ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

گفتگو با نفیسه عطایی دختر شهید عطایی :همه دخترایی که باباشون شهید می‌شه خودشون را می‌ذارن جای حضرت رقیه (سلام‌الله علیها).

قرارمان شد جمعه. یک جمعه داغ وسط تیرماه مشهد. «نفیسه عطایی» دختر خندانی که عکس‌هایش را در جست‌وجوی اینترنتی دیده بودم، در را باز کرد. لبخندش از حلقه روسری شکوفه دار بیرون زد. تعارفمان‌ کرد. از در راهرویی رد شدیم که یک‌طرف دیوارش را کمد یادگاری‌های «بابا مرتضی» پرکرده بود. مثل این کمد را در منزل شهدای دیگر هم دیده بودم. بهانه‎ صحبتمان روز دختر بود. دخترهایی که بابایی‌اند. دخترهایی که خوب یاد گرفته‌اند بدون حضور فیزیکی بابا برایش ناز کنند، شیرین‌زبانی کنند، خوشحالش کنند، ناراحتی‌شان را به او بگویند و دنیای دخترانه‌شان را با عطر و بوی پدر پر کنند.

خنده‎ ها و غصه‌ها

نفیسه از خنده‎ ها و غصه‌هایش گفت. از خونسردی‌اش که به بابا مرتضی رفته. از موتور‌سواری‌هایش با بابا مرتضی، از عروسک‌هایی که همه اتاقش را پرکرده بوده و از علی، برادرش. نفیسه صبور است، جوری که سنگ صبور دختران شهدای دیگر هم شده است. قبل از اینکه خودش دختر شهید شود هم همراه بابا مرتضی و مامان مریم و علی، با دست‌پر به منزل شهدای مدافع حرم می‌رفتند و حرف‌ها و درد دل‌هایشان را می‌شنیدند.
نفیسه می‌خندد، حتی وقتی بغض می‌کند اول ردیف دندان‌هایش دیده می‌شود. من مدام قاب لبخند «شهید مرتضی عطایی» را که پشت سر نفیسه بود با لبخند نفیسه مقایسه می‌کردم. نفیسه راست می‌گوید: «من به بابا مرتضی رفته‌ام!».

عروسک

-    نفس بابا که میگن شمایی؟
-    (می‌خندد) بله. نفس بابا. سیندرلای بابا.
-    چرا سیندرلا؟!
-    (می‌خندد) نمی‌دونم. اسمی بود که بابا روی من گذاشته بود.
-    چند سال گذشته از آخرین باری که بابا رو دیدی؟
-    دو سال شده که شهید شدند. چند هفته قبل از شهادت دیدمشون که رفتند سوریه.
-    تلفنی صحبت می‌کردین؟
-    آره. سخت بود ولی. ما که نمی‌تونستیم زنگ بزنیم. بابا خودش هرچند روز یک‌بار زنگ می‌زد. کوتاه صحبت می‌کرد. در همین حد که خبر سلامتیش رو بدونیم.
-    با همه صحبت می‎کرد؟
-    آره. بار آخری به من گفت: «نفیسه خیلی بدی. چرا دیربه‌دیر با من صحبت می‌کنی؟». وقتی شهید شد خیلی حسرت خوردم که چرا بیشتر باهاش صحبت نکردم. البته خب امکانش هم نبود ...
-    روز دختر حال و هواتون چطور بود؟
-    اوه ... خیلی خوش می‌گذشت.
-    چند سالیه که روز دختر رو جشن می‌گیرن.
-    آره. ولی بابا قبل از اون هم همیشه برای من کادو می‌گرفت.
-    چند تا کادو گرفتی؟
-    خیلی. بابا خیلی اهل خرید کردن و کادو گرفتن بود. روز دختر، روز تولدم، عیدها...
-    تولد حضرت زهرا چی؟
-    نه. اون دیگه مخصوص مامان بود.
-    چیا کادو گرفتی؟
-    عروسک ... تا دلتون بخواد. کوتاه و بلند. رنگ و وارنگ. مامان میگه برای سیسمونی من لازم نیست عروسک بخریم...

-    کلاس چندمی نفیسه؟
-    پیش‌دانشگاهی.
-    رشته؟
-    تجربی.
-    پس می‌خوای دکتر بشی.
-    نه. خیلی فکر نمی‌کنم بهش.
-    بابا چی دوست داشت؟
-    اصراری نداشت که چه‌کاره بشم. ولی خیلی به درس‌مون اهمیت می‌داد. از همون اول گشت دنبال بهترین مدرسه. با این‌که پولش زیاد می‌شد اما اسم ما رو توی مدرسه غیرانتفاعی نوشت. کلاس تقویتی و این چیزها هم اسم‌نویسی کردیم. کلاً درسخون بودن ما رو خیلی دوست داشت.
-    کنکور داری دیگه؟
-    آره.
-    تو مدرسه چه جوری می‌گذره؟
-    الان که بحث کنکور و ایناس. صحبت سهمیه‌های کنکور هم داغه. به منم کنایه می‌زنن که: «تو که خیالت راحته! سهمیه داری!» حتی قبل از شهادت بابا مرتضی هم همین حرف‌ها بود که: «خوش به حال تو! زحمتی نداری برای کنکور و سهمیه داری».
-    ناراحت می‌شی؟
-    آره. ولی چیزی نمی‌گم. باهاشون کَل‌کَل نمی‌کنم. فقط یک‌بار گفتم: انگشت‌تون رو قطع کنید و بندازید دور، عوضش سهمیه بگیرین...
-    خب؟
-    هیچی! فایده نداره. این حرف‌ها همیشه بوده. سعی می‌کنم خونسرد باشم.

عکس و تصویر شهید مصطفی صدرزاده ـ شهید مرتضی عطایی

سرویس طلا

-      با کدوم دختر شهید بیشتر دوستی؟
-    با زینب. زینب شهید محرابی. هر جا باشیم ما دو تا با همیم. خیلی با من جوره.
-    همسن هستین؟
-    نه. زینب دو سه سالی کوچک‌تر از منه. ولی ماشاءالله قد و قواره‌اش از من هم درشت‌ترِ. بعضی‌ها فکر می‌کنند اون بزرگ‌تر است!
-    با زینب چیا می‌گین؟
-    از باباهامون که خیلی حرف می‌زنیم. بابای زینب بعد از بابا مرتضی شهید شد. زینب خیلی دل‌تنگی می‌کرد. همه‌اش می‌گفت: «تو چرا این‌قدر آرومی؟ چطور خودت رو آروم می‌کنی؟» می‌گفتم: به راهی که بابام رفته، به حضرت زینب (سلام‌الله علیها)، به مقامی که الآن دارد، به خاطره‌هاش فکر می‌کنم و این‌جوری خودم رو آروم می‌کنم.
-    کدوم کادوی بابا رو بیشتر دوست داری؟
-    برای تولد ۱۵ سالگی‌ام یک سرویس طلا خرید. خیلی دوستش دارم.
-    خودش خرید؟
-    آره. چند روز با موتور رفتیم بازار طلا. کلی مغازه رفتیم ولی چیزی که پسند هر دومون باشه ندیدیم. آخرش یک روز بابا مرتضی با ذوق و شوق اومد و گفت: «نفیسه! امروز با موتور از خیابون ابوطالب رد می‌شدم، چند مغازه طلافروشی بود. حاضر شو باهم بریم اونجا رو هم ببینیم». 
-    چه حوصله‌ای داشتند!
-    آره! اصلاً خرید کردن با بابا، مامان رو کلافه می‌کرد. این‌قدر که می‌گشتن تا اون چیزی رو که می‌خوان پیدا کنن.
-    رفتین اونجا طلا خریدین؟
-    آره. یک سرویس طلای سفید پسندیدم. بابا ولی می‌گفت: «سفید نه. طلا باید زرد باشه». آخرش هم همون رو دادیم زرد کردند.
-    این‌جوری نظر هر دو تأمین شد.
-    آره.

بوی پیراهن بابا

-    نفیسه! این کمد برای چیه؟
-    یادگاری‌های باباست همه‌اش. لباس‌ها، کفش‌های خونی موقع شهادت، دست‌نوشته‌ها، ساعت و انگشتر و چفیه‌ها و همه رو گذاشتیم اینجا.
-    چرا درش رو با روبان بستین؟
-    تازه این قفل و زنجیر داشته. بس که هر کی می‌اومد می‌خواست یک یادگاری از بابا مرتضی برداره. خیلی از وسایل این‌جوری رفت. الان ولی دیگه اجازه نمی‌دیم کسی چیزی برداره.
-    حس و حالت با کمد چه جوریه؟ خیلی می‌ری سر کمد؟ باز و بسته‌اش می‌کنی؟
-    نه.
-    نه! چرا؟!
-    می‌خوام بوی بابا توش بمونه. اوایل که اصلاً دوست نداشتم باز و بسته‌اش کنند. لباس‌ها و وسایل بوی بابا رو می‌داد ... الآن کمتر شده.
-    یک‌کم به‌هم‌ریخته است.
-    (می‌خندد) از دست علی. این‌قدر این لباس‌ها رو بر‌می‌داره و می‌پوشه که خدا می‌دونه. هر چه هم مرتب کنیم فایده نداره.
-    با علی سر این یادگاری‌ها دعواتون نمیشه؟
-    خیلی. اون همه رو برای خودش می‌خواد. البته منم یک یادگاری عزیز دارم.
-    کدومه؟
-    این انگشتر. مال بابا مرتضاست. سردار سلیمانی به بابا دادن.
-    فقط برات بزرگه!
-    آره خب. می‎خوام بدمش برام گردنبندش کنن.
-    علی چیزی نمی‌گه؟
-    نه. اون خودش یک انگشتر دیگه از یادگاری‌های بابا برداشت.
-    پس مساوی هستین؟
-    نه. (می‌خندد) علی انگشترش رو هدیه کرد به یک نفر دیگه.
-    ‌می‌شه بریم اتاقت رو ببینیم؟
-    من اینجا اتاق ندارم. خونه قبلی‌مون سه اتاقه بود. ولی مجبور بودیم بیاییم اینجا که یک اتاق کوچیک داره.
-    پس خونه‌ای که بابا مرتضی توش بود اینجا نیست؟
-    نه (بغض می‌کند‌).
-    اونجا اتاق داشتی؟
-    آره. اتاق من بعد از شهادت بابا مرتضی بوی معراج شهدا رو می‌داد.
-    بوی بابا؟
-    نه فقط بوی بابا. بوی معراج. معراج شهدا بوی خاصی داره. این رو همه خانواده شهدا حس می‌کنن. هر کس می‌آمد اتاق من همین را می‌گفت. ساک بابا تو کمد اتاق من بود. مامان که دلش تنگ می‌شد می‌اومد توی اتاق من می‌نشست. حتی یک‌بار همسر «شهید سخندان» آمدند توی اتاق و برگشتن به مامان گفتند: «این اتاق بوی محمد رو می‌ده». ایشون هم بوی شهید سخندان رو حس کردند.
-    الآن بوی بابا رو از کجا حس می‌کنی؟ 
-    از لباس‌های توی کمد. از عطرش که جا مونده. اصلاً گاهی حس می‌کنم پشت سرم هست و می‌تونم حسش کنم.

خواب بابا...

-    خوابش رو هم دیدی؟
-    آره. خیلی. چند بار شده که اتفاق روز بعد رو شب قبل بابا تو خواب بهم گفته.
-    یعنی میاد به خوابت می‌گه فردا چی می‌شه؟
-    نه این‌جوری. مثلاً یک‌بار خواب دیدم که با علی و مامان داریم می‌ریم راه‌آهن. نشسته بودیم توی سالن انتظار. علی صدایم کرد و گفت: «نفیسه! تلفن عمومی کارت داره!». تعجب کردم. رفتم جلوی کیوسک تلفن و گوشی رو برداشتم. صدای بابا مرتضی بود. گفتم: بابا! تویی؟! خوبی؟! گفت: «سلام نفیسه. خوبی؟ دلم برات تنگ شده». فرداش خیلی بی‌مقدمه و بی‌زمینه قبلی رفتیم سفر. یک شب دیگه باز خواب دیدم بابا مرتضی و مامان دارن می‌رن خرید. وقتی برگشتن کلی چیز خریده بودن. از مواد غذایی بگیرید تا میوه و شیرینی... فرداش برامون یک عده مهمون اومد. تا چند روز هم موندن.
یک سفری رفتیم با مادر «شهید قاسمی دانا». توی راه به ایشون گفتم هر کس می‌آد می‌گه من آرزوم رو از بابات گرفتم یا بابات فلان خواسته من رو داده... چرا بابام حواسش به همه هست اما به فکر خود ما نیست...؟ همان‌جا رفته بودیم بازار. یک لباس دیدم که خوشم اومد ولی مامان برام نخریدش. صبح روز بعد یکی از هم‌سفرا اومد و گفت: «نفیسه خانم! دیشب خواب بابات رو دیدم. گفت به نفیسه بگو اون لباسی که دیروز دیده نخره. قشنگه، بلنده، اما پشتش توره. من دوست ندارم».
-    چکار می‎کنی که ارتباطت با بابا حفظ بشه؟
-    براش دل نوشته می‌نویسم. می‌رم بهشت رضا (علیه‌السلام) باهاش حرف می‌زنم. هدیه‌هایی که برام گرفته رو نگاه می‌کنم.
-    با کی بعد از بابا راحت‌تری؟
-    مامانی و بابایی. دائی‌ام هم خیلی هوامونو دارن.
-    رابطه‌ات با مامانی و بابایی چطوره؟
-    از وقتی اومدیم این خونه، من همه‌اش خونه اونام. مامانی می‌گن من قبلاً دو دختر داشتم حالا سه تا دختر دارم. اصلاً فطریه ماه رمضون ما رو بابایی دادن، بس که اون جاییم. اینجا در حد وسیله برداشتن می‌آییم. همه عروسک‌ها و کتابا و وسایل‌مون اونجاست.

شیشه عطر بابا

-    این شیشه عطر باباست؟ هنوزم عطرش هست؟
-    ‌آره. خیلی عطر دوست داشت.
-    هدیه می‌خرید برای بقیه؟
-    ‌آره. هم برای بقیه و هم برای خودش. یک کارش این بود که عطرهای مختلف رو باهم قاطی می‌کرد تا یک بوی تازه درست کنه.
-    ‌بلد بود؟
-    نه! ولی اعتمادبه‌نفسش بالا بود (می‌خندد). بوهای عجیبی به دست می‌آورد. یکی دو تایش بد هم نشد. یک‌بار هم این‌قدر عطر تند و تیزی ساخت که نمی‌شد تحملش کرد.
-    بد بو بود؟
-    تند بود. خیلی تند. همه ما هم غر می‌زدیم که این رو نزن دیگه. اما خودش می‌گفت: « به به! چه عطری... ».‌ 
-    با علی چه‌کار می‌کنین؟
-    علی خیلی خوبه. ما باهم خیلی بیرون می‌ریم. شام می‌ریم بیرون، دو نفری. یا می‌ریم کوه، یا تیراندازی. وقتی می‌ریم بهشت رضا (علیه‌السلام) تفنگ هم می‌بریم، تفنگ بادی داریم ...کلاً خیلی خوبیم باهم...

روضه حضرت رقیه...

-    فکر می‌کنی کدوم دختر و پدری هستند که مثل تو و بابا مرتضی باشن؟
-    همه دخترایی که باباشون شهید می‌شه خودشون را می‌ذارن جای حضرت رقیه (سلام‌الله علیها)...
-    چه جوری یعنی؟
-    دل‌تنگ می‌شن، اذیت می‌شن، کنایه می‌شنون و همین‌ها دیگه... البته هیچ‌کس به پایه حضرت رقیه (سلام‌الله علیها) که نمی‌رسه ... ولی دیگه یک چیزایی پیش می‌آد که وقتی یاد ایشون می‌کنم می‌تونم نبودن بابا مرتضی رو تحمل کنم.
-    این‌که می‌گن دخترا بابائین چقدر درسته؟
-    دقیقاً همین جوریه. من خیلی وابسته بابا مرتضی بودم. بابا هم همیشه من رو «نفس بابا» و «سیندرلای بابا» صدا می‌کرد. همه فامیل هم این رو می‌دونستن. یک‌بار یکی از دخترای فامیل به من گفت: «تو بابات رو دوست نداشتی که رفت. اگر دوستش داشتی شهید نمی‌شد». این‌قدر این حرف دلم رو شکست که خدا می‌دونه (بغض می‌کند). اومدم خونه. توی خونه راه می‌رفتم و گریه می‌کردم و داد می‌زدم: من که سیندرلای بابا بودم...(گریه می‌کند) من که نفس بابا بودم...حالا باید این حرف‌ها رو بشنوم...
-    چه‌کار کردی که آروم شدی؟
-    ...مامان تا یک‌چیزی می‌شه که نمی‌تونیم تحمل کنیم فوری تطبیقش می‌ده با کاروان اسرا بعد از شهادت امام حسین (علیه‌السلام). واقعاً هم آروم می‌شم... بزرگ می‌شم... .

http://nojavan.khamenei.ir/showContent?ctyu=14782


 گفتگو با همسر شهید مدافع حرم مرتضی عطایی :شهید مدافع حرمی که بعد از شهادت گریه کرد + تصویر اشک ریختن شهید

گفتگو با همسر شهید عطایی : به عمو بادکنکی بین بچه‌ها معروف بود مومن و کاری ٰ مهربان خوش سلیقه و شوخ طبع و دست و دلباز بود

گفتگو با نفیسه عطایی دختر شهید عطایی :همه دخترایی که باباشون شهید می‌شه خودشون را می‌ذارن جای حضرت رقیه (سلام‌الله علیها).


نفیسه عطایی، یادگار این شهید والامقام در دلنوشته ای روزهای سخت نبودن پدر را اینگونه روایت می­ کند:

سلام بابای عزیزم

امروز دقیقا پنج ماه و پنج روزه که شهید شدی، دلم برایت بسیار تنگ شده. دوست داشتم الان اینجا بودی و مرا در آغوشت می­ گرفتی،کمی برایت گریه می ­کردم و از این مدت که نبودی می­ گفتم. من خیلی اذیت می­ شوم ولی مامان می­ گوید: نفیسه فکر کن تو از اسرای کربلا هستی و در راه رسیدن به مقصد باید زجر و سختی زیادی را تحمل کنی.

می­ دانم که مرا نگاه می­ کنی و هر جمعه تو را حس می­ کنم که به اتاقم می­ آیی. می­ دانی از کجا؟

تو بوی خوبی می­ دهی که من برای اولین بار توی معراج بوی تو را حس کردم.

گفتم معراج؛ یاد شبی که معراج اومدیم افتادم.

برایم سخت بود منی که تا به حال نه جنازه ­ای دیده بودم و نه کفن و خونی روی بدنت، برای همین در یک لحظه شکه شدم ولی بعد به خودم آمدم و گفتم: بار آخریه که تو را می بینم پس باید حسابی ببوسمت وقتی سربند«کلنا عباسک یا زینب»روی پیشانیت را بوسیدم، بوی خوبی می­ داد بوی تربت کربلا بود مطمئنم. یادت می ­آید من آنجا با تو کلی صحبت کردم، بعد به مامان گفتم: مامان به نظرت بابا الان روحش اینجاست که تو اشکت جاری شد؟ من فهمیدم که تو آن شب پیش من بودی.

بعدش هم دستم را روی سینه ات جایی که قلبت قرار داشت و اون موقع دیگه نمی زد، گذاشتم.

سرد بود؛ سردتر از هر چیزی که تا به حال دیده بودم. وحشت کردم ولی با خودم گفتم مهم روح توست که الان و برای همیشه با منه؛ نه جسمی که از خاک آمده و آخر هم به خاک بر می­ گرده.

گفتم خاک، یاد روز خاک سپاریت افتادم. آن لحظه که تو را توی قبر گذاشتند. دست و پایم می­ لرزید و برای آخرین بار خواستم که جسم زمینی­ ات را ببوسم و آخرین نفر من تو را بوسیدم و دونه دونه سنگ­ ها را چیدند و من با تو خدا حافظی کردم برای همیشه ولی الان حست می­ کنم، حس می­ کنم نفس به نفس حواست به من هست و مراقب من هستی.

دوستت دارم برای همیشه

از طرف نفس بابا..«نفیسه عطایی»


گفتگو با همسر شهید عطایی : به عمو بادکنکی بین بچه‌ها معروف بود مومن و کاری ٰ مهربان خوش سلیقه و شوخ طبع و دست و دلباز بود

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، امروز دیگر هر کسی می‌داند که بار سنگین مبارزه با تروریسم منطقه‌ای داعش بر دوش شجاع‌ مردان و دلیر صفتانی است که امروز به آن‌ها می‌گوییم مدافعان حرم، چه عنوان مقدسی است این نام، دفاع از حرم اهل بیت(ع) و دفاع از حریم کشور امام زمان(عج)، امروز در حالی که کشورهای اطراف هر کدام با مشکلات امنیتی روبه رو هستند، ایران اسلامی سراسر امن است و این به خاطر این است که دلیر مردانی از این خاک قبل از اینکه کسی بخواهد به مرزهای این سرزمین چپ نگاه کند سینه ستبر کرده و در بیرون از مرزها او را به خاک مذلت می‌کشانند.
این یک‌ سوی داستان است، زندگی مدافعان حرم و زیبایی‌هایی که آفریدند تنها در میدان نبرد خلاصه نمی‌شود، همسر، فرزندان، دوستان و آشنایان همه و همه از خوبی‌های این شهدا سخن می‌گویند وقتی پای حرف‌هایشان می‌نشینی به آسمانی بودن آنها پی می‌بری.
این بار به سراغ شهید مرتضی عطایی، فرمانده ایرانی لشگر فاطمیون رفتیم. کسی که عشق و محبت بسیاری به دیگران و خانواده داشت و همین مهربانی‌اش باعث شد دیگران در مراسم تشییع‌اش سنگ تمام بگذارند.
آنچه در ادامه می‌خوانید حاصل گفت‌وگوی ایکنا با مریم جرجانی، همسر شهید مرتضی عطایی «ابوعلی»، جانشین فرمانده تیپ عمار لشکر فاطمیون است.
مریم جرجانی، همسر شهید در ابتدای صحبت خود از ماجرای ازدواجش با شهید عطایی و نحوه آشنایی‌شان گفت و ادامه داد: ما از طریق زن داداش آقا مرتضی باهم آشنا شدیم در واقع مادرهایمان با هم در جلسه قرآن شرکت می‌‌‌کردند و خانواده‌ها در زمان جنگ به رزمندگان و خانواده‌هایشان کمک می‌کردند بعد از مدتی هم پیشنهاد ازدواج دادند و بعد از شش الی هفت‌ماه در یک مجلس مولودی به خانه ما آمدند.

وصیت‌نامه شهید مدافع حرم

مؤمن و کاری‌بودن؛ معیارهای من برای انتخاب همسر
وی درباره معیارش برای انتخاب شهید مرتضی عطایی، افزود: مؤمن‌، اهل کار و با اخلاق بودن تنها چیزی بود که برای من مهم بود که زن داداش ایشان به من گفتند، اهل کار، خوش‌اخلاق و مؤمن است، سال ۷۸، آقا مرتضی در کار تأسیسات ساختمان، شاگرد پدرشان بودند، من نیز سال چهارم حوزه علمیه بودم و ایشان دیپلم داشت که تحصیلات اصلا برایم مهم نبود.
جرجانی در ادامه گفته‌های خود بیان کرد: برای من اخلاق و کاری بودن آقا مرتضی کافی بود چراکه غیر از اینها به چیز دیگری نیاز نداشتم و تصمیم گرفتیم با هم زندگی‌مان را بسازیم؛ مگر پدر و مادرهای ما همه چیز داشتند که ما داشته باشیم؟
همسر شهید با اشاره به روز خواستگاری، آن‌چه در جلسه گذشت را برایمان توضیح داد و اضافه کرد: ما خیلی در جلسه خواستگاری با هم حرف نزدیم و تنها زمان خداحافظی و رفتن‌ آنها تازه چشمانم به رنگ پارچه شلوار آقا مرتضی افتاد که قهوه‌ای بود.
وی مهریه‌ خود را ۱۱۴ سکه به همراه یک سفر حج دانست و ادامه داد:  در ابتدا موافق نبودم و پدر و مادرم برای اولین بار به خانه آقا مرتضی رفته بودند که خانواده ایشان، برگه مهریه را آورده و گفته بودند مهریه عروس بزرگ‌مان هم همین بوده، ۱۱۴ سکه و یک حج، پدر و مادر هم قبول کردند، وقتی برگشتند، گفتم من می‌‌‌خواستم مهریه‌ام ۳۱۳ سکه باشد، گفتند این چیزها که مهم نیست، تمام شد رفت، پدر و مادرم در اصل رفته بودند وضعیت خانه و زندگی‌شان را ببینند اما برگه مهریه را هم امضا کرده بودند.
لباس عروسم را خودم دوختم
همسر شهید عطایی با اشاره به اینکه بعد از مراسم خواستگاری، قرار عقد، شب تولد امام رضا(ع) تعیین شد و هر دو خانواده برای خرید آماده بودند، عنوان کرد: می‌‌‌خواستیم در یک هفته‌ای که تا ترم بعد فرصت بود مراسم‌مان را بگیریم که ترم جدید شروع شد، بعد هم رفتیم برای خرید، دیدم وای، لباس عروسی که انتخاب کردم چقدر گران است حتی مبلغ کرایه‌اش هم خیلی بود، همان‌ جا به مادرم گفتم قبول می‌‌‌کنم لباس عروسم را خودم بدوزم.
وی در ادامه افزود: خلاصه پارچه لباس عروس را از پارچه فروشی نگرفتم، از پرده فروشی بهترین حریر و بهترین ساتن را خریدم، تمام وسایل لباس عروس هم شد ۳۰ تومان، پس از آن، کارم این بود که از هفت صبح تا یک‌ و نیم حوزه بودم، از یک‌ و نیم شروع می‌‌‌کردم به دوختن لباس عروس تا نماز مغرب حتی غذا را مادرم برایم می‌‌‌آورد چون می‌‌‌خواستیم دوخت لباس تمام شود بعد از شام هم تا اذان صبح مشغول دوختن لباس بودم و بعد نماز تا هفت صبح که باید می‌‌‌رفتم حوزه می‌‌‌خوابیدم و این تنها زمان خواب من در آن روزها بود.
فرهنگی/اشک شهید برای فرزننش پس از شهادت/موتورسواری با همسر/ابوعلی که بود؟
جرجانی تصریح کرد: دسته گل عروسی را هم به خواهر شوهرم دادم که درست کند تا هزینه‌بردار نباشد، وقتی هم خواستیم به خرید برویم به مکانی رفتیم که ارزان‌تر بود.
همسر شهید از خرید حلقه آن هم به همراه پدر آقا مرتضی گفت و ادامه داد: پدر ایشان حساس بودند که ما نامحرم هستیم برای همین همراه ما می‌آمدند، یادم هست آن روز که آمدند، قرآن و آینه گرفتیم و آینه بسیار زیبایی بود وقتی جواب آزمایشمان مثبت بود آنجا برای اولین بار چشم تو چشم در آیینه شدیم.
وی در پاسخ به این سوال که قبل از عقد چه حسی داشتید؟، افزود: وقتی وارد حرم شدیم خیلی با امام رضا(ع) حرف زدم البته دلهره و استرس داشتم با خودم می‌‌‌گفتم دارم بهترین کار زندگی‌ام را انجام می‌‌دهم یا بزرگ‌ترین اشتباه را، سوره‌های مناسب زمان عقد را می‌‌‌خواندم.
جرجانی از اولین لحظات پس از عقد گفت و ادامه داد: همه سوار ماشین پدر من شدند ماشین پدر آقا مرتضی را به ما دادند تا به خانه برویم آنقدر خجالتی بودیم که در راه لام تا کام حرف نزدیم.
همسر شهید عطایی با بیان این مطلب که فاصله سنی ما ۱۳ روز بود، اظهار کرد:  یکی از شرایط مخالفت کردنم برای ازدواج، همین فاصله سنی کم‌مان بود، دوست داشتم همسرم سه یا چهار سال از من بزرگ‌تر باشد.
خوش سلیقه و شوخ طبعی؛ ویژگی شهید عطایی
جرجانی خوش سلیقه و شیطون بودن را از ویژگی‌های شهید عطایی دانست و ادامه داد: اولین شبی که به خانه پدرشوهرم رفتم، آقا مرتضی سرکار نرفته بود و اتاقش را با سلیقه خوبی که داشت با عکس‌های شهدا و وسایل‌های دیگر تزیینی آراسته بود وارد اتاق که شدم به هر عکسی که می‌‌‌رسیدیم درباره آن شهید برایم توضیح می‌‌‌داد و همیشه می‌‌‌گفت کاش آن زمان بودم و من هم می‌‌‌رفتم جنگ، آن‌قدر در تزیین اتاقش و در همه کارها سلیقه داشت که وقتی تا همین اواخر باهم می‌‌‌رفتیم بازار می‌‌‌گفتم شما انتخاب کن بعد از اینکه انتخاب می‌‌‌کرد می‌‌‌دیدیم انتخاب او از همه خوشگل‌تر است.
وی در ادامه تصریح کرد: بعضی مردها حوصله خرید رفتن ندارند اما آقا مرتضی همراه بود و خیلی وقت می‌‌‌گذاشت، کافی بود بگویم یک چیزی خوب است و فلان خصوصیات را دارد، آن‌ وقت بازارها و مغازه‌ها را می‌‌‌گشت و بهترین را با قیمتی مناسب تهیه می‌‌‌کرد.
همسر شهید ادامه گفته‌های خود را این چنین بیان کرد: آقا مرتضی از طولانی‌شدن عقد خوشش نمی‌آمد و می‌‌‌گفت در عقد بودن علافی است، زود برویم سر خانه و زندگی‌ خودمان، عروسی ما روز ۱۶ مرداد و همزمان با سالگرد شب ولادت حضرت زینب(س) بود، آقا مرتضی آن روز، روزه بود و چون همه کارها را خودش انجام می‌‌‌داد، افطار نکرده بود بعد عروس‌کشان ساعت دو و نیم شب بود که گفت من روزه بودم و از افطار شاید یه ذره آب خورده باشم.
کارهای مرتضی روی دوش خودش بود
جرجانی با اشاره به اینکه همه کارهای آقا مرتضی روی دوش خودش بود، اظهار کرد: کارهای خودش را انجام می‌داد و کسی برایش کار نمی‌کرد.
فعالیت در بسیج و حوزه مهم‌ترین فعالیت شهید عطایی
وی مهم‌ترین کار شهید عطایی را فعالیت در بسیج و حوزه پنج حمزه دانست و ادامه داد: آدرس قبلی حوزه بسیج، بلوار امامت و روبه‌روی پارک ملت بود که الان به محلی دیگر منتقل شده، محل تحصیل من هم مکتب نرجس، میدان ده دی بود ما باید محل مناسبی برای منزل‌مان انتخاب می‌‌‌کردیم، بنابراین، تصمیم گرفتیم منطقه آزادشهر را انتخاب کنیم تا رفت‌ و آمد برای هردومان آسان باشد.
تلاش شبانه‌روزی و رزق حلال آقا مرتضی
همسر شهید عطایی از تلاش همسرش برای به دست آوردن روزی حلال و مهارت او در کارش گفت و ابراز کرد: یادم می‌‌‌آید یک‌ شب تا ساعت دو شب به منزل نیامد؛ وقتی با آقا مرتضی تماس گرفتم، گفت فردا یک کار دیگری قبول کردم، به صاحب‌کار گفتم اگر عیبی ندارد امشب کار را تمام کنم و کار هم تا نیم ساعت، ۴۵ دقیقه دیگر تمام می‌‌‌شود و می‌‌‌آیم.
جرجانی ادامه داد: از صبح می‌‌‌رفت سرکار و آدمی بود که لوله‌کشی ساختمان چهار واحدی را یک‌روزه انجام می‌‌‌داد و پسرعموهایش که شغل او را داشتند، می‌‌‌گفتند در تعجب هستیم که مرتضی چه‌طور بدون شاگرد و یک‌نفری کارها را انجام می‌‌‌دهد.
وی در همین موضوع اضافه کرد: اگر آقا مرتضی برای کسی کار می‌‌‌کرد واقعا کارش عالی بود و آن فرد مشتری همیشگی‌اش می‌‌‌شد و این جمعیت زیاد که در مراسم تشییع برایش گریه می‌‌کردند از همین افراد بودند، یادم هست همیشه با مشت لوله‌ها را چسب می‌‌‌زد و می‌‌‌گفت می‌‌‌خواهم اگر لوله هرطور خراب شد از جایی که من چسب زده‌ام نم پس ندهد، درآمدش حلال بود.
دست و دلباز بود و با جان و دل کار می‌کرد
همسر شهید عطایی عنوان کرد: وقتی می‌‌‌رفتیم خرید، خوراکی‌های متنوع می‌‌‌خرید و من می‌‌‌گفتم پول‌هایت را الکی خرج نکن، این پول‌ها حلال است، خیلی زحمت می‌‌‌کشید و گاهی ساعت چهار عصر در گرمای تابستان و با دهان روزه در حالی به منزل می‌آمد که صورتش کبود شده بود، چون روی پشت بام کار کرده بود، آن‌ وقت فرش را کنار می‌‌‌زد و روی سرامیک‌ها دراز می‌‌‌کشید تا خنک شود، این بود که می‌‌‌گویم درآمدش واقعا حلال بود.
فرهنگی/اشک شهید برای فرزننش پس از شهادت/موتورسواری با همسر/ابوعلی که بود؟
جرجانی با بیان این مطلب که تمام دارایی‌ آقا مرتضی هنگام خواستگاری یک پیکان ثبت‌نامی و پراید تبت‌نامی شراکتی بود، عنوان کرد: معمولا بعد از مسجد می‌‌‌رفتم مغازه آقا مرتضی و حالش را می‌‌‌پرسیدم، اصلا از این اخلاق‌ها نداشت که از رفتنم به مغازه‌اش ناراحت شود، آقا مرتضی اصرار کرده بود که برو گواهینامه بگیر اصلا تعصب‌ الکی نداشت.
وی در ادامه گفته‌های خود افزود: وقتی رفتم مغازه که در سومین سالگرد ازدواج‌مان به حرم برویم به من گفت سوار آن ماشین شوم همان پراید ثبت‌نامی که نصف آن مال شوهر خاله‌اش بود به دلیل نیاز به پول، بعد از عقد پیکان را فروختیم، سهم شوهر خاله‌اش را دادیم، پول پراید را تسویه کردیم و آنچه مانده بود را خرج عروسی کردیم.
همسر شهید عطایی بیان کرد: به هرحال، وقتی گفت سوار ماشین شو، گفتم تا وقتی که نه خانه داریم و نه مغازه، من سوار ماشین صفر نمی‌شوم، می‌‌‌گفتم اگر با همین پراید تصادف کنیم که همه دارای‌مان رفته، وقتی گفتم برویم واحدهای در حال ساخت دایی و برادرشان را ببینیم، آقا مرتضی گفت، خانوم مگر ما می‌‌‌توانیم خانه بخریم؟ گفتم خدا درست می‌‌‌کند حالا برویم ببینیم، رفتیم خانه‌ها را دیدیم، بعد هم وام گرفتیم و بعد از سه سال از شروع زندگی‌مان، توانستیم خانه بخریم.

مراسم وداع با پیکر مطهر شهید مرتضی عطایی و دو مجاهد لشکر فاطمیون در مشهد برگزار شد+تصاویر

به عمو بادکنکی بین بچه‌ها معروف بود
جرجانی در ادامه از ویژگی‌های خاص اخلاقی شهید عطایی برایمان گفت و تصریح کرد: خیلی خوش‌اخلاق بود همه‌ جا جوک تعریف می‌‌‌کرد و هر جا که آقا مرتضی حضور داشت، همه یه ریز می‌‌‌خندیدند، بیشتر بین بچه‌ها بود و چون همیشه در جیبش بادکنک داشت همه بهش می‌‌‌گفتند عمو بادکنکی.
مهربانی؛ ویژگی دیگر شهید عطایی
وی همچنین از محبت خاص شهید عطایی گفت و ادامه داد: خیلی مهربان بود و مهربانی‌اش با من شاید با بقیه فرق می‌کرد، یادش بخیر، آدرس‌هایی که باید سرکار می‌رفت را از روز قبل می‌‌‌نوشت و من، وقت صبحانه آدرس‌ها را بررسی می‌‌‌کردم که می‌‌‌توانم همراهش بروم یا نه، یک وقت‌هایی هم می‌‌‌گفت کار خاصی ندارم و فقط چند تا خورده‌کاری هست، آن‌وقت من هم برنج نم می‌‌‌کردم و مرغ‌هایی که از قبل طعم‌دار کرده بودم را از یخچال بیرون می‌‌‌گذاشتم، سوار موتور می‌‌‌شدم و همراهش می‌‌‌رفتم که شاید خیلی دخترهای حالا دلشان نخواهد از این کارها بکنند و حتی با ماشین هم حوصله ندارند با شوهرشان بروند.
همسر شهید عطایی اظهار کرد: خلاصه با هم می‌‌‌رفتیم آقا مرتضی کارهایش را انجام می‌‌‌داد و من پای موتور می‌‌‌ایستادم؛ وقتی برمی‌گشت، سوار موتور می‌‌‌شدیم و همین‌طور آدرس بعدی و در آخر هم یک‌ و نیم ظهر برمی‌گشتیم خانه من می‌‌‌خواستم با او باشم و آقا مرتضی هم دوست داشت اصلا آدم بد دلی نبود.
وی ادامه داد: یک بار که دوستانش از کربلا با هواپیما آمده بودند گفت من با اتوبوس می‌‌آیم برای چه ۲۵۰ تومان بدهم برای هواپیما؟ همین پول را برای خانمم یک انگشتر می‌‌خرم و برای من یک انگشتر طلای خالص ۲۱ عراق خریده بود.

در مهمان‌نوازی حرف نداشت
جرجانی درباره دست‌ و دلبازی شهید عطایی گفت و اظهار کرد: من برای مهمان‌های‌مان چیزهایی آماده می‌‌‌کردم اما بازهم خودش می‌‌‌رفت فریزر را باز می‌‌‌کرد شاید چیزی از چشم من دور مانده باشد و نسبت به مهمان‌ها نیز خیلی با محبت بود.

گفتگو با همسر شهید مدافع حرم مرتضی عطایی :شهید مدافع حرمی که بعد از شهادت گریه کرد + تصویر اشک ریختن شهید

 به گزارش سرویس فرهنگ وهنر  صبح قزوین  ،هر عکسی که می فرستاد از عکس قبلی اش لاغر تر شده بود. برای همین کلی خوراکی برایش گرفته بودم. از کلوچه کوکی گرفته تا چهار مغز و عسل گون برایش می گرفتم تا وقتی مرخصی می‌آید مقداری تقویت شود. آچار فرانسه منطقه بود. خودش نمی گفت ولی بقیه می گفتند از شناسایی گرفته تا تدارکات و آموزش نیروها و خلاصه هر کاری را انجام می داد و تکبر نداشت که فرمانده است. یکی از عکس هایش را که فرستاد باز هم دیدم لاغرتر از عکس قبلی است. کمی حرص خوردم و به شوخی برایش نوشتم کسی که پیش عشق اش (حضرت زینب «س») می رود باید به خودش برسد و آراسته باشد نه مثل شما آقا مرتضی ... هنوز هم اگر چیزی از بقایای داعشی ها باقی مانده باشد و به حرف بگیریم شان، خوب طعم گوشمالی های فرمانده ابوعلی، (مرتضی عطایی) فرمانده گردان عمار تیپ فاطمیون را به یاد دارند. رشادت های ابوعلی در درگیری های «تل قرین»، «تدمر»، «بصرالحریر»، «القراصی» و «خان طومان» هر کدام قصه ای شنیدنی شبیه افسانه ها دارد، آن قدر که با شنیدن نام ابوعلی در پشت بیسیم، لرزه به جان داعشی ها می افتاد و کابوس شب هایشان شده بود.
قرار بود برویم سوریه پیش آقا مرتضی...
به منزل شهید عطایی آمده ایم. همسر شهید و نفیسه دخترش با روی باز پذیرای ما می شوند. روی دیوار عکس های بابا مرتضی را نصب کرده اند. گنجه بزرگی هم در دل خود آخرین یادگارهای بابا را به امانت گرفته است. پوتین، لباس، انگشتر، پیراهن، عطر و هر چه یاد بابا را زنده تر نگاه دارد، مثل گنجی در دل این گنجه نگهداری می شود. به همسر شهید می گویم: قصه زندگی آقا مرتضی آن قدر شنیدنی است که نمی‌دانم باید از کجایش شروع کنیم. خود شما مایل هستید از کجا بپرسیم؟
 
اندکی مکث می کند و می گوید: بگذرید از روز قبل از شهادتش شروع کنم. بعد از مدت ها قرار بود برای دیدن آقا مرتضی به سوریه برویم. رفته بودیم تهران تا با هواپیما عازم سوریه بشویم. منزل شهید صدرزاده بودیم. چند نفر از همسران شهدای مدافع حرم هم بودند. دلم نمی خواست در حالی که آن ها همسران شان را از دست داده اند، من با همسرم تلفنی صحبت کنم. رفتم داخل پذیرایی و پشت یکی از مبل ها نشستم. آقا مرتضی در حالی که خیلی با نشاط بود می گفت انگار از پاقدم شماست که اوضاع بهتر شده و فعلا آتش بس برقرار شده است. ان شاءا... تا یکی دو ماه دیگر منطقه را آزاد می کنیم و تحویل می دهیم.
 همسر شهید چشم به گل های قالی دوخته است. اندکی سکوت می‌کند و می گوید: خیلی دلتنگ اش بودم. دلخور شدم و گفتم نه، این بار که من بیایم باید با من برگردی، همین که گفتم. آقا مرتضی هم تلاش کرد مثل همیشه به من روحیه بدهد. کمی که صحبت کردیم گفت داخل ویترین شهید صدرزاده یک کارت از شهید یادگاری مانده است که اگر با خودت بیاوری اش می توانم همه جای سوریه شما و بچه ها را با خودم ببرم. بی زحمت کارت را از همسرش بگیر...
 
آخرین پیامک اش این بود می مانید یا بر می گردید؟
خانم عطایی می گوید: حرف آقا مرتضی را قطع کردم و گفتم اصلا از من نخواه، روی این کار را ندارم. ظاهرا همان موقع یکی از دوستان آقا مرتضی حرف هایش را شنیده بود و بعد از پیگیری، کارت را برای ما صادر کرده بودند. شب را در منزل شهید صدرزاده ماندیم. فردا صبح قرار بود به مزار شهید صدرزاده و از آن جا هم به دعای عرفه برویم. وضو که گرفتم و به پذیرایی برگشتم نفیسه با تلفن خداحافظی کرد. رنگ صورتش پریده بود. سوال کردم. گفت بابا بود و گفت یک خبر بد دارم پرواز کنسل شده است و باید هفته بعد بیایید.خانم عطایی ادامه می‌دهد: توی تلگرام پیام دادم حالا تکلیف ما چیست؟ این همه هزینه کرده ایم و آمده ایم. اگر یک هفته بمانیم، برای مردم مزاحمت ایجاد می شود. 11:54 به وقت ایران آخرین پیام را داد و گفت «حالا چکار می کنید؟ این هفته را می مانید یا بر می گردید؟» ما هم به مزار شهید صدرزاده رفتیم. بعد از مزار هم به اتفاق یکی از دوستان تهرانی مان برای دعای عرفه به حرم شاه عبدالعظیم رفتیم. حال خیلی عجیبی داشتم و مدام اشک می ریختم و سجده شکر می کردم برای حضورم در آن مراسم. شاید باورتان نشود اما واقعا یک لحظه احساس کردم آقا مرتضی را دیگر ندارم. از آخرین پیامی که داده بود تا زمان شهادتش که ما در حرم بودیم کمتر از دو ساعت گذشته بود.
 
دو هفته قبل خواب شهادتش را دیده بودم
خانم عطایی نگاهی به یکی از عکس های خندان آقا مرتضی داخل گوشی تلفن اش نگاه می کند و ادامه می دهد: دو هفته قبل خواب شهادتش را دیده بودم. خدا می داند حس کرده بودم این بار که برود دیگر از دستم رفته است. درست وقتی من مشغول دعا بودم متوجه پریدگی رنگ صورت و لرزش دست همان دوست تهرانی ام شدم. گفتم برای آقا مرتضی اتفاقی افتاده است؟ کمی دستپاچه شد و گفت، نه، نه، خیالت راحت.این بار با خنده تلخی به ویترین یادگارهای آقا مرتضی نگاه می کند و می گوید: زمان شهادت برادر شهید قاسمی کنار آقا مرتضی بود و خبر شهادت آقا مرتضی را تلفنی به مادرش داده بود و از آن جا هم با تلگرام همه فهمیده بودند. به همسر شهید صدرزاده هم گفته بودند به هر طریق که می توانید همسر شهید عطایی را به منزل خودتان ببرید و خبر شهادت را به ایشان بدهید.خانم عطایی ادامه می دهد: با همان دوست تهرانی به صحن دیگر حرم و پیش مادرش رفتم. جلو رفتم و با شکوه از دوستم گفتم، حاج خانم من مطمئنم برای آقا مرتضی اتفاقی افتاده اما زینب خانم نمی خواهد ماجرا را به من توضیح بدهد. بعدا هم متوجه شدم در فاصله ای که به صحن دیگر حرم می رفتم ماجرا را پیامکی به مادرش اطلاع داده است. حاج خانم اما با آرامش گفت، خانم صدرزاده گفته اند می خواهیم برویم قم منزل شهید «مهدی صابری» و در خانه تکانی کمک اش کنیم. مادرش گفته از وقتی پسرم شهید شده، خانه تکانی نکرده ام.
 
خانم صدرزاده گفت ته ته حرفی که از من می شنوی چیست؟
«می دانستم اتفاقی افتاده و دارند چیزی را از من پنهان می کنند» این ها را می گوید و می افزاید: در حالی که اضطراب داشتم گفتم این چه حرفی است. خانم صدرزاده بیمار است و نتوانست به زیارت بیاید، چطور می خواهد برای خانه تکانی به قم بیاید؟ حرف هایم بی جواب ماند. شب که به شهریار و منزل شهید صدرزاده برگشتیم. هوا کاملا تاریک بود. جلوی در خانه شان پر از کفش بود. همه کسانی که می‌شناختم آمده بودند. همسر خیلی از شهدای مدافع حرم هم بودند. همه آرام و بهت زده بودند. همسر خانم صدرزاده حسابی چشم هایش قرمز شده بود. یکی از میان جمع گفت آقا مرتضی مجروح شده و به بیمارستان رضوی مشهد منتقل اش کرده اند. مانده بودم باور کنم یا نه، چون معمولا مجروحان را به بیمارستان بقیةا... تهران اعزام می‌کردند. شروع کردم به گرفتن شماره بیمارستان رضوی اما کسی پاسخ نداد. همه سعی می کردند نگاه هایشان را از من بدزدند. رو به روی مادر شهید ایستادم و گفتم حرف آخر را به من بزنید، اذیت ام نکنید... مادر شهید صدرزاده هم نگاهی به من انداخت و گفت ته ته حرفی که از من می شنوی چیست؟ با تردیدی سخت و با صدای لرزان گفتم شهید شده؟ و گفت بله، شهید شده ...
روایت همسر
دوست داشت گلویش مثل امام حسین(ع) بریده باشد
برای دقایقی سکوت میان ما حکم فرما می شود. کمی که آرام می شود می گوید: انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. با خودم می گفتم بدون مرتضی چکار کنم؟ به بچه ها چطور بگویم؟ بیشتر از آن که بخواهم اشک بریزم ماتم زده بودم. پرسیدم تیر به کجایش خورده؟ مادر شهید صدرزاده گفت به گلویش. تا این جمله را گفت انگار لباسی از جنس صبر و قرار به من پوشاندند.می گویم: حکمت این آرامش چه بود؟ و می گوید: چند روز قبل از آخرین باری که به سوریه رفت خواب دیدم تیر به گلویش خورده. دو روز قبل از رفتن اش هم گفتم این دفعه که بروی مطمئنم از دستم رفتی آقا مرتضی. خندید و گفت روز قیامت که بشود وقتی گلوی خونی امام حسین(ع) را ببینم و گلوی من سالم باشد شرمنده می شوم. و وقتی خانم صدرزاده گفت تیر به گلویش خورده  مقداری احساس سبکی کردم که مرتضی در آن دنیا شرمنده امام حسین(ع) نخواهد بود. آقا مرتضی همیشه می گفت این که تیرها از اطراف من رد می‌شود و به من نمی‌خورد تقصیر توست که دعا می‌کنی من شهید نشوم. هر سری که آقا مرتضی می‌رفت سوریه، من برای سلامت برگشتن اش چله بر می‌داشتم و حرم می‌رفتم. یک بار خانم صدرزاده به من گفت حواست باشد به محض این که تو اجازه شهادت بدهی شهید می‌شود اما تا اجازه تو نباشد شهید نمی‌شود.حالا نفیسه و مادر دست در دست هم دارند. آرامش این لحظه هایشان مثال زدنی است. این آرامش در تک تک واژه هایی که مادر می گوید آشکار است. خانم عطایی می گوید: دوست نداشتم بگویم این دفعه که می روی شهید می شوی، می گفتم این دفعه که بروی اسیر می شوی. هیچ وقت هم موقع رفتن اش از من خداحافظی نمی‌کرد چون می‌دانست دوست ندارم برود. یک دفعه می دیدم مرتضی نیست. دوست نداشتم برود چون دوست نداشتم از دستش بدهم. هر بار که می‌رفت مجروح می‌آمد. موج‌های انفجار اذیت اش می‌کرد و دچار تشنج می شد.به ادامه دقایقی بر می گردیم که خبر شهادت آقا مرتضی را دادند. همسر شهید می گوید: مادر امیر حسین حاجی نصیری که جانباز قطع نخاع است و صاحبخانه خانم صدرزاده هستند جلو آمد و من را در آغوش گرفت و کلی گریه کرد. دفعه قبل که تهران بودم پسرش جانباز شده بود. به عروسش گفتم خوش به حالت شوهرت قطع نخاع شده است. گفت چطور؟ گفتم برای این که خیالت راحت است که شهید نمی‌شود. شاید باور نکنید وقتی آقا مرتضی مجروح می‌شد خوشحال می‌شدم و می‌گفتم خدا را شکر مقداری هم که شده مال من است. سراغ علی را می گیرم. نفیسه می گوید علی خجالتی است. و مادر حرف های دخترش را ادامه می دهد: علی را بغل می‌کردم و می‌بوسیدم. بعد به او گفتم بابا شهید شده. به همه اعلام کردم باید خیلی سریع به مشهد برگردم و با پرواز فردا صبح به اتفاق خانم صدرزاده به مشهد برگشتیم. توی هواپیما تا مشهد گریه می‌کردم. تنها برگشتن خیلی اذیتم می کرد. به دو مرتبه ای که با آقا مرتضی به عمره رفته بودیم فکر می کردم. به دفعات متعددی که دوستان و اقوام را با خودمان به کربلا برده بودیم. به این که حج تمتع نزدیک است و بدون آقا مرتضی نمی توانم بروم.
 
گفتم همه چیزش را می دهم اما جانش را نه ... 
تا اشک های مادر تمام و حال بی قرارش آرام شود، نفیسه می گوید: دو روز قبل از آخرین باری که بابا رفت یک گروه مستند ساز به خانه ما آمدند. یکی از آن ها می‌گفت چقدر از وجود بابایت را برای حضرت زینب می‌دهی؟ می‌گفتم همه چیزش را می‌دهم اما جانش را نه، می‌پرسید دستانش را،  می‌گفتم می‌دهم، می‌گفت پاهایش را، می‌گفتم می‌دهم، می‌گفت چشمانش را، می‌گفتم می‌دهم می‌گفت جانش را؟ می‌گفتم اصلا نمی‌دهم. می خواست ببیند چقدر بابا را دوست دارم. می گفت خب اگر پدرت شهید بشود سهمیه دانشگاه می‌گیری؟ گفتم مگر خودم نمی‌توانم درس بخوانم که دنبال سهمیه دانشگاه باشم.آرامش به چهره مادر بازگشته است. می گویم از لحظه ورود به مشهد بگویید و می‌گوید: پدر و برادرم خیلی گریه می کردند، خیلی بیشتر از من که انگار در بهتی عجیب فرو رفته بودم. همین که دوباره ریزش اشک هایش آغاز می شود، صدای شاترهای پیاپی دوربین عکاس روزنامه هم برای ثبت این لحظات آغاز می شود. می‌گوید: عکس اشک‌های من را نزنید. نمی‌خواهم دشمنان اشک‌های من را ببینند. همسر سرکرده منافقین یک روز بعد از شهادت آقا مرتضی، با ابراز خوشحالی از این ماجرا، به گروهک اش تبریک گفته بود. گفته بود مرگ شرم آور ابوعلی فرمانده تیپ فاطمیون را تبریک می‌گویم. باور کنید این حرف‌ها برای من افتخار است. علی پیج آن ها را پیدا کرده بود و گفته بود از شما ممنونم که زحمت من را کم کردید و شهادت پدرم را به همه اعلام کردید. برای همین می‌گویم تصویر اشک‌های دلتنگی را هم چاپ نکنید.
اسیران را شکنجه می کردند تا نشانی ابوعلی را بگیرند
به سوریه می رویم و آن چه از رشادت های شهید می دانند. خانم عطایی می گوید: هر وقت پشت بی‌سیم‌ها صدای ابوعلی می‌آمد داعشی‌ها واقعا می‌ترسیدند. حتی یک مرتبه یکی از اسیران ما که با داعشی ها مبادله شده بود می گفت اسیران ما را شکنجه می کردند تا از ابوعلی برایشان بگویند. او با حسی پرافتخار سررسید سال گذشته فاطمیون را نشان‌مان می‌دهد؛ سررسیدی که تصویر شهید عطایی با تعدادی از رزمندگان فاطمیون روی جلدش خودنمایی می کند. او می‌گوید: همان اسیر وقتی برگشت می‌گفت شکنجه می کردند تا ابوعلی را در میان رزمندگان فاطمیون نشان شان بدهیم و یکی از اسرا هم زیر شکنجه ها مجبور به نشان دادن تصویر ابوعلی شده بود. نفیسه می گوید: پدرم خدا را شکر تخصص و مهارت عجیبی در به اسارت گرفتن داعشی ها داشت. یکی از این دفعات یک فرمانده لجستیک و یک فرمانده تیپ آن ها را اسیر کرده بود. بعد از مدتی این دو اسیر با هشت نفر از اسرای ما در دست داعشی ها مبادله شدند. رفت و برگشت هایمان به خاطرات شهید آن ها شنیدنی است. دوباره به روزی بر می‌گردیم که به مشهد رسیدند و همسر شهید عطایی می گوید: برای دقایقی به منزل خودمان رفتیم. سراغ کمدم رفتم و به خاله آقا مرتضی آخرین لباس هایی که به عنوان سوغاتی برایم خریده بود نشان دادم. بعد هم به جایی که همه بودند برگشتیم. در راه به این فکر می کردم که برای اعمال آقا مرتضی باید چکار کنم؟ وصیت نامه آقا مرتضی را از داخل مغازه برداشتیم. شب وداع، نفیسه صفحه اول وصیت نامه را با صلابتی مثال زدنی برای همه خواند. چون آقا مرتضی با مناسبت و بی مناسبت برایم گل مریم می خرید، 100 شاخه گل مریم سفارش دادم. تربت اصلی و بخشی از سنگ مزار امام حسین(ع) را هم داشتم. یک نفر هم پرچم گنبد امام حسین(ع) را آورده بود که از شانس آقا مرتضی داخل قبر جا ماند و بعد از بستن قبر متوجه شدیم.او ادامه می دهد: آقا مرتضی در روز یک شنبه که روز عرفه بود شهید شد، چهارشنبه صبح پیکرش به تهران رسید و عصر همان روز هم راهی مشهد شد. وقتی در پاویون پیکر را گرفتیم خیلی ها آمده بودند و پیکر را به خیلی جاها بردند. با خودم می گفتم ایرادی ندارد. شب که قرار است ببرندش بهشت رضا دیگر مال من است و تا صبح با پیکر آقا مرتضی خلوت می‌کنم. شب خیلی ها برای وداع آمده بودند. خیلی شلوغ بود. 
 
کانالی که 12 شهید دارد
در میانه نقل این خاطره انگار از چیز دیگری یادش آمده است، می‌گوید: آقا مرتضی سال 93 گروه  و کانال تلگرامی به نام «دم عش؛ دمشق» ایجاد کرده بود. این گروه 12 شهید مدافع حرم دارد که خود آقا مرتضی نهمین شهید گروه و تا این جا شهید سنجرانی آخرین شهید گروه است. چند روز قبل یکی از اعضای گروه به شوخی نوشته بود خیلی وقت است که این گروه شهید جدیدی نداده است.همسر شهید دوباره به شب وداع بر می گردد و می گوید: در میدان 10 دی و در مجموعه انصارالحسین(ع) جمعیت بسیاری آمده بود. به یاد شب هایی می افتادم که با هم به مراسم این مجموعه می رفتیم. وقتی بیرون می آمدیم می گفتم فکر می کنی زمانی بشود که بتوانیم جمعیتی به این زیادی را با خودمان به کربلا ببریم؟ و آقا مرتضی می گفت حتما می شود.او ادامه می دهد: هر وقت قرار بود به کربلا برویم از 40 روز قبل زیارت عاشورا می‌خواند و از سه روز قبل روزه می‌گرفت. هر وقت هم می خواست اربعین در کربلا باشد جوری چله بر می‌داشت که روز اربعین چهلمین روز زیارت عاشورایش باشد. نفیسه در انصارالحسین(ع) وصیت نامه پدرش را برای همه خواند. در این وصیت نامه آقا مرتضی ثواب زیارت امام حسین(ع) و دو رکعت نماز تحت قبه سیدالشهدا (ع) را به کسانی تقدیم کرده بود که در مراسم تشییع، غسل و کفن و خاک سپاری اش شرکت کنند.مراسم که تمام شد به اتفاق بچه ها و خانم صدرزاده به بهشت رضا رفتم. مرتضی و دو شهید فاطمیون دیگر داخل سردخانه بودند. با اصرار من در را باز کردند و داخل شدیم. بعد تابوت مرتضی را پایین آوردند. تابوت در بسته بود، پلاستیک روی تابوت را پاره کردم. پارچه را هم اما برای باز کردن چوب های تابوت دستم زخمی شد. یکی دو نفر از مأموران آمدند کمکم کردند و در جعبه را باز کردم. بعد هم بند کفن را تا رسیدم به پیکر آقا مرتضی و صورتش را دیدم.
 
نفیسه گفت بابا اگر هستی یک نشانه بده
حالا مراقب است بغض اش جلوی حرف هایش را نگیرد و می گوید: هر سه نفر بالای سر آقا مرتضی بودیم. شروع به حرف زدن کردم. گفتم سلام آقا مرتضی دل مان خیلی برایت تنگ شده؟ نفیسه هم گفت بابا جان می گویند شهدا زنده اند، اگر هستی به ما یک نشانه بده...
 
 
نفیسه سر به زیر دارد و مادر تصویر همسرش را در گوشی تلفن اش نشان مان می دهد و می گوید: حرف نفیسه که تمام شد دیدیم از گوشه چشم چپ آقا مرتضی یک قطره اشک سرازیر شد و بخشی از پارچه کفن خیس شد. به درد دل هایمان ادامه دادیم که دیدم از گوشه چشم دیگرش هم قطره اشک دیگری سرازیر شد.او ادامه می دهد: مشغول حرف زدن با پیکر همسرم بودیم که آمدند و گفتند ماندن شما این جا ممنوع است و باید مجوز بگیریم. به ناچار از آن جا بیرون آمدیم. احساسم این بود که بچه ها باید بیشتر انرژی بگیرند. گفتم بچه ها به یاد پیاده روی های کربلا تا مزار شهید «جواد محمدی» بدویم و آیت الکرسی بخوانیم تا این ها هم بتوانند مجوز بگیرند. ساعت از 12:30 شب گذشته بود. وقتی برگشتیم دوباره درها را قفل کرده بودند. من و بچه ها هم بست نشستیم پای همان سردخانه. نیم ساعتی گذشت. گفتم امشب شب آخر است و باید با همسرم باشم. در را باز کردند و گفتند شهید از صبح بیرون بوده است و چیلرها باید روشن باشد. گفتم ایرادی ندارد من و بچه ها می رویم داخل سردخانه و شما هم درها را ببندید و صبح بیایید در را باز کنید. من حتی با خودم لباس گرم برداشته بودم و دوست داشتم بچه ها هم کنار من باشند. در را باز کردند و وارد شدیم اما بعد از دقایقی چیلرها را هم خاموش کردند و برای راحتی ما، آقا مرتضی را به سالن دیگری آوردند.او می گوید: شغل آقا مرتضی تأسیسات ساختمان بود. گاهی که از سر کار بر می‌گشت انگشتان پایش یخ زده بود. آن شب هم انگشتان شصت اش یخ زده بود. از روی کفن انگشتانش را ماساژ دادم. اگر بچه ها نمی بودند حتی زخم گلویش را هم تماشا می کردم. همان جا به اتفاق بچه ها سه بار برایش زیارت عاشورا خواندیم. تا ساعت 5 صبح آن جا بودیم. قبل از آن که برگردیم گفتند دوست دارید شهیدتان در کدام قطعه باشد؟ آقا مرتضی قطعه 30 را خیلی دوست داشت، این قطعه هم فقط یک جا داشت اما دو شهید افغانستانی هم بودند و قرار بود آن ها را در قطعه 15 به خاک بسپارند. به بچه ها گفتم دو سال است که ما با خانواده شهدای فاطمیون رفت و آمد داریم حالا درست نیست خودمان را از آن ها بالاتر بدانیم. به مسئولان تدفین گفتم از خود آقا مرتضی سوال می‌کنم و برگشتیم به خانه. قرار بود ساعت 7 پیکرها تشییع شوند. کمی استراحت کردم. در همان خواب کوتاه آقا مرتضی را دیدم که با لباس نظامی بالای سرم ایستاده است. از او درباره محل خاک سپاری اش سوال کردم. گفت هر چه خدا صلاح بداند. و من به مسئولان تدفین اعلام کردم همان قطعه 15 همراه با شهدای فاطمیون...
 شهید مرتضی عطایی ابوعلی
شهید مصطفی صدرزاده / شهید مرتضی عطایی (عکس وسط : شهید حسن قاسمی دانا)
کاش   تمام نمی شد
همسر شهید حالا با آرامش کامل از ساعت های تشییع و تدفین این گونه می گوید: ساعت 7 تشییع از مهدیه به سمت حرم آغاز شد. در راه رفتن به بهشت رضا هم اصرار کردم من و علی و نفیسه باید با آمبولانس برویم. در راه کلی با آقا مرتضی حرف زدیم و شعر شهید را دوباره مرور کردیم. وقتی به نزدیکی بهشت رضا رسیدیم نفیسه سرش را بیرون کرد و گفت وای مامان رسیدیم به دیوارهای بهشت رضا. کاش این جاده اصلا تمام نمی شد. وقتی جمعیت برای بردن پیکر آمدند من سریع خودم را به مزار رساندم. دوست داشتم اعمال تدفین را خودم انجام بدهم اما یکی از نزدیکان آقا مرتضی ممانعت کرد. یک بغل گل، سنگ مزار امام حسین(ع) و تربت کربلا را توی دستم نگه داشته بودم. دوست داشتم داخل قبر بروم. در همین فکر بودم که برادر شهید قاسمی از میان جمعیت پیدایش شد و گفت ببخشید خانم عطایی، آقا مرتضی این امانتی را داده و گفته آخرین نفر همسرم این را بگذارد روی پیشانی ام. انگار آقا مرتضی جواز رفتن من توی قبر را هم داده بود. وقتی این را گفتم برادرش رضایت داد تا من داخل قبر بروم. خاک تربت را زیر پیشانی بندش گذاشتم. سنگ مزار امام حسین(ع) را هم زیر گلویش گذاشتم. به نفیسه و علی هم گفتم آمدند داخل قبر و بابا را بوسیدند و بعد یکی یکی سنگ ها را گذاشتند.حالا لبخندی از رضایت روی چهره‌اش نشسته است و می گوید: خوشحال شدم که اعمال را خودم انجام دادم. سه شب تا صبح پیش آقا مرتضی ماندیم. در شب سوم ختم قرآن گرفتیم و 250 نفر آمدند. خیلی ها می گفتند آقا مرتضی خیلی خاص بود و ما تا به حال شب در قبرستان نبودیم.
 
  جواز شهادت
نفیسه هم می گوید: شهید سنجرانی و بابای من و شهید صدرزاده با هم دوست بودند. آن ها طی چهار مرحله با هم فیلم سلفی گرفته بودند. در هر چهار فیلم تاریخ ها را هم گفتند و اعلام کردند هر کس شهید شد باید بست برود پیش امام حسین(ع) بنشیند و جواز شهادت نفر بعدی را هم بگیرد اگر هم این کار را نکند شهید نامردی است. آخر همه این فیلم ها هم بابا می گفت آقا مصطفی (صدرزاده) من که می دانم تو زودتر می‌روی، پس نامردی نکنی و سفارش کنی. شهید صدرزاده عاشورا شهید شد و بابای من یک سال بعد روز  عرفه، یعنی سالگرد شهید صدرزاده چهلم بابا بود.آخرین حرف ها هم حرف های همسر شهید است که می گوید: تاریخ ها در زندگی ما خیلی خاص است. مادرش عید فطر سال 78 بود که به خواستگاری من آمد، آخرین باری که برگشت 17 اسفند و تولد من بود. نخستین بار هم که برگشت بعد از 109 روز و در شب لیلة الرغائب بود.

زندگی نامه شهید 

مرتضی عطایی به تاریخ ۴ اسفند ماه سال ۱۳۵۵ در شهر مقدس تهران و به عنوان دومین فرزند یک خانواده هشت نفری به دنیا آمد، در همان محل تولدش تحصیلات دوره ابتدایی و متوسطه را سپری کرد و سپس در مغازه پدرش مشغول به کار شد، شغل پدر تاسیسات ساختمان بود و با وجود طاقت فرسا بودن کار مرتضی همیشه به فعالیت های فرهنگی و مذهبی هم توجه کامل داشت.

مرتضی عطایی در ۲۳ سالگی ازدواج کرد و پس از ازدواج هم به همان شغل پدری ادامه داد تا این که توانست با پس انداز درآمد اندک خود یک واحد کوچک آپارتمانی خریداری کند و یک زندگی ساده و پاک را با عشق به ولایت و شهدا سپری کند اما با شروع شدن درگیری ها در سوریه دیگر مرتضی مانند گذشته نبود و برای اعزام به سوریه به هر دری می زد و نمیخواست از کاروان مدافعان حرم جا بماند.

به خاطر دشواریهایی که برای اعزام داوطلبان بسیجی به سوریه وجود داشت مرتضی عطایی با هر مشقتی که بود توانست خود را در کاروان فاطمیون که مدافعان حرم افغانستانی بودند جای دهد و به سوریه برود در حالی که هنوز خانواده اش از این موضوع مطلع نشده بودند.

شهید عطایی خیلی زود توانست با نام ابوعلی با رزمندگان تیپ فاطمیون قرین شود به طوری که بسیاری از دوستان او هم اطلاع نداشتند که مرتضی افغانی نیست و از مشهد خود را به این قافله رسانده است، همچنین ابوعلی یکی از بهترین دوستان شهید مصطفی صدرزاده و شهید مهدی صابری قبل از شهادتشان بود و شهادت این عزیزان خود دلیل بیشتر شدن شوق مرتضی به شهادت بود.

رشادت های ابوعلی در درگیری های تل قرین، تدمر، دیرالعدس، بصرالحریر، القراصی و خانطومان به عنوان جانشین تیپ عمار لشکر فاطمیون نام او را به کلمه ای رعب آفرین برای تکفیری ها تبدیل کرده بود.

در نهایت پس از رشادت های فراوان و چند بار مجروحیت های گوناگون، جانباز سرافراز مرتضی عطایی در ۲۱ شهریور ماه سال ۱۳۹۵ و همزمان با روز عرفه در منطقه لاذقیه به مقام رفیع شهادت نائل آمد و به یاران شهیدش پیوست.



شهید مرتضی عطایی ابوعلی

گفتگویی دیگر  با همسر شهید عطایی : به عمو بادکنکی بین بچه‌ها معروف بود مومن و کاری ٰ مهربان خوش سلیقه و شوخ طبع و دست و دلباز بود

گفتگو با نفیسه عطایی دختر شهید عطایی :همه دخترایی که باباشون شهید می‌شه خودشون را می‌ذارن جای حضرت رقیه (سلام‌الله علیها).

شهید مدافع حرم حسن قاسمی دانا: نترس بود و مثل شهید کاوه معتقد بود تا وقتش نشده شهید نمی شه

تو حلب شب­‌ها با موتور، حسن غذا و وسایل مورد نیاز به گروهش می‌رساند. ما هروقت می‌خواستیم شب‌ها به نیرو‌ها سر بزنیم با چراغ خاموش می‌رفتیم. یک شب که با حسن می‌رفتیم تا غذا به بچه‌ها برسونیم، چراغ موتورش روشن می­‌شد. چند بار گفتم چراغ موتور و خاموش کن، امکان داره قناص‌ها بزنند.
  خندید! من عصبی شدم، با مشت به پشتش زدم و گفتم ما را می‌زنند.
  دوباره خندید! و گفت «مگر خاطرات شهید کاوه را نخواندی؟ که شب روی خاکریز راه می‌رفت و تیرهای رسام از بین پاهاش رد می‌شد. نیروهاش می‌گفتند فرمانده بیا پایین تیر می­‌خوری». در جواب می­‌گفت «آن تیری که قسمت من باشه هنوز وقتش نشده است».
  حسن می­ خندید و می­‌گفت نگران نباش آن تیری که قسمت من باشد، هنوز وقتش نشده و به چشم دیدم که چند بار چه اتفاق‌هایی برایش افتاد و بعد هم چه خوب به شهادت رسید.

گفتگو با مادر شهید مدافع حرم حسن قاسمی دانا : باید جوانان جانشان را فدا کنند که پرچم اسلام به دست صاحب‌الزمان (ع) برسد

شهید مدافع حرم «حسن قاسمی دانا» از بسیجیان مشهد در روز دوم شهریور 1363 به دنیا آمد، او دومین پسر خانواده بود و به‌ غیر از خودش سه برادر دیگر هم داشت، حسن پس از اخذ دیپلم در دانشگاه حقوق شهرستان «بردسکن» قبول شد، اما به آن‌جا نرفت و در نانوایی پدر مشغول به کار شد.
او از روحیه نظامی‌گری برخوردار بود و به رزم علاقه داشت و این خصوصیت، از او یک بسیجی فعال ساخته بود که همیشه در رزمایش‌های عمومی، داوطلبانه حضور داشت.
شهید قاسمی دانا به اهل بیت عصمت و طهارت ارادت ویژه‌ای داشت و این دوستی به گونه‌ای بود که دو ماه محرم و صفر را عزاداری می‌کرد و لباس مشکی از تنش خارج نمی‌شد.
همیشه به شهادت فکر می‌کرد. دلنوشته‌های زیادی از او برجای مانده که از خدا مرگ باعزت و جان‌دادن برای ائمه (ع) را خواهان است.
او به طور داوطلبانه به سوریه رفت و در مدت کوتاهی که در آنجا بود، لیاقت‌های خود را نشان داد. اما پس از مدت کوتاهی بر اثر اصابت چند گلوله به شهادت رسید. پیکر پاکش هم زمان با سالروز وفات حضرت زینب (س) در مشهد تشییع و در خواجه ربیع به خاک سپرده شد.
 

۱۳۸۴؛ اعزام به خدمت سربازی در مزبانی ناجای سیستان و بلوچستان

۱۳۸۵؛ قبولی در دانشگاه در رشته حقوق دانشگاه گناباد و انصراف

۱۳۸۶؛ عضویت در بسیج

        ؛اشتغال به شغل نانوایی در وکیل آباد مشهد

۱۳۹۳؛ (۲۵ فروردین) اعزام به سوریه با گذرنامه افغانی

۱۳۹۳؛ (۱۹ اردیبهشت) شهادت در حی الزهرا (س) حومه حلب

۱۳۹۳؛ (۲۵ اردیبهشت) تشییع در مشهد و تدفین

مزار: گلزار شهدای قبرستان خواجه ربیع مشهد

به گفته پدر شهید قاسمی دانا، شهید در اخبار سوریه شاهد کشت و کشتار بی رحمانه مردم توسط نیروهای تکفیری و جسارت به حرم مطهر حضرت زینب کبری (س) و حضرت رقیه (س) بود و همین مسئله سبب شد که خودش به صورت داوطلبانه عازم سوریه شود و از این مکان مقدس و مردم بی گناه دفاع کند. وی از 25 فروردین ماه در سوریه حاضر شد و جمعاً به مدت 22 روز در منطقه حاضر بود و در صبح جمعه 19 اردیبهشت به شهادت رسید. پیکر مطهر او در 22 اردیبهشت وارد کشور شد. در روز بیست و پنجم که مصادف با نیمه ماه رجب و سالروز رحلت جانسوز عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری (س) بود در میان حضور پرشور مردم و مسئولان در باغ پایین آرامگاه خواجه ربیع، بلوک 6 ردیف 16 به خاک سپرده شد.
نقل مشهوری است که شهید حسن قاسمی دانا خودش را یک افغانستانی مهاجر ساکن ایران معرفی کرده و لابلای آنان و با جمع آنان که داوطلبانه می‌رفتند، رهسپار سرزمین سوریه شده است. او خودش را حسن قاسم‌پور معرفی کرده بود. برای حسن از همان ابتدا افغانستانی و ایرانی نداشت. برایش دفاع از حرم، جغرافیا نداشت. یک سال از شهادتش می‌گذرد و حالا دوستان ایرانی و افغانستانی‌اش برایش یادواره می‌گیرند و از سوز شهادتش می‌گویند.
پدر این شهید در گفت‌وگویی با خبرگزاری تسنیم به گفته یکی از همرزمان فرزندش اشاره کرده و گفته بود: دشمن از حسن سئوال می‌کرد که تو کی هستی؟ و او پاسخ می‌داد شیعه علی (ع)، شیعه زینب (س)، سپس دشمن می‌گفت نه تو کافر هستی و حسن نیز در جواب همان جمله را تکرار می‌کرد و این تکرار بارها و بارها از سوی هر دو طرف تکرار شد تا اینکه نهایتاً نیروی دشمن به سمت فرزندم تیراندازی کرد و او به شدت مجروح شد.

گفتگو با مادر شهید مشهدی مدافع حرم حضرت زینب(س) در سالگرد شهادتش
* لطفا خودتان را برای ما معرفی کنید؟
من مریم طربی هستم. متولد هزار وسیصدو چهل‌و چهار.
* شهید اهل مطالعه هم بود؟
بله، با اینکه دیپلم داشت اما حسابی اهل مطالعه بود. حتی در همان نانوایی هم کتاب زیاد می‌خواند. اهل خواندن گفتار بزرگان بود. به آیت ا… بهجت علاقه ویژه‌ای داشت و تقریبا تمام کتاب‌های ایشان را خوانده بود. الان هم کتاب‌های زیادی از او در خانه داریم.
آیا برای شهید خواستگاری رفته بودید ؟
از ۲۵ سالگی حسن پیگیر ازدواجش بودم. دختری را پیدا کرده بودم که خیلی اشتراکات با او داشتیم. فقط مانده بود که برویم ببیندش. قرار هم گذاشته بودم. وقتی به حسن گفتم خیلی ناراحت شد. گفت امشب شب شهادت حضرت رقیه (س) است. من نمی آیم. می خواهم بروم هیئت. در مقابل اصرارهای من که فقط یک دیدار ساده است، تسلیم شد؛ ولی یک شرط گذاشت.گفت: اگر برای پذیرایی شرینی بیاورند، همه چیز آنجا تمام خواهد شد. من هم قبول کردم.از آنجایی که با خانواده عروس هماهنگ نکرده بودم، اتفاقا آنها با شیرینی پذیرایی کردند. همانجا با چشم و ابرو اشاره کرد که برویم. هر چقدر اصرار کردم حاضر نشد حتی پنج دقیقه با دختر صحبت کند.
خیلی از دستش ناراحت شدم. گفتم: آخر شیرینی هم شد ملاک ازدواج؟! تو وقتی وارد خانه خودت شدی هر طور خواستی زندگی کن.
می گفت: من کسی را می خواهم که از بچگی با این مسائل عجین شده باشد.
البته اکثر وقتهایی که در مورد ازدواج حرف می‌زدم، جواب می‌داد: « من هدف‌های بزرگ‌تری دارم» این آخرکاری قبل از رفتنش به سوریه به دلیل اصرارهای من، چند جایی رفتیم که به خاطر دل من آمد اما باز هم قبول نمی‌کرد. حدود هفت یا هشت ماهی بود که می‌گفت: « یک هدفی دارم اگر آن انجام نشد، حتما به ازدواج می‌رسم.»
* یعنی فکر می‌کنید می‌دانست به شهادت می‌رسد؟
اینکه حسن می‌دانست به شهادت می‌رسد یک امر واضح بود. الان تمام دفتر خاطراتش موجود است. در تک‌تک پاورقی‌ها نوشته است: «می‌شود به آرزوی شهادت برسم».

* از چه زمانی تصمیم گرفت به سوریه برود؟
از وقتی که تجاوز به حریم حرم ائمه(ع) شروع شده بود خیلی بی‌قرار بود. به‌هم‌ریخته بود، به من می‌گفت: «باید کاری انجام دهم.» یک شب سی‌دی حادثه‌ای را آورد که برای حرم حضرت سکینه(س) اتفاق افتاده بود. توی تلویزیون اتفاقات سوریه را توضیح داد و رو به من گفت: «باید برم.»حرف توی دهانش این بود: «اسلام مرز ندارد. مسلمان هرجا هست باید صدایش به مظلوم‌خواهی بلند شود» جسته‌وگریخته هر شب این حرف‌ها را برایم می‌زد. تا اینکه حدود یک‌ماه به عید ٩٣ بود که دیگر قطعی به من گفت: «اگرمن بروم شما چکار می‌کنید؟ اگر برنگردم چه عکس‌العملی دارید؟» در اصل داشت من را آماده می‌کرد.
* واقعا به عنوان یک مادر راضی شدید؟ آیا به خاطر دل شهید راضی شدید یا نه به یقین رسیدید؟
می‌توانم بگویم؛ نه برای دل خودم بود و نه دل حسن. در برابر حرف‌هایی که می‌زد نمی‌توانستم نه بگویم.
* یعنی تا این حد دینش کامل بود و به آرزوی شهادت و پاسداری از اسلام رسیده بود؟
بله، آن‌قدر برای دفاع از ناموس خدا محکم بود که به خودم نمی‌توانستم اجازه دهم نه بگویم و قلبا هم راضی شده بودم.
* آیا شهید قاسمی‌دانا دوره‌های رزم را هم گذرانده بود؟
بله، ایشان مربی بسیج بود و سلاح های نیمه سنگین را آموزش می داد.
* سربازی ایشان درکجا بود؟
سربازی را در زاهدان گذرانده بود. با اینکه بسیجی فعال بود و می‌توانست دو ماه آموزشی را نرود، اما باز هم رفت. بعد هم با اینکه می‌توانست در مشهد بماند به مرز طبس رفت و مبارزه با اشرار را یک سال ادامه داد و کاملا در مرز و کمین بود. خلاصه سربازی سختی داشت.
* آن وقت‌ها آسیبی ندیده بود؟
نه. اتفاقا حسن یک دفتر خاطرات هم از دوران سربازی دارد و با خواندن مطالبش متوجه شدم آن‌قدر دوران سختی را گذرانده است که مدام منتظر است، برایش اتفاق بدی بیفتد.
* از آنجایی که پسرتان در شرایط بدی بود، آن‌وقت‌ها فکر می‌کردید، شهید شود؟
من آن‌وقت‌ها اصلا به دلم نبود که حسن شهید شود و هروقت به من می‌گفت: مادر فکر می‌کنی در سربازی آسیب ببینم؟ در جوابش می‌گفتم: نه مادرجان شماهیچ‌کاری نخواهی شد. حتی تصادف‌های وخیمی هم کرد، اما هیچ مشکلی برایش پیش نیامد. هرکدام از این اتفاق‌ها را که کنار هم می‌چینم می بینم قرار بود حسن برایش اتفاقی نیفتد و بیاید و شهادت نصیبش شود.
* شهید فقط یک‌بار به سوریه رفت و هرگز برای مرخصی برنگشت، درست است؟
بله، فقط یک بار.
*دیگران به او نگفتند نرود؟
کسی خبر نداشت. فقط خودم می‌دانستم.
*جدی؟ ! حتی پدرشان هم بی‌خبر بودند؟
بله. به من گفت به همه بگو که می‌خواهم به کربلا بروم. در پاسخش گفتم: خب اینکه دروغ می‌شود، جواب داد :نه. آنجا هم یک کربلای دیگر است. البته پدرشان می‌گوید: وقتی که برای خداحافظی به مغازه‌ام آمد یک جوری نگاهم کرد که دلم لرزید.
* پس آن خداحافظی باید خیلی به شما سخت گذشته باشد؟

دقیقا لحظه‌ لحظه‌اش را یادداشت کردم. سه‌شنبه بود، ساعت دو و بیست دقیقه. یک کوله داشت که هر وقت می‌خواست برود سفر از آن استفاده می‌کرد. آن سال از من خواسته بود که شال عزایی که دو ماه محرم و صفر روی شانه‌اش بود را نشویم. آن را همان‌طور همراه با چفیه در ساکش گذاشت‌. دو دست لباس هم بیشتر از من نخواست. برادر کوچکترش هم بود، موقع خداحافظی احساسی داشتم، می‌دانستم که دارد به جنگ می‌رود. سرش را انداخت پایین و از در خارج شد دیگر نتوانستم تحمل کنم یک‌باره به او گفتم: بایست تا با هم خداحافظی کنیم. دستش را گذاشت روی در و نگاهی عمیق به من کرد. دویدم به سمتش. آینه قرآن را برداشتم و از زیر آن که ردش کردم به سمت ماشین رفت، دیگر طاقت نیاوردم با تشر گفتم: حسن برگرد من با تو روبوسی نکردم. برگشت، خواستم صورتش را ببوسم، اجازه نداد. دست‌هایم را گذاشت روی صورتش و بعد روی سینه‌اش کشید و عقب رفت.
*پس باز هم نگذاشت، شما صورتش را ببوسید؟
بله، اتفاقا هم‌رزمش بعد از شهادت به من گفت که از حسن پرسیده: چطور با مادرت خداحافظی کردی؟ که جواب داده است: نگذاشتم صورتم را ببوسد، ترسیدم پاهایم برای رفتن سست شود.
*برادرکوچکترش چیزی نفهمید؟
نه، فقط تا آخرین لحظه ایستادم و رفتن ماشین را نگاه کردم. حسن این‌بار سنت‌شکنی کرد و برخلاف همیشه حتی برنگشت و پشت‌سرش را نگاه نکرد. همان احساس مادرانه توی دلم تکان خورد و رو به پسر کوچکترم، گفتم: حسن رفت، دیگر برنمی‌گردد.
*پس ایشان خیلی به شما علاقمند بود؟
بله، خیلی با عاطفه و مهربان بود. امکان نداشت کاری از او بخواهم و انجام ندهد. بعد شهادتش هم این را به دوستانش گفتم که شهدای سوری اغلب سر ندارند. روزی که با ایشان ۴ نفر را تشییع کردند، سه نفر بی‌سر بودند، اما حسن من سر داشت. شاید چون نمی‌خواست دل مادرش را بشکند. موقع تشییع پیکرش حسابی صورت به صورتش گذاشتم و بوسیدمش.
 

* شهید حسن قاسمی‌دانا خیلی زود بعد از رفتن به سوریه به شهادت رسیدند، درست است؟
اتفاقا هم‌رزم‌هایی که با او بودند، می‌گویند وقتی برای اولین‌بار به چهره‌اش نگاه کردیم، پیش خودمان گفتیم: زود به شهادت می‌رسد. در حالی که سر نترسی داشت، اما در چهره‌اش یک معنویت خاصی بود که آدم را جذب می‌کرد. در مورد مهارت‌های رزمی‌اش در همان ٢٢روزی که در سوریه بود، خیلی‌ها خاطرات ویژه‌ای دارند.
*چند نمونه‌اش را بیان می‌کنید؟
می‌گفتند بر اساس قانون آموزش، ایشان نباید وقتی وارد سوریه شده بود، می‌گفت که مربی آموزش است. وقتی که ٢روز آموزش سلاح دیده است، به او گفتند: «عجب چه به ٢روز سریع همه چیز را یاد گرفته‌ای؟!» بعد از ٣ یا ۴روز که در عملیات‌ها شرکت می‌کرده و خیلی تاکتیکی عمل کرده، تازه فهمیده‌اند که خودش مربی رزم است.
*بچه‌هایی که برای دفاع از حرمین معصومین به عتبات عالیات می‌روند، آیا همه داوطلب هستند؟
چیزی به اسم فراخوان وجود ندارد. همه به صورت داوطلب هستند. این همان بصیرت افراد را می‌رساند. تنها برخی به صورت مستشاری اعزام می‌شوند؛ اما افرادی شبیه پسر من خودشان داوطلبانه می‌روند و می‌آیند.
*پشت این اتفاقات وهابیت خوابیده است؟
بهتر است بگوییم اسرائیل. پشت تمام این تکفیری‌ها و داعشی‌ها اسرائیل است.
*در این یک‌سال چطور با دوری شهید کنار آمدید؟
درست است غم از دست‌دادنش داغ است و آدم را می‌سوزاند. جای خالی‌اش همه‌جا دیده می‌شود. آن دلتنگی‌ها هست، اما باز هم شیرین است، چون شهید شده است. اگر حسن من در یک تصادف فوت می‌کرد حتما برایم تحمل کردنش سخت بود، اما اینکه می‌دانم جایش کجاست، خیالم را راحت کرده است.
* بعد از شهادتش کسی به شما خرده نگرفت که چرا گذاشتی پسرت برود؟
اتفاقا این حرف وحدیث‌ها زیاد بود و بعضی‌ها مدام به من می‌گفتند: اگر تو نمی‌خواستی حسن نمی‌گذاشت و نمی رفت.

روایت مادر از نبرد آخر شهید ایرانی‌ که با «فاطمیون افغانستانی» همراه شد


*حرف‌های دیگری هم بود که دل شما را به درد آورد؟
یکی از چیزهایی که تحملش برای من سخت بود، این است که بعضی‌ها فکر می‌کنند شهدای مدافع حرم، حتما پولی دریافت کرده‌اند تا برای دفاع به کشورهای دیگر بروند.
* پاسخ شما در برابر این شایعات و سخنان چه بود؟
عجیب است که برخی‌ها حتی این حرف‌ها را در مراسم سه، موقع عزاداری که طبق رسم‌ورسومات برگزار می‌شود به گوشم می‌رساندند، اما پاسخ من در برابر تمام این تنگ‌نظری‌ها فقط سکوت بود و لبخند. باید این افراد بدانند که پسر من برای خودش نانوایی داشت و حداقل ماهی یک میلیون و پانصد درآمدش بود. هیچ دلیلی ندارد که ما از روی ناآگاهی لطف و محبت کسی را زیر سوال ببریم.
* این سری شایعات به نظر شما، چرا در جامعه می‌پیچد؟
به نظرم تنها دلیلش افرادی هستند که نه می‌دانند و نه می‌پرسند. همین‌طور انحرافات فکری دارند. الان اگر به یک آدم عاقل حتی ۵٠٠ میلیون تومان هم بدهی، حاضر نیست یک انگشتش را از دست بدهد، اما افرادی امثال پسر سی‌ساله من که جانشان را کف دستشان می‌گذارند و می‌روند تنها دلیل خدایی دارد. ضمن اینکه الان تمام هم رده‌های حسن داوطلبانه می‌روند. برخی از آن‌ها بچه دارند یا شاید هم همسرانشان باردارند، اما دفاع از اسلام را همچون سی سال گذشته در اولویت تمام کارهایشان قرار می دهند.
رجزخوانی را در سوریه باب کرد
*دوستان هم‌رزم شهید چه خاطراتی را برایتان از سوریه تعریف می‌کنند؟
حسن خیلی شجاع بود. این‌طور که می‌گویند، همین که کارش با نیروهای خودی تمام می‌شد پیش نیروهای سوری می‌رفت و به آن‌ها کمک می‌کرد. در یک عملیات به اندازه‌ای تاکتیکی رفتار کرده بود که سیصد لیره جایزه گرفته بود و به گفته دوستانش تمام آن پول را خوراکی خریده بود و بین نیروها قسمت کرده بود. رجزخوانی را هم در بین هم‌ رزمان باب کرده بود.
* ماجرای رجزخوانی چیست؟
می‌گویند وقتی که با دشمن روبه‌رو می‌شد، رجزخوانی می‌کرد. باب است که دشمن در زمان عملیات از آن‌ها می‌پرسد: تو کیستی؟ حسن هم همیشه جواب می‌داد: من فرزند امیرالمومنینم(ع). من فرزند حسینم(ع). من فرزند خانم فاطمه زهرایم. این رجزخوانی‌ها الان بعد از حسن باب شده است.
* یعنی آنجا این‌قدر ناامن است که در ٢٢روز مدام شهید قاسمی در عملیات بود؟
بله، آنجا جنگ شهری است. مدام در حال عملیات هستند. داعش ،تکفیری و وهابیت همه با هم هستند.
اسلام مرز ندارد
*برایتان سخت نبود که پسرتان را به کشوری دیگر بفرستید؟
شاید این اجرش هم بیشتر باشد. در اصل خودش قبل از رفتن این مسئله را برایم روشن کرد که رفتنش به خاطر کشور دیگر یا خاک دیگری نیست. او برای اسلام و پاسداری از حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) رفت.
*شما این‌طور برای خودتان دلیل نیاوردید که چرا خود مردان و زنان سوریه از خاکشان دفاع نمی‌کنند؟
به هیچ وجه، الان اگر شما در بهشت‌رضا(ع) هم ببینید، ما شهدایی داریم که در زمان هشت سال دفاع مقدس از کشورهای افغانستان یا لبنان به ایران آمدند و برایمان دفاع کردند. در اصل اسلام مرز ندارد. این خط‌هایی که در روی نقشه می‌کشیم برای خودمان است نه جغرافیای اصلی انسانی.هیچ‌گاه از شهید شدن فرزندم پشیمان نیستم. باید جوانان جانشان را فدا کنند که پرچم اسلام به دست صاحب‌الزمان (ع) برسد.
*نظر خود شهید هم همین بود؟
بله. حتی او خیلی با حساسیت بیشتری هم به قضیه نگاه می‌کرد و می‌گفت: وظیفه ماست تا نگذاریم دست کسی به حرم‌ها برسد، پس من که می‌توانم مقاومت کنم باید به‌پا خیزم. به نظرم کسانی هم که به اسلام وطنی فکر می‌کنند، مسیر فکرشان اشتباه است. چون اسلام دین کامل است. کمی به این بیندیشیم چمران کجا می‌جنگید. او در کنار امام موسی صدر در لبنان بود زمانی که جنگ ایران شروع شد، برگشت. حتی تا زمانی که جنگ ایران شروع نشده بود، شهید چمران به وطن نیامد. شاید خیلی از این افراد باشند که ما ندیده‌ایم و اطلاعاتی هم در موردشان نداشته باشیم، اما این نقل‌قول از امام(ره) است که اسلام مرز ندارد و هرجا کمک نیاز بود، باید به پا خواست.
 

*پدر شهید هم در هشت سال دفاع مقدس به جبهه اعزام شدند؟
بله پدرشان دوبار اعزام شدند و در آن سال‌ها فعالیت زیادی داشتند.
روز خاکسپاری اش مصادف با وفات حضرت زینب(س) شد
* با اینکه هنوز یک‌سال از شهادت پسرتان نمی‌گذارد، اما صبر عجیبی توی نگاه و حرف‌زدن شما به عنوان یک مادر موج می‌زند. طوری‌که من را به یاد تمام مادران هشت سال دفاع مقدس می‌اندازد، علتش را چه می‌دانید؟
نمی‌دانم، شایدبه این دلیل است که من خودم را با توسل به ائمه(ع) و به‌خصوص حضرت زینب آرام می‌کنم. کما اینکه خود شهدا حاجت من را دادند.

*چطور شهدا این کار راکردند، یعنی خودتان می‌دانستید که لقب مادر شهید خواهید گرفت؟

من خودم علاقه ویژه‌ای به شهدای گمنام کوهسنگی دارم.‌ هر وقت هم حاجتی داشتم، ایشان را واسطه خودم و ائمه کردم. یادم هست سال ٩٢، روز تولد حضرت امیرالمومنین(ع) در کنار یکی از قبر‌ها که رویش نوشته ٢٩سال سن دارد، بودیم. آن شهید گمنام آن زمان هم‌سن حسن من بود. آن وقت توی دلم گفتم: آیا می‌شود سال آینده همین وقت پسر من ازدواج کرده باشد و آن شهید را واسطه قرار دادم. جالب است، روزی که پیکر حسن را به ایران آوردند ١٣رجب بود. روز خاکسپاری اش ٢۵اردیبهشت شد که مصادف با شهادت حضرت زینب(س) بود که به نظرم این‌طور حاجت‌روا شدم و دامادی پسرم همان شهادتش بود.
* این صبر و نگاه عرفانی شما قابل ستایش است، پس هنوز هم خط مادران ما و جوانان امروز و دیروز گم نشده است؟
به نظرم ما هنوز هم جوانان با غیرت زیاد داریم، همین کسانی که هر روز نامشان در لیست شهدا افزوده می‌شود، سندی بر همین حرف است. پسر من عاشق شهادت بود. حتی یادم هست عکسی را که به‌عنوان عکس شهادتش استفاده کردیم در سال ٨٩ گرفت. وقتی که عکس را آورد به من گفت: مادر اگر شهید شدم همین را استفاده کن. آن وقت‌ها نه جنگی بود و نه جبهه‌ای. من هم تعجب کردم، اما خودش به دنبالش بود و آماده بود برای دفاع از اسلام در هر لحظه اقدام کند.

مادر چند خاطره از فرزندتان می گویید؟

موسیقی غیرمجاز در اتوبوس

اقوام عموى حسن زاهدان زندگى می کنند . چند سال یک بار می ریم زاهدان . هر بار هم با اتوبوس رفتیم. دقیقا سال 82 بود میخواستیم بریم ، در حال بستن ساک بودم که حسن اومد گفت: این چند تا سى دى رو هم بردار . گفتم: اینها چیه؟ گفت : لازم میشه . خلاصه راه افتادیم . اینکه همه می دونیم که راننده هاى اتوبوس موسیقى گوش می کنند . وقتى راه افتادیم، بعد از ساعتى حسن کلى خوراکى برداشت رفت جلو جاى راننده . زود با همه ارتباط برقرار می کرد . که این خودش خیلى مهمه. خلاصه با راننده دوست شد و ازش خواهش کرده بود سى دى رو براش بزاره . سى دى هم از شاعر محمد اصفهانى بود. خلاصه اون شب تا صبح کنار راننده موند، از هر درى صحبت می کرد . وقتى اومد گفتم: خسته شدى بیا استراحت کن. گفت: این بى خوابى ارزش داره . خلاصه با رفتارش با راننده اجازه نداد نوار موسیقى تو اتوبوس پخش بشه. وقتى رسیدیم مقصد خیلى خوشحال بود که تونسته موفق باشه و این کارش همیشه ادامه داشت چندین بار که با هم سفر رفتیم همین برنامه پیاده می شد .

فعالیتهای فرهنگی

وقتى دهه فجر شروع میشد حسن خیلى تلاش میکرد که به قول خودش برای بچه هاش (که بچه هاى حوزه و بسیجى بودند) برنامه ریزی کنه .
دو سه تا از برنامه هاشو که یادم هست .یکى رژه موتور سوارها بود که روز 22 بهمن اجرا میکرد . همه موتور سوارهارو جمع میکرد . حتى موتور براشون تهیه میکرد، خیلى مرتب همه با پرچم ایران و عکس امام خمینى و امام خامنه اى با نظم خاصى از بلوار وکیل آباد به طرف حرم راه می افتادن . خودش میشد فیلم بردار و از همه فیلم میگرفت . فیلم و عکسهاش الان هست . ولى هیچ وقت خودش تو فیلم و عکسها نبود .
.یکی دیگه از برنامه هاش غبار روبى مزار شهدا در بهشت رضا بود که توی چند مرحله بچه هارو میبرد . خیلى وقتها شب جمعه و دعاى کمیل میرفتن مزار شهدا وبا روحیه عالى برمیگشت . میگفت . وقتى میرم مزار شهدا انرژى میگیرم . .
وخیلى برنامه هاى دیگر که مجال بیانش نیست.

پرچم شهدای گمنام

یک روز ظهر وارد خانه شد، سلام کرد، خیلی خسته و گرفته بود، یک ساک دستش بود، آن روز از صبح به مراسم تشییع شهدای گمنام رفته بود، آرام و بی‌صدا به اتاقش رفت.
صدا کرد: مادر، برایم چای می‌آوری؟ برایش چای ریختم و بردم.
وارد اتاقش شدم، روی تخت دراز کشیده بود، من که رفتم بلند شد و نشست.
پرسیدم: چه خبر؟ در جواب من از داخل ساکش یک پرچم سه‌ رنگ با آرم «الله» بیرون آورد.
پرچم خاکی و پاره بود. اول آن را به سر و صورتش کشید و بعد به من گفت: «این را یک جایی بگذار که فراموش نکنی. هروقت من مُردم آن را روی جنازه‌ام بکش».
خیلی ناراحت شدم، گفتم:«خدا نکند که تو قبل از من بری».
اجازه نداد حرفم را تمام کنم، خندید و گفت: «این پرچم روی تابوت یک شهید گمنام تبرک شده است»
وقتی من مُردم آن را روی جنازه من بکشید و اگر شد با من دفنش کنید تا خداوند به‌ خاطر آبروی شهید به من رحم کند و از گناهانم بگذرد و شهدا مرا شفاعت کنند».
نمی‌دانست که پرچم روی تابوت خودش هم یک روزی تکه تکه برای شفاعت دست همه پخش می‌شود....

از نحوه شهادت فرزندتان با خبر هستید
همرزمانش تعری کرده اند : به سرعت تمام وارد ساختمان شدیم آنقدر سرعت‌مان بالا بود که طبقه هم کف و زیر زمین را کامل گرفتیم و دشمن پا به فرار گذاشت. وارد طبقه اول شدیم سه اتاق خواب داشت. دو اتاق را پاک‌سازی کردیم به اتاق سوم که رسیدیم تاریک بود متوجه حفره روی دیوار شدیم که ساختمان سه را به ساختمان چهار وصل می‌کرد. آرام پشت دیوارها موضع گرفتیم فاصله ما با دشمن فقط یک دیوار 40 سانتی بود. متأسفانه تکفیری‌ها صدای پای ما را شنیدند و فریاد می‌زدند «مین أنت؟ مین أنت؟» یعنی «تو که هستی؟» حسن ضامن نارنجک را کشید و به داخل حفره پرت کرد و فریاد کشید «أنا شیعة علی ابن ابی‌طالب» و نارنجک منفجر شد.
صدای ناله تکفیری‌ها به گوش می‌رسید چند نارنجک به طرف ما پرتاب کردند. من و چند نفر دیگر زخمی شدیم ولی حسن سالم بود بلند بلند رجز می‌خواند و تیراندازی می‌کرد به حسن گفتم یک اتاق به عقب برگردیم و در هال خانه مستقر شویم. حالا بین ما و دشمن یک اتاق فاصله بود. به خاطر زخمی شدن ما حسن خیلی غیرتی شده بود با عصبانیت داد می‌زد «انت شیعه». به او گفتم چه می‌گویی؟ بگو «أنا شیعه»، «نحن شیعه». قاطی کردی حسن؟ خنده‌اش گرفت. بعد رو کرد به آن ها و ابروهایش گره خورد. مدام فریاد می‌کشید «یا اباالفضل».
می‌رفت جلو در حفره نارنجک می‌انداخت و برمی‌گشت تعداد دشمن بیشتر و بیشتر می‌شد به ما صفت‌هایی مثل کافر، مشرک، رافضی را نسبت می‌دادند. اشک در چشم‌های حسن جمع شده بود و با بغض فریاد می‌زد «نحن شیعة علی ابن ابی طالب»، «نحن ابناء فاطمه الزهرا». دیگر کسی نمی‌ توانست جلویش را بگیرد مثل یک شیر درنده شده بود.
آمد طرف من اسلحه‌اش را زمین گذاشت دو نارنجک برداشت. گفت بدون اسلحه می‌روم. می‌روم تا کار را تمام کنم. گفتم حسن پس نارنجک‌ها را درست در حفره بینداز گفت یا علی و رفت. چند قدم که رفت برگشت با لهجه مشهدی زیبایش گفت «سید برایم آتش تامین می‌ریزی؟» بعد چیزی زیر لب گفت که نفهمیدم چه ذکری بود. یک لحظه نگرانش شدم. گفتم داداش نارنجک‌ها را به من بده تا من بروم و بیندازم. خندید و گفت من که هستم تو که زخمی شده‌ای و رفت.
داخل اتاق فریاد می‌کشید «یا اباالفضل» صدای شلیک چند گلوله آمد. شوکه شدم چون حسن بدون اسلحه رفت و این نشانه تیراندازی به سمت حسن بود. چند لحظه بعد صدای انفجار نارنجک‌ها آمد صدا زدم: حسن؟ حسن؟ ولی جواب نمی‌داد؛ گریه‌ام گرفت گفتم حسن داداش؟ باز جواب نداد. رفتم داخل اتاق. یکی از بچه‌ها من را کنار زد و رفت جلو. زیر بغل حسن را گرفت و روی زمین کشید و به داخل هال آورد. حسن اول تیر خورده بود بعد با شجاعت تمام نارنجک‌ها را به سمت آن‌ها پرتاب کرده بود وقتی حسن را عقب می‌کشید صدای ناله تکفیری‌ها بلند بود.

خاطراتی از زبان برادر شهید :

ارادت شهید حسن قاسمی دانا به حضرت زهرا (س)

حسن عاشق مجالس اهل بیت (ع) بود. محرم سه وعده هیئت می رفت و صورتش دائم کبود بود. روضه حضرت زهرا (س) و حضرت زینب(س) حالش را منقلب می کرد.
شب شهادت حضرت زهرا (س) از هیئت می آمدیم. گفت: مهدی دقت کردی که ما بچه های حضرت زهراییم و قیامت می توانیم دست ایشان را ببوسیم.
  جلوه های دست به خیری در سیره شهید حسن قاسمی دانا

حسن سرش درد می کرد برای کارهای خیر. اگر دوستانش در کاری فرومی ماندند، به حسن مراجعه می کردند.
یک ماشین پی کی داشت. یک باره نمی دانم چه بلایی سرش آمد. بعد از شهادتش فهمیدیم آن را فروخته هزینه زایمان همسر یکی از دوستانش کرده.
  دو خاطره زیر توسط شهید «مصطفی صدر زاده» فرمانده تیپ عمار لشکر فاطمیون در مورد شهید مدافع حرم حسن قاسمى دانا، بیان شده است.

 

شهید مدافع حرم «حسن قاسمی دانا» به روایت شهید «مصطفی صدر زاده»

شهدا با معرفت هستند
حسن کار همه را راه می‌انداخت. از صبح تا شب برنامه‌ه­اش یک چیز بود، آن هم خدمت به رزمند­‌گان. همه بچه‌ها می‌گفتند: «حسن آخر معرفت هست». همه را می‌خنداند. همه به یک طریقی عاشقش شده بودند. یک روز که می‌خواستیم غذا به دست بچه‌ها برسانیم با موتور راه افتادیم. وسط راه حسن و گم کردم. یک لحظه خیلى ترسیدم. بعد از مدتی حسن برگشت. من تو اوج ناراحتى برگشتم به حسن گفتم خیلى بى‌معرفتى. خیلى ناراحت شد. گفتم من را تنها رها کردى. گفت نمی­‌دانستم که راه و بلد نیستى.
تا شب حرفى نزد، حتى شب شام هم نخورد. وقت خواب آمد کنارم و گفت دیگه به من بى معرفت نگو. من تمام وجودم را براى همه شما می گذارم. هر چى می‌خواهى بگى بگو، ولى به من بى معرفت نگو.
با این حرف حسن، من گراى او را پیدا کردم. بعد از شهادتش هر وقت کارش داشتم بهش متوسل می‌شدم و می‌گفتم اگر جواب من را ندهى خیلى بى‌معرفتى. خیلى جاها به کمکم آمد. خیلى داداش حسن و دوست دارم. با اینکه ٢٢ روز بیشتر با هم نبودیم، اما انگار که ٢٢ سال با هم بودیم. روحمان به هم نزدیک شده بود. همیشه کنارم حسش مى‌کنم.
هنوز وقتش نرسیده است
تو حلب شب­‌ها با موتور، حسن غذا و وسایل مورد نیاز به گروهش می‌رساند. ما هروقت می‌خواستیم شب‌ها به نیرو‌ها سر بزنیم با چراغ خاموش می‌رفتیم. یک شب که با حسن می‌رفتیم تا غذا به بچه‌ها برسونیم، چراغ موتورش روشن می­‌شد. چند بار گفتم چراغ موتور و خاموش کن، امکان داره قناص‌ها بزنند.
خندید! من عصبی شدم، با مشت به پشتش زدم و گفتم ما را می‌زنند.
دوباره خندید! و گفت «مگر خاطرات شهید کاوه را نخواندی؟ که شب روی خاکریز راه می‌رفت و تیرهای رسام از بین پاهاش رد می‌شد. نیروهاش می‌گفتند فرمانده بیا پایین تیر می­‌خوری». در جواب می­‌گفت «آن تیری که قسمت من باشه هنوز وقتش نشده است».
حسن می­ خندید و می­‌گفت نگران نباش آن تیری که قسمت من باشد، هنوز وقتش نشده و به چشم دیدم که چند بار چه اتفاق‌هایی برایش افتاد و بعد هم چه خوب به شهادت رسید.