رزمنده سنی داشتیم که روز تاسوعا در حرم شیعه شد و در روز عاشورا شهید شد
اسم جهادیش سید علی بود ، اسمش را بچه ها علی گذاشته بودند و سید هم صدایش می کردند
همه رزمنده ها را به اسم جهادیشان می شناسیم به این دلیل که شناسایی نشوند
مخصوصا برای بچه های فاطمیون خطرناک است
چرا که چند تن از خانوادهایشان را ترور کرده اند
حتی زنگ زده بودند و تهدید کرده بودند که به بچه هایتان اجازه ندهید به جنگ بروند
بچه های فاطمیون بسیار غریب و خاص اند و بسیار هم مورد عنایت حضرت زهرا (س) هستند

دوستان با معرفت ! همرزمان بسیجی ام ! چند نکته حسب وظیفه به شما سفارش می کنم :
وقتی کار فرهنگی را شروع می کنید با اولین چیزی که باید بجنگیم خودمان هستیم
وقتی
که کارتان می گیرد و دورتان شلوغ می شود تازه اول مبارزه است زیرا شیطان
به سراغتان می آید اگر فکر کرده اید که شیطان می گذارد شما به راحتی برای
حزب الله نیرو جذب کنید، هرگز...
اگر می خواهید کارتان برکت پیدا
کند به خانواده شهدا سر بزنید ، زندگی نامه شهدا را بخوانید سعی کنید در
روحیه خود شهادت طلبی را پرورش دهید ...
سخنان مقام معظم رهبری را حتما گوش کنید، قلب شما را بیدار می کند و راه درست را نشانتان می دهد
دعای ندبه و هیئت چهارشنبه را محکم بچسبید
خود سازی دغدغه اصلی شما باشد


من به عنوان همسر شهید مدافع حرم از مسئولان بنیاد شهید انتظار دارم که فقط نسبت به خانواده شهدای ایرانی ابراز محبت نکنند و جویای احوال خانواده های شهدای مدافع حرم افغان هم باشند؛ چون این خانواده ها خیلی مظلوم و غریبند و به دلجویی مسئولان ایرانی نیاز دارند؛ این خانواده ها قطعا مشکل مالی و اقامتی در ایران دارند و با همه این مشکلات دست به گریبان هستند و نباید رها شوند.

پسرم از بچگی شجاع و ساده و خوشاخلاق بود. دست خیر هم داشت. تمام دوستان و همسایهها و همکارانش از او راضی بودند و از اخلاق خوب مصطفی تعریف میکردند. مصطفی بسیار دلسوز و باغیرت بود. نمیتوانست نسبت به وقایع پیرامونش بیتفاوت باشد. همین غیرتش هم او را برای دفاع از حرم به سوریه کشاند
یک روز گفت مادرجان من را وقتی کوچک بودم به کربلا بردی حالا باید بروم تا همه حماسه عاشورا را با تمام وجود درک کنم. من گفتم باشد، اما متوجه منظورش نشدم. به من میگفت مادر هیچ گاه غصه دنیا را نخور، پول و مال این دنیا به درد هیچ کس نخورده و نخواهد خورد. خودش اصلاً دلبسته مال دنیا نبود. وقتی در کارهای خانه کمکم میکرد و چای میریخت و کنارم مینشست میگفت: مادر دلت را از من سرد کن و وابسته من نشو. میگفتم این چه حرفهایی است که میزنی.

