ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

زندگی نامه شهید علی صیاد شیرازی :نام کوچک من علی است و نام خانوادگی ام صیاد شیرازی و نام پدرم«زیاد»

مردم ایران شما را می شناسند، اما دوست داریم شرح مختصری از زندگی تان را از زبان خودتان بشنویم.

بسم الله الرحمن الرحیم. نام کوچک من علی است و نام خانوادگی ام صیاد شیرازی و نام پدرم«زیاد». البته چون ما از تیره ی عشایر هستیم، قبلا به ایشان «زیادخان» می گفتند. نام پدر بزرگ ما «صیادخان» بود و اصالتا تیره ی عشایر ما مربوط به تیره ی«اخت افشار» است که در سرزمینی بین فارس و کرمان امتداد دارد. پدر من در ۱۲ سالگی به همراه برادرانش به درگز کوچ می کنند. همان جا ازدواج می کند و من نیز در همان جا متولد می شوم. تا سه-چهار سالگی من در مشهد بودم، اما پدرم به واسطه ی این که ژاندارم بود، از درگز به مشهد، رفت و آمد می کرد تا این که به گرگان منتقل شد و در همین شهر، تحصیلات ابتدایی را تمام کردم. بعد به شاهرود رفتیم و از آن جا به آمل و گنبد و از گنبد دوباره برگشتیم گرگان. در سال۱۳۲۳ متولد شدم. دو خواهر و شش برادر بودیم که یک برادرمان در جوانی به رحمت خدا رفت.

-تیمسار! خیلی دوست دارم خاطره ای از دوران کودکی تان بشنوم. چیزی در ذهنتان هست؟

-بله، داستانی یادم هست که به عنوان یکی از مصادیق بارز مقررات زیبای الهی است و مربوط به زمانی می شود که من هشت-نه ساله بودم.

تابستان بودم. مادرم به من گفت برو سراغ برادرت-او کوچک تر از من بود و یک مقدار شر و با بچه ای دیگر، رفته بود به باغ مردم-.

من به قصد این که او را بیاورم، راه افتادم. وقتی رفتم، دیدم او و چند نفری از دوستانش رفته اند بالای درخت و میوه می خورند. حقیقتش یک هوس شیطانی وسوسه ام کرد، منتهی یک جنگی در درون من بر پا شد که :«تو خودت آمدی برادرت را ببری، حالا چه طور شده که می خواهی مثل آن ها بالای درخت بروی؟!» این جنگ تا آن جا ادامه پیدا کرد که آن هوس بر من و آن عقل و منطقی که رنگ معنوی داشت، حاکم شد.

در نتیجه از دیوار بالا رفتم تا خودم را بیندازم توی باغ. به بالای دیوار که رسیدم، دیدم که ماری درست جلوی صورت من، زبانش را تکان می دهد. خیلی وحشتناک بود. آن قدر که از ترس خودم را پرت کردم پایین. دمپایی هایم را در آوردم و به سرعت دویدم سمت منزل. طوری هم می رفتم که انگار مار دنبالم می کند. قدری که رفتم، ایستادم و دیدم از مار خبری نیست. هیچ وقت یادم نمی رود، همان جا شروع کردم به محاکمه کردن خودم.

می گفتم: «مگر مادرت تو را نفرستاده که بروی جلو کار خلاف شرع برادرت را بگیری؟ حالا می خواستی خودت هم همین کار را انجام بدهی؟ دیدی سرنوشتت چه طور شد؟! مار نزدیک بود تو را نیش بزند.»

و خداوند نگذاشت بروم و گرفتار آن خطا بشوم و این، برایم درس شد.

-خاطره ی شیرین و در عین حال عبرت آموزی بود. بفرمائید درس و مدرسه را چه کار کردید؟

-تا قبل از دوران متوسطه و بعد از آن را در رشته ی ریاضی و در گرگان درس خواندم. همیشه جزء نفرات اول بودم. هیچ کمکی هم نداشتم، اما خداوند مقدر کرد که من با روحیه ای خود جوش، به تحصیل ادامه دهم. این طور تشخیص دادم که برای دیپلم باید بیایم تهران و مقدمات رفتن به دانشگاه را فراهم کنم.

-منظورتان دانشکده ی افسری است؟

-مسیر فکر و ذهن و ذوقم، فقط نظامی شدن بود و همیشه به همین فکر می کردم. هر چند دیگران مرا نهی می کردند که تو درست خوب است و برو رشته های دیگر، اما علاقه ی من نظامی گری بود.

-طوری که پدرتان می گفت، در ماموریتی به تهران، برایش مشکلی پیش آمده بود. ظاهرا این موضوع به همان زمانی بر می گردد که شما به دانشگاه رفتن فکر می کردید؟

-بله همین طور است. در تهران، دژبان ها، پدرم را دستگیر می کنند، سرش را می تراشند و باز داشتش می کنند و چون به همه ی دستگاه و شاه دشنام داده بود، از ارتش هم اخراجش می کنند. این باعث شد وضع مالی پدرم به هم بریزد. من ناچار بودم خودم را به یک شکلی اداره کنم. تدریس ریاضیات می کردم و همین، برایم ذخیره ای بود.

در همین اثنا در دانشکده ی افسری، جزء نفرات اول قبولی شدم و مدت سه سال درس خواندم.

-دانشکده ی افسری را چه طور جایی دیدید؟ با روحیات مذهبی شما سازگار بود؟

-دانشکده ی افسری، فضایی بسیار پاک بود. حتی من الان هم با آن جا ارتباط درسی دارم، می بینم با آن زمان تفاوتی ندارد. خلای که آن زمان بود، رسمیت نداشتن فرایض دینی بود که در متن برنامه ها قرار نداشت و در حاشیه بود. کسی هم با حاشیه کاری نداشت. من بهترین روزه های مبارک را در دانشکده گرفتم. در گروهان مان موقعیت خاصی پیدا کردم و حتی منشی افتخاری گروهان شدم.

-در جایی گفته اید در زمان دانشجویی، وضعیتی را به وجود آوردید که همه تشویق به روزه گرفتن شدند. موضوع چه بود؟

-تعدادی از سربازها روزه می گرفتند و عده ی دیگری نه. برای این که نگهبان، روزه بگیرها را بشناسد، اسم و محل استراحت شان را مشخص کرده بودم، مانده بود فرمانده گروهان، تا در صورت تصویب، اجرایی شود. فرمانده که این نمودار را دید، با گستاخی آن را کنار انداخت و گفت: «امسال کسی روزه نمی گیرد.» تا این را گفت، خشمی درونی در من به وجود آمد. در چنین حالتی هیچ چیز برایم مهم نبود که بعد از سه سال زحمت کشیدن، بیرونم می کنند.با تمسخر نگاهش کردم . گفتم:« مگر می شود روزه نگیرند و فریضه ی الهی را انجام ندهند؟!» گفت:«حالا می بینی که می شود.» من سریع این حرف را بین سربازان گروهان منتشر کردم.

همه ی آن هایی که نمی خواستند روزه بکیرند، گفتند:« ما می خواهیم روزه بگیریم.» و به یک باره وضع گروهان عوض شد. او آمد سخنرانی کرد و گفت:« همین خدمت شبانه روزی، روزه و عبادت ماست، دانشجو نباید خودش را ضعیف کند. با شکم گرسنه نمی شود مطالب علمی فهمید. پس بنابراین امسال کسی روزه نمی گیرد و من دستور داده ام جیره ی گروهان ما را در سحری قطع کنند.»

این خبر به گروهان های دیگر هم رسید و برای این فرمانده خیلی بد شد. قضیه مفصل است تا این که همین فرمانده با حالتی تمسخر آمیز آمد سخنرانی کرد و گفت :« من می خواستم ببینم کدام دانشجو روزه می گیرد و کدام یکی نمی گیرد.» و از آن لحظه به بعد، دستورش را عوض کرد.

-تا قبل از این که وارد خدمت در رسته ی توپخانه بشوید، آموزش دیگری هم دیدید؟

-چرا. دوره ی رنجری و چتر بازی را گذرانده ام. در این دوره، نفر دوم شدم. البته نفر اول به واسطه ی آن که یکی از اقوامش جزو اساتید بود، نمرات او را طوری داده بودند که اول بشود، ولی من اعتراضی نداشتم.

-و وارد خدمت در رسته ی توپخانه شدید!

-دوره ی توپخانه را در اصفهان گذراندم. پدر و مادرم را هم آورده بودم و به درس های بچه ها رسیدگی می کردم. البته هنوز مجرد بودم. تا این که دوره هم تمام شد و من منتقل شدم تبریز. در آن جا جزو افسران شاخص شده بودم. این ها را که می گویم، به خاطر آن است که خداوند داشت ما را آماده می کرد تا به کارآیی بالاتری برسیم.

-تیمسار، اگر موافقید کمی راجع به ازدواج تان با خانم عفت شجاع بگوئید.

-خدای متعال در زندگی، دستم را خیلی گرفته است، از جمله در بعد ازدواج. من در شهرستان های مختلفی که بودم، دنبال ازدواج هم بودم، ولی هر کس معرفی می شد، همان وضع ظاهرش را که می دیدم، احساس می کردم نمی توانم با او زندگی کنم. پیش از این ها پدر و مادرم هر چه پیشنهاد می کردند، رد می کردم تا این که زمینه ی خواستگاری از همسرم فراهم شد. او دختر عمویم هست و من آن چه در ظاهر ایشان می دیدم حجاب بود و احساس می کردم می توانم به چنین فردی اعتماد کنم و این طور شد که با خیال راحت انتخابم را بر همین مبنا نهادم.

-ظاهرا در همین مقطع است که برای آموزش به آمریکا اعزام می شوید.

-بله، در سال ۱۳۵۲ بود که کنکور سراسری زبان انگلیسی افسران اعلام شد. با وجود آن که مدتی از کتاب فاصله گرفته بودم اما با مروری سطحی وارد آزمایش و خوشبختانه قبول شدم. این پاداش خداوند بود. برای یک دوره ی فشرده به تهران رفتم که مربی این کلاس ها آمریکایی ها بودند.در این دوره هم قبول شدم و برای سه ماه به آمریکا اعزامم کردند؛ دوره ی تخصصی هواسنجی بالستیک که مربوط به توپخانه است. هنوز دوره تمام نشده بود که نامه ای از پدرم به دستم رسید که در آن نوشته بود:« پسرم! فرزندت متولد شد، دختر است و ما اسم او را مریم گذاشتیم-اکنون او ازدواج کرده و واقعا مایه ی افتخارم است-من این دوره را با رتبه ی ممتاز گذراندم، طوری که تمام روزنامه های مرکز توپخانه، این خبر را پخش کردند.

چند وقت بعد، فرمانده ی نیروی زمینی، غلامحسین اویسی معدوم، دعوتم کرد؛ تبریک گفت و بعد هم دستور داد تا من از اسلام آباد غرب به اصفهان منتقل شوم و آن جا مربی باشم.

-و آمدیم اصفهان.

از همان روز ورودمان به اصفهان، برکات ظاهر شد. مومنین، آپارتمان مناسبی را برایمان دیدند و در دانشکده ی توپخانه –که آن قدر تراکم استاد بود-برایم سر و دست می شکستند.

برای طلبه های حوزه ی علمیه، آموزش زبان انگلیسی می گذاشتم و از طرفی خودم هم آموزش تفسیر قرآن و عربی می دیدم. به هر صورت فعالیتم در اصفهان زیاد بود.

-نمونه ای از این برکات خداوند در ذهنتان هست؟

-عراق در مرز تحرکاتی کرده بود و سپهبد یوسفی-فرمانده لشکر تبریز-مامور شده بود تا قرارگاهی تاکتیکی در کردستان ایجاد کند. او من را- که ستوان یک بودم-با تعدادی سرهنگ و سرگرد دیگر، برای ستادش انتخاب کرد. من شده بودم آجودان عملیاتی اش آن روزها نمی دانستم که روزی فرمانده ی عملیات غرب کشور خواهم شد و آگاهی داشتن از منطقه، آن هم در سطح قرارگاه برایم مهم خواهد بود. و در اصفهان بود که اولین هسته ی تشکیلات ما به صورت مخفی شکل گرفت و من با شهیدان«کلاهدوز» و «اقارب پرست» آشنا شدم.

-دوره ی دوم زندگی شما، یعنی دوران بعد از پیروزی انقلاب هم بسیار حماسی و شنیدنی است. آن قدر که باید ساعت های متمادی بنشینیم و فیض ببریم.

-به اجمال می گویم: سه روز قبل از پیروزی انقلاب، بازداشت، اما با پیروزی انقلاب آزاد شدم و به دنیای نورانی خدمت در ارتش اسلام وارد شدم. همان روزها، ضد انقلاب توطئه ی سنگینی را آغاز کرده بود. پنجاه و نه نفر پاسدار اصفهانی را در جاده ی سردشت-بانه به شهادت رسانده بودند. من همراه برادرم«سردار صفوی» و در معیت«دکتر چمران» وارد سردشت شدیم. هفده روز طول کشید تا ما توانستیم طرحی را آماده و سپس سردشت را آزاد کنیم. شهر سنندج در تصرف ضد انقلاب بود. شهرهای دیگری مانند دیواندره، مریوان،سقز و بانه هم دست ضد انقلاب بودند که در کمتر از سه ماه این شهرها هم آزاد شدند.با اعطای دو درجه ی موقت، به عنوان فرمانده ی عملیات غرب کشور منصوب شدم. اما به موجب سعایت هایی که علیه من شد، توسط بنی صدر، از این مسئوولیت عزم شدم. دو درجه ام را نیز گرفتند. با فرار بنی صدر و انتخاب رئیس جمهور جدید(شهیدرجایی) دوباره فراخوانی شده و با اعطای دو درجه، مجددا ماموریت یافتم تا قرارگاه عملیاتی شمال غرب را فعال کنم که در همین مقطع موفق شدیم دو شهر اشنویه و بوکان را هم آزاد کنیم. در هفتم مهرماه سال شصت، از سوی امام امت به عنوان فرمانده نیروی زمینی ارتش انتخاب شدم. در مدت پنج سال انجام وظیفه در این مسئوولیت، در عملیات های طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، و ده ها نبرد دیگر شرکت داشتم تا این که از این پست استعفا کردم و بدون وقفه و بنا به امر امام راحل، به نمایندگی ایشان در شورای عالی دفاع منصوب شدم که تا پایان جنگ ادامه داشت.

-و بعد هم در ستاد کل نیروهای مسلح مشغول به خدمت شدید.

-درخواست ستاد کل بود. رهبر معظم انقلاب هم موافقت فرمودند و من به عنوان معاونت بازرسی ستاد کل منصوب شدم و بالاخره با حفظ سمت، چهار سالی است که جانشین رئیس ستاد کل نیز هستم.

-یکی از کارهای مهم و اساسی شما که شاید بتوان گفت ارزشی فراتر از حضور در صحنه های نبرد دارد، تشکیل هیئت معارف جنگ است. کمی درباره ی این هیئت توضیح دهید.

-یک سال و نیم قبل بود که دانشکده ی افسری ارتش از من دعوت کرد تا برای انتقال تجربیات به آن دانشکده بروم.چند جمله ای که راجع به دفاع مقدس صحبت نمودم، احساس کردم باید مجموعه ای را در این زمینه فعال کرد تا بدون وابستگی اداری، مهیای انجام وظیفه باشند. اولین مشورت را با مقام معظم رهبری نمودم که ایشان من را به انجام این کار ترغیب نمودند. سازمانی راتشکیل دادیم و مناطق عملیاتی را به دو بخش کردستان و جبهه های جنوب تقسیم کردیم. که در هر مرحله، همرزمانی را که در آن مناطق حضور داشتند، دعوت می کنیم و سپس به صورت کاروانی عازم مناطق عملیاتی می شویم. این یک حرکت پژوهشی-آموزشی است که هنوز ادامه دارد

-من خیلی مایلم سخن پایانی شما را درباره ی همرزمان شهیدتان-محمود کاوه-بشنوم. موافقید؟

-با اطمینان می گویم که شهید عزیز کاوه-که افتخار همرزمی نزدیک با او را دارم-از اسوه های مجاهدین فی سبیل ا... است. در هر عملیاتی که انجام می شد، ابتکار عمل را به دست می گرفت؛ آن هم ابتکاری که مخصوص به خودش بود. در صحنه ی نبرد بود و راست و چپ، جلو و عقب را زیر نظر داشت و من هیچ کس را در جنگ ندیدم که مثل او ابتکار عمل داشته باشد. مدیریت و فرماندهی کاوه و حضورش در صحنه ی نبرد، آن قدر پر معنی بود که به راحتی می شد این را تشخیص داد. بچه های لشکر ویژه ی شهدا هم بسیار فداکار بودند. بارها از نزدیک شاهد فداکاری شان در عملیات های مختلف و خصوصا عملیات قادر بودم. وقتی قرار شد این عملیات را انجام دهیم، عمده ی مسئوولیت به ارتش واگذار شد. عده ای معتقد بودند که فقط ارتش این عملیات را انجام دهد. اما من معتقد بودم که باید ارتش و سپاه کنار هم باشند. در جلسه ای که در قرارگاه و در حضور آقای هاشمی رفسنجانی تشکیل شد، گفتم:«زمانی عملیات می کنیم که سه لشکر سپاه هم بیایند با ما همکاری کنند.» ایشان، موافقت کرده و حتی انتخاب یگان ها را هم به عهده ی خودم گذاشتند.

من هم لشکرهای امام حسین(ع)، نجف اشرف و ویژه ی شهدا را انتخاب کردم. در ادامه ی عملیات، کار به جایی رسید که به اصطلاح قفل شد و می طلبید که با رشادت و فداکاری، مقاومت دشمن شکسته شود. خبر رسید که کاوه، گردانی را آماده کرده تا به قلب دشمن بزند. گرچه موفقیت آن ها می توانست وضعیت عملیات را تغییر دهد، اما کار بسیار خطرناکی بود. نمی توانستم شاهد رفتن او در دل آتش باشم. به عنوان فرمانده ی عملیات از او خواستم تا به قرارگاه بیاید. وقتی آمد، گفتم:«شنیدم می خواهی دست به چنین کار خطرناکی بزنی.» گفت:«بله» گفتم:«خب این را من باید تصویب کنم و من هم نمی توانم شاهد باشم که شما با این همه شایستگی، ریسک کنید.» بسیار پافشاری می کرد تا بتواند متقاعدم کند که به او اجازه بدهم. وقتی مقاومت او را دیدم جسارت کردم و گفتم:«آقای کاوه! ، حواست باشد که این جا من فرمانده ام و تا این را تصویب نکرده ام، شما نباید انجامش بدهی.

کاوه با همه ی شایستگی و تجربه، باید حفظ شود.» این اولین باری بود که یک چنین دستوری به کاوه می دادم. خب میدان جنگ بود، جای تعارف که نبود. تا این را گفتم، دیدم با آن تشرعی که به دین داشت، چنان متواضعانه با من برخورد کرد که من شرمنده شدم. البته بعدها از او معذرت خواستم که ببخشید این طور با الت تحکم دستور دادم، چون دیدم زیر بار نمی رفتی. ایشان در این عملیات فداکاری کرد، اما برای ما مشکلی پیش آمد که نتوانستیم به موفقیتی که مد نظرمان بود برسیم.



شهید صیاد شیرازی در کلام دیگران



امیر علی شهبازی

آن شهید بزرگوار، در طول عمر پر برکت خود و به ویژه در تمام مدت خدمت در ارتش و ستاد کل، خصوصیاتی چون تقوا، توکل، صداقت و شجاعت را با مشخصه های بارز انضباط، دانش حرفه ای، سخت کوشی، قاطعیت، تحرک، امیدواری، تصمیم گیری به موقع، قانون گرایی، نمونه بودن، بهره گیری از مشورت صاحبان تجربه، تلفیق و ترکیب کرده بود، به طوری که حقیقتا صفت شیر روز و زاهد شب در او تجسمی عینی داشت.

سردار سرلشکر بسیجی دکتر سیدحسین فیروزآبادی
برایم نوشته بود: در تجربه ی بیست سال خدمت به انقلاب، رمز موفقیت فردی و جمعی را در ادامه ی راه شهدا و رسیدن به صلاحیت«والذین جاهدوا» می دانم. ما نیز با بهره گیری از نور و عطر شهید عزیزمان، باید به صلاحیت«والذین جاهدوا» بیندیشیم و با رشد معنویات، خودمان را به این مقام رفیع برسانیم.



سردار سرلشکر غلامعلی رشید

صیاد شیرازی یک نقش تاریخی در وحدت بین ارتش و سپاه ایفا کرد. او پس از آن که توسط حضرت امام(ره) برای فرماندهی نیروی زمینی ارتش برگزیده شد، ارتش و سپاه را متحد کرد و بعد هم، پیروزی و عزت را برای جبهه ی اسلام و مسلمین رقم زد.



سردار سرلشکر رحیم صفوی

او توانست توانایی نیروهای یگان های رزم را در جنگ به کار گیرد و در تشکیل «ارتش مکتبی» گام های جدی و موثری را بردارد. او در مردمی نمودن ارتش که یکی از آرزوهای دیرینه ی امام(ره) بود، با رفتار و کردار خالصانه اش، نقش اساسی داشت.



حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی

شهید صیاد شیرازی، همرزمان دوران پرافتخار دفاع مقدس، فرماندهی لایق و سرافراز برای ارتش اسلامی بود. او نقشی موثر و تعیین کننده در عملیات ها و فرماندهی جنگ به عهده داشت و پس از جنگ نیز با کوله باری از اندوخته های علمی و تجربی، منشاء خدمات و برکات بسیاری برای نیروهای مسلح جمهوری اسلامی بود.



همسر شهید

ما پسر عمو، دختر عمو بودیم. هفده ساله بودم که مرا برای او- که ۲۵ ساله بود-خواستگاری کردند.آن زمان، افسر جوانی بود که در ارتش خدمت می کرد و برای این که سختی زندگی با یک فرد نظامی را به من تذکر بدهند، عمویم گفت:«زندگی با یک سرباز سخته. آن هم فردی مثل علی که زندگی ساده ای داره.» برای پدرم، پاکی و نجابت داماد آینده اش مهم بود نه تامین رفاه من؛ همان چیزی که در وجود علی بود، و همین هم بود که پدرم از بین همه ی خواستگارها با علی بیشتر موافق بود. علاوه بر این ها، تقوایی در وجود علی بود که تشخیص آن برای دخترها به سادگی امکان پذیر بود؛ آخر او، به هیچ دختری نگاه نمی کرد.

این تقوا و پاکی و نجابت را در آن دوران-که واقعا گوهر کمیابی بود-پدرم نیز به خوبی در جای جای زندگی پسر برادرش دیده بود.از همان روزی که به قول معروف«بله» را گفتم، احساس کردم وارد مرحله ی جدیدی از زندگی می شوم که رشد معنوی، اخلاص و ایمان، حرف اول را می زند. هر چه از ازدواج مان می گذشت، این حقیقت برایم روشن و روشن تر می شد و با پیروزی انقلاب، به اوج خود رسید. نماز شب اش ترک نمی شد، هر روز صبح دعای عهد می خواند و آرزوی بزرگش این بود که سرباز امام زمان(عج) باشد. حضرت امام خمینی(ره) دستورات ده گانه ای را برای خودسازی داده بودند که روزه ی دوشنبه و پنجشنبه یکی از آن ها بود و علی تا آخرین روز حیات پر برکت اش مقید به انجام آن بود. معتقد بود اگر وضو گرفتی و نماز حاجت نخواندی، به خودت جفا کردی. به بچه ها توصیه می کرد هر کاری را که با وضو انجام دهید، برای رضای خداوند است و هر بار که با تجدید وضو می کرد، می گفت«این وضوی تازه، نماز خواندن داره». نصیحتمان می کرد که مبادا وقت مان را بیهوده تلف کنیم. همه می دانند که او در طول سال های جنگ، چه نقش کلیدی و موثری در پیروزی های رزمندگان اسلام داشت، اما باور کنید هیچ وقت در خانه، حرفی از آن ها به میان نمی آورد؛ حتی از برخوردی که بنی صدر با او کرده بود و آن روزها یکی از مسائل مهم بود. فقط یادم هست که گفت: «به بنی صدر گفتم:قبل از ملاقات با تو، باید به حرم امام هشتم(علیه السلام) بروم و دعا کنم و بعد از آن هم همین طور، تا حرف های تو در من اثر نگذارد.»
شهید حججی
زندگی اش وقف جنگ بود. در این سال ها، پنج بار مجروح شد و شاید خیلی ها ندانند که او ۲۲ ترکش در بدن داشت. اصلا مثل بقیه ی مردم زندگی می کرد؛ راحت و عادی به مسجد می رفتیم، توی بازار قدم می زدیم، خرید می کردیم و به مهمانی می رفتیم. انگار نه انگار او فرمانده است و خصم جان منافقین. اصرار می کردم که شما در معرض خطر هستید، باید محافظی داشته باشید، اما می گفت:«نگهدار انسان باید خدا باشد نه بنده ی خدا» حتی روزی هم که به شهادت رسید، محافظ و همراهی نداشت. یادم هست شب قبل از شهادت اش را در مشهد بود. آن روزها مادرش مریض بود. شب را تا صبح در بیمارستان و کنار مادر مانده بود و روز بعدش را آمده بود تهران. خیلی خسته بود، اما مقداری به درس ریاضی بچه ها رسیدگی کرد. صبح ساعت۳۰/۶ خداحافظی کرد و رفت. هنوز فاصله ای نشده بود که صدای گلوله آمد و بعد، صدای فریاد پسرم-مهدی-که می گفت:«مامان بیا بابا رو ترور کردن». سراسیمه از خانه زدم بیرون. دیدم علی غرق خون، پشت فرمان نشسته، چشم هایش بسته بود، درست مثل وقت هایی که از فرط خستگی، روی صندلی خوابش می برد. آن قدر شوکه شده بودم که حتی نتوانستم کسی را صدا بزنم.آمدم توی خانه، گوشی تلفن را برداشتم و به چند جایی زنگ زدم. تا آمدم بیرون، بقیه و از جمله همسایه ی طبقه ی بالا جمع شدند و علی را بردند بیمارستان. بچه ها را که نگران پدرشان بودند، دلداری دادم و راهی مدرسه شان کردم. گفتم:«بابا تیر خورده، اما اتفاقی نیفتاده.» در حالی که می دانستم همان لحظه به شهادت رسیده است.

همیشه می گفت:«دعا کن من شهید بشم». و من می گفتم: ان شاءالله، اما بعد از ۱۲۰ سال؛ باید پسرها را داماد کنی؛ حالا حالا کار داریم.

خواب دیده بود یکی از دوستان شهیدش آمده و او را با خود برده است. از شبی که این خواب را دیده بود تا آن روز صبح که آرام و راحت روی صندلی ماشین نشسته بود، کمتر از یک ماه فاصله نشد که به آرزوی دیرینه اش رسید.

وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم، ارحم الراحمین، رب العالمین و صلی الله علی محمد واله الطاهرین و سلم.انالله و اناالیه راجعون... خداوندا! این تو هستی که قلبم را مالا مال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولایتت قرار دادی. خدایا؛ تو خود می دانی که همواره آماده بوده ام آنچه را که تو خود به من دادی، در راه عشقی که به راهت دارم، نثار کنم. اگر این نبود، آن هم خواست تو بود. پروردگارا؛ رفتن در دست تواست، من نمی دانم چه موقع خواهم رفت، ولی می دانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمانم قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده ات بجنگم تا به فیض شهادت برسم. از پدر و مادرم که حق بزرگی بر گردنم دارند می خواهم که مرا ببخشند؛ من نیز همواره برایشان دعا کرده ام که عاقبت به خیر شوند. از همسر گرامی و فداکار و فرزندانم می خواهم که مرا ببخشند که کمتر توانسته ام به آن ها برسم و بیشتر می خواهم وقف راهی باشم که خداوند متعال به امت زمان ما عطا فرموده. آنچه از دنیا برایم باقی می ماند، حق است که در اختیار همسرم قرار گیرد. از همه ی آن هایی که از من بد دیده اند می خواهم که مرا به بزرگی خودشان ببخشند و بالاخره از مردان مخلص خودم به ویژه حاج آقا امیر رنجبر نیکدل، استدعا دارم در غیاب من به امور حساب و کتاب من برسند و با برادران دیگر، چون جناب سرهنگ حاج آقا آذریون و تیمسار حاج آقا آراسته در این باب، تشریک مساعی نمایند. خداوندا! ولی امرت حضرت آیت الله خامنه ای را تا ظهور حضرت مهدی(عج) زنده، پاینده و موفق بدار. آمین یا رب العالمین من الله التوفیق علی صیاد شیرازی-۱۹دی ماه۱۳۷۱
پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

مقاله: شهید صیاد شیرازی
منبع: نوید شاهد

زندگی نامه و وصیت نامه شهید علیرضا هاشم نژاد :این دنیا پلی است جهت گذشتن و چه سعادتی از شهادت بالاتر

سلام و صلوات بر شهیدان راه فضیلت و انسانیت آنان که برای اعتلای کلمه الله فریاد ربنا سر داده و با استقامت و پایبندی در این مسیر هرگز خوف و اندوهی به ود راه نداده و میثاق خداوندی را با خون خود امضاء کردند و هم آنان که با بهره مندی از فضل الهی که خاص مجاهدان فی سبیل الله است ، حجاب مادیات و وابستگی به تن را دریده و با گام نهادن در وادی عشق و سرسپردگی به معبود در مرتبت الهی می ارامند . در میان ره یافتگان شاهد چهره ای تابناک سلحشوری مبارز و دلاوری همیشه بیدار و ایثارگری عاشق که قدوم مبارکش خط خون گرفته جبهه ها را مزین می ساخت می باشم . در زیر مروری خواهیم داشت بر زندگی نامه شهید علیرضا هاشمی نژاد مسئول مخابرات لشکر 19 فجر ؛
تاملی در زندگی نامه شهید علیرضا هاشمی نژاد
شهید علیرضا هاشمی نژاد در پنجم تیر ماه 1341 در خانواده ای مذهبی در نوبندگان فسا در توابع استان فارس دیده به جهان گشود . دوران ابتدایی تحصیل را در دبستان این سینا واقع در زادگاه خویش شروع و پس از طی سه سال به همراه خانواده عازم شیراز گردید و مابقی دوران ابتدایی را در دبستان ریاضی در شهر شیراز با موفقیت پشت سر نهاد و سپس وارد مدرسه راهنمایی خیام گردید.

در این ایام که سنی حدود 12 سال بیش نداشت سخت پابند مسائل اسلامی شده نماز را به پا می داشت و روزه ی ایام ماه مبارک رمضان را به جای می اورد و علاقه ی خاصی به زیارت اماکن معتبر که داشت و همه روزه به هنگام بازگشت از مدرسه به آرامگاه قدمگاه مشرف و زیارت  حرم مطهر می پرداخت .
خاطرات سرخ ایثار / شهید علیرضا هاشم نژاد
دوره متوسطه تحصیلی را در دبیرستان شهید خدری آغاز و تا سال سوم نظری ادامه داد آنچه که می توان به عنوان فعالیت های سیاسی اجتماعی و فرهنگی شهید در قبل از انقلاب اسلامی نام برد شرکت ایشان در کلاسهای فراگیری قرآن می باشد . به طوری که پس از اتمام درس از ساعت 3 الی 5 بعدازظهر در کلاسی که بدین  منظور از طرف حوزه علمیه قم در خیابان نادر شیراز برگزار می شد شرکت می نمود که به دلیل پشتکاری بسیار در مسائل دینی و مذهبی تقدیر نامه هایی به ایشان داده شد در اکثر مجالس مذهبی شرکت می نمود و در بین دوستان از محبوبیت خاص خود برخوردار بود . چرا که او نیز دوستانش را معلمان و الگوهای خویش می دانست .

 با حرکت عظیم حزب الله به رهبری امام امت رهبر انقلاب اسلامی امام خمینی علی هم به این دریای پر خروش پیوست و سهم خود را در پیروزی انقلاب اسلامی و شکست اهریمن ادا نمود و پس از پیروزی انقلاب اسلامی  فعالیت های خود را گسترش داد و عضو انجمن اسلامی دبیرستان و همچنین پایگاه مقاومت مسجد حجت القائم درآمد و به دنبال آن با همکاری و پیشنهاد جمعی از دوستان ، پایگاه مقاومت شهید شقاقیان را در مدرسه شهید فیاض بخش پی ریزی کرد . مراتب تقوی و اخلاص وی زبانزد برادران مسجد امام سجاد علیه السلام محل استقرار گروه می باشد که اکنون بنا به حسن نیت برادران گروه پایگاه مقاومت این مسجد را به نام پایگاه مقاومت شهید علیرضا هاشمی نژاد نامگذاری کردند .
وی همچنین همکاری بسیار نزدیکی با مسجد فتح و مسجد جامع داشت و شبهای بسیاری را در پایگاه مقاومت شهید نقدی در امر نگهبانی به صبح می رساند و این در حالی بود که وی برای تامین معاش خانواده در کنار فعالیتهای خود و تحصیل به کار هم مشغول بود . در زمینه نویسندگی مقالاتی را تهیه و در مراسم صبحگاهی مدرسه برای دانش آموزان قرائت می نمود که مورد توجه بسیاری قرار می گرفت در سال سوم نظری بود که عازم جبهه های نور علیه ظلمت گردید و پس از مدتی کوتاه با پوشیدن لباس مقدس پاسداری خود را کاملا وقف اسلام و انقلاب اسلامی نمود و به طور کلی جنگ را در راس همه امور حتی مسائل خانوادگی قرار داد .
خاطرات سرخ ایثار / شهید علیرضا هاشم نژاد
 پس از ورود به سپاه پاسداران ابتدا در قسمت مخابرات شروع به فعالیت کرد و پس از چندی به سمت مسئول مخابرات لشکر 19 فجر انتخاب و مشغول به کار شد و سپس عازم مناطق جنگی گردید و در طول مدتی که در جبهه ها حضور داشت در عملیات های مختلفی از جمله : عملیات بدر در منطقه عملیاتی جزیزه مجنون عملیات والفجر 8 در منطقه عملیاتی فاو و کربلای 4 و 5 شرکت داشت و از ناحیه های مختلف بدن در کل عملیات چندین بار مجروح گردید ولی وقوع اینگونه حوادث او را مقتدرتر از پیش ساخت .

به طوری که هر بار که به مرخصی می آمد پس از چند روز دوباره عازم منطقه می گردید و در طول مدت حضور در کنار خانواده مسئله شهادت را برای خانواده جا انداخته بود . بارزترین  خصوصیات اخلاقی ایشان احترام خاصی بود که برای پدر و مادر خویش قائل بود . در مسائل سیاسی  اجتماعی و عبادی بسیار جدی و پر تلاش و منطقی بود . در امر برگزاری مراسم دعا در منازل شهدا اقدام می کرد و خود به عنوان ذاکر اهل بیت علیه السلام با خواندن دعا مشغول می شد که آثاری از ایشان در منازل شهدا موجود می باشد . ایشان انقلاب اسلامی را به عنوان بزرگترین  نعمت الهی می دانست و معتقد بود که ما بایستی همانند ابراهیم خلیل الله از تمام زندگی و هستی خود بگذریم و از این انقلاب دفاع نماییم گروههای ضد انقلاب را تفاله های شیطان بزرگ می دانست و همواره از این گروهکها به عنوان بچه شیطان یاد می کرد و اظهار می داشت این گروهکهای مسلحند که جوانان برومند این کشور اسلامی را اغفال می نمایند . ولایت فقیه را تجسم عینی حکومت آقا امام زمان عجل الله در این برهه از زمان می دانست و امام امت را پدر خویش و ذریه رسول الله می شمرد و در نامه هایی که برای خانواده ارسال می کرد به خانواده تاکید می نمود که در پیروی از این آیت عظمای الهی کوشا باشند چرا که می دانست راه امام همان راه انبیاء است و گفتار او الهام گرفته از گفتار خدا و پیغمبر و ائمه اطهار و امام زمان عجل الله است و با توجه به این که تجاوز رژیم بعثی می شتافت . به هنگام انجام مسئولیت پر تلاش و خستگی ناپذیر و در میدان مبارزه شجاع و بی باک بود. آری همانگونه که خود تا آخرین قطره خون در راه احیای کلمه الله تلاش کرد . دوستان و آشنایان را سفارش به استقامت نمود و خواستار دفع شر متجاوز و حاکم شدن نظام اسلامی در ایران اسلامی شده است .
خاطرات سرخ ایثار / شهید علیرضا هاشم نژاد
 آری اینگونه بود که سرانجام در تاریخ 25 دی ماه 1365 در شلمچه در عملیات کربلای 5 همچون پرنده آسمان عشق و زائر لقاء الله و گلبرگهای بوستان عاشقان حق و منتظران فجر بوسه زد و عارفانه در مسلخ عشق گردن نهاد و نوید فتح و ظفر را به ارمغان آورد و به جانب حق گروید و مرزوق ابدی خالق خویش شد پیکر پاک و مطهر شهید گرانقدر علیرضا هاشمی نژاد در تاریخ 16 بهمن ماه 1365 بر دوش امت حزب الله در شیراز تشییع و در گلستان دارالرحمه به خاک سپرده شد .
انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس

بخشی از وصیتنامه شهید : « خداوندا  اگر در این جهان لیاقت زیارت آقایم  حضرت امام حسین {علیه السلام} نصیبم نگردید از درگاه بی نیازت، توفیق زیارت و شفاعت از آن وجود مقدس را در جهان باقی مسئلت می نمایم 

این دنیا پلی است جهت گذشتن  و چه سعادتی از شهادت بالاتر که انسان با شناخت کامل از راهش تداوم بخش راه سالار شهیدان حضرت امام حسین {علیه السلام} باشد 

خداوند متعال فرموده است : {وَالَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهدِیَنَّهُم سُبُلَنا و آنها که در راه ما (با خلوص نیّت) جهاد کنند قطعاً به راه‌های خود، هدایتشان خواهیم کرد} 

و مزد جهاد در راه خداوند متعال شهادت در راهش است مطمئن باشید که رفتن از این دنیا رفتن از زندان است و در آن جهان است که انسان از بند تمایلات و هواهای نفسانی راحت است و در پیشگاه خداوند متعال روزی می خورد امیدوارم خداوند متعال شما را اجر جزیل و صبر جمیل عنایت فرماید و عاقبت شما را ختم به خیر گرداند »

زندگی نامه و خاطراتی چند از شهید فرهاد شاه چراغی تمسک شهید به قرآن و آگاهی از زمان و مکان شهادت

در چهارده فروردین 1341 در حالی که بهار ، خود را برای گلهای وحشی دامان باباکوهی آراسته بود ، میلاد کودکی از سلالۀ نور با عطر نجیب نارنج در هم آمیخت و خانوادۀ شاهچراغی پس از روزها انتظار ، آغوش مهربان خود را بر این مسافر کوچک گشود و بدینسان فرهاد ، شیرین ترین روزهای زندگی را در لبخند مهربان پدر و مادری دلسوخته آغاز کرد.

شهید فرهاد شاهچراغی دوران پر نشاط کودکی را در شیراز و در همسایگی بارگاه ملکوتی حضرت احمد بن موسی شاهچراغ (ع) سپری نمود و در هفتمین سال زندگی راهی مدرسه شد. وی تحصیلات خود را تا سال سوم هنرستان ادامه داد امّا با شنیدن اوّلین زمزمه های انقلاب دل به امواج خروشان قیام سپردو با شرکت در تظاهرات و راهپیمایی های ضد رژیم و با تکثیر و توزیع اعلامیه های امام نقش بسیار حساسی را در جریان انقلاب به عهده گرفت. شهید شاهچراغی و خانوادۀ مبارز وی سهم بسزایی در مبارزات انقلابی داشته و در این میان بارها مورد تعقیب، بازداشت و ضرب وشتم نیروهای خود فروختۀ ساواک قرار گرفتند. فعالیّتهای مبارزاتی شهید پس از پیروزی انقلاب نیز ادامه یافت و او همزمان با آتش افروزیهای ضد انقلاب در غرب ، پس از گذراندن دورۀ کماندویی راهی کردستان گردید و در این منطقۀ مظلوم ، حماسه ها آفرید که هنوز بعد از سالها خاطرۀ رشادتهای او در آزادسازی شهربانی بوکان ، حکایت زبان به زبان همرزمان اوست . وی در ادامه، عازم منطقۀ سردشت گردید و مدتی از عمر پر بار خود را در این منطقه ، در مبارزه با منافقین گذراند.

سردار شهید شاهچراغی با آغاز شعله های جنگ تحمیلی ، گامهای استوار خود را بر سرزمین گرم خوزستان نهاد و در سمت فرماندهی عملیات ایستگاه هفت آبادان به جهاد با دشمن بعثی پرداخت . در این عملیات شهید مورد اصابت چندترکش قرار گرفت و به اهواز و از آنجا به شیراز انتقال یافت. شهید پس از بهبودی نسبی بار دیگر به جبهه باز گشت و در سمت فرماندهی در عملیات ثامن الائمه شرکت کرد . وی در ادامه بار دیگر راهی کردستان گردیدو فرماندهی سپاه بوکان را به عهده گرفت.

سردار شهید شاهچراغی سرانجام در 13 آذرماه 1360در حالی که به عنوان فرمانده گردان انجام وظیفه می کرد در حد فاصل "بانه"و "سر دشت " برای آوردن یکی از نیروها ی زخمی تحت امر به سمت دشمن بازگشت که مورد اصابت تیر خشم آنان قرار گرفت و به درجۀ رفیع شهادت نائل آمد. پیکر ملکوتی او وتعدادی دیگر از شقایق پیشگان مکتب ولایت با شکوه تمام در شیراز تشییع و در گلزار شهدای دارالرحمۀ شیراز به خاک سپرده شد و امروز شیراز قهرمان و شهید پرور سر بر آسمان افتخار می ساید که هزاران شهید بزرگوار چون او را تقدیم اسلام وانقلاب نموده است.

خاطره ای تمسک شهید به قرآن 

تقریبا سال پنجاه و شش بود وشهید فرهاد شاهچراغی فقط پانزده سال سن داشت.

به خاطر فعالیت های انقلابی بارها قصد بازداشت وی را داشتند به همین دلیل یک بار که درتعقیب وی بودند و او درفرار بود به زمین خورد به صورتی که نتوانست از جایش بلند شود سرباز ها نزدیک تر می شدند و او کاری از دستش بر نمی آمد . تااین که در آن شرایط و با خلوص دلی که داشت شروع کرد به خواندن آیه ی شریفه ی (وجعلنا من بین ایدیهم سد و من خلفهم سدا فآغشیناهم فهم لا یبصرون).

خلاصه سرباز ها بهش رسیدند اما انگار که او را ندیدند به طوری که یکی از سرباز ها با پوتین روی دستان فرهاد ایستاده بود بدون آن که بداند و دیگری روی کمر فرهاد ایستاد بود بدون آنکه متوجه شود ویا فرهاد را ببیندو... همه در جستجوی او بودند اما هیچ کدام او را نیافتند در حالی که او درست همان جا بود.

بعد از نیم ساعت جستجو وقتی دیگر مطمئن می شوند که فرهاد آنجا نیست ازجستجو صرف نظر کرده و می روند . فرهاد هم  سالم و سلامت بلند می شود و به خانه می رود...

ماجرای شهادت شهید دستغیبب و فرهاد شاهچراغی

شهید فرهاد شاهچراغی در 13 آذر سال 60 به شهادت رسید اما به خانواده ی او 18 آذر خبردادند پس قرار شد روز بیست آذر بعد از نماز جمعه با امامت شهیدسید عبدالحسین دستغیب برگزار بشه.قرار بود بعد ازنماز برا شهدا از جمله فرهاد نمازبخونند و بعد ببرن گلزار شهدا و به خاک بسپارند.خانواده داشتند برا نماز جمعه می رفتند که یکی از دوستان گفت که من دیشب خواب آقا فرهاد رو دیدم.
 خواب دیده بود که اومدیم نماز جمعه و خیلی هم شلوغ بوده برای خاکسپاری شهدا بعد می بیند که شهید فرهاد شاهچراغ خودشون اونجا ایستادن و نگاه می کنند به جمعیت از فرهاد پرسید که شما این جا چیکار می کنید چرا اومدید اینجا؟ و فرهاد جواب می ده:
 من اومدم دنبال کسی و منتظر کسی هستم(عبدالحسین دستغیب)
 ...
 خلاصه خانواده رفتن برا نماز جمعه و منتظر بودن آقای دستغیب بیان و نماز رو بخونند و همچنین نماز برا شهدا از جمله فرهاد صدای انفجار اومد بعد اومدن پشت بلند گو خبر دادند که بمب گذاری شده و آقای دستغیب شهید شده اند...
 اون وقت اون موقع بود که اون کسی که دیشب خواب دیده بود تازه فهمید تعبیر خواب چی بوده(فرهاد اومد بود دنبال شهید دستغیب تا اون رو ببره )
 وهمینطور هم شد به علت انفجار روز خاکسپاری افتاد شنبه بیست ویکم آذرتا شهدای قبلی با شهدای جدید به خاک سپرده بشن...

متن یکی از نامه های شهید فرهاد شاهچراغی که به دست شهید عبدالحمید حسینی

با آرزوی طول عمر و سلامتی برای امام عزیزمان خدمت سروران گرامیم پدر و مادرم و خواهر و برادران خوبم سلام.
 ان شا الله که حالتان خوب باشدو هیچ ناراحتی نداشته و مشغول عبادت به درگاه خداوند متعال هستید.پدرو مادر عزیزم از روزی که از شیراز آمده ام تا کنون حدود سه ماه می گذرد که نزدیک یک ماه آن را در آبادان و دوماه هم در کردستان هستم.وضیعیت در این مدت خوب بوده است از هر لحاظ راحت هستیم و هیچ ناراحتی نداریم به غیر از دوری از شماو دیگر بودن کفار در کشور اسلامیمان ایران.
 از یک طرف کفار بعثی از مرز به کشورمان حمله کرده اند و از طرف دیگر عده ای منافق و خودفروخته ی دستنشانده ی آمریکا به اسم دموکرات و کوموله و فدایی و مجاهدین به کردستان حمله کرده اند و مشغول اذیت و وحشت مردم این منطقه شده اند که به امید خدا کم کم کارشان تمام است.
 پدر و مادر عزیزم خود خوب می دانید که در این مدت عمرم هیچ کاری نه برای اسلام نه برای شما و نه مردم و مسلمان و مستضعف ایران انجام نداده ام.بلکه همیشه مایه ی مزاحمت به خصوص برای شما پدرو مادر عزیزم بوده ام و همیشه شما را ناراحت کرده ام که امیدوارم با آن قلب پاک و مهربانی که دارید مرا خواهید بخشید و از خدا برای من طلب بخشش خواهید کرد چرا که انقدر گناه کرده ام که پیش خدا رو سیاه هستم و دیگر نمی توانم جواب ای ن ها را بدهم.
 مادر خوبم احتمالا چند روز دیگر به سردشت یا مریوان می رویم و مدتی در آن جا کاری داریم که باید انجام دهیم دعا کنید انشاالله موفق و پیروز شویم.
 احتمالا بیش از یک ماه طول می کشد و اگر خداخواست و زنده بودیم بعد از آن ماموریت برای چند روزی مرخصی به شیراز می آیم.
 حال بچه ها چه طور است؟انشاالله که حال تمامیتان خوب است و هیچ ناراحتی ندارید و مشغول پیشبرد انقلاب و نابودی منافقین می باشید
 خوب دیگر سرتان را بیش از این درد نمی آورم سلام همه ی دوستان و آشنایان را برسانید از همه التماس دعا دارم.
 دعا کنید که خدا گناهان مراهم ببخشد و از من راضی شود.
 راستی سلام مرا به خانم هم برسانید این نامه را می دهم به یکی از دوستانم که می خواهد از بوکان به شیراز بیاید و چند روزی در شیراز کار دارد بیاورد.
 باید ببخشید که خط خوبی ندارم.با آرزوی موفقیت و طول عمر با عزت و التماس دعا از همه
 والسلام.قربان همه ی شمافرهاد.1360/8/23 بوکان

از سخنان همرزمان شهید ...  اقای نیکبخت از همرزمان شهید فرهاد شاهچراغی تعریف می کردن:توی سقز بودیم و داشتیم نماز میخوندیم با فرهاد.نماز تموم شد شهید جلیل صدق گو داشت تعقیبات نماز رو انجام می داد .من صداش کردم یه بار دو بار چن بار صداش کردم ولی جواب نداد. کارش که تموم شد اومد طرفم خواست بغلم کنه.من پسش زدم.گفت چی شده چرا ناراحتی؟ گفتم هر چی صدات می زدم جواب نمی دادی!
 گفت:به خدا نشنیدم!
 تعجب کردم "جلیل نه توی خود نماز بلکه توی تعقیبات نشنید"
 جلیل بعد بهم گفت:اگرم من میشنیدم به نظرت حرف زدن با خدا رو رها می کردم و با تو صحبت می کردم؟

زندگی نامه ٰٰ وصیت نامه و خاطراتی از شهید سید مجتبی علمدار به همراه قوانین سید برای قرب الهی

شهید سیدمجتبی علمدار

سیدمجتبی در یازدهم دیماه سال ۱۳۴۵ در شهرستان ساری چشم به جهان گشود.


در سن ۱۷ سالگی به عضویت بسیج درآمد و برای گذراندن دوره آموزشی به پادگان منجیل رفت و پس از چندی با مسئولیت گروهان سلمان از گردان مسلم به کردستان، اهواز و هفت‌تپه منتقل شد.   
 
سید با حضور در عملیات‌های کربلای ۱، کربلای ۵، کربلای ۸ و ۱۰، والفجر ۸ والفجر ۱۰ چندین بار مجروح شد.

او در تاریخ ۱۷. ۴. ۱۳۶۶ ملبس به لباس مقدس سپاه شد و پس از پایان جنگ در واحد اطلاعات عملیات لشکر ۲۵ کربلای ساری مشغول خدمت شد.



 

  
 

 

سیدمجتبی بیشتر عمرش را وقف مداحی کرد. او با عشق به امام حسین (ع) و امام زمان(عج) و ارادت به امام حسن مجتبی(ع) همیشه به ذکر مدح و مصیبت این بزرگواران می‌پرداخت.   
 
او در طول دوران دفاع مقدس بر اثر مجروحیت‌های مختلف طحال، بخشی از روده خود را از دست داد و به دلیل میگرن عصبی و میکروبی که در گلویش وجود داشت، هرسال تقریباً از اوایل زمستان به شدت بیمار می‌شد.



 


 



سرانجام سید مجتبی در اوایل دیماه سال ۱۳۷۸ به دلیل جراحات شیمیایی در قسمت «ایزوله» بیمارستان بستری شد و در تاریخ 11 بهمن 1378 هنگام اذان مغرب بعد از یک هفته بیهوشی کامل چشم گشود و شهادتین را زمزمه کرد و بعد به شهادت رسید.

خاطراتی از شهید علمدار

راوی: حمید رضا فضل اللهی

زمانی که آمدیم اینجا، در این منطقه ساختمانی وجود نداشت، پدربزرگ ما اینجا ساختمانی بنا نمود و یک اتاق هم به اسم حسنیه درست کرد که سید هم در همین حسینیه به دنیا آمد و بزرگ شد. به خاطر همین هم، لطف ائمه به خصوص امام حسین علیه السلام شامل حالش شد. او علاقه ی زیادی به امام حسین علیه السلام و ائمه اطهار علیهما السلام داشت.

علمدار صدا نداشت؛ اما ...

سید مجتبی علمدار، مداحی را جایی یاد نگرفت . در جبهه بین مداحیهای دیگران میانداری می کرد؛ تا این که آهسته آهسته تمرین کرد و یاد گرفت . سید صدا نداشت، اما صدایش یک سوز خاصی داشت، که اصلا آدم را می گرفت و شیفته ی خود می کرد در مداحی سبک خوبی هم داشت؛ می گفت: دنبال سبکی می گردم که جوانها را جذب کند و با محتوا هم باشد. می گفت: باید با این جوانها کار کرد و نگذاشت تا آنها گرفتار تهاجم فرهنگی شوند. اما بعضی مداحها سبکهایی می خوانند آدم شرمش می شود وقتی آنرا می شنود!

من خودم تا به حال مثل سید مجتبی علمدار، ندیده ام؛ آدم عجیبی بود! وقتی درباره مصیبت ائمه می خواند، انگار آن صحنه ها را می دید! بعضی مداحها فقط حالت گریه می گیرند، اما سید اول خودش گریه می کرد و مردم هم از گریه ی او گریه می کردند. وقتی زیارت عاشورا را شروع می کرد، همینطور اشک می ریخت.

عاشق مصیبت حضرت رقیه سلام الله علیها بود وقتی می گفت: تو گوشش زدند! از حال گریه اش احساس کردم او این صحنه را می بیند.

جذب جوانان

شیوه خاصی هم در جذب جوانان داشت گاهی حتی خود من هم به سید می گفتم: اینها کی هستند می آوری هیأت؟ به یکی می گویی بیا امشب تو ساقی باش؛ به یکی می گویی این پرچم را به دیوار بزن و ول کن بابا!

می گفت: نه! کسی که در راه اهل بیت هست که مشکلی ندارد، اما کسی که در این راه نیست، اگر بیاید توی مجلس اهل بیت و گوشه بنشیند و شما به او بها ندهید، می رود و دیگر هم بر نمی گردد؛ اما وقتی او را تحویل بگیرید، او را جذب این راه کرده اید.

برنامه هیأت او، اول با سه چهار نفر شروع شد، اما بعد رسیده بود به سیصد، چهارصد جوان عاشق اهل بیت، که همه اینها نتیجه تواضع، فروتنی و اخلاص سید بود.

یک درس بزرگ برای بعضی مداحها!

یک بار یکی از بچه های هیأت آمد و به سید گفت: تُو مراسم ها و روضه اهل بیت علیهما السلام، اصلاً گریه ام نمی گیرد! سید گفت: اینجا هم که من خواندم، گریه ات نگرفت؟! گفت: نه! سید گفت: مشکل از من است! من چشمم آلوده است، من دهنم آلوده است، که تو گریه ات نمی گیرد!

این شخص با تعجب می گفت: عجب حرفی! من به هر کس گفتیم، گفت: تو مشکلی داری، برو مشکلت را حل کن، گریه ات می گیرد! اما این سید می گوید مشکل از من است!

بعدها می دیدم که او جزو اولین گریه کنندگان مصائب ائمه اطهار علیهما السلام بود.

در مداحی دنبال عاشقی بود، نه چیز دیگر!

سید، وقتی مداحی می کرد، یک سنگینی و وقار خاصی داشت و در ازای مداحی، پول هم نگرفت؛ می گفت: اگر در ازای مداحی کردنم پول بگیرم، چطوری فردای قیامت می توانم بگویم برای شما خواندم ؟!می گویند : خواندی ، پا داشش را گرفتی ! من اصلا ائمه را با پول مقایسه نمی کنم !

یکی از بچه ها تعریف می کرد ، می گفت : مشهد که بودیم ، سید داخل حرم شروع به مداحی کرد ، بعد پیرمرد گفت : از نظر شرعی تکلیف می کنم !باید بگیرید !سید پول را گرفت بعد آورد و انداخت توی ضریح امام رضا علیه السلام همه ی کارهای سید صلواتی بود.

یک نمونه از تأثیرات مداحی شهید علمدار

دو تا برادر بودند که بظاهر هیأتی نبودند- وبه قول بعضی ها - آن تیپی. این دو شیفته ی سید شده بودند وبه خاطر دوستی با سید واره هیأت سدند. یک روز مادر اینها شک می کند که چرا شبها دیر به خانه میآیند؟!. سک شب دنبال آنها راه می آفتد ، می بیند پسرایش رفتند داخل یک زیرزمن،این خانم هم پشت در می هشیند و گوش می دهد؛ متوجه می شود از زیر زمین، صدای مداحی میآید. بعد از تمام مراسم، مادر متوجه می شود فرزندانش مشغول نماز شده اند. با دیدن این صحنه، مادر هم تحت تأثیر قرار می گیرد و او هم به این راه کشید می شود خود سید بعدها تعریف کرد که این دوتا برادر یک شب آمدند، گفتند: سید! مادر ما می خواهد شما را ببیند. رفتم دیدم خانمی است چادری؛ گفت: آقا سید! شما من را که نماز نمی خواندم، نماز خوان کردی! چادر به سر نمی کردم، چادری کردید! ما هر چه داریم! از شما داریم. این خانم بعدها تعریف کرد که سید به من گفت: من هر چه دارم از این فرزندان شما دارم! اینها معلم اخلاق من هستند!

بعد از شهادت سید بنده خدایی به من می گفت: مطلبی را می خواهم به شما بگویم؛ یک روز غروب، داشتم با موتور از خیابان رد می شدم؛ سید را در پیاده رو دیدم؛ باران هم می بارید؛ گفتم: بروم سید را هم سوار کنم؛ بعد با خودم گفتم من با این شلوار لی و این وضعیت ریش و سیبیل. دوباره گفتم: هر چه بادا باد! ایستادمو گفتم: سید! یا علی! می توانم برسانمت! سید گفت: خوشحال می شوم!

در بین با خودم گفتم: خدایا! وضعیت ظاهری من با سید شبا هتی به هم ندارند. به همین گفتم: سید! ببخشید ما اینطوری هستیم!

سید نگاهی کرد و گفت: تو از من هم بهتری!

قوانین شهید سید مجتبی علمدار برای نزدیکی به خدا 

قانون اول
خداوندا ! اعتراف می کنم به این که قران را نشناختم و به آن عمل نکردم .حداقل روزی ۱۰ آیه قران را باید بخوانم ، اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیل نتوانستم این ۱۰ آیه را بخوانم روز بعد باید حتما یک جزء کامل بخوانم
تاریخ اجرا : ۴/۵/۱۳۶۹

قانون دوم
پروردگارا اعتراف می کنم از این که نمازم را به معنا خواندم و حواسم جای دیگری بود در نتیجه دچار شک در نماز شدم . حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم اگر به هر دلیل نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم روز بعد باید نماز قضای یک ۲۴ ساعت را بخوانم .
تاریخ اجرا : ۱۱/۵/۱۳۶۹

قانون سوم
خدایا اعتراف می کنم از این که مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشد.حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرب بخوانم اگر به هر دلیل نتوانستم روز بعد باید ۲۰ ریال صدقه و ۸ رکعت نماز قضا به جا بیاورم.
تاریخ اجرا ۲۶/۵/۱۳۶۹

قانون چهارم
خدایا اعتراف می کنم از این که شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم حداقل در هر هفته باید دو شب نماز شب بخوانم و بهتر است شب پنج شنبه و شب جمعه باشد اگر به هر دلیل نتوانستم شبی را به جا بیاورم باید به جای هر شب ۵۰ ریال صدقه و ۱۱ رکعت نماز را به جا بیاورم .
تاریخ اجرا : ۱۶/۶/۱۳۶۹

قانون پنجم
خدایا اعتراف میکنم به اینکه (خدا میبیند ) را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خود کار کردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبحهای جمعه سوره الرحمن را بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد ۴ صبح زیارت عاشورا و یک جز قران بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آنرا در اولین فرصت به اضافه ۲ حزب قران بخوانم.
تاریخ اجرا :۱۳/۷/۱۳۶۹

قانون ششم
حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم باید به ازای هر صلوات ۱۰ ریال صدقه بدهم و ۱۰۰ صلوات بفرستم.
تاریخ اجرا : ۱۸/۸/۱۳۶۹

قانون هفتم
حداقل باید در هر بیست و چهار ساعت ۷۰ بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم در بیست و چهار ساعت بعدی باید ۳۰۰ بار استغفار کنم و باز هم ۳۰۰ به ۶۰۰ تبدیل می شود.
تاریخ اجرا : ۳۰/۹/۱۳۶۹

قانون هشتم 
هر کجا که نماز را تمام میخوانم باید ۲ روز روزه بگیرم.بهتر است که دوشنبه و پنجشنبه باسد.اگر به هر دلیل نتوانستم این عمل را انجام دهم در هفته بعد باید به جای دو روز ۳ روز و به ازای هر روز ۱۰۰ریال صدقه بپردازم.
تاریخ اجرا : ۱۹/۱۱/۱۳۶۹

قانون نهم
در هر روز باید ۵ مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم روز بعد باید ۱۵ مسئله را بخوانم.
تاریخ اجرا : ۱۴/۱/۱۳۷۰

قانون دهم
در هر بیست و چهار ساعت باید ۵ بار تسبیحات حضرت زهرا (س) برای نماز های یومیه و ۲ بار هم برای نماز قضا
بگویم.اگر به هر دلیل نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار ۳ مرتبه این عمل را تکرار کنم.
تاریخ اجرا : ۱۵/۳/۱۳۷۰


متن وصیت‌نامه‌ای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه می‌خوانید:

وصیت‌نامه شهید مجتبی علمدار/ خداوند عفو کنندگان را دوست دارد 

«بسمه تعالی

وصیت می‌کنم مقدار دارایی ناچیزی که دارم غیر از ثلث آن مابقی به همسرم سیده فاطمه موسوی برسد و از ایشان تقاضا دارم نهایت توان خود را برای بهتر تربیت کردن تنها بازمانده‌ام، یعنی دختر عزیزم سیده زهرا علمدار به کار بگیرند و از خداوند منان برای ایشان و دخترم طلب توفیقات وافر الهی را دارم.

از همسر عزیزم تقاضا دارم این بنده‌ی حقیر سراپا گناه را در کوتاهی و قصور و تقصیرات مورد عفو و بخشش خود قرار دهد؛ چرا اینکه خداوند عفو کنندگان را دوست دارد.


 وصیت‌نامه شهید مجتبی علمدار/ خداوند عفو کنندگان را دوست دارد

همین‌طور از یادگارم می‌خواهم از اینکه برای او پدر خوبی نبودم مرا ببخشد، خداوند به ایشان مقامات عالی و دنیوی و اخروی عنایت فرماید، از پدر و مادرم نیز طلب عفو و بخشش می‌نمایم. همینطور از کلیه کسانی که به نحوی حقی گردن حقیر دارند بخاطر خداوند بخشنده‌ی مهربان از این بنده‌ی آلوده درگذرند.


وصیت‌نامه شهید مجتبی علمدار/ خداوند عفو کنندگان را دوست دارد 

وصیت می‌کنم مرا در گلزار شهدا ساری دفن کنند و تنها امید من که همان دستمال سبزی است که همیشه در مجالس و محافل مذهبی همراه من بوده و به اشک چشم دوستانم متبرک شده را بروی صورتم بگذارند و قبل از آن که مرا در قبر بگذارند مداحی داخل قبرم برود و مصیبت جده غریبم فاطمه‌ زهرا (س) و جد غریبم حسین (ع) را بخواند و از مستمعین گرامی می‌خواهم که اشک چشمشان را داخل قبر من بریزند تا در ظلمت قبر نوری شود و این را باور کنید که از اعماق قلبم می‌گویم من از ظلمت قبر و فشار قبر خیلی می‌ترسم.


وصیت‌نامه شهید مجتبی علمدار/ خداوند عفو کنندگان را دوست دارد 

شما را به حق پنج تن آل عبا تا می‌توانید برایم دعا کنید و نماز شب اول قبر برایم بخوانید و زمانی که زیر تابوت مرا گرفتید و بسوی آرامگاه می‌‌برید تا می‌توانید مهدی (عج) فاطمه (س) را صدا بزنید.

کی واهمه دارد ز مکافات قیامت

آنکس که بود در صف محشر به پناهت

73/4/13»

تعدادی از خاطرات روحانی شهید محسن درودی

 خاطراتی عجیب از شهید حجت الاسلام محسن درودی به مناسبت 25دی سالگرد شهادت این روحانی بزرگ تقدیم مخاطبان می شود.

 نام ونام خانوادگی: محسن درودینام پدر: الله قلی تحصیلات: طلبه سطح سه مسئولیت: عقیدتی سیاسی لشکر10 سیدالشهداء علیه السلامتاریخ تولد: 1346/5/30تاریخ شهادت: 1366/10/25محل تولد: تهران محل شهادت: ماووت عراق محل دفن: بهشت زهرا سلام الله علیها تهران - قطعه 29 ردیف 4 شماره 7

طلبة مدرسه شهید حقانی بود. آن‌قدر کم‌حرف و محجوب بود که کسی رویش نمی‌شد با او حرف بزند. کم حرف می‌زد، ولی درست و به جا. یک دنیا صداقت و عفت روی هر کلمة حرفی بود که از دهانش خارج می‌شد. مثل ما نبود، از هر ده کلمه‌ای که حرف می‌زد، نُه ‌تای آن به درد آدم می‌خورد. اهل روزه مستحبی بود؛ توی تابستان‌های طولانی و گرم خوزستان. کم‌تر پیش می‌آمد برود مرخصی. به قول معروف، جبهه که می‌رفت لنگر می‌انداخت. بعد از شهادتش یک شب آمد توی خواب یکی از دوستانش، نورانی بود و لطیف. درست مثل همان روزها، لبخند روی لبش بود. گفت: جای من خیلی خوب است، با بچه‌ها بگوبخند داریم. جای شما خالی…***

عصبانیتش را ندیدم

به قول بچه‌های مسجد، کلاسش خیلی بالا بود. کافی بود نامی از امام زمان(عج) ببری، زار زار گریه می‌کرد. رفتار و منش محسن با همه بچه‌های مسجد حضرت علی‌اکبر(ع) فرق داشت، کارها و رفتارش پخته و حساب شده بود. واقعاً بعضی وقت‌ها به سن و سالش شک می‌کردیم. آدم عجیبی بود، بحث امام و انقلاب که می‌شد، کوتاه نمی‌آمد. علمش را هم داشت. می‌ایستاد با طرف به صحبت. آن‌قدر می‌گفت و می‌گفت تا مجابش می‌کرد. توی هر بحث و صحبت یک آیه‌ای، حدیثی، روایتی توی آستینش داشت.یادم نمی‌آید عصبانیت او را دیده باشم. دعاهایی که توی قنوت می‌خواند هنوز گاهی توی سرم زمزمه می‌شود. انگار صدایش توی گوشم است: اللهم ارزقنی توفیق الشهاده این بزرگ‌ترین آرزویش بود. آرزویی که مطمئن بودیم دیر یا زود به آن می‌رسد.خاطره از داود کاکاوند**

از شهادت بچه ها خوشحالی می کرد

سال ۱۳۶۳ توی مسجد حضرت علی‌اکبر(ع) دیدمش. آن‌قدر رفتار و برخوردش گیرا و جذاب بود که به دلم نشست. چیزی که توی اولین برخورد مجذوبت می‌کرد علم و معنویتش بود.دیپلم گرفته بود و توی مدرسه حقانی درس خارج‌فقه و اصول می‌خواند. در حالت عادی باید ده سال وقت بگذاری تا به این سطح برسی ولی محسن آن‌قدر مستعد بود که چهار ساله این مسیر را طی کرد. مداح اهل‌بیت بود و به ائمه‌اطهار عشق می‌ورزید ولی حسش به سیدالشهد(ع) عجیب و غریب بود. جور دیگری آقا را دوست داشت.مسجد حضرت علی‌اکبر(ع) محل برخورد آرا بود. همه جوره‌اش را داشتیم، از هر فرقه و گروه فکری که حسابش را بکنید ولی جالب این بود که محسن، محبوب تمام گروه‌ها بود. خیلی قبولش داشتند. هیچ علاقه‌ای به دنیا نداشت، آرزوهایش هم آخرتی بود. هر وقت یکی از بچه‌ها شهید می‌شد، خوشحالی می‌کرد. به قول خودش به فیض‌اکبر رسیده بود ولی بابت ماندن خودش نگران بود.خاطره از محمد رضا شفیعی**

اهل مرخصی رفتن نبود

بچه‌محل بودیم، با هم رفتیم جبهه. من از مسجد اعزام گرفتم، محسن از ستاد اعزام مُبلغ. جفت‌مان افتادیم توی یک گردان. اوایل، روحانی گردان بود ولی خیلی طول نکشید که شد مسئول عقیدتی سیاسی لشکر. مطیع محض امام بود. وقتی امام فرمودند: «رفتن به جبهه واجب کفایی است» خیلی‌ها بهانه‌جویی کردند، دلیل و آیه آوردند که نروند ولی محسن گفت: وقتی امام این‌طور فرموده‌اند باید برویم، تحت هر شرایطی. می‌گفت: هرچه امام بگوید همان است. شب عملیات کربلای۵ پشت سر من می‌آمد. مدام توی گوشم می‌گفت: محمد اگه ترسیدی ذکر بگو، ذکر بگو.اهل مرخصی رفتن نبود. یک‌بار گفتم: محسن نمی‌خوای یه سر تهران بزنی؟ بابا! چند روز برو مرخصی، جنگ که تموم نمی‌شه، هست تا تو برگردی! گفت: سیدجون! کجا بهتر از این‌جا؟!خاطره از سید محمد اعرابی**

دکتر چشم و گریه بر حسین

از بیمارستان شهید نمازی اهواز منتقلش کردند به یکی از بیمارستان‌های تهران. آن روز من همراهش بودم. دکتر لشگری آمد چشمش را معاینه کرد. محسن ساکت بود، اصلاً نپرسید خوب می‌شوم یا نه؟ نپرسید می‌توانم دوباره ببینم یا نه؟ کار دکتر که تمام شد به دکتر گفت: ببخشید آقای دکتر، می‌تونم یه سؤالی از شما بپرسم؟ دکتر با مهربانی گفت: بله پسرم، بپرس. گفت آقای دکتر، مجاری اشک چشم من از بین نرفته؟ من می‌تونم دوباره با این چشم گریه کنم؟ دکتر با تعجب پرسید: پسرجان تو هنوز خیلی جوونی، برای چی این سؤال رو می‌پرسی؟ اصلاً برای چی می‌خوای گریه کنی؟ گفت: آقای دکتر، چشمی که نتونه برای امام حسین گریه نکنه به درد من نمی‌خوره.خاطره از محمود درودی**

مجروح اما روزه(1)

ماه رمضان سال ۶۵ توی فکه مجروح شد، ترکش خورده بود به چشمش. آن‌قدر خون ازش رفته بود که رنگ و رویش به زردی می‌زد. مادر بودم، دلم می‌سوخت. هربار می‌رفتم ملاقات کمی جگر، کباب می‌کردم برایش می‌بردم. هربار می‌گفت «نمی‌خورم، میل ندارم». بعد از چند روز فهمیدم که با آن حال و روزش روزه است. گفتم: محسن‌جان! تو این‌جا، با این وضعیت، طهارت آن‌چنانی هم که نداری، آخه این چه روزه‌ایه که می‌گیری، برات ضرر داره. گفت: اشکال نداره مادر، ما کار خودمون رو می‌کنیم.خاطره از مادر**

مجروح اما روزه(2)

یک‌بار با حاج‌آقا رضوی امام جماعت مسجد علی‌اکبر(ع) رفتیم عیادتش. مادرش برایش جگر فرستاده بود. هر کاری کردم نخورد. حاج‌آقا گفت: محسن‌جان! چرا نمی‌خوری؟ آرام گفت: روزه‌ام. حاج‌‌آقا زد زیر خنده و گفت: چی؟ روزه‌ای؟! با این حال و روز! بحث‌شان بالا گرفت. محسن می‌گفت من مجروحم، نه بیمار. بر طبق فلان خط، فلان صفحه، فلان کتاب من می‌توانم روزه‌ بگیرم. حاجی آن روز کوتاه آمد ولی بعدها به من گفت: آقای درودی، این همه توی فیضیه درس خوندم، اما اسم کتاب‌هایی رو که خوندم فراموش کرده‌ام. اون وقت محسن حتی خط و صفحه کتاب‌ها رو یادشه!خاطره از پدر**

رفت و دیگه نیومد

محسن و محمود با هم مجروح شده بودند. محمود درب و داغون‌تر بود تا محسن، دو تا اتاق کوچک داشتیم، دو دست رختخواب انداخته بودم برای‌شان. صبح تا شب دوستان و بچه‌های جبهه می‌‌آمدند عیادت. وقتی می‌آمدند، خانه را می‌گذاشتند روی سرشان، می‌گفتند و می‌خندیدند و از سر و کول هم بالا می‌رفتند. یک‌بار یکی از هم‌رزمان‌شان که همسایه‌مان هم بود، آمد عیادت. دست او هم پانسمان بود، معلوم بود که مجروح است. کمی نشست و بلند شد و گفت: فردا اعزام است.گفتم: پسرم، با این حال و روزت کجا می‌ری؟ بمون یه کم بهتر شی. گفت: نمی‌تونم حاج‌خانوم، باید برم. رفت و دیگر نیامد؛ شهید شد.خاطره از مادر**

چشمم، هدیه به خدا

هنوز سرپا نشده بودند که اسم‌مان برای حج درآمد. مانده بودم با این حال و روزشان چه کنم. دوست محمود آمد و محمود را با خودش برد، گفت «خودم مراقبش هستم». محسن هم گفت: یک پتو و بالش و ملافه به من بدید، می‌رم دانشگاه امام جعفرصادق(ع) پیش دوستام.رفتم، ولی با کلی دل‌شوره. دلم پیش بچه‌ها بود. وقتی برگشتم، هر دو آمدند فرودگاه استقبال‌مان. محمود سرپا شده بود ولی محسن نه. گفتم: محسن‌جان چشمت چطوره؟ کلی نذر و نیاز کردم تا چشمت رو تخلیه نکنن. گفت: مادر، دیگه از من درباره چشمم نپرس. آدم وقتی چیزی رو در راه خدا داد، دیگه حرفش رو نمی‌زنه.خاطره از مادر**دم مکه رفتن گفتم: محسن‌جان چی می‌خوای از اون‌جا برات بیارم؟ فکر کرد و گفت: یه ساعت برام بیار. منتهی آخوندی باشه. نری از این امروزی‌ها بخری! برایش خریدم. هنوز هم هست منتها روی مچ برادرش عباس. هر وقت می‌بینمش یاد محسن می‌افتم.خاطره از مادر**

خارج نمیرم

چشمش را چندبار عمل کردند؛ خوب نشد. حاج‌آقا رضوی برایش نامه اعزام به خارج گرفت که برود آن‌جا درمان کند. هرکاری کردم زیر بار نرفت. ‌گفت: اگه خوب شدنی باشه، همین‌جا خوب می‌شه. همه چی دست خداست. گفت: اون‌قدر مجروح بدحال‌تر از من هست که نیاز به درمان دارن، اون وقت من بیام با هزینه بیت‌المال برم خارج!خاطره از مادر**یک‌بار به محمود گفتم: محمودجان، تو رو خدا نذار محسن بیاد جبهه. حال و روزش رو که می‌بینی. انداخت به شوخی و گفت: قربونت برم، برای چی دلت می‌سوزه؟ من، تو خاک و خولم، جلوی توپ و تانکم، محسن که کاری نمی‌کنه. میاد چهار تا کلمه حرف می‌زنه و می‌ره. غذاشم میارن می‌ذارن جلوش! خندیدم. می‌دانستم این‌طوری می‌گوید که من نگران نشوم. محسن بچة‌ یک‌جا نشستن و حرف‌زدن نبود.**

بذار یادشون بمونم

یک روز گفت: مامان، خیلی از درس‌هام عقب افتادم. می‌خوام یه مدت بمونم و سر و سامونی به درس‌هام بدم. رفت مسجد. محسن که رفت، عباس آمد پی محسن. گفتم: رفته مسجد. چی کارش داری؟ گفت: از منطقه زنگ زدن که حاج‌‌محسن رو به ما برسونید. گفتم: بعید می‌دونم، بیاد. داره می‌ره قم.سر ظهر بود که آمد. سر سفره ناهار بودیم. گفت: می‌رم سرم رو اصلاح کنم. آن روز خواهرش خانه ما بود. از سلمانی که آمد دوش گرفت و مشغول بازی با خواهرزاده‌اش شد. خانه را گذاشته بودند روی سرشان. صدا به صدا نمی‌رسید. عصبانی شدم و گفتم: محسن، بچه شدی؟ این چه کاریه می‌کنی؟ گفت: مامان با بچه باید بچه باشی، بذار اینا از من خاطره داشته باشن، بذار یادشون بمونم.خاطره از مادر**

چادری که برای تشییعش برام خرید

بار آخری که آمد مرخصی، برای من و خواهرهایش یکی یک قواره چادر مشکی آورد. گفت: مامان اون قواره شش و نیم متری مال شماست، گرفتم که باهاش چادر و مقنعه بدوزید. قربان صدقه‌اش رفتم. سرش را انداخت پایین و گفت: این چادرها را بدوزید و همه‌تون توی تشییع من سر کنید. دلم گرفت. خندة روی لبم خشکید. با ناراحتی گفتم: اصلاً نمی‌خوام. حالا یک ‌بار برامون چادر خریدی این‌طوری می‌گی! فهمید ناراحت شده‌ام. دست خودم نبود. بچه‌هایم را خیلی دوست داشتم. گفت: مامان، شوخی کردم. ولی توی آن دو روزی که تهران بود پایش را کرد توی یک کفش که یالا! چادرهای‌تان را بدوزید. کوتاه آمدیم و هر سه قواره را دوختیم. همان شد که گفته بود. سر کردیم برای مراسم تشییع‌.خاطره از مادر**

وداع اخر با مادر و خواهر
 

دم غروب بود که شال و کلاه کرد و ساک به دست آمد طبقه پایین. دویدم جلویش و گفتم: به سلامتی کجا؟ گفت: با اجازه شما جبهه. دلم هرّی ریخت. گفتم: مگه نگفتی نمی‌رم. گفت: یه خرده کارهای نکرده دارم. باید برم اونا رو راست و ریست کنم.من هنوز نگاهش می‌کردم، با چشمانی که پر از التماس بود. لحنش تغییر کرد. گفت: مامان، قسم می‌خورم اگه این‌بار شهید نشدم دیگه نرم. هرچه آه و ناله کردم اثر نکرد. می‌خواست برود. برعکس همیشه که نمی‌گذاشت دنبالش برویم مبادا کسی بفهمد دارد می‌رود جبهه، این‌بار تا دم در بدرقه‌اش کردم. توی حیاط گفت: مامان، نمی‌خوای منو ببوسی؟ گفتم: شوخی نکن محسن، تو دیگر شیخ شدی، ما کی از این کارها کردیم که این بار دومش باشد، برو اذیت نکن!گفت: نه ببوس،‌ پیشونیم رو ببوس. این دفعه فرق می‌کنه، حکمتی داره که بعداً خودتون می‌فهمید. بوسیدمش و بوی تنش را به جانم کشیدم. سیر نمی‌شدم. یکی، دو قدم که رفت دوباره برگشت، ساکش را گذاشت روی دوشش و جابه‌جایش کرد، به خواهرش گفت: فاطمه، تو هم پیشونی منو ببوس. فاطمه نگران پرسید: محسن تو امروز چت شده؟ گفت: هیچی، شاید دیگه منو ندیدی. فاطمه سر و رویش را بوسید و محسن رفت. در کوچه که به هم خورد، انگار چیزی توی دلم کنده شد. بعد از چند دقیقه ظرفی پر از آب کردم تا بریزم پشت سرش. در را که باز کردم، دیدم ساک به دست تکیه داده به دیوار و کوچه را برانداز می‌کند. مرا که دید خندید و گفت: مامان، از این کارها هم می‌کردی و ما خبر نداشتیم! متعجب گفتم: اصلاً تو این‌جا چه کار می‌کنی؟ مگه قرار نبود بری. گفت: چرا ولی این وداع آخره، دارم از این کوچه و محله خداحافظی می‌کنم. گره‌ای انداختم توی پیشانی‌ام و گفتم: این حرفا چیه که می‌زنی! برو سپردمت به موسی بن جعفر(ع). این را که گفتم، انگار پر کشید و رفت.**سه روز مانده بود مأموریتش تمام شود که خبر شهادتش آمد؛ ۲۵دی ۱۳۶۶ خبرش را عباس به من داد. گفت: مامان، محسن به آرزوش رسید. گفتم: خدایا شکرت! تموم شد. خدایا صدهزار مرتبه شکرت که بچه‌ام به آرزوش رسید. گریه نکردم، ناله نکردم. داغم را قورت دادم. می‌دانستم محسن به راهی رفته که دوست داشت. یک‌ بار به من گفت: مامان من برای شهادتم نذر کردم، از من راضی باش تا شهید شم. گفتم: محسن‌جان، راضی‌ام به رضای خدا. دقیقاً کسی نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده. می‌گفتند که با چند تا از فرمانده‌ها صبح رفته‌اند برای بازدید از خط، توپ خورده به ماشین‌شان. پنج روز بعد جنازه‌اش آمد. هم‌زمان با اولین برف سال۶۶**

موقع دفنش گریه نکردم

موقع شهادت محسن، محمود جبهه بود. خبرش کرده بودند. گفتم: محمود، مرا ببر محسن را ببینم. گفت: باشه مامان، فقط به شرط این‌ که جیغ و داد نکنی. اگر محسن را دوست داری ساکت باش.رفتم دیدمش. بچه‌ام انگار خوابیده بود، تمیز و نورانی. در تابوت را که باز کردند بوی گلاب نشست به جانم، دلم آرام‌تر شد. چشمانش هنوز نگاهم می‌کردند ولی دیگر نمی‌خندید. یک دست و پایش به پوست آویزان بود و پهلویش مجروح شده بود. آن یکی دستش روی سینه بود.لباس بسیجی تنش بود. دل‌کندن از محسن برایم از جان‌کندن هم سخت‌تر بود. ولی گریه نکردم حتی موقع دفنش. الآن که فکر می‌کنم خودم متحیرم از حال و هوای آن روزم. من که اگر بچه‌هایم تب می‌کردند خودم را می‌کشتم، رفتم سر جنازه محسن، دیدمش و صدایم درنیامد. خدا صبر و قدرت زیادی به من داد.**یک‌بار دل‌تنگش بودم. رفتم جلسة قرآن. گفتم خدایا به حق این قرآن اجازه بده محسن امشب به خوابم بیاید. همان شب آمد. داشتیم با بچه‌ها می‌رفتیم زیارت. به بقیه گفت: شما جلوتر برید. مامان می‌خواد با من درد و دل کنه.خیلی صحبت کردیم. از خودم گفتم، از دلتنگی‌هایم، از غصه‌هایم. گفت: بگو مامان. همه اون چیزایی رو که می‌خواستی بگی، بگو.رفتیم امامزاده‌ای را که آن‌جا بود زیارت کردیم و‌ آمدیم بیرون. دیدم دست یک دختربچه چهار، پنج ساله را گرفته. گفت: مامان من دیگه می‌رم. نگاهی به دختربچه انداختم و گفتم: این کیه محسن؟ گفت: دخترمه. گفتم: مگه تو بچه هم داری؟ گفت: بله. من ازدواج کرده‌ام، دختر دارم، پسر دارم. با ذوق پرسیدم: راست می‌گی؟ گفت: آره مامان. غصه منو نخور. من این‌جا همه چی دارم. این‌جا از اون چیزی که فکر می‌کردم بهتره. محسن خداحافظی کرد و رفت. چند قدم که دور شد، زدم زیر گریه. برگشت با مهربانی نگاهم کرد و گفت: مامان، چرا گریه می‌کنی؟ تو هر وقت بخوای من میام.

سربندی که به سینه بسته شد...

بچه محلمون بود.خیلی قشنگ مداحی می کرد.با یه عده طلبه اومدن قــم ، همه شهید شدن إلا محســن .این أواخر حال دیگه ای داشت .روزها خندان بود ، شبها تاصبح گریه می کرد.می گفت: «همه کارها رو کردم. دیگه نگرانی ندارم مگریه چیز، اون هم اینکه ارباب راضی بشه.»خواب امام حسین(ع) رودیده بود.آقا بهش گفته بود: «کارهات روبکن، این باردیگه بار آخره.»یه سربند داده بود به یکی از رفقاش ، گفته بود شهید که شدم ببندینش به سینه ام، آخه از آقا خواستم بی سر شهید شم.با چندتا از فرماندهان توی دیدگاه. گلوله 120 خورده بود وسطشون. جنازه اش که اومد سربند رو بچه ها به سرش بستند.
 روی سربند نوشته بود: «أنا زائر الحسین»

خاطره از حاج مهدی سلحشور***