سید ابراهیم با اصرار من از لحظه نخست آشنایی، رفاقت و لحظه شهادت سردار
شهید حاج حسین بادپا چنین روایت می کند: قبل از این که وارد جنگ و مناطق
جنگی شوم از جنگ به اندازه کتاب هایی که خوانده بودم، می دانستم. آن زمان
که جنگ تحمیلی علیه ایران به پایان رسید، سه یا چهار سال داشتم و آن طور که
باید جنگ را درک نکرده بودم.
وی ادامه داد: چندی قبل وقتی وارد یک منطقه جنگی و از نزدیک با
رزمنده ها آشنا شدم دیدم آنچه را در کتاب ها خوانده بودم با آنچه را می
دیدم در همه امور صدق نمی کرد.
آن روزها که با حاج حسین آشنا شدم یکی از بهترین روزهای زندگی من
بود بعد از این که مدتی با حاج حسین بودم تازه فهمیدم او همان کسی است که
در کتاب های جبهه و جنگ در موردش خوانده بودم، حاج حسین در واقع همان کسی
بود که دنبالش می گشتم.
بعد از گذراندن چند عملیات با حضور حاج حسین بادپا بیشتر با شخصیت
او آشنا و کم کم متوجه شخصیت متفاوت وی و اتفاق های معجزه آسایی که برایش
می افتاد شدم و این امر موجب می شد هر روز بیش از پیش به او ایمان و اعتقاد
بیاورم.

* لباس های خاکی سهم حسین از خمپاره ها
ابراهیم گفت: بارها اتفاق می افتاد خمپاره ای کنار حاج حسین به
زمین اصابت و جمعی از رزمندگان را شهید می کرد اما حاج حسین در کمال
ناباوری سالم می ماند و فقط لباس هایش خاکی می شد.
یادم می آید زمان شهادت علیرضا توسلی یا ابوحامد، حاج حسین زانو به
زانوی ابوحامد نشسته بود و خمپاره دقیق کنار ابوحامد به زمین خورد، به طور
معمول ترکش یا موج خمپاره باید با حاج حسین همان کاری را می کرد که با
حامد کرد اما آن خمپاره سر و دست ابوحامد را قطع کرد و نفرات پشت سر او هم
شهید شدند اما عجیب این بود که برای حاج حسین بادپا هیچ اتفاقی نیفتاد و
فقط لباس هایش خاکی شد.
وی ادامه داد: یک بار دیگر حاج حسین با یکی از دوستان به نام شیخ
محمد که روحانی بود از داخل سنگر به سمت دشمن تیراندازی می کردند، دشمن
سنگر حاج حسین را با موشک هدف قرار داد، آن روز را فراموش نمی کنم، باور
داشتم که با این هجمه، حاج حسین شهید شده، به سرعت خودم را به بالای سنگر
رساندم با کمال تعجب دیدم که حاج حسین غرق خاک اما سالم نشسته است.
در یکی از عملیات ها تیر به زیر قلب حاج حسین اصابت کرد آن روز
خون، بدن حاج حسین را فرا گرفته بود بچه ها تصور کردند که حاج حسین در حال
شهادت است و شهادتین او را می گفتند، ناگهان حاج حسین چشم هایش را باز کرد و
گفت برای چه شهادتین می گویید من هنوز زنده ام!
حاج حسین با نیم تنه در یکی از مکان هایی که در تیرس دشمن بود بالا
می آمد و تیراندازی می کرد و عجیب این بود که هیچ اتفاقی برایش نمی افتاد،
همه این اتفاقات موجب شده بود اعتقاد عجیبی به حاج حسین پیدا کنم.
* نماز اول وقت قول و قرار حاج حسین بادپا با خدا
وی با بیان این که حاج حسین نماز اول وقتش را در هیچ شرایطی ترک
نمی کرد گفت: یک روز در جاده ای بین دو منطقه جنگی در حرکت بودیم، جاده
خطرناک و زیر آتش دشمن بود، ناگهان حسین که پشت فرمان بود کنار جاده
ایستاد، پرسیدم چی شده؟ گفت وقت نماز است. گفتم حاجی خطرناکه، گفت من با
خداوند متعال وعده کردم که نمازم را اول وقت بخوانم.
حاج حسین هر زمان که بیکار می شد قرآن می خواند و نماز شب را هم با حوصله و معنویت اقامه می کرد.
وی از شب هایی گفت که حاج حسین بادپا به نماز شب می ایستاد و سید ابراهیم نظاره گر این ارتباط معنوی و پرواز عاشقانه بوده.
همرزم سردار شهید بادپا گفت: زمانی که متوجه می شدم حاج حسین می
خواهد نماز شب بخواند خودم را به خواب می زدم و او را در حال نماز خواندن
نگاه می کردم.
وی از سفر به کرمان به هوای دیدار حسین بادپا در نوروز سال جاری
گفت و افزود: نوروز امسال که با ایام فاطمیه همراه بود، بر خلاف رسم همیشگی
ام که به دیدن مادربزرگم می رفتیم برای دیدن حاج حسین به کرمان آمدم. دیگر
با حاج حسین پیوند خورده و مجذوب او شده بودم، دوست داشتم با او باشم.
وی گفت: یکی از خصوصیات حاج حسین بادپا این بود که ترسی از دشمن نداشت و بچه ها را به حمله، مقاومت و ایستادن تشویق می کرد.
منطقه کهربایی شیخ مسکین را حاج حسین حفظ کرد و هنوز این منطقه مانده است.
*اذکار مورد تاکید حاج حسین
حاجی همیشه تاکید داشت تا می توانید الله اکبر و لا الله الا الله
بگویید حتی تمام پرچم هایی نیز که با دستور حاج حسین خریده بودیم به همین
اذکار مزین بود.
تل قرین هم با درایت، مقاومت و روحیه دادن حاج حسین حفظ شد و هنوز هم این تل به پرچم لا الله الا الله مزین است.
*حسین غرق در وَ أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ...
وی اظهار کرد: وقتی حاج حسین در میدان جنگ نماز را اقامه می کرد
بچه ها می گفتند حاجی خطر داره ولی حاج حسین می گفت وَ أُفَوِّضُ أَمْری
إِلَی اللَّهِ... ؛ حاج حسین بادپا غرق در این آیه بود و تمام کارهایش را
به خدا سپرده بود.
وقتی از او می پرسیدیم حاجی دوست داری شهید شوی؟ می گفت وَ
أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ، می گفتیم دوست نداری شهید شوی؟ می گفت وَ
أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ.
سید ابراهیم گفت: حاج حسین بادپا خود را کامل به خدا سپرده بود.
حاج حسین جرات عجیبی داشت یادم است وقتی در یک عملیات خمپاره ها
کنار حاجی به زمین اصابت کرد، من حاجی را همراه خودم روی زمین انداختم تا
ترکش های خمپاره به حاجی اصابت نکند ولی حاج حسین گفت چرا این کار را کردی،
گفتم حاجی خمپاره بود؛ گفت این خمپاره ها با من کاری ندارد من به موقعش می
خورم. این حرف حاجی همیشه توی گوش من است.
یادم هست بعد از این ماجرا حاجی را دیدم که پشت سر هم استغفار می
کرد. پرسیدم چی شده؟ برای چی اینقدر استغفار می کنی؟ گفت من برای یه خمپاره
خیز رفتم. گفتم نکنه همان خمپاره ای که من شما رو کشیدم روی زمین؟ گفت بله
همان بود.
حاج حسین می گفت هر وقت خواستم به سمت گناه بروم شهدا مرا حفظ کردند.
سید ابراهیم ادامه داد: حاج حسین بادپا، شهید یوسف الهی همان
همرزمش در جنگ تحمیلی که پیغام شهید نشدن حسین را به شهید کاظمی داده بود
را برای خودش انتخاب کرده بود و در همه امور زندگی اش با این شهید حرف می
زد و مشورت می کرد. حاج حسین خیلی با این شهید مانوس بود و خداوند هم او را
به اوج عرفان رساند.
*کدام دعا تو را به اوج رسانید؟
وی اظهار کرد: عید نوروز با حاج حسین رفتیم خدمت سردار حاج قاسم
سلیمانی. حاج قاسم رو به من و حاج حسین گفت من نگران شما هستم که شهید
بشوید.
وی گفت: یکی از رزمندگان لشکر 41 ثارالله که نمی شناختمش با خنده
رو به من گفت این بنده خدا را نمی شناسم ولی حسین شهید نمیشه، این رو شهید
یوسف الهی گفته. حاج قاسم گفت، نه؛ اگه اون کسی که باید برایش دعا کند، دعا
کند، شهید می شود.
به محض این که حاج قاسم این جمله را گفت، شهید بادپا خشکش زد رو به
من گفت، ابراهیم حاجی چی گفت؟ جمله حاج قاسم را تکرار کردم و گفتم حاجی
گفت اگه اون کسی که باید برایش دعا کند، دعا کند، شهید می شود.
آن شب زمانی که به خانه حاج حسین برگشتیم حاجی دوباره از من پرسید
حاج قاسم چی گفت؟ دوباره جمله سردار سلیمانی را تکرار کردم. بعد از آن حدود
چهار یا پنج بار حاج حسین این را از من پرسید.
بعد از مدتی حاج حسین بادپا رو به من گفت ابراهیم؛ حاج قاسم از غیب
خبر داره. گفتم یعنی چی از غیب خبر داره؟ حاج حسین گفت، آخه من یه خوابی
دیده بودم که این خواب را تا به حال برای کسی تعریف نکردم. پرسیدم چه
خوابی؟ حاج حسین گفت چندی قبل خواب شهید کاظمی را که پیغام شهید یوسف الهی
را برایم آورد و گفت تو شهید نمی شوی دیدم. در خواب به شهید کاظمی گفتم یه
دعا کن من هم بیام پیش شما و خدا مرا به شما برسونه ولی شهید کاظمی دعا
نکرد. گفتم باشه دعا نکن من دعا می کنم تو آمین بگو و گفتم خدا منو به شهدا
برسون باز هم شهید کاظمی آمین نگفت و فقط شهید کاظمی به صورتم نگاه کرد و
خندید.
حاج حسین رو به من ادامه داد: ابراهیم حاج قاسم از کجا فهمیده که گفت اگر آن کسی که باید برایت دعا کند، دعا کند، شهید می شوی؟
سردار حسین بادپا بعد از این خواب به روایت فیلمی که در آیین
یادبود این شهید والامقام در کرمان پخش شد، درست کمتر از یک ماه قبل از
شهادتش به مزار شهید کاظمی می رود و آنجا با پدر و مادر این شهید دیدار می
کند.
حاج حسین آنجا از مادر شهید کاظمی می خواهد برای عاقبت بخیر شدنش
دعا کند و مادر شهید کاظمی در حالی که دست هایش را رو به آسمان می گیرد از
خدا عاقبت بخیری حاج حسین را می خواهد و دعا می کند.
و این گونه اثر می کند دعای شهید کاظمی از زبان مادرش در حق شهید
بادپا و ماجرای شیرینی که آغازش از اول رجب، ماه رحمت و عافیت آغاز شد.
*حس شهادت
سید ابراهیم در ادامه سخنانش از آن شب آسمانی می گوید اول ماه رجب
امسال از آخرین دیدار و آخرین عملیات حاج حسین بادپا. شب اول ماه رجب بود،
قرار بود در عملیات به دشمن از چند طرف یورش ببریم، نیمه های شب به قصد
رسیدن به مکان انجام عملیات راه افتادیم. حاج حسین در حالی که پشت فرمان
خودرو نشسته بود رو به من گفت نمی دونم چرا احساسم برای این عملیات با بقیه
عملیات ها فرق می کند.
حاج حسین برخی اوقات با من شوخی می کرد و می گفت ابراهیم اگر شهید
شدی من و حاج قاسم می آییم خونه شما و به خانواده ات دلداری می دهیم تو
نگران نباش، راحت برو جلو.
وی ادامه داد: من همیشه احترام حاج حسین را نگه می داشتم و کمتر با
او شوخی می کردم اما آن شب شاید خدا این حرف را روی زبانم گذاشت که در
جواب حاج حسین وقتی که گفت امشب احساسم فرق می کند من هم به شوخی روی پایش
زدم و گفتم حاجی این حس، حس شهادته، شک نکن!
حاج حسین در جواب من گفت نه سید، من شهید نمی شم، گفتم حاجی؛ شب اول ماه رجبه در رحمت خدا بازه، بپر که شهادت رو گرفتی.
حاج حسین با این جمله من به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه گفت،
آره؛ اگه شهید بشم خیلی خوبه ولی یه مشکلی هست. گفتم چی؟ گفت اگر من شهید
بشم حاج قاسم خیلی ناراحت میشه، حاجی دیگه نمی تونه منو تشییع کنه، سری قبل
هم وقتی مادرش رو تشییع کرد خیلی اذیت شد، من دوست ندارم حاج قاسم اذیت
بشه!
سید ابراهیم گفت: من باز از در شوخی در اومدم و گفتم حاجی نگران
نباش، حاج قاسم تا حالا این قدر شهید دیده حالا تو هم روی بقیه شهدا، هیچ
اشکالی نداره.
این اولی باری بود که با حاج حسین اینقدر شوخی می کردم. شهید بادپا
رفت توی فکر، نمی دانم چرا پیکر حاجی پیدا نشد شاید با خدا معامله کرده
بود و نمی خواست حاج قاسم اذیت بشود.
همرزم سردار شهید بادپا گفت: وقتی به منطقه رسیدیم باید پیاده می
شدیم و 10 کیلومتر از راه را پیاده می رفتیم. حاج حسین فرمانده محور بود و
ما هم یکی از گردان هایش بودیم. بهش گفتم حاجی با گردان ما نیا، از کوه می
ریم، مسیر ما سخت و دشواره و شما جانباز 70درصد هستید و نمی توانید این
مسیر را با ما بیایید. حاج حسین گفت نه؛ من می خوام با تو بیام.
با هم حرکت کردیم و رفتیم. ساعت حدود سه و نیم شب بود. حاج حسین از
جمع خواست که بایستیم، گردان ایستاد، حاج حسین از جیبش یک مهر کوچک که
همیشه همراهش بود در آورد به صورت نشسته نماز شبش را خواند. احساس کردم
خیلی خسته است. بعد از چند دقیقه دوباره به سمت منطقه مورد نظر حرکت کردیم.
جاده دسترسی تا منطقه مورد نظر کلا استراتژیک و قرار بود شهید
کجباف از شرق و سایرین از سمت غرب به ما برسند. آن شب گردان ما طبق قرار و
در زمان تعیین شده وارد منطقه شد و شروع به جنگیدن کردیم و البته تلفات
سنگینی از دشمن گرفتیم.
بیسیم دشمن به دست ما افتاد و گفت و گوهایشان را از این طریق کنترل
می کردیم. در ادامه باید سایر گردان ها به ما ملحق می شدند ولی آنها
نتوانستند سر موقع خودشان را به ما برسانند و ما وسط جمع دشمن ماندیم. بالا
و پایین گردان ما دشمن قرار گرفته بود و بعد از مدتی توان ما تحلیل رفت
دشمن به ما هجوم سنگینی کرد.
دشمن هر لحظه به سمت گردان ما پیشروی می کرد، تعدادی از رزمنده های
گردان هایی که قرار بود به ما ملحق شوند به کمک ما آمدند و در این موقع
خبر رسید سایر گردان ها به دلیل تاخیر در حرکت در مسیرشان گرفتار آتش و
حملات دشمن شدند و از یک گردان 10 یا 15نفر زنده مانده بودند.
حاج حسین وقتی دید این چند نفر برای کمک به ما آمده اند به من گفت
بهشون بگو اگه می خواهند دشمن سرشون را ببرد اینجا جای خوبی است. من پیغام
حاجی را به آنها رساندم و از آن ها خواستم عقب نشینی کنند.
در حال صحبت کردن با این چند نفر بودم که ناگهان سوزشی را در
پهلویم احساس کردم، تیری به پهلوی چپم اصابت کرد و کمی از پرده نخاعم را
پاره کرد و روی زمین افتادم، پاهایم را حس نمی کردم، نگران حاج حسین و بچه
ها بودم. بعد از چند دقیقه پاهایم تکان خورد. حاجی با دیدن اوضاع من، بیسیم
را برداشت و تقاضای نفربر کرد. به حاجی گفتم حاجی بذار بمونم، انگشت هام
که کار می کنند می تونم تیراندازی کنم، اما حاج حسین قبول نکرد.
حاج حسین رو به من گفت خوشحالم که تیر خوردی تو باید بروی، الان
برمی گردی پیش همسرت، حاجی می دانست فرزند من همان روزها قرار بود به دنیا
بیاید.
بعد از چندی یک نفربر آمد و می خواست مرا به عقب برگرداند ولی به
خاطر حملات سنگین دشمن نتوانست جلو بیاید. نفربر دوم با هر سختی که بود
خودش را به ما رساند، وقتی خواستیم سوار نفربر شویم، دشمن خودش را خیلی به
ما نزدیک کرده بود، شاید حدود 30 متر با ما فاصله داشت.
وقتی در نفربر از عقب باز شد دشمن به پشت نفربر رسیده بود، حاج
حسین مرا کمک کرد سوار شوم به اندازه چند لحظه بعد از سوار شدن برگشتم دیدم
حاج حسین و همه بچه ها افتادن روی زمین، دستم را دراز کردم به طرف حاج
حسین که از بقیه به من نزدیک تر بود، گفتم حاجی دستت را بذار تو دست من،
حاج حسین دستش را گذاشت تو دستم. ناگهان تیر دیگری پهلوی دیگرم را شکافت و
از پایین کمرم خارج شد و بعد از چند لحظه تیر دیگری به من اصابت کرد و
افتادم داخل نفربر.
دست حاج حسین هنوز توی دستم بود دشمن هر لحظه نزدیک تر می شد، حاجی
که اوضاع من و نزدیک شدن دشمن را دید، دستم را پس زد. نفربر در حالی که
دست من هنوز به سمت حاج حسین دراز بود، حرکت کرد و این آخرین صحنه دیدار من
و حاج حسین بود.
اگر بخواهم در یک جمله از حاج حسین حرف بزنم باید بگویم حسین غرق در وَ أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ بود.
آری حسین تو خاص بودی. یقین دارم که خاص بودی تو که می بایست 25
دقیقه تاخیر و یک اشتباه را خیلی بیش از 25 سال تاوان پس بدهی و خداوند
خاصانش را دوست دارد و این چنین در بوته آزمایش می سنجد.
حالا این ما هستیم محتاج دعای تو و دست هایت که رو به آسمان بلند شود و از خدا برایمان عاقبت بخیری بخواهد.
حسین ما دعا می کنیم و تو آمین بگو! خدایا ما را از خاصان درگاهت
قرار بده و شهادت را روزی و نصیبمان بگردان، خدایا شرمندگی ما را فردای
قیامت جلوی شهدا و خانواده هایشان مپسند و عاقبت بخیری نصیبمان کن. آمین یا
رب العالمین ...
حسین بادپا 15 اردیبهشت 1348 در رفسنجان چشم به جهان گشود. وی که
سال های سال در جبهه های حق علیه باطل مبارزه کرد به درجه جانبازی 70 درصد
نایل آمد.
سردار شهید حسین بادپا اردیبهشت امسال در دفاع از حرم حضرت زینب (س) در سوریه به درجه رفیع شهادت رسید.

در روزهای اخیر که کشور اسلامی ما ایران، مانند بسیاری از کشورهای دیگر درگیر بیماری کرونا شده است، مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی در سخنانی عجیب موجب ملتهب شدن جو مذهبی کشور شده و سخنان وی واکنشهای متعددی را در پی داشت. گروهی از علمای اهل سنت، از سخنان وی دفاع کرده ـ که البته تعدادی از آنها در فضای مجازی ابراز کردند که تحت فشار عبدالحمید و طیف او چنین گفتهاند ـ گروهی، واکنشها را ناشی از فهم ناصحیح از سخنان عبدالحمید مطرح کردند ـ (ر.ک بیانیه با عنوان فعالان عرصه وحدت اسلامی خطاب به عبدالحمید) و گروهی دیگر سخنان او را ناشی از جهل به مسائل دینی اجتماعی سیاسی، یا تلاش برای به دست آوردن دستآوردهای سیاسی بعد از شکست طیف وی در انتخابات مجلس دانستند.
سخنان وی چهار جنبه اصلی داشت که عبارتند از:
۱ـ ادعای شیوع کرونا در ایران، توسط طلاب چینی جامعةالمصطفی (ص) العالمیة
۲ـ ادعای تلاش جامعةالمصطفی برای شستوشوی مغزی دانشجویان خارجی اهل سنت (کنایه از شیعه کردن آنها)
۳ـ ادعای گسترش بیماری کرونا و دیگر بلایا در ایران، به خاطر بیاحترامی به مقدسات اهل سنت.
۴ـ اهل بیت (ع) و کسانی که به آنها توسل میشد، شفا نداده و مشخص شد تنها شفادهنده خداست.
در این اثنا برخی از علمای شیعه هم به این سخنان اخیر مولوی عبدالحمید واکنش نشان دادند:
به گونهای که حجتالاسلام سیدعباس موسوی مطلق استاد حوزه علمیه و سخنران مذهبی در واکنش به اظهارات مولوی عبدالحمید، او را به منظره علمی براساس آیات قرآن، عقل و روایات پیامبر (ص) از آثار برادران اهل سنت دعوت کرد. (اینجا بخوانید)
یا حامد کاشانی سخنران مذهبی گفت: یک کرونا نباید باعث شود شما از اعتقادات خود برگردید. مسئله شفا خواستن از اولیا خدا یک امر شیعی نیست. به آثار «ذهبی» و سایر نویسندگان خود نگاه کنید که چه میزان درباره قبور اولیاء خدا سخن گفتهاند. (اینجا بخوانید)
اما برای روشن شدن مقصود مولوی عبدالحمید از این سخنان و فهم درست پاسخ به وی شایسته است ابتدا نگاهی به سابقه مولوی عبدالحمید اسماعیلزهی داشته باشیم و سپس به تحلیل شبهات وی با استناد به منابع اهل سنت اشاره کنیم:
سابقه فعالیتها و موضعگیریهای مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی
سابقه فعالیتهای سیاسی
وی در عرصه سیاسی، به عنوان یکی از طرفداران فکر اصطلاحطلب شناخته شده است. حال مقداری با موضعگیریهای اصلی وی در عرصه سیاسی آشنا میشویم:
زیر سؤال بردن قانون اساسی
وی میگوید: «قانون اساسی وحی آسمانی نیست، بلکه توسط بندگان تهیه و تنظیم شده است. در این قانون مواردی وجود دارند که نیاز به تغییر و تجدیدنظر دارند». (https://abdolhamid.net/persian/2017/04/21/2484/)
این در حالی است که امام خمینی (ره)، در مورد مخالفین قانون اساسی فرمودهاند: نمیشود از شما پذیرفت که ما قانون را قبول نداریم. غلط میکنی قانون را قبول نداری قانون تو را قبول ندارد نباید از مردم پذیرفت، از کسی پذیرفت ... نمیتوانی قبول نداشته باشی. مردم رأی دادهاند به اینها، مردم ۱۶ میلیون تقریباً یا یک قدری بیشتر رای دادند به قانون اساسی. مردم که به قانون اساسی رأی دادند منتظرند که قانون اساسی اجرا بشود؛ هر کس از هرجا صبح بلند میشود بگوید ...، من قانون اساسی را قبول ندارم ... همه باید مقید به این باشید که قانون را بپذیرید، ولو برخلاف رأی شما باشد. باید بپذیرید، برای اینکه میزان اکثریت است؛ ... میزان است که همه باید بپذیریم. (صحیفه امام، ج ۱۴، ص ۳۳۷)
زیر سؤال بردن انتخابات
وی در سال ۱۳۸۸ در اوج فتنهها در مورد انتخابات گفته بود: شکایت مردم ایران در رابطه با انتخابات هنوز موجود است. مردم شکایت دارند، در رابطه با صحت انتخابات سخن دارند، حرف دارند. این در حالی بود که مقام معظم رهبری، زیر سؤال بردن صحت انتخابات را بزرگترین جرم دانسته بودند. در انتخابات اخیر مجلس نیز وی که هیچ یک از کاندیداهای مورد نظرش در انتخابات رأی نیاوردند، اعتراض کرده و درخواست بازشماری آراء را کرده بود که با وجود بازشماری، مشخص شد نتایج آرا صحیح بوده و اعتراض وی بیمورد بوده است.
تهدید نظام و رهبری
وی در مورد امتناع از قوانین جمهوری اسلامی در مورد مدارس دینی میگوید: ما صبر کردیم تا حالا، دردسر برای حکومت درست نکردند. دردسر برای رهبر درست نکردند، تا حالا برای این مسأله دردسر درست نکردهایم اما از این پس ما هم مجبور میشیم، و ما این حق قانونی خودمان را مطالبه میکنیم
مخالفت با محور مقاومت
مولوی عبدالحمید در سخنرانیهای خود بارها بر ضد محور مقاومت در سوریه سخنرانی کرده و مقابله با گروهکهای تروریستی در سوریه را تروریسم و کشتن مردم بیگناه خوانده و برای پیروزی مسلحین در سوریه دعا کرده است این در حالی است که نزدیکان او به صورت رسمی برای کمک به گروههای تروریستی پول جمع میکردند
مصاحبه با شبکههای ضد نظام جمهوری اسلامی
وی مصاحبههای فراوانی با شبکههای ضد نظام ـ از جمله بیبیسی فارسی، و شبکههای وهابی ـ داشته است. این در حالی است که مصاحبه با این شبکهها جرم بوده و مجازات آن حبس از سه ماه تا یک سال خواهد بود.
انتشار اخبار دروغ و مبتنی بر شایعات
انتشار اخبار دروغ و تشویش اذهان عمومی نیز طبق قوانین جمهوری اسلامی و تمام کشورها جرم تلقی میشود این در حالی است که مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی در موارد متعددی با شایعهپراکنی، هزینههای بسیار زیادی برای حکومت درست کرده است. از جمله آنها موارد ذیل است:
ادعای ممانعت حکومت با برگزاری نماز عید اهل سنت
وی در عید فطر سال ۱۳۸۹ گفت: امسال با برگزاری حدود ۱۰ مراسم نماز عید که در جاهای مختلف با ۱۰۰ نفر، ۲۰۰ نفر، یا ۳۰۰ نفر در منازل یا سالنهای کوچک برگزار میشد، مخالفت شد و اجازه ندادند که شهروندان سنی مذهب در تهران نماز عید برگزار کنند؛ در حالی که انتظار ما آن بود که برادران، مسجدی به ما در تهران بدهند.
این شایعه در حالی بود که به گفته «شورای امور مساجد اهل سنت استان تهران، جماعت دعوت و اصلاح» ـ که خود از اهل سنت هستندـ در همان روز بیش از ۲۱ نقطه شهر تهران، نماز عید اهل سنت با جمعیتهای بسیار بیشتر از ادعای او برگزار شده بود. (http://www.islahweb.org/ar/node/۳۳۹۶)
ادعای تخریب نمازخانه اهل سنت پونک
یکی دیگر از ادعاهای وی که هزینه سیاسی فراوانی را به نظام و مسأله تقریب وارد کرد، ادعای تخریب نمازخانه اهل سنت در پونک بود که ادعای وی موجب بیانیه سازمان کنفرانس اسلامی، مفتی اهل سنت مصر و... بر ضد حکومت ایران و تخریب چهره تقریبی ایران شد. این در حالی بود که نمازخانه اهل سنت تخریب نشده بود؛ بلکه ماجرا این بود که بر خلاف ادعای وی، اهل سنت چند ساختمان در کنار نمازخانه خریده و با تغییر کاربری آنها، فضای پارکینگ را به سرویس بهداشتی تبدیل کرده بودند که شهرداری تهران، بعد از چند بار تذکر، بخشهای پارکینگ ساختمانهای مجاور را که بدون اخذ مجوز و پرداخت عوارض لازم تغییر کاربری داده شده و به مصلای اهل سنت ضمیمه شده بود، به کاربری سابق بازگرداند و این مطلب ربطی به اصل مصلای اهل سنت در پونک تهران نداشت.
اما مولوی عبدالحمید گفته بود: تخریب نمازخانه اهل سنت تهران موجب جریحهدار شدن احساسات مسلمانان اهلسنت شده و عدم تحمل یک نمازخانه معمولی و تخریب آن، در شهریکه اجازه ساخت مسجد به شهروندان اهلسنت داده نمیشود و مطالبه سیو هفت ساله آنها پس از پیروزی انقلاب اسلامی ناکام مانده است، تنها جریحهدار نمودن احساسات جامعه اهلسنت ایران نیست، بلکه احساسات مسلمانان جهان را نیز جریحهدار مینماید».
تحریک احساسات مردم در ماجرای تخریب مدرسه غیرقانونی لوتک به درخواست اهل سنت
یکی از مواردی که مولوی عبدالحمید به شایعهپراکنی پرداخته و احساسات اهل سنت را تحریک کرد، ماجرای تخریب مدرسه علمیه غیرقانونی عظیم آباد لوتک بود که به درخواست مولوی اهل سنت همان منطقه صورت گرفته بود؛ وی میگوید: انتظار نداشتیم با وجود نماینده مقام معظم رهبری در امور اهلسنت چنین بلایی بر سر مدرسه لوتک بیاید... من شکایت خود را به بارگاه خداوند عرض میکنم و از این حادثه دلخراش و جانگداز به خداوند شکایت میکنم ... حادثهای که در روستای عظیم آباد رخ داد، برای جامعه اهلسنت بسیار ناگوار بود و احساسات ما را جریحهدار کرد. اما متأسفانه چند شب پیش نیروهای بسیار زیادی از زاهدان و زابل منطقه را محاصره کرده و مدرسه را به همراه خانههای وقف شده و اماکن محل سکونت طلاب آنجا را به ویرانهای تبدیل کردند.
اما این مدرسه محل سکونت غیرقانونی تعدادی از اتباع خارجی بدون اقامت و مخل به آرامش اهل سنت منطقه شده بود که خود اهل سنت نسبت به آن اعتراض کرده بودند
ادعای مخالفت حکومت با سفرهای داخلی و خارجی وی
وی که سفرهای متعدد به کشورها و مناطق مختلف داشته و دارد، بارها ادعا کرده بود که حکومت مانع سفرهای وی شده است. از جمله ادعا کرد که فقط اجازه سفر به تهران و قم دارد؛ حال آنکه در همان ایام به روسیه و ... سفر کرده بود
مطرح کردن شایعه ربوده شدن چند زن و پیدا شدن جنازه آنها در نقاط مختلف زاهدان
وی در نماز جمعه خود گفته بود: همه جا در بین خانوادهها، در سطح شهر، در مدارس و حوزهها و دانشگاهها شایعه شده است که در شهر زاهدان زنانی ربوده شدهاند و در بعضی جاها جنازه چند زن دیده شده است. ما تا حال این مسأله را یک شایعه تلقی کردیم و در این مورد در حال تحقیق هستیم. البته بنابر مقوله «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها» معلوم میشود که چیزی هست که این شایعه دارد قوت میگیرد. ... جمعه گذشته که برخی نامهها به دست ما رسید ما سکوت کردیم تا ببینیم که این شایعه چقدر صحت دارد؛ در حال حاضر شایعات به قدری همه جا را فراگرفته است که نمیتوان سکوت کرد.
این در حالی است که خود این کار وی، دامن زدن به این شایعه دروغ بود.
ادعای مشارکت نداشتن اهل سنت در پستهای حکومتی
وی ادعا کرد که اهل سنت از مشارکت در پستهای حکومتی محروم هستند که بلافاصله، فهرست دهها تن از سرشناسان اهل سنت که در مناصب رده بالای حکومتی مشغول به کار هستند، ارائه شد. البته شاید مقصود وی این بوده است که کسانی که همسو با تندروی وی هستند، در پستهای حکومتی به کار گرفته نمیشوند.
آخرین شایعه وی: ادعای انتشار کرونا از طریق طلاب چینی جامعةالمصطفی
آخرین شایعه منتشر شده توسط وی این بود که در مورد گسترش کرونا در ایران گفته بود: کرونا از کجا در ایران آمد؟ معروفه که این طلاب چینی که در جامعه المصطفی درس میخواندند، این ویروس به وسیله همینها رفت و آمد اینها منتقل شده به قم و جامعه المصطفی دهها سال است که با بالاترین بودجه کشور کار میکنه ... الان نتیجه اینکه این کرونا به قم از همین طریق وارد میشه و به ایران از همین طریق میآید.
این در حالی است که خود وی، در بخش دیگری از سخنرانی خود میگوید بسیاری از طلاب جامعةالمصطفی بودجه برای برگشت به کشور خود ندارند و به سمت من دست کمک دراز کردهاند. حال مشخص نیست طلابی که پول برگشت به کشور خود نداشتند، چطور در میانه سال تحصیلی به ووهان چین رفته و دوباره از قرنطینه آنجا خارج شده و بدون کنترل مستقیما به قم آمده و هیچ کس دیگری هم جز آنها در انتقال بیماری سهیم نبوده است.
توهین به اقوام و افراد مختلف
یکی دیگر از خصوصیات مولوی عبدالحمید این است که به مجرد آنکه ببیند یکی از گروهها دچار مشکل یا بیماری شدند، آن را به گناه مرتبط کرده و ادعا میکند که مورد عذاب واقع شدهاند؛ از جمله آنها موارد ذیل است:
توهین به کردها
در بحبوحه زلزله کرمانشاه در ۲۶ اسفند ۱۳۹۶ ادعا کرد که زلزله عذاب الهی و ناشی از گناه بوده است، که این سخنان وی با واکنش گسترده افراد و گروههای مختلف از جمله نمایندگان شیعه و اهل سنت مجلس مواجه شد؛ به حدی که مولوی شهاب نادری نماینده اهل سنت پاوه گفت: شما که امام جماعت هستید در حیطه همان مسجد سخن بگویید و مواظب باشید امثال ریگی در منطقه شما ایجاد نشود.
و پس از این اعتراضات مولوی عبدالحمید از ادعای خود عقب نشینی کرده، در نماز جمعه هفته بعد ادعا کرد سخنان وی تحریف شده است (در حالی که اصل سخنان وی هنوز هم در اینترنت موجود است).
توهین به فلسطینیها
وی در مورد مسلمانان فلسطین نیز گفته بود آنها اهل گناه هستند و نماز نمیخوانند و به همین سبب نمیتوانند فلسطین را از چنگال اسرائیلیها آزاد کنند
پایین آوردن جایگاه اماکن فرهنگی تاریخی ایران از جمله تخت جمشید
موارد دیگری از توهین وی به فرهنگ یا بزرگان دیگر تفکرها وجود دارد، از جمله وی ادعای میکند که شایسته نیست که یک انسان از تخت جمشید دیدار کند، زیرا محل حکمرانی افراد ظالم بوده است.
توهین به آیت الله العظمی مکارم شیرازی
توهین وی به آیت الله العظمی مکارم شیرازی، که منجر به اعتراض گسترده شده و حوزههای علمیه در پی این توهین تعطیل شده و در انتها مولوی عبدالحمید مجبور به عذرخواهی شد.
کارهای خلاف وحدت
او که در کلیپ اخیر، خود را از طرفداران وحدت معرفی میکند، سابقه طولانی در کارهای خلاف وحدت دارد؛ حتی در کنفرانسهای وحدت:
۱ـ به صورت معمول در کنفرانسهای وحدت با شیعیان نماز جماعت مشترک نمیخواند. البته ادعا میکند که اهل سنت در ایران، به نماز پشت سر شیعیان اجبار میشوند.
۲ـ حتی در این کلیپ اخیر با وجود ادعای محبت اهل بیت، در صلوات خود بر پیامبر (ص) کلمه «آل» را نمیآورد. وی حتی در این کلیپ اخیر، با وجود اینکه هدف خود را اصلاح در لزوم محبت صحابه و اهل بیت (ع) معرفی کرده بود، یک بار هم بعد از آمدن نام پیامبر (ص)، بر اهل بیت ایشان درود نمیفرستد.
۳ـ برگزاری مراسم عروسی، در ایام عزای اربعین: در حالی که امام خمینی در مورد ایام دهه محرم و صفر فرموده بودند: باید ماها و شماها در گفتاری که داریم و خصوصاً در این ماه محرم و صفر که ماه برکات اسلامی است و ماه زنده ماندن اسلام است، باید ما محرم و صفر را زنده نگه داریم، به ذکر مصائب اهل بیت (ع). که با ذکر مصائب اهل بیت (ع) زنده مانده است، این مذهب تا حالا.
مقام معظم رهبری نیز در این باره فرمودهاند: دهه آخر ماه صفر، ایام عزاداری اهل بیت عصمت و طهارت در اربعین و شهادت رسول خدا (ص)، امام حسن مجتبی و امام رضا علیهماالسلام است و همه ساله در این دهه، بسیاری از شیعیان و گروههای زیادی از اهل سنت به اقامه عزا میپردازند.
اما مولوی عبدالحمید در ایام عزاداری اربعین مراسم عروسی پسر خویش را برپا میدارد که این مسأله نیز اعتراض گسترده شیعیان را در پی داشت.
۴ـ مخالفت با جمهوری اسلامی در تشخیص روز عید فطر، یا احکام مربوط به نماز جماعت: او هر سال در ایام عید فطر به جای پذیرش رؤیت هلال در ایران، به افق عربستان عید میگرفت؛ امسال نیز بعد از شروع کرونا، بعد از آنکه تمام نماز جمعههای شیعیان تعطیل شد، او حاضر به تعطیلی نماز جمعه خود نشد، تا اینکه در عربستان دستور به تعطیلی نماز جمعهها صادر شد.
البته بهانه مولوی عبدالحمید، برای تعطیل نکردن نماز جمعهاش ـ با وجود تعطیلی کل نماز جمعهها در ایران ـ وجوب نماز جمعه بر اساس فتاوای اهل سنت بود، اما وقتی که عربستان دستور تعطیلی نماز جمعه را صادر کرد، این وجوب نیز از بین رفت!
۵ـ فتوا به حرمت انداختن صدقه در صندوق صدقات کمیته امداد: وی در جلسهای که روحانیون و سران طوائف اهل سنت حضور داشتند، در سخنانی فتوا داد که: اهل سنت از انداختن صدقه در صندوقهای جمعآوری صدقات کمیته امداد امام خمینی خودداری کنند و برای توجیه این اقدام تفرقه افکنانه خود مدعی شده که این صدقات فقط به شیعیان کمک میشود و اهل سنت از آن بیبهره هستند. وی در این جلسه از حاضران خواسته اهل سنت صدقات خود را از این پس در صندوقهایی که با رنگ سفید در شهر زاهدان نصب شده و متعلق به اهل سنت است، واریز نمایند.
۶ـ دیدار با مسؤولان هتاکترین شبکه وهابی و افتخار به آن: شبکه وهابی «وصال حق» هتاکترین شبکه نسبت به مقدسات شیعیان است که سابقه اهانت ناموسی به ائمه شیعه (ع) را نیز دارد و مسؤولان این شبکه، بارها اعتقادات شیعیان را به سخره گرفته و به ائمه و بزرگان شیعه فحاشی کرده و از عملیاتهای تروریستی وهابیون در سرتاسر دنیا دفاع کردهاند (حتی تصویر شخصی که جگر یک سرباز سوری را در آورده به دندان کشید، همراه با سرود به عنوان یکی از مجاهدین راه خدا نشان میدادند). اما مولوی عبدالحمید در سفر عمره خود، با مسؤولان این شبکه (مجیب الرحمن انصاری) دیدار کرده و عکس این دیدار را به عنوان یکی از خاطرات مهم سفر خود، در سایت و کانال خویش گذاشت.
علاوه بر کارهای خلاف قانون قبل، او کارهای هنجار شکنانه دیگری نیز دارد از جمله:
ـ پذیرش طلاب غیرقانونی در مدارس وابسته: از جمله کارهای خلاف قانون وی، پذیرش غیرقانونی صدها طلبه اهل سنت از کشورهای مختلف، در مدارس علمیه زیر نظر خود او است، که موجب مشکلات فراوانی در منطقه شده است؛ از جمله:
ـ گسترش بیماری کرونا در منطقه سیستان از همین طلاب که تعدادی از آنها به خاطر نداشتن اقامت، جرأت مراجعه به مراکز درمانی را ندارند و تعدادی از آنها به کشور همسایه افغانستان رفته و همین موجب شیوع بیشتر غرب افغانستان که محل عبور غیرقانونی این افراد است، شده است. این طلاب، بعد از بازگشت به کشور خویش ـ به خصوص تاجیکستان ـ به ترویج فکر وهابی میپرداختند که همین امر، سبب برخورد جدی حکومت تاجیکستان با این مسأله شده و چندین بار به این مسأله اعتراض کردهاند. به همین سبب بود که امامعلی رحمان در سخنرانی خویش از والدین تاجیکی خواست فرزندان خود را از مدارس مذهبی خارجی بیرون بیاورند؛ زیرا به ادعای وی، بیشتر این مدارس در واقع مذهبی نیستند. رئیس جمهور تاجیکستان در آن زمان اعلام کرد: فرزندان شما، تندرو، تروریست و به دشمنان و خائنان به ملت تاجیکستان تبدیل خواهند شد.
ـ دفاع از مجرمان: وی بارها از مجرمین مختلف دفاع کرده است؛ از جمله آنها میتوان به دفاع از داماد وی که جاسوسیاش محرز شده و محکوم نیز شده بود، دفاع از قاچاقچیان مواد مخدر، دفاع از تروریستهای وهابی که به خاطر عملیات تروریستی بر ضد اهل سنت اعدام شده بودند و مشارکت در تشییع جنازه شرورهای فراری کشته شده در درگیری همچنین اخیراً از دستگیری فضل الرحمن کوهی که بارها موجب آشوب در منطقه خود شده و به شدت مشغول ترویج افکار تکفیری و توهین به مقدسات و عقاید دیگر فرق و مذاهب بود ابراز نگرانی کرده بود.
ـ دفاع خاص از ترویج وهابیت در خوزستان: آخرین نکتهای که در بخش اول مطرح میشود، سخنان وی در مورد ترویج وهابیت در خوزستان است؛ وی پس از عملیاتهای تروریستی در اهواز و برخورد با مروجین وهابیت در آن استان میگوید: اگر کسی از آن طرف (شیعه) برمیگردد و میآید سمت اهل سنت، اعتقاد اهل سنت را اختیار میکند، بر اساس قانون هیچ کس نمیتواند او را تحت تعقیب قرار دهد یا اذیت کند، یا آزادیهای او را سلب کند. یکی از معاهدات و میثاقهایی که در کنفرانس مجمع التقریب بین المذاهب اسلامی بود، در تهران همه علمای داخل و خارج این را تصویب کردند که هر کسی میخواهد هر چیزی اختیار کند و هیچ کسی مانع نباشد و ما هم اعتقادمان است.
ـ زیر سؤال بردن عقاید شیعیان: از جمله کارهای وی، زیر سوال بردن عقاید شیعیان است که این مطلب در سخنرانیهای وی و کتابهایی که در مدارس تحت نظر وی تدریس میشوند، به وفور دیده میشود. از جمله آنها عبارتند از: انکار شهادت حضرت زهرا (س)، شرک دانستن توسل و انکار عزاداری برای سیدالشهدا (ع)
سایر مسائل امنیتی
قطعا آنچه که در اختیار مسئولان امنیتی است، بسیار بیشتر از آنچه هست که در این مقاله آمده و در اختیار عموم قرار دارد. البته اشارههایی به آن در سخنان بعضی از نمایندگان مجلس و مسؤولان آمده بود که از جمله آنها میتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
ـ دخالت مولوی عبدالحمید، در پرورش فکر تکفیری جیش العدل و عبدالمالک ریگی و گروهک جندالله
ـ دخالت مولوی عبدالحمید در ترور شخصیتی و... برخی بزرگان اهل سنت، که توسط تعدادی از بزرگان اهل سنت منطقه مطرح شده است.
ـ ارتباط با گروههای داعشی و تبلیغ برای آنها که پس از تبلیغ رسمی برای جمع آوری پول توسط نزدیکان به عبدالحمید مشخص شد.
ـ عدم تطابق هزینهها و حجم دریافتیهای طبیعی جریان مسجد مکی در وضعی که بزرگان مسجد مکی، به صورت دائم از وضعیت نابسامان مالی اتباع مذهب اهل سنت شکایت میکنند، وضعیت زندگی ایشان به هیچ وجه با آنچه به صورت طبیعی میتواند دریافتی این جریان از زکات و... باشد، سازگاری ندارد.
تحلیل و بررسی سخنان مولوی عبدالحمید
همانطور که در ابتدای سخنان گفته شد او در سخنان اخیر خود به چهار مسأله پرداخته است:
ادعای شیوع کرونا در ایران، توسط طلاب چینی جامعةالمصطفی العالمیة
در پاسخ به این باید گفت که مولوی عبدالحمید بارها با استناد به اخبار جعلی، به طرح شایعه پرداخته است و این مورد نیز مانند موارد قبل است و مسؤولان پزشکی سیاسی کشور نیز این شایعه را به صورت رسمی تکذیب کردند، اما برای تقابل با چنین شایعهپراکنیهایی چه باید کرد؟ مشخص است که اگر در دفعات قبل که شایعهپراکنی کرده بود، قوه قضائیه با او برخورد مقتضی را صورت داده بود، دیگر به چنین جایی کشیده نمیشد که در وضعیت بحرانی کرونا، با نشر شایعات خود کشور را ملتهب کند. به خصوص که به گفته مسؤولان قضایی کشور، تصمیمگیری بر این است که با چنین شایعهپراکنانی به صورت جدیتر برخورد شود.
نکته جالب توجه در سخنان او در مورد طلاب جامعةالمصطفی (ص) آن است که مولوی عبدالحمید میگوید: این طلاب که به ایران آمدهاند، بارها به نزد من آمده و گفتهاند پول برای برگشتن به وطن ندارند؛ حال چگونه ادعا میکند که این همه طلبه اهل سنت، در وسط سال درسی، به چین رفته و دوباره در اوج کرونا، از قرنطینه خارج شده و بدون کنترل مستقیماً به قم آمدهاند؟ به صورتی که هیچ کسی جز آنها سبب انتشار کرونا در ایران نشده است؟
ادعای تلاش جامعةالمصطفی (ص) برای شستوشوی مغزی دانشجویان خارجی اهل سنت (کنایه از شیعه کردن آنها) و در خواست شفافسازی در مورد بودجهها و فعالیتهای این مجموعه
در مورد این ادعا چند نکته وجود دارد:
ـ شما که خود (با دفاع از وهابیت خوزستان) به دنبال دفاع از آزادی ترویج فکر و مذهب بودید! کلام مولوی عبدالحمید در دفاع از ترویج فکر مذهبی داعش و وهابیت در خوزستان اولین پاسخ به او است. باید از او سؤال کرد که چرا وقتی کسی به خاطر ترویج فکر وهابیت که منجر به عملیات تروریستی نیز شد، بازداشت میشود، شما از او دفاع میکنید، اما اگر کسی به صورت اختیاری در کشور ایران شیعه شود، این مسأله را شستوشوی مغزی معرفی کرده و محکوم میکنید؟
ـ مسؤولان جامعةالمصطفی خود به ادعاهای شما پاسخ دادند. پاسخ مسئولین جامعةالمصطفی (ص) العالمیة در بیانیه خود به این ادعاست که با صراحت چنین ادعایی را تکذیب کردند و همگان میدانند که در جامعةالمصطفی، مدارسی خاص به برادران اهل سنت وجود دارد که تمام فعالیتهای ایشان در آن مدارس بر اساس اندیشههای اهل سنت است.
ـ دعوت مولوی عبدالحمید، به حضور در جامعةالمصطفی برای مناظره حضوری در مسائل مورد اختلاف
بهترین راه برای پاسخ به این ادعا نیز آن است که از سوی جامعة المصطفی،
دعوتی خاص برای او صورت گیرد، تا در یک جلسه در حضور طلاب اهل سنت و علمای
متخصص شیعه، آنچه مولوی عبدالحمید به عنوان شستوشوی مغزی مطرح کرده همراه
با ادله او مطرح شده و علمای شیعه نیز نظر خود را بگویند تا مشخص شود آیا
نظرات شیعیان مطابق با فکر صحیح اسلامی است یا نظرات مولوی عبدالحمید؟
که این دعوت، در واقع احترام به جایگاه ایشان در بین اهل سنت و بیانگر آن است که ما با وجود شایعهپراکنیهای مولوی عبدالحمید و سایر کارهای ایشان، به خاطر علاقهای که به اهل سنت داریم، حاضریم اتهامات ایشان را به صورت خاص بررسی کرده و موجب آسایش خاطر ایشان شویم. در صورتی که او با چنین کاری موافقت نکند، نشانگر یک یا هر دوی حالات ذیل خواهد بود:
۱ـ این ابراز نگرانی تنها وسیلهای برای کسب مقاصد سیاسی و فشار روی جامعةالمصطفی بوده است که در این صورت وظیفه مسئولین امر علاوه بر برخورد با مولوی عبدالحمید، کمک فوق العاده به جامعةالمصطفی خواهد بود. زیرا ابراز نگرانی او، نشانگر تاثیر بسزای جامعةالمصطفی است.
۲ـ یا نشانگر ترس مولوی عبدالحمید از رسوا شدن عقیده سلفیگری خود و شکست در مقابل فکر صحیح اسلامی است، که موجب از بین رفتن جایگاه وی در بین اهل سنت خواهد شد.
ـ درخواست شفافسازی مولوی عبدالحمید برای درآمدها و مصارف جریان مکی: همانطور که خود مولوی عبدالحمید درخواست شفافسازی در مورد هزینهها و نحوه عملکرد جامعةالمصطفی کرده بود، باید او نیز در مورد کل هزینهها و درآمدها و نحوه مصرف کردن آنها در جریان مکی شفافسازی کند.
ادعای گسترش بیماری کرونا و دیگر بلایا در ایران، به خاطر بیاحترامی به مقدسات اهل سنت
وی گفته است: باید آسیب شناسی بکنیم و خود را تغییر بدهیم تا اگر کرونا رفت پشت سر کرونا آسیب و آفت بزرگتری وارد کشور ما نشود. کشور ما در سالهای اخیر با آفتها روبرو بوده است، از قحط گرفته، قحط چندین ساله و شدید تا زلزله و تا سال اخیر سیلابها و انواع آفتها و تحریمهای شدید، آفتهای زمینی و آسمانی و اخیرا ما به کرونا گرفتار شدیم. ما باید ببینیم و توجه کنیم به این مسائل نیازه که همه ملت ایران برگرده و توبه کنه و رجوع کنند به الله ... اینجا به بزرگان دین، اولیای دین، خصوصا یاران حضرت رسول که با آن حضرت هجرت کردند، آن حضرت را نصرت کردند در بدر و احد جنگیدند، در کنار آن حضرت حرمت آنها در مملکت ما حفظ بشود، اگر کسی به صحابه محبت نداشت، بغض او را در دل آنها جا نداد، اگر تعریف و تمجید آنها را نکردند حداقل بد آنها را نگوید.
این سخن او نیز ترکیب شده از چند شبهه است:
۱ـ بلایا همیشه ناشی از گناهان است
این ادعا که بلایا ناشی از گناهان است، ادعایی است که در صورت صحت همیشگی، دامنگیر خود او و بزرگان اهل سنت نیز خواهد شد و از سوی دیگر مخالف با آیات قرآن و روایات و عقیده صحیح اسلامی نیز هست.
پاسخهای نقضی
آیا مواردی که صحابه و بزرگان شما دچار بلا شدند، نیز ناشی از گناهان بوده است؟ به عنوان مثال در قحطی زمان خلیفه دوم یا طاعون عمواس این بلایا ناشی از گناهان صحابه و بزرگان اهل سنت بود؟ یا در مورد بلایای طبیعی در مناطقی که خود شما در آن هستید، از جمله سیلهای بلوچستان، خشکسالی و... آیا ناشی از گناهان شما است؟
پاسخ حلی
در دید اسلامی، بلایای طبیعی و سختیها میتواند اسباب مختلفی داشته باشد:
۱. امتحان
۲. ترفیع درجه
۳. مصیبت
۴. برطرف شدن گناهان
بنابراین روش همیشگی مولوی عبدالحمید در اتهام گروههای مختلف بلادیده در زمان بلا، نشانگر ناآشنایی با مسلمات و ابتدائیات اسلامی است. نتیجه این دیدگاه آن است که ممکن است ما چیزی را بلا و مصیبت بدانیم، اما واقعیت آن مصیبت نباشد یا چیزی را نعمت بدانیم، اما واقع آن بلا و فتنه باشد. علاوه بر این، این کار از اخلاق اسلامی نیز به دور است که بر اساس آموزههای اسلامی، وقتی شخصی مصیبتی دید، حتی اگر جزو کسانی بود که بلا برای او مصیبت است، تذکر همراه با تحقیر به او، یا تمسخر او، خلاف اخلاق است.
عذاب گناه یک عده شامل دیگران شده است
بر اساس تفکر اسلامی، عذاب بر ۲ نوع است؛ عذاب کسانی که خود مرتکب گناه شدهاند و عذابی که شامل همه خواهد شد و چنین عذابی تنها در زمانی صورت میگیرد که وقتی گناهی صورت گرفت، کسی نهی از منکر نکرده باشد؛ اما اگر گروهی اهل نهی از منکر باشند، خدا آنها را نجات داده و از عذاب به دور میکند (سمرقندی، نصر بن محمد بن أحمد ابو اللیث، تفسیر السمرقندی، ج ۲، ص ۱۷۵، دار الفکر بیروت)
حال که این مصیبت (در نظر مولوی عبدالحمید) همهگیر شده و دامن اهل سنت را نیز گرفته است، باید گفته شود که آنها نیز در این گناه با شیعیان مشترک هستند و به همین سبب عذاب شامل ایشان نیز شده است پس نباید خود را از این عذاب به دور بدانند.
جالب است تذکر داده شود که بر اساس معتبرترین کتاب اهل سنت ـ یعنی صحیح بخاری ـ آیه عذاب مشترک «وَاتَّقُوا فِتْنَةً لَا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً» بر گروهی از صحابه آن حضرت تطبیق داده شده است.
بَاب ما جاء فی قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى «وَاتَّقُوا فِتْنَةً لَا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً» وما کان النبی صلى الله علیه وسلم یحَذِّرُ من الْفِتَنِ ... حدثنا مُوسَى بن إِسْمَاعِیلَ حدثنا أبو عَوَانَةَ عن مُغِیرَةَ عن أبی وَائِلٍ قال قال عبد اللَّهِ قال النبی صلى الله علیه وسلم أنا فَرَطُکُمْ على الْحَوْضِ فلیرفعن إلی رِجَالٌ مِنْکُمْ حتى إذا أَهْوَیتُ لِأُنَاوِلَهُمْ اخْتُلِجُوا دُونِی فَأَقُولُ أَی رَبِّ أَصْحَابِی یقول لَا تَدْرِی ما أَحْدَثُوا بَعْدَکَ (صحیح البخاری ج ۶، ص ۲۵۸۷، ش ۶۶۴۲)
گناهی که در مورد اخیر موجب بلا شده است، گناه عدم احترام صحابه است
این شبهه نیز جوابهای متعددی دارد؛ از جمله اینکه:
ـ رهبر معظم انقلاب و دیگر علما فتوا به لزوم احترام مقدسات اهل سنت دادهاند. این مطلب یک امر مسلم در نزد شیعیان است که نباید به مقدسات دیگر گروهها اهانت کرد و فتوای مقام معظم رهبری و دیگر مراجع در این زمینه واضح و روشن است. به همین سبب آلوده کردن جو تقارب شیعه و اهل سنت، با اینگونه اتهامات در کشور ما هیچ جایگاهی ندارد
ـ این شما هستید که مقدسات شیعیان را مورد احترام قرار نمیدهید. شما به عنوان یک گروه عقیدتی ـ بر خلاف اعتقاد اهل بیت (ع) و طرفداران آنها ـ اعتقاد دارید که حضرت ابوطالب (ع)، کافر و از اهل جهنم است یا بسیاری از همفکران شما اعتقاد دارند که پدر و مادر رسول خدا (ص) جهنمی هستند. آیا بعضی از همفکران شما نگفتند که نعوذ بالله حضرت زهرا (س) مرتکب گناه شده است و باید توبه میکرد؟ آیا در شبکههای مورد تأیید شما، به مقدسات شیعیان توهین نشده و نمیشود؟ اگر کسی ادعا کند که شما قرنها است به مقدسات شیعیان توهین کردهاید و به همین دلیل گرفتار عذاب هستید، چه پاسخی دارید؟ شما حتی حاضر نشدید در کلیپی که برای اعتراض به شیعیان مطرح کردید، بعد از درود بر پیامبر (ص)، «آل» ایشان را ذکر کنید.
بزرگان شما قرنها به مقدسات شیعیان جسارت کردند
مسأله لعن امیرمومنان علی بن ابی طالب (ع) به دستور معاویه و بنیامیه و صحابه، مسألهای نیست که بتوانید آن را از تاریخ و کتب خویش پاک کنید و کار به جایی رسید که ابن تیمیه ـ بنیانگذار فکر وهابی ـ در اینباره گفت: «فان کثیرا من الصحابة والتابعین کانوا یبغضونه ویسبونه ویقاتلونه»؛ پس به درستی که بسیاری از صحابه و تابعین، علی (ع) را دشمن داشته، به او دشنام میدادند و با او میجنگیدند (ابن تیمیه، احمد بن عبد الحلیم حرانی، منهاج السنة النبویة، ج ۷، ص ۱۳۷، موسسه قرطبه مصر)
افتخار تاریخی مردم سیستان آن است که وقتی معاویه دستور به دشنام به امیرمؤمنان علی علیه السلام داد، حاضر شدند سختترین مصیبتها را ببینند، اما به آن حضرت توهین نکنند.
بزرگان شما بودند که به یکدیگر جسارت میکردند
بحث جنگها و دشمنیهای بین صحابه نیز مطلبی نیست که بتوان آن را از تاریخ محو کرد و علمای اهل سنت خود اعتراف کردهاند که بعد از وفات رسول خدا (ص)، درگیریهایی بین صحابه بر سر قدرت شروع شد و این جنگها و درگیریها بر سر خلافت اسلامی ـ که ناشی از کنار زدن جانشین بر حق رسول خدا (ص) بود ـ تاکنون دامنگیر جامعه اسلامی است و اگر بنا باشد ـ طبق استدلال شما ـ که گفته شود به خاطر گناه، بلا دامنگیر جامعه اسلامی شده است، این بلا، ناشی از مخالفت با دستورات صریح رسول خدا (ص) در غدیر خم و... در لزوم تمسک به اهل بیت (ع) و جانشینی امیرمومنان علی (ع) است.
مقدسات شما چه کسانی هستند؟
یکی از مشکلات دیگر استدلال شما، روشن نبودن مقدسات شما است؛ زیرا تا در مورد هر منافقی از منافقان صدر اسلام سخن گفته شود، ادعا میکنید که او جزو مقدسات شما است. حتی وقتی در مورد «ولید بن عقبه» که خدا در مورد او لقب «فاسق» را به کار برده است، سخن گفته شود، این را توهین میدانید یا بعضی از بزرگان شما یزید را نیز جزو مقدسات به حساب آوردهاند. لذا بهتر است ابتدا به صورت دقیق مشخص شود تعریف شما از صحابی و مقدسات چیست؟
همچنین
بد نیست بدانید که در تعریف صحابی بیش از ۱۰ نظر در بین اهل سنت وجود دارد
و هنوز که هنوز است، هیچ کدام از گروههای آنها نتوانستهاند تعریفی از
صحابی یا مقدسات ارائه کنند که مورد قبول دیگر گروهها باشد؛
گروهی
ادعا میکنند قید «با ایمان از دنیا رفتن» داخل در تعریف صحابی است (اما
پاسخ نمیدهند که این قید را از کجا تشخیص میدهند، با اینکه با ایمان از
دنیا رفتن، امری قلبی است و جز از طریق وحی قابل تشخیص نیست، آن هم برای
بیش از ۱۰۰ هزار صحابی)
گروهی دیگر ادعا میکنند این قید نباید در تعریف صحابی باشد و میگویند صحابی مسلمانی است که پیامبر (ص) را دیده یا با او معاشرت داشته است (اما پاسخ نمیدهند که این تعریف شامل منافقین نیز میشود؛ زیرا آنها مسلمان بودند و پیامبر (ص) را نیز دیدهاند). جالب اینجا است که «شیخ بن باز» مفتی اعظم وهابیت ـ که شما ارادت خاصی به آنها دارید ـ گفته است ما بر اساس عقیده اسلامی چیزی به نام مقدس نداریم. «فإننا معاشر المسلمین لا نقدس الشخصیات، ولا ننساق وراء التیارات» (بن باز، عبدالعزیز بن عبد الله، الإمام محمد بن عبدالوهاب دعوته و سیرته، ص ۲).
آیا رسول خدا (ص) جزو مقدسات شما (دیوبندیه) نیست؟
یکی از اشکالاتی که از قدیم الایام بر گروهی خاص از فرقه دیوبند ـ که از قضا شما نیز جزو آنها هستید ـ شده است، مسأله توهینهای ایشان به پیامبر (ص) (به معنی پایین آوردن جایگاه ایشان) است که بریلویه (که آنها نیز از احناف هستند) به دلیل همین اعتقادات حکم به تکفیر آنان کرده و در این فتوا، از بسیاری از گروههای دیگر اهل سنت نیز تأییدیه گرفتهاند.
چرا در معتبرترین کتب اهل سنت، روایات توهین به رسول خدا (ص) آمده است؟
آیا در صحیح بخاری و دیگر کتب شما روایت نیامده است که نعوذ بالله رسول خدا (ص) برای بتها قربانی کرده بود؟ آیا در صحیح بخاری و دیگر کتب معتبر شما نیامده است که نعوذ بالله رسول خدا (ص) اصلاً نبوت خود را نمیدانست و فکر میکرد دیوانه شده و میخواست خودکشی کند؟ آیا در کتب شما در مورد پیامبر (ص) صدها روایت توهین نیامده است؟ به حدی که اشاعره و ماتریده گفتهاند که نبوت دست خدا است و خدا به هرکس بخواهد میتواند نبوت را بدهد، حتی به یک شخص فاجر یا کافر! آیا اینها را توهین به مقدسات و مایه عذاب نمیدانید؟
ادعای اینکه توسل نباید کرد
وی در سخنان خود میگوید: کسانی که ما معتقدیم که شفا میدهند کورها را بینا میکنند، بیاولادها را اولاد میدهند، امروز در این کرونا ما را یاری نکردند و نمیتوانند هم ما را یاری کنند، چرا که این آفات را الله آورده و او باید برطرف کند، کور را الله بینا میکند، شفا الله میدهد، اولاد را الله تعالی میدهد، ضرر و نفع همه دست پروردگار است... بدانیم که غیر از الله فریادرسی نیست ... وقتی که محمد رسول الله نمیتواند ضررها را از خود دور کند ....
و تنها موردی از توسل را که بیان میکند، توسل به اسماء و صفات خداست.
نفی توسل به جاه، عقیده وهابیت است و نه دیوبندیه
در بین اهل سنت، مسأله توسل به جاه، امری مسلم و جایز بود و تنها گروهی که این کار را ناجایز میشمردند، وهابیت بودند. جالب است که مولوی عبدالحمید دست از طریقه و روش دیوبنده و احناف شسته و مروج رسمی فکر وهابیت شده است. البته بزرگان دیوبند، بارها تذکر داده بودند که گروهی در این مکتب، مشغول ترویج فکر وهابیت شدهاند، اما اینکه مولوی عبدالحمید رسما چنین کند، نشانگر تغییر این افراد، از مرحله ترویج مخفی و محدود، به مرحله علنیکردن فکر خویش است به خصوص که مدل تصویربرداری این کلیپ در کوه، یادآور روش بن لادن و عبدالمالک ریگیها است!
علمای دیوبند، استغاثه به اموات و توسل به دعای ایشان را نیز جایز میدانستند
تنها به صورت فهرستوار، نظرات علمای دیوبند در جواز استغاثه به اموات را بیان میکنیم؛ آن هم از کتب مورد تأیید مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی:
۱. امکان استفاده از برکات اولیای الهی بعد از موت ایشان با رفتن در کنار قبور آنها (عثمانی دیوبندی، عزیز الرحمن، فتاوای دارالعلوم دیوبند، جلد ۵، صفحه۴۱۰، مکتبه حنفیه).
۲. باقی ماندن کرامات اولیای الهی بعد از موت ایشان (سربازی، محمد عمر، خلاصة التصوف، ص ۱۸۷).
۳. تواتر قدرت داشتن اموات اولیای الهی بر تصرف در این عالم، به حسب قدرت و منزلت آنها (نقشبندی، شمس الحق فقهی، جام شریعت و سندان عشق، صفحه ۱۶۱ـ۳۱۵ـ۳۳۲).
۴. تصرف اولیا بعد از وفات ایشان، اقوی از تصرف ایشان در زمان حیات است (دهلوی، شاه عبد الحق، تکمیل الایمان، ص ۱۱۸، ویرایش و تصحیح محمد عظیم حسین بر)
۵. اولیای الهی بعد از مرگ هم میشنوند، هم قدرت برآورده کردن حاجت دارند. (دهلوی، شاه عبد الحق، اشعة اللمعات، ج ۵، ص ۶۴۵).
۶. توسل شیخ احمد سرهندی، به خود رسول خدا (ص). (فاروقی مجددی نقشبندی دهلوی، شاه ابو الحسن زید، سوانح حیات ابوالخیر معروف به مقامات اخیار، ص ۱۹۶).
۷. توسل محمد عمر سربازی به خود رسول خدا (ص) برای گرفتن حق از ظالم. (سربازی،محمد عمر، گنجیه دعا و اوراد مشتمل بر رسالههای کنز الدارین و اوراد زادالحقیر، ص ۷۹).
۸. جایز دانستن مطلق استغاثه و توسل به پیامبر (ص). (سربازی، محمد عمر، گوهرهای گران بها، ص ۹۹، ترجمه عبدالعظیم نهتانی).
۹. بیان دهها مورد از حاجتگرفتن بعد از استغاثه به رسول خدا (ص). (محمد زکریا، مجموعه فضایل حج، ص ۱۵۴، مترجم عبدالرحمن محبی).
۱۰. استحباب طلب دعا و واسطهگری از رسول خدا (ص). (محمد طاهر مسعود، عقائد اهلسنت و جماعت، ص ۸، نقشبندی، شمس الحق فقهی، جام شریعت و سندان عشق، ص ۳۴۶).
۱۱. جواز توسل به ابوبکر و عمر، برای واسطه گری در نزد رسول خدا (ص)، تا ایشان در نزد خدا دعا کنند (مفتی محمد شفیع، احکام حج، ص ۱۸۰، ترجمه غلام محمد سربازی، محمد زکریا، مجموعه فضایل حج، ص ۱۵۴، ترجمه عبدالرحمن محبی).
۱۲. مولوی عبدالرحمن چابهاری در چندین سخنرانی صریح، توسل را جزئی مسلم از دین شمرده و دینی را که در آن توسل نباشد، منکر شدهاند (https://www.aparat.com/v/ShleO)
حتی ابن تیمیه و ابن عبدالوهاب نیز در اواخر عمر خویش، دست از انکار عقیده توسل برداشتند
بر اساس مدارک موجود در کتب خود ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب، این دو نیز (یا به عنوان تقیه در مقابل دیگر اهل سنت یا به عنوان رجوع از فکر قبلی خویش در باب انکار توسل) اعتراف به جواز توسل کردند و ابن تیمیه صراحتاً گفت: شرک زمانی است که دیگران را فاعل مستقل بدانی، اما اگر اعتقاد داشتی که آنها به صورت غیر مستقل توانایی انجام کار (به اذن الهی) به اذن الهی دارند شرک نیست «والشرک نوعان أحدهما شرک فی الربوبیة والثانی شرک فی الإلهیة فأما الأول فهو إثبات فاعل مستقل غیر الله» (ابن تیمیه، أحمد بن عبد السلام بن عبد الحلیم، درء تعارض العقل والنقل، ج ۷، ص ۳۹۰).
و خود او در «الکلم الطیب» روایات جواز استغاثه به پیامبر (ص) را آورد و شاگرد او ابن کثیر نیز گفت که او اعلام کرد که توسل به پیامبر (ص) جایز است محمد بن عبد الوهاب نیز اعلام کرد که توسل به جاه قطعاً جایز است (اگر چه خود او قبلا مردم مکه و مدینه را به خاطر اعتقاد به توسل به جاه کشته بود). (فتاوی ومسائل الامام الشیخ محمد بن عبد الوهاب، ص ۶۸) حال چه شده است که آنها خود در اواخر عمر گرایش صوفیگرایانه پیدا کردند، اما شما در اواخر عمر به عقیده ابتدایی آنها (که خود آنها اعتقاد به گمراهی آن داشتند) پیدا کردید؟
آیا ما آنچه در عمل میبینیم (شفا دادن توسط ائمه) را رها کرده و به آنچه شما ادعا میکنید (و علمای شما و خودتان قبول ندارید) چنگ بزنیم؟
مسأله شفا دادن و حاجت دادن اهل بیت (ع)، امری است که به تواتر دیده شده و مدارک آن به وفور موجود است. حال برای چه بیاییم عقیدهای که علمای شما قبول داشتند و خودتان نیز زمانی مروج آن بودید و ما نیز به عیان دیدهایم رها کنیم و به سراغ عقیده جدید شما برویمکه اختراع آمریکا و عربستان است؟
عقیده اخیر مولوی عبدالحمید به صراحت مخالف قرآن است/ اهل سنت در پیروی از او تصمیم بگیرند
آنچه شما در سخنرانی اخیر خود ادعا کردید، صریحاً مخالف آیات قرآن است و شبهه کفر دارد (که این مسأله باید در دادگاه صالحه خود اهل سنت مورد بررسی قرار گیرد)؛ زیرا خدای متعال بسیاری از کارها را به بندگان خود نسبت داده است، اما شما خدای متعال را تکذیب کردهاید.
حضرت عیسی (ع) میفرماید: «وَأُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْی الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ» (سوره آل عمران آیه ۴۹)؛ یعنی خود عیسی است که شفا میدهد و برای اینکار تنها از خدا اذن میگیرد اما مولوی عبدالحمید ادعا کرده است کسی غیر خدا شفا نمیدهد و این سخن وی نیز خلاف صریح قرآن است.
بنابراین اهل سنت باید مشخص کنند که آیا این صراحت مولوی عبدالحمید در مقابل قرآن و عقیده اهل سنت، ناشی از کهولت سن است و باید هرچه سریعتر بازنشسته شود یا اینکه او عامداً با قرآن مخالفت کرده است؟
عقیده شما مخالف روایات متواتر اهل سنت در جواز توسل است
اینکه عقیده اهل سنت، قبل ابن تیمیه اجماع بر جواز توسل بوده است، در کلام بسیاری از بزرگان اهل سنت آمده و روایات صحیحه ایشان (بر اساس مبانی خودشان) دلالت بر این مطلب دارد اگر خود را واقعاً اهل سنت میدانید، چرا دست از سنت شسته و به بدعت وهابیت روی آوردهاید؟ آن هم بدعتی که بزرگان آنها خود از آن برگشتهاند؟
شما همان کسی هستید که گفتید چون وضو میگیرید دچار کرونا نخواهید شد
بد نیست در پایان این نکته نیز تذکر داده شود که مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی همان کسی است که در ابتدای پخش شدن کرونا در ایران گفته بود، ما چون روزی چند بار وضو میگیریم، دچار کرونا نمیشویم و چون در فضای باز نماز جمعه خود را برگزار میکنیم، دچار این بیماری نخواهیم شد، اما مشخص شد که نه وضوی شما در مقابل کرونا کارگر بود، نه فضای بازتان تأثیر میگذاشت. سخنان جدید شما در رابطه با توسل نیز تاریخ انقضای کمتر از یک هفته دارد.
اما باید دقت کرد که سخنان مولوی عبدالحمید در رابطه با کرونا درست است که از جهت علمی اشکالات فراوانی داشت، اما حاکی از یکی از ۲ حقیقت ذیل است:
۱ـ یا وی اتباع خود را افرادی نادان برمیشمرد که میتواند با مطرح کردن چنین مسائلی ـ ولو با چرخش هفتگی ـ آنها را از یک سو به سمت دیگر بکشاند. با وجود اینکه اتباع او اینچنین نیستند و این مسأله اعتراض اتباع وی را میطلبد ـ به خصوص قشر جوان و تحصیلکرده که در هفته قبل، چند بیانیه بر ضد وی صادر کردند.
۲ـ گروهی از اتباع او، از افراد نادانی باشند که قبلاً فریب عبدالمالک ریگی و امثال او را خوردند و اکنون نیز با چنین سخنان تحریککننده موضعی، امکان فریب توسط افرادی جدید را داشته باشند که باید به سرعت با فریبدهندگان آنها برخورد شود تا مبادا مجبور شویم گرهای را که اکنون با دست باز میشود، در آیندهای نه چندان دور، با دندان باز کنیم.
جمع بندی نهایی
سخنان اخیر مولوی عبدالحمید چند جنبه دارد که باید با هر جنبه به صورت خاص خود برخورد شود:
ـ در مسائل علمی و شبهات پاسخها بر اساس مبانی اهل سنت و به خصوص احناف و دیوبند به وی داده شود که خود اهل سنت باید متصدی این امر شوند؛ زیرا سخنان اخیر وی مخالف نص صریح قرآن، نظر احناف، نظر دیوبند و مطابق نظر وهابیت است و اهل سنت باید موضعگیری خود نسبت به وی را مشخص کنند.
ـ در مورد شایعهپراکنی، حکم شایعهپراکنی و ایجاد التهاب فکری در قوانین ایران مشخص است و باید با او بر اساس این قوانین برخورد شود.
ـ در مورد ادعای شستوشوی مغزی طلاب در جامعةالمصطفی (ص)، علاوه بر اینکه این سخنان مولوی عبدالحمید، با مبانی وی در دفاع از ترویج وهابیت در خوزستان و ... منافات دارد، راه برخورد با آن دعوت از او به صورت رسمی در جامعةالمصطفی است تا در مقابل طلاب شیعه و اهل سنت، با حضور علمای متخصص شیعه، مشخص شود که آیا آنچه در این مدارس به این طلاب گفته میشود، شستوشوی مغزی است یا آنچه عقیده مولوی عبدالحمید اسماعیلزهی است، مخالف اسلام اصیل است.
ـ در مورد سایر اعمال ایشان نیز قوه قضاییه (مثل سایر جرایم عمومی) وظیفه دارد که نسبت به آنها پیگیری لازم را انجام دهد.

ازاین به بعد خودت با صدای خوش تحریرت اذان بگو..
یکی از خصوصیتهای بارز شهید صدرزاده تاکید بر نماز اول وقت بود، همیشه اذان نماز صبح مقر را سید ابراهیم میگفت.ما به دلیل اینکه بحث تبلیغ را انجام میدادیم و مستمر به نقاط مختلف سفر میکردیم نمیتوانستیم روزه بگیریم اما او روزه میگرفت و برای سحری بیدار می شد.
یک روز نماز صبح را با صدای سید بیدار شدم، توی مقر قدم میزد و لابه لای هر بند از اذانش فریاد میزد و میگفت:برادرها وقت نماز شده برپا،دلاورا بلند شوید وقت نماز است.ما هم از آن به بعد سر به سرش میگذاشتیم و با اینکه صدای خوبی هم نداشت (با خنده) میگفتیم بعد از این با صدای خوش خودت اذان بگو!
علاقه عجیب به روضه داشت..
همیشه به بحث معنویات عنایت داشت خصوصا روضه، کاری به مستمعین متنوع نداشت خودش تنهایی برای خودش میخواند اغلب اوقات که در ماشین هم مسیر میشدیم میگفت شیخ یک روضه و یا مدح مولا را برایم بخوان.
اولین بار که دیدم فهمیدم بچه تهران است..
همیشه تلاش میکرد تا نشاط و شادابی در بین نیروهای مقر پخش شود و نیروهایش روحیه بگیرند، بالاخره فضای جنگ و شرایط خاص آن، گاهی روحیه رزمندگان را دچار تحلیل میکند.
از تیپ و قیافه اش معلوم بود بچه تهران است..
با ماشین فرمانده تیپ آمده بود توی مقر و برای اولین بار او را دیدم، از تیپ و قیافه اش معلوم بود که بچه تهران است و به بچه های تیپ فاطمیون نمیخورد از همان لحظه عاشق سید شدم و رویش را بوسیدم. تکه کلام های خاصی داشت، یک تسبیح هم در دستش بود که همیشه همراهش بود، آن تسبیح را هدیه گرفتم و گفتم حاجی من مطمئنم که شما شهید میشوید این را میخواهم به یادگار داشته باشم، در جواب گفت: من رو سیاه کجا و شهادت کجا و حرف را عوض کرد.

شهید صدر زاده همه جوره با خدا معامله کرده بود..
هر کاری میکرد خدا را در نظر میگرفت اصلا همه جوره با خدا معامله کرده بود و در اکثر کارهایی که قصد انجام داشت استخاره میزد حتی کاری که در ظاهر به نفعش هم بود اگر استخاره بد می آمد انجام نمیداد.
گفت اصله اصله...

تو این عکس بهش گفتم سید پلاکت اصلیه؟
گفت اصله اصله...
اول بدون گل بود بعد اون گل رو هم از کنار پنجره برداشت
تو محلی که بودیم (ساختمان دانشگاه درعا) فضای بیرونی و محوطه حسابی گل و بلبل داشت حتی مزرعه ی باقالی داشتیم...
ولی توی کلاسها که محل استقرار و استراحتمون بود هیچ گل و گلدونی نداشتیم...چند تا قلمه هم از جای دیگه ای کنده بودیم و توی یه بطری آب معدنی لب پنجره گذاشته بودیم... (همون مکانی که شهید جعفرجان محمدی پشت درب اتاقش نوشته رو زده بود)
فقط یه دونه عکس

بردن گوشی و دوربین تو حرم حضرت زینب سلام الله علیها مطلقا ممنوعه ولی حرم حضرت رقیه سلام الله علیها مانعی نداره...
گاها رو شیطنت و همچنین گرفتن عکس از رفقا،گوشی رو میبردم داخل...بعد که بچه ها گوشی رو میدیدن تعجب میکردن چطوری از بازرسیها رد شده...
عکسهایی که کنار ضریح بی بی زینب از سید هست،اکثرش رو پنهونی ازش میگرفتم الا چندتا که بهش میگفتم و به سمت گوشی نگاه میکرد...
موقع خروج از حرم، بهش گفتم سید ویوش عالیه بیا یکی باهم بگیریم...
خلاصه یه زائر عرب زبون رو پیدا کردم و بهش گفتم در حال خروج از حرم ازمون عکس بگیره...اونم حواسش نبود که ممنوعه و خادمین حرم گوشی رو میگیرند...
اونم ناشی و برا گرفتن یه عکس کلی لفت و لعاب داد کلی ژست گرفت انگار میخواد با یه دوربین حرفه ای از یه صحنه ی شکار عکس بگیره
راهیان نور
توی اندیمشک یه پادگان هست به اسم حاج یداله کلهر، یه بار آقامصطفی حدود ۲۰۰ نفر از بچه های پایگاه و حوزه بسیجشون رو میبرن اردوی راهیان نور....
روز چهارشنبه نزدیکای ظهر بوده که میرسن پادگان، از اونجایی که آقامصطفی به برگزاری هیأت های چهارشنبه شب مقید بودن تصمیم میگیرن اون شب توی همون پادگان هیأت رو برقرار کنن.
اما بلندگو و میکروفون نداشتن. تو حیاط پادگان دوتا بلندگو بوقی بوده، باهمکاری یکی از بچه ها میرن اون دوتا رو باز میکنن و از سربازای پادگان میکروفون میگیرن، ولی به این شرط که تا فردا صبحش هم بلندگوها و هم میکروفون سرجاش باشه.
اون شب مراسم پرشوری توی پادگان برگزار شد به طوری که علاوه بر بچه های حوزه، بچه های پادگان هم اومده بودن و حدود ۵۰۰ نفر شده بودن.
مراسم ساعت ۱۲ شب تموم شده و آقامصطفی و بچه ها از شدت خستگی فراموش میکنن بلندگوها رو بذارن سرجاش.
صبح زود فرمانده پادگان برای مراسم صبحگاه میاد ومیبینه بلندگوها نیست. عصبانی میشه...... رو به سید و دوستش میکنه و میگه شماها هیچی رو جدی نمیگیرید، فکر کردید همه جا پایگاهه که سرسری بگیرید
هیچی دیگه.... سید وبچه ها میخندیدن و اون فرمانده ی بنده خدا هم حرص میخورده طرف زنگ میزنه سپاه ناحیه و میگه اینا فرمانده هاشون پدر منو درآوردن،وای به حال نیروهاشون.
سید هم میخندیده البته بعدش عذرخواهی میکنن و از دل اون بنده خدا درمیارن....
تعریف می کرد تو حلب شبها با موتور حسن غذا و وسائل مورد نیاز به گروهش میرسوند . ما هر وقت می خواستیم شبها به نیروها سر بزنیم با چراغ خاموش میرفتیم . یک شب که با حسن میرفتیم غذا به بچه هاش برسونیم . چراغ موتورش روشن می رفت . چند بار گفتم چراغ موتور رو خاموش کن امکان داره قناصه بزنند .
خندید . من عصبانى شدم با مشت تو پشتش زدم و گفتم مارو می زنند . دوباره خندید . و گفت: مگر خاطرات شهید کاوه رو نخوندى . که گفته. شب روى خاک ریز راه می رفت . و تیر هاى رسام از بین پاهاش رد میشد نیروهاش میگفتن فرمانده بیا پایین . تیر میخورى . در جواب می گفت اون تیرى که قسمت من باشه هنوز وقتش نشده . و شهید مصطفى می گفت: حسن می خندید و می گفت: نگران نباش اون تیرى که قسمت من باشه . هنوز وقتش نشده . و به چشم دیدم که چند بار چه اتفاقهایى براش افتاد . و بعد چه خوب به شهادت رسید ...اینا هم موجود زنده اند و همین کارت باعث میشه شهادتت عقب بیافته
اوایل امسال با تعدادی از رفقا من جمله شهید سیدابراهیم (مصطفی صدرزاده) رفته بودیم برا شناسایی قبل از عملیات (تو منطقه ی درعا)
حین
برگشت، با توجه به فصل بهار و کشتزارهای گسترده ی تو منطقه، حاشیه ی راه
بوته های بلندی که انتهای ساقه هاشون، خارهای توپی شکل (اندازه ی یه گردوی
بزرگ) رشد کرده بود... و من رو وسوسه میکرد که با پوتین بزنم زیرشون...
بالاخره
شروع کردم و اولیش رو با پوتینم هدف گرفتم و با دورخیزی، محکم زدم
زیرش....که بعد از کنده شدن به هوا پرتاب شد....با خودم گفتم عجب کیفی
داد...
بعدش شروع کردم...دومی و سومی....
تا اینکه سیدابراهیم صدام کرد...ابووووعلی...
گفتم جانم...
با همون لحن شیرین و قشنگش گفت: قربونت بشم....آخه اینا هم موجود زنده ان و همین کارت باعث میشه شهادتت عقب بیافته....
بعد از این حرفش کلی تو فکر رفتم و گفتم بابا این سید تا کجاهاشو میبینه....و نفهمیدم کی رسیدیم به مقر...
و فهمیدم که تا سیب نرسه از درخت نمیافته.... بله من و امثال من هنوز کال هستیم و لایق نشدیم....شهدا گاهی نگاهی....
دعاکنید لایق بشیم...

شهید مرتضی عطایی در حال اصلاح سر شهید مصطفی صدرزاده
فقط باید خدا اصلاح کنه
امروز تو زینبیه همش خاطراتی که با سید ابراهیم بودم جلو چشمم زنده شد...
کبابی
که آخرین بار خوردیم و گفت: یادش بخیر با سردار شهید حاج حسین بادپا
اومدیم اینجا و بهش گفتم حاجی نمی خوای سور شهادتت رو بدی؟ باهم کباب گوشت
شتر خوردیم...و منم برد داخل کبابی و یه نهار به یاد اون روز دعوتم کرد...
یا
مغازه ی آرایشگری که باهم رفتیم اصلاح و صاحب مغازه نبود و سید هم خیلی
اصرار داشت که موهاشو کوتاه کنه و به شاگرد مغازه گفت میتونی سرم رو اصلاح
کنی؟ اونم گفت: اوستام نیست و نمیتونم...منم به شوخی بهش گفتم سید تو رو
فقط باید خدا اصلاح کنه...
خلاصه ماشین اصلاح رو برداشتم و سرش رو اصلاح کردم...
امروز چند دقیقه ای به یاد خاطرات گذشته رفتم تو این مغازه ها به یاد اون روز چند لحظه روی صندلی هاشون نشستم...

توسل به شهید صابری
پارسال تو عملیات تل قرین که حدود 20کیلومتری مرز اسراییل انجام شد فرمانده و جانشین فاطمیون (سردارشهید ابوحامد فرمانده ی تیپ و سردار شهید فاتح جانشین تیپ) و شهید مهدی صابری فرمانده گروهان و شهید نجفی و...شهید شدند...
سید (مصطفی صدرزاده) چون علاقه ی خاصی به شهید صابری داشت مرخصی گرفت و رفت تهران... از تهران که به سمت قم حرکت میکنن تا در مراسم شهید مهدی صابری شرکت کنن،تو راه بنزین ماشین تموم میشه و سید خیلی جوش میزنه که به مراسم نمیرسن و خیلی دیر شده و قرار بوده تو اون مجلس سخرانی کنه...لذا فورا به شهید صابری متوسل میشه و استارت میزنه و ماشین روشن میشه و به مراسم میرسن...

یا ایها تکفیریون! اِسمَعونی جیّدا نحن اَبناء الخامنهای؛ الی یوم القیامة نحن الموجود و نحن مدافعا الخطوط ِ الاحمر لکل العالم الاسلام من عقیلة سیدة الزینب؛ عقیلة بنیهاشم من کربلا من نجف من عقیدتنا.
ابوزهرا، همرزم شهید مصطفی صدرزاده میگوید: برای جامعه تکفیری، آمریکا و اشغالگران فلسطین پیامی داریم؛ «ما فرزندان امام خامنهای هستیم هیچوقت به خطوط قرمز ما نزدیک نشوید». شیعه حاضر است تا پای جان و مال و خانواده خود، از این خطوط قرمز دفاع کند.
ابوزهرا، همرزم شهید صدرزاده درحالی که دوستان شهید را دلداری میداد و از گریه و بیقراری بسیار آنها جلوگیری میکرد، در گفتوگو با تسنیم به توصیف ابعاد شخصیت عظیم شهید مصطفی صدرزاده پرداخته و میگوید: سردار بزرگ اسلام شهید صدرزاده با اسم جهادی «سیدابراهیم» نزدیک به سه سال از عمر خود را زمانی که میتوانست کنار همسر و دختر و پسرش باشد؛ در راه اسلام به خاطر امنیت ما و جامعه اسلامی کنار گذاشت. از زندگی خود و زمانهایی که میتوانست در راحتی و آرامش باشد گذشت. در سختترین شرایط کار کرد و در برنامههای مستشاری و عملیاتی در سوریه جزء مدافعان حرم بود.ابوزهرا خطاب به تکفیریها جملاتی را به زبان عربی ادا میکند و میگوید: یا ایها تکفیریون! اِسمَعونی جیّدا نحن اَبناء الخامنهای؛ الی یوم القیامة نحن الموجود و نحن مدافعا الخطوط ِ الاحمر لکل العالم الاسلام من عقیلة سیدة الزینب؛ عقیلة بنیهاشم من کربلا من نجف من عقیدتنا.
من مصطفی صدرزاده هستم گاودار و متاهل روایت زندگی فرمانده ایرانیِ جنگاوران افغانستانی
گفتگو با همسر شهید صدر زاده : «میدانم زندهای! با تو زندگی میکنم مصطفی»
خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان مادر و همسر شهید
بهانه اولین دیدار: درِ خانه حضرت فاطمه زهرا(س)
در همان گفتوگوهایی که برای ازدواج داشتیم متوجه شدیم، تنها جایی که قبلا همدیگر را دیده بودیم مقابل درِ حوزه بسیج بوده است. آن روز ما کارهای ایام فاطمیه(سلام الله علیها) را انجام میدادیم و میخواستیم یک درِ سنگین را بالای ماشین بگذاریم. بلند کردن آن در، از توان خانمها خارج بود. آقایی را دیدم که مقابل در حوزه مقاومت ایستاده است. دوستانم گفتند که او آقای صدرزاده فرمانده پایگاه نوجوانان است و میشود از او کمک گرفت. صدایش کردم و گفتم: «ممکن است این در را داخل ماشین بگذارید؟»؛ این کار را کرد و این اولین باری بود که همدیگر را دیدیم.
آقای بهرامی یکی از دوستان مصطفی بود که مرا به او معرفی کرده بود. برادرانم او را تایید کردند، چون پدرم شناخت چندانی از مصطفی نداشت.
برای من خیلی مهم بود که ولایتی باشد؛ این را از برادرانم پرسیدم. نکته مهم دیگر، دیدگاه او نسبت به خانمها بود و باید کاملا مطلع میشدم. شاید برخی فکر کنند آقایانی که خیلی مذهبی هستند نسبت به خانمها سختگیرند و دیدشان نسبت به آنها دید خوبی نیست. برای من خیلی مهم بود که بدانم نگاه مصطفی به ادامه تحصیل و اشتغال خانمها چیست؟
من می خواستم به کارهای فرهنگیای که تا آن روز داشتم، ادامه دهم. موافقت بر سر این مورد هم برایم مهم بود. مصطفی در همه این زمینهها نه تنها نگاه مثبت و خوبی داشت، بلکه خودش دغدغه آنها را داشت و من را هم تشویق میکرد.
برایم مهم بود شریک زندگیام مثل پدرم باشد و یک سری آزادی عملها را به خانمها بدهد. وقتی با مصطفی صحبت کردم در بحث تحصیلی من اصلا هیچ مانعی ایجاد نکرد و برای شغل آینده هم مانعی نداشت. برایم خیلی مهم بود که مثلا اگر یک زمانی چیزی در خانه کم و کسر باشد، برخورد اوچطور است؟ منظور من چیزهای خیلی جزئی بود و معمولا هم من مسائل را جزیی نگاه میکردم. در این 8 سال و چند ماهی هم که با او زندگی کردم خیلی خوب بود. خیلی راضی بودم.
توجه به همسر
نوروز 91 فاطمه از روی چهارپایه افتاد و گل سری که روی سرش بود باعث شد که سرش بشکند. مصطفی هم نبود. وقتی آمد سعی کردم که مقدمه چینی کنم و مطلب را بگویم. استرس داشتم. به مصطفی گفتم: «شرمنده، حواسم به فاطمه بود ولی در چند دقیقهای که رو برگرداندم، فاطمه از روی چهارپایه افتاد و سرش شکست»؛ مصطفی نگاهی به من کرد و با خنده گفت: «میخواهی فاطمه را قربانی کنم و تو از روی او رد شوی؟»
مصطفی پاداش سختیهایی بود که در کارفرهنگی کشیده بودم؛ او نعمت خدا بود
مصطفی مدت کوتاهی در هتل المپیک کار
میکرد. یک روز که میخواست به محل کار برود، به او گفتم همراهش میآیم تا
از عابربانک پول بردارم و برگردم. باهم رفتیم و وقتی به بانک رسیدیم از من
خداحافظی کرد و رفت. به او و راه رفتنش نگاه میکردم و با خودم میگفتم:
«من با اطمینان کامل همسرم را بدرقه کردم که به محل کارش برود و او هم با
اعتماد تمام از من خداحافظی میکند و میرود. چقدر ما خوشبختیم». این
اعتمادی که بین ما بود زندگی را خیلی شیرین کرده بود.
مصطفی خوزستانی و من شمالی بودم، حتی در ذائقه و سلایق غذایی بسیار متفاوت بودیم و غذاهای محلی یکدیگر را نمیتوانستیم بخوریم. آن چیزی که ما را اینقدر نزدیک کرده بود، اعتقاداتمان بود. همین نزدیکی و استحکام اعتقادات، باعث شیرینی زندگی ما شده بود.
مصطفی پاداش سختیهایی بود که در کارفرهنگی کشیده بودم؛ او نعمت خدا بود
آن زمانی که من در بسیج بودم خیلی سختی کشیدم، بالاخره یک دختر 17 یا 18 ساله بخواهد کارهای بسیج را انجام دهد خیلی سختی متحمل میشود. به مصطفی گفتم که او پاداش سختیهایی است که در بسیج کشیدم. «خدا تو را به من داد و یکی از نعمتهایخدا برای من بودی».
وظیفه شما تربیت فرزندان است ( اصلا بهانه گیر نبود)
بعضی آقایان وقتی وارد خانه میشوند و محیط
خانه را نامرتب میبینند یا متوجه میشوند که غذا آماده نیست، اعتراض
میکنند. مواقعی بود که بخاطر موقعیت کاری یا بچهداری نمیتوانستم غذا
آماده کنم یا خانه را مرتب کنم. وقتی مصطفی وارد میشد از او عذرخواهی
میکردم. از ته قلبش ناراحت میشد و میگفت: «تو وظیفهای نداری که برای من
غذا درست کنی. تو وظیفهای نداری که خانه را مرتب کنی. این وظیفه من است و
حتما من اینجا کم کاری کردم». بعد با خنده به او میگفتم: «پس من چه کاره
هستم و وظیفه من چیست؟»، مصطفی هم پاسخ میداد: «وظیفه تو فقط تربیت
بچههاست. بقیه کارهای خانه وظیفه من است. اگر خودم بتوانم کارهای خانه را
انجام میدهم و اگر نتوانستم باید با کسی هماهنگ کنم که این کارها را برای
تو انجام دهد». زندگی با مصطفی خیلی شیرین بود. خیلی شیرین بود.
مصطفای من خیلی عاطفی و اهل ابراز بود
خوشبختیای که من چشیدم در یکی یا دو زمینه نیست. شاید برخی فکر کنند کسانی که مذهبی و حزباللهی هستند، آدمهای خشکی در خانهشان هستند ولی مصطفای من خیلی عاطفی بود. در کوچکترین تغییر و تحولاتی که در خانه و ظاهر خانه اتفاق میافتاد خیلی سریع ابراز میکرد که مثلا چیزی در خانه عوض شده است.
خیلی زیبا میتوانست محبتش را ابراز کند. زمانی به او اعتراض میکردم تا درباره این مبلغی که در خانه گذاشته است بپرسد که چه شد و کجا خرج شد، اما مصطفی میگفت فرقی نمیکند که او خرج کند یا من خرج کنم. هیچ وقت در هیچ موردی بازخواست نمیکرد و سوال و جواب نداشتیم. اینکه مثلا بپرسد کجا رفتی؟ چه کار کردی؟ پول را برای چه خرج کردی؟ در واقع بین ما یک حالت اعتماد کامل وجود داشت.
ارتباط و بازی شهید با فرزند
رفتارش با فاطمه هزار برابر بهتر از «خوب» بود. فاطمه 25 شهریور1388 به دنیا آمد و امسال به کلاس اول رفت. هرچه سنش بیشتر میشد، اسباب بازیهایی که دیگر برای گروه سنی او نبود را جمع میکردم. وقتی فاطمه را پیش مصطفی میگذاشتم، به مدرسه میرفتم و برمیگشتم میدیدم که تمام آن اسباب بازیها بیرون آمده و در کل خانه پخش است. در آن 5 یا 6 ساعتی که خانه نبودم آنقدر با هم بازی کرده بودند که دیگر اسباب بازیهای گروه سنی 5 و 6 سال کم آمده بود! خیلی رابطه خوبی با هم داشتند.
وقتی که از مدرسه بر میگشتم و میگفتم که میخواهم خانه را مرتب کنم، مصطفی با فاطمه به پارک میرفت و بازی را بیرون از خانه ادامه می داد تا اینکه من خانه را مرتب کنم و دوباره آنها برگردند.
اعتماد واقعی به خدا
یکبار فاطمه را گذاشت روی اپن آشپزخانه و به او گفت: پر بغل بابا
و فاطمه به آغوش او پرید.
بعد به من نگاه کرد و گفت: ببین فاطمه چطور به من اعتماد داشت. او پرید و میدانست که من او را میگیرم، اگر ما اینطور به خدا اعتماد داشتیم همه مشکلاتمان حل بود.
دغدغه ادامه تحصیل همسر
دغدغهای در همان اول زندگی و خواستگاری داشتم که آن نوعِ برخورد و نگاه مصطفی به خانمها بود، هنوز وارد زندگی نشده بودیم که در همان دوران عقد خیالم کاملا راحت شد که او خود خودش است.
بعد از اینکه فاطمه به دنیا آمد، من تحصیلات حوزوی را کنار گذاشتم و دیگر ادامه ندادم. مصطفی از همان زمان تاکید میکرد که باید در دانشگاه یا حوزه ادامه تحصیل دهم. یک بار مصطفی گفت که دانشگاه آزاد بدون کنکور دانشجو میگیرد، از من خواست که بروم و ادامه تحصیل دهم. به او گفتم: «تو دیگر آخرشی! بعضی از آقایان اجازه نمیدهند که خانمهایشان به دانشگاه بروند ولی تو به اصرار میخواهی من را به دانشگاه بفرستی. اصلا از محیط دانشگاه آزاد خبر داری؟»، مصطفی هم جواب داد: «از محیط دانشگاه خبر دارم ولی از تو هم خبر دارم و میدانم که میتوانی و باید ادامه تحصیل دهی». میدانست که به رشته تجربی علاقه دارم. همیشه میگفت: «تو دکتر خودمی!».

سعی در جذب کودکان
مصطفی مهارت خاصی در بازی با بچهها و جذب آنها داشت. یکی از بستگان ما بچهای دارد که یک مقدار بیش فعال است؛ وقتی که مصطفی را میدیدند ذوق میکردند که الان بچهشان ساکت یک جا مینشیند چون مصطفی خیلی این بچه را سرگرم و با او بازی میکرد. به قول خودشان انرژی این بچه را تخلیه میکرد.
وقتی بچهها در یک مجلس مهمانی شلوغ میکردند و پدر و مادرها را خسته میکردند، مصطفی از جمع جدا میشد و همه بچهها را گوشهای جمع و با آنها بازی میکرد. خودش میگفت وقتی بچهها وارد جمع بزرگترها میشوند، ممکن است بچه ها حوصله بزرگترها را نداشته باشند و بزرگترها هم حوصله سرگرم کردن بچهها را نداشته باشند.
بچه ها اگر در محیط مسجد و پایگاه بسیج شلوغ کنند، ممکن است بزرگترها دعوایشان کنند. با اولین دعوایی که بچه میشنود و برخورد بدی که میبیند، ممکن است برود و دیگر برنگردد. این خیلی برای مصطفی مهم بود که کاری کند تا نوجوانها در پایگاه بمانند. بالاخره برخورد بزرگترها با بچهها خیلی متفاوت است. آنها نیاز دارند که در حد سنشان برخورد کنیم.
مصطفی وقتی این برخوردها را دید و متوجه شد برخورد بزرگترها ممکن است بچهها را زده کند، این جمع نوجوانان را تشکیل داد. او در این کار خیلی مهارت داشت.
ما بسیجی هاباید بمیرم که آب در دل رهبری تکان بخورد
روز۲۵خردادسال۸۸ به شدت مجروح شده بود(چهارضربه چاقو به پای چپ و یک ضربه قمه به بازوی چپ)وچون نیروهای امدادی بخاطر تهدید اغتشاشگران حدود۶یا۷ساعت بعد توانسته بودند ایشان را به بیمارستان انتقال دهند و بخاطر خونریزی زیاد تا دو روز وقتی میخواستند در خانه راه بروند از شدت سرگیجه دستشان را به دیوار میگرفتند ولی با همان ضعف و بیحالی روز۲۷خرداد۸۸آماد شدند برای رفتن به تهران وقتی با تعجب علت را پرسیدم گفتند در تمام فضاهای اینترنتی تهدید کردند می خواهند به سمت بیت رهبری بروند.
من باید بمیرم که فتنه گران چنین حرفی را حتی به دهان بیاورند
ما بسیجی هاباید بمیرم که آب در دل رهبری تکان بخورد.
زندگی شون وقف بسیج بود.
دو روز بعد از مراسم عروسی مون که هنوز گاز
خونه مون وصل نشده بود، صبح بلند شدم دیدم آقا مصطفی خونه نیست. زنگ زدم
بهشون. گفتند بچه ها رو بردم اردو!!! گفتم آخه مرد مومن گاز خونه مون هنوز
وصل نشده اونوقت بچه ها رو بردی اردو؟ گفتن آخه اگه الان نمی بردم دیگه
میخورد به ماه رمضون و دیگه نمیشد اردو ببریم.. زندگی شون وقف بسیج بود.
دعوا با شهدا
آن زمان ماشین نداشتیم. با آژانس به میدان شهدای گمنام در فاز 3 اندیشه رفتیم. آنجا اصلا محل زندگی نبود که مصطفی دوستی داشته باشد و بخواهد با او دعوا کند.
چندتا پله میخورد و آن بالا 5 شهید گمنام دفن بودند. من از پله ها بالا رفتم و دیدم که مصطفی حتی از پله ها هم بالا نیامد. پایین ایستاده بود و با لحن تندی گفت: «اگر شما کار اعزام مرا جور نکنید، هرجا بروم میگویم که شما کاری نمیکنید. هرجا بروم میگویم دروغ است که شهدا عند ربهم یرزقون هستند، میگویم روزی نمیخورید و هیچ مشکلی از کسی برطرف نمیکنید. خودتان باید کارهای من را جور کنید».
دقیقا خاطرم نیست که 21 یا 23 رمضان بود. من فقط او را نگاه میکردم.گفتم من بالا میروم تا فاتحه بخوانم. او حتی بالا نیامد که فاتحهای بخواند؛ فقط ایستاده بود و زیر لب با شهدا دعوا میکرد. کمتر از ده روز بعد از این ماجرا حاجتش را گرفت. سه روز بعد از عید فطر بود که برای اولین بار اعزام شد.
ابتکار شهید

شما فکر میکنید این وسیله چی هست؟
چه ارتباطی با سید ابراهیم داره؟
ما هم اول فکر کردیم، کاردستی فاطمه هست اما.....
از میان وسایل هایش به صورت اتفاقی به وسیله ای که بیش تر شبیه کاردستی دوران مدرسه مان بود، برخوردیم.
همسرشان در پاسخ به کنجکاوی ما گفتند:
آقا مصطفی( سیدابراهیم ) در سوریه، زمان هایی که در خط مقدم حضور داشتند، برای دیدن دشمن با مشکل روبرو میشدند که در سوریه با همان وسایل محدود این وسیله رو درست می کنند.
اما نکته جالب توجه، طراحی بسیار جالب و با دقت این وسیله هست.
با وجود سادگی این وسیله، چینش آینه ها در دوطرف لوله ها با ظرافت خاصی صورت گرفته
همچنین با در نظر گرفتن یک دستگیره، در بدنه لوله اصلی، امکان بزرگنمایی هم برای این وسیله به وجود آورده
به زودی به قدس خواهیم رسید، من هم نباشم محمدعلی هست. در گوشش هرچه را باید، به لالایی خوانده ام.

سیدابراهیم است دیگر؛ جای تعجب ندارد، با محمدعلی به میدان آمده است. گوش کنید، رجز میخواند:
به زودی به قدس خواهیم رسید، من هم نباشم محمدعلی هست. در گوشش هرچه را باید، به لالایی خوانده ام.
آهای مترسکهایی که ستاره های سربی به سینه هاتان دارید، آن روز دیر نیست، روزی که با قدمهای محمدعلی یه قدس قدم بگذارم و بیرق اسلام ناب محمدی را، با دستهای محمدعلی بر فراز مسجدالاقصی به اهتزاز درآورم. آن روز دیر نیست، چیزی کمتر از 25 سال؛ این وعده ی سیدعلی است...

محمد علی من هم شهید می شود
بادوستان رفته بودیم عیادت سید، همان موقعی که تیر به پهلویش خورده بود.
با اشاره به طبقه بالای بیمارستان که محمد علی چند روز پیش در آنجا به دنیا آمده بود، گفت:(او هم شهید می شود)
ماجرا را اینگونه تعریف کرد:
دیدم که بچه ام دارد از دست می رود و قرار نیست که به دنیا بیاید.گفتم نمی شود که بماند؟؟
گفتند:می شود به شهادتش راضی شوی، می ماند
وماند...
اصرار میکردم که بیشتر کنار خانواده باشید
زمانی که خیلی اصرار میکردم که بیشتر کنار خانواده باشیدومیگفتم الان که زینبیه در امنیت شما هم دو سال در سوریه بودید الان با داشتن بچه کوچک و حساسیت فاطمه خانم نیاز بیشتری به حضور شما در خانه احساس میشود سید ابراهیم در جواب گفتند الان چند هزار شیعه مرتضی علی علیه السلام سادات موسی ابن جعفر علیه السلام در چهار شهر سوریه درمحاصره کامل هستند من نمی توانم بمانم ولی قول میدهم بعد از آزادی نبل الزهرا مدت بیشتری پیش شما و بچه ها باشم.
۱۳روز قبل شهادتشان گفتم الحمدلله دو ماه تمام شد تاریخ برگشت را بگو گفتند برنامه آزادی شهرهای شیعه نشین در محاصره را داریم قول میدم با اتمام این عملیات و آزادی شیعیان در محاصره سوری برگردم.
زمانی که حوزه علمیه بود در هفته چند بار به بهانه های مختلف می رفتیم و بهش سر می زدیم
که براش غذای گرم ببریم ویا اینکه باهم بریم بیرون شام بخوریم
یه شب دیر شده بود، گفت : مامان الان نمیذارن برم داخل، میگن کجا بودی؟
منم به شوخی گفتم بگو با ولی ام بودم
ازاین فکر که نمی تونه غذای گرم بخوره در عذاب بودم.
می گفت: اینجا برای ساختن جسم و روح است حتی شهریه حوزه را قبول نمی کرد.
اعتقاد داشت این برای کسانی است که ریاضت می کشن ودرست حسابی درس می خونن.
یکی از ویژگیهای مصطفی مبارزه با نفس بود.
حسینیه شهید مصطفی صدرزاده
با خاطرات مادر شهید مصطفی صدرزاده
یکی از اولویت های مهم مصطفی در زندگی،دستگیری و کمک به دیگران بود...
شنیدن بعضی از معضلات جامعه،
مصطفی رو خیلی عذاب می داد ...
و ساعت ها به فکر فرو میبرد از جمله مشکل فقر مالی مردم بود...
اینکه کودکی نتواند ،از کوچکترین
امکانات تحصیلی استفاده کند ، زجرش
می داد...
سل 82 پدر مصطفی برای پسرا یک مغازه محصولات فرهنگی
مانند ادعیه،زندگی نامه ی شهدا، سربند، پلاک، تسبیح و ... اجاره کرده بود...
یه روز مصطفی اومد از من خواهش کرد که با بابا صحبت کن ،تا در کنار کار فرهنگی یک قسمت ازمغازه رو
لوازم التحریر بذاریم...
وقتی علتش را پرسیدم جواب داد : اگر بتونیم در کنار کار فرهنگی دستی بگیریم ،موفق ترهستیم...
درنظر داشت که لوازم التحریر رو با قیمت پایین و یا به شکل رایگان در اختیار بچه های بی بضاعت قرار دهد...
یکی از اولویت های مهم مصطفی در زندگی،دستگیری و کمک به دیگران بود...
از کودکی سر نترسی داشت

مصطفی از همان کودکی سر نترسی داشت.
هروقت اراده می کرد ، کاری انجام بده ،قطعا انجام می داد.
واین چیزی بود که مصطفی را ، از همسالانش متمایز می کرد.
مصطفی دوران کودکی پرجنب و جوشی داشت وبسیار زرنگ وباهوش بود.
زمانی که می خواستم برایش خرید کنم، باوجوداینکه می دانستم سلیقش چیه، ولی اجازه نمی داد براش انتخاب کنم،
حتی برای جزئی ترین لوازمش ، از همان کودکی مستقل بود.
مصطفی همیشه با وضو بود. یه بار نصف شب بیدار شد دیدم آب خورد.
بعد وضو گرفت، رفت در رختخواب که بخوابه، بهش گفتم: مصطفی خواب از سرت نمی پره؟
گفت:کسی که وضو میگیره و می خوابه تازمانی که خوابه براش ثواب عبادت می نویسند.
الحمدلله که خانه ما را دزد زد؛اگر خانه دیگری بود آنها با نظام و انقلاب بد میشدند
گفت:دیشب خانه ما را دزد زد.ناراحت شدم؛اظهارتاسف کردم.
گفت:نه! الحمدلله که خانه ما را دزد زد؛اگر خانه دیگری بود آنها با نظام و انقلاب بد میشدند..

کپی کردن از حرز امام جواد
دوسال پیش مصطفی مرخصی اومده بود. داشتیم درمورد سوریه باهم حرف می زدیم من ازنگرانی ها و دلواپسی هام براش می گفتم. بعداز مکثی گفت مامان تا چیزی مقدر خدا نباشد اتفاق نمی افتد؛ این رو من اونجا با تمام وجودم حس کردم. مامان فقط یک خواهش دارم این که اول برای بچه های مردم دعا کن چون دست من امانت هستن.
منم دعایی که مادر بزرگش توصیه کرده بود بهش دادم گفتم این دعا رو از خودت دور نکنی، دعای حفظ امام جواد،
وقتی می خواست ازاین جا بره قبلش رفته بود از روی دعا کپی کرد برای تمام نیروهاش یک روز که باهاش تماس گرفتم احوالشو پرسیدم. گفت: به خواست خدا و دعای که شما دادی تمام نیروها به سلامت برگشتند...
پول نفت رو به همراه یادداشتی داخل خونه گذاشتم گرچه بعضی گفتن اشکال نداره.
اولین زمستانی که سوریه بود و برای مرخصی اومد، داشتیم در مورد
آب و هوا ی اونجا حرف میزدیم گفت: از سرمای شدید مجبور شدیم از نفت خونه ایی که درآ نجا اسکان داشتیم ،
استفاده کنیم ..
پول نفت رو به همراه یادداشتی داخل خونه گذاشتم گرچه بعضی گفتن اشکال نداره.
ولی گفتم ما برای حفظ جان ومالشون اینجاییم.
بابا جان چرا عصبانی هستی اگر حرف هایم شما را قانع کرد که هیچ اگر نه حق با شماست هر تنبیهی در نظر داشتید من در خدمتم.
ظاهرا توی محله شان مسئول پایگاه بوده پدرش می گفت یک شب دیر آمد خانه به شدت از دستش عصبانی بودم، پشت در قدم می زدم تا بیاید، تا در را باز کرد سرش فریاد زدم کجا بودی تا این موقع شب؟
در اوج غرور جوانی خیلی آرام آمد جلو و دست من را بوسید و گفت : بابا جان چرا عصبانی هستی من دو کلام با شما حرف دارم اگر حرف هایم شما را قانع کرد که هیچ اگر نه حق با شماست هر تنبیهی در نظر داشتید من در خدمتم. پدر جان من جوانم و پر انرژی و باید آن را تخلیه کنم و حالا هم در مسجد محل برنامه های فرهنگی و گاهی ایست بازرسیهایی که میگذاریم سرم گرم است و به لطف خدا این نیروی جوانی را در این مسیر خرج میکنم. حالا اگر اشتباه میکنم شما بگویید چه کنم؟
پدرش گفت : آنقدر مردانه حرف زد و محکم صحبت کرد که حرفی برای گفتن نداشتم گفت هیچی حق با توست برو بخواب ...

مصطفی خیلی مبادی آداب بود .
نسبت به بزرگترها مخصوصا پدربزرگ و مادربزرگ ها....
اگر در روز ده بار می رفت خدمت پدر بزرگ یا مادر بزرگ ،مقید بود دستشون ببوسه و قربون و صدقشون بشه.
و همیشه می گفت خداوند سایه این بزرگان از ما نگیره که مایه ی خیر و برکت هستند .
مصطفی از کودکی با پدربزرگش صمیمی بود ،
هروقت کوچکترین فرصتی پیش میومد، خدمت بی بی و بابا می رسید.
و فاطمه را ، از کودکی یاد داده بود مثل خودش احترام بذاره به بزرگترها....
دزدیدن گاوهای مصطفی از گاوداری
سال 89 مصطفی صاحب گاو داری بود
گوسالهایی که چندماه روز و شب براشون زحمت کشیده بود
و بسیار هزینه کرده بود تا به فروش برسن ،
در یک شب تمام گاوهایی که امانت بودن دزدیده شدن
بعداز پیگری بسیار که نتیجه ای هم نداشت ،
وقتی وارد خونه شد خیلی ناراحت بود گفتم :چی شد؟ نتیجه ی داشت؟
گفت : نه .....
هیچوقت مصطفی رو اینجوری ندیده بودم
گفتم : فدات بشم برای مال دنیا این طوری ناراحتی ؟
فدای سرت ان شاالله جبران میکنی .
گفت : مامان اینا امانت مردم بود، اگر مال خودم بود که غمی نبود ،
من شرمنده شدم ..
مصطفی از لحاظ مالی خیلی
امتحان های سختی میداد،
ولی هیچوقت اینجوری ظاهر نمی کرد، که برای گوساله هاش چون امانت بودن وبه قول خودش میگفت شرمنده مردم شدم...
بعد از شهادت خوابشون رو دیدین؟
بله خیلی واضح انگار که بیدار بودم.
یه روز رفته بودم رو مزارش خیلی بیقرار بودم عکسشوکه روی سنگش حک شده بود هی میبوسیدمش زیر چشمشو. اصلا آروم نمی شدم. پا شدم روی سنگهای بقیه شهدا روپاک می کردم بهشون گفتم فکر کنید که مامانتون اومده داره سنگتون تمیز میکنه که آروم بشم خدایش کمی آروم شدم.
شب که خوابیدم خواب دیدم که مصطفی با چندتا از دوستانش با لباس فرم اومدن در خونه صدا میزنن مامان وگریه میکنن بعددقیقا زیر چشم مصطفی چندتا ترکش داره نگاش میکردم، گفتم مصطفی اصلا صورتش زخمی نبود صورتش سالم بود. وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم که دیروز من اینجور بیقرارشدم اذیت شده .
بهش قول دادم که دیگه بیقراری نکنم ولی ازاینکه دوستاش صدام کردن مامان خوشحال شدم.

چرا من را سحری بیدار نکردید؟
ماه رمضان سال 77 مصطفی هنوز به سن تکلیف نرسیده بود.
برای سحری بلند شدیم اما مصطفی را بیدار نکردم؛
خودش موقع اذان بیدار شد، وقتی دید اذان می گویند بغض کرد و با ناراحتی گفت: « چرا منو بیدار نکردید؟»
دستی روی موهایش کشیدم و گفتم: «عزیزم شما هنوز به سن تکلیف نرسیدی.»
اخم هایش را درهم کشید و با دلخوری گفت: «از این به بعد هر کسی به سن تکلیف رسیده بره نون بخره، آشغال ها رو بذاره دم در، من بچه ام و هنور به سن تکلیف نرسیدم .»
ناگفته نماند که آن روز، بدون سحری روزه گرفت، برای من هم درس شد که تمام ماه رمضان برای سحر بیدارش کنم.
عزیزمادر، نازننیم...چقدر دلم برای بچگی و شیطنت ها و دنیای معصومانه ات تنگ شده،
کاش می توانستم زمان را به عقب برگردانم...
دوستی آقامصطفی با شهدای گمنام ، جریان خاصی داشت؟
کلا قبل از شهادتشون ، یا از خیلی قبل تر و اون موقعی که مسئول پایگاه بودن،حرفی از شهید شدن میزدن؟
همیشه زندگی نامه شهدا رو مطالعه میکرد جوری که انگار باهاشون زندگی کرده باشه کامل دربارشون تحقیق میکردوشناخت داشت.
مصطفی همیشه میگفت مامان برام ازخدا بخواه که شهادت نصیبم بشه من میگفتم برا عاقبت بخیر یت دعا میکنم به شوخی میگفت مامان تهشو برام بخواه یعنی شهادت... بهش میگفتم خیلی چیز سنگینی از من میخواهی
واقعا سخته.....
درسته سخته، ولی آخرش حتما راضی بودید و از دعای خیر شما بوده که شهادت نصیبشون شده. درسته؟
بله، باتمام وجودم کارشو قبول داشتم ودارم وازاینکه خداوند منو قابل دونست که مادر مصطفی باشم، ممنونشم وسپاس گذارم و امیدوارم دراون دنیا منوشفاعت کنه.

مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا
عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن
یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا.
سلام علیکم
سلام بر انبیا و
اولیای الهی، سلام بر چهارده نور مقدس، سلام بر سیدالشهدا علیه السلام،
سلام و درود خدا بر خمینی کبیر که ما را آبرو بخشید و به ما درس عزت و
شهادت داد، سلام بر ارواح طیبه شهدا از صدر اسلام تا کنون و سلام بر مصطفای
عزیز، نازنین همسرم، پدر خوب فاطمه و محمد علی، فرزند خود بابا و مادر؛
مادر و پدری که مصطفی را با لقمه حلال، شیر پاک و اشک و عشق به امام
حسین(ع) تربیت کردند.
راحت بگویم؛ نبودن مصطفی برای من، فاطمه، محمدعلی،
پدر و مادرش و تمام دوستان و خانواده بسیار سخت است. ولی آیا مگر ما از
حضرت زینب بالاتریم؟! مگر ما در روضه ها نمی گوییم که ای کاش در کربلا
بودیم تا جوانانمان را به یاری امام حسین(ع) می فرستادیم؟ مگر نه این است
که رهبرمان حضرت امام خامنه ای حسین زمان است، مگر نه این است که داعش
فرزندان آمریکا و صهیونیست هستند؟! یزیدیان و شمر های زمان هستند؟
مگر
قرآن نمی فرماید فاعتبروا یا اولی الابصار؟ پس عبرت این است که مدافعان حرم
نگذارند دوباره زینب کبری اسیر شود. فاعتبروا یعنی مصطفی فدای رهبر، نه
تنها مصطفی بلکه محمدعلی فدای رهبر، فاطمه فدای رهبر، خودم فدای رهبر، تمام
دار و ندار هستی مال و زندگی فدای رهبر، خود مصطفی در وصیت نامهاش فرموده
فقط گوش به فرمان رهبر باشیم.
فاعتبروا ینی مصطفی فدای اسلام، یعنی
بیتفاوت نباشیم، یعنی اسلام مرز ندارد، فاعتبرو یعنی مصطفی ثابت کرد کل
یوم عاشورا، فاعتبروا یعنی مصطفی ثابت کرد باب شهادت باز است. اگر شهدای
مدافع نمی رفتند و زبانم لال دوباره زینب کبری(س) اسیر می شد چگونه می
توانستیم در صحرای محشر در مقابل حضرت زهرا (س) سرمان را بالا بگیریم؟ ولی
حالا تا حد توان روسفید شدیم.
مصطفی عزیز را هدیه کردیم به حضرت زینب،
هدیه کردیم به اسلام عزیز، به مکتب و مذهب، به رهبر عزیزتر از جانمان و مگر
سرنوشت مقلدان خمینی چیزی جز شهادت است؟! پس راضی هستیم به رضای خداوند
مهربان، در پایان از خداوند متعال فرج بقیه الله الاعظم، سلامتی رهبر
عزیزمان را میخواهیم و از روح مطهر مصطفی عزیز و از همه شهدا خواهانیم ما
را در راه ولایت فقیه و پیروی از سید علی خامنه ای ثابت قدم بدارد، ما را
قدردان خون شهدا قرار دهد والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
من مصطفی صدرزاده هستم گاودار و متاهل روایت زندگی فرمانده ایرانیِ جنگاوران افغانستانی
گفتگو با همسر شهید صدر زاده : «میدانم زندهای! با تو زندگی میکنم مصطفی»
خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان مادر و همسر شهید