مصطفی هیچ وقت به این فکر نمیکرد که مثلا اگر در فلان محله کار فرهنگی کند ممکن است بازدهی خوبی نداشته باشد.
مصطفی محلهای پرت و دورافتاده را در کهنز شهریار برای کار فرهنگی انتخاب کرده بود. وقتی در جمع خانمها یا در جمعهای خانوادگی این موضوع را مطرح میکردم، همه تعجب میکردند
و میگفتند آنجا که واقعا امیدی به نتیجه گیری نیست! حتی میگفتند کسی از بچههای آن محل انتظاری ندارد.
دو سال و نیم بود که مصطفی حضور فیزیکی کمتری در آن منطقه داشت. در این مدت وقتی مادران آن بچهها را میدیدم
از کارهای مصطفی تشکر میکردند و میگفتند که ممنونِ زحمات او هستند. میگفتند
اگر او نبود، معلوم نبود که آینده بچههای محل چه میشد. میگفتند مدیون آقا مصطفی هستند که بچههایشان را بسیجی کرده است.
وقتی این حرفها را به مصطفی منتقل میکردم ناراحت میشد و میگفت که همه اینها کار خدا بوده است. میگفت اگر خدا میخواست میتوانست حرفها و کارهایش را بیاثر کند. دیدگاه او به کار فرهنگی اینطور بود.
راوی ؛ همسر شهید مدافع حرم

(به نقل از جانباز مدافع حرم برادر امیرحسین حاجی نصیری)
یک کانتینری بود که مصطفی توش کار فرهنگی انجام می داد.
اون موقع کار فرهنگی فروختن نوار و پلاک و چفیه و سربند و... بود. توی کانتینر غرفه بندی کرده بود و این وسایل رو می فروخت.
یه شب با بچه ها تصمیم گرفتیم به کانتینر مصطفی دستبرد بزنیم.
قفل در رو شکستیم و رفتیم داخل و دخل رو باز کردیم همه ی پول هاش رو برداشتیم و رفتیم.
بعد هم رفتیم در خونه شون و بهش خبر دادیم که کانتینر رو دزد زده.
ساعت 3 نصفه شب بود.
مصطفی اومد پایین و ناراحت شد.
بهش گفتیم اشکال نداره بیا بریم بستنی بخوریم. و رفتیم و با پول خودش بستنی خریدیم و خوردیم.☺️
چند مدتی با هم از اون پول استفاده می کردیم.
بعد از یکی دو هفته خودمون برای حلالیت گرفتن بهش گفتیم.
ولی اصلا ناراحت نشد و انگار نه انگار.
خاطرات دوستان شهید
شهید مصطفی صدرزاده ( با نام جهادی سید ابراهیم)
من مصطفی صدرزاده هستم گاودار و متاهل روایت زندگی فرمانده ایرانیِ جنگاوران افغانستانی
گفتگو با همسر شهید صدر زاده : «میدانم زندهای! با تو زندگی میکنم مصطفی»
خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان مادر و همسر شهید
ادمه یه روز با فاطمه توی بازار رفته بودیم برای خرید فاطمه بهانه عروسک باربی گرفت من عصبانی شده بودم میگفتم نه.
تا من رفتم دوتا مغازه اونطرف تر دیدم براش خریده نمیدونستم چه کنم
چون یکی از قوانین خونه این بود جلوی فاطمه نباید به برخورد و رفتار هم اعتراض میکردیم.
خلاصه با ایما و اشاره گفتم چرا خریدی
وقتی سوار ماشین شدیم به فاطمه گفتن بابایی میره سوریه برای چیه
فاطمه گفت با آدم بدا بجنگی
گفت چرا
گفت چون نیان منو اذیت کنن
بعد شروع کرد
که میدونی بابایی آدم بدا این عروسکها رو درست میکنن که دخترای گلی مثل فاطمه عزیزبابا رو بد کنن
فاطمه گفت چطور
مثلا بهش یاد بدن بلوزای اینطوری که تنگه وآستین نداره بپوشن موهاشون اینطوری کنن و روسری نداشته باشن و کفشاشونُ پاهاشونُ اینطور کنن
چون خوب میدونن اگه فاطمه ی بابا دختر با حجابی نباشه .....
بعد به من گفتن حالا مامانِ فاطمه بیا با هم سه تایی برای عروسکا چادر بدوزیم
ما حتی نرسیدیم چادر بدوزیم چون اون عروسک فقط باز شد، فاطمه حتی یک بار باهاش بازی نکرد



در یکی از روزهای سرد پاییزی مردم شهیدپرور شهرستان فارسان بار دیگر به
واسطه تشییع پرشور و کمسابقه یکی از فرزندان بسیجی دلاور خود که در دفاع
از حرم حضرت زینب (س) خونش به خروش امده بود، و به ندای هل من ناصر ینصرنی
مولای خیش لبیک گفته بود، برگ زرین دیگری به افخارات خود افزودند.
روزگاری که هر کسی سرگرم بالا و پایین دنیای خود است، روزهایی که در
آرامش، البته آرامشی که شهدای ما برایمان رقم زند، غافلانه به دنبال گذران
زندگی خود هستیم و شاید شکرگزاری و قدردانی داشتههایمان را که خیلیها
در همین همسایگی کشورمان آرزویش را دارند را از یاد بردهایم بار دیگر
توسط جوانی غیور از روستای کران در عین ناباوری به یادمان آورد و همگان را
بهتزده به سوگ نشاند.
آری شهید احمد قاسمی جوانی که تا همین چند وقت پیش در بین ما زندگی میکرد
و ما غافل از این بودیم که او یکی از شهدای رشید آینده است، احمد رفت تا
به ما مسائلی را یادآوری کند که سالهاست از یاد برده ایم و کم کم داشتیم
در لابه لای مشکلات دنیایی خودمان فراموشش می کردیم.
او با غیرت و مردانگی خود یخ دل ما را شکست تا به ما بگوید آرامش امروز ما مدیون خون شهیدانی است که در خون خود تبیدند تا ما دیگر از جاهلان دنیا نهراسیم، او می خواست بگوید فراموش نکنیم اگر امروز عده ای دم از آزادی و غرب زدگی می زنند شاید جانبازان آسایشگاه های کشورمان را از یاد برده اند که روزی برای همین هایی که امروز به راحتی می خواهیم تقدیم دشمن کنیم سرسختانه مبارزه کردند و پای آرمانهایشان تا پای جانشان ایستادند.او خواست تا بگوید نبض آرامش در نگاه مادران و خواهران دلسوخته ای می تپد که سالها باید در حسرت دیدار روی جوانشان روزگار بگذرانند و شاید این آرزوی دیدار را در رویای خواب شبی به نظاره بنشینند...
سخن گفتن از شهید و شهادت آنقدر سخت ولی شیرین است که هر چه می گویی دلت
سیر نمی شود، وقتی پای درد دل و خاطرات همرزمان شهید می نشینی انقدر
سخنانشان دوست داشتی و شیرین است که گذر زمان برایت معنی پیدا نمی کند و دل
و جانت همه گوش می شود برای شنیدن خاطره ای هر چند کوچک از مردانی بزرگ.
احمد قاسمیکرانی فرزند دلاور متولد شهرستان فارسان است،وی در تاریخ 1369/02/02 پا به دنیا نهاد که در راه دفاع از حرم عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری(س) در شهر حلب سوریه ،منطقه عملیاتی زیتان بر اثر گلوله بر اثر ترکش خمپاره در پهلوی سمت چپ بدنش به شهادت رسیدند.
احمد پس از معرفی از گردان فتح به تیپ پانزده تکاوری امام حسن مجتبی(ع) در بهبهان رفت و آموزش های تخصصی لازم را با مسولیت آرپی چی زن زیر نظر مربیان و تکاوران نیروی زمینی سپاه دیدند و در سحرگاه 25 آبان ماه سال جاری به سوریه اعزام شدند .
مهندس شهید احمد قاسمی از سال 1387 تا اوایل سال 1393 در رشته مهندسی مکانیک گرایش سیالات دانشگاه آزاد اسلامی واحد مجلسی ره استان اصفهان مشغول به تحصیل بود و به مدت 4 سال مسئولیت نیروی انسانی بسیج حوزه بسیج دانشجویی شهید باکری ناحیه شهرستان مبارکه بوده است.
ایشان در عرصه های مختلف زندگی جهادی داشتند .
حاج بیگم قاسمی مادر شهید در مصاحبه با مشکات برین گفت: احمد دوم اردیبهشت
سال 1369 در روستای کران از توابع شهرستان فارسان همزمان با ولادت رسول
اکرم(ص) به دنیا آمد. دوران دبستان خود را در روستای کران و پس از مهاجرت
خانواده به شهرکرد سال سوم راهنمایی را در مدرسه شهید معلم شهرکرد و سال
اول دبیرستان را در مدرسه شهید استکی شهرکرد سپری کرد و پس از آن هنرستان
سید احمد خمینی در رشته مکانیک مشغول به تحصیل شد و دیپلم خود را از آنجا
دریافت کرد.
مادر شهید افزود: احمد یک سال را نیز در پیش دانشگاهی
فرهنگ در رشته ریاضی گذراند تا بتواند در مقاطع بالاتر در دوره کارشناسی
شرکت کند وسال بعد در دانشگاه آزاد شهر مجلسی در رشته مهندسی مکانیک گرایش
سیالات مشغول به تحصیل شد و از این دانشگاه مدرک کارشناسی خود را اخذ نمود و
بعد از گذراندن دوران سربازی در تهران و شهرستان شوشتر در رشته دانشگاهی
خود درمقطع کارشناسی ارشد در سه حوزه دانشگاهی مازندران،شیراز و اصفهان
قبول شد که در دانشگاه شیراز ثبت نام کرد و قرار بود در بهمن ماه
امسال(1394) در این دانشگاه مشغول به تحصیل شود اما برگشت و گفت ترم بعد به
دانشگاه میروم.
مادر شهید گفت: به من گفت مادر من میخواهم به
عنوان مدافع حرم باشم و از زائران اهل بیت(ع) دفاع کنم به او گفتم اشکالی
ندارد اما با من در تماس باش او لبخندی زد و گفت چشم مادر اما بد نیست در
فامیلمان هم یک شهید داشته باشیم آن روز من حرف احمد را جدی نگرفتم تا
اینکه با اختیار کامل و علاقه بسیار ترجیح داد که با رفتن به خوزستان و ثبت
نام جهت اعزام به سوریه و دفاع از حرم حضرت زینب(س) جان با ارزش خود را
فدا کند.
مادر شهید با اشاره به فعالیتهای شهید در عرصه جهاد
سازندگی گفت: اردوهای طرح هجرت مناطق دورافتاده استان اصفهان در پشت کوه
های فریدون شهر و مناطق محروم استان کهگیلویه و بویر شهید بزرگوار در مدت
های پست شبانه روزی فعالیت های خالصانه میکرد .
وی با بیان اینکه
احمد در همه عرصه های علمی، فرهنگی، جهادی و اعتقادی نمونه و زبانزد بود
بیان داشت: همزمان با گرفتن مدرک مهندسی مکانیک در دوره های پیشرفته علمی
در بحث نانو کامپوزیت ها فنی مهندسی و دوره های انجمن علمی فعالیت زیادی
داشتند و مدارک ایشان موجود است .
خوبی و اخلاص و صداقت در عمل از شاخصه های این شهید بزرگوار بود
خواهر شهید در مصاحبه با مشکات برین گفت: خوبی و اخلاص و صداقت در عمل از
شاخصه های این شهید بزرگوار بود. احمد همیشه لبخند منحصر بفردی داشتند و
اکثرکسانی که وی را می شناختند گاهی بدزبانی از ایشان ندیدند . او به
برادران و خواهرانش احترام میگذاشت و همیشه گوش به فرمان خانواده بود .
خواهر شهید احمد قاسمی افزود: روحیه خوب و دوستانه ای داشت برای اینکه
مادرم را آماده کند به مادر می گفت در فامیل شهید نداریم کاش ما هم یک شهید
داشتیم و مادر تو باید روحیه مادر ئهب را داشته باشی.
خود را برای
شهادت آماده کرده بود وصیت نامه اش را از قبل نوشته بود و چند سالی بود
کارت اهداء عضو داشت. در طول عمر کوتاهش کسی را از دست خود ناراحت نکرد و
قبل از اینکه به سوریه برود به همه فامیل سر زد از قبل همه کارهایش را
انجام داده بود و مدارکش را اماده کرده بود و فقط با قصد و نیت شهادت رفت.
جهاد سازندگی
اردوهای طرح هجرت مناطق دورافتاده استان اصفهان در پشت کوه های فریدون شهر و مناطق محروم استان کهگیلویه و بویر شهید بزرگوار در مدت های بیست شبانه روزی فعالیت های خالصانه میکردند .
جهاد علمی
همزمان با گرفتن مدرک مهندسی مکانیک در دوره های پیشرفته علمی در بحث نانو کامپوزیت ها فنی مهندسی و دوره های انجمن علمی فعالیت زیادی داشتند و مدارک ایشان موجود است .
جهاد فرهنگی
در برگزاری برنامه های یادواره شهداء و دفتر هماهنگی امام جمعه شهر مجلسی و دیدار از علماء همچون ایت الله ناصری و ایت الله مظاهری در استان اصفهان پیش قدم بودند و در اداره حلقه های صالحین در محیط خوابگاههای دانشجویی و بحث سیره شهداء در محیط دانشگاه فعالیت محسوسی داشتند .که مستندات ایشان قابل دیدن است .

اخلاص در عمل
خوبی و اخلاص و صداقت در عمل از شاخصه های این شهید بزرگوار بود.
ایشان همیشه لبخند منحصر بفردی داشتند و اکثرکسانی که وی را می شناختند گاهی بدزبانی از ایشان ندیدند .
ایشان به برادران و خواهرانش احترام میگذاشت و همیشه گوش به فرمان خانواده بود .

بصیرت
ایشان فقط دو ماه بعد از اتمام خدمت مقدس سربازی در ارتش نیروی زمینی شوشتر تکلیف را خوب میدانست که مقام عظمای ولایت فرمودند :
《سیاست دشمنان اسلام این است که در کشورهاى اسلامى در میان جوامع اسلامى و در امّت اسلامى برادرکشى و جنگ داخلى را به نیابت از خودشان بهراه بیندازند؛ خودشان کنار بنشینند و شاهد این باشند که ما به جان هم افتادیم. خب، اینجا باید دشمن را شناخت، باید توطئهى دشمن را فهمید،》
پس خوب دشمن را شناخت و دشمنی را فهمیده بود و اینجا بود که به نیابت کربلا و یاران حسین بن علی ع به جبهه ای حق علیه باطق و دفاع از حرم حضرت زینب س شتافت و لبیک به ندای امام خامنه ای گفت .
نحوه اعزام به سوریه

پیکر مطهر مهندس شهید بسیجی احمد قاسمیکرانی
وداع آخر
اولین شهید گردان فتح شهرستان بهبهان در مورخ 19آذر ماه 94در روستای کران از توابع شهرستان فارس استان چهارمحال و با حضور عموم مردم شهید پرور و فرماندهان سپاه پاسدران و نیروهای نظامی و امنیتی به خاک سپرده شد .
خوب در خاطر دارم ندای علی محمد برادرش را که لحظه خاک سپاری میگفت
گفتگو با همرزمان شهید
ضرغام بهزادی در گفتگو با خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی پیرغار به
بیان خصوصیات شهید احمد قاسمی پرداخت و گفت: احمد قاسمی یکی از دانشجویان
ولایی و فهیمی بود که هم در عرصه دانشجویی و هم در امور معنوی جزو
پیشتازان بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر مجلسی اصفهان بود.
هم دانشگاهی و همرزم شهید ایشان را جزو دانشجویان نخبه دانشگاه خواند و
افزود: شهید قاسمی خالصانه در بحث اردوهای جهادی در دوره های سه گانه فصل
زمستان، بهار و تابستان شرکت می کرد و بر ای خدمت به مناطق محروم استان
اصفهان، شهرستان های مبارکه، فریدون شهر و استان یاسوج دست از پا نمی شناخت
و مشتاقانه کار می کرد.
وی به بیان خاطره ای از شهید پرداخت و خاطرنشان کرد: وقتی در اردو بودیم
گهگاهی بود که بچه ها از کار خسته می شدند و کم می آوردند ولی احمد قاسمی
هر وقت از کار بر می گشت هنوز شوق رفتن داشت و نزد من می آمد و می گفت چه
کاری هست که انجام بدهم.
همرزم شهید قاسمی تصریح کرد: بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه وقتی که بحث
دفاع از حرم حضرت زینب (س) پیش آمد وقتی با ایشان موضوع را در میان
گذاشتم با اینکه برای انجام کار به عسلویه می خواست برود، با بصیرت تمام
مشتاقانه به بهبهان آمد و خودش را به کاروان عاشقان اهل بیت رساند و آماده
دفاع شد.
بهزادی شهید قاسمی را اولین شهید گردان فتح بهبهان نامید و اضافه کرد:
شهید قاسمی در شهریورماه 94 به بهبهان آمد و در جلسات توجیهی و آموزشی
گردان های فتح شرکت نمود و در بعد از فراگیری مسائل نظامی وارد تیپ تکاوری
امام حسن مجتبی (ع) شد و از طریق گردان امام حسین (ع) استان خوزستان به
سوریه برای نبرد با حرام ترین و پست ترین انسان ها اعزام شد تا اینکه در
یکی از درگیری ها بر اثر ترکش خمپاره به ارزوی همیشگی خود رسید و جان
شیرینش را فدای حضرت زینب (س) نمود.
آقای یوسفی فرمانده گردان شهید قاسمی نیز به بیان خاطره این از این شهید
والا مقام پرداخت و گفت: وقتی قرار بود گردانی که شهید قاسمی در آن بود را
اعزام نماییم شهید نزد من آمد و گفت: آقای یوسفی شما واقعا من را به اون
چیزی که همیشه دوست داشتم، رساندید و امروز احساس می کنم که تمام دنیا از
آن من است چون به جایی که واقعا دوست داشتم می روم و واقعا خالصانه رفت و
به آرزویش رسید
فاطمه جعفری درحالیکه قاب عکسهای همسر شهیدش «سعید انصاری» را یکی بعد از دیگری کنار هم میچیند میگوید: «گوشبهزنگ بودیم تا دیدار خانواده شهدا با سردار سلیمانی هماهنگ شود. طی سالهای گذشته در فصل پاییز این دیدار دستهجمعی خانوادههای شهید مدافع حرم با حضور سردار سلیمانی شکل میگرفت اما امسال خبری نشده بود. پرسوجو میکردیم و فرزندانمان بیتاب بودند. این را همسران شهدای مدافع حرم میگفتند هر جایی که دورهم بودیم یا در کانال گروهی پیام میگذاشتیم. اصلاً فکرش را نمیکردیم که در دلتنگی، این خبر را بشنویم. فکرش را نمیکردیم که انتظار دیدار او به غم فراغ منتهی شود. اگرچه شهادت آرزویش بود اما فرزندان ما بار دیگر گریستند. کوچکترها باز به چادر مادرهایشان چنگ زدند و گریه کردند و بزرگترها بندهای پوتین رزمشان را محکمتر کردند.»
همسر شهید انصاری میگوید: «آخرین بار که حاج قاسم سلیمانی را ملاقات کردیم. مراسم تقدیر از خانواده شهدای مدافع حرم بود اصلاً خبر نداشتیم که قرار است ایشان هم در مراسم شرکت کنند البته همیشه اینطور بود به دلایل امنیتی حضور ایشان تا لحظه آخر از همه پنهان بود.»
فرزندان ما دلخوش به او بودند
فاطمه جعفری نگاهش را از قاب چهره همسر شهیدش برنمیدارد و ادامه میدهد: «همه میدانستند بهمحض اینکه حاج قاسم سلیمانی وارد جلسه شود نظم برنامه به هم میخورد. همیشه فرزندان خانواده شهدا میدویدند کنارش مینشستند انگار هرکدام پدرشان را ملاقات کرده باشند. چنان مهربانی داشت که بچههایی که تا آن لحظه آرام نشسته بودند دیگر حرف بزرگترها را گوش نمیکردند و سر جایشان نبودند. آن بار هم همین اتفاق افتاد. بااینکه سردار سلیمانی از انتهای سالن وارد شدند و بهآرامی دریکی از صندلیها نشستند تا نظم جلسه به هم نخورد؛ اما یکی از بچهها او را دید و با فریاد همان کودک که «حاج قاسم سلام»، تمام سالن غرق سلاموصلوات شد. دیگر هیچ شخصی حرفهای سخنران را نمیشنید. اوضاع که اینطور شد سخنران از سردار درخواست کرد که پشت تریبون تشریف ببرند. بچهها مهلت نمیدادند دوست داشتند که با او حرف بزنند عکس بیاندازند و گپ و گفت داشته باشند. راستش برای همه خانوادهها عادت شده بود که اینطور با سردار جلسه داشته باشند بدون هیچ تشریفاتی، فقط حرف بزنند و درد دل کنند. سردار بیشتر مراسم دیدار با خانواده شهدا را در روزهای جشن برگزارمی کرد تا دل بچههای شهدای مدافع حرم شاد شود. همه این را خوب میدانستند. اصلاً هر وقت مراسم ولادت بود بچههای ما دوست داشتند در کنار حاج قاسم باشند. حالا که ولادت حضرت زینب شده بود انگار دل همسران و فرزندان شهید گواهی میداد که مراسم دیدار نزدیک است اما، نمیدانستیم که قرار است اینجا جمعشویم و عزای نبودش را بگیریم و باهم بنشینیم تا کمی دلمان آرام شود.
سردار سعیدم را شناخت
همسر شهید انصاری همانطور که نفس عمیقی میکشد و تلاش میکند بغض اش را قورت دهد میگوید: «درهمان آخرین دیدار، پسرم حسین، کنار حاج قاسم نشست و من و دخترم زینب روبه رویش. حسین لباس رزم پوشیده بود درست شبیه به لباس پدرش. از حسین پرسید پسر کدام شهید هستی؟ حسین جواب داد شهید «سعید انصاری». حاج قاسم کمی در صورت حسین مکث کرد و گفت: «چقدر شبیه به پدرت سعید هستی!» پیشانی حسین را بوسید و گفت: «پدرت خیلی باهوش و باذکاوت بود.» بازهم پیشانی حسین را بوسید.
پیکر پدرم کی برمی گرده؟
زینب از حاج قاسم پرسید: «پیکر پدرم کی برمی گرده؟» چشمان حاج قاسم را نم اشک پر کرد و درحالیکه سعی میکرد اشکهایش را کنترل کند روبه زینب گفت: «به شما قول می دم هر طور شده پیکر پدرتان را برگردانم.» حسین و زینب چنان تحت تأثیر جمله او قرار گرفتند که زینب بار دیگر پرسید: «سردار شما مطمئن هستید؟ خیالمون راحت باشه؟» سردار سلیمانی که حالا نفس عمیقی میکشید زد روی شانه حسین و گفت: «به خواهرت بگو که مطمئن باشه بهزودی نشانی از پدرتان به شما می رسه.» از آخرین درخواست بچههایم هنوز ۳ ماه نگذشته بود که در اسفندماه سال گذشته استخوان جمجمه همسرم «شهید سعید انصاری» به خاک وطن بازگشت و زینب و حسینم آرام گرفتند
خاطره دیدار خانواده شهید سعید انصاری با سردار دلها شهید حاج قاسم سلیمانی
فرزند شهید مدافع حرم سعید انصاری :به بابا گفتم ای کاش زودتر می آمدی
دفاع از حریم اهل بیت و مردم مظلوم از دغدغه های این شهید بود، به سختی توانسته بود مرخصی بگیرد و حتی وقتی با مرخصی اش موافقت نمی شد، تصمیم گرفته بود مرخصی بدون حقوق بگیرد. اولین بار به عراق اعزام می شود و 6 ماه مقابل تروریست ها، به دفاع می پردازد. وقتی برمی گردد تصمیم می گیرد به سوریه برود و بعد از کلی دوندگی، در نهایت در 20 دی ماه سال 94 به سوریه اعزام می شود که سه روز بعدبه دست تروریست های تکفیری در منطقه خانطومان همراه چند همرزم خود به شهادت می رسد و پیکرش در منطقه می ماند. پیکر این شهید که در سن 44 سالگی به شهادت رسیده بود، چندی پیش توسط گروه های تفحص پیدا و از طریق آزمایش DNA شناسایی شد و این خبر، بهترین هدیه ایی بود که در روز ولادت حضرت زهرا(س) به همسر و فرزندان شهید داده شد.

«فاطمه زهرا انصاری» 9 ساله فرزند شهید مدافع حرم شهید «سعید انصاری» در گفتگو با تسنیم از لحظه وداع با پیکر پدرش می گوید: وقتی بابا را دیدم، با او حرف زدم و گفتم بابا ای کاش زودتر می آمدی، ای کاش چندتا از تکه های بدنت بود. الان خیلی خوشحال هستم و خیلی آرام شدم که بابا پیش ما برگشته است.

«لیلا بیگلری خوش مرام» همسر شهید مدافع حرم شهید «سعید انصاری» در گفتگو با تسنیم، درباره همسر شهیدش چنین می گوید:«همسرم بسیجی داوطلب بود که به سوریه اعزام شد. برای دفاع از حریم اهل بیت (ع) خیلی مقید بود. اولین مرتبه 5 مرداد ماه سال 94 به عراق اعزام شد و بعد از 6 ماه که برگشت، به سوریه رفت که سه روز بعد در 23 دی ماه، به شهادت رسید.همسرم از همرزمان شهید مدافع حرم «علی آقا عبداللهی» بود که پیکرش برنگشته است.»
بیشتر بخوانید
دختر کوچکترم گفت: حالا که می روی، زود بیا
همسر شهید انصاری درباره اینکه با رفتن همسرش برای دفاع، مخالفتی نداشت، می گوید: «امام حسین(ع) برای دفاع از اسلام همه زندگی و زن و بچه اش را داد، این که چیزی نیست. دو دختر به نام های زهرا و فاطمه زهرا دارم که زهرا کلاس چهارم و فاطمه زهرا کلاس سوم است. وقتی همسرم می خواست برود، بچه ها دلتنگی می کردند که پدرشان گفت اگر نروم اینجا هم مثل سوریه می شود و دشمنان، کشور ما را هم می گیرند، می خواهم بروم و دفاع کنم.»

بیگلری در ادامه چنین می گوید:«همسرم خیلی مشتاق رفتن بود و موقع رفتن گفت وظیفه داریم که برای دفاع برویم. یک عده باید پیشمرگ بشوند برای اینکه ما امنیت داشته باشیم، این همه ما حسین حسین یا زینب زینب می گوییم، وقتی حرمشان در خطر است که نمی توانیم اینجا بمانیم، ما داریم امتحان می شویم.بعد از این حرف ها گفت که هیچ حرفی نمی زنی که بروم یا نه؟ که گفتم شما تصمیم خود را گرفته ای، می روی و روسفید می شوی، چرا من روسفید نباشم، ان شالله در پناه خدا بروی.»
حسی در درونم می گفت دیگر بر نمیگردد
همسر شهید از روز اعزام همسرش به سوریه میگوید: «روزی که می خواست به عراق برود، دلواپس نبودم، اما روزی که میخواست به سوریه برود، احساس کردم قلبم خبر میدهد. با اینکه راضی بودم احساس می کردم قلبم در حال کنده شدن است و بعد از آن دیگر نمیتوانم او را ببینم. حس می کردم حالا که دارم بدرقه اش می کنم، دیگر نمی آید و خیلی گریه کردم، سرم را در بغل گرفت و گریه کردم، گفت تو که راضی بودی، گفتم الان هم راضی هستم فقط قلبم آتش میگیرد. نمی دانم چرا، اما فقط خودم کاملا میفهمیدم و نمی توانستم به او بگویم که احساس می کنم دیگر بر نمیگردد.»

تروریست ها برای مبادله پیکر مبلغ بالایی پیشنهاد داده بودند
بیگلری در ادامه از شهادت همسرش چنین می گوید:«سه روز بعد از اینکه رفت در 23 دی ماه در منطقه خانطومان به شهادت رسید. با دو نفر از بچه ها برای کمک به نیروهایی که در محاصره بودند، رفته بود که به شهادت می رسد. آن زمان تروریستها برای مبادله پیکر، مبلغ بالایی را پیشنهاد داده بودند، که ما قبول نکردیم و گفتم همسرم به حدی مشتاق رفتن بود که گفته بود اگر محل کارش اجازه ندهد مرخصی بدون حقوق میگیرد و می رود، کسی که این کار را می کند و برای دفاع می رود که نباید پیکرش را با پول مبادله کرد که آنها تجهیزات بیشتری بخرند و جوان های دیگر را بکشند.»
هدیه روز زن، بازگشت همسرم بود
همسر شهید روزی را تعریف میکند که خبر بازگشت مسافرش را به او داده بودند: «قبل از آن برادرزاده ام در خواب همسرم را دیده بود که در ماشین من نشسته و خیلی خوشحال بوده است. روز ولادت حضرت زهرا(س) پشت فرمان بودم که با من تماس گرفته شد و گفتند که DNA تایید شده است. احساس کردم این هدیه ای از طرف خدا بود. گاهی اوقات همسرم به شوخی می گفت که من خودم برای تو هدیه هستم و واقعا آن روز خودش برای من هدیه بود.»
به همسرم گفتم شفاعت من یادت نرود
بیگلری از لحظه دیدن پیکر همسرش بعد از سه سال دوری می گوید:«همسرم به من قول شفاعت داده بود و وقتی اولین لحظه پیکرش را دیدم، فقط گفتم شهادت مبارکت باشد، قولی که داده ای یادت نرود، سخت می گذرد، اما قولت یادت نرود و من این روزها را می گذرانم.»

به دخترهایم گفتم یک هفته کارهایمان را رها می کنیم/ از روز بازگشت هر روز بچه ها را به دیدن پدرشان می آورم
همسر شهید چگونه مطلع شدن دخترانش از بازگشت پدر را اینگونه بیان می کند:«بچه ها از تماس هایی که با من گرفته شد، با خبر شده بودند که بابا برگشته. فاطمه زهرا گفت ما هم می توانیم بابا را ببنیم؟گفتم تا ببینم شرایط به چه شکل است که گفت مامان من می دانم الان استخوان های بابا مانده است.به دخترهایم گفتم، این چند روزه همه کارهایمان را کنار می گذاریم و یک هفته هر روز به معراج می رویم و بابا را می بینیم تا وقتی که پنج شنبه پیکر را دفن کنند و از روزی که پیکر برگشته هر روز بچه ها را اینجا می آورم.»
فاطمه زهرا میگفت: فقط بگذار سرم را روی پیکر بابا بگذارم
بیگلری از لحظه اولین دیدار نازدانه های شهید با پیکر بابا چنین می گوید:«خود شهید کمک می کند که بچه ها آرام شوند. دیشب که ساعت 10 به معراج آمدیم، فاطمه زهرا سرش را روی سر بابا گذاشت و خیلی آرام بود، می گفت مامان فقط بگذار من سرم را روی پیکر بابا بگذارم و نمی گذاشت که او را از روی پیکر بلند کنیم. همسرم هر دو تا را آرام کرده است. البته دخترهایم خیلی گریه کردند، دلشان خیلی تنگ شده بود، پدرشان را که بغل کردند احساس کردم شاید آرام نشوند، ولی وقتی سه سال یک گمشده داری و از او یک تکه کوچک هم که می آید احساس می کنی که دیگر پیدا شده است، ولو اینکه کامل نباشد.»
خاطره دیدار خانواده شهید سعید انصاری با سردار دلها شهید حاج قاسم سلیمانی
فرزند شهید مدافع حرم سعید انصاری :به بابا گفتم ای کاش زودتر می آمدی