ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان همرزمان شهید

ازاین به بعد خودت با صدای خوش تحریرت اذان بگو..

یکی از خصوصیت‌های بارز شهید صدرزاده تاکید بر نماز اول وقت بود، همیشه اذان نماز صبح مقر را سید ابراهیم می‏‌گفت.ما به دلیل اینکه بحث تبلیغ را انجام می‏‌دادیم و مستمر به نقاط مختلف سفر می‏‌کردیم نمی‏‌توانستیم روزه بگیریم اما او روزه می‏‌گرفت و برای سحری بیدار می‏ شد.

یک روز نماز صبح را با صدای سید بیدار شدم، توی مقر قدم می‏زد و لابه لای هر  بند از اذانش فریاد می‏زد و می‌‏گفت:برادرها وقت نماز شده برپا،دلاورا بلند شوید وقت نماز است.ما هم از آن به بعد سر به سرش می‏‌گذاشتیم و با اینکه صدای خوبی هم نداشت (با خنده) می‏‌گفتیم بعد از این با صدای خوش خودت اذان بگو!

علاقه عجیب به روضه داشت..

همیشه به بحث معنویات عنایت داشت خصوصا روضه، کاری به مستمعین متنوع نداشت خودش تنهایی برای خودش می‏‏‌خواند اغلب اوقات که در ماشین هم مسیر می‏‌شدیم می‏‌گفت شیخ یک روضه و یا مدح مولا را برایم بخوان.

اولین بار که دیدم فهمیدم بچه تهران است..

همیشه تلاش می‏‌کرد تا نشاط و شادابی در بین  نیروهای مقر پخش شود و نیروهایش روحیه بگیرند، بالاخره فضای جنگ و شرایط خاص آن، گاهی روحیه رزمندگان را دچار تحلیل می‌‏کند.

از تیپ و قیافه اش معلوم بود بچه تهران است..

با ماشین فرمانده تیپ آمده بود توی مقر و برای اولین بار او را دیدم، از تیپ و قیافه اش معلوم بود که بچه تهران است و به بچه های تیپ فاطمیون نمی‏‌خورد از همان لحظه عاشق سید شدم و رویش را بوسیدم. تکه کلام های خاصی داشت، یک تسبیح هم در دستش بود که همیشه همراهش بود، آن تسبیح را هدیه گرفتم و گفتم حاجی من مطمئنم که شما شهید می‏‌شوید این را می‏‌خواهم به یادگار داشته باشم، در جواب گفت: من رو سیاه کجا و شهادت کجا و حرف را عوض کرد.


شهید صدر زاده همه جوره با خدا معامله کرده بود..

هر کاری می‏‌کرد خدا را در نظر می‏‌گرفت اصلا همه جوره با خدا معامله کرده بود و در اکثر کارهایی که قصد انجام داشت استخاره می‏زد حتی کاری که در ظاهر به نفعش هم بود اگر استخاره بد می‏ آمد انجام نمی‏‌داد.


گفت اصله اصله...

تو این عکس بهش گفتم سید پلاکت اصلیه؟

گفت اصله اصله...

اول بدون گل بود بعد اون گل رو هم از کنار پنجره برداشت

تو محلی که بودیم (ساختمان دانشگاه درعا) فضای بیرونی و محوطه حسابی گل و بلبل داشت حتی مزرعه ی باقالی داشتیم...

ولی توی کلاسها که محل استقرار و استراحتمون بود هیچ گل و گلدونی نداشتیم...چند تا قلمه هم از جای دیگه ای کنده بودیم و توی یه بطری آب معدنی لب پنجره گذاشته بودیم... (همون مکانی که شهید جعفرجان محمدی پشت درب اتاقش نوشته رو زده بود)


فقط یه دونه عکس

بردن گوشی و دوربین تو حرم حضرت زینب سلام الله علیها مطلقا ممنوعه ولی حرم حضرت رقیه سلام الله علیها مانعی نداره...

گاها رو شیطنت و همچنین گرفتن عکس از رفقا،گوشی رو میبردم داخل...بعد که بچه ها گوشی رو میدیدن تعجب میکردن چطوری از بازرسیها رد شده...

عکسهایی که کنار ضریح بی بی زینب از سید هست،اکثرش رو پنهونی ازش میگرفتم الا چندتا که بهش میگفتم و به سمت گوشی نگاه میکرد...

موقع خروج از حرم، بهش گفتم سید ویوش عالیه بیا یکی باهم بگیریم...

خلاصه یه زائر عرب زبون رو پیدا کردم و بهش گفتم در حال خروج از حرم ازمون عکس بگیره...اونم حواسش نبود که ممنوعه و خادمین حرم گوشی رو میگیرند...

اونم ناشی و برا گرفتن یه عکس کلی لفت و لعاب داد کلی ژست گرفت انگار میخواد با یه دوربین حرفه ای از یه صحنه ی شکار عکس بگیره


راهیان نور


توی اندیمشک یه پادگان هست به اسم حاج یداله کلهر، یه بار آقامصطفی حدود ۲۰۰ نفر از بچه های پایگاه و حوزه بسیجشون رو میبرن اردوی راهیان نور....

روز چهارشنبه نزدیکای ظهر بوده که میرسن پادگان، از اونجایی که آقامصطفی به برگزاری هیأت های چهارشنبه شب مقید بودن تصمیم میگیرن اون شب توی همون پادگان هیأت رو برقرار کنن.

اما بلندگو و میکروفون نداشتن. تو حیاط پادگان دوتا بلندگو بوقی بوده، باهمکاری یکی از بچه ها میرن اون دوتا رو باز میکنن و از سربازای پادگان میکروفون میگیرن، ولی به این شرط که تا فردا صبحش هم بلندگوها و هم میکروفون سرجاش باشه.

اون شب مراسم پرشوری توی پادگان برگزار شد به طوری که علاوه بر بچه های حوزه، بچه های پادگان هم اومده بودن و حدود ۵۰۰ نفر شده بودن.

مراسم ساعت ۱۲ شب تموم شده و آقامصطفی و بچه ها از شدت خستگی فراموش میکنن بلندگوها رو بذارن سرجاش.

صبح زود فرمانده پادگان برای مراسم صبحگاه میاد و‌میبینه بلندگوها نیست. عصبانی میشه...... رو به سید و دوستش میکنه و میگه شماها هیچی رو جدی نمیگیرید، فکر کردید همه جا پایگاهه که سرسری بگیرید

هیچی دیگه.... سید و‌بچه ها میخندیدن و اون فرمانده ی بنده خدا هم حرص میخورده  طرف زنگ میزنه سپاه ناحیه و میگه اینا فرمانده هاشون پدر منو درآوردن،وای به حال نیروهاشون.

سید هم میخندیده البته بعدش عذرخواهی میکنن و از دل اون بنده خدا درمیارن....



خاطره ای از شهید حسن قاسمی دانا از زبان شهید صدرزاده

تعریف می کرد تو حلب شبها با موتور حسن غذا و وسائل مورد نیاز به گروهش  میرسوند . ما هر وقت می خواستیم شبها به نیروها سر بزنیم با چراغ خاموش میرفتیم . یک شب که با حسن میرفتیم غذا به بچه هاش برسونیم . چراغ موتورش روشن می رفت . چند بار گفتم چراغ موتور رو خاموش کن امکان داره قناصه بزنند . 

خندید . من عصبانى شدم با مشت تو پشتش زدم و گفتم مارو می زنند . دوباره خندید . و گفت: مگر خاطرات شهید کاوه رو نخوندى . که گفته. شب روى خاک ریز راه می رفت . و تیر هاى رسام از بین پاهاش رد میشد نیروهاش میگفتن فرمانده بیا پایین . تیر میخورى . در جواب می گفت اون تیرى که قسمت من باشه هنوز وقتش نشده . و شهید مصطفى می گفت: حسن می خندید و می گفت: نگران نباش اون تیرى که قسمت من باشه . هنوز وقتش نشده . و به چشم دیدم که چند بار چه اتفاقهایى براش افتاد . و بعد چه خوب به شهادت رسید ...

اینا هم موجود زنده اند و همین کارت باعث میشه شهادتت عقب بیافته

اوایل امسال با تعدادی از رفقا من جمله شهید سیدابراهیم (مصطفی صدرزاده) رفته بودیم برا شناسایی قبل از عملیات (تو منطقه ی درعا)
حین برگشت، با توجه به فصل بهار و کشتزارهای گسترده ی تو منطقه، حاشیه ی راه بوته های بلندی که انتهای ساقه هاشون، خارهای توپی شکل (اندازه ی یه گردوی بزرگ) رشد کرده بود... و من رو وسوسه میکرد که با پوتین بزنم زیرشون...
بالاخره شروع کردم و اولیش رو با پوتینم هدف گرفتم و با دورخیزی، محکم زدم زیرش....که بعد از کنده شدن به هوا پرتاب شد....با خودم گفتم عجب کیفی داد...
بعدش شروع کردم...دومی و سومی....
تا اینکه سیدابراهیم صدام کرد...ابووووعلی...
گفتم جانم...
با همون لحن شیرین و قشنگش گفت: قربونت بشم....آخه اینا هم موجود زنده ان و همین کارت باعث میشه شهادتت عقب بیافته....
بعد از این حرفش کلی تو فکر رفتم و گفتم بابا این سید تا کجاهاشو میبینه....و نفهمیدم کی رسیدیم به مقر...
و فهمیدم که تا سیب نرسه از درخت نمیافته.... بله من و امثال من هنوز کال هستیم و لایق نشدیم....شهدا گاهی نگاهی....
دعاکنید لایق بشیم...



شهید مرتضی عطایی در حال اصلاح سر شهید مصطفی صدرزاده


فقط باید خدا اصلاح کنه

امروز تو زینبیه همش خاطراتی که با سید ابراهیم بودم جلو چشمم زنده شد...

کبابی که آخرین بار خوردیم و گفت: یادش بخیر با سردار شهید حاج حسین بادپا اومدیم اینجا و بهش گفتم حاجی نمی خوای سور شهادتت رو بدی؟ باهم کباب گوشت شتر خوردیم...و منم برد داخل کبابی و یه نهار به یاد اون روز دعوتم کرد...
یا مغازه ی آرایشگری که باهم رفتیم اصلاح و صاحب مغازه نبود و سید هم خیلی اصرار داشت که موهاشو کوتاه کنه و به شاگرد مغازه گفت میتونی سرم رو اصلاح کنی؟ اونم گفت: اوستام نیست و نمیتونم...منم به شوخی بهش گفتم سید تو رو فقط باید خدا اصلاح کنه...
خلاصه ماشین اصلاح رو برداشتم و سرش رو اصلاح کردم...

امروز چند دقیقه ای به یاد خاطرات گذشته رفتم تو این مغازه ها به یاد اون روز چند لحظه روی صندلی هاشون نشستم...




مهدی صابری

توسل به شهید صابری

پارسال تو عملیات تل قرین که حدود 20کیلومتری مرز اسراییل انجام شد فرمانده و جانشین فاطمیون (سردارشهید ابوحامد فرمانده ی تیپ و سردار شهید فاتح جانشین تیپ) و شهید مهدی صابری فرمانده گروهان و شهید نجفی و...شهید شدند...

سید (مصطفی صدرزاده) چون علاقه ی خاصی به شهید صابری داشت مرخصی گرفت و رفت تهران... از تهران که به سمت قم حرکت میکنن تا در مراسم شهید مهدی صابری شرکت کنن،تو راه بنزین ماشین تموم میشه و سید خیلی جوش میزنه که به مراسم نمیرسن و خیلی دیر شده و قرار بوده تو اون مجلس سخرانی کنه...لذا فورا به شهید صابری متوسل میشه و استارت میزنه و ماشین روشن میشه و به مراسم میرسن...



صدرزاده در حین خداحافظی


یا ایها تکفیریون! اِسمَعونی جیّدا نحن اَبناء الخامنه‌ای؛ الی یوم القیامة نحن الموجود و نحن مدافعا الخطوط ِ الاحمر لکل العالم الاسلام من عقیلة سیدة الزینب؛ عقیلة بنی‌هاشم من کربلا من نجف من عقیدتنا.

ابوزهرا، همرزم شهید مصطفی صدرزاده می‌گوید: برای جامعه تکفیری، آمریکا و اشغالگران فلسطین پیامی داریم؛ «ما فرزندان امام خامنه‌ای هستیم هیچوقت به خطوط قرمز ما نزدیک نشوید». شیعه حاضر است تا پای جان و مال و خانواده خود، از این خطوط قرمز دفاع کند.

ابوزهرا، همرزم شهید صدرزاده درحالی که دوستان شهید را دلداری می‌داد و از گریه و بی‌قراری بسیار آن‌ها جلوگیری می‌کرد، در گفت‌وگو با تسنیم به توصیف ابعاد شخصیت عظیم شهید مصطفی صدرزاده پرداخته و می‌گوید: سردار بزرگ اسلام شهید صدرزاده با اسم جهادی «سیدابراهیم» نزدیک به سه سال از عمر خود را زمانی که می‌توانست کنار همسر و دختر و پسرش باشد؛ در راه اسلام به خاطر امنیت ما و جامعه اسلامی کنار گذاشت. از زندگی خود و زمان‌هایی که می‌توانست در راحتی و آرامش باشد گذشت. در سخت‌ترین شرایط کار کرد و در برنامه‌های مستشاری و عملیاتی در سوریه جزء مدافعان حرم بود.
نمونه‌ای والا از یک فرمانده میدانی بود/با بخیه‌های کشیده نشده در حال خونریزی می‌جنگید
همرزم این شهید مدافع حرم ادامه می‌دهد و می‌گوید: مصطفی صدرزاده نمونه والا و الگویی کامل از یک فرمانده میدانی بود، فرمانده‌ای که یک دقیقه هم نیروی خود را رها نمی‌کرد. از کنار نیروی خودش یک لحظه فاصله نمی‌گرفت. بارها و بارها مجروح شد و در حالت مجروحیت باز هم به خط برمی‌گشت، ما با عصا و با پایی که هنوز جراحتش بسته نشده و با بخیه‌های کشیده نشده‌ای که هنوز خونریزی دارد او را در میدان جنگ می‌دیدیم.
فرمانده گردان لشکر فاطمیون؛ الگویی کامل از عقیده راسخ به ولایت مطلقه فقیه بود
او می‌گوید: من کسی را با اوصاف این چنینی سراغ ندارم. هستند افرادی که چند خصوصیت از این ویژگی‌ها را داشته باشند اما به مساوات شخصیت مصطفی کسی را نمی‌شناسم او الگویی کامل از اخلاق اعتقاد شجاعت و عقیده راسخ به ولایت مطلقه فقیه و نائب‌الامام العصر(عج) امام خامنه‌ای بود. یک سرباز عالی از سپاه امام زمان(عج) بود.
ابوزهرا در ادامه سخنانش توضیح می‌دهد: امروز مصطفی از کنار ما رفته است اما ما فقط با جسمش خداحافظی کرده‌ایم، قطعا درس‌هایی که از او گرفتیم در آینده دفاع و مقاومت همیشه در تاریخ خواهد ماند. ما آموزه‌هایی که از او به دست آوردیم هیچگاه فراموش نخواهیم کرد. مصطفی صدرزاده چه چیزهایی در این ایام که ما توفیق شاگردی در محضرش را داشتیم از او یاد گرفتیم چه نظامی چه اخلاقی و چه شجاعتی که وصف پذیر نیست.
پیام همرزم شهید ایرانی فاطمیون: تکفیری‌ها به خطوط قرمز فرزندان خامنه‌ای نزدیک نشوند
او در بخش پایانی سخنان خود می‌گوید: اما یک پیام داریم برای جامعه تکفیری و آمریکا و برای اهالی فلسطین اشغالی که با اسم اسرائیل دولتی برای خودشان غصب کرده‌اند: ما فرزندان امام خامنه‌ای هستیم اولاً هیچوقت به خطوط قرمز ما نزدیک نشوید. ما خطوط قرمزی داریم شیعه از این خطوط قرمز دفاع می‌کند و حاضر است جان و مال و خانواده‌اش را فدای این خطوط کند. آمریکایی‌ها بدانند غلط زیادی مرتکب شوند ما جواب کارهایشان را می‌دهیم و اسرائیل بداند چیز زیادی از عمرش باقی نمانده است حتی اگر ما نباشیم فرزندان ما هستند و عقیده‌هایمان را به آن‌ها یاد داده‌ایم تا این اسم از نقشه‌های عالم پاک شود و مقدمات ظهور امام زمان(عج) را فراهم خواهیم کرد.
یا ایها تکفیریون! «نحن اَبناء الخامنه‌ای»

ابوزهرا خطاب به تکفیری‌ها جملاتی را به زبان عربی ادا می‌کند و می‌گوید: یا ایها تکفیریون! اِسمَعونی جیّدا نحن اَبناء الخامنه‌ای؛ الی یوم القیامة نحن الموجود و نحن مدافعا الخطوط ِ الاحمر لکل العالم الاسلام من عقیلة سیدة الزینب؛ عقیلة بنی‌هاشم من کربلا من نجف من عقیدتنا.



من مصطفی صدرزاده هستم گاودار و متاهل روایت زندگی فرمانده ایرانیِ جنگاوران افغانستانی

گفتگو با همسر شهید صدر زاده :  «می‌دانم زنده‌ای! با تو زندگی می‌کنم مصطفی»

وصیتنامه شهید مصطفی صدرزاده : خدایا از تو ممنونم بی‌اندازه که در دل ما محبت سید علی‌خامنه‌ای را انداختی

خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان مادر و همسر شهید

خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان همرزمان شهید

خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان مادر و همسر شهید

 بهانه اولین دیدار: درِ خانه حضرت فاطمه زهرا(س)

 در همان گفت‌وگوهایی که برای ازدواج داشتیم متوجه شدیم، تنها جایی که قبلا همدیگر را دیده بودیم مقابل درِ حوزه بسیج بوده است. آن روز ما کارهای ایام فاطمیه(سلام الله علیها) را انجام می‌دادیم و می‌خواستیم یک درِ سنگین را بالای ماشین بگذاریم. بلند کردن آن در، از توان خانم‌ها خارج بود. آقایی را دیدم که مقابل در حوزه مقاومت ایستاده است. دوستانم گفتند که او آقای صدرزاده فرمانده پایگاه نوجوانان است و می‌شود از او کمک گرفت. صدایش کردم و گفتم: «ممکن است این در را داخل ماشین بگذارید؟»؛ این کار را کرد و این اولین باری بود که همدیگر را دیدیم.

 آقای بهرامی یکی از دوستان مصطفی بود که مرا به او معرفی کرده بود. برادرانم او را تایید کردند، چون پدرم شناخت چندانی از مصطفی نداشت.

برای من خیلی مهم بود که ولایتی باشد؛ این را از برادرانم پرسیدم. نکته مهم دیگر، دیدگاه او نسبت به خانم‌ها بود و باید کاملا مطلع می‌شدم. شاید برخی فکر کنند آقایانی که خیلی مذهبی هستند نسبت به خانم‌ها سختگیرند و دیدشان نسبت به آنها دید خوبی نیست. برای من خیلی مهم بود که بدانم نگاه مصطفی به ادامه تحصیل و اشتغال خانم‌ها چیست؟

 من می خواستم به کارهای فرهنگی‌ای که تا آن روز داشتم، ادامه دهم. موافقت بر سر این مورد هم برایم مهم بود. مصطفی در همه این زمینه‌ها نه تنها نگاه مثبت و خوبی داشت، بلکه خودش دغدغه آن‌ها را داشت و من را هم تشویق می‌کرد.

 برایم مهم بود شریک زندگی‌ام مثل پدرم باشد و یک سری آزادی عمل‌ها را به خانم‌ها بدهد. وقتی با مصطفی صحبت کردم در بحث تحصیلی من اصلا هیچ مانعی ایجاد نکرد و برای شغل آینده هم مانعی نداشت. برایم خیلی مهم بود که مثلا اگر یک زمانی چیزی در خانه کم و کسر باشد، برخورد اوچطور است؟ منظور من چیزهای خیلی جزئی بود و معمولا هم من مسائل را جزیی نگاه می‌کردم. در این 8 سال و چند ماهی هم که با او زندگی کردم خیلی خوب بود. خیلی راضی بودم.

 توجه به همسر

نوروز 91 فاطمه از روی چهارپایه افتاد و گل سری که روی سرش بود باعث شد که سرش بشکند. مصطفی هم نبود. وقتی آمد سعی کردم که مقدمه چینی کنم و مطلب را بگویم. استرس داشتم. به مصطفی گفتم: «شرمنده، حواسم به فاطمه بود ولی در چند دقیقه‌ای که رو برگرداندم، فاطمه از روی چهارپایه افتاد و سرش شکست»؛ مصطفی نگاهی به من کرد و با خنده گفت: «می‌خواهی  فاطمه را قربانی کنم و تو از روی او رد شوی؟»

مصطفی پاداش سختی‌هایی بود که در کارفرهنگی کشیده بودم؛ او نعمت خدا بود
مصطفی مدت کوتاهی در هتل المپیک کار می‌کرد. یک روز که می‌خواست به محل کار برود، به او گفتم همراهش می‌آیم تا از عابربانک پول بردارم و برگردم. باهم رفتیم و وقتی به بانک رسیدیم از من خداحافظی کرد و رفت. به او و راه رفتنش نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: «من با اطمینان کامل همسرم را بدرقه کردم که به محل کارش برود و او هم با اعتماد تمام از من خداحافظی می‌کند و می‌رود. چقدر ما خوشبختیم». این اعتمادی که بین ما بود زندگی را خیلی شیرین کرده بود.

مصطفی خوزستانی و من شمالی بودم، حتی در ذائقه و سلایق غذایی بسیار متفاوت بودیم و غذاهای محلی یکدیگر را نمی‌توانستیم بخوریم. آن چیزی که ما را اینقدر نزدیک کرده بود، اعتقادات‌مان بود. همین نزدیکی و استحکام اعتقادات، باعث شیرینی زندگی ما شده بود.

مصطفی پاداش سختی‌هایی بود که در کارفرهنگی کشیده بودم؛ او نعمت خدا بود

 آن زمانی که من در بسیج بودم خیلی سختی کشیدم، بالاخره یک دختر 17 یا 18 ساله بخواهد کارهای بسیج را انجام دهد خیلی سختی متحمل می‌شود. به مصطفی گفتم که او پاداش سختی‌هایی است که در بسیج کشیدم. «خدا تو را به من داد و یکی از نعمت‌های‌خدا برای من بودی».

وظیفه شما تربیت فرزندان است ( اصلا بهانه گیر نبود)
بعضی آقایان وقتی وارد خانه می‌شوند و محیط خانه را نامرتب می‌بینند یا متوجه می‌شوند که غذا آماده نیست، اعتراض می‌کنند. مواقعی بود که بخاطر موقعیت کاری یا بچه‌داری نمی‌توانستم غذا آماده کنم یا خانه را مرتب کنم. وقتی مصطفی وارد می‌شد از او عذرخواهی می‌کردم. از ته قلبش ناراحت می‌شد و می‌گفت: «تو وظیفه‌ای نداری که برای من غذا درست کنی. تو وظیفه‌ای نداری که خانه را مرتب کنی. این وظیفه من است و حتما من اینجا کم کاری کردم». بعد با خنده به او می‌گفتم:‌ «پس من چه کاره هستم و وظیفه من چیست؟»، مصطفی هم پاسخ می‌داد: «وظیفه تو فقط تربیت بچه‌هاست. بقیه کارهای خانه وظیفه من است. اگر خودم بتوانم کارهای خانه را انجام می‌دهم و اگر نتوانستم باید با کسی هماهنگ کنم که این کارها را برای تو انجام دهد». زندگی با مصطفی خیلی شیرین بود. خیلی شیرین بود.


مصطفای من خیلی عاطفی و اهل ابراز بود

 خوشبختی‌ای که من چشیدم در یکی یا دو زمینه نیست. شاید برخی فکر کنند کسانی که مذهبی و حزب‌اللهی هستند، آدم‌های خشکی در خانه‌شان هستند ولی مصطفای من خیلی عاطفی بود. در کوچکترین تغییر و تحولاتی که در خانه و ظاهر خانه اتفاق می‌افتاد خیلی سریع ابراز می‌کرد که مثلا چیزی در خانه عوض شده است.

خیلی زیبا می‌توانست محبتش را ابراز کند. زمانی به او اعتراض می‌کردم تا درباره این مبلغی که در خانه گذاشته است بپرسد که چه شد و کجا خرج شد، اما مصطفی می‌گفت فرقی نمی‌کند که او خرج کند یا من خرج کنم. هیچ وقت در هیچ موردی بازخواست نمی‌کرد و سوال و جواب نداشتیم. اینکه مثلا بپرسد کجا رفتی؟ چه کار کردی؟ پول را برای چه خرج کردی؟ در واقع بین ما یک حالت اعتماد کامل وجود داشت.

ارتباط و بازی شهید با فرزند

 رفتارش با فاطمه هزار برابر بهتر از «خوب» بود. فاطمه 25 شهریور1388 به دنیا آمد و امسال به کلاس اول رفت. هرچه سنش بیشتر می‌شد، اسباب بازی‌هایی که دیگر برای گروه سنی او نبود را جمع می‌کردم. وقتی فاطمه را پیش مصطفی می‌گذاشتم، به مدرسه می‌رفتم و برمی‌گشتم می‌دیدم که تمام آن اسباب بازی‌ها بیرون آمده و در کل خانه پخش است. در آن 5 یا 6 ساعتی که خانه نبودم آنقدر با هم بازی کرده بودند که دیگر اسباب بازی‌های گروه سنی 5 و 6 سال کم آمده بود! خیلی رابطه خوبی با هم داشتند.

 وقتی که از مدرسه بر می‌گشتم و می‌گفتم که می‌‌خواهم خانه را مرتب کنم، مصطفی با فاطمه به پارک می‌رفت و بازی را بیرون از خانه ادامه می داد تا اینکه من خانه را مرتب کنم و دوباره آنها برگردند.

اعتماد واقعی به خدا

یکبار فاطمه را گذاشت روی اپن آشپزخانه و به او گفت: پر بغل بابا 

و فاطمه به آغوش او پرید. 

بعد به من نگاه کرد و گفت: ببین فاطمه چطور به من اعتماد داشت. او پرید و می‌دانست که من او را می‌گیرم، اگر ما اینطور به خدا اعتماد داشتیم همه مشکلاتمان حل بود. 

توکل واقعی یعنی همین که بدانیم در هر شرایطی خدا مواظب ما هست

دغدغه ادامه تحصیل همسر

دغدغه‌ای در همان اول زندگی و خواستگاری داشتم که آن نوعِ برخورد و نگاه مصطفی به خانم‌ها بود، هنوز وارد زندگی نشده بودیم که در همان دوران عقد خیالم کاملا راحت شد که او خود خودش است. 

 بعد از اینکه فاطمه به دنیا آمد، من تحصیلات حوزوی را کنار گذاشتم و دیگر ادامه ندادم. مصطفی از همان زمان تاکید می‌کرد که باید در دانشگاه یا حوزه ادامه تحصیل دهم. یک بار مصطفی گفت که دانشگاه آزاد بدون کنکور دانشجو می‌گیرد، از من خواست که بروم و ادامه تحصیل دهم. به او گفتم: «تو دیگر آخرشی! بعضی از آقایان اجازه نمی‌دهند که خانم‌هایشان به دانشگاه بروند ولی تو به اصرار می‌خواهی من را به دانشگاه بفرستی. اصلا از محیط دانشگاه آزاد خبر داری؟»، مصطفی هم جواب داد: «از محیط دانشگاه خبر دارم ولی از تو هم خبر دارم و می‌دانم که می‌توانی و باید ادامه تحصیل دهی». می‌دانست که به رشته تجربی علاقه دارم. همیشه می‌گفت: «تو دکتر خودمی!».



سعی در جذب کودکان

 مصطفی مهارت خاصی در بازی با بچه‌ها و جذب آنها داشت. یکی از بستگان ما بچه‌ای دارد که یک مقدار بیش فعال است؛ وقتی که مصطفی را می‌دیدند ذوق می‌کردند که الان بچه‌شان ساکت یک جا می‌نشیند چون مصطفی خیلی این بچه را سرگرم و با او بازی می‌کرد. به قول خودشان انرژی این بچه را تخلیه می‌کرد.

 وقتی بچه‌ها در یک مجلس مهمانی شلوغ می‌کردند و پدر و مادرها را خسته می‌کردند، مصطفی از جمع جدا می‌شد و همه بچه‌ها را گوشه‌ای جمع و با آنها بازی می‌کرد. خودش می‌گفت وقتی بچه‌ها وارد جمع بزرگترها می‌شوند، ممکن است بچه ها حوصله بزرگترها را نداشته باشند و بزرگترها هم حوصله سرگرم کردن بچه‌ها را نداشته باشند.

 بچه ها اگر در محیط مسجد و پایگاه بسیج شلوغ کنند، ممکن است بزرگترها دعوایشان کنند. با اولین دعوایی که بچه می‌شنود و برخورد بدی که می‌بیند، ممکن است برود و دیگر برنگردد. این خیلی برای مصطفی مهم بود که کاری کند تا نوجوان‌ها در پایگاه بمانند. بالاخره برخورد بزرگترها با بچه‌ها خیلی متفاوت است. آنها نیاز دارند که در حد سنشان برخورد کنیم.

 مصطفی وقتی این برخوردها را دید و متوجه شد برخورد بزرگترها ممکن است بچه‌ها را زده کند، این جمع نوجوانان را تشکیل داد. او در این کار خیلی مهارت داشت.


ما بسیجی هاباید بمیرم که آب در دل رهبری تکان بخورد

روز۲۵خردادسال۸۸ به شدت مجروح شده بود(چهارضربه چاقو به پای چپ و یک ضربه قمه به بازوی چپ)وچون نیروهای امدادی بخاطر تهدید اغتشاشگران حدود۶یا۷ساعت بعد توانسته بودند ایشان را به بیمارستان انتقال دهند و بخاطر خونریزی زیاد تا دو روز وقتی میخواستند در خانه راه بروند از شدت سرگیجه دستشان را به دیوار میگرفتند ولی با همان ضعف و بیحالی روز۲۷خرداد۸۸آماد شدند برای رفتن به تهران وقتی با تعجب علت را پرسیدم گفتند در تمام فضاهای اینترنتی تهدید کردند می خواهند به سمت بیت رهبری بروند.

من باید بمیرم که فتنه گران چنین حرفی را حتی به دهان بیاورند 

ما بسیجی هاباید بمیرم که آب در دل رهبری تکان بخورد.


زندگی شون وقف بسیج بود.
دو روز بعد از مراسم عروسی مون که هنوز گاز خونه مون وصل نشده بود، صبح بلند شدم دیدم آقا مصطفی خونه نیست. زنگ زدم بهشون. گفتند بچه ها رو بردم اردو!!! گفتم آخه مرد مومن گاز خونه مون هنوز وصل نشده اونوقت بچه ها رو بردی اردو؟ گفتن آخه اگه الان نمی بردم دیگه میخورد به ماه رمضون و دیگه نمیشد اردو ببریم.. زندگی شون وقف بسیج بود.

دعوا با شهدا

آن زمان ماشین نداشتیم. با آژانس به میدان شهدای گمنام در فاز 3 اندیشه رفتیم. آنجا اصلا محل زندگی نبود که مصطفی دوستی داشته باشد و بخواهد با او دعوا کند.

 چندتا پله می‌خورد و آن بالا 5 شهید گمنام دفن بودند. من از پله ها بالا رفتم و دیدم که مصطفی حتی از پله ها هم بالا نیامد. پایین ایستاده بود و با لحن تندی گفت: «اگر شما کار اعزام مرا جور نکنید، هرجا بروم می‌گویم که شما کاری نمی‌کنید. هرجا بروم می‌گویم دروغ است که شهدا عند ربهم یرزقون هستند، می‌گویم روزی نمی‌خورید و هیچ مشکلی از کسی برطرف نمی‌کنید. خودتان باید کارهای من را جور کنید».

 دقیقا خاطرم نیست که 21 یا 23 رمضان بود. من فقط او را نگاه می‌کردم.گفتم من بالا می‌روم تا فاتحه بخوانم. او حتی بالا نیامد که فاتحه‌ای بخواند؛ فقط ایستاده بود و زیر لب با شهدا دعوا می‌کرد. کمتر از ده روز بعد از این ماجرا حاجتش را گرفت. سه روز بعد از عید فطر بود که برای اولین بار اعزام شد.


ابتکار شهید

 شما فکر میکنید این وسیله چی هست؟

چه ارتباطی با سید ابراهیم داره؟

ما هم اول فکر کردیم، کاردستی فاطمه هست اما.....

از میان وسایل هایش به صورت اتفاقی به وسیله ای که بیش تر شبیه کاردستی دوران مدرسه مان بود، برخوردیم. 

همسرشان در پاسخ به کنجکاوی ما گفتند:

آقا مصطفی( سیدابراهیم ) در سوریه، زمان هایی که در خط مقدم حضور داشتند، برای دیدن دشمن با مشکل روبرو میشدند که در سوریه با همان وسایل محدود این وسیله رو درست می کنند.

اما نکته جالب توجه، طراحی بسیار جالب و با دقت این وسیله هست.

با وجود سادگی این وسیله، چینش آینه ها در دوطرف لوله ها با ظرافت خاصی صورت گرفته 

همچنین با در نظر گرفتن یک دستگیره، در بدنه لوله اصلی، امکان بزرگنمایی هم برای این وسیله به وجود آورده

به زودی به قدس خواهیم رسید، من هم نباشم محمدعلی هست. در گوشش هرچه را باید، به لالایی خوانده ام.

سیدابراهیم است دیگر؛ جای تعجب ندارد، با محمدعلی به میدان آمده است. گوش کنید، رجز میخواند: 

به زودی به قدس خواهیم رسید، من هم نباشم محمدعلی هست. در گوشش هرچه را باید، به لالایی خوانده ام.

آهای مترسکهایی که ستاره های سربی به سینه هاتان دارید، آن روز دیر نیست، روزی که با قدمهای محمدعلی یه قدس قدم بگذارم و بیرق اسلام ناب محمدی را، با دستهای محمدعلی بر فراز مسجدالاقصی به اهتزاز درآورم. آن روز دیر نیست، چیزی کمتر از 25 سال؛ این وعده ی سیدعلی است...


محمد علی من هم شهید می شود

بادوستان رفته بودیم عیادت سید، همان موقعی که تیر به پهلویش خورده بود.

با اشاره به طبقه بالای بیمارستان که محمد علی چند روز پیش در آنجا به دنیا آمده بود، گفت:(او هم شهید می شود)

ماجرا را اینگونه تعریف کرد:

دیدم که بچه ام دارد از دست می رود و قرار نیست که به دنیا بیاید.گفتم نمی شود که بماند؟؟

گفتند:می شود به شهادتش راضی شوی، می ماند

وماند...


اصرار میکردم که بیشتر کنار خانواده باشید

زمانی که خیلی اصرار میکردم که بیشتر کنار خانواده باشیدومیگفتم الان که زینبیه در امنیت شما هم دو سال در سوریه بودید الان با داشتن بچه کوچک و حساسیت فاطمه خانم نیاز بیشتری به حضور شما در خانه احساس میشود سید ابراهیم در جواب گفتند الان چند هزار شیعه مرتضی علی علیه السلام سادات موسی ابن جعفر علیه السلام در چهار شهر سوریه درمحاصره کامل هستند من نمی توانم بمانم ولی قول میدهم بعد از آزادی نبل الزهرا مدت بیشتری پیش شما و بچه ها باشم.

۱۳روز قبل شهادتشان گفتم الحمدلله دو ماه تمام شد تاریخ برگشت را بگو گفتند برنامه آزادی شهرهای شیعه نشین در محاصره را داریم قول میدم با اتمام این عملیات و آزادی شیعیان در محاصره سوری برگردم.



اینجا برای ساختن جسم و روح است

زمانی که حوزه علمیه بود در هفته چند بار به بهانه های مختلف می رفتیم و بهش سر می زدیم

 که براش غذای گرم ببریم ویا اینکه باهم بریم بیرون شام بخوریم

 یه شب دیر شده بود، گفت : مامان الان  نمیذارن برم داخل، میگن کجا بودی؟

 منم به شوخی گفتم بگو با ولی ام بودم 

ازاین فکر که نمی تونه غذای گرم بخوره در عذاب بودم.

 می گفت:  اینجا برای ساختن جسم و روح است حتی شهریه حوزه را قبول نمی کرد.

اعتقاد داشت این برای کسانی است که ریاضت می کشن ودرست حسابی درس می خونن.

یکی از ویژگی‌های مصطفی مبارزه با نفس بود.

حسینیه شهید مصطفی صدرزاده

با خاطرات مادر شهید مصطفی صدرزاده


یکی از اولویت های مهم مصطفی در زندگی،دستگیری و کمک به دیگران بود...

شنیدن بعضی از معضلات جامعه، 

مصطفی رو خیلی عذاب می داد ...

و ساعت ها به فکر فرو می‌برد از جمله مشکل فقر مالی مردم بود...

این‌که کودکی نتواند ،از کوچکترین

 امکانات تحصیلی استفاده کند ، زجرش 

می داد...

سل 82  پدر مصطفی برای پسرا  یک مغازه محصولات  فرهنگی 

مانند ادعیه،زندگی نامه ی شهدا، سربند، پلاک، تسبیح و ... اجاره کرده بود...

یه روز مصطفی اومد از من خواهش کرد که با بابا صحبت کن ،تا در کنار کار فرهنگی یک قسمت ازمغازه رو 

لوازم التحریر  بذاریم...

وقتی علتش را پرسیدم جواب داد : اگر بتونیم در کنار کار فرهنگی دستی بگیریم ،موفق ترهستیم...

درنظر داشت که لوازم التحریر رو با قیمت پایین و یا به شکل رایگان در اختیار بچه های بی بضاعت قرار دهد...

یکی از اولویت های مهم مصطفی در زندگی،دستگیری و کمک به دیگران بود...


 از کودکی سر نترسی داشت

مصطفی از همان کودکی سر نترسی داشت. 

هروقت اراده می کرد ، کاری انجام بده ،قطعا انجام می داد.

واین چیزی بود که مصطفی را ، از همسالانش متمایز می کرد. 

مصطفی دوران کودکی پرجنب و جوشی داشت وبسیار زرنگ وباهوش بود.

زمانی که می خواستم برایش خرید کنم، باوجوداینکه می دانستم سلیقش چیه، ولی اجازه نمی داد براش انتخاب کنم،

حتی برای جزئی ترین لوازمش ، از همان کودکی مستقل بود.


مصطفی همیشه با وضو بود.

مصطفی همیشه با وضو بود. یه بار  نصف شب بیدار شد دیدم  آب خورد.

 بعد وضو گرفت، رفت در رختخواب که بخوابه، بهش گفتم: مصطفی خواب از سرت نمی پره؟

 گفت:کسی که وضو میگیره و  می خوابه  تازمانی که خوابه  براش ثواب عبادت می نویسند.


الحمدلله که خانه ما را دزد زد؛اگر خانه دیگری بود آنها با نظام و انقلاب بد میشدند

گفت:دیشب خانه ما را دزد زد.ناراحت شدم؛اظهارتاسف کردم.

گفت:نه! الحمدلله که خانه ما را دزد زد؛اگر خانه دیگری بود آنها با نظام و انقلاب بد میشدند..



کپی کردن از حرز امام جواد

دوسال پیش مصطفی مرخصی اومده بود. داشتیم درمورد سوریه باهم حرف می زدیم من ازنگرانی ها و دلواپسی هام براش می گفتم. بعداز مکثی گفت مامان تا چیزی مقدر خدا نباشد اتفاق نمی افتد؛ این رو من اونجا با تمام وجودم حس کردم. مامان  فقط یک خواهش دارم این که اول برای بچه های مردم دعا کن چون دست من امانت هستن.

  منم دعایی که مادر بزرگش توصیه کرده بود بهش دادم گفتم این دعا رو از خودت دور نکنی، دعای حفظ امام جواد،

 وقتی می خواست ازاین جا بره قبلش رفته بود از روی دعا کپی کرد برای تمام نیروهاش یک روز که باهاش تماس گرفتم احوالشو‌ پرسیدم. گفت: به خواست خدا و دعای که شما دادی تمام نیروها به سلامت برگشتند...


پول نفت رو به همراه  یادداشتی داخل خونه  گذاشتم گرچه  بعضی گفتن  اشکال نداره.

اولین زمستانی که سوریه  بود و برای مرخصی اومد، داشتیم در مورد 

آب و هوا ی اونجا حرف میزدیم  گفت: از سرمای شدید مجبور شدیم از نفت  خونه ایی که درآ نجا اسکان داشتیم ، 

استفاده کنیم ..  

پول نفت رو به همراه  یادداشتی داخل خونه  گذاشتم گرچه  بعضی گفتن  اشکال نداره.

 ولی  گفتم ما برای حفظ جان ومالشون اینجاییم.


بابا جان چرا عصبانی هستی اگر حرف هایم شما را قانع کرد که هیچ اگر نه حق با شماست هر تنبیهی در نظر داشتید من در خدمتم.

ظاهرا توی محله شان  مسئول پایگاه بوده پدرش می گفت  یک شب دیر آمد خانه به شدت از دستش عصبانی بودم، پشت در قدم می زدم تا بیاید، تا در را باز کرد سرش فریاد زدم کجا بودی تا این موقع شب؟ 

در اوج غرور جوانی خیلی آرام آمد جلو و دست من را بوسید و گفت : بابا جان چرا عصبانی هستی من دو کلام با شما حرف دارم اگر حرف هایم شما را قانع کرد که هیچ اگر نه حق با شماست هر تنبیهی در نظر داشتید من در خدمتم. پدر جان من جوانم و پر انرژی و باید آن را تخلیه کنم و حالا هم در مسجد محل برنامه های فرهنگی و گاهی ایست بازرسی‌‏هایی که می‏‌گذاریم سرم گرم است و به لطف خدا این نیروی جوانی را در این مسیر خرج می‌‏کنم. حالا اگر اشتباه می‏‌کنم شما بگویید چه کنم؟ 

پدرش گفت : آنقدر مردانه حرف زد و محکم صحبت کرد که حرفی برای گفتن نداشتم گفت هیچی حق با توست برو بخواب ...

مصطفی خیلی مبادی آداب بود .

نسبت به بزرگترها مخصوصا پدربزرگ و مادربزرگ ها....

 اگر در روز ده بار می رفت خدمت پدر بزرگ یا مادر بزرگ ،مقید بود دستشون ببوسه و قربون و صدقشون بشه.

 و همیشه می گفت خداوند سایه این بزرگان از ما نگیره که مایه ی خیر و برکت هستند .

مصطفی از کودکی با پدربزرگش صمیمی بود ،

هروقت کوچکترین فرصتی پیش میومد، خدمت بی بی و بابا می رسید.

و فاطمه را ، از کودکی یاد داده بود مثل خودش احترام بذاره به بزرگترها....

دزدیدن گاوهای مصطفی از گاوداری

سال 89  مصطفی صاحب گاو داری بود 

گوسالهایی که چندماه روز و شب براشون زحمت کشیده بود 

 و بسیار هزینه کرده بود تا به فروش برسن ،

در یک شب تمام گاوهایی که امانت بودن دزدیده شدن 

بعداز پیگری بسیار که نتیجه ای هم نداشت  ، 

وقتی وارد خونه شد خیلی ناراحت بود گفتم  :چی شد؟ نتیجه ی داشت؟ 

 گفت : نه  .....

هیچوقت مصطفی رو اینجوری ندیده بودم 

گفتم : فدات بشم برای مال دنیا  این طوری  ناراحتی ؟

 فدای سرت ان شاالله جبران میکنی .

گفت : مامان اینا امانت مردم بود،  اگر مال خودم بود که غمی نبود ،

من شرمنده شدم ..

مصطفی از لحاظ مالی خیلی 

امتحان های سختی میداد،

ولی هیچوقت اینجوری ظاهر نمی کرد، که برای گوساله هاش چون امانت بودن وبه قول خودش میگفت شرمنده مردم شدم...


بعد از شهادت خوابشون رو دیدین؟

بله خیلی واضح انگار که بیدار بودم.

یه روز رفته بودم رو مزارش خیلی بیقرار بودم عکسشوکه روی سنگش حک شده بود هی میبوسیدمش زیر چشمشو. اصلا آروم نمی شدم. پا شدم روی سنگهای بقیه شهدا روپاک می کردم بهشون گفتم فکر کنید که مامانتون اومده داره سنگتون تمیز میکنه که آروم بشم خدایش کمی آروم شدم.

 شب که خوابیدم خواب دیدم که مصطفی با چندتا از دوستانش با لباس فرم اومدن در خونه صدا میزنن مامان وگریه میکنن بعددقیقا زیر چشم مصطفی چندتا ترکش داره نگاش میکردم، گفتم مصطفی اصلا صورتش زخمی نبود صورتش سالم بود. وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم که دیروز من اینجور بیقرارشدم اذیت شده .

بهش قول دادم که دیگه بیقراری نکنم ولی ازاینکه دوستاش صدام کردن مامان خوشحال شدم.

چرا من را سحری بیدار نکردید؟

ماه رمضان سال 77 مصطفی هنوز به سن تکلیف نرسیده بود.

 برای سحری بلند شدیم اما مصطفی را بیدار نکردم؛

خودش موقع اذان بیدار شد، وقتی دید اذان می گویند بغض کرد و با ناراحتی گفت: « چرا منو بیدار نکردید؟»

 دستی روی موهایش کشیدم و گفتم:  «عزیزم شما هنوز به سن تکلیف نرسیدی.»

 اخم هایش را درهم کشید و با دلخوری گفت: «از این به بعد هر کسی به سن تکلیف رسیده بره نون بخره، آشغال ها رو بذاره دم در، من بچه ام و هنور به سن تکلیف نرسیدم .»

ناگفته نماند که آن روز، بدون سحری روزه گرفت، برای من هم درس شد که تمام ماه رمضان برای سحر بیدارش کنم.

 عزیزمادر، نازننیم...چقدر دلم برای بچگی و شیطنت ها و دنیای معصومانه ات تنگ شده، 

کاش می توانستم زمان را به عقب برگردانم...

دوستی آقامصطفی با شهدای گمنام ، جریان خاصی داشت؟

کلا قبل از شهادتشون ، یا از خیلی قبل تر و اون موقعی که مسئول پایگاه بودن،حرفی از شهید شدن میزدن؟

همیشه زندگی نامه شهدا رو مطالعه میکرد جوری که انگار باهاشون زندگی کرده باشه کامل دربارشون تحقیق میکردوشناخت داشت.

مصطفی همیشه میگفت مامان برام ازخدا بخواه که شهادت نصیبم بشه من میگفتم برا عاقبت بخیر یت دعا میکنم به شوخی میگفت مامان تهشو برام بخواه یعنی شهادت... بهش میگفتم خیلی چیز سنگینی از من میخواهی

واقعا سخته.....

درسته سخته، ولی آخرش حتما راضی بودید و از دعای خیر شما بوده که شهادت نصیبشون شده. درسته؟

بله، باتمام وجودم کارشو قبول داشتم ودارم وازاینکه خداوند منو قابل دونست که مادر مصطفی باشم، ممنونشم وسپاس گذارم و امیدوارم دراون دنیا منوشفاعت کنه.

مزار صدرزاده

صحبت های همسر شهید صدرزاده در مراسم تشییع:

مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا.
سلام علیکم
سلام بر انبیا و اولیای الهی، سلام بر چهارده نور مقدس، سلام بر سیدالشهدا علیه السلام، سلام و درود خدا بر خمینی کبیر که ما را آبرو بخشید و به ما درس عزت و شهادت داد، سلام بر ارواح طیبه شهدا از صدر اسلام تا کنون و سلام بر مصطفای عزیز، نازنین همسرم، پدر خوب فاطمه و محمد علی، فرزند خود بابا و مادر؛ مادر و پدری که مصطفی را با لقمه حلال، شیر پاک و اشک و عشق به امام حسین(ع) تربیت کردند.
راحت بگویم؛ نبودن مصطفی برای من، فاطمه، محمدعلی، پدر و مادرش و تمام دوستان و خانواده بسیار سخت است. ولی آیا مگر ما از حضرت زینب بالاتریم؟! مگر ما در روضه ها نمی گوییم که ای کاش در کربلا بودیم تا جوانانمان را به یاری امام حسین(ع) می فرستادیم؟ مگر نه این است که رهبرمان حضرت امام خامنه ای حسین زمان است، مگر نه این است که داعش فرزندان آمریکا و صهیونیست هستند؟! یزیدیان و شمر های زمان هستند؟
مگر قرآن نمی فرماید فاعتبروا یا اولی الابصار؟ پس عبرت این است که مدافعان حرم نگذارند دوباره زینب کبری اسیر شود. فاعتبروا یعنی مصطفی فدای رهبر، نه تنها مصطفی بلکه محمدعلی فدای رهبر، فاطمه فدای رهبر، خودم فدای رهبر، تمام دار و ندار هستی مال و زندگی فدای رهبر، خود مصطفی در وصیت نامه‌اش فرموده فقط گوش به فرمان رهبر باشیم.
فاعتبروا ینی مصطفی فدای اسلام، یعنی بی‌تفاوت نباشیم، یعنی اسلام مرز ندارد، فاعتبرو یعنی مصطفی ثابت کرد کل یوم عاشورا، فاعتبروا یعنی مصطفی ثابت کرد باب شهادت باز است. اگر شهدای مدافع نمی رفتند و زبانم لال دوباره زینب کبری(س) اسیر می شد چگونه می توانستیم در صحرای محشر در مقابل حضرت زهرا (س) سرمان را بالا بگیریم؟ ولی حالا تا حد توان روسفید شدیم.
مصطفی عزیز را هدیه کردیم به حضرت زینب، هدیه کردیم به اسلام عزیز، به مکتب و مذهب، به رهبر عزیزتر از جانمان و مگر سرنوشت مقلدان خمینی چیزی جز شهادت است؟! پس راضی هستیم به رضای خداوند مهربان، در پایان از خداوند متعال فرج بقیه الله الاعظم، سلامتی رهبر عزیزمان را میخواهیم و از روح مطهر مصطفی عزیز و از همه شهدا خواهانیم ما را در راه ولایت فقیه و پیروی از سید علی خامنه ای ثابت قدم بدارد، ما را قدردان خون شهدا قرار دهد والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.



من مصطفی صدرزاده هستم گاودار و متاهل روایت زندگی فرمانده ایرانیِ جنگاوران افغانستانی

گفتگو با همسر شهید صدر زاده :  «می‌دانم زنده‌ای! با تو زندگی می‌کنم مصطفی»

وصیتنامه شهید مصطفی صدرزاده : خدایا از تو ممنونم بی‌اندازه که در دل ما محبت سید علی‌خامنه‌ای را انداختی

خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان مادر و همسر شهید

خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان همرزمان شهید

انجام کار فرهنگی بدون توجه به نتیجه و بازدهی کار - شهید مدافع حرم مصطفی صدرزاده

مصطفی هیچ وقت به این فکر نمی‌کرد که مثلا اگر در فلان محله کار فرهنگی کند ممکن است بازدهی خوبی نداشته باشد.

مصطفی محله‌ای پرت و دورافتاده را در کهنز شهریار برای کار فرهنگی انتخاب کرده بود. وقتی در جمع خانم‌ها یا در جمع‌های خانوادگی این موضوع را مطرح می‌کردم، همه تعجب می‌کردند 

و می‌گفتند آنجا که واقعا امیدی به نتیجه گیری نیست! حتی می‌گفتند کسی از بچه‌های آن محل انتظاری ندارد. 

دو سال و نیم بود که مصطفی حضور فیزیکی کمتری در آن منطقه داشت. در این مدت وقتی مادران آن بچه‌ها را می‌دیدم 

از کارهای مصطفی تشکر می‌کردند و می‌گفتند که ممنونِ زحمات او هستند. می‌گفتند 

اگر او نبود، معلوم نبود که آینده بچه‌های محل چه می‌شد. می‌گفتند مدیون آقا مصطفی هستند که بچه‌های‌شان را بسیجی کرده است. 

وقتی این حرف‌ها را به مصطفی منتقل می‌کردم ناراحت می‌شد و می‌گفت که همه اینها کار خدا بوده است. می‌گفت اگر خدا می‌خواست می‌توانست حرف‌ها و کارهایش را بی‌اثر کند. دیدگاه او به کار فرهنگی اینطور بود.

راوی ؛ همسر شهید مدافع حرم


نتیجه تصویری برای شهید صدرزاده


(به نقل از جانباز مدافع حرم برادر امیرحسین حاجی نصیری)

 یک کانتینری بود که مصطفی توش کار فرهنگی انجام می داد.

اون موقع کار فرهنگی فروختن نوار و پلاک و چفیه و سربند و... بود. توی کانتینر غرفه بندی کرده بود و این وسایل رو می فروخت.

یه شب با بچه ها تصمیم گرفتیم به کانتینر مصطفی دستبرد بزنیم.

قفل در رو شکستیم و رفتیم داخل و دخل رو باز کردیم همه ی پول هاش رو برداشتیم و رفتیم.

بعد هم رفتیم در خونه شون و بهش خبر دادیم که کانتینر رو دزد زده.

ساعت 3 نصفه شب بود.

 مصطفی اومد پایین و ناراحت شد.

بهش گفتیم اشکال نداره بیا بریم بستنی بخوریم. و رفتیم و با پول خودش بستنی خریدیم و خوردیم.☺️

چند مدتی با هم از اون پول استفاده می کردیم.

بعد از یکی دو هفته خودمون برای حلالیت گرفتن بهش گفتیم.

ولی اصلا  ناراحت نشد و انگار نه انگار.

خاطرات دوستان شهید

شهید مصطفی صدرزاده ( با نام جهادی سید ابراهیم)

من مصطفی صدرزاده هستم گاودار و متاهل روایت زندگی فرمانده ایرانیِ جنگاوران افغانستانی

گفتگو با همسر شهید صدر زاده :  «می‌دانم زنده‌ای! با تو زندگی می‌کنم مصطفی»

وصیتنامه شهید مصطفی صدرزاده : خدایا از تو ممنونم بی‌اندازه که در دل ما محبت سید علی‌خامنه‌ای را انداختی

خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان مادر و همسر شهید

خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان همرزمان شهید

چادر دوختن برای عروسک باربی / خاطره ای از شهید مصطفی صدرزاده

ادمه یه روز با فاطمه توی بازار رفته بودیم برای خرید فاطمه بهانه عروسک باربی گرفت من عصبانی شده بودم میگفتم نه.

تا من رفتم دوتا مغازه اونطرف تر دیدم براش خریده نمیدونستم چه کنم

چون یکی از قوانین خونه این بود جلوی فاطمه نباید به برخورد و رفتار هم اعتراض میکردیم.

خلاصه با ایما و اشاره گفتم چرا خریدی

وقتی سوار ماشین شدیم به فاطمه گفتن بابایی میره سوریه برای چیه

فاطمه گفت با آدم بدا بجنگی

گفت چرا

گفت چون نیان منو اذیت کنن

بعد شروع کرد

که میدونی بابایی آدم بدا این عروسکها رو درست میکنن که دخترای گلی مثل فاطمه عزیزبابا رو بد کنن

فاطمه گفت چطور

مثلا بهش یاد بدن بلوزای اینطوری که تنگه وآستین نداره بپوشن موهاشون اینطوری کنن و روسری نداشته باشن و کفشاشونُ پاهاشونُ اینطور کنن

چون خوب میدونن اگه فاطمه ی بابا دختر با حجابی نباشه .....

بعد به من گفتن حالا مامانِ فاطمه بیا با هم سه تایی برای عروسکا چادر بدوزیم

ما حتی نرسیدیم چادر بدوزیم چون اون عروسک فقط باز شد، فاطمه حتی یک بار باهاش بازی نکرد

نتیجه تصویری برای تهاجم عروسک باربی

تصویر مرتبط

تصویر مرتبط

تصویر مرتبط

گفتگو با مادر شهید مدافع حرم احمد قاسمی :خوبی و اخلاص و صداقت در عمل از شاخصه های این شهید بزرگوار بود.

در یکی از روزهای سرد پاییزی مردم شهیدپرور شهرستان فارسان بار دیگر به واسطه تشییع پرشور و کم‌سابقه یکی از فرزندان بسیجی دلاور خود که در دفاع از حرم حضرت زینب (س) خونش به خروش امده بود، و به ندای هل من ناصر ینصرنی مولای خیش لبیک گفته بود، برگ زرین دیگری به افخارات خود افزودند.
روزگاری که هر کسی سرگرم بالا و پایین دنیای خود است، روزهایی که در آرامش، البته آرامشی که شهدای ما برایمان رقم زند، غافلانه به دنبال گذران زندگی خود هستیم و شاید شکرگزاری و قدردانی داشته‌های‌مان را که خیلی‌ها در همین همسایگی کشورمان آرزویش را دارند را از یاد برده‌ایم بار دیگر توسط جوانی غیور از روستای کران در عین ناباوری به یادمان آورد و همگان را بهت‌زده به سوگ نشاند.
آری شهید احمد قاسمی جوانی که تا همین چند وقت پیش در بین ما زندگی می‌کرد و ما غافل از این بودیم که او یکی از شهدای رشید آینده است، احمد رفت تا به ما مسائلی را یادآوری کند که سالهاست از یاد برده ایم و کم کم داشتیم در لابه لای مشکلات دنیایی خودمان فراموشش می کردیم.
او با غیرت و مردانگی خود یخ دل ما را شکست تا به ما بگوید آرامش امروز ما مدیون خون شهیدانی است که در خون خود تبیدند تا ما دیگر از جاهلان دنیا نهراسیم، او می خواست بگوید فراموش نکنیم اگر امروز عده ای دم از آزادی و غرب زدگی می زنند شاید جانبازان آسایشگاه های کشورمان را از یاد برده اند که روزی برای همین هایی که امروز به راحتی می خواهیم تقدیم دشمن کنیم سرسختانه مبارزه کردند و پای آرمانهایشان تا پای جانشان ایستادند.او خواست تا بگوید نبض آرامش در نگاه مادران و خواهران دلسوخته ای می تپد که سالها باید در حسرت دیدار روی جوانشان روزگار بگذرانند و شاید این آرزوی دیدار را  در رویای خواب شبی به نظاره بنشینند...
سخن گفتن از شهید و شهادت آنقدر سخت ولی شیرین است که هر چه می گویی دلت سیر  نمی شود، وقتی پای درد دل و خاطرات همرزمان شهید می نشینی انقدر سخنانشان دوست داشتی و شیرین است که گذر زمان برایت معنی پیدا نمی کند و دل و جانت همه گوش می شود برای شنیدن خاطره ای هر چند کوچک از مردانی بزرگ.

احمد قاسمی‌کرانی فرزند دلاور متولد شهرستان فارسان است،وی در تاریخ 1369/02/02 پا به دنیا نهاد که در راه دفاع از حرم عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری(س) در شهر حلب سوریه ،منطقه عملیاتی زیتان بر اثر گلوله بر اثر ترکش خمپاره در پهلوی سمت چپ بدنش به شهادت رسیدند.

احمد پس از معرفی از گردان فتح به تیپ پانزده تکاوری امام حسن مجتبی(ع) در بهبهان رفت و آموزش های تخصصی لازم را با مسولیت آرپی چی زن  زیر نظر مربیان و تکاوران نیروی زمینی سپاه دیدند و در سحرگاه 25 آبان  ماه سال جاری به سوریه اعزام شدند .

مهندس شهید احمد قاسمی از سال 1387 تا اوایل سال 1393 در رشته مهندسی مکانیک گرایش سیالات دانشگاه آزاد اسلامی واحد مجلسی ره  استان اصفهان مشغول به تحصیل بود و به مدت 4 سال مسئولیت نیروی انسانی بسیج حوزه بسیج دانشجویی شهید باکری ناحیه شهرستان مبارکه بوده است.

ایشان در عرصه های مختلف زندگی جهادی داشتند .

حاج بیگم قاسمی مادر شهید در مصاحبه با مشکات برین گفت: احمد دوم اردیبهشت سال 1369 در روستای کران از توابع شهرستان فارسان همزمان با ولادت رسول اکرم(ص) به دنیا آمد. دوران دبستان خود را در روستای کران و پس از مهاجرت خانواده به شهرکرد سال سوم راهنمایی را در مدرسه شهید معلم شهرکرد و سال اول دبیرستان را در مدرسه شهید استکی شهرکرد سپری کرد و پس از آن هنرستان سید احمد خمینی در رشته مکانیک مشغول به تحصیل شد و دیپلم خود را از آنجا دریافت کرد.
مادر شهید افزود: احمد یک سال را نیز در پیش دانشگاهی فرهنگ در رشته ریاضی گذراند تا بتواند در مقاطع بالاتر در دوره کارشناسی شرکت کند وسال بعد در دانشگاه آزاد شهر مجلسی در رشته مهندسی مکانیک گرایش سیالات مشغول به تحصیل شد و از این دانشگاه مدرک کارشناسی خود را اخذ نمود و بعد از گذراندن دوران سربازی در تهران و شهرستان شوشتر در رشته دانشگاهی خود درمقطع کارشناسی ارشد در سه حوزه دانشگاهی مازندران،شیراز و اصفهان قبول شد که در دانشگاه شیراز ثبت نام کرد و قرار بود در بهمن ماه امسال(1394) در این دانشگاه مشغول به تحصیل شود اما برگشت و گفت ترم بعد به دانشگاه میروم.
مادر شهید گفت: به من گفت مادر من میخواهم به عنوان مدافع حرم باشم و از زائران اهل بیت(ع) دفاع کنم به او گفتم اشکالی ندارد اما با من در تماس باش او لبخندی زد و گفت چشم مادر اما بد نیست در فامیلمان هم یک شهید داشته باشیم آن روز من حرف احمد را جدی نگرفتم تا اینکه با اختیار کامل و علاقه بسیار ترجیح داد که با رفتن به خوزستان و ثبت نام جهت اعزام به سوریه و دفاع از حرم حضرت زینب(س) جان با ارزش خود را فدا کند.
مادر شهید با اشاره به فعالیتهای شهید در عرصه جهاد سازندگی گفت: اردوهای طرح هجرت مناطق دورافتاده استان اصفهان در پشت کوه های فریدون شهر و مناطق محروم استان کهگیلویه و بویر شهید بزرگوار در مدت های پست شبانه روزی فعالیت های خالصانه میکرد .
وی با بیان اینکه احمد در همه عرصه های علمی، فرهنگی، جهادی و اعتقادی نمونه و زبانزد بود بیان داشت: همزمان با گرفتن مدرک مهندسی مکانیک در دوره های پیشرفته علمی در بحث نانو کامپوزیت ها فنی مهندسی و دوره های انجمن علمی فعالیت زیادی داشتند و مدارک ایشان موجود است .

 خوبی و اخلاص و صداقت در عمل از شاخصه های این شهید بزرگوار بود

خواهر شهید در مصاحبه با مشکات برین گفت: خوبی و اخلاص و صداقت در عمل از شاخصه های این شهید بزرگوار بود. احمد همیشه لبخند منحصر بفردی داشتند و اکثرکسانی که وی را می شناختند گاهی بدزبانی از ایشان ندیدند . او به برادران و خواهرانش احترام میگذاشت و همیشه گوش به فرمان خانواده بود .
خواهر شهید احمد قاسمی افزود: روحیه خوب و دوستانه ای داشت برای اینکه مادرم را آماده کند به مادر می گفت در فامیل شهید نداریم کاش ما هم یک شهید داشتیم و مادر تو باید روحیه مادر ئهب را داشته باشی.
خود را برای شهادت آماده کرده بود وصیت نامه اش را از قبل نوشته بود و چند سالی بود کارت اهداء عضو داشت. در طول عمر کوتاهش کسی را از دست خود ناراحت نکرد و قبل از اینکه به سوریه برود به همه فامیل سر زد از قبل همه کارهایش را انجام داده بود و مدارکش را اماده کرده بود و فقط با قصد و نیت شهادت رفت.

 جهاد سازندگی 

اردوهای طرح هجرت مناطق دورافتاده استان اصفهان در پشت کوه های فریدون شهر و مناطق محروم استان کهگیلویه و بویر شهید بزرگوار در مدت های بیست شبانه روزی  فعالیت های خالصانه میکردند .

 جهاد علمی

همزمان با گرفتن مدرک مهندسی مکانیک در دوره های پیشرفته علمی در بحث نانو کامپوزیت ها فنی مهندسی  و دوره های انجمن علمی فعالیت زیادی داشتند و مدارک ایشان موجود است .

 جهاد فرهنگی 

در برگزاری برنامه های یادواره شهداء و دفتر هماهنگی امام جمعه شهر مجلسی و دیدار از علماء همچون ایت الله ناصری و ایت الله مظاهری در استان اصفهان پیش قدم بودند و در  اداره حلقه های صالحین در محیط خوابگاههای دانشجویی و بحث سیره شهداء در محیط دانشگاه فعالیت محسوسی داشتند .که مستندات ایشان قابل دیدن است . 

 

اخلاص در عمل 

خوبی و اخلاص و صداقت در عمل از شاخصه های این شهید بزرگوار بود.

ایشان همیشه لبخند منحصر بفردی داشتند و اکثرکسانی که وی را می شناختند گاهی بدزبانی از ایشان ندیدند .

ایشان به برادران و خواهرانش احترام میگذاشت و همیشه گوش به فرمان خانواده بود .

 

بصیرت 

ایشان فقط دو ماه بعد از اتمام خدمت مقدس سربازی در ارتش نیروی زمینی شوشتر تکلیف را خوب  میدانست که مقام عظمای ولایت فرمودند :

《سیاست دشمنان اسلام این است که در کشورهاى اسلامى در میان جوامع اسلامى و در امّت اسلامى برادرکشى و جنگ داخلى را به نیابت از خودشان به‌راه بیندازند؛ خودشان کنار بنشینند و شاهد این باشند که ما به جان هم افتادیم. خب، اینجا باید دشمن را شناخت، باید توطئه‌ى دشمن را فهمید،》

پس خوب دشمن را شناخت و دشمنی را فهمیده بود و اینجا بود که به نیابت کربلا و یاران حسین بن علی ع به جبهه ای حق علیه باطق و دفاع از حرم حضرت زینب س شتافت و لبیک به ندای امام خامنه ای گفت .

 نحوه اعزام به سوریه

با توجه به فراخوان برای اعزام مردمی در خوزستان و در جبهه های حق علیه باطل و مبارزه با گروهک های تکفیری داعشی در کشور سوریه و دفاع از حرم حضرت زینب(س) در شهریور ماه سال 1394 اعلام آمادگی  میکند و پس از پیگیری های لازم از آنجا که استان چهار محال و بختیاری امکان اعزام نیرو های بسیج مردمی را نداشته و از استان اصفهان هم موفق به اعزام نمی شود لذا با همکاری و همیاری نیروی سپاه خوزستان آموزش  های لازم را جهت ماموریت خارج از کشور در گردان فتح شهرستان بهبهان در مهرماه سال 1394 از جمله آموزش های تاکتیکی با سلاح را کسب نموده و پس از تایید صلاحیت از رده های امنیتی در تیپ دوم تکاور امام حسن مجتبی(ص) قرار گرفت . اول آبان ماه در یک آموزش تخصصی توسط نیرو های تکاور و صابرین جزء نیرو های تخصصی و اصلی تیپ تکاور امام حسن مجتبی قرار گرفت و در رسته آر پی چی زن گردان امام حسین در سحرگاه 25 آبان ماه 94 به تهران و از آنجا به سوریه اعزام شد . که پس از چند روز مبارزه  در اطراف شهر حلب در منطقه عملیاتی زیتان در باز پس گیری روستا های اطراف لازقیه ، شانزدهم آذرماه 1394 در پیشروی دسته هجومی گردان امام  حسین (ع) بر اثرگلوله گروهک های تکفیری داعش به جناح پهلوی سمت چپ به شهادت رسید . پیکر این مدافع حرم پس از تشییع باشکوهی که انجام گرفت  در گلزار شهدا زادگاهش به خاک سپرده شد . 

 مدافع حریم :: تحولات جهان اسلام

 پیکر مطهر مهندس شهید بسیجی احمد قاسمی‌کرانی

 وداع آخر

اولین شهید گردان فتح شهرستان بهبهان در مورخ 19آذر ماه 94در  روستای کران از توابع شهرستان فارس استان چهارمحال و با حضور عموم مردم شهید پرور و فرماندهان  سپاه پاسدران و نیروهای نظامی و امنیتی به خاک سپرده شد .

 خوب در خاطر دارم ندای علی محمد برادرش را که لحظه خاک سپاری میگفت

گفتگو با همرزمان شهید

ضرغام بهزادی در گفتگو با خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی پیرغار به بیان خصوصیات شهید احمد قاسمی پرداخت و گفت: احمد قاسمی یکی از دانشجویان ولایی و فهیمی بود که هم در عرصه دانشجویی و هم در امور معنوی جزو پیشتازان بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهر مجلسی اصفهان بود.
هم دانشگاهی و همرزم شهید ایشان را جزو دانشجویان نخبه دانشگاه خواند و افزود: شهید قاسمی خالصانه در بحث اردوهای جهادی در دوره های سه گانه فصل زمستان، بهار و تابستان شرکت می کرد و بر ای خدمت به مناطق محروم استان اصفهان، شهرستان های مبارکه، فریدون شهر و استان یاسوج دست از پا نمی شناخت و مشتاقانه کار می کرد.
وی به بیان خاطره ای از شهید پرداخت و خاطرنشان کرد: وقتی در اردو بودیم گهگاهی بود که بچه ها از کار خسته می شدند و کم می آوردند ولی احمد قاسمی هر وقت از کار بر می گشت هنوز شوق رفتن داشت و نزد من می آمد و می گفت چه کاری هست که انجام بدهم.

همرزم شهید قاسمی تصریح کرد: بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه وقتی که بحث دفاع از حرم حضرت زینب (س) پیش آمد وقتی با ایشان موضوع را در میان گذاشتم با اینکه برای انجام کار به عسلویه می خواست برود، با بصیرت تمام مشتاقانه به بهبهان آمد و خودش را به کاروان عاشقان اهل بیت رساند و آماده دفاع شد.
 بهزادی شهید قاسمی را اولین شهید گردان فتح بهبهان نامید و اضافه کرد: شهید قاسمی در شهریورماه  94 به بهبهان آمد و در جلسات توجیهی و آموزشی گردان های فتح شرکت نمود و در بعد از فراگیری مسائل نظامی وارد تیپ تکاوری امام حسن مجتبی (ع) شد و از طریق گردان امام حسین (ع) استان خوزستان به سوریه برای نبرد با حرام ترین و پست ترین انسان ها اعزام شد تا اینکه در یکی از درگیری ها بر اثر ترکش خمپاره به ارزوی همیشگی خود رسید و جان شیرینش را فدای حضرت زینب (س) نمود.
 آقای یوسفی فرمانده گردان شهید قاسمی نیز به بیان خاطره این از این شهید والا مقام پرداخت و گفت: وقتی قرار بود گردانی که شهید قاسمی در آن بود را اعزام نماییم شهید نزد من آمد و گفت: آقای یوسفی شما واقعا من را به اون چیزی که همیشه دوست داشتم، رساندید و امروز احساس می کنم که تمام دنیا از آن من است چون به جایی که واقعا دوست داشتم می روم و واقعا خالصانه رفت و به آرزویش رسید