهرها، از بمب جدیدی استفاده می‌کرد که ناتو به صدام داده بود. بمبی حدوداً ۸۰۰ کیلویی با مکانیزم انفجاری متفاوت و قدرت تخریب بالا این بمب‌ها به منازل مردم می‌خورد و گاهأ عمل نمی‌کرد اما هفته پیش، یکی از همرزمان، اکبر وعظ، برای خنثی کردن یکی از همین‌ها رفته بود که شهید شد.
گواهی اعلام شهادت سردار عاصمی به قلم رئیس ستاد تیپ ویژه پاسداران
به دنبال شهادت سردار شهید علیرضا عاصمی، فرمانده تخریب قرارگاه‌های خاتم‌الانبیاء، نجف و کربلا در سال ۱۳۶۵، پرویز فتاح، رئیس وقت ستاد تیپ ۵۵ ویژه پاسداران با صدور نامه‌ای شهادت این سردار نام‌آور سپاه اسلام را به معراج شهدای باختران اعلام کرد.

خانم ابو/// شهادت در لحظه صفر عاشقی
مادر شهید علی عاصمی بعد از شهادت پسرش چه گفت؟
 راضیه آیت‌اللهی، مادر علی و عباس عاصمی به خبرنگار ما گفت: «این‌ها امانت‌هایی بودند که خداوند متعال به ما داده بود و تا زمانی که مقدر بود برای ما نگه داشت و پس از آن امانت‌های خود را در فاصله سه سال از ما گرفت. امانت اولی سوخت و امانت دومی بدنش در زیر بمب ۷۵۰ پوندی تکه تکه شد. می‌گفتم اگر جنازه عباس را ندیدم،‌ جنازه علی را خواهم دید و او را به سینه می‌گیرم تا قلبم آرام شود. ولی افسوس که آن قد رسا و اندام زیبا، یک بقچه بیشتر نبود.»
خانم ابو در حال تکمیل عکس ها /// شهادت در لحظه صفر عاشقی
وصیت‌نامه سردار رشید اسلام شهید علیرضا عاصمی
بسم‌الله الرحمن الرحیم
«خدمت پدر و مادر عزیزم سلام عرض می‌کنم، امیدوارم در پناه حضرت ولی‌عصر به خدمت خودتان در راه اسلام و انقلاب ادامه دهید. و در مقابل این سعادتی که نصیب خانواده ما شده است و خدا فرد مورد نظرش را از میان جمع ما انتخاب کرده است شکرگزار باشید و قدر این نعمت الهی را بدانید و مواظب باشید که امتحانات الهی یکی پس از دیگری اجرا می‌شود و این ما هستیم و شما هستید که باید از خدا بخواهیم که لحظه‌ای ما را به خودمان وانگذارد.اگر اختلاف بین مسئولین کاشمر پیش می‌آید. اگر کسی تنها می‌شود و اگر آبرویی ریخته می‌شود این ما هستیم که باید خط اصلی خودمان را فراموش نکنیم فقط رضای خدا بر ایمان مطرح باشد بگذار هر کس ناراحت می‌شود، بشود ولی خدا راضی باشد تحمل مصائب و مشکلات سخت است ولی در راه خدا از عسل هم شیرین‌تر است آری برای کسی‌که در آتش درد و غم می‌سوزد، سوختن حیات اوست البته می‌بخشید از اینکه من این‌ها را گفتم چون خودتان معلم و پرورش دهنده ما بودید و خود بهتر می‌دانید، شاید یکی از علل آمدن من به جبهه همین بود که نخواستم خودم را فدای خودخواهی و خودبینی‌های بعضی کنم و با آمدن به جبهه از لجنزاری که بعضی سودجویان و فرصت‌طلبان در شهر درست کرده بودند و زندگی را خوب خوردن می‌دیدند، بیرون آمدم و در محیطی الهی و خدایی قرار گرفتم که دیگر کسی برای مقام و منصب کار نمی‌کند و معیار برتری همان «اِنَّ اَکرمکم عندالله اَتقی کم» هست و چیزی که در اینجا معنی ندارد و مسئله من و تو است که همه ما هستیم دید واحده، خدا جبهه را نصیب همه کند و همِ کس توفیق آمدن به جبهه را پیدا کنند، البته هر کس بخواهد این توفیق شامل حال او شود اراده می‌خواهد و بس، ولی اگر بخواهیم نیاییم خداوند برای این زبان راه توجیه را هم باز گذاشته است و می‌توانیم برای خودمان کلاه‌شرعی درست کنیم و بِه هزار بهانه در شهر بمانیم. ببخشید زیاد سرتان را درد آوردم. می‌دانم منتظر هستید از اخبار اینجا برایتان بنویسم اول از خودم بگویم وقتی‌که آمدم اینجا، دیدم توطئه کرده‌اند که مرا به تهران ببرند و در آنجا دستم را در پشت میزی بند کنند؛ خودتان می‌دانید که تا جنگ باشد من در جبهه‌ام لذا سریع استعفای خودم را نوشتم و هنوز پرونده سپاهیم تکمیل نشده بود که از سپاه بیرون آمدم و بطور بسیجی «کما فی السابق» به کارم ادامه دادم.
چون دیدم خدمت که خدمت است و بستگی به رنگ لباس که ندارد ولی اگر سپاهی باشم در یک چارچوب واقع خواهم شد و دیگر نمی‌توانم مثل سابق فعال باشم؛ با وجود این اگر دیدم برای کارهایم مانعی نباشد وارد سپاه خواهم شد هم‌اکنون مسئول تخریب قرارگاه کربلا هستم.
ضمناً نامه‌ای از طرف قرارگاه خاتم‌الانبیاء نوشتم و آقای قریشی و خباز و عرفانیان را برای مهندسی رزمی کربلا در خواست کردم و در رابطه با تخریب یا درس دادن و اصول اعتقادات نیز می‌توانند فعالیت داشته باشند و پیش خودمان کار کنند.
این را باید بگویم که جبهه به من و شما احتیاج ندارد این ما هستیم که به جبهه احتیاج داریم.به امید پیروزی حق بر باطل و ظهور امام زمان (عج) و طول عمـــــر رهبر کبیر انقلاب، شیر جماران.
علیرضا عاصمی ۱۳۶۲/۷/۷
محمد جواد افتخاری
منبع :خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا)

زندگینامه شهید علیرضا عاصمی شهیدی که در مهندسی رزم نخبه برتر بود و موید آن سلسله درس‌های او در دانشکده و دوره عالی فرماندهی است

 دوران راهنمایی را نیز با موفقیت سپری کرد، در حالی که در تمام این سال ها، مراقبت خاص خانواده- بالاخص پدرش که شخصی فرهنگی است- نهال پر طراوت وجودش را آبیاری می کرد. در دوران تحصیل، با وجود سن کم، حرکات و اعمالی بیش از حد انتظار داشت. در راه اندازی ارودهای دانش آموزی و اکیپ های کوهنوردی و ... بسیار فعال بود و در بحث ها و صحبت ها، منطق قوی او، همیشه جلب توجه می کرد. حرکات پر شور او، همواره مایه ی برکت و حرکت دیگران بود. به برگزاری جلسات فرهنگی – اسلامی برای دانش آموزان علاقه ی بسیاری داشت. همیشه در تلاش بود و پویایی خاصش، از او انسانی خلاق و سازنده ساخته بود. اولین کتابخانه ی مدرسه شان را با همت جمعی از دوستان تاسیس کرد که اثر مطلوبی در ارتقاء کیفیت فرهنگی دانش آموزان داشت.
سال 57 علی کلاس اول دبیرستان بود که «عشق آمد و سوز دل عیان شد» و او بی تامل، خود را در امواج خروشان اقیانوس بیکران مردم رها کرد. علی در آن هنگام آن قدر فعال بود که انسان را بی اختیار نگران می کرد. دمی آسایش نداشت و در اشکال گوناگون مبارزه، از پخش و توزیع اعلامیه های حضرت امام و روحانیت مبارز گرفته تا شعارنویسی و شرکت در تظاهرات، تحریک مردم به اعتصاب و ... فعال بود. در این راستا، اولین راهپیمایی دانش آموزان کاشمر علیه رژیم خونخوار پهلوی در مهرماه 57 توسط علی و همراهانش، سازمان دهی و رهبری شد. این راهپیمایی در شکستن جو وحشت حاکم بر محیط شهر، تاثیر به سزایی داشت. علی اسلحه ی مزدوران رژیم را به غنیمت گرفت و به فراگیری فنون نظامی پرداخت. او در سازماندهی و آموزش مردم کاشمر، نقش عمده ای داشت و از پایه گذاران کمیته های مردمی این شهر بود. در اوان تشکیل جهاد سازندگی در کاشمر در این نهاد نیز فعال شد و هرگاه که لازم می شد، با بسیج مردم به یاری روستاییان مستضعف می شتافت و در جمع آوری محصول، آنان را یاری می کرد. علی در تمام این اوقات، همیشه با هوشیاری خاصی، مراقب نفوذ افراد فرصت طلب و انقلابیون بعد از انقلاب، در نهادها بود و پیوسته با افشاگری خویش، مردم را به دفاع از آرمان های انقلاب اسلامی و طرد فرصت طلبان دعوت می کرد. این روند ادامه داشت تا اینکه جنگ اغاز شد و جنگ علی نیز با آخرین بندهای تعلقی که این پرستوی مهاجر را به رکود و ماندن دعوت می کرد، آغاز. علی تنها هفت روز از جبهه و جنگ دور ماند و در این هفت روز، چه درد و رنجی کشید، خدا می داند و بس.
علی، هنگامی که برای اولین بار به جبهه رفت، تنها هفده بهار از عمرش گذشته بود و شش سال بعد، تنها برای دیدار خدا بود که از جبهه بیرون رفت. و در این شش سال، جوبیار کوچکی که در جستجوی دریا، فراز و نشیب ها و سنگلاخ های فراوانی را پشت سر گذاشته بود، تبدیل به اقیانوسی از آرامش و طمانینه شد، اقیانوسی که هر کس از هر جای آن می خواست، می توانست سیراب شود. آری، علی هنگامی که به جبهه رفت، بسیجی ساده ای بود از تبار مظلومان همیشه ی تاریخ و هنگامی که شهید شد، عارف شب زنده داری که آواره ی تعبد، تقید، تعهد، اخلاص، تقوا و تخصص او، تمامی جبهه ها را در نوردیده بود. علی آن چنان رشدی در جبهه پیدا کرده بود که هرکس دمی با او همنشین می شد، متحیر می ماند که این جوان بیست و چند ساله، به چه رمزی دست پیدا کرده که اینسان با دوستان خدا ساده و صمیمی و بی تکلف است و اینگونه در مقابل دشمنان خدا در اوج خصایص کامل یک فرمانده ی سخت کوش نظامی! و این رمز، چیزی نبود جز «اخلاص و بندگی».
علی به راستی عبد خدا بود، در تمامی حرکات، رفتار، سخنان و حتی تفکرات او، روح عبودیت موج می زد به گونه ای که اگر خصایص علی را جز این دریچه بنگریم، راهی به خطا رفته ایم. علی مطیع محض احکام اسلام و بنده ی خالصی بود که همواره به ادای وظیفه می اندیشید و تنها احساس ادای تکلیف بود که او را از صحنه هایی که – به شهادت همگان- تنها و تنها خاصان درگاه خداوندی قدرت ایستایی در آنها را ندارند، سرافراز بیرون می آورد.
علی آن چنان گسترده و جامع بود که سخن گفتن از تمامی خصایل او و حتی مطلب را ادا کردن- به گواهی تمامی کسانی که از شراب خلوص او سرمست شده اند – غیر ممکن است.
با گذشت زمان، اول این بسیجی ساده، به واسطه ی تعبد، تعهد، تیزهوشی و ذکاوتی که داشت، تبدیل به فرمانده ی دلاوری شد که آوازه ی عشق و ایثارش از جبهه ها نیز فراتر رفت. و به واسطه ی تحرک فوق العاده و دید عمیقی که داشت، در اکثر رشته ها سرآمد شد. توپخانه، دیده بانی، اطلاعات و عملیات تخریب و ...

سنگرهای متعددی بود که علی با توجه به نیاز جبهه ها در آنها فعال شد و تبدیل به نیرویی کارآمد و زبده گردید. علی به واسطه ی معنویتی که در نیروهای تخریب احساس کرد و با توجه به نقش حساسی که این واحد در پیشروی رزمندگان اسلام بر عهده داشت، عاقبت در این واحد ماندگار شد. از آن پس، جای جای جبهه از شمالی ترین نقطه ی کردستان تا پهنه ی خلیج فارس و تنگه ی هرمز، کمین گاهی شد برای این تازیانه ی خدا که خصم را لحظه ای در آرامش نگذارد و تحقق این وعده الهی شود که: «فصب علیهم ربک سوط عذاب، ان ربک لبالمرصاد.»
علی با وجودی که در طول مدت خدمتش در جبهه، مسئولیت های بسیاری از جمله فرماندهی تخریب قرارگاه های کربلا و نجف و خاتم را بر عهده داشت و در این اواخر، عضو شورای فرماندهی تیپ ویژه ی پاسداران بود، اما نیروهای تحت امرش هیچگاه سنگینی وجود او را به عنوان یک فرمانده در میان خود احساس نکردند. علی دقیقاً مانند آنها در کارهای عملی و اجرایی شرکت می کرد، مانند آنها در صف غذا می ایستاد، مانند آنها در نظافت محیط شرکت می کرد و ... این  در حالی بود که کسانی که از نزدیک با این مجموعه ی ایثار و ابتکار آشنا بودند، از وقتی که علی برای این کارها می گذارد، ناراحت بودند و فکر می کردند علی باید وقتش را صرف مسائل گرانبهایی که تنها با سرانگشتان ذهن خلاق او حل می شد، بکند. اما علی خوب می دانست چه می کند.
نهال خود رسته ای بود که با تکیه بر خودجوشی و دید گسترده ی خود، در مدت کوتاهی، متخصص درجه ی یک تخریب و انفجارات شد به حدی که بی تردید در میهن مان جزء نوادر این رشته بود. علی همپای رشد عجیب خود در تخریب و انفجارات، این رشته را نیز همگام با خود بالا کشید و تغییرات بسیار عمده و کیفی در شیوه های آموزش و ... این واحد به وجود آورد. در این راه، مطالعه ی مستمر در زمینه های عینی، عملی و علمی جنگ، گسترده ی دید و فعالیت علی را وسعت خاصی بخشیده بود.
علی به واسطه ی تخصص فوق العاده ی خود، در رده های بالای نظامی نیز تدریس می کرد و به فرماندهان سپاه اسلام، جنگ مین و انفجارات می آموخت. یک بار علی برای یکی از مسئولین رده بالای مهندسی جنگ، سیر کاشت موانع توسط انسان را از ابتدای خلقت آدم تا جنگ تحمیلی، آن چنان زیبا و بدیع تصویر کرد که آن برادر که خود دستی در آتش داشت، به صراحت اذعان کرد هیچ گاه چنین منطقی و دلپذیر، کسی را یارای بازگویی چنین مطلبی نبوده است.
تخصص بالای او نیز همه را به تحسین وا می داشت. بارها به او پیشنهاد پذیرفتن مسولیت های مختلف ارائه شد، اما با اهمیتی که برای تخریب قائل، بود تا آخرین روزهای حیاتش در این واحد ماند.
علی با استفاده از فرصت هایی که گاه به دست می آورد، دیپلم خود را در سال 1361 گرفت و در سال 1363 در مرکز تربیت معلم شهید باهنر تهران پذیرفته شد. اولین شبی که در تربیت معلم خوابید، صبح به کاشمر تلفن زد و گفت: «سخت ترین شب عمرم دیشب بود که راحت روی تخت خوابیدم ولی دوستانم زیر خمپاره ها بودند.» همان روز عازم جبهه شد و تعدادی استاد و دانشجو را هم با خود برد.

یکی از زیباترین و حماسی ترین یادگارهای علی، حماسه خندق بود. انفجار جاده ی خندق در عملیات بدر، با شکوه ترین صحنه ی شجاعت و پایمردی علی بود که یک تنه در برابر انواع تیر مستقیم تانک ها گلوله های خمپاره، آر پی جی، کالیبر، هلی کوپتر و ... دشمن ایستاد و غزل شیوای تعبد، توکل، اخلاص، شهامت و شجاعتی را در آن هنگامه سرود که ستاره ی درخشانی شد بر تارک تاریخ جنگ.
علی به تمام معنا تجسم عینی عشق و ایثار بود و همیشه و در همه جا برای گذشت از هر آنچه داشت، آماده بود. اوج ایثار و گذشت او در عملیات برون مرزی فتح یک در اعماق خاک عراق متبلور گردید. آن گاه که به چند تن از نیروهایش ماموریت داده بود در صورت بروز هرگونه حادثه ای برای او بی هیچ گونه تردید و دودلی، با آر پی جی او را هدف قرار دهند تا اسناد و مدارک همراهش به دست دشمن نیفتد.
در عملیات والفجر 3 عباس – برادر علی – پس از رشادت های بی شمار به شهادت می رسد. عملیات که به پایان می رسد، علی بچه ها را جمع می کند تا گزارش کار را از افراد مسئول بگیرد. یکی از بچه ها هنگام برشمردن نام شهدای عملیات، از بردن نام عباس طفره می رود و لحظاتی از روی خجالت، مکث می کند. علی به فراست در می یابد عباس شهید شده است. لذا می پرسد عباس کجاست؟ آن برادر جواب می دهد شهید شده است. با آنکه پنجه های غم، قلب علی را در هم می فشارد، می گوید: «خدا رحمتش کند، به گزارشت ادامه بده!»
علی به شهادت خود یقین داشت و همواره در انتظار آن بود اما از عملیات فتح یک به بعد، دلتنگی علی، جلوه ی دیگری یافته بود و هرکس او را می دید، تحولات روحی او را به خوبی حس می کرد. عملیات کربلای 5 نزدیک بود و علی که در غرب بود، دغدغه ی خاطر داشت که در غرب بماند یا به جنوب برود و در اندیشه که کجا بهتر می تواند وظیفه اش را به انجام برساند. شهر باختران هر روز شاهد بمباران های وسیع هواپیماهای عراقی بود و علی و نیروهایش به یاری مردم می شتافتند و بمب های عمل نکرده را خنثی می کردند.
علی مانند همیشه به قرآن پناه برد و برای ماندن در غرب استخاره گرفت. اولین پیغام یار، این بود:
«بمان که برایت بهتر است.» و چه چیزی برای علی بهتر از شرکت در عملیات می توانست باشد الا شهادت؟ علی تصمیم می گیرد بماند. اما هر روز که می گذرد، وعده یار نزدیک تر و علی و یارانش بر افروخته تر می شوند و حال و هوایی دیگر پیدا می کنند. تا آن لحظه ی موعود فرا می رسد و علی، آن بسیجی، آن فرزند مردم، به همراه سه تن از یاران پاک باخته اش به هنگام خنثی سازی بمبی در اطراف شهر باختران به آرزوی دیرینه اش نائل می آید و آتش در عالم در می گیرد.

گزیده‌ای از خاطراتی از شهید عاصمی که توسط اعضای خانواده و همرزمان شهید نقل شده و در سایت جامع دفاع مقدس منتشر شده است در ادامه آمده است:

راوی : پدر شهید
بسیار فروتن و خاضع بود. به هیچ عنوان اهل تظاهر نبود و عقیده عجیبی به امدادهای غیبی داشت که چند بار هم با این امدادهای غیبی مواجه شده بود. به فداکاری در راه اسلام نیز اعتقاد خاصی داشت و چون بسیار خوش برخورد بود، دوستان زیادی داشت.

راوی: مادر شهید
به ایشان گفتم: «علیرضا جان! بالاخره ما باید برای خواستگاری به یک جایی برویم، طرف چه خصوصیاتی داشته باشد؟» گفت: «در مرحله اول، نه مال و نه ثروت و نه زیبایی در نظرم هست. فقط ایمان؛ باید شخص با ایمانی باشد. پدر و مادرش هم، انسان‌های خوبی باشند. دیگر این که باید مقلد حضرت امام باشد. یک شرط هم دارم و آن این است که: من تا روز آخر زندگی‌ام در جبهه هستم و ایشان (خانمم) هم باید در آن جا همراه من باشد. اگر حاضر باشد به جبهه بیاید، من با او ازدواج می کنم، در غیر این صورت، حاضر نیستم ازدواج کنم.» خلاصه برای ایشان، زنی با شرایطی که می‌خواست، پیدا کردیم و او را داماد کردیم.

راوی : همسر شهید
زمانی که هنوز رسول به دنیا نیامده بود، هر وقت صحبتی از بچه می‌شد، علیرضا می‌گفت: «من می‌دانم فرزندم پسر است.» می‌گفتم: «خب معلوم نیست، شاید دختر باشد.» ایشان می‌گفت: «نه! به احتمال زیاد پسر است، چون خدا خودش می‌داند چه از او می‌خواهم! دوست دارم وقتی نیستم، لااقل فرزندم جای مرا بگیرد.» موقعی که می‌خواستم زایمان کنم، من در تهران بودم و علیرضا، در منطقه بود. وقتی این موضوع را شنید، به تهران آمد. موقعی که با هم به منطقه برمی‌گشتیم، در بین راه گفت: «یک شب خواب دیدم فرزندم متولد شده است؛ فرزند پسر بود و گوشه چشم چپش هم، خالی داشت.» وقتی به صورت بچه نگاه کردم، دیدم همان طور که ایشان گفتند، گوشه چشم چپ فرزندم، خال دارد.

بعضی وقت‌ها مین یا مواد منفجره خنثی شده و بی‌خطر را به منزل می‌آورد و آنها را به فرزند کوچک‌مان می‌داد و با زبانی کودکانه طرز کارش را برای او بیان می‌کرد. یک روز به ایشان گفتم: «رسول بچه است و متوجه نمی‌شود که شما چه می‌گویی، برای او این وسایل، اسباب‌بازی است.» ایشان گفت: «نه، این یک نوع آشنایی است. ان شاء الله که رسول بتواند در آینده، جای من را بگیرد و در خدمت اسلام باشد.»

راوی : خواهر شهید
یک روز علی به من گفت: «من اگر بخواهم از امکانات استفاده کنم، همه چیز در اختیارم هست.» گفتم: «پس چرا استفاده نمی‌کنی؟ چرا در اتاقی به این این کوچکی و با این سختی زندگی می‌کنی؟» علیرضا گفت: «من نمی‌خواهم از این امکانات استفاده کنم. مگر این امکاناتی که در اختیار ما می‌گذارند، در اختیار همه پاسداران و بسیجیان هم قرار می‌دهند که من بخواهم از آن‌ها استفاده کنم؟ مسلماً نه. همان‌طور که آن پاسدار، در آن اتاق کوچک زندگی می‌کند، من هم باید مثل آن‌ها باشم.» ایشان کارت استفاده از هواپیما هم برای رفت و آمد داشت، ولی از آن استفاده نمی‌کرد و می‌گفت: «من هم مثل بقیه نیروها هستم. از همان وسیله‌ای که آن بسیجی ساده و آن پاسدار معمولی استفاده می‌کند، من هم استفاده می‌کنم.»

راوی : قربان علی صلواتیان - معاون علی
... ما به یاد نداریم که معبری در روز زده شود، ولی او یک چنین مأموریتی را پذیرفته بود. من می‌گفتم: مشکل است این کار انجام شود، ولی او می‌گفت که معبر زده خواهد شد و این مأموریت را با موفقیت انجام داد.

علیرضا عاصمی اطلاعات رزمی تخریب را به گونه‌ای شکل داد که نظرش به عنوان یک نظر برتر، در قرارگاه‌ها شناخته می‌شد و موید این گفتار، سلسله درس‌های او در دانشکده و دوره عالی فرماندهی است.

یکی از کارهای مهم علیرضا عاصمی، انجام کارهای تحقیقاتی و نمونه‌سازی بود که بعضی از آنها به مرحله تولید انبوه رسید. یک سری از تجهیزات نظامی را هم طراحی کرد که اکنون به کار گرفته می‌شود. یک سری راه حل‌های جدید نیز (جدا از سیستم ارتش و کتاب‌های نظامی) در زمینه معبر و انفجار و وسائل کمکی برای انفجار و وسایلی که نیاز مبرم به آن داشتیم، ارائه کرد. در مورد آموزش، یک کار ارزنده، شهید عاصمی، چاپ کتاب‌هایی در زمینه جنگ مین و انفجارات بود که اتفاقاً چارت آموزشی جنگ مین، از نمونه‌های چارت کارخانه سازنده‌های مین بهتر از آب در آمد. این چارت‌ها به عنوان منبع اصلی آموزش مورد استفاده قرار گرفت.

شهید علیرضا عاصمی پیش از شهادت چه اختراعاتی را به ثبت رساند؟

شهید حمیدرضا نوبخت : خدایا! بگذار شهید شوم، ولی آخرین نفری باشم که جنازه‌ام به شهر خودمان تشییع شود که شرمنده نشوم

در هشتم خرداد سال 1338 در شهرستان بابلسر در یک خانواده‌ی مؤمن و متعد فرزند پسری به دنیا آمد که او را حمیدرضا نامیدند. او در کنار خانواده رشد و نمو کرد و پس از رسیدن به سن مدرسه، دوره‌ی ابتدایی را در بابلسر با موفقیت سپری کرد و سپس به اتفاق خانواده به تهران مهاجرت کرده و در تعمیرگاه ماشین آلات سنگین مشغول به کار شد. وی پس از مدت کوتاهی تا سطح استادکار ماهر، رشد کرد.

دعای عجیب و خاص شهید «حمیدرضا نوبخت» برای شهادت

حمیدرضا، در سال 57 به خدمت سربازی فراخوانده شد، امّا بیش از 8 ماه خدمت نکرده بود که به فرمان حضرت امام (ره) مبنی بر ترک کردن پادگان‌ها و با تشویق برادرش، علیرضا از پادگان گریخت. وی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در تمامی صحنه‌های مبارزه با رژیم ستم‌شاهی حضوری فعال داشت و اعلامیه‌های حضرت امام (ره) را تکثیر و پخش می‌کرد.

او با کمک برادرش، علیرضا پس از پیروزی انقلاب، هسته بسیج ملی جوانان را پایه گذاری کرد و با تشکیل گروه‌های جوانان و نوجوانان آموزش های عقیدتی، سیاسی و نظامی به آنان می‌داد. همین گروه‌ها در مقابل تحرکات مذبوحانه‌ی ضد انقلاب و منافقین در جریان اشغال دانشگاه بابلسر، مقاومت و ایستادگی و فضای دانشگاه را از لوث وجود گروه‌های ملّی و مخالف نظام پاک کردند.

حمیدرضا در تاریخ 1/4/1359 به اتفاق برادرش، علیرضا سپاه محمودآباد را تشکیل دادند. او در این مقطع مسوول بسیج سپاه محمودآباد شد.

علیرضا از اولین گروه پاسدارانی بود که جهت سرکوبی اشرار و ضدانقلاب به کردستان اعزام شدند و بعد از آن با شروع جنگ تحمیلی به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شتافت و در عملیات «ذوالفقار» در منطقه «میمک» به عنوان فرمانده گردان مشترک ارتش و سپاه انتخاب شد و مردانه در مقابل بعثی‌ها ایستادگی کرد و رشادت‌ها و حماسه‌ها از خود به نمایش گذاشت.

دعای عجیب و خاص شهید «حمیدرضا نوبخت» برای شهادت

قربان حسن تبار می‌گوید: «شهید به حفظ بیت‌المال بسیار حساس بود و به همه سفارش می‌کرد از بیت‌المال برای امور شخصی استفاده نکنند و خودش هم به آن عمل می‌کرد. هر بار که با ماشین سپاه از منطقه به شهرستان می‌آمد، آن را در منزل قفل می‌کرد و با ماشین شخصی خود یا دوستان یا تاکسی برای دیدار با امام جمعه، خانواده‌های شهدا و ... می‌رفت. وقتی می‌گفتیم: چرا با این ماشین نمی‌روی؟ جواب می داد: این ماشین بیت المال است. خانواده شهدا مرا این‌گونه ببینند، دلشان می‌شکند. من چگونه جواب دل شکسته‌ی آن‌ها را بدهم.»

حمیدرضا به اتفاق برادرش، علیرضا در عملیات فتح المبین شرکت کرد. اوایل فروردین سال 61 برادر معلم‌اش، علیرضا که همرزم و راهنمایش بود، به شهادت رسید و باعث شد تا حمیدرضا جدی‌تر از گذشته عزمش را برای دفاع از اسلام و انقلاب به کار گیرد. او ماندن و خدمت کردن در منطقه را به رفتن و شرکت در تشییع جنازه برادرش ترجیح داد تا این گونه ثابت کند که رزمندگان و نیروهایش نیز حقی برگردن او دارند.

حمیدرضا در دهم اردیبهشت سال 61 در عملیات بیت المقدس به عنوان فرمانده گردان در حماسه آزادسازی خرمشهر، رشادت‌ها نشان داد. در سال 62 در عملیات والفجر 6، به سمت معاونت تیپ در آمد که به دلیل زخمی شدن یکی از فرماندهان، مسئولیت یک گردان را نیز تاپایان عملیات برعهده گرفت.  

حمیدرضا نوبخت در عملیات بدر در سال 63، فرمانده یگان دریایی لشکر شد، ولی همچون سربازی فداکار در قلب آتش و خون غوطه ور بود. خنثی کردن ضد حمله دشمن در عملیات قدس در سال 64، به عنوان برگ زرّینی است که در کارنامه دفاعی او به عنوان یکی از فرمانده گردان‌های لشکر 25 کربلا می‌درخشد.

دعای عجیب و خاص شهید «حمیدرضا نوبخت» برای شهادت

فرمانده گردان مالک اشتر در عملیات والفجر 8، کسی جز حمیدرضا نوبخت نبود که در تصرف و پاکسازی شهر فاو نقش قابل توجهی ایفا کرد. وی در ادامه همین عملیات در بحث آزادسازی کارخانه نمک، با انهدام بیش از 20 تانک در مقابل پاتک‌های مکرر دشمن مردانه ایستادگی کرد. وی هم‌چنین بلندی قله‌های قلاویزان مهران را با گام‌های محکم و استوارش در کربلای یک درنوردید.

این سردار رشید بابلسری قبل از عملیات کربلای 4، به فرماندهی تیپ سوم لشکر ظفرمند 25 کربلا انتخاب شد و در این عملیات حماسه عاشورایی دیگری خلق کرد. اگر چه عملیات کربلای 4 با عدم فتح روبه رو شد، امّا گردان‌های تحت امر نوبخت، با برنامه‌ریزی دقیق و اصولی، خواستند تا جزیره ام‌الرصاص و ام‌الباوی در خاک عراق پیش بروند.

با آن که در عملیات کربلای 5 به فاصله چندین روز از عملیات کربلای 4 رقم خورد، امّا نیروهای تحت امر سردار نوبخت به سرعت سازماندهی و به دستور فرمانده کل سپاه، در محور کانال ماهی و در کنار سایر یگان‌های لشکر وارد عمل شدند.

قابل ذکر است که سرعت و تحرک نیروهای تحت امر او به گونه‌ای بود که توانستند فرمانده لشکر گارد ارتش عراق را به همراه تنی چند از فرماندهان به اسارت در آورده، قرارگاه آنان را تصرف و پاکسازی کنند و بسیاری از نیروها و تجهیزات  بالای دشمن را منهدم کنند.

دعای عجیب و خاص شهید «حمیدرضا نوبخت» برای شهادت

حمیدرضا چندین بار مجروح شد، ولی او که دل به شهادت بسته بود با این جراحات از رفتن به جبهه انصراف نمی‌داد و پس از بهبودی نسبی به منطقه بر می‌گشت. او همیشه در مورد شهادت می‌گفت: «خدایا! بگذار شهید شوم، ولی آخرین نفری باشم که جنازه‌ام به شهر خودمان تشییع شود.» دوستانش از این دعا تعجب می‌کردند و می‌گفتند: «چرا چنین دعایی می‌کنی؟!» می‌گفت: «اگر این توفیق نصیب من نشود و لیاقت آن را نداشته باشم، باید یک عمر خجالت بکشم و شرمنده باشم که فرمانده این همه شهید بودم. از طرفی می‌خواهم آخرین نفر باشم تا وقتی جنازه‌ام تشییع می‌شود، خانواده‌ی شهیدی چشم انتظار پیکر فرزندش نباشد.»


از افتخارات حمید این بود که پدرش دوشادوش او در میدان نبرد حضور داشت. گاهی دوستانش می‌دیدند که پدر و پسر کنار همدیگر قدم زنان از سنگرها دور می شدند و با هم درد و دل می‌کنند.  پسر به عنوان فرمانده با نهایت ادب و احترام به پدر دستور می داد و پدر با تمام وجود و با عشق از او اطاعت می‌کرد.

قبل از عملیات کربلای 4 به پدرش مأموریت داد به عنوان مسئول نیروهای پیشرو در منطقه عملیاتی مستقر و آنجا را از لحاظ سنگرسازی و امور ضروری آماده کند. پدر با استفاده از تجربه شغلی سنگری از آهن ساخت که در روزهای سخت عملیات و زیر شدت آتش دشمن حدود 20 تن از رزمندگان به درون آن رفتند. در همان حین راکتی توسط هواپیمای عراقی رها شد و در نزدیکی سنگر اصابت کرد، بر اثر انفجار تمام دیوارهای سنگر فرو ریخت و گرد و خاک آن را فرا گرفت و  پس از دقایقی راه خروج مشخص شد و همه جان سالم از آن حادثه به در بردند.

با آغاز عملیات کربلای 4 در 3 دی 1365، گردان‌های تحت امر حمیدرضا موفق به تصرف جزیره ام الرصاص شدند. بنابر تدبیر فرماندهی کل سپاه مبنی بر تخلیه منطقه عملیاتی کربلای 4 او ظرف سیزده روز نیروهای خود را به منطقه عملیات کربلای 5 منتقل کرد.

عملیات کربلای 5 با نبردی سنگین ادامه داشت و دشمن در اثر حرکت غافلگیرانه نیروهای خودی به عقب رانده شده بود. قرار شد لشکر دیگری در ادامه عملیات وارد عمل شود و نیروهای لشکر 25 به سرعت به یکی از روستاهای اطراف خرمشهر انتقال یابند.

ارکان گردان ها هنوز در خط مانده بود. در غروب همان روز از بلند گو اعلام شد که رزمندگان در مقر تیپ تجمع نمایند. حمیدرضا با همان بادگیر زیتونی که همیشه به تن داشت با صدایی آرام و خسته، پشت تریبون قرار گرفت و پس از ذکر نام خدا چنین گفت :

برادران عزیز! بنا با دلایلی که معذورم توضیح دهم ما تا کنون نتوانسته ایم نیروی کافی وارد صحنه کنیم. هر کس توانایی حضور مجدد در خود می بیند، می تواند به همراه من به خط برگردد.

نیروهای گردان که در عملیات خسته و بی رمق بودند، همگی از جا برخاستند و فریاد زدند: « فرمانده آزاده آماده ایم، آماده.» سپس او را در آغوش گرفتند در حالی که اشک از دیدگانش سرازیر بود. رزمنده ای می گوید: حمیدرضا بعد از اتمام عملیات، پس از چند شبانه روز نبرد سنگین در آن سوی دریاچه ماهی، به این سوی آب آمد.

پدرش او را در آغوش گرفت و بر چهره گرد و خاک گرفته اش بوسه زد. در این عملیات پسر خاله حمیدرضا ـ کریم پور کاظمی ـ به شهادت رسید.

پس از مفقود شدن او، پدرش که سال‌ها در کنارش در جبهه حضور داشت. سنگر به سنگر و خاکریز به خاکریز در پی جسد او رفت، شاید اثری از او بیابد.

پدرش پس از سالها چشم انتظاری در 12 فروردین سال1374 در اثر عوارض شیمیایی در بیمارستان به شهادت رسید. در 12 آبان همان سال پیکر شهید حمیدرضا نوبخت توسط گروه تجسس سپاه شناسایی شد.

سرانجام این سردار شجاع و بی‌باک، برای انجام عملیات کربلای 8 به همراه تنی چند از فرماندهان از جمله «محمدحسن طوسی» به منطقه‌ای نزدیک دژ المهدی، برای شناسایی رفتند که بر اثر اصابت خمپاره 60، او و دوست دیرینه‌اش، محمدحسن طوسی در حالی که 18 روز از بهار سال 66 می‌گذشت، شهد شیرینی شهادت را نوشیدند و جان به جان آفرین تسلیم کردند. پیکر این شهید بزرگوار به مدت 8 سال بر خاک شلمچه ماند و پس از آن توسط گروه تفحص شناسایی و بر دستان پرمهر مردان و زنان بابلسری تشییع و در امام‌زاده ابراهیم به خاک سپرده شد.

"حمیدرضا" به هنگام شهادت صاحب دو فرزند به نام ها علیرضا و فاطمه بود.

شهید علیرضا نوبخت : زندگى را کوه یخ بسته ایست که اگر نور توحید بر آن بتابد، چشمه هاى محبت و ایثار از آن جارى مى شود

علیرضا نوبخت از پدرى به نام حجت اللَّه و مادرى به نام حلیمه بانکى در تاریخ 22 شهریور 1333 در محله همت آباد شهرستان بابلسر به دنیا آمد. او نخستین فرزند خانواده بود و با تولد خود شور و شعف خاصى در میان اطرافیان ایجاد کرد. در دوران کودکى قرآن و دعا را از پدر بزرگ مادرى خود فرا گرفت و به موضوعات قرآنى با جان و دل علاقه نشان مى داد. پدرش جوشکار بود و وضعیت اقتصادى خوبى براى خانواده مهیا کرده بود. علیرضا در مهر ماه سال 1339 دوره تحصیل ابتدایى را آغاز کرد و تکالیف درسى خود را به نحو احسن انجام مى داد. در همین سنین بود که همکارى با پدر خود را در جوشکارى آغاز کرد. در سال پنجم دبستان به همراه خانواده به شهرستان لنگرود رفت و کلاس پنجم را در آنجا گذراند. بعد از ظهرها پس از فراغت از درس و مدرسه در بیرون از خانه به کارگرى مى پرداخت. از ده سالگى صبح زود بر مى خاست و به دعا و نیایش مى پرداخت و این انس با دعا و قرآن تا پایان زندگى همراه او بود. با همسایگان ارتباط خوبى داشت و همیشه از دروغ، غیبت و خوردن مال حرام ابراز تنفر مى کرد و به مطالعه کتابهاى مذهبى علاقه داشت. بعد از گذراندن سال سوم دبیرستان به دانشسراى مقدماتى گرگان راه یافت و در خرداد 1353 تحصیلات دانشسرا را با موفقیت به پایان رساند. در مهرماه سال 1356 با عنوان آموزگار ابتدایى در روستاى خدابنده زنجان خدمت سربازى را آغاز کرد . در همین دوران با شرکت در فعالیتهاى سیاسى علیه رژیم طاغوت و درگیرى با یکى از عمال رژیم پهلوى به شش ماه حبس محکوم شد. در طول مدتى که در حبس بود به خانواده اش اطلاعى نداد. در سال 1357 به استخدام آموزش و پرورش شهرستان بابل درآمد و پس از آن در روستاى« کردکلاى » بابل در دبستان « نودهک » که بعد از انقلاب به نام « امام خمینى » تغییر نام یافت به عنوان آموزگار به تدریس پرداخت. همزمان با آغاز نهضت اسلامى در تکثیر و پخش اعلامیه ها و نوارهاى سخنرانى حضرت امام خمینى (ره) کوشش مى کرد و جوانان مذهبى را گرد هم مى آورد و براى آنان محفل مذهبى تشکیل مى داد. در راهپیماییها و اجتماعات مردمى تهران و شهرستان بابلسر حضور داشت. با فرمان امام خمینى مبنى بر تشکیل جهاد سازندگى در سال 1358 همراه با گروهى از جوانان فعال یکى از بخشهاى شهرستان بابلسر اردویى تحت عنوان جهاد سازندگى تشکیل داد و خود مسئولیت آن را بر عهده گرفت . به همراه (شهید) على قصابیان و برادر خود (شهید) حمیدرضا نوبخت « بسیج ملى جوانان » شهر را سازماندهى کرد. در این ایام جو عمومى شهر محمودآباد تا حدودى به نفع گروهکهاى ضدانقلاب و منافقان بود. علیرضا در این شرایط با هماهنگى سپاه بابلسر و همکارى گروهى از بسیجیان و مردم متدین، جو شهر را به نفع انقلاب تغییر داد و سپاه پاسداران محمودآباد را سازماندهى کرد.

شهید علیرضا نوبخت؛ فرمانده گروهان رزمى قرارگاه خاتم الانبیاء

با شروع جنگ تحمیلى نخستین بار در سن بیست و شش سالگى به جبهه هاى غرب کشور اعزام شد. یکى از خواهران علیرضا در بیان خاطره اى از نخستین اعزام او به جبهه هاى غرب مى گوید:
ما چهار خواهر و برادر علاقه خاصى به هم داشتیم و دورى از یکدیگر برایمان سخت بود . روزى که علیرضا عازم کردستان بود، من خیلى بى تابى مى کردم. او مى گفت: « من متعلق به همه هستم، نه فقط به شما، باید در راه خدا جهاد کرد». علیرضا قبل از اعزام تصمیم گرفت کمى استراحت کند. بنابراین از من خواست وقتى که بچه هاى بسیجى از راه رسیدند او را از خواب بیدار کنم . وقتى صداى اللَّه اکبر بسیجیان را از کوچه شنیدم در اتاق را بستم تا از سر و صداى آنها بیدار نشود. وقتى هم بسیجیها در منزل را زدند دم در رفتم و خواستم به بهانه اى ردشان کنم، بروند که دیدم علیرضا پشت سرم ایستاده است و مى گوید:« این قدر با تو صحبت کردم قانع نشدى؟ من با اولین فریاد اللَّه اکبر بیدار شدم اما مى خواستم تو مرا صدا بزنى ».  وقتى متوجه عشق او به این راه شدم او را در  آغوش گرفتم و بوسیدم و با او خداحافظى کردم.
پس از بازگشت از جبهه در اول مهرماه 1359 به عنوان نیروى رسمى به سپاه بابلسر پیوست و با سمت مسئول واحد عملیات سپاه مشغول فعالیت شد. سپس با حفظ سمت قائم مقام سپاه بابلسر شد. او در این دوران با علاقه به حل مشکلات مختلفى که به سپاه ارجاع مى شد، مى پرداخت. یکى از مراجعان او در این دوران مى گوید:
من زندگى خود را مدیون علیرضا مى دانم چرا که شبى شوهرم به علت اختلافات مرا کتک زده و بى چادر از خانه بیرون کرده بود . براى شکایت به دفتر سپاه رفتم و در آنجا علیرضا دستور داد تا چادرى برایم بیاورند و سپس شوهرم را خواست و هر دوى ما را آن قدر نصیحت کرد تا هر دو شرمنده شده و به خانه برگشتیم و اختلافات را کنار گذاشتیم.
به گفته یکى از خواهرانش از سفره هاى رنگى ناراحت مى شد. معتقد بود که لباس باید ساده، بى تجمل و در عین حال پاکیزه باشد . زمانى که نامزد کرد به اصرار خانواده شلوار، پیراهن و کفش نو خرید. روز برگزارى مراسم عقد مشخص شد که پدر ما از چند روز قبل براى گذراندن آموزش نظامى بسیج به پادگان المهدى (عج) چالوس اعزام شده است علیرضا تا صبح همان روز منتظر بازگشت پدر ماند اما چون او نیامد، شخصاً به دنبال پدر رفت و وقتى پدر را در جمع نیروهاى بسیجى دید با صداى بلند گفت: «اى بسیجیان به حجت اللَّه نوبخت بگویید که پسر بزرگش امروز داماد مى شود.»  این جمله را چند بار تکرار کرد تا به جمع آنها رسید و سپس تک تک آنها را در آغوش گرفت . پس از خداحافظى از بسیجیان در میانه راه لباس شخصى را از تن بیرون آورد و با فرم لباس سپاهى در مراسم عقد خود با خانم طاهره طاهایى در مسجد محله شهداى بابلسر در تاریخ 21 دى 1360 حاضر شد.
در تاریخ 5 اسفند 1360 به جبهه هاى جنوب اعزام شد در حالى که قائم مقام سپاه بابلسر و همچنین فرمانده اطلاعات عملیات سپاه این شهرستان بود. در همان روز به عنوان فرماندهى یک گروهان از گردان رزمى قرارگاه خاتم الانبیاء در اهواز برگزیده شد . علیرضا درباره آخرین اعزام خود به جبهه در خاطراتش مى نویسد:
در تاریخ 5 اسفند 1360 پس از مصاحبه تلویزیونى با جمعى از برادران مخلص و با صفاى سپاه بابلسر به طرف مزار شهیدان حرکت کردیم . در راه با بدرقه پرشور و شوق مردم و شعار «مزار پاک شهدا سرمه چشم تار ما » روبرو شدیم که در جانمان نفوذ مى کرد. وارد مزار شهدا شدیم . همراه با نواى بسیار گرم مداح اهل بیت، آخرین وداع را با مردم نمودیم و با شعار « شهیدان! شهیدان! تا انتقام خونتان را نگیریم آرام نمى نشینیم» با شهدا عهد و پیمان بستیم . علاوه بر آن من با دو على شهید (قصابیان و علیپور) نیز خداحافظى کردم . انگار به من الهام شده است که دیگر برنمى گردم. با شوق فراوان سوار اتوبوس شدیم . بدرقه مردم حزب اللهى و شعارهاى دلنشین آنها، چراغهاى روشن اتوبوسها، پیوستن خیل رزمندگان شهرهاى مسیر حرکت به جمع ما و بیش از هر چیز چشمهاى گریان مادران و دست به سوى آسمان گرفتن آنها و دعایشان براى پیروزى رزمندگان اسلام، براى من جالب توجه بود . فضا فضایى ایمانى بود . بعد از آن، یک شب در رامسر توقف داشتیم سپس به تهران، اهواز، امیدیه و اردوگاه گردان حمزه رهسپار شدیم.
نقل است که بعد از نخستین مجروحیت برادرش حمیدرضا از ناحیه ریه که به بسترى شدن او در بیمارستان منتهى شد، علیرضا به عیادت او رفت و به مزاح به او گفت: «مرد! تو خجالت نمى کشى که با یک تیر خوردن از جبهه برگشتى؟ من انتظار اجر برادر شهید شدن را داشتم.» حمیدرضا با تبسم گفت: « نه این اجر اول نصیب من خواهد شد.» 
علیرضا در نام هاى برداشتش را از زندگى این گونه بیان مى کند:
«من زندگى را چون کوه یخ بسته اى مى دانم که اگر نور توحید بر آن بتابد، چشمه هاى محبت و ایثار از آن جارى مى شود و بشریت را سیراب مى سازد.»
او براى رسیدن به شهادت، دل کندن از دنیا را تمرین مى کرد. در آخرین نامه به همسر خود این گونه مى نویسد:
... نامه پر از معنویت شما به دستم رسید و بسیار شاد شدم . اول خواستم پاره اش کنم، چون ا صلاً شما را فراموش کرده بودم و نمى خواستم هواى شما را بکنم. خلاصه دل به خدا دادم نامه را باز کردم و خواندم . نامه ات در وضع خوبى به دستم رسیده است.... من با دو تن از برادران یک توپ صد و شش تحویل گرفته ایم تا صدامیان را دسته دسته به جهنم بفرستیم.... جبهه ما محل آزمایش خداوند است. محل خالص شدن از هر نوع شرک و خود پرستى و مقام پرستى و فرزند و زندگى پرستى است و نفى همه چیزها و قبول راستین اللَّه. اینجا اگر انسان خالص باشد، امام خودش را زیارت مى کند... ساعت پنج صبح 29 اسفند 1360 به جبهه رفتیم و دفاع کردیم الان که نامه مى نویسم، قرار شده است که به جاى دیروز برویم . وصیت نامه ننوشتم، زندگى من، رفتار و کردارم وصیت نامه است.... دیدار به قیامت.
علیرضا نوبخت سرانجام چهل روز پس از آغاز زندگى مشترک خود و در فرداى روزى که آخرین نامه را براى همسرش نوشت در حدود ساعت یازده صبح در منطقه عمومى دشت عباس در جبهه رقابیه در عملیات فتح المبین به شهادت رسید . در این عملیات پس از زخمى شدن به اسارت نیروهاى عراقى درآمد و آنها قنداق تفنگ بر دهان و لبهاى او کوبیدند و سینه اش را به رگبار گلوله بستند تا به شهادت رسید. 8 فرودین 1361 پیکر او در گلزار شهداى بابلسر در جوار مزار امامزاده ابراهیم علیه السلام به خاک سپرده شد . تشییع جنازه او یکى از باشکوه ترین مراسم تشییع پیکر شهدا در آن زمان بود. چون تازه داماد بود جنازه او را با غنچه عقد و آیینه و شمعدان تشییع کردند. در 9 آبان 1361 حدود هفت ماه بعد از شهادت علیرضا فرزندش به دنیا آمد که او را فاطمه زهرا نامیدند. در 18 فروردین 1366 برادرش حمیدرضا - فرمانده تیپ 3 لشکر 25 کربلا - مفقودالاثر شد. 
پدرش حجت اللَّه که خود سالیان طولانى در عملیاتهاى گوناگون شرکت داشت پس از سالها جستجوى حمیدرضا در اثر عوارض ناشى از مواد شیمیایى در بیمارستان، چشم از جهان فرو بست و در گلزار شهیدان کنار فرزندش به خاک سپرده شد.
در 12 آبان 1374 چند تکه از استخوان جسد حمیدرضا در تابوتى کوچک و در غربتى غریب در زادگاهش تشییع و در گلزار شهداى امامزاده ابراهیم (ع) بابلسر به خاک سپرده شد.


فرهنگنامه جاودانه هاى تاریخ،زندگینامه شهداى فرمانده مازندران/