از سردار رشید اسلام شهید نورعلی شوشتری درباره عملیات مرصاد، روایتهای مختلفی
بیان شده است که با وجود موضوع واحدی که دارند ابعاد متفاوتی از ماجرا را روشن
میسازند. متن پیش رو که در سالن ابن سینای مشهد و در جمع دانشجویان و مردم بیان
شده، نوعی تصویرگری از فضای نبرد و مناطق پیرامونی آن ارائه میدهد. در این سخنرانی
شهید شوشتری می گوید:
بسم ا... الرحمن الرحیم
درود بر روح پرفتوح شهدا و امام راحل، بنیانگذار انقلاب اسلامی، عرض ادب و احترام
به محضر امام زمان(عج)، منجی عالم بشریت و نایب برحق ایشان مقام معظم رهبری،
فرماندهی کل قوا حضرت آیت الله خامنه ای.
قبل از شروع موضوع اصلی جلسه، چند نکته را خدمت دوستان عرض میکنم. طی ۸سال دفاع
مقدس بالغ بر ۲۳۰هزار شهید و نزدیک به یک میلیون ۸۰۰ تا ۹۰۰هزار جانباز داریم، در
خراسان بزرگ ۲۳هزار شهید و نزدیک به ۷۰ تا ۸۰هزار جانباز داریم و جمع کثیری که در
جبهه های حق علیه باطل حضور پیدا کردند و در روزهای غربت انقلاب و اسلام از اسلام
دفاع کردند.
متاسفانه در روزهای جنگ نهادهای ذیربط آمادگی و امکاناتی نداشتند که بتوانند صحنه
های زیبایی را که رزمندگان اسلام در صحنه نبرد خلق میکردند، ثبت کنند و به تصویر
بکشند تا نسلهای بعدی از آنها برخوردار باشند. از دید یک منتقد احساس میکنم قلم
به دستان ما تلاش زیادی در این مورد نکردهاند.
فداکاری ملت مظلوم در دوران دفاع نه ثبت و ضبط شده و نه به تصویر کشیده شده و اکثرا
در سینهها نهفته است. اگر امروز جامعه بشری از فرهنگ عاشورا و حماسه سازی عاشورا
بهره میگیرد، خط میگیرد و مسیر خودش را با حماسه عاشورا تنظیم میکند و حرکتهای
جوشان و سازنده انجام میدهد، همگی به خاطر اقداماتی بوده که بعد از واقعه عاشورا
در جهت حفظ آن انجام شد.
اقدامات ارزشمند امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) و بعد از آن تلاش علمای بزرگ و
متعهدان به امامت و ولایت در جهت انتقال افتخارات و فداکاریها توانسته حماسه
عاشورا را سینه به سینه زنده نگه دارد و به نسلهای بعدی منتقل کند. برگزاری این
همایش شباهت زیادی با این اقدامات ارزشمند در جهت حفظ ارزشهای اسلامیدارد.
ضمن تقدیر و تشکر، از باب تذکر عرض میکنم که باید تلاش کنید، واقعیتهای صحنه نبرد
را به درستی به تصویر بکشید و اجازه تحریف ندهید. به طور مثال بعضی از فیلمهایی که
ساخته میشود هیچ شباهتی به واقعیت صحنه ندارد و در بعضی موارد تحریفهای بزرگی
وجود دارد. طبق فرمایش مقام معظم رهبری هم، باید از حرکتهای انحرافی جلوگیری شود و
خدشه به ارزشها وارد نشود.
امیدواریم تلاش در جهت بیان واقعیتهای جبهه های حق علیه باطل صورت گیرد که این
واقعیتها کم نیستند، اگر به ۲۳هزار شهید خراسان بیندیشیم حداقل ۲۳هزار حماسه ساز
در صحنه های نبرد وجود داشته است.
در رابطه با عملیات مرصاد که موضوع جلسه است، باید گفت که این عملیات تفاوت زیادی
با دیگر علمیاتها داشت، یکی از این تفاوتها این بود که هدف آن براندازی نظام بود.
علمیاتهای دیگر همچون عملیات منافقین در فکه و مهران، همگی اهداف محدودی داشتند.
عملیاتهایی که انجام میگرفت در جهت اهداف نظامیخاص بود اما عملیات مرصاد را دشمن
با هدف براندازی نظام طراحی کرده بود.
مسئله مهم و تفاوت دیگر، این بود که اگر دشمن (منافقین) به کرمانشاه میرسید، به
نوعی سه استان ما به طور کامل به اشغال دشمن در میآمد، یعنی با تصرف کرمانشاه،
استان ایلام و کردستان هم به تصرف در میآمد، حتی اگر دشمن به اهدف کلی خودش
نمیرسید این تصرف انجام میشد.
برای تصرف این سه استان کافی بود که دشمن جاده دهلران و گردنه صلوات آباد را کنترل
کند تا ارتباط با ایلام قطع شود، که اگر میتوانست کرمانشاه را تصرف کند گردنه
صلوات آباد به خودی خود بسته میشد.
تفاوت دیگر این بود که در این عملیات دشمن توانسته بود بالغ بر ۲۰۰ کیلومتر به داخل
کشور نفوذ کند، به طوریکه جنگ به دروازه کرمانشاه کشیده شد.
در دیگر عملیاتها به طور مثال در منطقه غرب جنگ به سرپل ذهاب کشیده شد. در منطقه
کردستان جنگ به ابتدای مریوان کشیده شد. به جز منطقه خوزستان که دشمن تا نزدیکی
دروازههای اهواز پیشرفت یعنی نزدیک به ۸۰_۷۰ کیلومتر پیشروی و نفوذ داشت، در
بقیهموارد عمق پیشروی دشمن خیلی کمتر بود و به شهرهای مهم نمیرسید و اکثرا شهرهای
مرزی بود، اما این علمیات تا ۱۰کیلومتری کرمانشاه و دو استان ایلام و کردستان هم
کشیده شد، یعنی بیش از ۲۰۰ کیلومتر در عمق کشور نفوذ کردند.

و تفاوت دیگر؛ در این عملیات آمریکا، صدام و منافقین داخلی در یک جبهه مشترک بودند.
در عملیاتهای گذشته هم منافقین در خدمت صدام و آمریکا بودند و به آنها
اطلاعرسانی میکردند ولی در این عملیات، در کنار آنها بخشی از ماموریت را انجام
دادند. در این عملیات در حین خط شکنی دشمن بعثی، منافقین حرکت خودشان را در عمق
کشور آغاز کردند.
در آن روزها آمریکاییها هم در خلیج فارس فعالیتهایی داشتند که حاکی از همکاری
منافقین با آمریکاییها بود. با نقشههای به دست آمده از چندتن از منافقین که در
حین حمله به خط ما به درک واصل شدند، مشخص شد که منافقین، تهران را هدف اصلی قرار
دادهاند و نقشهها و تقسیمبندیهای تهران را در قالب لشکرهای پوشالی ۳۰-۲۰ نفره
به عنوان هسته اصلی لشکر تنظیم کردهاند؛ و با فرض بر اینکه در کرمانشاه، همدان و
بقیه نقاط کشور لشکرهای خودشان را سازماندهی میکنند و مردم هم از آنها استقبال
خواهند کرد، اقدام به انجام عملیات کردند. تمامی فعالیت منافقین با تکیه بر وعده
استکبار بود که اگر بتوانند در عمق کشور نفوذ کنند با حضوری که آمریکاییها در خلیج
فارس داشتند و آمادگی ارتش بعثی بتوانند زمینه لازم را در جهت براندازی نظام مهیا
کنند.
(این مواردی را که عرض میکنم در جهت حفظ خاطرات آن دوران است، برای همین مجبورم از
خودم هم اسم ببرم).
شبی که منافقین عملیات را شروع کردند، من و عده دیگر در جبهه آبادان و در قرارگاه
یونس که مربوط به نیروی دریایی سپاه بود مستقر بودیم. تا برای بازپسگیری بخشی از
منطقه ایستگاه حسینیه از دست ارتش عراق عملیاتی را انجام دهیم، قرار بود شب عملیات
را شروع کنیم.
نزدیک نماز مغرب بود که مقام معظم رهبری که در آن زمان در پست ریاستجمهوری بودند،
تشریف آوردند به قرارگاه؛ سردار سرلشکر محسن رضایی هم حضور داشتند.
ایشان (آیتا... خامنه ای) از انجام عملیات برای باز پسگیری منطقه در ایستگاه
حسینیه اطلاع داشتند و من داشتم گزارش میدادم خدمت آقا از انجام عملیات که چه
لشکرهایی با چه خط و حدی داریم آماده میشویم برای انجام عملیات.
در همین حین بچه های پشتیبانی از غرب با من تماس فوری گرفتند که دشمن تا شهر
«کرند» نفوذ کرده، من معترض شدم که «دشمن به کرند کاری ندارد و هدف خاصی آن جا
ندارد، بروید و مطمئن شوید» و دوباره برگشتم خدمت آقا برای ادامه گزارش. موقع نماز
رسید، بعد از اقامه نماز اول دوباره من را صدا کردند که تلفن فوری دارید، آقای «جان
محمد» که مسئولیت پشتیبانی جبهه های غرب را در سپاه بر عهده داشتند، در کرمانشاه
بودند. ایشان گفت «دشمن به اسلام آباد رسیده» متعجب شدم، گفتم: «شما یک ربع
پیش به من گفتید دشمن به کرند رسیده، چطور ۱۰۰کیلومتر راه را در عرض این مدت کوتاه
پیشروی کردند و به اسلام آباد رسیدند؟! گزارشتان اشتباه به نظر میرسد».
در همین حین از پادگان اسلام آباد برادری با ایشان با خط دیگری تماس گرفت.
زاغه ها ی سپاه در پادگان الله اکبر اسلام آباد قرار داشت که این آقا از
داخل یکی از این زاغه ها تماس میگرفت و گفت: «کسانی که پادگان و زاغه ها
را تصرف کردند عراقی نیستند، دختران و پسرانی هستند که فارسی هم صحبت میکنند و قصد
منهدم کردن زاغه ها را هم ندارند، بلکه زاغه ها را لاک و مهر میزنند
و میگویند که اینها به دردمان میخورد!»
دوباره برگشتم خدمت آقا، ایشان گفتند چرا شما بهم ریختید؟
عرض کردم: «تلفن از غرب بود»
گفتند: «در غرب حمله شده؟»
گفتم: «بله، ولی گزارشات متناقض است، نمیتوانیم به درستی تجزیه تحلیل کنیم»
ایشان در جواب گفتند: «من فکر میکنم که منافقین هستند، شما بروید و مطمئن شوید»
من رفتم و گزارشات را گرفتم، برگشتم خدمت آقا و گفتم «بله، منافقین هستند».
آقا گفتند «هدف اصلیشان هم تهران است».
نکته قابل توجه این بود که مقام معظم رهبری در همان روز اول و ساعت اول متوجه این
مسئله شدند در حالی که ما پس از انجام عملیات و با به دست آوردن مدارکی از دشمن پی
بردیم که هدف اصلی آنها از این عملیات تهران بود.
در ادامه، مقام معظم رهبری فرمودند: «به منطقه بروید».
آقای محسن رضایی به آقا گفتند: «منطقه متعلق به برادران ارتش است و در مسئولیت سپاه
نیست». ولی آقا به بنده گفتند: «با توجه به اینکه شما در کرمانشاه حضور داشتید
بروید و معطل نشوید.»
من هم به دستور ایشان حرکت کردم. آقایهاشمی هم در همین اثنا از طریق برادر سردار
رشید شمخانی که در کرمانشاه در خدمت ایشان بود، با من تماس گرفتند و گفتند که سریعا
خودم را به منطقه برسانم. قرار شد راننده مرا به ایستگاه امیدیه برساند که از آنجا
با هواپیما مرا به کرمانشاه برسانند.
به راننده (برادر باغشنی از اهالی روستاهای نیشابور) گفتم که مرا به پادگان امیدیه
ببرد و به ایشان تاکید کردم که دوراهی بهبهان-امیدیه را فراموش نکند.
خسته بودم و خوابیدم، وقتی بیدار شدم دیدم در بین گردنه های بهبهان هستیم. ایشان
خیلی ناراحت شد که مسیر را اشتباه آمده. خودم نشستم پشت فرمان و آمدیم به امیدیه،
متاسفانه هواپیمایی که آمده بود دنبال من به اشتباه شخص دیگری به نام آقای فخرالدین
حجازی را برده بود. با آقایان رشید و شمخانی تماس گرفتم و با آقای هاشمی صحبت
کردم، ایشان خیلی عصبانی شدند و گفتند «سریعا خودم را به منطقه برسانم.»
به خلبانها نگفته بودند که چه کسی را باید منتقل کنند، به خاطر اینکه مسئله سری
باشد نام مهمان را ذکر نکرده بودند و اشتباهی ایشان را به قصد تهران برده بودند. با
هواپیما که تماس گرفتیم، خلبان گفت باید به تهران بروم و بنزین بزنم و دوباره
برگردم و من مجبور شدم صبر کنم. بالاخره از امیدیه با هواپیما به قصد کرمانشاه حرکت
کردیم. در بین راه خلبان گفت «به من دستور دادند که حق ندارید کرمانشاه بروید و
باید همدان هواپیما را بنشانید» به خلبان گفتم «من باید هرچه سریعتر به کرمانشاه
بروم شما به مسئولیت خود من بروید آنجا.»
خلبان گفت: «به شرط آنکه در برج مراقبت کسی باشد که مرا راهنمایی کند، برج تعطیل
نباشد و بتوانیم بنشینیم» نزدیک کرمانشاه از برج با ما تماس گرفتند و برخلاف تصور
از ورود به فرودگاه ممانعت میکردند و با لحن ناسزا ما را از این کار منع میکردند.
چون در صورت فرود هواپیما، فرودگاه توسط دشمن بمباران میشد ولی ما چاره جز فرود
نداشتیم. علیرغم مخالفت زیاد برج مراقبت، وارد فرودگاه شدیم در حالی که فرودگاه
بمباران میشد.
*کرمانشاه محشر بود، در طول دوران دفاع مقدس هیچ روزی را مثل آن روز ندیدم. جمعیت
کرمانشاه و شهرستانهای اطراف به خارج از شهر هجوم آورده بودند. صحنه هایی که
نمیشود به تصویر کشید و یا بیان کرد را من به چشم میدیدم. همه مردم از کرمانشاه
خارج شده بودند، کسی در شهر نمانده بود و کسانی که وسیله نداشتند سعی داشتند
خانوادهشان را به هر وسیله و به هر مقصدی، از شهر خارج کنند.
روز سختی بود. زاغه مهماتهای اطراف کرمانشاه همگی منفجر شده بود. میگهای دشمن در
آسمان شهر میچرخیدند. با هلیکوپتری به بیمارستان امام حسین(ع) خدمت آقای هاشمی
رفتیم که شهید صیاد شیرازی هم آنجا بود و از آنجا به منطقه رفتیم.

قبل از رفتن به منطقه باید برای تهیه نقشه به قرارگاه نجف میرفتیم که با هلیکوپتر
آنجا رفتیم. در قرارگاه میگهای دشمن مدام بالای سر ما بودند و با رگبارشان
هلیکوپتر را هدف قرار داده بودند. در عین حال مجبور بودیم به راه ادامه دهیم و جایی
برای مخفی شدن نبود. در همین اثنا و در حال شلیک رگبار دشمن، خانواده من که در
قرارگاه نجف زندگی میکردند، با دیدن من و هلیکوپتر با خوشحالی به سمت من آمدند ولی
من مجبور بودم از نزدیک شدن آنها به اطراف هلیکوپتر ممانعت کنم.
بالاخره به سمت منطقه درگیری رفتیم، در آنجا خط ما مشخص بود، خط کمعمقی در محدوده
«چهارزبر». گردانهای مستقر در آنجا اکثرا گردانهای آموزشندیده و یا گردانهای
پشتیبانی و یا گردانهایی بودند که ماموریتی در آنجا نداشتند.
خط ما خط ضعیفی بود، جمعی از بچه های سمنان در قالب تیپ ۱۲قائم و جمعی از بچه های
مجاهدین عراقی در قالب لشکر بدر و جمعی از برادران همدان؛ خط ضعیفی به عرض یک جاده
با یک سریالهای جانبی.
در حالی که خط دشمن از گردنه مرصاد (تنگه چهارزبر) به صورت ستونهای سه تایی و
چهارتایی تا اسلام آباد ادامه داشت و انبوهی از جمعیت با تجهیزات بسیار قوی
دیده میشد. گروهی خوشحال و سرمست از پیروزی سرود میخواندند و پرچم برافراشته
بودند و در جلوی خط هم یک یا دو لشکرشان با ما مشغول جنگ بودند.
دشمن به قدری امیدوار بود که دو مرتبه توانستند خط ما را بشکنند، ولی ما توانستیم
خط را ترمیم کنیم. یکبار که خط شکسته شد، بلافاصله دختری پشت دوشکا با ماشین از
خاکریز عبور کرد و تا جلوی قرارگاه من آمد. آیتا... معصومی، امام جمعه تربت هم
در قرارگاه بود. آقای شالچی و آقای اعتدالی و جمعی از بچه های خراسان هم آنجا حضور
داشتند، من پابرهنه، گوشی بیسیم رو برداشتم و بیرون دویدم و هرکسی را که بیرون بود
به سمت خط هل دادم تا خط را ترمیم کنند.
کسانی که از خط ما عبور کردند کشته شدند و اولین مدارکی که ما از منافقین به دست
آوردیم، از همان دختری بود که از خاکریز عبور کرد. در این مدارک مشخص شد هدف اصلی
آنها تهران بود. روز اولی که ما در منطقه حضور پیدا کردیم از روزهای غربت انقلاب
بود نیرو کم داشتیم و نیروهای موجود هم در جنوب درگیر بودند.

در منطقه کرمانشاه خط بهم ریخته بود. برادران هوانیروز و نیروی هوایی با هدایت شهید
صیاد شیرازی حمله میکردند ولی دشمن خیلی امیدوارتر بود و هواپیماهای عراقی اجازه
حضور نیروهای خودی را در منطقه نمیدادند.
اگر کمکهای نیروی هوایی نبود، با وضعیتی که خط ما داشت، روز اول در منطقه دوام
نمیآوردیم. در روز اول همراه با یکی از برادران مهندسی که به ایشان «حجت یکپا»
میگفتند و یک سری از بچه های مشهد، شروع کردیم به صدا زدن لشکرها از طریق بیسیم.
اولین لشکری که به ما جواب داد لشکر ویژه شهدا بود. سردار منصوری که الان فرمانده
سپاه امام رضا(ع) است در میاندوآب بود که دو گردان در اختیار داشت و علیرغم
ماموریتی که در جنوب داشت، به کرمانشاه آمد. و بعد سردار امین شریعتی فرمانده لشکر
۳۱عاشورا از تبریز بود. ولی این نیروها نزدیک به غروب به ما پیوستند تا قبل از آن
شرایط خیلی سختی داشتیم، در وضعیت نابسامانی از خطوط دفاع میکردیم، دشمن پیشروی
کرده بود، خط ما بهم ریخته بود و در واقع عملیات روانی بود که نیروهای ما را تضعیف
میکرد.
از حجت و یک سری از نیروها که عملیات آفندی بر نمیآمد، ولی میشد در علمیاتهای
پدافندی از آنها استفاده کرد، خواستم که دوازده رده خاکریز تا کرمانشاه بزنند که
اگر نتوانستیم با شرایط موجود «چهارزبر» را نگه داریم، نتوانند به راحتی به
کرمانشاه برسند. چون در صورت رسیدن دشمن به خاک کرمانشاه، شرایط خیلی دشوارتر
میشد.
پس از اینکه یگانها به ما ملحق شدند، توانستیم عملیات را آغاز کنیم. چون یک یال از
چهارزبر را دشمن گرفته بود و یال آخر دست ما مانده بود، تصمیم گرفتیم این یال را از
دست دشمن در آوریم تا در دفاع از چهارزبر بتوانیم به یک استحکام برسیم.
بنابراین عملیات را با دو گردانی که از لشکر ویژه شهدا آمده بودند، روی یال دوم
چهارزبر آغاز کردیم. در ابتدا موفقیتهایی داشتیم ولی منافقین در عملیاتهای نامنظم
و نفر به نفر خوب می جنگیدند، در حالی که نیروهای ما از یال به کنار جاده رسیدند،
به محض روشن شدن هوا منافقین که در کنار سنگها و درختان مخفی شده بودند، شروع
کردند به زدن بچه ها.
تلفات سنگینی را متحمل شدیم و الحاقی هم صورت نگرفت، مجبور به عقب نشینی دوگردان
شدیم. این بود که در شب اول موفقیتی حاصل نشد.
در شب دوم نیروهای بیشتری به ما ملحق شدند، لشکر عاشورا آمد، لشکری از بچه های
تهران آمدند و از جنوب هم لشکرهایی داشتیم و توانستیم لشکر دشمن را منهدم کنیم و در
واقع کار خدا بود که عملیات مرصاد انجام شد و تفسیر واقعی جمله مرصاد در این عملیات
در آنجا اتفاق افتاد.
در ابتدا طرح و برنامه نبود که عملیات انهدام دشمن در منطقه چهارزبر صورت بگیرد. با
عنایت خداوند و بنا به قضا و قدر الهی در گذشته، یگانهایی که هم در جنوب هم در غرب
و هم در شمالغرب ماموریت داشتند، در این منطقه عقبه هایی برای خود در نظر گرفته
بودند. منطقه چهارزبر هم خوشآب و هوا بود و هم به سه جبهه جنوب، غرب و شمالغرب
دسترسی داشت. اتفاقا ما هم در آنجا قرارگاهی احداث کرده بودیم که قرارگاه نجف نام
داشت.

در نهایت این عقبه ها که در گذشته در آن منطقه شکل گرفته بودند، در آن روز
توانستند به لطف خدا ماموریت بسیار بزرگی را به انجام برسانند.
در واقع ارزشمندی عملیات مرصاد از این جهت بود که امام راحل با نفس گرم و مسیحایی
خود پیام ارزشمندی را به جبهه ها اعلام کردند، آن هم در روزهایی که دشمن فکر
میکرد نیروهای ما از لحاظ روحی هیچ آمادگیای ندارد، و همچنین پیام مقام معظم
رهبری به عنوان امام جمعه تهران مبنی بر حضور ائمه جمعه در جبهه ها و حضور خود
ایشان در صحنه های نبرد باعث تحول و حرکت و انگیزه جدید در بین رزمندگان شد و این
روحیه ایثار و فداکاری باعث جلوگیری از خطری بزرگ شد.
با موفقیت ما در این عملیات و در واقع شکست رژیم عراق، آمریکاییها و منافقین در
این عملیات، صدام بلافاصله قطعنامه را پذیرفت.
در ادامه عرض کنم که در روز سوم عملیات رسیدم به اسلام آباد ، در حالی که منافقین
در حال فرار بودند، بنده با یک هلیکوپتر آمدم برروی ارتفاعی در سمت چپ تنگه بردعلی
در بالای سرپل ذهاب نشستم. به طوری که دشت پل ذهاب و قصرشیرین به طور کامل از آنجا
دیده میشد و تلفات دشمن را از آنجا مشاهده میکردم. صدها تانک و تلفات سنگین دشمن
دیده میشد که در حال عقب نشینی بودند. تویوتا های دشمن پر بود از جنازههایی که
در حال عقب نشینی بودند و جاده پر از خون شده بود.
نفربرها که در حال عقب نشینی بودند، نفرات خودشان را سوار نمی کردند و عراقیها
آنچنان مضطرب بودندکه به دنبال نفربرها میدویدند.
به لطف خدا، با دم مسیحایی حضرت امام، حضور مقام معظم رهبری و فداکاری نیروهای
رزمنده اعم از برادران ارتشی و سپاهی، این پیروزی بزرگ در عملیات مرصاد برای کشور و
انقلاب رقم خورد که نتیجه آن پذیرش قطعنامه و به نوعی شکست استراتژی جدید صدام
(دفاع متحرک) بود.
زندگی نامه شهید نورعلی شوشتری میاندار وحدت شیعه و سنی در عمل
سردار نورعلی شوشتری متولد سال 1327 روستای ینگجه از توابع بخش سرولایت نیشابور
است. سال ها در سپاه تلاش و کوشش بسیار نموده است و فرماندهی مناطق مختلفی از جمله
کردستان، آذربایجان وسیستان وبلوچستان را برعهده داشت.
سردار شوشتری که افتخار همرزمی شهیدان بزرگواری همچون شهید باکری و شهید برونسی را
در کارنامه زرین خود دارد در اکثر عملیاتها با مسئولیتهای مختلف به ویژه فرماندهی
محورهای عملیاتی حضوری فعال داشت که هفت بار جراحت شدید و تحمل رنج و درد ناشی از
آن ماحصل این حضور فعال و مخلصانه بود و بدین ترتیب افتخار جانبازی را چون برگ زرین
دیگری برای کتاب زندگی سراسر مجاهدت او به ارمغان آورد.
با وقوع عملیات مرصاد وی به توصیه مقام معظم رهبری مسئولیت این عملیات غرورآفرین را
بر عهده گرفت و به نقل از شهید صیاد شیرازی فرماندهی خوبی از خود به نمایش گذاشت تا
جایی که در تماس مرحوم حاج سید احمد خمینی با وی و ابلاغ گزارش پیشرفت عملیات توسط
آن مرحوم به امام خمینی (ره)، حضرت امام خطاب به سردار شوشتری میفرمایند: "در این
دنیا که نمی توانم کاری بکنم. اگر آبرویی داشته باشم در آن دنیا قطعاً شما را شفاعت
خواهم کرد ."

فرماندهی لشگر5 قرارگاه نجف، قرارگاه حمزه و جانشینی فرمانده نیروی زمینی سپاه بخشی
از مسئولیتهای این فرمانده بزرگ و شهید والامقام است. وی از اول فروردین 88 نیز با
حفظ سمت، فرماندهی قرارگاه قدس زاهدان را عهدهدار شد و موفق شد با تلاشی پیگیر و
مجاهدتی خستگیناپذیر ایجاد اتحاد بین طوایف شیعه و سنی را در این استان به
افتخارات خود بیفزاید. سردار شهید نورعلی شوشتری که سالهای متمادی منصب خادمی
افتخاری بارگاه ملکوتی امام رضا را نیز عهدهدار بود، بارها در جمع همرزمانش گفته
بود: آرزو دارم در میدان جنگ باشم و به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا
تکهتکه شود.
سردار شوشتری جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و فرمانده
قرارگاه قدس که در تدارک برگزاری همایش وحدت سران طوایف در استان سیستان و بلوچستان
بود صبح روز یک شنبه 26مهر1388 در اقدامی تروریستی به فیض شهادت نائل آمد.
بچه روستا بود و در یک زندگی سخت و فقیرانه بزرگ شده بود و فردی رنج کشیده و بسیار
محکم بود. به همین خاطر در طول زندگی خودش، به محرومان توجه ویژه داشت و خدمت به
آنان را عبادتی بزرگ می دانست.
در برنامهای که برای منطقه جنوب شرق کشور اعلام کرده بود، چند بند وجود داشت که از
آن جمله، رسیدگی به وضعیت اشتغال مردم منطقه، رفع محرومیت از مردم، اتحاد قبایل و
واگذاری برقراری امنیت به نیروهای بومی، برقراری امنیت پایدار و فراگیر و... در
پایان هم ایشان یک کلمه را نوشته بود که یک نشانه بود: «شهادت.»

ایجاد وحدت پایدار میان شیعه و اهل سنت
محمد ایوب هاشمزهی" یک طلبه جوان اهل سنت" گفت: نامگذاری این شهیدان به نام شهدای
وحدت ابتکاری جالب و گویای علت شهادت این بزرگواران است.
وی افزود: ابتدای آمدن سردار شوشتری به استان سیستان و بلوچستان تصور میشد فضای
نظامی بر منطقه حاکم شود اما بر خلاف این تصور شاهد بودیم که سردار شوشتری دنبال
برنامههای دیگری است و بیشتر بر اقدامات فرهنگی و محرومیتزدایی از منطقه تاکید
دارد.
وی ادامه داد: حرکت فرهنگی سردار شوشتری بارقه امید را در دل جوانان اهل سنت زنده
کرد و بسیاری از طوایف و بزرگان اهل سنت از این حرکت سردار استقبال کردند. هاشمزهی
افزود: برای ما جالب بود که سردار شوشتری همچون پدری دلسوز دست نوازش بر سر یتیمان
میکشید و از بیوهزنها و پیرمردان و پیرزنان سرکشی و به نیازمندان و مستمندان دست
یاری میرساند. وی افزود: سردار شوشتری با درایتی که داشت متوجه شده بود که دشمن
وحدت مردم شیعه و اهل سنت منطقه را هدف گرفته است و به همین خاطر او نیز تاکید اصلی
بر تقویت وحدت و اخوت دینی داشت.
هاشمزهی ادامه داد: صداقت سردار شوشتری در رفتارها و برخوردهایش با مردم منطقه
خیلی زود نتیجه داد و همانطور که او عشق مردم محروم بلوچستان را در دلش جای داده
بود مردم منطقه هم عاشق رفتارهای وحدت آفرین او شدند.
وی افزود: این وضعیت برای دشمنان استکبارگر و عوامل مزدور آنها قابل تحمل نبود زیرا
تمام نقشههای خودشان را نقش بر آب میدیدند و به همین دلیل در یک اقدام کور
تروریستی سردار شوشتری و همراهانش را به شهادت رساندند. وی ادامه داد: اوج قساوت و
کینه دشمن با اسلام و مسلمانان در جریان شهادت شهید شوشتری برای همه آشکار شد زیرا
در این واقعه تلخ تروریستی علاوه بر سردار شوشتری و همراهانش جمعی از مردم بیگناه و
کودکان معصوم اهل سنت نیز به شهادت رسیدند.

وی افزود: به رغم تصور دشمن مبنی بر ایجاد شکاف بین شیعه و اهل سنت وحدت و اخوت
مسلمانان بیشتر و دست دشمن برای همه رو شد.
"غلام رسول ارباب زهی" یک شهروند بلوچ نیز در این باره گفت: شهادت شهید شوشتری دل
ما اهل سنت را خون کرد و مردم منطقه را از خدمات شایسته این سردار رشید اسلام محروم
ساخت.
وی ادامه داد: سردار شوشتری در مدت کمی که در سیستان و بلوچستان فعالیت خود را آغاز
کرده بود توانست اقدامات مفیدی برای مردم منطقه انجام دهد که احداث بیمارستانهای
مجهز صحرایی در مناطق محروم بلوچستان از جمله همین اقدامات است.
وی افزود: پیش از احداث این بیمارستانها مردم منطقه مجبور بودند کیلومترها مسافت
را برای بهرهمندی از خدمات درمانی در شهرهای بزرگ طی کنند اما با احداث این
بیمارستانها که حتی امکان انجام پیشرفتهترین جراحیها را با حضور پزشکان حاذق و
متخصص فراهم ساخته بود مردم منطقه با خیالی آسوده و به راحتی از این خدمات بهداشتی
و درمانی استفاده میکردند. وی ادامه داد: شهادت سردار شوشتری گرچه برای همه مردم
منطقه واقعهای بسیار تلخ بود اما خوشحالیم از اینکه به لطف خون پاک این شهید و
برکت نظام مقدس جمهوری اسلامی اقدامات سردار شوشتری ابتر و ناتمام باقی نماند و پس
از شهادت او نیز شاهد افتتاح چند بیمارستان دیگر در مناطق بلوچستان بودیم.

اربابزهی افزود: سردار شوشتری با شناخت درستی که از مردم بلوچ منطقه حاصل کرده بود
توانست امنیت را نیز در استان پهناور سیستان و بلوچستان بومیسازی کند و حفظ و
حراست مرزها را به دست جوانان غیرتمند طوایف بلوچ بسپارد. وی افزود: دفاع از مرزهای
میهن اسلامی برای اهل سنت همچون دفاع از ناموس و شرف آنها ارزش دارد و شهید شوشتری
به خوبی این نکته را دریافته بود.
"عبدالکریم هوتی" یکی دیگر از شهروندان اهل سنت منطقه نیز با بیان اهمیت بزرگداشت
یاد و خاطره شهدای وحدت گفت: حال که این شهیدان بزرگوار دیگر در بین ما نیستند
وظیفه داریم به هر شکل ممکن یاد و خاطره این بزرگ مردان را گرامی بداریم. وی ادامه
داد: بزرگداشت یاد و خاطره این عزیزان کوچکترین کاری است که از دست ما ساخته است و
ضمن قدردانی از زحمات شهدای وحدت موجب آشنایی بیشتر جوانان با اهداف متعالی آنان
میشود. وی افزود: شهادت سردار شوشتری در کنار کودکان و سران طوایف بلوچ و اهل سنت
منطقه بیانگر اوج وحدت و همدلی شیعه و اهل سنت است و ما باید این پیام وحدت را که
شهدای وحدت با نثار خون خودشان ایجاد کردند قدر بشناسیم و به گوش جهانیان برسانیم.









علامه شهید، آیت الله سید محمد باقر صدر، یکی از بزرگترین اندیشمندان مسلمان _ و به تعبیر امام خمینی: «مغز متفکر اسلامی» _ در تاریخ اسلامی به ویژه در قرن چهاردهم هجری است.
سید محمد باقر صدر در تاریخ 25 ذیقعده 1353 در شهر مقدس کاظمین دیده به جهان گشود. و دومین فرزند خانواده بود. پدرانش همه از عالمان دین بودند. پدرش سید حیدر در جوانی فوت کرد، پدربزرگش آیت الله العظمی سید اسماعیل صدر که یکی از مراجع بزرگ تقلید شیعه در نیمه اول قرن چهارده اسلامی بود در سال 1338 ق. وفات کرد. و دیگر اجدادش که شاخه هایی سرسبز و پربار از شجره پربرکت «خاندان صدر» و از تبار غیرتمند و پاک امام کاظم (ع) بوده اند و در سرزمین ایران، لبنان و عراق از پاسداران فرهنگ و اندیشه و دانش و دین بشمار می رفته اند.
خواهرش «آمنه بنت الهدی صدر» یکی از زنان دانشمند، شاعر، نویسنده و معلم فقه و اخلاق بود که در مسیر جهاد و مبارزه، با بردارش سید محمد باقر همگام شد و سرانجام سرنوشت هر دو به شهادت و سعادت ابدی ختم گشت.
سید محمد باقر، از پنج سالگی به مدرسه رفت و تا یازده سالگی دوره ابتدایی را به اتمام رساند. در این دوران، نبوغ شگفت انگیز و استعداد سرشار خدادادی او درخشید و تعجب آموزگاران خود را برانگیخت، بطوری که اولیای مدرسه تصمیم گرفتند او را به مدرسه کودکان تیزهوش و نابغه بگذارند تا به هزینه دولت درس بخواند و پس از طی مراحل لازم و قانونی، به دانشگاههای اروپا یا آمریکا اعزام کنند و در رشته های علوم جدید تحصیل کند و به کشور خود بازگردد.
او به تحصیل علوم دینی و پرداختن به رشته کار پدرانش گرایش داشت و از طرفی مادر و برادر بزرگش رضایت ندادند که او به پول دولت وابسته به غرب و دست اندرکاران خود باخته آموزش و پرورش آن روز عراق، درس بخواند......
بالاخره با راهنمایی دو دایی فقیه و دانشمندش آیت الله «شیخ محمد رضا آل یاسین» و آیت الله «شیخ مرتضی آل یاسین» به فراگیری دروس حوزوی و علوم دینی پرداخت.
تحصیلات علوم دینی را با کتاب «معالم الاصول» نزد برادرش سید اسماعیل آغاز کرد و دیگر کتابهای دوره سطح حوزه را با شور و شوق و تلاش بسیار در مدتی کوتاه خواند و تمام کرد. او علاوه بر تحصیل، دروس ابتدایی را نیز به خواهرش بنت الهدی می آموخت و بنت الهدی بی آنکه به مدارس نامناسب دخترانه آن روز عراق پای بگذارد، نزد برادرش سید محمد باقر قرآن، ادبیات، تاریخ، حدیث، فقه، اصول و ... را آموخت.
در سال 1365 ق. که دوازده ساله بود همراه برادرش سید اسماعیل به نجف اشرف رفت تا در محضر اساتید بزرگ حوزه علمیه شهر امامت، به تحصیلات عالی بپردازد. او دوره عالی فقه و اصول را در نزد مرحوم آیت الله العظمی سید ابوالقاسم خویی و مرحوم آیت الله شیخ محمد رضا آل یاسین گذراند. فلسفه اسلامی (اسفار ملاصدرا) را از مرحوم «شیخ صدرا بادکوبه ای» آموخت. و در کنار آن، طی سالها، فلسفه غرب و نظرات فلاسفه غیر مسلمان را به دقت مورد تحقیق و نقد قرار داد. کتاب «فَلسفَتُنا» (فلسفه ما) گویای ابعاد گسترده اندیشه های فلسفی سید محمد باقر صدر است.
در دیگر رشته های علوم مثل حدیث، رجال، درایه، کلام و تفسیر نیز سالها به تحصیل و تحقیق و مطالعه گذراند و به کمال رسید.
سید محمد باقر در طول هفده _ هیجده سال تحصیل (از آغاز تا پایان) علاوه بر استفاده از هوش و استعداد و نبوغ فوق العاده اش، روزانه حدود شانزده ساعت به تحصیل و مطالعه و مباحثه و تحقیق می پرداخت و خودش نیز همیشه می گفته است که من به اندازه چند طلبه درسخوان، تلاش می کنم. در سایه این پشتکار بود که بر همه مشکلات فایق آمد و در کسب دانش و فضیلت به مقامی عالی دست یافت.
سید محمد باقر از بیست سالگی با تدریس کتاب «کفایه الاصول»، تعلیم و تربیت طلاب جوان را آغاز کرد. از بیست و پنج سالگی به تدریس خارج اصول و از بیست و هشت سالگی به تدریس دوره خارج فقه براساس کتاب «العروه الوثقی» پرداخت. بعدها فلسفه و تفسیر قرآن نیز تدریس می کرد. او در طول نزدیک به سی سال تدریس و تعلیم، شاگردانی جوان، محقق، پرشور، متقی، متفکر، آگاه، مجاهد و سیاستمدار تربیت کرد که هر یک از آنها بعدها پرچمدار نشر علم و فرهنگ و آیین جهاد در راه خدا شدند و بعد از استادشان، راه علمی، فکری و سیاسی _ اجتماعی او را ادامه دادند.

سید محمد باقر صدر، نهضت امام خمینی در ایران را روزنه امیدی برای نجات امت اسلامی می دانست. بنابراین از آغاز نهضت اسلامی امام در سال 1342 ش آن را تحت نظر داشت و از امام و حرکتش حمایت می کرد.
در تاریخ 9 جمادی الثانی 1385، حضرت امام خمینی از تبعیدگاه ترکیه به نجف اشرف منتقل شد. ورود امام به حوزه علمیه نجف، جنب و جوشی در آن ایجاد کرد. علما و روحانیون نجف درباره استقبال از امام، نظرات مختلفی داشتند. آیت الله صدر با اشتیاق تمام به همراه عده ای از علمای دیگر، در مراسم استقبال و پیشواز از امام شرکت، و شاگردان و همفکرانش را نیز به آن دعوت کرد... در تمام چهارده سال اقامت امام در نجف، سید محمد باقر با ایشان ارتباط نزدیکی داشت و به امام عشق می ورزید،
عشقی که تا آخر عمر در بین او و امام بود.
دوران مرجعیت آیت الله سید محمد باقر صدر، پس از وفات آیت الله حکیم (1390 ق) آغاز شد و بسیاری از مردم عراق از او تقلید کردند. در سال 1392 ق. رژیم بعث عراق، بیش از پیش از تحرکهای ضد استبدادی حزب دعوت اسلامی و دیگر گروههای مبارز و مسلمان به وحشت افتاد. بنابراین با یورش به خانه های مبارزان و مجاهدان، عده زیادی را دستگیر و زندانی کردند. آیت الله صدر نیز با اینکه بیمار بود و در بیمارستان نجف بستری شده بود، تحت نظر مأموران سازمان امنیت رژیم بعث قرار گرفت. تا اینکه با اعتراض مردم و علما، سازمان امنیت دست از او برداشت.
از حوادث مهم دیگر در دوران مرجعیت آیت الله صدر، حرکت اربعین سال 1397 بود. مردم نجف از قدیم هر سال در روز اربعین حسینی، مویه کنان و عزادار، با پای پیاده از نجف تا کربلا راهپیمایی می کنند. در آن سال، آیت الله صدر هر چه در توان داشت به هیئتهای عزادار مساعدت کرد تا مراسم شورانگیز اربعین را هر چه با شکوهتر برگزار نمایند. آن روز دهها هزار نفر در قالب عزاداران حسینی، اعتراض خود را علیه سلطه ضد انسانی رژیم بعث عراق، اعلام کردند.
به دنبال آن قیام تاریخی، آیت الله صدر، را دستگیر و به سازمان امنیت بغداد منتقل کردند، در آنجا پس از بازجویی، هشت ساعت تحت شکنجه جسمی و روحی قرار دادند. آثار آن شکنجه ها، تا آخر عمر در بدنش هویدا بود و به سختی می توانست از پله ها بالا برود.

یکی از برنامه های خطرناک رژیم بعثی عراق، «بعثی کردن نظام آموزش و پرورش» بود. به همه دست اندرکاران امور تعلیم و تربیت از مدارس گرفته تا دانشگاهها تکلیف کردند که به حزب بعث عراق بپیوندند و برنامه های ضد اسلامی آن را در تمام سطوح آموزش کشور اجرا کنند... در این هنگام، آیت الله صدر در مقام مرجعیت و یگانه پرچمدار مبارزه با حزب کافر بعث، با صدور فتوایی، پیوستن به حزب و هر گونه همکاری با آن را تحریم کرد. این فتوا، تکلیف مردم را روشن ساخت و مردم از پیوستن به حزب و عضویت در آن پرهیز کردند.
آیت الله صدر، از حامیان صادق امام خمینی و انقلاب اسلامی بود، امام در پاریس بود که سید محمد باقر صدر، طی نامه ای پشتیبانی خود را از ایشان و ملت انقلابی ایران اعلام، و از مقام شهدای انقلاب، تجلیل کرد. همین فعالیتهای او بود که ملت مسلمان عراق را به سوی حمایت از مردم ایران سوق می داد. در شب 22 بهمن 1357 که شب پیروزی شکوهمند مردم مسلمان و انقلابی ایران به رهبری امام خمینی (ره) بر طاغوت آمریکایی بود. آیت الله صدر در مسجد جواهری نجف اشرف به منبر رفت و برای مردم مسلمان عراق از انقلاب اسلامی ایران و نقش امام خمینی در احیای اندیشه های دینی و اصلاح امت اسلام، سخن گفت و تکلیف مردم عراق را در برابر حکومت ضد دینی بعثی، معین کرد: قیام!.....
قیام.......
فردای آن شب، مردم عراق به دعوت رهبر خود، برای حمایت از انقلاب اسلامی ایران و رهبری امام خمینی، در بسیاری از شهرهای عراق راهپیمایی کردند.
از دیگر کارهای آیت الله صدر، در جهت حمایت از انقلاب اسلامی ایران، تألیف سلسله کتابهای «الاسلام یقود الحیاه» در شش جلد بود که شامل بحثهایی نظیر: قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، منابع قدرت دولت اسلامی، اقتصاد جامعه اسلامی و ...... می شود.
از کارهای شگفت انگیز آیت الله صدر برای بیداری مردم عراق و آماده کردن آنها برای قیام و برگزاری تفسیر موضوعی قرآن بود. آن هم بعد از تعطیل کردن درس خارج فقه!
در حوزه علمیه نجف کمتر دیده شده بود که یک مرجع تقلید تفسیر قرآن بگوید آن هم به جای درس خارج فقه، که این بیشتر مایه تعجب دیگران می شد. به طوری که برخی از شاگردان او، در این باره از وی سوال کردند او جواب داد:
«برای من تدریس و تألیف و تحقیق، صورت حرفه و هدف در زندگی ندارد، بلکه ادای وظیفه شرعی به هر نحو ممکن برای من از همه چیز مهم تر است. امروز در این برهه از تاریخ اسلام و مسلمین، که انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی پیروز شده و پوزه قدرتهای شیطانی شرق و غرب را به خاک مالیده و امت اسلام را در سرتاسر دنیا بیدار کرده است، من وظیفه خود می دانم که با تفسیر قرآن، افکار مردم مسلمان عراق را آگاه و آرمانهای انقلابی اسلام را مطرح نمایم و با بیان مفاهیم شورآفرین، حماسی و اجتماعی قرآن کریم، دلها را برای پیوستن به انقلاب اسلامی ایران آماده کنم...... از طرفی، درس خارج فقه و اصول، بیش از حد لازم در حوزه گفته می شود، اما جای تفسیر قرآن سخت خالی است!»
درس تفسیر قرآن جنب و جوشی در میان توده مردم به وجود آورده بود. حکومت صدام از این پدیده خجسته اسلامی، به وحشت افتاد و برای جلوگیری از هر گونه تحرک، در یک حمله همه جانبه همه نمایندگان آیت الله صدر را در تمام شهرهای کشور دستگیر و زندانی کرد. شهید صدر روز 16 رجب 1399 را روز اعتراض و اظهار انزجار از اعمال ظالمانه رژیم اعلام کرد. مردم به اطاعت رهبر و مرجع تقلید خود برخاستند، دست از کارهای خود کشیدند، بازارها را تعطیل کردند و برای بیعت با رهبرشان به خانه او شتافتند... همان شب آیت الله صدر دستگیر و روانه بغداد شد. در سازمان امنیت بغداد، از او خواستند که دست از پشتیبانی انقلاب اسلامی بردارد و مردم عراق را تحریک نکند. اما شجاعانه جواب داد.
«من یک مسلمانم و در برابر سرنوشت همه مسلمانان جهان _ و نه تنها عراق و ایران _ مسئولم باید به وظیفه شرعی خود عمل کنم و وظیفه شرعی منحصر به ایران و عراق نیست. حمایت از انقلاب اسلامی ایران و رهبری آن هم، یک وظیفه شرعی است!»
همان روز بنت الهدی، به ایراد یک سخنرانی در حرم امام علی (ع) پرداخت و از مردم خواست که به خیابانها بریزند و در مقابل دستگیری آیت الله صدر، به رژیم بعثی اعتراض کنند. همینگونه نیز شد و رژیم برای ایجاد آرامش و جلوگیری از گسترش اعتراض مردم، مجبور شد که آیت الله صدر را آزاد کند.

روز 18 رجب 1399، خانه آیت الله صدر و کوچه های اطراف آن از اول صبح تا پاسی از شب، مملو از جمعیتی بود که دیروز برای آزادی رهبرشان دست به تظاهرات اعتراض آمیز زده بودند و امروز آمده بودند تا بار دیگر با او بیعت کنند.
رژیم صدام از تجدید پیمان امت مسلمان عراق با مرجع و رهبرشان، سخت به وحشت افتاد و برای قطع رابطه مردم با آیت الله صدر، نیروی امنیتی را در سر کوچه آیت الله صدر و کوچه های اطراف، مستقر کردند. بدین گونه محاصره خانه آیت الله صدر آغاز شد.
در مدت نه ماه محاصره، رژیم با فرستادن مأموران و مزدوران خود به نزد آیت الله صدر، سعی کرد او را از راهی که در پیش گرفته، منصرف کند، ولی آیت الله صدر ثابت و استوار ایستاد و همچنان از انقلاب اسلامی ایران و امام و مردم انقلابی ایران حمایت کرد و هرگز به خواسته های رژیم صدام، گردن ننهاد. تا اینکه در بعد از ظهر گرم و سوزان روز شنبه 19 جمادی الاول 1400 (16 فروردین 1359)، « ابو سعید» رئیس سازمان امنیت نجف، با عده ای از مزدوران امنیتی، آیت الله صدر را دستگیر و به سرعت از نجف به بغداد منتقل کرد. آیت الله صدر این بار می دانست که دیگر بر نخواهد گشت، چون وقتی ابوسعید جنایتکار گفت: «آماده باشید به بغداد برویم!» به آرامی گفت:
_ «من خیلی وقت است که آماده شهادتم!»
فردای آن روز، حکومت بغداد، اقدام به دستگیری بنت الهدی کرد چون بیم داشت مبادا بنت الهدی بار دیگر مردم را به اعتراض و تظاهرات دعوت کند و رژیم را رسوا نماید!
برزان ابراهیم، برادر ناتنی صدام و رئیس سازمان امنیت کشور، در زندان از آیت الله صدر خواست که فقط چند کلمه بر ضد امام خمینی و انقلاب اسلامی بنویسد، تا آزاد شود، و گرنه کشته خواهد شد! آیت الله صدر این خواسته را رد کرد و گفت:
«من آماده شهادتم، هرگز خواسته های غیر انسانی و ضد دینی شما را قبول نخواهم کرد و راه من همان است که انتخاب کردم!....»وقتی که مزدوران بعثی، از منصرف کردن آیت الله صدر و خواهرش مأیوس شدند، آن دو علوی پاک نژاد مظلوم را در روز سه شنبه 23 جمادی الاول 1400 (19 فروردین 1359) زیر شکنجه به شهادت رساندند. جنازه آن دو شهید در جوار مرقد امام علی (ع)، در آرامگاه خانوادگی «شرف الدین» به خاک سپرده شد.
امام خمینی، در پیامی که به مناسبت شهادت مظلومانه آن دو شهید داد، سوگمندانه نوشت:
«...... مرحوم آیت الله شهید سید محمد باقر صدر و همشیره مکرمه مظلومه او که معلمین دانش و اخلاق و مفاخر علم و ادب بود، به دست رژیم منحط بعث عراق با وضع دلخراشی به درجه رفیعه شهادت رسیده اند. شهادت ارثی است که امثال این شخصیتهای عزیز از موالیان خود برده اند.....»
آثار قلمی متفکر بزرگ، شهید سید محمد باقر صدر، همه علمی، تحقیقی، ابتکاری، کم نظیر و مورد استفاده و مراجعه اندیشمندان و اهل علم و مصداق روشن «باقیات صالحات» است.
در اینجا به معرفی فهرست گونه این آثار درخشان می پردازیم:
1- غایة الفکر فی علم الاصول
2- فلسفتنا – فلسفه ی ما (به فارسی ترجمه شده است.)
3- اقتصادنا – اقتصاد ما (به فارسی ترجمه شده است.)
4- ماذا تعرف عن الاقتصاد الاسلامی
5- الانسان المعاصر و المشکله الاجتماعیه (به فارسی ترجمه شده است.)
6- البنک الاّربوی فی الاسلام.
7- الاسس المنطقیه الاستقراء (به فارسی و انگلیسی ترجمه شده است.)
8- بحوث فی شرح العروة الوثقی (در چهار بخش)
9- الفتاوی الواضحه (رساله عملیه ی آیت الله )
10- منهاج الصالحین – و التعلیقه علیه
11- دروس فی علم الاصول
12- مباحث الدلیل اللفظی
13- تعارض الادلة الشرعیه
14- بحث حول الولایه (به فارسی و انگلیسی ترجمه شده است.)
15- بحث حول المهدی (با عنوان حماسه ای از نور به فارسی ترجمه شده است.)
16- المرسل و الرسول و الرسالة.
17- احکام الحج
18- نظرة عامه فی العبادات (به فارسی ترجمه شده است.)
19- لمحة فقیه عن دستور الاسلامیه (به فارسی ترجمه شده است.)
20- الصورة الکاملة الاقتصاد فی المجتمع الاسلامی
21- الخطوط التفصیلیه عن الاقتصاد المجتمع الاسلامی
22- خلافة الانسان و شهادة الانبیاء.
23- منابع القدرة فی الدولة الاسلامیه
24- البنک فی المجتمع الاسلامی
در تاریخ معاصر اسلام زنانی پا به عرصه گذاشتند که نامشان در کنار مردان مبارز و فرهیخته و دانشمند خوش درخشید و آنان را به الگوهایی برای نسل های آینده تبدیل کرد. زنانی که با وجود فضای محدود اجتماعی در عرصه های اجتماعی، علمی و فرهنگی به درجات بالا دست یافتند و توانستند نام خود را به عنوان بزرگان تاریخ ثبت کنند. در بین نام افرادی که در دهه های گذشته تاثیر زیادی در وضعیت اجتماعی پیرامون خود به خصوص در کشورهای عربی داشتند خانواده «صدر» جایگاه ویژه ای دارند. این خاندان از نوادگان امام موسی بن جعفر(ع) هستند که از دیرباز در مبارزه و جهاد معروف بودند و در طول چند قرن عالمان و شخصیت های موثری از این خاندان برخاستند.
برای ایرانیان نام 2 تن از افراد خانواده صدر بیش از دیگران نامهایی آشناست. سید محمدباقر صدر فقیه، دانشمند، مجتهد، سیاستمدار عراقی است که در جریان مبارزات علیه رژیم بعث به عنوان رهبری مردمی شناخته شد که همین امر باعث شد تا حکومت بعث او را دستگیر و زندانی کند، سرانجام وی به دست صدام به شهادت رسید.
عضو شناخته شده دیگر خاندان صدر سید موسی صدر معروف به امام موسی صدر است. روحانی مبارز و موسس مجلس اعلای شیعیان لبنان که به عنوان رهبر مذهبی آنان محسوب می شد. او به دعوت معمر قذافی در سوم شهریور به لیبی رفت و چهار روز بعد ربوده شد. با وجود سرنگونی قذافی در لیبی هنوز از سرنوشت امام موسی صدر اطلاع دقیقی نیست و زنده بودن یا شهادت او در هاله ای از ابهام است.
آمنه، در کاظمین متولد شد، فقط دو سالش بود که پدرش را از دست داد. بعد از آن او مانده بود و دو برادرش، محمدباقر دوازده ساله و سیداسماعیل. یازده ساله که شد به همراه برادرانی که میخواستند درس دین بخوانند راهی نجف شد. در آن شرایط، هنوز وضعیت به گونهای نبود که آمنه بتواند به راحتی در کلاس درس شرکت کند، همین شد که فقه، علم حدیث، اخلاق، تفسیر و سیره را از برادرش سیدمحمدباقر و چند استاد دیگر، در خانه فراگرفت و آنقدر جدیت و تلاش و پشتکار داشت که تا درجه اجتهاد پیش رفت.
اما فرد دیگری که در خاندان صدر نامش در کنار شهید سید محمدباقر صدر مورد توجه است و در تاریخ اجتماعی و سیاسی کشور عراق به نحوی برجسته از او یاد می شود «آمنه بنت الهدی صدر»، خواهر سید محمدباقر صدر است. او که از زنان نویسنده و فعال فرهنگی-سیاسی عراق بود سرپرستی مدارس الزهرا نجف و کاظمین را برعهده داشت. تشکیل جلسات خانگی دینی، نوشتن مقاله، داستان نویسی و سرایش اشعار مذهبی از فعالیت های فرهنگی و دینی او به شمار می رود. بنت الهدی توانست از جوانی با حضور پررنگ در کنار برادر خود پیشگام نهضت اسلامی زنان در عراق شود. مسیری که در ادامه حرکت های اسلامی برادرش شکل گرفته بود.
آمنه بنت الهدی صدر، از آن زنهایی نبود که مرعوب شرایط سخت شود. هم درس میخواند و هم کار میکرد؛ کار فرهنگی!
در خانهاش کلاس و جلسه برای زنان میگذاشت و آنها را با امور دینی آشنا میکرد. برای دختران جوان عراقی با مفاهیم اسلامی و سبک زندگی اسلامی، داستان مینوشت و در مجلهی الاضواء چاپ میکرد. تمام دغدغهاش هم این بود که دختران و زنان مخاطبش را با امور دینی آشنا کرده و آنان را نسبت به الگوهای غربی، روشن کند.
کمکم که پیش رفت، به سرپرستی مدارس الزهراء رسید. مدرسه الزهرا به صندوق خیریه اسلامی وابسته بود و شعبههای مختلفی در بصره، دیوانیه، نجف، کاظمین، حله و بغداد، داشت. مدیریت این مدارس در بغداد بود. بنت الهدی، از معلمانی در این مدارس استفاده می کرد که به اسلام مقید بودند و شئونات آن را رعایت می کردند. برای آموزش بیشتر معلمان کلاس برگزار می کرد و سوالات دانشجویان را در وقتهای مناسب پاسخ میگفت.اما زمانی که بخشنامه صادر شد که میبایست این مدارس حتما زیر نظر وزارت تعلیم و تربیت عراق فعالیت کنند، بنت الهدی دیگر دلش به این کار نبود و با وجود دعوت رسمی دولت برای همکاری، کناره گیری کرد.
در زمان حیات بنت الهدی که همزمان با روی کار آمدن حزب بعث عراق و دیکتاتوری صدام بود اتفاقات سیاسی و مهمی به وقوع پیوست و که برخی از این اتفاقات در ارتباط با خاندان صدر عبارتند از: بازداشت شهید صدر در بیمارستان کوفه در سال ۱۹۷۲ م. دستگیری بسیاری از افراد کادرهای اسلامی عراقی و اعدام پنج نفر از آنان در ۱۹۷۴ م.انتفاضه نجف در سال ۱۹۷۷ م. که در آن تعدادی از جوانان با این استدلال که قانونشکنی کرده و مردم را به شورش تحریک کردهاند، اعدام شدند. شهید صدر به جهت این رخداد به بغداد خوانده شد و به خاطر محکوم نکردن این کارها مورد عتاب قرار گرفت.
نوشتن، وسیله و ابزار بنتالهدی بود برای آگاهی زنان مسلمان. میتوانست از این طریق دایره مخاطبانش را افزایش دهد و زنان مسلمان همهی کشورها را به اندیشیدن وادار کند. او اولین زن شیعهای بود که برای دختران نوجوان داستان نوشت.
روشن است که بنت الهدی با این روحیه و تفکر نمی توانست نسبت به مسائل سیاسی روز و اتفاقات آن بیتفاوت و منفعل باشد. او به همراهی برادرش محمدباقر صدر، کارهای زیادی انجام داد. وقتی هم که دولت عراق برادرش را بخاطر همین فعالیت های سیاسی دستگیر کرد، در نجف، به حرم حضرت علی(ع) رفت و سخنرانی کرد، نتیجهاش شد تظاهرات مردم نجف برای آزادی سیدمحمدباقر و گسترش تظاهرات تا بغداد، کاظمین، فهود، نعمانیه، حتی لبنان و بحرین و ایران ...
به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی در ایران به رهبری خمینی فرصتی برای سید باقر صدر و خواهرش بنتالهدی پیش آمد تا موجهای انقلاب اسلامی را در عراق نیز گسترش دهند. در ۱۷ خرداد ۱۳۵۸ شمسی سید محمد باقر صدر به فرمان صدام حسین حاکم دست نشانده و طاغوتی عراق، دستگیر شد. بنت الهدی هنگام دستگیری برادرش، تا خیابان اصلی خانهشان جلو آمد و تصمیم گرفت تا برادر را همراهی کند، اما گماشتگان بعثی اجازه این کار را ندادند و وی در همان مکان فریاد برآورد و سخنرانی شگفتانگیزی ایراد نمود. سپس، رو به برادر کرد و گفت: من بر نمیگردم و میخواهم مانند حضرت زینب (س) که برادرش حسین (ع) را همراهی کرد، همراه تو باشم
پس از انتقال برادر با تکبیرهای بلند، فریاد می زد: شما از چه میترسید، از یک مشت کتاب و مقاله، شما از بیداری مردم مسلمان میترسید، ولی بدانید مردم بیدار شده اند.
با دستگیری برادر، بنت الهدی به حرم حضرت علی(ع) رفت و به سخنرانی پرداخته و مردم را از دستگیر شدن مرجع دینیشان آگاه کرد. نتیجه این سخنرانی تظاهرات مردم نجف و آزادی شهید صدر بود. با رسیدن خبر به دیگر شهرها و کشورها، تظاهرات هایی در بغدادف کاظمین، فهود، نعمانیه، سماوه، لبنان، بحرین و ایران صورت گرفت. حکومت عراق با دیدن این تظاهرات، به بازداشت خانگی خانواده صدر دست زد و در روز شنبه، ۱۹ جمادی الاولی ۱۴۰۰ ق. ۵ آوریل ۱۹۸۰ م. شهید صدر و خواهرش بنت الهدی را به زندان انداخت. سرانجام بنت الهدی و محمدباقر صدر 19 فروردین 1359 به دست عمال صدام دستگیر و پس از شکنجه های سخت به شهادت رسیدند. پیکر این شهیده در قبرستان وادی السلام شهر نجف در مقبره خانوادگی خاندان صدر به خاک سپرده شد.
در ذیل چند بخش برگزیده از کتاب سیدة الشهیدة بنت الهدی صدر به همراه چند عکس میآید:
* خروش زینبوار
در نخستین مرتبه اى که رژیم صدام سید محمدباقر صدر را دستگیر کرد، بنتالهدی تا خیابان اصلى همراه او آمد و تصمیم گرفت که همراه وى سوار ماشین شود، ولى مأموران مانع از این اقدام میشوند. بنتالهدی به راننده حامل سید محمدباقرصدر گفت: «بالاخره روزى تو بیدار مىشوى و از این کار خود پشیمان مىگردى.» و فریاد برآورد و سخنرانى عجیبى کرد که همه را به تعجب واداشت؛ فرمود: «شما گمان کردهاید مردم نجف خواب هستند که این موقع شب آمدهاید؟ چه چیزى شما را مىترساند؟ چه چیزى در این خانه مشاهده کردهاید؟ آیا اسلحه و مواد منفجره دیدهاید؟ یک مرد بىسلاح که فقط ایمان و عقیده دارد! اینهمه نیرو چه لزومى دارد؟ مردم دیگر بیدار شدهاند. تا کى وجدانتان در خواب خواهد بود؟ چرا تن به این زندگى ضلالتبار دادهاید؟»

سپس رو به برادر کرد و گفت: «من برنمىگردم. مىخواهم همانند زینب علیه السلام که برادرش حسین علیهالسلام را همراهى کرد، همراه تو باشم.» تا هنگامیکه اتومبیل حامل سید محمدباقر ایستاده بود، ملازم و مراقب برادر بود، اما وقتى اتومبیل حرکت کرد، با تکبیرهاى رعدآسا، قلب دشمنان را به لرزه درآورد، و سخنان خود را با آیات « إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَکَرُوا اللَّهَ کَثِیرًا وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ » (شعراء: 227) و « قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اسْتَعینُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ » (اعراف: 128) پایان داد.
سپس بنتالهدى به سمت حرم جد بزرگوارشان، علی علیهالسلام حرکت کرد و در راه فریاد میزد: «که اى مردم! به شما ستم کردند! مرجع شما را گرفتند!» در حرم هم با ممانعت خادمان، که دست نشاندگان رژیم بودند؛ مواجه شد، اما آنجا هم سخنرانى کرد و همان جمعیت اندک را به گریه واداشت. سپس به منزل بازگشت. فرداى آن روز، به بازار نزدیک حرم رفت و با فریادهاى تکبیر و سخنان پرشور، مردم را به قیام فراخواند. پس از خروش زینب وار بنت الهدی، تظاهراتی از حرم امام علی علیه السلام با حضور مردان و زنان عراقی به راه افتاد و در پی تظاهرات، رژیم مجبور شد سید محمدباقر را آزاد کند. ساعاتی بعد سید محمدباقر از اداره امنیت با خانوادهاش تماس گرفت و به آنان اطلاع داد که بعد از چند ساعت به نجف میرسد.
* موسم حج
در موسم حج، حالت شوق عجیب و فرح انگیزی وجود بنتالهدی را در برمیگرفت. بنتالهدی همانند مرشد دینی در یکی از کاروانها، که از بغداد و کاظمین حرکت میکرد، رهسپار حج میشد. علاوه بر بانوان عراقی که به سرپرستی بنتالهدی به حج مشرف میشدند، بانوان طراز اول دیگر ممالک اسلامی نیز در کاروان وی حضور داشتند. در یکی از این سفرها، دختر امام خمینی(رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران) نیز در کاروان بنتالهدی حضور داشت. بنتالهدی مسائل حج و احکام آن را به زنان آموزش میداد و به دلیل احاطهی کاملی که بر فتواهای مراجع گوناگون داشت، نیاز علمی هر مقلدی را طبق فتوای مجتهد خودش برآورده میکرد. اگر به مسالهای برمیخورد که حکم آن در رسالهها وجود نداشت، با برادرش سید محمدباقر صدر تماس تلفنی میگرفت تا حکم شرعی را از او دریافت کند.
بنتالهدی در مورد حج میگفت: «باید به سوی فرودگاه روانه میشدیم. لحظهای درنگ کردم تا برای آخرین بار به وسایلی که برای آن سفر طولانی و پر رمز و راز مهیا کرده بودم؛ نگاهی بیندازم تا مبادا چیزی از قلم افتاده باشد. نیازی به شمارش نبود... یک ساک، همین و بس. مگر کسی که به سوی بیت الله بار سفر میبندد، چه چیزی با خود میبرد؟ مگر نه این که در آغاز، بشر برای حج گزاردن به سوی خانهای فراخوانده شد که در سرزمینی بیآب و علف بنا گردیده بود؟»
* حکم آنچه تو فرمایی
در جریان ارتحال دائی روحانی و بزرگوارش، آیت الله شیخ مرتضی آل یاسین، هر فردی میخواست تسلیم در برابر اراده خدا و رفتار صاحب عزا را ببنید، باید به بنتالهدی مینگریست. در آن فضای سراسر شیون و زاری، او نه تنها خود ناله و فغان نمیکرد که به زنان فامیل و بستگان هم توصیه میکرد ذکر «لا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ اِلا بِالله اَلعَلِیِّ العَظیمِ » را تکرار کنند و خوشحال باشند که سفرهی رحمت و خیر و برکت پروردگار، در انتظار دائی بزرگوارش است.
* تجسم چهره متکامل اسلام
یکی از شاگردان بنتالهدی نظرات برخی از خواهرانی که شاگرد وی بودند را در مورد بنتالهدی جویا شده بود و از هر یک پرسید: چه چیزی در بنتالهدی هست که تو را بیش از دیگران جذب میکند؟ جوابها مختلف بود یکی میگفت: کنارهگیری از دنیا و لذتهای آن...
یکی دیگر میگفت: سادگی و تواضع و سخاوت ایشان...
و دیگری گفت: او با تمام سادگیش بانویی آراسته است...
کسی هم جواب داد: هوش و خوش سخن بودن ایشان...

در پایان نظر سنجی هم رو به کسی کرد که با بنتالهدی رابطه دوستی عمیقی داشت، ایشان پاسخ داد: "عمل در راه خدا از ابتدای جوانی و وقف زندگی برای خداوند متعال."
یکى دیگر از خواهران میگفت: "محبت و عاطفه و روش جذاب ایشان و بهطور کلى، چهره متکامل اسلام را در بنتالهدى مىدیدم. نهایت ایثار در او متجلى بود. آگاهى بخشیدن به دیگران را وظیفه شرعى و واجب خویش مىدانست. جلوه رفتارى او با دیگران بهگونهاى بود که گویى سالیان دراز با آنها زیسته است. شخصیت وى در دلها نفوذ عمیقى داشت."یکی دیگر از شاگردان ایشان میگفت: "کسی که با شهیده بنت الهدی رفت و آمد کند این سؤال به ذهنش خطور میکند که اگر اخلاق این بانو در این عصر این گونه است پس اخلاق بانوان پیشینی چون خدیجه کبری و فاطمه زهرا و زینب علیهم السلام چگونه بوده است.
خانم سیده ام جعفر(همسر سید محمدباقر صدر و خواهر امام موسی صدر)،نقل میکند که یک بار نماز جماعتی به امامت بنتالهدی اقامه شد، در پایان نماز، یکی از زنان از وی میپرسد چگونه در نماز به خواهر شوهر خودت اقتدا میکنی؟ و ایشان پاسخ میدهد؛" غیر از عدالت چیزی از ایشان ندیدهام."
* تدبیر دولت ایران
با کمک وزارت کشور و سفارت ایران در بغداد، برای سید محمدباقر صدر و بنتالهدی صدر در اوایل سال 1359 گذرنامههایی الجزایری و با لباس محلی عشایری تهیه شد و مقدمات سفر ایشان از طریق کردستان و عراق به مرز ایران فراهم گشت. در ایران به غیر از حضرت امام خمینی (ره) و فرزندشان حاج احمد آقا و آقایان سید صادق طباطبایی و سید محمود دعایی که از نزدیکان امام و سفیر ایران در عراق بودند، کسی از این ماجرا اطلاع نداشت.
از بخت بد، هنگامیکه فرستاده ایران به بغداد بازگشت و آمادة رفتن به نجف اشرف بود، خبر دستگیری آیتالله صدر و خواهر دانشمند ایشان، بانو بنتالهدی صدر منتشر شد.
* تحویل جنازهها
شامگاه چهارشنبه بیستم فروردین سال 1359 ش، رژیم بعث، برق شهر نجف را به طور کامل قطع کرد. در سیاهی شب، مأموران امنیتی از دیوار منزل سید محمدصادق صدر، پسرعموی شهید صدر بالا رفتند و در را باز کردند. بعد به خانه سیدمحمدصادق ریختند و از او خواستند همراهشان به استانداری نجف برود. در آنجا، ابوسعد (رئیس اداره امنیت نجف) به سید محمدصادق صدر گفت: «اینها جنازه صدر و خواهرش هستند که اعدام شدهاند. با ما بیا تا دفنشان کنیم.»
سید گفت: "باید غسلشان بدهم." ابوسعد گفت: "غسل و کفن شدهاند." سید گفت: "باید بر آنها نماز بخوانم." ابوسعد گفت: "بخوان."
نماز که تمام شد ابوسعد گفت: "میخواهی جنازهشان را ببینی؟" سید گفت: "بله".
جنازه را نشانش دادند. صورت پسرعمو غرق خون بود. آثار شکنجه در همه جای صورتش پیدا بود. نگذاشتند همه جای بدن محمدباقر را ببیند.
ابوسعد گفت: "میتوانی خبر اعدام سید را اعلام کنی، اما اگر خبر اعدام بنتالهدی را اعلام کنی خودت را هم میکشیم."
این روش بعثیها بود. در این چند ماه اینقدر خبر شهادت سید را دادند و بعد تکذیب کردند که مردم دیگر راحت خبر را باور نمیکردند. رژیم عمداً این کار را کرده بود تا مردم نتوانند موضع مشخصی بگیرند. میخواست مردم در تناقض و سردرگمی بمانند.