ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

خاطره دیدار خانواده شهید سعید انصاری با سردار دلها شهید حاج قاسم سلیمانی

فاطمه جعفری درحالی‌که قاب عکس‌های همسر شهیدش «سعید انصاری» را یکی بعد از دیگری کنار هم می‌چیند می‌گوید: «گوش‌به‌زنگ بودیم تا دیدار خانواده شهدا با سردار سلیمانی هماهنگ شود. طی سال‌های گذشته در فصل پاییز این دیدار دسته‌جمعی خانواده‌های شهید مدافع حرم با حضور سردار سلیمانی شکل می‌گرفت اما امسال خبری نشده بود. پرس‌وجو می‌کردیم و فرزندانمان بی‌تاب بودند. این را همسران شهدای مدافع حرم می‌گفتند هر جایی که دورهم بودیم یا در کانال گروهی پیام می‌گذاشتیم. اصلاً فکرش را نمی‌کردیم که در دل‌تنگی، این خبر را بشنویم. فکرش را نمی‌کردیم که انتظار دیدار او به غم فراغ منتهی شود. اگرچه شهادت آرزویش بود اما فرزندان ما بار دیگر گریستند. کوچک‌ترها باز به چادر مادرهایشان چنگ زدند و گریه کردند و بزرگ‌ترها بندهای پوتین رزمشان را محکم‌تر کردند.»

همسر شهید انصاری می‌گوید: «آخرین بار که حاج قاسم سلیمانی را ملاقات کردیم. مراسم تقدیر از خانواده شهدای مدافع حرم بود اصلاً خبر نداشتیم که قرار است ایشان هم در مراسم شرکت کنند البته همیشه این‌طور بود به دلایل امنیتی حضور ایشان تا لحظه آخر از همه پنهان بود.»

فرزندان ما دل‌خوش به او بودند

فاطمه جعفری نگاهش را از قاب چهره همسر شهیدش برنمی‌دارد و ادامه می‌دهد: «همه می‌دانستند به‌محض اینکه حاج قاسم سلیمانی وارد جلسه شود نظم برنامه به هم می‌خورد. همیشه فرزندان خانواده شهدا می‌دویدند کنارش می‌نشستند انگار هرکدام پدرشان را ملاقات کرده باشند. چنان مهربانی داشت که بچه‌هایی که تا آن لحظه آرام نشسته بودند دیگر حرف بزرگ‌ترها را گوش نمی‌کردند و سر جایشان نبودند. آن بار هم همین اتفاق افتاد. بااینکه سردار سلیمانی از انتهای سالن وارد شدند و به‌آرامی دریکی از صندلی‌ها نشستند تا نظم جلسه به هم نخورد؛ اما یکی از بچه‌ها او را دید و با فریاد همان کودک که «حاج قاسم سلام»، تمام سالن غرق سلام‌وصلوات شد. دیگر هیچ شخصی حرف‌های سخنران را نمی‌شنید. اوضاع که این‌طور شد سخنران از سردار درخواست کرد که پشت تریبون تشریف ببرند. بچه‌ها مهلت نمی‌دادند دوست داشتند که با او حرف بزنند عکس بیاندازند و گپ و گفت داشته باشند. راستش برای همه خانواده‌ها عادت شده بود که این‌طور با سردار جلسه داشته باشند بدون هیچ تشریفاتی، فقط حرف بزنند و درد دل کنند. سردار بیشتر مراسم دیدار با خانواده شهدا را در روزهای جشن برگزارمی کرد تا دل بچه‌های شهدای مدافع حرم شاد شود. همه این را خوب می‌دانستند. اصلاً هر وقت مراسم ولادت بود بچه‌های ما دوست داشتند در کنار حاج قاسم باشند. حالا که ولادت حضرت زینب شده بود انگار دل همسران و فرزندان شهید گواهی می‌داد که مراسم دیدار نزدیک است اما، نمی‌دانستیم که قرار است اینجا جمع‌شویم و عزای نبودش را بگیریم و باهم بنشینیم تا کمی دلمان آرام شود.

سردار سعیدم را شناخت

همسر شهید انصاری همان‌طور که نفس عمیقی می‌کشد و تلاش می‌کند بغض اش را قورت دهد می‌گوید: «درهمان آخرین دیدار، پسرم حسین، کنار حاج قاسم نشست و من و دخترم زینب روبه رویش. حسین لباس رزم پوشیده بود درست شبیه به لباس پدرش. از حسین پرسید پسر کدام شهید هستی؟ حسین جواب داد شهید «سعید انصاری». حاج قاسم کمی در صورت حسین مکث کرد و گفت: «چقدر شبیه به پدرت سعید هستی!» پیشانی حسین را بوسید و گفت: «پدرت خیلی باهوش و باذکاوت بود.» بازهم پیشانی حسین را بوسید.

پیکر پدرم کی برمی گرده؟

زینب از حاج قاسم پرسید: «پیکر پدرم کی برمی گرده؟» چشمان حاج قاسم را نم اشک پر کرد و درحالی‌که سعی می‌کرد اشک‌هایش را کنترل کند روبه زینب گفت: «به شما قول می دم هر طور شده پیکر پدرتان را برگردانم.» حسین و زینب چنان تحت تأثیر جمله او قرار گرفتند که زینب بار دیگر پرسید: «سردار شما مطمئن هستید؟ خیالمون راحت باشه؟» سردار سلیمانی که حالا نفس عمیقی می‌کشید زد روی شانه حسین و گفت: «به خواهرت بگو که مطمئن باشه به‌زودی نشانی از پدرتان به شما می رسه.» از آخرین درخواست بچه‌هایم هنوز ۳ ماه نگذشته بود که در اسفندماه سال گذشته استخوان جمجمه همسرم «شهید سعید انصاری» به خاک وطن بازگشت و زینب و حسینم آرام گرفتند

 خاطره دیدار خانواده شهید سعید انصاری با سردار دلها شهید حاج قاسم سلیمانی

فرزند شهید مدافع حرم سعید انصاری :به بابا گفتم ای کاش زودتر می آمدی

گفتگو با همسر شهید مدافع حرم سعید انصاری : سعیدم آمده بود که کمک کند عروسی زینب را به نحو احسن برگزار کنیم

فرزند شهید مدافع حرم سعید انصاری :به بابا گفتم ای کاش زودتر می آمدی

دفاع از حریم اهل بیت و مردم مظلوم از دغدغه های این شهید بود، به سختی توانسته بود مرخصی بگیرد و حتی وقتی با مرخصی اش موافقت نمی شد، تصمیم گرفته بود مرخصی بدون حقوق بگیرد. اولین بار به عراق اعزام می شود و 6 ماه مقابل تروریست ها، به دفاع می پردازد. وقتی برمی گردد تصمیم می گیرد به سوریه برود و بعد از کلی دوندگی، در نهایت در 20 دی ماه سال 94 به سوریه اعزام می شود که سه روز بعدبه دست تروریست های تکفیری در منطقه خانطومان همراه چند همرزم خود به شهادت می رسد و پیکرش در منطقه می ماند. پیکر این شهید که در سن 44 سالگی به شهادت رسیده بود، چندی پیش توسط گروه های تفحص پیدا و از طریق آزمایش DNA شناسایی شد و این خبر، بهترین هدیه ایی بود که در روز ولادت حضرت زهرا(س) به همسر و فرزندان شهید داده شد.

«فاطمه زهرا انصاری» 9 ساله فرزند شهید مدافع حرم شهید «سعید انصاری» در گفتگو با تسنیم از لحظه وداع با پیکر پدرش می گوید: وقتی بابا را دیدم، با او حرف زدم و گفتم بابا ای کاش زودتر می آمدی، ای کاش چندتا از تکه های بدنت بود. الان خیلی خوشحال هستم و خیلی آرام شدم که بابا پیش ما برگشته است.

«لیلا بیگلری خوش مرام» همسر شهید مدافع حرم شهید «سعید انصاری» در گفتگو با تسنیم، درباره همسر شهیدش چنین می گوید:«همسرم بسیجی داوطلب بود که به سوریه اعزام شد.  برای دفاع از حریم اهل بیت (ع) خیلی مقید بود. اولین مرتبه 5 مرداد ماه سال 94 به عراق اعزام شد و بعد از 6 ماه که برگشت، به سوریه رفت که سه روز بعد در 23 دی ماه، به شهادت رسید.همسرم از همرزمان شهید مدافع حرم «علی آقا عبداللهی» بود که پیکرش برنگشته است.»

بیشتر بخوانید

دختر کوچکترم گفت: حالا که می روی، زود بیا

همسر شهید انصاری درباره اینکه با رفتن همسرش برای دفاع، مخالفتی نداشت، می گوید: «امام حسین(ع) برای دفاع از اسلام همه زندگی و زن و بچه اش را داد، این که چیزی نیست. دو دختر به نام های زهرا و فاطمه زهرا دارم که زهرا کلاس چهارم و فاطمه زهرا کلاس سوم است. وقتی همسرم می خواست برود، بچه ها دلتنگی می کردند که پدرشان گفت اگر نروم اینجا هم مثل سوریه می شود و دشمنان، کشور ما را هم می گیرند، می خواهم بروم و دفاع کنم.»

بیگلری در ادامه چنین می گوید:«همسرم خیلی مشتاق رفتن بود و موقع رفتن گفت وظیفه داریم که برای دفاع برویم. یک عده باید پیشمرگ بشوند برای اینکه ما امنیت داشته باشیم، این همه ما حسین حسین یا زینب زینب می گوییم، وقتی حرمشان در خطر است که نمی توانیم اینجا بمانیم، ما داریم امتحان می شویم.بعد از این حرف ها گفت که هیچ حرفی نمی زنی که بروم یا نه؟ که گفتم شما تصمیم خود را گرفته ای، می روی و روسفید می شوی، چرا من روسفید نباشم، ان شالله در پناه خدا بروی.»

حسی در درونم می گفت دیگر بر نمیگردد

همسر شهید از روز اعزام همسرش به سوریه میگوید: «روزی که می خواست به عراق برود، دلواپس نبودم، اما روزی که میخواست به سوریه برود، احساس کردم قلبم خبر میدهد. با اینکه راضی بودم احساس می کردم قلبم در حال کنده شدن است و بعد از آن دیگر نمیتوانم او را ببینم. حس می کردم حالا که دارم بدرقه اش می کنم، دیگر نمی آید و خیلی گریه کردم، سرم را در بغل گرفت و گریه کردم، گفت تو که راضی بودی، گفتم الان هم راضی هستم فقط قلبم آتش میگیرد. نمی دانم چرا، اما فقط خودم کاملا میفهمیدم و نمی توانستم به او بگویم که احساس می کنم دیگر بر نمیگردد.»

فرزند شهید مدافع حرم:به بابا گفتم ای کاش زودتر می آمدی

تروریست ها برای مبادله پیکر مبلغ بالایی پیشنهاد داده بودند

بیگلری در ادامه از شهادت همسرش چنین می گوید:«سه روز بعد از اینکه رفت در 23 دی ماه در منطقه خانطومان به شهادت رسید. با دو نفر از بچه ها برای کمک به نیروهایی که در محاصره بودند، رفته بود که به شهادت می رسد. آن زمان تروریستها برای مبادله پیکر، مبلغ بالایی را پیشنهاد داده بودند، که ما قبول نکردیم و گفتم همسرم به حدی مشتاق رفتن بود که گفته بود اگر محل کارش اجازه ندهد مرخصی بدون حقوق میگیرد و می رود، کسی که این کار را می کند و برای دفاع می رود که نباید پیکرش را با پول مبادله کرد که آنها تجهیزات بیشتری بخرند و جوان های دیگر را بکشند.»

هدیه روز زن، بازگشت همسرم بود

همسر شهید روزی را تعریف میکند که خبر بازگشت مسافرش را به او داده بودند: «قبل از آن برادرزاده ام در خواب همسرم را دیده بود که در ماشین من نشسته و خیلی خوشحال بوده است. روز ولادت حضرت زهرا(س) پشت فرمان بودم که با من تماس گرفته شد و گفتند که DNA تایید شده است. احساس کردم این هدیه ای از طرف خدا بود. گاهی اوقات همسرم به شوخی می گفت که من خودم برای تو هدیه هستم و واقعا آن روز خودش برای من هدیه بود.»

به همسرم گفتم شفاعت من یادت نرود

بیگلری از لحظه دیدن پیکر همسرش بعد از سه سال دوری می گوید:«همسرم به من قول شفاعت داده بود و وقتی اولین لحظه پیکرش را دیدم، فقط گفتم شهادت مبارکت باشد، قولی که داده ای یادت نرود، سخت می گذرد، اما قولت یادت نرود و من این روزها را می گذرانم.»

به دخترهایم گفتم یک هفته کارهایمان را رها می کنیم/ از روز بازگشت هر روز بچه ها را به دیدن پدرشان می آورم

همسر شهید چگونه مطلع شدن دخترانش از بازگشت پدر را اینگونه بیان می کند:«بچه ها از تماس هایی که با من گرفته شد، با خبر شده بودند که بابا برگشته. فاطمه زهرا گفت ما هم می توانیم بابا را ببنیم؟گفتم تا ببینم شرایط به چه شکل است که گفت مامان من می دانم الان استخوان های بابا مانده است.به دخترهایم گفتم، این چند روزه همه کارهایمان را کنار می گذاریم و یک هفته هر روز به معراج می رویم و بابا را می بینیم تا وقتی که پنج شنبه پیکر را دفن کنند و از روزی که پیکر برگشته هر روز بچه ها را اینجا می آورم.»

فاطمه زهرا میگفت: فقط بگذار سرم را روی پیکر بابا بگذارم

بیگلری از لحظه اولین دیدار نازدانه های شهید با پیکر بابا چنین می گوید:«خود شهید کمک می کند که بچه ها آرام شوند. دیشب که ساعت 10 به معراج آمدیم، فاطمه زهرا سرش را روی سر بابا گذاشت و خیلی آرام بود، می گفت مامان فقط بگذار من سرم را روی پیکر بابا بگذارم و نمی گذاشت که او را از روی پیکر بلند کنیم. همسرم هر دو تا را آرام کرده است. البته دخترهایم خیلی گریه کردند، دلشان خیلی تنگ شده بود، پدرشان را که بغل کردند احساس کردم شاید آرام نشوند، ولی وقتی سه سال یک گمشده داری و از او یک تکه کوچک هم که می آید احساس می کنی که دیگر پیدا شده است، ولو اینکه کامل نباشد.»


 خاطره دیدار خانواده شهید سعید انصاری با سردار دلها شهید حاج قاسم سلیمانی

فرزند شهید مدافع حرم سعید انصاری :به بابا گفتم ای کاش زودتر می آمدی

گفتگو با همسر شهید مدافع حرم سعید انصاری : سعیدم آمده بود که کمک کند عروسی زینب را به نحو احسن برگزار کنیم

گفتگو با همسر شهید مدافع حرم سعید انصاری : سعیدم آمده بود که کمک کند عروسی زینب را به نحو احسن برگزار کنیم

شهید سعید انصاری سه روز بعد از اعزام در دی ماه ۹۴ در منطقه خان‌طومان حلب با سه تیر مستقیم قناسه تروریست‌های النصره به شهادت رسید. دقیقاً مانند همان خوابی که همسرش دیده بود. خوابی که لحظه به لحظه محقق شد؛ شهادتش، مفقود شدنش و انتظاری که تا چند روز پیش با آن سر و کار داشتند. تنها آنچه از سعید و لحظات شهادتش به همسرش رسید فیلم لحظه شهادتش بود. بازگرداندن پیکر شهید انصاری به این خاطر که پیکرش زیر دید و تیر مستقیم قناسه‌های دشمن قرار گرفته بود، ممکن نبود. اما اهل خانه هرگز باور نکردند که حاج سعید دیگر برنمی‌گردد. چهار سال بچه‌ها حواسشان به زنگ خانه بود که شاید بابا بیاید و باز هم، چون گذشته رنگ و عطر خانه با حضور پدر شادمان‌تر شود. روز‌ها از پی هم می‌گذشت تا اینکه ۷ اسفند ماه مصادف با ولادت حضرت زهرا (س) خبر تفحص و شناسایی پیکر شهید سعید انصاری مخابره شد. متن زیر روایت فاطمه جعفری، همسر شهید سعید انصاری است که در گفت‌و‌گو با «جوان» بیان داشته است.

هم محلی
سعید متولد ۴ دی ۱۳۴۹ بود. با هم همسایه بودیم و هر دو در مسجد و پایگاه بسیج محله‌مان فعالیت می‌کردیم. همسنگری در پایگاه بسیج بهانه آشنایی بیشتر ایشان را با برادرم فراهم کرد و درنهایت به ازدواج ما منجر شد. من و سعید در ۱۵ اسفند۱۳۷۰ مصادف با ۲۹ شعبان عقد کردیم. همیشه می‌گفت: «از خداوند همسری خواستم که نامش فاطمه باشد و فرزندانی به نام زینب و حسین.» خدا هم خیلی زود به خواسته‌هایش جامه عمل پوشانید. پس از فارغ‌التحصیلی از دانشکده تربیت معلم، زندگی مشترکمان را به ساده‌ترین شکل یعنی سفر به مشهد آغاز کردیم. من دبیر یکی از دبیرستان‌های محلمان بودم. سعید خیلی شغل معلمی را دوست داشت. معتقد بود برای خدمت بهتر است به مناطق محروم برویم. برای همین درخواست مأموریت به ارومیه داد و ما به ارومیه رفتیم و دخترمان زینب در آنجا به دنیا آمد.
 
رزمنده کوچک
ایشان در سن ۱۶ سالگی به جبهه رفته بود. دو سال در گردان‌های مقداد و کمیل بود. در مدت حضورش بار‌ها شیمیایی می‌شود و به خاطر عوارض شیمیایی همیشه معده‌درد شدید داشت، اما هرگز پیگیر سهمیه جانبازی‌اش نشد. جنگ تمام شد، اما گویی جهاد برای سعید تمامی نداشت. بهترین دوستانش را در جنگ از دست داده بود و غبطه به حال شهدا و آرزوی شهادت برای همیشه در این سال‌ها همراهش بود. سعید همیشه از دوست صمیمی و برادر صیغه‌ای‌اش سردار ابوالفضل آرایشی برایم صحبت می‌کرد. برنامه هر پنج‌شنبه ما زیارت قبر ایشان بود و شهدای دفاع مقدس. ۲۴ سال هر پنج‌شنبه سر مزار دوستش رفت. عکس‌های جبهه و خاطراتش را مرور می‌کرد. عکس حجله‌اش را هم انداخت که با دستخط خودش خاطره جنگ را پشت عکس نوشته است. عکس را نشانم داد. چفیه به دور گردنش بود، می‌گفت: اگر روزی من شهید شدم، اینطوری بالای عکسم بنویس شهید. همسرم عاشق چنین روزی بود. عاشق جبهه و جنگ بود و در تمام مانور‌های بسیج و سپاه شرکت می‌کرد. آماده رزم بود. سعید می‌گفت: در صورتی که موقعیت فراهم شود، برای مبارزه به لبنان می‌رود. با پایان هشت سال دفاع مقدس یکسری از رزمنده‌ها به لبنان رفته بودند و آقاسعید هم حال و هوای لبنان به سر داشتند.
سعید در سن ۱۶ سالگی درس و تحصیل را رها کرده و به جبهه رفته بود. برای همین بسیار مشتاق بود که ادامه تحصیل بدهد. از من خواست در منزل به او درس بدهم. من هم کتاب‌ها و درس‌ها را برنامه‌ریزی کردم و چهار سال دبیرستان را به صورت فشرده خواند و دیپلمش را گرفت و بعد با رتبه ۳۰۰ در دانشگاه علامه طباطبایی تهران قبول شد. بعد از قبولی در دانشگاه به تهران برگشتیم.
طواف شهدا
سال ۸۴ فرزند دومم، حسین به دنیا آمد. به خاطر علاقه‌ای که همسرم به حرم عبدالعظیم (ع) و زیارت ایشان داشت، کمی بعد تصمیم گرفت منزلمان را به نزدیک حرم عبدالعظیم (ع) منتقل کند تا راحت‌تر و بیشتر به زیارت آقا برویم. از اوایل دهه ۹۰ که شهدای مدافع حرم را برای طواف و تشییع به عبدالعظیم (ع) می‌آوردند، هر شهیدی را که می‌آوردند، شوق سعید برای رفتن و مدافع حرم شدن بیشتر می‌شد. ماه مبارک رمضان سال ۹۴ بود. سعید دیگر مثل یک پرنده در قفس شده بود.

تعبیر خواب
سال ۹۴ وقایع جبهه مقاومت اسلامی به اوجش رسیده بود. سعید بی‌تاب شده بود و سر از پا نمی‌شناخت. سر نمازهایش خیلی گریه می‌کرد. دعای قنوت نمازهایش شده بود آرزوی شهادت. به ما می‌گفت: هرکسی من را دوست دارد دعا کند شهید شوم. یک شب گفتم: «چرا اینقدر ناراحت هستی؟ چرا بیقراری؟» گفت: «دوست دارم مدافع حرم بشوم، اما موافقت نمی‌کنند.» شب خوابیدم و در خواب دیدم که سعید مدافع حرم شده است. پیراهن سفید به تن کرده و پهلوی راستش تیرخورده و خونی شده است. من هم چادر و مقنعه سفید نماز به سرم بود. همراه همسران شهدا به یک کشور زیارتی رفته بودم که همه عربی صحبت می‌کردند. میان اتفاق‌هایی که در اطرافم می‌افتاد، به دنبال پیکر سعید می‌گشتم و از همه پرس‌وجو می‌کردم. از خواب که بیدار شدم در فکر بودم. آقاسعید با آن زیرکی همیشگی‌اش گفت: «چرا ناراحتی؟ چرا تو فکری؟!»
گفتم: «چیزی نیست!» گفت: «چرا ناراحتی؟» گفتم: «خواب دیدم.» گفت: «تعریف کن!» گفتم: «نه، بگذار تعبیرش را بپرسم.» گفت: «نه، تعریف کن!» با اصرار برایش تعریف کردم. آقاسعید به فکر فرورفت و گفت: «در خوابت شهید شده بودم یا فقط تیرخورده بودم؟» گفتم: «فقط تیرخورده بودی.» سریع گفت: «احتمالاً موافقت کنند. اگر بروم به احتمال زیاد شهید بشوم و به احتمال زیاد پیکری هم نباشد. تعبیر خوابت این است که تو هم به زیارت می‌آیی و هم به دنبال پیکرم خواهی گشت.» برای اینکه حرف را عوض کنم گفتم: «تو که نمی‌گذاری بروم زیارت!» گفت: «تو دعا کن شهید بشوم آن وقت تو را با همسران شهدا به زیارت خواهند برد.» کمی بعد به اداره رفت. از همان جا تماس گرفت و گفت: «خوابت تعبیر شده. موافقت کرده‌اند که مدافع حرم بشوم. ساکم را آماده کن. من عراق می‌روم.»

مرخصی اجباری
سعید خوشحال بود. در پوست خودش نمی‌گنجید. ساکش را برداشت و کلی سفارش کرد و بعد خداحافظی کرد و به عراق رفت. سه ماه عراق بود. هرچند روز یک بار تلفن می‌زد و صحبت می‌کردیم. سراغ بچه‌ها را می‌گرفت. حال و هوای خانه و من را می‌پرسید. کمی بعد به مرخصی آمد. گفتم: «سه ماه از ما دور بودی، دلت برایمان تنگ نشده بود!» گفت: «نمی‌خواستم بیایم فرمانده‌مان به اجبار ما را مرخصی فرستاد. گفت: بروید زن و بچه‌هایتان را ببینید. دلشان برای شما تنگ شده است.» چند روز استراحت و تجدید نیرو کرد و دوباره به عراق بازگشت.

گل نشدم!
دفعه دومی که عراق می‌رفت مصادف بود با اربعین. دو ماه بعد برگشت. صورتش لاغر شده بود. خیلی ناراحت بود. گفتم: «چرا ناراحتی؟» گفت: «دوستانم همه شهید می‌شوند و من نمی‌شوم.» گفتم: «خدا گل‌چین است.» گفت: «یعنی من گل نشدم!» با خنده گفتم: «نه، گل نشدی! اگر شده بودی خدا می‌چیدت و شهید می‌شدی.» خنده‌ای کرد و گذشت.
نتیجه تصویری برای شهید سعید انصاری
جشن تولد
من و سعید ۲۴ سال با هم و در کنار هم زندگی کردیم. آخرین تولدش را که می‌خواستیم بگیریم دخترمان زینب شمع روشن کرد و از پدرش خواست آرزویی کند. سعید گفت: «شهادت.» زینب گفت: «بابا یک آرزوی قشنگ کنید.» گفت: «برای من شهادت قشنگ‌ترین آرزو‌ها است.» بعد ادامه داد: «زینب جان یک قولی به من بده.» زینب گفت: «چه قولی؟» گفت: «سال بعد کیک تولدم را بیاوری سر مزارم.» زینب گفت: «بابا حالا که شاد هستیم این حرف‌ها را نزن.» سعید رو به بچه‌ها کرد و گفت: «زینب چادر عربی که برایت از عراق سوغات آورده‌ام را بپوش. حسین هم پیراهن سفیدی را که برایش آورده‌ام بپوشد. بیایید با هم عکس بگیریم.» حسین لباسش را پوشید، زینب هم چادرش را سرش کرد. آقاسعید حسین را طرف چپش نشاند و زینب را طرف راستش. بچه‌ها را در آغوشش فشرد و زینب و حسین پدرشان را بوسیدند و من هم عکس یادگاری را انداختم. آقاسعید فلشی از عراق آورده بود، داخلش عکس‌هایی بود که در عراق انداخته بود. به زینب گفت: «عکس‌ها را در رایانه ذخیره کن تا داشته باشید.» هر شب می‌نشستیم عکس‌ها را با هم مرور می‌کردیم و سعید خاطرات عراق را برایمان تعریف می‌کرد. وقتی از رفقای شهیدش صحبت می‌کرد، آهی از ته دل می‌کشید و می‌گفت: یعنی می‌شود من هم روزی شهید بشوم.

شاید برنگردم
موقع رفتن سعید گفت: «ایام فاطمیه در پیش است. پیراهن و شال مشکی‌ام را بگذار تا با خودم ببرم.» قرآن را آوردم و سه بار از زیرش رد شد. با بچه‌ها روبوسی کرد. گفت: «هوا سرد است. پایین نیایید. همین جا خداحافظی کنید.» آب را پشت سرش ریختم. لبخند به لب رفت. نگاهش کردیم تا از پله‌ها پایین رفت. در را که بستیم آمدیم دیدیم دستکش و کلاهش روی میز آشپزخانه جامانده است. به گوشی‌اش زنگ زدم، گفتم: «دستکش و کلاهت را از یاد بردی.» گفت: «دستکش نمی‌خواهم. ننه عصمت می‌بافد و برایمان می‌فرستد (ننه عصمت پیرزنی دوست‌داشتنی بود که به صورت خودجوش برای رزمنده‌های جبهه مقاومت دستکش می‌بافت و برایشان ارسال می‌کرد)، اما کلاهم را بده حسین بیاورد.» کلاه را به حسین دادم و حسین برد پایین. انگار بهانه خلوت پدر و پسر جور شده بود. سعید، حسین را بوسیده و دستی به سرش کشیده بود. به حسین گفته بود: «تو مرد خانه‌ای. کمک مامانت و آبجی زینبت باش و گوش به حرفشان بده.» حسین که آمد خانه جای گاز کوچکی روی لپ‌هایش بود. با رفتن سعید انگار توی دلم خالی شد.

نمازخانه حلب
بعدازظهر یک‌شنبه ۱۹ دی‌ماه آقاسعید رفت. یکی دو روز بعد گویی سردار سلیمانی سعید را در نمازخانه حلب می‌بیند و می‌گوید: «چه ساک بزرگی آورده‌ای، چقدر وسایل!» آقاسعید هم پاسخ می‌دهد: «آمده‌ام بمانم و دیگر برنگردم.» درنهایت سعید پیش از ظهر روز چهارشنبه در جنگل‌های زیتون حلب خان‌طومان سوریه با اصابت تیری به پهلوی راستش به‌شدت مجروح می‌شود و بر اثر خونریزی زیاد بعد از ذکر یا زهرا (س) به شهادت می‌رسد، اما پیکرش همانطور که خودش گفته بود در ۴۶ سالگی جاویدالاثر شد. تا اینکه چند روز پیش خبر تفحص و شناسایی پیکرش را به ما دادند. سعید از ۱۶ سالگی در جبهه‌های جنگ کشورمان حضور داشت و جانباز شیمیایی شد، شش ماه در عراق مجاهدت کرد و بعد از سه روز حضور در خان‌طومان سوریه در تاریخ ۲۲ دی ماه ۹۴ به شهادت رسید.

۱۷ اسفندماه ۹۷
بعد از آخرین وعده دیدار با سعید، ما ماندیم و چشم‌انتظاری. سومین سالگرد سعید را هم گرفتیم، اما خبری از پیکرش نشد. بچه‌ها با هر زنگ تلفن و صدای در خانه از جا می‌پریدند و می‌پرسیدند: «مامان کی زنگ می‌زند؟» چشم‌انتظاری بچه‌ها دیگر برایم عادی شده بود. دخترم دو سالی می‌شد که عقد کرده بود. خانه‌ای برایش مهیا و جهیزیه‌اش را کم‌کم آماده کردیم. قرار شد ۱۷ اسفندماه مراسم عروسی‌شان را برگزار کنند. سه‌شنبه صبح بود که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. در فکر خوابم بودم. آقاسعید را خواب دیدم. خوب و سرحال بود. رو به من گفت: «عروسی زینب پیشتان می‌آیم.» با خودم گفتم ان‌شاءالله خیر است. بلند شدم وضو گرفتم و نمازم را خواندم. بعد به زینب گفتم: «زینب فکر کنم خبری از بابات بشود.» گفت: «چطور مگه؟» گفتم: «خوابش را دیدم. بابات گفت: عروسی زینب می‌آیم.» زینب گفت: «خدا به خیر کند.» غروب بود که با بچه‌ها و دامادم به خانه مادرم رفتیم. ولادت حضرت زهرا (س) بود. مادرم گفت: «چرا توی فکری؟» گفتم: «خواب آقاسعید را دیدم که گفت: عروسی زینب می‌آیم.» دلم آشوب بود تا اینکه خبردار شدیم پیکر آقاسعید شناسایی شده و در راه بازگشت است. خوابم خیلی زود تعبیر شد. بهترین عیدی و هدیه روز مادر را امسال گرفتم آن هم از خود سعید.
فرزند شهید مدافع حرم:به بابا گفتم ای کاش زودتر می آمدی
اشک‌ها و نام شهید
تماس گرفتند که برای دیدار با سعید به معراج شهدا برویم. وداع خصوصی بود. قبلاً به معراج‌الشهدا رفته بودم، اما این دفعه با همیشه فرق داشت. منتظر آمدنش بودیم. من، زینب و حسین. همین که تابوت را روی دوش سرباز‌ها دیدم دلم هُری ریخت. زدم زیر گریه. تابوت را روی زمین گذاشتند. نشستیم زمین و پرچم را از روی تابوت کنار زدیم. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. اشک‌هایم روی کفن سفید و دستخطی که نوشته بود شهید سعید انصاری می‌چکید.
دلم آتش گرفته بود. همینطوری با سعیدم حرف می‌زدم و اشک‌ها امانم نمی‌داد. برای لحظاتی راه گلویم بسته شد. دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم. زینب کمی به من آب داد، اما نمی‌توانستم آرام بشوم. به حسین نگاه می‌کردم که مات و مبهوت به تابوت پدرش خیره شده بود و نمی‌دانست چه بگوید. به زینبم نگاه کردم که از گریه سرخ شده بود. این طرف‌تر دلم می‌سوخت برای سعیدم که بعد از سه سال به عشق عروسی زینبش برگشته بود. به قولی که داده بود عمل کرد. آمد تا جگرگوشه‌اش شب عروسی‌اش غصه‌دار نباشد. سعیدم آمده بود که کمک کند عروسی زینب را به نحو احسن برگزار کنیم. دلش طاقت نیاورده بود. سعید آمد، اما دیگر نه می‌توانست با حسین فوتبال بازی کند و نه دست نوازش بر سر زینبش بکشد.

آرامش قلبم سلام...

خدارو شکر,خدارو شکر.

بالاخره نور چشمانم، آرامش دلم، از راه می رسی و ...

می‌خواهم با دستانم غبار کفش‌هایت را پاک کنم...

خسته نباشی نازنینم...

سه سال چقدر سخت بود...

بیا تا خاک خستگی و غربت از تنت پاک کنم و توتیای چشمانم کنم...

ولی... نمی‌دانم کفشی برایت مانده...

پایی مانده...

راستی از این استخوان‌ها کدام استخوان نازنین دست‌هایت است، می‌خواهم ببوسمشان...

خدا قوت...

خوش آمدی...

رسیدنت بخیر، شیر مرد قهرمان من...

همسرت لیلا ٩٧/١٢/١۰

 خاطره دیدار خانواده شهید سعید انصاری با سردار دلها شهید حاج قاسم سلیمانی

فرزند شهید مدافع حرم سعید انصاری :به بابا گفتم ای کاش زودتر می آمدی

گفتگو با همسر شهید مدافع حرم سعید انصاری : سعیدم آمده بود که کمک کند عروسی زینب را به نحو احسن برگزار کنیم

مرگ بر آمریکا در قرآن (آیا "مرگ بر آمریکا" ریشه قرآنی ندارد؟)

آیا قرآن کریم با شعار مرگ و مرگ خواستن برای برخی افراد مخالفت دارد؟
 
 قرآن کریم در مواضع متعددی نه تنها لعن و طرد و نفرین بر دشمنان حق و حقیقت را ذکر کرده است بلکه صراحتا فریاد مرگ را نیز روا داشته و ذکر نموده است. 
به عبارت بهتر آنچه آقای هاشمی به عنوان یک اصل قرآنی ذکر می‌کنند نهی از سب است و سب در کلام به معنی فحش و ناسزاست و شامل مرگ خواستن برای کسانی که شایسته آن هستند نمی‌شود. آنچه آقای هاشمی به آن استناد کرده‌اند آیه زیر است: 
 
وَلَا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّـهِ فَیَسُبُّوا اللَّـهَ عَدْوًا بِغَیْرِ عِلْمٍ ۗ کَذَٰلِکَ زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿١٠٨﴾ (سوره انعام)
 
این آیه در واقع از سب و ناسزا نهی می‌فرماید ولی از لعن در مواردی که شایسته است و نیز از (مرگ گفتن) در جای خود نهی نکرده و نمی‌کند. چرا که قرآن کریم خود در مواضع متعددی به لعن و (مرگ گفتن) بر مستکبرین و دشمنان حق اقدام کرده است که مواردی از آن را در آیات زیر مشاهده می‌کنید: 
 
1. وَقَالُوا قُلُوبُنَا غُلْفٌ بَل لَّعَنَهُمُ اللَّـهُ بِکُفْرِهِمْ فَقَلِیلًا مَّا یُؤْمِنُونَ ﴿البقرة: ٨٨﴾
2. وَلَمَّا جَاءَهُمْ کِتَابٌ مِّنْ عِندِ اللَّـهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَکَانُوا مِن قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُم مَّا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّـهِ عَلَى الْکَافِرِینَ ﴿البقرة: ٨٩﴾
3. إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَیِّنَاتِ وَالْهُدَىٰ مِن بَعْدِ مَا بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتَابِ أُولَـٰئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللَّـهُ وَیَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ ﴿البقرة: ١٥٩﴾
4. إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَمَاتُوا وَهُمْ کُفَّارٌ أُولَـٰئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللَّـهِ وَالْمَلَائِکَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ ﴿البقرة: ١٦١﴾
5. فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّـهِ عَلَى الْکَاذِبِینَ ﴿آل عمران: ٦١﴾
6. أُولَـٰئِکَ جَزَاؤُهُمْ أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَةَ اللَّـهِ وَالْمَلَائِکَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ ﴿آل عمران: ٨٧﴾
مِّنَ الَّذِینَ هَادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَیَقُولُونَ سَمِعْنَا وَعَصَیْنَا وَاسْمَعْ غَیْرَ مُسْمَعٍ وَرَاعِنَا لَیًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَطَعْنًا فِی الدِّینِ وَلَوْ أَنَّهُمْ قَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا وَاسْمَعْ وَانظُرْنَا لَکَانَ خَیْرًا لَّهُمْ وَأَقْوَمَ وَلَـٰکِن لَّعَنَهُمُ اللَّـهُ بِکُفْرِهِمْ فَلَا یُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِیلًا ﴿النساء: ٤٦﴾
9. یَا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ آمِنُوا بِمَا نَزَّلْنَا مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَکُم مِّن قَبْلِ أَن نَّطْمِسَ وُجُوهًا فَنَرُدَّهَا عَلَىٰ أَدْبَارِهَا أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَمَا لَعَنَّا أَصْحَابَ السَّبْتِ وَکَانَ أَمْرُ اللَّـهِ مَفْعُولًا ﴿النساء: ٤٧﴾
10. أُولَـٰئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّـهُ وَمَن یَلْعَنِ اللَّـهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ نَصِیرًا ﴿النساء: ٥٢﴾
11. وَمَن یَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِیهَا وَغَضِبَ اللَّـهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِیمًا ﴿النساء: ٩٣﴾
12. لَّعَنَهُ اللَّـهُ وَقَالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبَادِکَ نَصِیبًا مَّفْرُوضًا ﴿النساء: ١١٨﴾
13. فَبِمَا نَقْضِهِم مِّیثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِیَةً یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَنَسُوا حَظًّا مِّمَّا ذُکِّرُوا بِهِ وَلَا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَىٰ خَائِنَةٍ مِّنْهُمْ إِلَّا قَلِیلًا مِّنْهُمْ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللَّـهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ﴿المائدة: ١٣﴾
14. قُلْ هَلْ أُنَبِّئُکُم بِشَرٍّ مِّن ذَٰلِکَ مَثُوبَةً عِندَ اللَّـهِ مَن لَّعَنَهُ اللَّـهُ وَغَضِبَ عَلَیْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِیرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولَـٰئِکَ شَرٌّ مَّکَانًا وَأَضَلُّ عَن سَوَاءِ السَّبِیلِ ﴿المائدة: ٦٠﴾
15. وَقَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّـهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کَیْفَ یَشَاءُ وَلَیَزِیدَنَّ کَثِیرًا مِّنْهُم مَّا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ طُغْیَانًا وَکُفْرًا وَأَلْقَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَىٰ یَوْمِ الْقِیَامَةِ کُلَّمَا أَوْقَدُوا نَارًا لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّـهُ وَیَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَسَادًا وَاللَّـهُ لَا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ ﴿المائدة: ٦٤﴾
16. لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَىٰ لِسَانِ دَاوُودَ وَعِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ ذَٰلِکَ بِمَا عَصَوا وَّکَانُوا یَعْتَدُونَ ﴿المائدة: ٧٨﴾
 
آنچه ذکر شد فقط موارد اندکی از آیاتی است که در قرآن کریم به لعن دشمنان حق و حقیقت دست زده است.
 
تفاوت نهی از سب با "مرگ گفتن" واضح است
 
آنچه از مطالب بالا قابل استفاده است این است که کسی که اندک ممارستی با قرآن کریم داشته باشد متوجه می‌شود که در آموزه‌های قرآنی میان سب و لعن و میان سب و (مرگ گفتن) فرق است. فرق بین سب و مرگ گفتن به حدی واضح و مشخص است که بعید می‌نماید کسی که خود را نویسنده چندین جلد تفسیر قرآن معرفی می‌کند از آن بی اطلاع باشد و از آقای هاشمی نیز بعید است که توجه یا اطلاع ندارند و چنین چیزی را به قرآن کریم نسبت می‌دهند. 
 
قرآن کریم مرگ خواستن برای مستکبرین را ذکر کرده است
 
برای آنکه مطلب به صراحت کامل برای همه خوانندگان روشن شود شایان ذکر است که قرآن کریم در 4 موضع به صراحت ندای (مرگ بر) را بلند کرده است که این چهار مورد عبارتند از: 
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَالسَّمَاءِ ذَاتِ الْبُرُوجِ * وَالْیَوْمِ الْمَوْعُودِ * وَشَاهِدٍ وَمَشْهُودٍ * قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ * النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ * إِذْ هُمْ عَلَیْهَا قُعُودٌ * وَهُمْ عَلَى مَا یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ (سوره بروج آیات اول الی هفتم)
 
قتل الخراصون 10 الذین هم فی غمرة ساهون 11 یسألون أیان یوم الدین 12 یوم هم على النار یفتنون 13 (سوره الذاریات)
 
إِنَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ(18) فَقُتِلَ کَیْف قَدَّرَ(19) ثمَّ قُتِلَ کَیْف قَدَّرَ(20) ثمَّ نَظرَ(21) ثمَّ عَبَس وَ بَسرَ(22) ثمَّ أَدْبَرَ وَ استَکْبرَ(23) (سوره مدثر)
 
قُتِلَ الْإِنسَانُ مَا أَکْفَرَهُ ﴿١٧﴾ مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ ﴿١٨﴾ مِن نُّطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ﴿١٩﴾ ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ ﴿٢٠﴾ (سوره عبس)
 
بر خوانندگان گرامی پوشیده نیست که عبارت قُتِلَ در عربی معادل فارسی (کشته باد) (مرگ بر) می‌باشد و قرآن کریم نه تنها از این عبارت به طور مطلق نهی نکرده است بلکه خود در چهار مورد افراد و گروه‌هایی را شایسته این سخن دانسته و علیه آنها چنین مطلبی را آورده است.
 
قرآن "مرگ بر" را علیه مستکبرین بیان می‌کند
 
مجال ضیق کنونی جای بحث تفسیری جدی در باب این آیات نیست اما شایسته است خوانندگان گرامی توجه داشته باشند که در هر 4 آیه مذکور در قرآن کریم که «کشته باد» و «مرگ بر» آمده است، طرف خطاب آیه و کسانی که مورد این خطاب قرار گرفته‌اند دارای خوی استکباری بوده‌اند و به عبارت دیگر همه موارد مرگ خواستن در قرآن به استکبار ربط دارد و برای مقابله با مستکبرین است. و این خود از آموزه‌های جالب توجه قرآنی است و برای ما درس آموز است. 
در برابر این افرادی که شعار «مرگ بر» را مخالف آموزه‌های قرآن کریم می‌دانند البته بزرگان دیگری نیز هستند که این شعار را عین دستور قرآن می‌دانند و امر پیامبر اکرم می‌دانند.  به عنوان مثال امام راحل عظیم الشان ملت ایران که خود مفسر قرآن بود و برخی از کسانی که امروز مدعی هستند که مرگ بر آمریکا گفتن خلاف اصل قرآنی است ادعای شاگردی او را هم دارند. امام راحل در باب شعار مرگ بر آمریکا در مواضع متعددی ابراز نظر کرده‌اند و از جمله بیان داشته‌اند: «...فریاد برائت از مشرکان در مراسم حج و این یک فریاد سیاسی‌عبادی است که رسول‌الله (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن امر فرمود. حال باید به آن آخوند مزدور، که فریاد مرگ بر آمریکا و اسرائیل و شوروی را خلاف اسلام می‌داند، گفت تأسی به رسول خدا و متابعت از امر خداوند تعالی خلاف مراسم حج است؟» (صحیفه‌ی امام، جلد ۱۸، ص ۹۱.)

پاسخ به سوالات امیرحسین رستمی از صدا و سیما می خواهیم با دعوت او به استودیو او را محکوم کند

 اول اینکه امیر حسین رستمی یکی از سلبریتی هایی است که دعوت به حمایت از روحانی تا 1400 می کرد و اگر نقصی هست اول خودش باید پاسخگو باشد

بعد اینکه شبهات مطرح شده حرف جدیدی نبود. سیاهه ای از اتهاماتی که مدتهاست رسانه های سعودی و انگلیسی مطرح می کنند و احتمالا در ذهن برخی از هم وطنان نیز به صورت شبهه مطرح است.

البته این شبهات بارها پاسخ داده شده است تا جایی که برخی از آنها را ضدانقلاب نیز مدتی است تکرار نمی کند. با این حال جا دارد مجدد نیز طرح و توضیح داده شود. پیشنهاد می کنیم صدا و سیما از همین سلبریتی ها دعوت کند تا این شبهات را در مواجهه با یک کارشناس سیاسی مطرح کنند و مخاطبین محترم نیز قضاوت کنند. چه آنکه اگر همین دیشب نیز مجری برنامه مختصری به موضوعات روز مسلط بود نیازی به قطع سراسیمه برنامه وجود نداشت.

مناسب است به این بهانه شبهات مطرح شده در برنامه دیشب را همراه با توضیحات آن  برای چندمین بار مرور کنیم.

گفتند وزارت بهداشت در کنترل کرونا کوتاهی کرده است. دقیقا مبنای این ادعا چیست؟ باید چه می کردند که نکردند؟ دقیقا کدام کشور چه کرده است که الگوی این بازیگر محترم است؟ آیا 162 کشور دیگر نیز اهمال کردند؟ اگر اغلب کشورها بنا بر گزارش های رسمی رسانه های خودشان و سازمان جهانی بهداشت پنهانکاری کرده اند، مسئولین وزارت بهداشت دو ساعت بعد از مطلع شدن خبررسانی کردند. اینکه قبل انتخابات چنین خبری با علم بر اثرگذاری بر مشارکت منتشر می شود گواه صداقت نیست؟ رسانه های داخلی و مسئولین را باور ندارند، تائید و گزارش سازمان بهداشت جهانی هم ملاک نیست؟

گفتند چرا یک شهر و کشور قرنطینه نشد. چه کسی گفته قرنطینه جواب می دهد؟ چه کسی گفته تنها راه، همین راه است و جز این نیست؟ اگر قرنطینه جواب می داد چرا چین با حکومت نظامی و برقراری سنگر در شهر نتوانست ویروس را کنترل کند و کرونا به تمام جهان رسید؟ چرا ایتالیا قرنطینه کرد وبعد نیمه کاره و ناقص رها کرد؟ چرا جواب نگرفت؟ چرا بقیه کشورها همراهی نکردند؟ اگر مختصری اخبار مواجهه کشورها با کرونا را مرور می کردند چنین ادعائی نداشتند.

گفتند چرا پروازهای ماهان لغو نشد. کدام پرواز؟ چرا بدون بررسی، سیاهه های ضدانقلاب را تکرار می کنیم؟ ماهان تنها با درخواست وزیر بهداشت و سازمان هواپیمایی کشوری مبنی بر بازگرداندن دانشجویان نخبه و هم‌وطنان ایرانی گرفتار آمده در چین، مبادرت به انتقال دانشجویان در شرایط خاص و ویژه پزشکی نمود که مشخص شد هیچ‌یک از دانشجویان و پرسنل پروازی مبتلا به کرونا نشده اند. پروازهای دیگر نیز هیچ کدام مسافرتی نبوده است و ده‌ها تن اقلام پزشکی شامل کیت‌های تشخیصی، لباس‌های محافظتی، تیم پزشکان متخصص چینی، دستگاه اکسیژن‌سنج، دستگاه اکسیژن‌ساز و سایر اقلام پزشکی و دارویی را از مبدأ چین و با رعایت ضوابط سازمان بهداشت جهانی به ایران منتقل کرده است. نباید انجام می داد؟ اگر این تجهیزات وارد ایران نمی شد عواقبش را چه کسی پاسخگو بود؟

در نهایت از فیلترینگ هم گفتند. عجیب است که کسی برای سلامتی جسم افراد معتقد به قرنطیه و اجبار و نظامی گری است برای سلامت امنیت فکری و جسمی مردم فیلترینگ را منکر می شود. آنهم در چنین شرایطی که به گواه شرایط موجود، رسانه های خارجی و ضدانقلاب کمر بستند بر تلفات بیشتر کرونائی در ایران. درباره فیلترینگ حرف زیاد است و پیشتر نیز به کفایت گفته شده است.

اما بدترین بخش سخنان جایی بود که گفت اگر مردم ایران شبیه مردم دنیا فروشگاه ها را غارت نکردند، بدلیل فقر و بی پولی است. این میزان شیفتگی به بیرون از ایران و این قدر خودحقیرپنداری باور پذیر نیست. کمتر پیش می آید یک نفر تا این اندازه خود و ملت را حقیر بداند که نقاط مثبت رفتار و سبک زندگی مردمش را هم اینطور زشت و زننده تصویر کند.

 جینفر گرین نویسنده آمریکایی : شانس آوردیم که در شرایط کرونایی در ایران ماندگار شدیم؛ خوب که بازنگشتیم آمریکا"!

تفاوت مدیریت کرونا در ایران و سایر کشورها


کرونای حریرچی معاون وزیر بهداشت رو تمسخر میکردند، معاون وزیر بهداشت بریتانیا به کرونا مبتلا شد

میخواستند ابتلای ۴ نماینده مجلس به کرونا رو دستاویز کنند، ۱۰ نفر از نمایندگان پارلمان فرانسه به کوید۱۹ مبتلا شدند
کمبود ماسک و ژل ضدعفونی در‌ ایران در وسط بحران رو فاجعه نشون دادند، پیش از شیوع کرونا ماسک و مواد ضدعفونی در‌آمریکا و اروپا نایاب شد
فشار اوردند تا مرزهای ایران بسته بشه، حالا امریکا مرز هاش رو به روی اروپا هم بسته !
در تازه ترین خبر هم که مشخص شد همسر نخست وزیر کانادا کرونا گرفته و خود نخست وزیر قرنطینه است

ولله که لازم نیست ادعاهای بزرگ کنیم. به جای سنگ صخره برداریم. روش‌های ساده اما جدی دیگران را قرون وسطایی بنامیم. دنیا در کار این ویروس مانده، ما که جای خود داریم. رفتار دنیا را مشاهده کنید...

انگلیسی‌ها گفتند: "مصونیت گله‌ای" را پیشنهاد می‌دهیم. ارگان رسانه‌ای‌شان بی‌بی‌سی هم در حال ریختن این روش به حلقوم‌مان بود. انسان‌ها را گله، گله می‌کنیم. گله‌های آسیب‌پذیر را قرنطینه. وزیر انگلیسی گفت: بیمارستان صحرایی برای چه بسازیم، وقتی این همه هتل داریم!

فرانسوی‌ها هم درب رستوران‌ها را گِل گرفتند تا اطلاع ثانوی. مرکل هم که گفت: هفتاد درصد در آلمان مبتلا می‌شوند. در پیشرفته‌ترین کشور اروپایی. ایتالیایی‌ها با یکی از بهترین سیستم‌های درمانی اروپا، کارشان به جایی رسیده که دستگاه‌های ونتیلاتور (تنفس مصنوعی) به حد کافی ندارند به مانند دوران وبا و طاعون، بین پیرها و جوان‌ها اولویت قائل می‌شوند. چند روز پیش وزیر امنیت داخلی آمریکا در سنا توسط سناتور کندی به چهارمیخ کشیده شده بود، یک مقام امنیتی را به جهنمی ناشی از سهل‌انگاری در برابر ویروس کرونا سوق داده بود.