ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

گفتگو با پدر شهیدان مهدی و مجید زین الدین :بعد از شهادتشان عده ای آمدند و می خواستند ذهن ما را نسبت به نظام و مسئولین بدبین کنند

حاجی عبد الرزاق شیخ زین الدین از دوران جوانی خود را در خدمت انقلاب و مبارزه با رژیم پهلوی قرار داد و در این راه زحمتهای فراوان متحمل شد. اما هیچ گاه در این مسیر سستی نشان نداد و باگام های استوار راهش را در پرتو رهنمودهای امام خمینی )ره( و مقام ولایت ادامه داد. خداوند اولین پسر را در سال ۱۳۳۸ به ایشان ارزانی داشت و نام او را مهدی نهاد. فرزندی که سال ها بعد با اخلاص و جانفشانی و در سایه خیمه عشق، لشکر پرُ توان و خط شکن علی بن ابی طالب )ع( را سازمان دهی کرد. در جست و جوی آرشیو ماندگار این شهید فرزانه به گفت و گویی دسترسی پیدا کردیم که ناگفته های ارزشمند پدری پیر درباره فرزندان غیورش در آن نهفته است:

حاج آقای زین الدین، علاقمندیم آقا مهدی را در یک جمله معرفی کنید.

فقط می توانم بگویم ایشان از وقتی که اسلام و قرآن را شناخت، سعی کرد رفتار و کردارش را با قرآن تطبیق دهد.

قبل از شهادت ایشان هم همین طور فکر می کردید؟

باور کنید مهدی را قبل از شهادت چند بار دیدم وقتی به نماز می ایستاد، من دگرگون می شدم و با خدا نجوا می کردم که خدایا... اگر این بنده توست پس من چه کسی هستم؟ اگر این نماز است، پس من چه می خوانم؟ حالت خشوع ایشان در پیشگاه با عظمت باری تعالی طوری بود که من محو تماشای او می شدم، و از خود متنفر می شدم.

علاقه زیادی به نماز شب داشت. بارها افراد تعریف کردند که در سختترین موقعیتهای جنگی ایشان نماز شب را ترک نکرد. طوری که در همه رزمندگان تأثیر گذاشته بود. در هر منطقه، در هر پادگانی، گودال هایی را کنده بودند و همه می رفتند در این گودالها شب ها نماز می خواندند تا کسی آن ها را نبیند.

آیت الله دیباجی تعریف می کرد: یک بار که به پادگان منطقه رفته بودم شب را در کانکس آقا مهدی گذراندم. یک دفعه بیدار شدم دیدم آقا مهدی نیست. رفتم بیرون دیدم با یک حالت خاصی ایستاده و نماز شب می خواند. دست به قنوت گرفته الهی العفو می گوید.

روزی رفته بودیم مسافرت و یکی از آشنایان را گذاشته بودیم خانه مان. ایشان تعریف می کرد: شبی در حال خواب بودیم که در خانه را زدند. دیدم آقا مهدی با چند نفر از دوستان بعد از نصف شب خسته آمدند. رختخواب پهن کردیم و آ نها خوابیدند. من هم خوابم برد. یک وقت شنیدم صدای آه و ناله ای می آید. نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به قنوت گرفته، همین طور که الهی العفو می گفت. مثل این که مرا با رختخوابم بلند می کردند بالا و پایین می آوردند. با حالت خاصی الهی العفو می گفت. سعی می کرد مخفیانه باشد. ولی افرادی بارها چنین منظره ای را دیده بودند. کارهای مهدی این طور بوده است.

قبل از پیروزی انقلاب اسلامی آقا مهدی شما را همراهی می کرد؟

بله، هر کجا نیاز بود همراهی می کرد. ایشان در خدمت پدر و در خدمت خانواده بود.

بعد از انقلاب چه طور؟

سعی می کرد خود را مطیع ولی فقیه بداند. هر کجا نیاز بود حاضر می شد.

آیا روزی از مهدی و مجید انتظاری داشتید که برآورده نکرده باشند؟

در طول دوران جنگ تحمیلی ما همه اش انتظار داشتیم که یکی از آنان در کنار من باشند. اما این انتظار برآورده نشد.

خدا می خواست امتحان مان کند

می خواستید چه کار کنند؟

یک بار که آقا مهدی از جبهه آمده بود به او گفتم: بابا معلوم نیست من تا یک ماه، شش ماه، یا یک سال دیگر زنده باشم. مؤسسه ای (انتشاراتی) که دایر کرده ام ارثیه آن به شما می رسد. باید بتوانید آن را اداره کنید. نوبت بگذارید هر بار یکی از شما بیاید آن جا تا بر کار مسلط شود.

آقا مهدی چه پاسخی داد؟

به یاد دارم آقا مهدی داخل مغازه بود و مقداری پول در آن جا وجود داشت. ایشان نگاه کرد و گفت: بابا من از پول بدم می آید. از من چنین انتظاری نداشته باشید.

چه وقت به فکر ازدواج آقا مهدی افتادید؟

نیت من این بود که جوان باید زود ازدواج کند. چون دستور اسلام است. اما وقتی آقا مهدی به فرماندهی لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع) منصوب شد، آمد و برای ازدواج اعلام آمادگی کرد.

خواستگاری به چه شکل بود؟

به اتفاق مادر ایشان جاهای مختلفی رفتیم. البته بعضیها تا متوجه می شدند که ایشان پاسدار است جواب منفی می دادند. بعضی جاها هم می دیدیم که طرف در شأن ایشان نیستند، ولیاقت ایشان را ندارند. تا این که مورد دلخواه را پیدا کردیم و توافق نمودیم که همدیگر را ببینند.

شرایط ازدواج چه بود؟

این طور که بعدها متوجه شده بودیم آقا مهدی به خانواده اش گفته بود. من قبل از این که با شما ازدواج می کنم با جبهه و جنگ ازدواج کرده ام.

شما زن دوم من هستید. تا آن جا هستم نمی توانم این جا باشم.

مهریه ایشان چه بود؟

خیلی مختصر و ساده بود. در بحبوحه جنگ قرار داشتیم. در مراسم ازدواج ما و پدر و مادر همسر ایشان رفتیم خدمت یکی از علماء، ایشان هم نصیحت کردند و مبنای کلام ایشان این بود که نمی شود دو نفر یک خواسته داشته باشند. در زندگی گذشت لازم است در مسائل اساسی توافق داشته باشید و در مسائل جزئی گذشت کنید.

چه خاطره ای از این مراسم دارید؟

به یاد دارم که مادر آقا مهدی خواسته بود از امام (ره) وقت بگیریم تا ایشان صیغه عقد را اجرا کنند. ولی مهدی گفته بود که حاضر نیست وقت امام را بگیرد. ایشان باید به کارهای مهم ترشان برسند.

خدا می خواست امتحان مان کند

این ازدواج چند سال طول کشید؟

دو سال و چند ماه.

کجا زندگی می کردند؟

منزلی را تهیه کردم که مدتی در آن زندگی کردند. اما مدتی بعد بار و بندیل را جمع کردند و رفتند اهواز. مهدی چند ماه قبل از شهادت، همسرش را برای وضع حمل به قم باز گرداند. مدتی هم در قم بودند و بعد دوباره به اهواز برگشتند، تا این که آقا مهدی به شهادت رسید.

فکر می کردید روزی آقا مهدی فرمانده لشکر شود؟

مهدی فرمانده لشکر شده بود و من نمی دانستم. حتی چند مرتبه به قم آمد و گفت من سخنرانی دارم. ولی من نتوانستم بروم. بعد متوجه شدم که تیپ 17 قم به لشکر 17 علی بن ابی طالب (ع) تبدیل شده و مهدی فرماندهی لشکر را به عهده دارد. این لشکر در برگیرنده تیپ های استانهای قم، قزوین، سمنان و مرکزی است.

مهدی و مجید از خاطرات جنگ هم چیزی برای شما می گفتند؟

سعی میکردند چیزی برای من تعریف نکنند. دروغ هم نمی توانستند بگویند. این طور بگویم حدود هجده سال است که از شهادت این دو جوان گذشته است و هر چه فکر میکنم که روزی به من دروغ گفته باشند، چیزی به یادم نمی آید. یک روز که آقا مهدی آمده بود قم سراغ مجید را گرفتم. گفت: چند روز پیش ناهار با هم خوردیم. من ناخود آگاه گفتم: نه بابا... دیدم آقا مهدی ناراحت شد و استغفرالله گفت: بعد متوجه شدم این کلمه نه بابا یعنی تو راست نمیگویی. شرمنده شدم و از ماشین پیاده شدم. حالا هر چه فکر میکنم یک گناه از او سراغ ندارم. من پدر بودم و آ نها از طفولیت با من بودند. شاید برخی از سرپرستان خانواده ها از فرزندانشان خطا ببینند و بر آن سرپوش بگذارند. اما در مورد آقا مهدی و مجید، من چیزی را ندیدم که بر آن سرپوش بگذارم.

رستگاری آقا مهدی را در چه می بینید؟

وقتی زندگی آقا مهدی خدایی شده بود، هیچ وقت مرتکب گناه نمی شد. سعی می کرد جوری باشد که خدا می خواهد. اهل صحبت کردن و بحث بیهوده نبود. اگر در جمعی بود که گروهی غیبت می کردند، می گفت غیبت نکنید، یا این که از میان آن جمع بیرون می رفت.

مجید چه طور؟ از جبهه خاطره ای برای شما تعریف نمی کرد؟

تنها خاطره ای که مجید تعریف کرد این بود که چنین گفت: در عملیات خیبر مسئول شناسایی و باز کردن معبری در هور بودم. شب عملیات مأموریت داشتم نیروها را هدایت کنم آن طرف آب، و همراه گروه شناسایی به قرارگاه برگردم. عملیات که آغاز شد هنگام بازگشت از هور چند بار خمپاره های دشمن به اطراف قایق اصابت کرد. ما دو نفر داخل قایق بودیم که قایق واژگون شد و به داخل آب افتادیم. قایق را برگرداندیم و دوباره سوار آن شدیم. سرد بودن هوا و خیس شدن لباس و گم کردن راه باعث شد که تلخی راه را متوجه شویم.

از جزئیات شهادت آقا مهدی و آقا مجید چه اطلاعی دارید؟

آخرین مأموریتی که مهدی و مجید در آن به شهادت رسیدند در کردستان بود. مجید مسئول طرح و برنامه منطقه بود که لشکر در صدد بود در آن جا عملیات کند. آقا مهدی در کرمانشاه جلسه داشت و در جلسه گفته بود: درست است که برادرم مسئول شناسایی است، ولی من بارها گفته ام: هیچ جا لشکر را نمی فرستم. مگر شخصا آن جا پا گذاشته باشم. اجازه دهید من بروم از نزدیک منطقه را ببینم بعد عملیات را شروع کنیم.

آن ها هم اجازه داده بودند. مهدی با بیسیم از مجید خواسته بود به کرمانشاه بیاید. آقا مهدی قبل از حرکت به سمت کردستان به راننده میگوید: من با داداشم در یک ماشین سوار می شوم. نیاز نیست شما همراه مان بیایید. حاج علی ایرانی، برادر زاده حاج آقا ایرانی نماینده پیشین مردم قم در مجلس شوری اسلامی با مجید بوده. ایشان می گوید که خون شما با خون ما چه تفاوتی دارد؟ خب اگر شما شهید بشوید ما هم شهید می شویم. اجازه دهید من هم با شما بیاییم. آقا مهدی می گوید که من موقعیت پدرم را می دانم و میتوانم روز قیامت جواب پدرم را بدهم. ولی جواب پدر و مادر شما را نمی توانم بدهم.

مهدی و مجید از کرمانشاه به بانه می روند و ساعت حدود دو و نیم بعد از ظهر از بانه می گذرند، تا خود را به منطقه مورد نظر برسانند. با توجه به این که جاده تا چهار بعد از ظهر تأمین دارد. با سرعت و در فضای بارانی خود را به چند کیلومتری سردشت می رسانند. پاسگاه تأمین جاده روی کوه بلندی قرار داشت که آن روز در ساعت سه بعد از ظهر تأمین را جمع کرده بودند. سرباز تأمین می گفت: وقتی وارد مقرّمان شدیم و هنوز پوتین هایمان را در نیاورده بودیم صدای تیراندازی شنیدیم. همگی برگشتیم بیرون، به علت هوای ابری پایین کوه را هم نمی دیدیم. ضد انقلاب کمین را پایین کوه گذاشته بود که ماشین مهدی و مجید را با آر. پی. جی. و گلوله به رگبار بستند. آقا مهدی پشت فرمان مورد اصابت گلوله قرار میگیرد، و ماشین به کوه برخورد میک‌ند. تا صبح فردا کسی بر سر جنازه ها نمی آید و قتی تردد در جاده شروع می شود، آن دو شناسایی می شوند.

خدا می خواست امتحان مان کند

به نظر شما آقا مهدی چه ویژگی هایی داشت که به این درجه رسید؟

مهدی قبل از دبستان قرآن را حفظ کرده بود، و تا لحظه شهادت هر روز قرآن تلاوت می کرد. در مطالعه و درک مفاهیم قرآن خیلی دقت می کرد.

همیشه می کوشید خود را با دستورات قرآن تطبیق دهد. از اسراف و تبذیر پرهیز می کرد، تا از معصیت خدا اجتناب کرده باشد. نمازش را اول وقت می خواند. این نماز شب خواندن بود که او را به اوج سعادت و رستگاری رساند. مسئله دیگر مطیع ولایت فقیه بود.

منظورتان از مطیع بودن چیست؟

ببینید، وقتی سردار محسن رضایی در جریان عملیات خیبر از پشت بیسیم به آقا مهدی گفت که امام (ره) امر فرموده باید جزایر مجنون حفظ شود. او به رغم سختی ها و مشکلات از این فرمان اطاعت کرد و به همین خاطر پس از این که جزایر مجنون حفظ شد و عملیات به پیروزی رسید او را فاتح خیبر خواندند.

شیرین ترین خاطره ای که از آقا مهدی و آقا مجید سراغ دارید؟

بعد از شهادت آقا مهدی، یک آقای روحانی که از سفر حج بازگشته بود، به خانه مان آمد، و چنین تعریف کرد: «در خانه خدا یک لحظه در حالتی که نیمه خواب بودم آقا مهدی را با لباس خاصی روی کعبه دیدم. پرسیدم تو این جا چه کار می کنی؟ مهدی با لبخند گفت: من نگهبان هستم.

گفتم: چه شد که به این مقام رسیدی؟

گفت: به خاطر نمازهای اول وقت .»

مثل این خواب ها را خیلی افراد دیده اند و برای ما تعریف کرده اند.

بعد از شهادت دو فرزندتان چه احساسی داشتید؟

خوشحالم از این که خداوند این دو شهید، و این دو امانت را از ما قبول کرده است. احساس نمی کنم که جای آنان خالی است. دوستان و همرزمان آن دو همیشه به ما لطف می کنند. احساس می کنم این بچه های بسیجی جای آن دو را پُر می کنند.

به نظر شما تلخ ترین خاطره کدام است؟

نمی دانم... شنیدن خبر شهادت این دو برای من سنگین نبود. چون از قبل این آمادگی را داشتم. اما خاطره تلخ بعد از شهادت این دو این بود که عده ای آمدند و می خواستند ذهن ما را نسبت به نظام و مسئولین بدبین کنند. می خواستند شک و تردید ایجاد نمایند که با فکر و اندیشه صحیح و پس از تحقیق متوجه شدیم اینها منافق هستند و می خواهند اخلال کنند.

اگر آقا مهدی اکنون بین ما بود چه کار می کرد؟

مهدی گفته بود از کاسبی خوشم نمی آید. به او گفتم جنگ که تمام شد می خواهی چه کار کنی؟ گفت: هر کجا جنگ باشد می روم. سعی می کنم در دانشگاه ها مسائل جنگ و دفاع مقدس را تبیین کنم و حماسه های رزمندگان اسلام را بازگو نمایم.

چرا قبل از انقلاب که در دانشگاه پذیرفته شد به دانشگاه نرفت؟

در سال 1356 که در سقز تبعید بودم، آقا مهدی در کنکور شرکت کرد و پذیرفته شد. در آن زمان فعالیت فرهنگی و ارشادی داشتم که آقا مهدی از همه آن کارها آگاهی داشت. وقتی در کنکور پذیرفته شد، به سنندج رفتم و تلفنی به خانواده پیغام دادم که به آقا مهدی سفارش کنید درسش را ادامه دهد. او هم در جواب گفته بود: «من نمی توانم سنگر پدرم را ترک کنم. رژیم طاغوت می خواهد سنگر پدرم تعطیل شود و من باید آن را حفظ کنم ». با این وصف با وجودی که رتبه چهارم دانشگاه پزشکی شیراز را کسب کرده بود از رفتن به دانشگاه خودداری کرد.

نقل شده که آقا مهدی برای تحصیل در یکی از دانشگاه های فرانسه هم پذیرفته شده بود...

درست است، وقتی اعتصابهای عمومی در جریان انقلاب شروع شد و مغازه ها تعطیل شدند، پسرم با چند دانشگاه فرانسوی مکاتبه کرده بود.

همچنین با یکی از دوستان که سه سال در فرانسه تحصیل کرده بود مشورت کرد. آن دوست مزبور به مهدی گفته بود با وجودی که سه سال تحصیل کرده ام روزی به خدمت امام (ره) در نوفل لوشاتو رسیدم و از محضر ایشان کسب تکلیف کردم. امام فرمودند که شما به ایران برگردید. زیرا کشورتان در حال حاضر به کمک شما نیاز دارد. لذا مهدی از تحصیل در فرانسه منصرف شد.

بعد از شهادت دو فرزندتان مهدی و مجید ناراحت نیستید؟

نه فقط ناراحت نیستم بلکه احساس عجیبی دارم که نمی توانم آن را بیان کنم. در یک جمله می توانم دیدگاهم را خلاصه کنم که آن دو امانت بودند. مثل این است که کسی امانتی را به شما سپرده و بعد به مسافرت رفته است. شما چند روز نگرانی و دلهره دارید که چه گونه باید از این امانت نگهداری کنید تا آسیبی به آن نرسد. تا وقتی که صاحب این امانت از سفر برگردد و امانت را پس بگیرد. در چنین لحظاتی است که نفس راحت می کشید. سا لهای متمادی امانت خدا را حفظ کردیم تا وقتی که به این شیوه در راه خدا قدم برداشتند و شهید شدند، و آن گاه احساس آرامش کردیم. اگر لحظه لحظه خدا را شکر می کنم کم است. چرا که خدا ما را امانتدار لایق دانست.

چه گونه از خبر شهادت فرزندانتان آقایان مهدی و مجید آگاه شدید؟

بچه های تعاون سپاه ابتدا آمدند و به من گفتند که مجید مجروح شده و می خواهیم به اتفاق همدیگر به عیادت او در بیمارستان برویم. وقتی سوار ماشین شدیم پرسیدم: خب الآن کجا داریم می رویم؟

گفتند: برویم عکس مجید را برداریم. بیدرنگ گفتم: إنالله وإنا إلیه راجعون. متوجه شدم که مجید شهید شده است. به آنان گفتم در کتابفروشی عکس مجید را ندارم و دوباره برگشتیم خانه . با ترفند خاصی عکس آقا مجید را با کمک حاجیه خانم پیدا کردیم. به ایشان گفته بودم مهمان داریم و می خواهم عکس مجید را به آن ها نشان دهم. بعد که از خانه بیرون آمدیم و قصد داشتیم سوار ماشین شویم بچه های سپاه گفتند: اگر مجید شهید نشده باشد و آقا مهدی شهید شده باشد چه؟

گفتم: إنا لله إنا إلیه راجعون. در آن لحظه فهمیدم که مهدی و مجید هر دو با هم شهید شده اند.

خدا می خواست امتحان مان کند

پیش بینی می کردید که آن دو با هم شهید شوند؟

آمادگی شهادت مهدی و مجید را از قبل داشتم. هر بار که از جبهه به قم می آمدند تا به خانه سر بزنند می گفتم: خدایا این دو امانت تو هستند. آ نها را به تو می سپاریم. اما انتظار نداشتم هر دو با هم در یک جا و همزمان به شهادت برسند.

وقتی خبر شهادت دو فرزندتان را شنیدید چه واکنشی نشان دادید؟

گفتم خدا می خواهد ما را امتحان کند. می خواهد ببیند ما هر چه می گفتیم که آن ها امانت تو هستند، درست می گفتیم یا نه؟ دریافت خبر شهادت مهدی و مجید را معجزه می دانم. چون برادران سپاهی اول گفتند که مجید مجروح شده و بیایید برویم بیمارستان. وقتی سوار ماشین شدیم گفتند: عکس مجید را می خواهیم. تا گفتند عکس، فهمیدم که مجید شهید شده گفتم: إنّا لله وإنّا إلیه راجعون. آمدم خانه و با برخورد عاقلانه به حاج خانم گفتم: برای کار خاصی عکس مجید را می خواهیم پیدا کنم. وسایل مجید را داخل خانه گشتم ولی چیزی پیدا نکردم. سرانجام روی برگ دیپلم او عکسی وجو داشت که آن را کَندم و از خانه بیرون آمدم. پنج نفر از بچه های تعاون سپاه در داخل ماشین منتظر بودند که عکس را تحویل آن ها دادم.

در میان راه گفتند که اگر مجید شهید نشده باشد و مهدی باشد برای شما چه فرقی می کند؟ گفتم: إنّا لله وإنّا إلیه راجعون. بارها من این دو را در راه خدا داده ام. از آن ها خدا حافظی کردم و گفتم: خدایا امانت تو هستند. خودت می دهی و می گیری و حالا هم می خواهی امتحان کنی ببینی راست بوده یه نه؟ برگشتم خانه. آ نها رفتند چون عکس مهدی را داشتند عکس مجید را نداشتند. مجید به تازگی استخدام رسمی شده بود و عکس هم در در پرونده او نبود. به خانه برگشتم و یواش یواش خبر شهادت مجید را دادم. از دو روز قبل تلفن خانه را قطع کرده بودند، تا خبر شهادت به طور ناگهانی به ما نرسد. گفتم: بیایید تلفن را وصل کنید و آمدند وصل کردند.

به بستگان گفتم که حاج خانم از شهادت مهدی چیزی نمی داند. فقط خبر شهادت مجید را به او داده ام. هنگام شب خانه شلوغ شده بود، و آخر شب که همه رفتند و ما دوباره تنها شدیم، و حاج خانم هم بی تابی می کرد، با صدای بلند دعا کردم و گفتم: خدایا جای او را به ما نشان بده تا آرام بگیریم. این کلام اثر کرد و حاج خانم آرام شد. صبح روز بعد همسر آقا مهدی با گریه وارد خانه شد. حاج خانم پرسید: چه خبره؟ چرا به من نمی گویید؟ آن موقع بود که فهمید آقا مهدی هم شهید شده است.

آخرین سخن شما چیست؟

کسانی که می خواهند خیر دنیا و آخرت را داشته باشند باید گوش به فرمان ولی فقیه باشند. به نماز اهمیت بدهند به نماز نگویند ما کار داریم. به کار بگویند وقت نماز است. خدا شهید رجایی را رحمت کند که این کلامش را باید طلا کاری کنند و در تمام ادارات نصب نمایند. وقتی تلفن زنگ می زند و شما می روید جواب بدهید، بدانید صدای اذان هم که بلند می شود، یعنی آن طرف گوشی خدا منتظر دیدن شماست. رزمندگان اسلام در دوران دفاع مقدس به نماز اول وقت اهمیت می دادند. امروزه نباید به نماز اول وقت این همه بی اعتنایی باشد. وقت اذان همه باید به طرف مساجد و نماز جماعت بشتابند.

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 100

100 خاطره از شهید مهدی زین الدین

شهید مجید زین الدین : شهیدی که در سایه نام برادر گمنام ماند

گفتگو با پدر شهیدان مهدی و مجید زین الدین :بعد از شهادتشان عده ای آمدند و می خواستند ذهن ما را نسبت به نظام و مسئولین بدبین کنند

زندگی نامه شهید مهدی زین الدین فرمانده لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب (ع) :سعی در جذب همه افراد و ساختن آنها داشت

زندگی نامه شهید مهدی زین الدین فرمانده لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب (ع) :سعی در جذب همه افراد و ساختن آنها داشت

 شهید مهدی زین الدین فرمانده لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب (ع)، به همراه برادرش مجید که مسئولیت اطلاعات و عملیات تیپ ۲ لشکر را بر عهده داشت برای شناسایی منطقه عملیاتی از کرمانشاه به سمت سردشت حرکت کردند آن هنگام به شهادت رسید. در این گزارش بخش‌هایی از زندگی این شهید رامرور می‌کنیم.

جنگی که در شهریور ۱۳۵۹ هجری شمسی توسط دیکتاتور معدوم عراق، صدام حسین به مردم ایران تحمیل شد؛ ظهور اسطوره‌هایی رادر پی داشت که غیر از تاریخ صدر اسلام، در هیچ برهه‌ای از تاریخ بشرنشانی از آن‌ها نیست. ومهدی زین الدین یکی از این اسطوره هاست؛ اسطوره‌ی زنده.

سال ۱۳۳۸ هجری شمسی در کانون گرم خانواده‌ای مذهبی، متدین و از پیروان مکتب سرخ تشیع، در تهران دیده به جهان گشود. مادرش که بانویی مانوس با قرآن و آشنای با دین و مذهب بود برای تربیت فرزندش کوشش فراوانی نمود. داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شیردان فرزندانش برایش فریضه بود و با مهر و محبت مادری، مسائل اسلامی را به آن‌ها تعلیم می‌داد.

نبوغ و استعداد مهدی باعث شد که او دراوان کودکی قرآن را بدون معلم و استاد یاد بگیرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نماید. پس از ورود به دبستان در اوقات بیکاری به پدرش که کتابفروشی داشت، کمک می‌کرد و به عنوان یک فروند، پدر و مادر را در امور زندگی یاری می‌داد.

مهدی در دوران تحصیلات متوسطه‌اش به لحاظ زمینه‌هایی که داشت با مسائل سیاسی و مذهبی آشنا و در این مدت (که با شهید محرب آیت‌الله مدنی (ره) مانوس بود)، روح تشنه خود را با نصایح ارزنده و هدایتگر آن شهید بزرگوار سیراب می‌نمود و در واقع در حساسترین دوران جوانی به هدایت ویژه‌ای دست یافته بود. به همین دلیل از حضرت آیت‌الله مدنی بسیار یاد می‌کرد و رشد مذهبی خود را مدیون ایشان می‌دانست.

در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی، پدر شهیدان – مهدی و مجید زین‌الدین – برای بار دوم از خرم‌آباد به سقز تبعید گردید. این امر باعث شد تا مهدی که خود در مبارزات نقش فعالی داشت دوری پدر را تحمل کند و سهم پدر را نیز در مبارزات خرم‌آباد بردوش کشد.

در ادامه مبارزات سیاسی دوران دبیرستان، کینه عمیقی نسبت به رژیم پهلوی پیدا کرد و زمانی که حزب رستاخیز شروع به عضوگیری اجباری می‌نمود. شهید زین‌الدین به عضویت این حزب در نیامد و با سوابقی که از او داشتند از دبیرستان اخراجش کردند. به ناچار برای ادامه تحصیل، با تغییر رشته از ریاضی به طبیعی موفق به اخذ دیپلم گردید و در کنکور سال ۱۳۵۶ شرکت کرد و ضمن موفقیت، توانست رتبه چهارم را در بین پذیرفته‌شدگان دانشگاه شیراز بدست آورد. این امر مصادف با تبعید پدرش به جرم حمایت از امام خمینی (ره) از خرم‌آباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصیل و ورود جدی‌تر ایشان در سنگر مبارزه پدرش شد.

پس از مدتی پدر شهید زین‌الدین از سقز به اقلید فارس تبعید شد. این ایام که مصادف با جریانات انقلاب اسلامی بود، پدر با استفاده از فرصت پیش‌آمده، مخفیانه محل زندگی را به قم انتقال داد. مهدی نیز همراه سایراعضای خانواده، از خرم آباد به قم آمد و در هدایت مبارزات مردمی نقش موثرتری را عهده‌دار شد.

زندگی‌نامه شهید مهدی زین الدین

گزیده‌ای از خاطرات همرزم شهید زین الدین
پلوخور
شهید زین الدین علاقۀ عجیبی به بسیجیان داشت و شوخی هایش با آنان از همین عشق نقرط نشأت می‌گرفت.
او به بچه‌هایی که خوب به خودشان می‌رسیدند و حسابی غذا می‌خوردند، می‌گفت: «پلو خور!»
یک روز در ستاد لشگر، موقع صرف غذا بچه‌ها همه نشسته بودند. یکی از همین پلوخور‌ها هم بود. آقا مهدی با بچه‌ها هماهنگ کرد تا با شوخی جالبی مجلس را رونقی ببخشد. غذا که رسید، همه منتظر ماندند تا جناب پلوخور شورع کند. همین که دست برد و لقمه را آورد بالا، با اشارۀ آقا مهدی همه بچه‌ها یکهو با صدای بلند گفتند: «یا... علی!»
بندۀ خدا که کاملاً غافلگیر و دستپاچه شده بود، بی اختیار لقمه از دستش افتاد پایین. خودش هم از تعجّب خنده اش گرفت!
هندوانه و فلفل
آقا مهدی هر وقت می‌افتاد تو خط شوخی دیگر هیچ کس جلودارش نبود.
یک وقت هندوانه‌ای را قاچ کرد، لای آن فلفل پاشید، بعد به یکی از بچه‌ها تعارف کرد. او هم برداشت، شروع کرد به خوردن.
وقتی حسابی دهانش سوخت، آقا مهدی هم صدای خنده اش بلند شد. بعد رو کرد بهش گفت: «داداش! شیرین بود؟!»

خاطره‌ای از پدر شهید
جاذبه‌ی عجیب در ساختن افراد
در چند ساله‌ی جنگ که بنده با شهید زین الدین برخورد داشتم هیچ گاه ندیدم نیرویی را طرد کند. جاذبه عجیبی داشت و در ساختن افراد، استعدادی خارق العاده.
اگر می‌دید کسی در مسئولیت خودش از لحاظ مدیریت ضعیف است، طردش نمی‌کرد؛ او را از آن مسئولیت بر می‌داشت، می‌آورد پیش خودش در فرماندهی. آن وقت هر جا می‌رفت، او را هم با خودش می‌برد؛ و به این شکل روحیه‌ی مسئولیت پذیری و حسن انجام وظیفه را عملاً به او می‌آموخت و بعد دوباره از او در جایی دیگر استفاده می‌کرد. با همین روحیه‌ی کریمانه بود که به هر دلی راهی می‌گشود.

زندگی‌نامه شهید مهدی زین الدین

وصیت نامه شهید زین الدین

بسمه تعالی
اولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسین (ع) است. هیچ کس نمی‌تواند پاسداری از اسلام کند در حالی که ایمان و یقین به اباعبدالله‌الحسین (ع) نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنه‌های پیکار می‌رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته که به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان (عج) فراهم گردد، به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین (ع) است. من تکلیف می‌کنم شما «رزمندگان» را به وظیفه عمل کردن و حسین‌وار زندگی کردن.
در زمان غیبت کبری به کسی «منتظر» گفته می‌شود و کسی می‌تواند زندگی کند که منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان (عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبی می‌خواهد. در این وصیت نامه فقط مقدار بدهکاری‌ها و بستانکاری‌ها را جهت مشخص شدن برای بازماندگان و پیگیری آن‌ها می‌نویسم، به انضمام مسائل شرعی دیگر.
۱- مسائل شرعی:
الف) نماز: به نظرم نمی‌آید بدهکار باشم. ولی مواقعی از اوان ممکن است صحیح نخوانده باشم، لذا یکسال نماز ضروری است خوانده شود.
ب) روزه: تعداد ۱۹۰ روزه قرض دام وتنوانستم بگیرم.
ج) خمس: سی و پنج هزار ریال به دفتر آیت الله پسندیده بدهکار هست.
د) حق الناس: وای از آتش جهنم و عالم برزخ، خداوند عالم بصیراست.
۲- مادیات
الف: بدهکاریها:
۱- مبلغ شش هزار تومان معادل شصت هزار ریال به طرح و عملیات ستاد مرکزی بدهکارم، البته قبض دویست هزار ریال است، ولی ازاین مبلغ شصت هزار ریال بدهی بنده است.
۲- وام یک میلیون ریالی از ستاد منطقه ۱ گرفته ام که ماهانه بیشتر ازهزار ریال باید بدهم، از این مبلغ هزار و هفتصد و پنجاه تومان حق مسکن را سپاه می‌دهد و دویست و پنجاه تومان از حقوقم کسر نمایند.
۳- پنج هزار ریال به آقای مهجور (ستاد لشگر) پول نقد بدهکارم و پرداخت شده توسط در گاهی.
ب. – بستانکاریها:
۱-مبلغ هفتاد و پنجهزار ریال رهن منزل که به آقای رحمانی توفیقی جهت منزل مسکونه داده بودم و طلبکارم. این منزل را بمدت یکسال اجاره نمودم. باتفاق‌های رحمان توفیقی که ما در طبقه بالا و رحمان در طبقه پایین زندگی می‌کردند و ظاهرا شهیدحسن باقری از طریق آقای استادان منزل را از شخصی بنام معاضدی (صاحب اصلی خونه) اجاره کرده بودند، ولی نامبرده یکسال است که مبلغ فوق را مستردننموده است.
۲- مقداری پول هم که مبلغ آن را نمیدانم (یادم نیست) نزد پدرم داشته‌ام و مقداری هم مجددا اگر به پدرم داده‌ام جهت بدهی‌ها. پدرم برای خانه‌ای که خریده بود تا با آن زندگی کنیم، ولی خانه متعلق به پدرم می‌باشد و من فقط مبلغ فوق ویکصد هزار تومان وام مندرج در بند ۲. بدهکاری‌ها ره از مبلغ نهصد و سی هزار تومان وجه بابت خانه مسکونی که پدرم خریده بوده است را داده‌ام که در صورت مرگ من و فروش خانه مستدعی است. باقیمانده وام را به سپاه برگردانده و طلبکاری من از پدرم رابه همسر و فرزندم بدهید و باقیمانده پول خانه هم طبیعتا به پدرم میرسد. مطلب دیگری به ذهنم نمی‌رسد و اگر کسی مراجعه کرد با توجه به وصییت من اقدام نمایید.

100 خاطره از شهید مهدی زین الدین

شهید مجید زین الدین : شهیدی که در سایه نام برادر گمنام ماند

گفتگو با پدر شهیدان مهدی و مجید زین الدین :بعد از شهادتشان عده ای آمدند و می خواستند ذهن ما را نسبت به نظام و مسئولین بدبین کنند

زندگی نامه شهید مهدی زین الدین فرمانده لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب (ع) :سعی در جذب همه افراد و ساختن آنها داشت

روایت سردار شهید شوشتری از عملیات مرصاد و جنگ تحمیلی


از سردار رشید اسلام شهید نورعلی شوشتری درباره عملیات مرصاد، روایت‎های مختلفی بیان شده است که با وجود موضوع واحدی که دارند ابعاد متفاوتی از ماجرا را روشن می‎سازند. متن پیش رو که در سالن ابن ‎سینای مشهد و در جمع دانشجویان و مردم بیان شده، نوعی تصویرگری از فضای نبرد و مناطق پیرامونی آن ارائه می‎دهد. در این سخنرانی شهید شوشتری می گوید:
بسم ا... الرحمن الرحیم
درود بر روح پرفتوح شهدا و امام راحل، بنیان‎گذار انقلاب اسلامی، عرض ادب و احترام به محضر امام زمان(عج)، منجی عالم بشریت و نایب برحق ایشان مقام معظم رهبری، فرماندهی کل قوا حضرت آیت ‎الله خامنه ای.
قبل از شروع موضوع اصلی جلسه، چند نکته را خدمت دوستان عرض می‎کنم. طی ۸سال دفاع مقدس بالغ بر ۲۳۰هزار شهید و نزدیک به یک میلیون ۸۰۰ تا ۹۰۰هزار جانباز داریم، در خراسان بزرگ ۲۳هزار شهید و نزدیک به ۷۰ تا ۸۰هزار جانباز داریم و جمع کثیری که در جبهه ‎های حق علیه باطل حضور پیدا کردند و در روزهای غربت انقلاب و اسلام از اسلام دفاع کردند.
متاسفانه در روزهای جنگ نهادهای ذی‎ربط آمادگی و امکاناتی نداشتند که بتوانند صحنه ‎های زیبایی را که رزمندگان اسلام در صحنه نبرد خلق می‎کردند، ثبت کنند و به تصویر بکشند تا نسل‎های بعدی از آن‎ها برخوردار باشند. از دید یک منتقد احساس می‎کنم قلم ‎به‎ دستان ما تلاش زیادی در این مورد نکرده‎اند.
فداکاری ملت مظلوم در دوران دفاع نه ثبت و ضبط شده و نه به تصویر کشیده شده و اکثرا در سینه‎ها نهفته است. اگر امروز جامعه بشری از فرهنگ عاشورا و حماسه ‎سازی عاشورا بهره می‎گیرد، خط می‎گیرد و مسیر خودش را با حماسه عاشورا تنظیم می‎کند و حرکت‎های جوشان و سازنده انجام می‎دهد، همگی به خاطر اقداماتی بوده که بعد از واقعه عاشورا در جهت حفظ آن انجام شد.
اقدامات ارزشمند امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) و بعد از آن تلاش علمای بزرگ و متعهدان به امامت و ولایت در جهت انتقال افتخارات و فداکاری‎ها توانسته حماسه عاشورا را سینه‎ به ‎سینه زنده نگه دارد و به نسل‎های بعدی منتقل کند. برگزاری این همایش شباهت زیادی با این اقدامات ارزشمند در جهت حفظ ارزش‎های اسلامی‎دارد.
ضمن تقدیر و تشکر، از باب تذکر عرض می‎کنم که باید تلاش کنید، واقعیت‎های صحنه نبرد را به درستی به تصویر بکشید و اجازه تحریف ندهید. به طور مثال بعضی از فیلم‎هایی که ساخته می‎شود هیچ شباهتی به واقعیت صحنه ندارد و در بعضی موارد تحریف‎های بزرگی وجود دارد. طبق فرمایش مقام معظم رهبری هم، باید از حرکت‎های انحرافی جلوگیری شود و خدشه به ارزش‎ها وارد نشود.
امیدواریم تلاش در جهت بیان واقعیت‎های جبهه ‎های حق علیه باطل صورت گیرد که این واقعیت‎ها کم نیستند، اگر به ۲۳هزار شهید خراسان بیندیشیم حداقل ۲۳هزار حماسه ‎ساز در صحنه ‎های نبرد وجود داشته است.
در رابطه با عملیات مرصاد که موضوع جلسه است، باید گفت که این عملیات تفاوت زیادی با دیگر علمیات‎ها داشت، یکی از این تفاوت‎ها این بود که هدف آن براندازی نظام بود. علمیات‎های دیگر همچون عملیات منافقین در فکه و مهران، همگی اهداف محدودی داشتند. عملیات‎هایی که انجام می‎گرفت در جهت اهداف نظامی‎خاص بود اما عملیات مرصاد را دشمن با هدف براندازی نظام طراحی کرده بود.
مسئله مهم و تفاوت دیگر، این بود که اگر دشمن (منافقین) به کرمانشاه می‎رسید، به نوعی سه استان ما به طور کامل به اشغال دشمن در می‎آمد، یعنی با تصرف کرمانشاه، استان ایلام و کردستان هم به تصرف در می‎آمد، حتی اگر دشمن به اهدف کلی خودش نمی‎رسید این تصرف انجام می‎شد.
برای تصرف این سه استان کافی بود که دشمن جاده دهلران و گردنه صلوات ‎آباد را کنترل کند تا ارتباط با ایلام قطع شود، که اگر می‎توانست کرمانشاه را تصرف کند گردنه صلوات ‎آباد به خودی خود بسته می‎شد.
تفاوت دیگر این بود که در این عملیات دشمن توانسته بود بالغ بر ۲۰۰ کیلومتر به داخل کشور نفوذ کند، به طوری‎که جنگ به دروازه کرمانشاه کشیده شد.
در دیگر عملیات‎ها به طور مثال در منطقه غرب جنگ به سرپل ذهاب کشیده شد. در منطقه کردستان جنگ به ابتدای مریوان کشیده شد. به جز منطقه خوزستان که دشمن تا نزدیکی دروازه‎های اهواز پیش‎رفت یعنی نزدیک به ۸۰_۷۰ کیلومتر پیشروی و نفوذ داشت، در بقیه‎موارد عمق پیشروی دشمن خیلی کمتر بود و به شهرهای مهم نمی‎رسید و اکثرا شهرهای مرزی بود، اما این علمیات تا ۱۰کیلومتری کرمانشاه و دو استان ایلام و کردستان هم کشیده شد، یعنی بیش از ۲۰۰ کیلومتر در عمق کشور نفوذ کردند.

روایتی از یک شهادت؛ طرح امنیت پایدار 'مسیح بلوچستان' چگونه پایدار ...


و تفاوت دیگر؛ در این عملیات آمریکا، صدام و منافقین داخلی در یک جبهه مشترک بودند. در عملیات‎های گذشته هم منافقین در خدمت صدام و آمریکا بودند و به آن‎ها اطلاع‎رسانی می‎کردند ولی در این عملیات، در کنار آن‎ها بخشی از ماموریت را انجام دادند. در این عملیات در حین خط ‎شکنی دشمن بعثی، منافقین حرکت خودشان را در عمق کشور آغاز کردند.
در آن روزها آمریکایی‎ها هم در خلیج فارس فعالیت‎هایی داشتند که حاکی از همکاری منافقین با آمریکایی‎ها بود. با نقشه‎های به دست آمده از چندتن از منافقین که در حین حمله به خط ما به درک واصل شدند، مشخص شد که منافقین، تهران را هدف اصلی قرار داده‎اند و نقشه‎ها و تقسیم‎بندی‎های تهران را در قالب لشکرهای پوشالی ۳۰-۲۰ نفره به عنوان هسته اصلی لشکر تنظیم کرده‎اند؛ و با فرض بر اینکه در کرمانشاه، همدان و بقیه نقاط کشور لشکرهای خودشان را سازماندهی می‎کنند و مردم هم از آن‎ها استقبال خواهند کرد، اقدام به انجام عملیات کردند. تمامی ‎فعالیت منافقین با تکیه بر وعده استکبار بود که اگر بتوانند در عمق کشور نفوذ کنند با حضوری که آمریکایی‎ها در خلیج فارس داشتند و آمادگی ارتش بعثی بتوانند زمینه لازم را در جهت براندازی نظام مهیا کنند.
(این مواردی را که عرض می‎کنم در جهت حفظ خاطرات آن دوران است، برای همین مجبورم از خودم هم اسم ببرم).
شبی که منافقین عملیات را شروع کردند، من و عده دیگر در جبهه آبادان و در قرارگاه یونس که مربوط به نیروی دریایی سپاه بود مستقر بودیم. تا برای بازپس‎گیری بخشی از منطقه ایستگاه حسینیه از دست ارتش عراق عملیاتی را انجام دهیم، قرار بود شب عملیات را شروع کنیم.
نزدیک نماز مغرب بود که مقام معظم رهبری که در آن زمان در پست ریاست‎جمهوری بودند، تشریف آوردند به قرارگاه؛ سردار سرلشکر محسن رضایی هم حضور داشتند.
ایشان (آیت‎ا... خامنه ای) از انجام عملیات برای باز پس‎گیری منطقه در ایستگاه حسینیه اطلاع داشتند و من داشتم گزارش می‎دادم خدمت آقا از انجام عملیات که چه لشکرهایی با چه خط و حدی داریم آماده می‎شویم برای انجام عملیات.
در همین حین بچه ‎های پشتیبانی از غرب با من تماس فوری گرفتند که دشمن تا شهر «کرند» نفوذ کرده، من معترض شدم که «دشمن به کرند کاری ندارد و هدف خاصی آن جا ندارد، بروید و مطمئن شوید» و دوباره برگشتم خدمت آقا برای ادامه گزارش. موقع نماز رسید، بعد از اقامه نماز اول دوباره من را صدا کردند که تلفن فوری دارید، آقای «جان محمد» که مسئولیت پشتیبانی جبهه ‎های غرب را در سپاه بر عهده داشتند، در کرمانشاه بودند. ایشان گفت «دشمن به اسلام ‎آباد  رسیده» متعجب شدم، گفتم: «شما یک ربع پیش به من گفتید دشمن به کرند رسیده، چطور ۱۰۰کیلومتر راه را در عرض این مدت کوتاه پیشروی کردند و به اسلام ‎آباد  رسیدند؟! گزارشتان اشتباه به نظر می‎رسد».
در همین حین از پادگان اسلام ‎آباد  برادری با ایشان با خط دیگری تماس گرفت. زاغه ‎ها ی سپاه در پادگان الله اکبر اسلام ‎آباد  قرار داشت که این آقا از داخل یکی از این زاغه ‎ها  تماس می‎گرفت و گفت: «کسانی که پادگان و زاغه ‎ها  را تصرف کردند عراقی نیستند، دختران و پسرانی هستند که فارسی هم صحبت می‎کنند و قصد منهدم کردن زاغه ‎ها  را هم ندارند، بلکه زاغه ‎ها  را لاک و مهر می‎زنند و می‎گویند که این‎ها به دردمان می‎خورد!»
دوباره برگشتم خدمت آقا، ایشان گفتند چرا شما بهم ریختید؟
عرض کردم: «تلفن از غرب بود»
گفتند: «در غرب حمله شده؟»
گفتم: «بله، ولی گزارشات متناقض است، نمی‎توانیم به درستی تجزیه ‎تحلیل کنیم»
ایشان در جواب گفتند: «من فکر می‎کنم که منافقین هستند، شما بروید و مطمئن شوید»
من رفتم و گزارشات را گرفتم، برگشتم خدمت آقا و گفتم «بله، منافقین هستند».
آقا گفتند «هدف اصلی‎شان هم تهران است».
نکته قابل توجه این بود که مقام معظم رهبری در همان روز اول و ساعت اول متوجه این مسئله شدند در حالی که ما پس از انجام عملیات و با به دست آوردن مدارکی از دشمن پی بردیم که هدف اصلی آن‎ها از این عملیات تهران بود.
در ادامه، مقام معظم رهبری فرمودند: «به منطقه بروید».
آقای محسن رضایی به آقا گفتند: «منطقه متعلق به برادران ارتش است و در مسئولیت سپاه نیست». ولی آقا به بنده گفتند: «با توجه به اینکه شما در کرمانشاه حضور داشتید بروید و معطل نشوید.»
من هم به دستور ایشان حرکت کردم. آقای‎هاشمی‎ هم در همین اثنا از طریق برادر سردار رشید شمخانی که در کرمانشاه در خدمت ایشان بود، با من تماس گرفتند و گفتند که سریعا خودم را به منطقه برسانم. قرار شد راننده مرا به ایستگاه امیدیه برساند که از آنجا با هواپیما مرا به کرمانشاه برسانند.
به راننده (برادر باغشنی از اهالی روستاهای نیشابور) گفتم که مرا به پادگان امیدیه ببرد و به ایشان تاکید کردم که دوراهی بهبهان-امیدیه را فراموش نکند.
خسته بودم و خوابیدم، وقتی بیدار شدم دیدم در بین گردنه ‎های بهبهان هستیم. ایشان خیلی ناراحت شد که مسیر را اشتباه آمده. خودم نشستم پشت فرمان و آمدیم به امیدیه، متاسفانه هواپیمایی که آمده بود دنبال من به اشتباه شخص دیگری به نام آقای فخرالدین حجازی را برده بود. با آقایان رشید و شمخانی تماس گرفتم و با آقای‎ هاشمی ‎صحبت کردم، ایشان خیلی عصبانی شدند و گفتند «سریعا خودم را به منطقه برسانم.»
به خلبان‎ها نگفته بودند که چه کسی را باید منتقل کنند، به خاطر اینکه مسئله سری باشد نام مهمان را ذکر نکرده بودند و اشتباهی ایشان را به قصد تهران برده بودند. با هواپیما که تماس گرفتیم، خلبان گفت باید به تهران بروم و بنزین بزنم و دوباره برگردم و من مجبور شدم صبر کنم. بالاخره از امیدیه با هواپیما به قصد کرمانشاه حرکت کردیم. در بین راه خلبان گفت «به من دستور دادند که حق ندارید کرمانشاه بروید و باید همدان هواپیما را بنشانید» به خلبان گفتم «من باید هرچه سریع‎تر به کرمانشاه بروم شما به مسئولیت خود من بروید آنجا.»
خلبان گفت: «به شرط آنکه در برج مراقبت کسی باشد که مرا راهنمایی کند، برج تعطیل نباشد و بتوانیم بنشینیم» نزدیک کرمانشاه از برج با ما تماس گرفتند و برخلاف تصور از ورود به فرودگاه ممانعت می‎کردند و با لحن ناسزا ما را از این کار منع می‎کردند. چون در صورت فرود هواپیما، فرودگاه توسط دشمن بمباران می‎شد ولی ما چاره جز فرود نداشتیم. علی‎رغم مخالفت زیاد برج مراقبت، وارد فرودگاه شدیم در حالی که فرودگاه بمباران می‎شد.
*کرمانشاه محشر بود، در طول دوران دفاع مقدس هیچ روزی را مثل آن روز ندیدم. جمعیت کرمانشاه و شهرستان‎های اطراف به خارج از شهر هجوم آورده بودند. صحنه ‎هایی که نمی‎شود به تصویر کشید و یا بیان کرد را من به چشم می‎دیدم. همه مردم از کرمانشاه خارج شده بودند، کسی در شهر نمانده بود و کسانی که وسیله نداشتند سعی داشتند خانواده‎شان را به هر وسیله و به هر مقصدی، از شهر خارج کنند.
روز سختی بود. زاغه مهمات‎های اطراف کرمانشاه همگی منفجر شده بود. میگ‎های دشمن در آسمان شهر می‎چرخیدند. با هلیکوپتری به بیمارستان امام حسین(ع) خدمت آقای‎ هاشمی‎ رفتیم که شهید صیاد شیرازی هم آنجا بود و از آنجا به منطقه رفتیم.

همسر شهید شوشتری: اهالی سیستان و بلوچستان به نیکی از همسرم یاد می‌کنند


قبل از رفتن به منطقه باید برای تهیه نقشه به قرارگاه نجف می‎رفتیم که با هلیکوپتر آنجا رفتیم. در قرارگاه میگ‎های دشمن مدام بالای سر ما بودند و با رگبارشان هلیکوپتر را هدف قرار داده بودند. در عین حال مجبور بودیم به راه ادامه دهیم و جایی برای مخفی شدن نبود. در همین اثنا و در حال شلیک رگبار دشمن، خانواده من که در قرارگاه نجف زندگی می‎کردند، با دیدن من و هلیکوپتر با خوشحالی به سمت من آمدند ولی من مجبور بودم از نزدیک شدن آن‎ها به اطراف هلیکوپتر ممانعت کنم.
بالاخره به سمت منطقه درگیری رفتیم، در آنجا خط ما مشخص بود، خط کم‎عمقی در محدوده «چهارزبر». گردان‎های مستقر در آنجا اکثرا گردان‎های آموزش‎ندیده و یا گردان‎های پشتیبانی و یا گردان‎هایی بودند که ماموریتی در آنجا نداشتند.
خط ما خط ضعیفی بود، جمعی از بچه ‎های سمنان در قالب تیپ ۱۲قائم و جمعی از بچه ‎های مجاهدین عراقی در قالب لشکر بدر و جمعی از برادران همدان؛ خط ضعیفی به عرض یک جاده با یک سریال‎های جانبی.
در حالی که خط دشمن از گردنه مرصاد (تنگه چهارزبر) به صورت ستون‎های سه ‎تایی و چهارتایی تا اسلام ‎آباد  ادامه داشت و انبوهی از جمعیت با تجهیزات بسیار قوی دیده می‎شد. گروهی خوشحال و سرمست از پیروزی سرود می‎خواندند و پرچم برافراشته بودند و در جلوی خط هم یک یا دو لشکرشان با ما مشغول جنگ بودند.
دشمن به قدری امیدوار بود که دو مرتبه توانستند خط ما را بشکنند، ولی ما توانستیم خط را ترمیم کنیم. یک‎بار که خط شکسته شد، بلافاصله دختری پشت دوشکا با ماشین از خاکریز عبور کرد و تا جلوی قرارگاه من آمد. آیت‎ا... معصومی، ‎امام ‎جمعه تربت هم در قرارگاه بود. آقای شالچی و آقای اعتدالی و جمعی از بچه ‎های خراسان هم آنجا حضور داشتند، من پابرهنه، گوشی بیسیم رو برداشتم و بیرون دویدم و هرکسی را که بیرون بود به سمت خط هل دادم تا خط را ترمیم کنند.
کسانی که از خط ما عبور کردند کشته شدند و اولین مدارکی که ما از منافقین به دست آوردیم، از همان دختری بود که از خاکریز عبور کرد. در این مدارک مشخص شد هدف اصلی آن‎ها تهران بود. روز اولی که ما در منطقه حضور پیدا کردیم از روزهای غربت انقلاب بود نیرو کم داشتیم و نیروهای موجود هم در جنوب درگیر بودند.

«شهید شوشتری» سرداری که در روز بازنشستگی «مهر شهادت» در پرونده‌اش خورد


در منطقه کرمانشاه خط بهم ریخته بود. برادران هوانیروز و نیروی هوایی با هدایت شهید صیاد شیرازی حمله می‎کردند ولی دشمن خیلی امیدوارتر بود و هواپیماهای عراقی اجازه حضور نیروهای خودی را در منطقه نمی‎دادند.
اگر کمک‎های نیروی هوایی نبود، با وضعیتی که خط ما داشت، روز اول در منطقه دوام نمی‎آوردیم. در روز اول همراه با یکی از برادران مهندسی که به ایشان «حجت یک‎پا» می‎گفتند و یک سری از بچه ‎های مشهد، شروع کردیم به صدا زدن لشکرها از طریق بیسیم.
اولین لشکری که به ما جواب داد لشکر ویژه شهدا بود. سردار منصوری که الان فرمانده سپاه امام رضا(ع) است در میاندوآب بود که دو گردان در اختیار داشت و علی‎رغم ماموریتی که در جنوب داشت، به کرمانشاه آمد. و بعد سردار امین شریعتی فرمانده لشکر ۳۱عاشورا از تبریز بود. ولی این نیروها نزدیک به غروب به ما پیوستند تا قبل از آن شرایط خیلی سختی داشتیم، در وضعیت نابسامانی از خطوط دفاع می‎کردیم، دشمن پیشروی کرده بود، خط ما بهم ریخته بود و در واقع عملیات روانی بود که نیروهای ما را تضعیف می‎کرد.
از حجت و یک سری از نیروها که عملیات آفندی بر نمی‎آمد، ولی می‎شد در علمیات‎های پدافندی از آن‎ها استفاده کرد، خواستم که دوازده رده خاکریز تا کرمانشاه بزنند که اگر نتوانستیم با شرایط موجود «چهارزبر» را نگه داریم، نتوانند به راحتی به کرمانشاه برسند. چون در صورت رسیدن دشمن به خاک کرمانشاه، شرایط خیلی دشوارتر می‎شد.
پس از اینکه یگان‎ها به ما ملحق شدند، توانستیم عملیات را آغاز کنیم. چون یک یال از چهارزبر را دشمن گرفته بود و یال آخر دست ما مانده بود، تصمیم گرفتیم این یال را از دست دشمن در آوریم تا در دفاع از چهارزبر بتوانیم به یک استحکام برسیم.
بنابراین عملیات را با دو گردانی که از لشکر ویژه شهدا آمده بودند، روی یال دوم چهارزبر آغاز کردیم. در ابتدا موفقیت‎هایی داشتیم ولی منافقین در عملیات‎های نامنظم و نفر به نفر خوب می ‎جنگیدند، در حالی که نیروهای ما از یال به کنار جاده رسیدند، به محض روشن شدن هوا منافقین که در کنار سنگ‎ها و درختان مخفی شده بودند، شروع کردند به زدن بچه ‎ها.
تلفات سنگینی را متحمل شدیم و الحاقی هم صورت نگرفت، مجبور به عقب ‎نشینی دوگردان شدیم. این بود که در شب اول موفقیتی حاصل نشد.
در شب دوم نیروهای بیشتری به ما ملحق شدند، لشکر عاشورا آمد، لشکری از بچه ‎های تهران آمدند و از جنوب هم لشکرهایی داشتیم و توانستیم لشکر دشمن را منهدم کنیم و در واقع کار خدا بود که عملیات مرصاد انجام شد و تفسیر واقعی جمله مرصاد در این عملیات در آنجا اتفاق افتاد.
در ابتدا طرح و برنامه نبود که عملیات انهدام دشمن در منطقه چهارزبر صورت بگیرد. با عنایت خداوند و بنا به قضا و قدر الهی در گذشته، یگان‎هایی که هم در جنوب هم در غرب و هم در شمال‎غرب ماموریت داشتند، در این منطقه عقبه ‎هایی برای خود در نظر گرفته بودند. منطقه چهارزبر هم خوش‎آب و هوا بود و هم به سه جبهه جنوب، غرب و شمال‎غرب دسترسی داشت. اتفاقا ما هم در آنجا قرارگاهی احداث کرده بودیم که قرارگاه نجف نام داشت.

«شهید شوشتری» سرداری که در روز بازنشستگی «مهر شهادت» در پرونده‌اش خورد


در نهایت این عقبه ‎ها که در گذشته در آن منطقه شکل گرفته بودند، در آن روز توانستند به لطف خدا ماموریت بسیار بزرگی را به انجام برسانند.
در واقع ارزشمندی عملیات مرصاد از این جهت بود که امام راحل با نفس گرم و مسیحایی خود پیام ارزشمندی را به جبهه ‎ها اعلام کردند، آن هم در روزهایی که دشمن فکر می‎کرد نیروهای ما از لحاظ روحی هیچ آمادگی‎ای ندارد، و همچنین پیام مقام معظم رهبری به عنوان امام جمعه تهران مبنی بر حضور ائمه جمعه در جبهه ‎ها و حضور خود ایشان در صحنه ‎های نبرد باعث تحول و حرکت و انگیزه جدید در بین رزمندگان شد و این روحیه ‎ ایثار و فداکاری باعث جلوگیری از خطری بزرگ شد.
با موفقیت ما در این عملیات و در واقع شکست رژیم عراق، آمریکایی‎ها و منافقین در این عملیات، صدام بلافاصله قطع‎نامه را پذیرفت.
در ادامه عرض کنم که در روز سوم عملیات رسیدم به اسلام ‎آباد ، در حالی که منافقین در حال فرار بودند، بنده با یک هلیکوپتر آمدم برروی ارتفاعی در سمت چپ تنگه بردعلی در بالای سرپل ذهاب نشستم. به طوری که دشت پل ذهاب و قصرشیرین به طور کامل از آنجا دیده می‎شد و تلفات دشمن را از آنجا مشاهده می‎کردم. صدها تانک و تلفات سنگین دشمن دیده می‎شد که در حال عقب ‎نشینی بودند. تویوتا های دشمن پر بود از جنازه‎هایی که در حال عقب ‎نشینی بودند و جاده پر از خون شده بود.
نفربرها که در حال عقب ‎نشینی بودند، نفرات خودشان را سوار نمی کردند و عراقی‎ها آن‎چنان مضطرب بودندکه به دنبال نفربرها می‎دویدند.
به لطف خدا، با دم مسیحایی حضرت امام، حضور مقام معظم رهبری و فداکاری نیروهای رزمنده اعم از برادران ارتشی و سپاهی، این پیروزی بزرگ در عملیات مرصاد برای کشور و انقلاب رقم خورد که نتیجه آن پذیرش قطع‎نامه و به نوعی شکست استراتژی جدید صدام (دفاع متحرک) بود.

زندگی نامه شهید نورعلی شوشتری میاندار وحدت شیعه و سنی در عمل

زندگی نامه شهید نورعلی شوشتری میاندار وحدت شیعه و سنی در عمل

 سردار نورعلی شوشتری متولد سال 1327 روستای ینگجه از توابع بخش سرولایت نیشابور است. سال ها در سپاه تلاش و کوشش بسیار نموده است و فرماندهی مناطق مختلفی از جمله کردستان، آذربایجان وسیستان وبلوچستان را برعهده داشت.
سردار شوشتری که افتخار همرزمی شهیدان بزرگواری همچون شهید باکری و شهید برونسی را در کارنامه زرین خود دارد در اکثر عملیات‌ها با مسئولیت‌های مختلف به ویژه فرماندهی محورهای عملیاتی حضوری فعال داشت که هفت بار جراحت شدید و تحمل رنج و درد ناشی از آن ماحصل این حضور فعال و مخلصانه بود و بدین ترتیب افتخار جانبازی را چون برگ زرین دیگری برای کتاب زندگی سراسر مجاهدت او به ارمغان آورد.
با وقوع عملیات مرصاد وی به توصیه مقام معظم رهبری مسئولیت این عملیات غرورآفرین را بر عهده گرفت و به نقل از شهید صیاد شیرازی فرماندهی خوبی از خود به نمایش گذاشت تا جایی که در تماس مرحوم حاج سید احمد خمینی با وی و ابلاغ گزارش پیشرفت عملیات توسط آن مرحوم به امام خمینی (ره)، حضرت امام خطاب به سردار شوشتری می‌فرمایند: "در این دنیا که نمی توانم کاری بکنم. اگر آبرویی داشته باشم در آن دنیا قطعاً شما را شفاعت خواهم کرد ."

زندگینامه و نحوه شهادت شهید شوشتری


فرماندهی لشگر5 قرارگاه نجف، قرارگاه حمزه و جانشینی فرمانده نیروی زمینی سپاه بخشی از مسئولیت‌های این فرمانده بزرگ و شهید والامقام است. وی از اول فروردین 88 نیز با حفظ سمت، فرماندهی قرارگاه قدس زاهدان را عهده‌دار شد و موفق شد با تلاشی پیگیر و مجاهدتی خستگی‌ناپذیر ایجاد اتحاد بین طوایف شیعه و سنی را در این استان به افتخارات خود بیفزاید. سردار شهید نورعلی شوشتری که سال‌های متمادی منصب خادمی افتخاری بارگاه ملکوتی امام رضا را نیز عهده‌دار بود، بارها در جمع همرزمانش گفته بود: آرزو دارم در میدان جنگ باشم و به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا تکه‌تکه شود.
سردار شوشتری جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و فرمانده قرارگاه قدس که در تدارک برگزاری همایش وحدت سران طوایف در استان سیستان و بلوچستان بود صبح روز یک شنبه 26مهر1388 در اقدامی تروریستی به فیض شهادت نائل آمد.
بچه روستا بود و در یک زندگی سخت و فقیرانه بزرگ شده بود و فردی رنج کشیده و بسیار محکم بود. به همین خاطر در طول زندگی خودش، به محرومان توجه ویژه داشت و خدمت به آنان را عبادتی بزرگ می دانست.
در برنامه‌ای که برای منطقه جنوب شرق کشور اعلام کرده بود، چند بند وجود داشت که از آن جمله، رسیدگی به وضعیت اشتغال مردم منطقه، رفع محرومیت از مردم، اتحاد قبایل و واگذاری برقراری امنیت به نیروهای بومی، برقراری امنیت پایدار و فراگیر و... در پایان هم ایشان یک کلمه را نوشته بود که یک نشانه بود: «شهادت.»

زندگینامه و نحوه شهادت شهید شوشتری


ایجاد وحدت پایدار میان شیعه و اهل سنت
محمد ایوب هاشم‌زهی" یک طلبه جوان اهل سنت" گفت: نامگذاری این شهیدان به نام شهدای وحدت ابتکاری جالب و گویای علت شهادت این بزرگواران است.
وی افزود: ابتدای آمدن سردار شوشتری به استان سیستان و بلوچستان تصور می‌شد فضای نظامی بر منطقه حاکم شود اما بر خلاف این تصور شاهد بودیم که سردار شوشتری دنبال برنامه‌های دیگری است و بیشتر بر اقدامات فرهنگی و محرومیت‌زدایی از منطقه تاکید دارد.
وی ادامه داد: حرکت فرهنگی سردار شوشتری بارقه امید را در دل جوانان اهل سنت زنده کرد و بسیاری از طوایف و بزرگان اهل سنت از این حرکت سردار استقبال کردند. هاشم‌زهی افزود: برای ما جالب بود که سردار شوشتری همچون پدری دلسوز دست نوازش بر سر یتیمان می‌کشید و از بیوه‌زن‌ها و پیرمردان و پیرزنان سرکشی و به نیازمندان و مستمندان دست یاری می‌رساند. وی افزود: سردار شوشتری با درایتی که داشت متوجه شده بود که دشمن وحدت مردم شیعه و اهل سنت منطقه را هدف گرفته است و به همین خاطر او نیز تاکید اصلی بر تقویت وحدت و اخوت دینی داشت.
هاشم‌زهی ادامه داد: صداقت سردار شوشتری در رفتارها و برخوردهایش با مردم منطقه خیلی زود نتیجه داد و همانطور که او عشق مردم محروم بلوچستان را در دلش جای داده بود مردم منطقه هم عاشق رفتارهای وحدت آفرین او شدند.
وی افزود: این وضعیت برای دشمنان استکبارگر و عوامل مزدور آنها قابل تحمل نبود زیرا تمام نقشه‌های خودشان را نقش بر آب می‌دیدند و به همین دلیل در یک اقدام کور تروریستی سردار شوشتری و همراهانش را به شهادت رساندند. وی ادامه داد: اوج قساوت و کینه دشمن با اسلام و مسلمانان در جریان شهادت شهید شوشتری برای همه آشکار شد زیرا در این واقعه تلخ تروریستی علاوه بر سردار شوشتری و همراهانش جمعی از مردم بیگناه و کودکان معصوم اهل سنت نیز به شهادت رسیدند.

زندگینامه و نحوه شهادت شهید شوشتری


وی افزود: به رغم تصور دشمن مبنی بر ایجاد شکاف بین شیعه و اهل سنت وحدت و اخوت مسلمانان بیشتر و دست دشمن برای همه رو شد.
"غلام رسول ارباب زهی" یک شهروند بلوچ نیز در این باره گفت: شهادت شهید شوشتری دل ما اهل سنت را خون کرد و مردم منطقه را از خدمات شایسته این سردار رشید اسلام محروم ساخت.
وی ادامه داد: سردار شوشتری در مدت کمی که در سیستان و بلوچستان فعالیت خود را آغاز کرده بود توانست اقدامات مفیدی برای مردم منطقه انجام دهد که احداث بیمارستان‌های مجهز صحرایی در مناطق محروم بلوچستان از جمله همین اقدامات است.
وی افزود: پیش از احداث این بیمارستان‌ها مردم منطقه مجبور بودند کیلومترها مسافت را برای بهره‌مندی از خدمات درمانی در شهرهای بزرگ طی کنند اما با احداث این بیمارستان‌ها که حتی امکان انجام پیشرفته‌ترین جراحی‌ها را با حضور پزشکان حاذق و متخصص فراهم ساخته بود مردم منطقه با خیالی آسوده و به راحتی از این خدمات بهداشتی و درمانی استفاده می‌کردند. وی ادامه داد: شهادت سردار شوشتری گرچه برای همه مردم منطقه واقعه‌ای بسیار تلخ بود اما خوشحالیم از اینکه به لطف خون پاک این شهید و برکت نظام مقدس جمهوری اسلامی اقدامات سردار شوشتری ابتر و ناتمام باقی نماند و پس از شهادت او نیز شاهد افتتاح چند بیمارستان دیگر در مناطق بلوچستان بودیم.

زندگینامه و نحوه شهادت شهید شوشتری


ارباب‌زهی افزود: سردار شوشتری با شناخت درستی که از مردم بلوچ منطقه حاصل کرده بود توانست امنیت را نیز در استان پهناور سیستان و بلوچستان بومی‌سازی کند و حفظ و حراست مرزها را به دست جوانان غیرتمند طوایف بلوچ بسپارد. وی افزود: دفاع از مرزهای میهن اسلامی برای اهل سنت همچون دفاع از ناموس و شرف آنها ارزش دارد و شهید شوشتری به خوبی این نکته را دریافته بود.
"عبدالکریم هوتی" یکی دیگر از شهروندان اهل سنت منطقه نیز با بیان اهمیت بزرگداشت یاد و خاطره شهدای وحدت گفت: حال که این شهیدان بزرگوار دیگر در بین ما نیستند وظیفه داریم به هر شکل ممکن یاد و خاطره این بزرگ مردان را گرامی بداریم. وی ادامه داد: بزرگداشت یاد و خاطره این عزیزان کوچکترین کاری است که از دست ما ساخته است و ضمن قدردانی از زحمات شهدای وحدت موجب آشنایی بیشتر جوانان با اهداف متعالی آنان می‌شود. وی افزود: شهادت سردار شوشتری در کنار کودکان و سران طوایف بلوچ و اهل سنت منطقه بیانگر اوج وحدت و همدلی شیعه و اهل سنت است و ما باید این پیام وحدت را که شهدای وحدت با نثار خون خودشان ایجاد کردند قدر بشناسیم و به گوش جهانیان برسانیم.


بخشی از وصیت‌نامه شهید شوشتری:
دیروز از هرچه بود گذشتیم- امروز از هرچه بودیم گذشتیم. آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز. دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود.
جبهه بوی ایمان می‌داد و اینجا ایمانمان بو می‌دهد. آنجا بر درب اتاقمان می‌نوشتیم یاحسین فرماندهی از آن توست؛ الان می‌نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید. الهی نصیرمان باش تا بصیرگردیم، بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم. آزادمان کن تا اسیر نگردیم.

زندگی نامه امام موسی صدر

تولد

امام موسی صدر در ۱۴ خرداد ۱۳۰۷ در محله در محله چهارمردان شهر قم به دنیا آمد. پدر او سید صدرالدین صدر، جانشین شیخ عبدالکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم و از مراجع بزرگ زمان خود بود و مادرش صفیه طباطبایی قمی فرزند سید حسین طباطبایی قمی و خواهر سید حسن طباطبایی قمی بود. او درس‌های ابتدایی را در دبستان حیات قم گذراند و پس از آن وارد دبیرستان سنایی شهر قم شد و هم‌زمان با دورهٔ دبیرستان، به تحصیل علوم اسلامی در حوزه علمیه قم مشغول شد.
 
خاندان صدر یکی از مشهورترین خاندان‌های شیعه است که در ایران، عراق و لبنان زندگی کرده‌اند. جد پدری موسی صدر، سید اسماعیل صدر، جانشین میرزا حسن شیرازی مرجع زمان خود و نیای مادری‌اش حسین طباطبایی قمی جانشین سید ابوالحسن اصفهانی و رهبر قیام علیه رضاشاه بود.
 
از دیگر مشاهیر و بزرگان این خاندان می‌توان از سید صالح شرف الدین، سید صدر الدین صدر موسوی عاملی و سید ابوجعفر خادم الشریعة نام برد. سید رضا صدر عالم دینی شهیر شیعه هم برادر بزرگ امام موسی صدر بود.
 
به گزارش رویداد۲۴ پس از اتمام دوران دبیرستان امام موسی صدر وارد حوزه علمیه شد. استادان فقه و اصول او در قم سید محمد باقر سلطانی طباطبایی، حسینعلی منتظری، سید جلال الدین طاهری، سید حسین طباطبایی بروجردی، شیخ عبدالجواد جبل عاملی، محمد حجت کوه کمری، سید احمد خوانساری و سید محمد محقق داماد بودند و فلسفه را نزد علامه سید محمدحسین طباطبایی و سید رضا صدر فرا گرفت.
 
امام موسی صدر یکی از معدود روحانیون بود که در کنار تحصیلات حوزوی تحصیلات دانشگاهی را هم با تکمیل کردن دوره دبیرستان ادامه داد. در سال ۱۳۲۹ به عنوان اولین روحانی دانشجو و دانشگاهی در لیسانس رشته اقتصاد در حقوق به عنوان نخستین طلبه وارد دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۳۲ فارغ‌التحصیل شد.
 
صدر بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی عازم نجف شد تا به تکمیل تحصیلات حوزوی خود بپردازد. او در نجف نزد سید محسن حکیم، شیخ مرتضی آل یاسین، سید عبدالهادی شیرازی و شیخ حسین حلّی فقه می‌آموزد و از درس اصول سید ابوالقاسم خویی بهره می‌برد و فلسفه را نیز نزد صدرا بادکوبه‌ای فرا می‌گیرد.
 
صدر قبل از عزیمت به نجف، از سوی علامه طباطبایی مسئولیت نظارت بر نشریه انجمن تعلیمات دینی را بر عهده گرفت. وی هم‌زمان با تحصیل در حوزه علمیه نجف، به عضویت هیات امناء جمعیت منتدی النشر درآمد و پس از بازگشت به قم ضمن اداره یکی از مدارس ملی این شهر، مسئولیت سردبیری مجله تازه تأسیس مکتب اسلام را بر عهده‌ گرفت.
 
از مهم‌ترین اقدامات او در آخرین سال اقامت در شهر قم، تدوین طرحی گسترده جهت اصلاح نظام آموزشی حوزه‌های علمیه بود، که با همفکری آیت الله بهشتی و آیت الله مکارم شیرازی صورت گرفت.

به گزارش رویداد۲۴ امام موسی صدر در اواخر سال ۱۳۳۸ و به دنبال توصیه‌های افرادی همچون بروجردی، حکیم و شیخ مرتضی آل یاسین، وصیت سید عبدالحسین شرف الدین رهبر متوفی شیعیان لبنان را پاسخ گفت و به عنوان جانشین وی، سرزمین مادری خود ایران را به سوی لبنان ترک کرد.
 
چهره ها / امام موسی صدر
 

تحصیلات

امام موسی صدر پس از اتمام سیکل اول و بخش مقدمات علوم حوزوی، در خرداد سال 1322 رسما به حوزه علمیه قم پیوست، و طی مدتی کوتاه، ضمن بهره گیری از محضر حضرات آیات سید محمد باقر سلطانی طباطبایی، شیخ عبدالجواد جبل عاملی، امام خمینی و سید محمد محقق داماد، دروس دوره سطح را به پایان رسانید. وی از ابتدای بهار سال 1326 وارد مرحله درس خارج گردید، و تا اواخر پاییز سال 1338، یعنی قریب سیزده سال تمام، از مدرسین بزرگ حوزه های علمیه قم و نجف کسب فیض نمود. اساتید اصلی دروس خارج ایشان در قم، حضرات آیات سید حسین طباطبایی بروجردی، محقق داماد، صدر و سید محمد حجت، و در نجف حضرات آیات سید محسن حکیم، سید ابوالقاسم خویی، شیخ حسین حلی و شیخ مرتضی آل یاسین بودند. امام موسی صدر دروس فلسفی را نزد حضرات آیات سید رضا صدر و علامه سید محمد حسین طباطبایی در قم، و نزد آیت الله شیخ صدرا بادکوبه ای در نجف فرا گرفت. دوستان اصلی هم بحث امام موسی صدر را در قم، حضرات آیات سید موسی شبیری زنجانی، شهید دکتر بهشتی، سید عبدالکریم موسوی اردبیلی و شیخ ناصر مکارم شیرازی، و در نجف آیت الله شهید سید محمد باقر صدر تشکیل می دادند.امام موسی صدر در طول زندگی حوزوی خود شاگردان برجسته ای را تربیت کرده است.
امام موسی صدر در کنار تحصیلات حوزوی، دروس دبیرستان خود را به اتمام رساند، و در سال 1329 به عنوان اولین دانشجوی روحانی در رشته «حقوق در اقتصاد» به دانشگاه تهران وارد، و در سال 1332 از آن فارغ التحصیل گردید. امام موسی صدر قبل از عزیمت به نجف اشرف، از سوی علامه طباطبایی مسئولیت نظارت بر نشریه «انجمن تعلیمات دینی» را بر عهده گرفت. وی همزمان با تحصیل در حوزه علمیه نجف، به عضویت هیئت امناء جمعیت «منتدی النشر» در آمد، و پس از بازگشت به قم ضمن اداره یکی از مدارس ملی این شهر، مسئولیت سردبیری مجله تازه تاسیس «مکتب اسلام» را عهده دار گردید. از مهمترین اقدامات امام موسی صدر در آخرین سال اقامت در شهر قم، تدوین طرحی گسترده جهت اصلاح نظام آموزشی حوزه های علمیه بود، که با همفکری حضرات آیات دکتر بهشتی و مکارم شیرازی صورت گرفت.

هجرت به لبنان

امام موسی صدر در اواخر سال 1338 و به دنبال توصیه های حضرات آیات بروجردی، حکیم و شیخ مرتضی آل یاسین، وصیت مرحوم آیت الله سید عبدالحسین شرف الدین رهبر متوفی شیعیان لبنان را لبیک گفت و به عنوان جانشین آن مرحوم، سرزمین مادری خود ایران را به سوی لبنان ترک نمود.


اصلاح امور فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه شیعیان لبنان از یکسو، و استفاده از ظرفیتهای منحصر به فرد لبنان جهت نمایاندن چهره عاقل، عادل، انساندوست و با زمان مکتب اهل بیت به جهانیان از سوی دیگر، اهداف اصلی این هجرت را تشکیل می داد. امام موسی صدر برای نیل به این اهداف، و با توجه به جغرافیای اجتماعی و سیاسی لبنان در منطقه و جهان، از همان بدو ورود فعالیتهای خود را سه حوزه موازی سازماندهی نمود:



بازسازی هویت، انسجام و عزت تاریخی شیعیان لبنان

امام موسی صدر از زمستان سال 1338 و همزمان با آغاز فعالیتهای گسترده دینی و فرهنگی خود در مناطق شیعه نشین لبنان، مطالعات عمیقی را به منظور ریشه یابی عوامل عقب ماندگی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی شیعیان لبنان به اجرا گذارد. حاصل این مطالعات، برنامه های کوتاه مدت، میان مدت و درازمدتی بود که از اواسط سال 1339 و در راستای سیاست محرومیت زدایی، طراحی و اجرا گردید. امام موسی صدر در زمستان سال 1339 و پس از تجدید سازمان جمعیت خیریه «البر و الاحسان»، با تنظیم برنامه ای ضربتی جهت تامین نیازهای مالی خانواده های بی بضاعت، ناهنجاری تکدی را به کلی از سطح شهر صور و اطراف آن برانداخت. وی در فاصله سالهای 1340 تا 1348 و در چارچوب برنامه ای میان مدت، با طی سالانه صد هزار کیلومتر در میان شهرها و روستاهای سراسر لبنان، دهها جمعیت خیریه و مؤسسات فرهنگی و آموزش حرفه ای را راه اندازی نمود.

که حاصل آن کسب اشتغال و خودکفایی اقتصادی هزاران خانواده بی بضاعت، کاهش درصد بیسوادی، رشد فرهنگ عمومی، و به اجرا در آمدن صدها پروژه کوچک و بزرگ عمرانی در مناطق محروم آن کشور بود. امام موسی صدر در تابستان سال 1345 و پس از اجتماعات عظیم و چند روزه شیعیان لبنان در بیعت با ایشان، رسما از حکومت وقت درخواست نمود تا همانند دیگر طوائف آن کشور، مجلسی برای سازماندهی طایفه شیعه و پیگیری مسائل آن تاسیس گردد. مجلس اعلای اسلامی شیعیان که اولین بخش از برنامه درازمدت امام صدر به شمار می رفت، در اول خرداد سال 1348 تاسیس، و خود آن بزرگوار با اجماع آراء به ریاست آن انتخاب گردید. امام موسی صدر از بهار سال 1348 تا اواسط زمستان سال 1352 با دولت وقت لبنان به گفتگو نشست، تا آن را برای اجرای پروژه های زیربنایی و وظایف قانونی خود در قبال مناطق شیعه نشین و محروم آن کشور ترغیب نماید. در پی امتناع دولت لبنان از پذیرش این مطالبات و نیز اتمام حجت با آن، جنبش محرومان لبنان در اوایل سال 1353 به رهبری امام موسی صدر شکل گرفت، و راهپیماییهای مردمی عظیمی در شهرهای بعلبک، صور و صیدا علیه دولت به وقوع پیوست. اوجگیری بحران خاورمیانه، صف آرایی احزاب افراطی مسیحی در برابر مقاومت فلسطینی، و به لبنان کشیده شدن برخی اختلافات جهان عرب، امام موسی صدر را بر آن داشت تا برای حفظ ثبات کشور و ممانعت از سرکوبی فلسطینیها، توده های مردم را موقتاً از عرصه رویارویی با دولت کنار کشاند، و پیگیری مطالبات بر حق شیعیان را تا آمدن رئیس جمهور بعد به تاخیر اندازد. امام موسی صدر در سال 1354 علی رغم کارشکنیهای شدید دولت، مجدداً با اجماع آراء به ریاست مجلس اعلای اسلامی شیعیان برگزیده شد. با آغاز جنگ داخلی لبنان در فروردین سال 1354، تمامی تلاشهای امام موسی صدر مصروف پایان دادن به این بحران صرف گردید. وی در خرداد آن سال در مسجد عاملیه بیروت به اعتصاب نشست، و به پشتوانه مشروعیت مردمی و مقبولیت وسیع وشخصیت کاریزماتیک خود در میان تمامی مذاهب، آرامش را به تابستان لبنان بازگردانید. با شعله ور شدن مجدد آتش جنگ و پدیدار شدن ابرهای شکست بر آسمان جبهه مسلمانان، امام صدر در اردیبهشت 1355 حافظ اسد را وادار نمود تا با اعزام نیروهای سوری به لبنان، موازنه قوا و آرامش را به این کشور بازگرداند. حل اختلافات مصر با سوریه و متعاقب آن برپایی کنفرانس ریاض در مهر 1355، آب سردی بود که امام موسی صدر بر آتش جنگ داخلی لبنان فرو ریخت. این ارامش تا زمانیکه امام صدر در لبنان حضور داشت ، ادامه پیدا کرد.



پرچمداری حرکت گفتگوی ادیان و تقریب مذاهب در لبنان


هدف استراتژیک امام موسی صدر آن بود تا طایفه شیعه لبنان را همسان دیگر طوائف، و نه مقدم بر آنان، در تمامی عرصه های حیات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی آن کشور مشارکت دهد. وی از اولین روزهای هجرت به لبنان در زمستان سال 1338، با طرح شعار «گفتگو، تفاهم و همزیستی»، پایه های روابط دوستانه و همکاری صمیمانه ای را با مطران یوسف الخوری، مطران جرج حداد، شیخ محی الدین حسن و دیگر رهبران دینی مسیحی و اهل سنت آن کشور بنا نهاد. در طول حضور دو دهه امام صدر در لبنان، هیچ مراسم سرور یا اندوهی از شیعیان نبود که امام صدر در آن شرکت جوید، و تنی چند از فرهیختگان مسیحی و اهل سنت در معیت وی نباشند. 
حمایت جوانمردانه امام صدر از بستنی فروشی مسیحی در اوایل تابستان سال 1341 در شهر صور، که به فتوای صریح ایشان مبنی بر طهارت اهل کتاب منجر گردید، توجه تمامی محافل مسیحی لبنان را به سمت خود جلب نمود. در اواخر تابستان 1341 مطران گریگوار حداد به شهر صور آمد، و از امام صدر برای عضویت در هیئت امناء «جنبش حرکت اجتماعی» دعوت نمود. از اواخر سال 1341 حضور گسترده امام موسی صدر در کلیساها، دیرها و مجامع دینی و فرهنگی مسیحیان آغاز گردید. سخنرانیهای تاریخی امام صدر در دیرالمخلص واقع در جنوب، و کلیسای مارمارون در شمال لبنان طی سالهای 1341 و 1342، تاثیرات معنوی عمیقی بر مسیحیان آن کشور بر جای نهاد. امام صدر در تابستان سال 1342 و طی سفری دو ماهه به کشورهای شمال آفریقا، طرحی نو جهت همفکری مراکز اسلامی مصر، الجزایر و مغرب با حوزه های علمیه شیعه لبنان در انداخت.
وی در بهار سال 1344، اولین دور سلسله گفتگوهای اسلام و مسیحیت را با حضور بزرگان این دو دین الهی، در مؤسسه فرهنگی «الندوه اللبنانیه» به راه انداخت. وی پس از جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل در سال 1346 به دیدار پاپ شتافت، و نشستی که ابتدائا نیم ساعت پیش بینی شده بود، به تقاضای پاپ بیش از دو ساعت به درازا کشید. امام موسی صدر از سال 1347 به عضویت مرکز اسلام شناسی استراسبورگ در آمد، و از رهگذر همفکری و ارائه سمینارهای متعددی در آن، انتشار آثاری ذی قیمت چون «مغز متفکر جهان شیعه» را زمینه سازی نمود. امام موسی صدر در بهار سال 1348 و بلافاصله پس از افتتاح مجلس اعلای اسلامی شیعیان، از شیخ حسن خالد مفتی اهل سنت لبنان دعوت نمود، تا با همفکری یکدیگر برای توحید شعائر، اعیاد و فعالیتهای اجتماعی طوائف اسلامی، تدبیری بیندیشند. وی در همین خصوص طرح مدونی را به اجلاس سال 1349 «مجمع بحوث اسلامی » در قاهره ارائه نمود، و متعاقب آن به عضویت دائم این مجمع درآمد. امام موسی صدر در سال 1349 رهبران مذهبی مسلمانان و مسیحیان جنوب لبنان را در چارچوب «کمیته دفاع از جنوب» گرد هم آورد، تا برای مقاومت در برابر تجاوزت رژیم صهیونیستی چاره اندیشی نمایند. وی در زمستان سال 1353 و در اقدامی بی سابقه، خطبه های عیدموعظه روزه را در حضور شخصیتهای بلندپایه مسیحی لبنان در کلیسای کبوشیین بیروت ایراد نمود، و اگر آتش جنگ داخلی شعله ور نمی شد، در پی آن بود تا کاردینال مارونی لبنان را برای ایراد خطبه های یکی از نمازهای جمعه شهر بیروت دعوت نماید. امام موسی صدر در زمستان سال 1355 و در جمع سردبیران جرائد بیروت، با پیش بینی صریح حذف فاصله ها و روند جهانی شدن در اواخر قرن بیستم، قرن بیست و یکم را قرن همزیستی پیروان ادیان، مذاهب، فرهنگها و تمدنهای گوناگون نامید، و بر رسالت تاریخی لبنان جهت ارائه الگویی موفق در این زمینه پای فشرد. امام موسی صدر در اواسط سال 1357 موفق گردید رهبران مسلمان و مسیحی لبنان را جهت برپایی یک جبهه فراگیر ملی متقاعد نماید، و در این مسیر تا آنجا پیش رفت که حتی موعد تاسیس و اولین گردهمایی آنان را برای پس از بازگشت خود از سفر لیبی مشخص نمود.
چهره ها / امام موسی صدر

تاسیس جامعه مقاوم و مقاومت لبنانی در برابر تجاوزات اسرائیل


امام موسی صدر از سال 1343 و یک سال پیش از تأسیس جنبش فلسطینی فتح، در پی اندیشه تبدیل جامعه مصرفی لبنان به جامعه ای مقاوم در برابر تجاوزات آینده رژیم صهیونیستی برآمد. وی در بهار سال 1344 گروهی از جوانان مؤمن شیعه را به مصر اعزام نمود، تا در دوره ای شش ماهه فنون نظامی را فرا گیرند. با بازگشت این جوانان که اولین کادرهای مقاومت لبنان بودند، عملیات ایذایی مشترک رزمندگان فلسطینی لبنانی در شمال فلسطین اشغالی آغاز گردید. بخش اعظم نیروهای رزمنده از جوانان شیعه لبنان، و فرماندهی عملیات بر عهده رزمندگان فلسطینی بود. این نوع عملیات مشترک تا اوایل سال 1972 ادامه یافت. اولین شهید شیعه در عملیات ایذایی بر علیه رژیم صهیونیستی، از جوانان شهر مرزی «ناقوره» بود که در سال 1347 به شهادت رسید.


در مهر 1348 مؤسسه صنعتی جبل عامل یا کارگاه کادر سازی امام صدر رسماً آغاز به کار نمود. در پی بمباران شدید جنوب لبنان توسط رژیم صهیونیستی در سال 1349 و عدم واکنش مناسب دولت وقت، اعتصابی بی سابقه به دعوت امام موسی صدر لبنان را فرا گرفت، به گونه ای که دولت وقت را بر آن داشت برای بازسازی مناطق جنگی و برپایی پناهگاههای مناسب در آن، مجالس جنوب را تاسیس نماید. از اوایل سال 1341 عملیات ایذایی جوانان شیعه در داخل فلسطین اشغالی شکلی مستقل به خود گرفت، هر چند تا سالها پس از آن نیز به صلاحدید امام صدر، افتخار آن به نام «نیروهای مخصوص جنبش فلسطینی فتح» ثبت می گشت. در شهریور سال 1351 و کمتر از 24 ساعت پس از اشغال 48 ساعته دو روستای «قانای جلی» و «جویا« به دست سربازان رژیم صهیونیستی، نشست فوق العاده مجلس اعلای اسلامی شیعیان با حضور تمامی اعضاء در روستای جویا برگذار گردید، و از همان روز اولین بذرهای «مقاومت لبنانی» توسط امام موسی صدر پاشیده شد. یک ماه پس از این حادثه و به هنگام تجاوز نیرهای صهیونیستی به روستای «فاووق» در جنوب لبنان، اولین عملیات غیر رسمی مقاومت لبنان به اجرا در آمد، که حاصل آن چند کشته و مجروح اسرائیلی بود. از پاییز سال 1351 آموزش نظامی جوانان شیعه شتاب بیشتری گرفت. اولین شهید مقاومت لبنان «فلاح شرف الدین» مؤذن چهارده ساله مؤسسه صنعتی جبل عامل بود که در زمستان 1352 و پس از به هلاکت رساندن چند تن از سربازان رژیم صهیونیستی، در روستای مرزی «بنت جبیل» به شهادت رسید. در خرداد سال 1354 و به دنبال وقوع انفجاری در اردوگاه نظامی عین البنیه در کوههای بقاع، که به شهادت 27 تن از جوانان شیعه انجامید، امام موسی صدر رسما ولادت «گروههای مقاومت لبنان» را اعلان نمود. با پایان یافتن جنگ داخلی لبنان و انتقال دامنه ناآرامیها به جنوب، واحدهای مقاومت لبنان رسما در نقاط استراتژیک مناطق مرزی مستقر شدند. اولین عملیات بزرگ مقاومت لبنان علیه تجاوزات اسرائیل در اواخر سال 1355 صورت گرفت که پس از چند روز درگیری، به آزادسازی شهرکهای «طیبه» و «بنت جبیل» منجر گردید. امام موسی صدر اولین شخصیتی بود که در زمستان سال 1356، طرح سازشکارانه توطین پناهندگان فلسطینی در جنوب لبنان را افشا، و با مواضع شجاعانه خود از تحقق آن جلوگیری نمود. در حمله گسترده سال 1357 اسرائیل به جنوب لبنان و به رغم عقب نشینی احزاب چپ و گروههای فلسطینی، جوانان مقاومت لبنان و دانش آموزان مؤسسه صنعتی جبل عامل در منطقه اشغالی باقی ماندند، و به رغم امکانات اندک تا به آخر علیه اشغالگران صهیونیست ایستادگی کردند.

انقلاب اسلامی ایران

امام موسی صدر اگرچه لبنان را محل اصلی فعالیتهای خود قرار داده بود، اما هیچگاه از دیگر مسائل جهان اسلام غافل نبود. انقلاب اسلامی ایران، امنیت حوزه های علمیه، اتحادی عربی اسلامی جهت مبارزه با اسرائیل و گسترش تشیع در آفریقای سیاه، مهمترین دغدغه های خارج از لبنان ایشان را تشکیل می دادند.

در پی دستگیری امام خمینی و در اوایل تابستان 1342، امام موسی صدر راهی اروپا و شمال آفریقا گردید، تا از طریق واتیکان و الازهر، شاه ایران را برای آزادسازی امام تحت فشار قرار دهد. با آزاد گشتن امام در پایان این سفر، آیت الله خویی تصریح نمود که این آزادی، بیش از هر چیز مرهون سفر آقای صدر بوده است. در پی تبعید امام به ترکیه در پاییز سال 1343، امام موسی صدر اقدامات مشابهی را به انجام رساند، تا ضمن تامین امنیت آن بزرگوار، ترتیبات انتقال ایشان به عتبات عالیات را فراهم سازد. در نیمه دوم دهه چهل و پس از آماده شدن اولین کادرهای نظامی مقاومت لبنان، دهها تن از جوانان مبارز ایرانی به لبنان آمدند، و زیر نظر آنان فنون نظامی را فرا گرفتند. در اواخر دهه چهل و مقارن با تاسیس مجلس اعلای اسلامی شیعیان، امام خمینی در پاسخ برخی فضلای ایرانی مقیم نجف، امام صدر را امید خود برای اداره حکومت پس از شاه نامید. در زمستان 1350 و بر اساس تقاضای مراجع وقت، امام موسی صدر درباره برخی زندانیان سیاسی با شاه گفتگو نمود، که بعضی از آنان از جمله حجت الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی، اندکی بعد از زندان آزاد گردیدند. با به قدرت رسیدن حافظ اسد در سال 1350 و آغاز همکاریهای تنگاتنگ وی با امام صدر، سوریه به امن ترین کشور خاورمیانه برای مبارزین ایرانی بدل گردید. امام موسی صدر در تابستان 1356 جوانمردانه سینه سپر نمود، و با اقامه نماز، تدفین و برپایی مراسم چهلمین روز شهادت دکتر شریعتی در بیروت، از سست شدن پیوند جوانان تحصیلکرده با روحانیت، جلوگیری به عمل آورد.

به دنبال درگذشت مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی در پاییز سال 1356، وی پسر عموی خود شهید آیت الله سید محمد باقر صدر را بر آن داشت تا بیش از پیش به حمایت از امام خمینی برخیزد. امام موسی صدر در بهار سال 1357 لوسین ژرژ نماینده روزنامه لوموند در بیروت را به نجف فرستاد، تا با انجام اولین مصاحبه بین المللی با امام خمینی، افکار عمومی جهانیان را با انقلاب اسلامی ایران آشنا سازد. امام موسی صدر در دیدارهای مکرر سال 1357 خود با رهبران سوریه، عربستان سعودی و برخی دیگر از کشورهای جهان عرب، اهمیت انقلاب اسلامی ایران، پیروزی قریب الوقوع آن، و ضرورت همپیمانی آنان با این انقلاب را به آنها گوشزد نمود. وی در شهریور 1357 و یک هفته پیش از ربودن شدن خود، با انتشار مقاله «ندای پیامبران» در روزنامه لوموند، امام خمینی را به عنوان تنها رهبر انقلاب اسلامی ایران معرفی نمود. بدون تردید بزرگترین خدمت امام موسی صدر به انقلاب اسلامی ایران آن بود که در سالهای 1356 تا 1357 و پس از قریب دو دهه ترویج ارزشهای زیبای اسلام راستین در لبنان، عموم مردم، خصوصا شیعیان و بالاخص کادرهای مقاومت آن کشور را با این انقلاب آشنا و مرتبط نمود.

سفر بی بازگشت

امام موسی صدر در 3 شهریور سال 1357 و در آخرین مرحله از سفر دوره ای خود به کشورهای عربی، بنا بر دعوت رسمی معمر قذافی وارد لیبی، و در روز 9 شهریور ربوده گردید.
دستگاههای قضایی دولتهای لبنان و ایتالیا، و همچنین تحقیقات انجام شده از سوی واتیکان، ادعای رژیم لیبی مبنی بر خروج امام از آن کشور و ورود ایشان به رم را رسما تکذیب نمود. مجموعه اطلاعات آشکار و پنهانی که طی دو دهه پیش بدست آمدند، تماما دال بر آن هستند که امام موسی صدر هرگز خاک لیبی را ترک نگفته است.

در این میان قرائن متعددی حکایت از آن دارند که امام موسی صدر همچنان در قید حیات بوده و چون برخی دیگر از علمای اسلامی، شرایط زندان حبس ابد را می گذراند. آخرین خبری که در 13 اردیبهشت 1380 توسط سایت «جبهه نجات ملی لیبی» بر روی شبکه جهانی اینترنت منعکس گردید، مدعی آن است که امام موسی صدر در اواخر سال 1376 توسط برخی زندانیان زندان ابوسلیم شهر طرابلس مشاهده گردید، و اندکی پیش از ماه رمضان گذشته به مکانی دیگر انتقال یافته است. والله علی رجعه لقادر.