خاطره ای از همسر شهید : زمانیکه به مزار شهید علی امرایی رسیدیم، آقا محمد گفتند، دوستانم میگویند: شبیه شهید امرایی هستم. سپس با خنده ادامه دادند: اگر شهید شدم، من را هم در قطعه ۲۶ خاک کنید. به شوخی گفتم: بالاخره شما میخواهید پیکر داشته باشید یا خیر؟ چون همیشه دعا میکردند هنگام شهادت ذرهای از بدن خود باقی نماند. پاسخ دادند: انشاءلله پیکری باقی نمیماند؛ اما اگر پیکرم بازگشت در این قطعه به خاک سپرده شوم؛ اما سنگ مزار نداشته باشم، چراکه به دلیل بازگشت پیکر شرمنده امام حسین (ع) هستم، دیگر شرمنده حضرت زهرا (س) نباشم.
.

متولد ۹ اسفند سال 1366 در تهران بود؛ جوانی باهوش، بامحبت و صادق. در «تیر اندازی» تبحر خاصی داشت. دورههای مختلف «راپل»، «غواصی» و «پاراگلایدر» را با موفقیت طی کرده بود. مرتبه دوم برای دفاع از حریم اهل بیت (ع) به سوریه رفته بود که در ۲۳ آبان ماه سال ۹۶ به شهادت میرسد. همسر شهید معتقد است در این سالهای زندگی مشترک با محمد «زندگی را با هم زندگی کردیم». در ادامه گفتوگوی خبرنگار دفاع پرس با همسر شهید مدافع حرم «محمد عبداللهی» را میخوانید:
دفاع پرس: در خصوص معیارهای ازدواج خود بگویید؟
آقا محمد درحالی تصمیم به ازدواج گرفتند که دانشجو سال سوم مهندسی عمران بودند و نه کار مشخصی داشتند و نه به سربازی رفته بودند. تاکید بر احترام به والدین، دغدغه و پشتکار شهید برای انجام تکالیف الهی از جمله خصوصیاتی بود که باعث شد با اطمینان محمد را انتخاب کنم. آذر ماه سال ۱۳۸۷ به عقد هم درآمدیم. در تمام این سالها ما زندگی را با هم زندگی کردیم. من به همه پیشنهاد میکنم که زود ازدواج کنید تا تفریحات و لذتهای زیادی از زندگی با یکدیگر ببرید.
دفاع پرس: از خاطرات زندگی مشترک خود بگویید؟
اولین خرید زندگی ما عکس حضرت آقا بود که در کنار تابلوهایی که حاوی نام چهارده معصوم (ع) بود، به دیوار زدیم. آقا محمد همیشه با خوشرویی و لبخند وارد منزل میشدند و به خانه میگفتند: خانه قشنگ ما. به یاد دارم روزی به شوخی گفتند: اگر شما برای من آب بیآورید، به توفیقات شما افزوده میشود. پاسخ دادم: اگر شما هم ظرفها را بشویید به اندازه موهای بدن خود ثواب میبرید. سپس گفتند: کاری خواهم کرد که تا همیشه ثواب شستن ظرفها برای من شود، و رفته بودند، ماشین ظرفشویی خریده بودند.
دفاع پرس: در خصوص ویژگیهای اخلاقی شهید بگویید؟
آقا محمد بسیار قدرشناس و صادق بودند، به نحویکه طی 10 سال زندگی مشترک، هیچگاه از همسرم دروغ نشنیدم. همچنین وی همواره به دنبال رفاه و آسایش خانواده بودند؛ حتی اگر خود در سختی قرار میگرفتند. همیشه میگفتند: از امام حسین (ع) شرم دارم که در کربلا به فکر آسایش همسر و خانوادهام باشم، به همین خاطر هیچگاه با هم کربلا نرفتیم. شهید عبداللهی ارادت ویژهای به حضرت زهرا (س) داشتند و میگفتند: چادر، حجاب حضرت زهرا (س) است. اگر مشاهده میکردند خانم چادری به زمین میخورد، همانجا ایستاده و گریه میکردند. آقا محمد علاقه بسیاری به امام رضا (ع) داشتند. مدتی بود که دایم میگفتند: دلتنگ زیارت امام رضا (ع) هستم، اما میترسم اگر به مشهد بروم از اعزام جا بمانم. رفتند و پیکر مطهر شهید بازگشت. زمانیکه داخل معراج شهدا بودیم، به یاد حسرت زیارتی که بر دل شهید مانده بود، افتادم. روز خاکسپاری که مصادف با شهادت امام رضا (ع) بود، پرچم حرم امام رضا (ع) را برای او آوردند.

دفاع پرس: به نظر شما مهمترین دستاورد زندگی مشترک شما با شهید چه بود؟
سراسر زندگی ما سرشار از درس و آزمون بود. برای مثال گاهی میپرسیدند: ولایت من بیشتر است یا پدر؟ با نتیجهای که میگرفتند، درس ولایتمداری میدادند. به یاد دارم روزی پدر همسرم ما را برای شام دعوت کرده بودند. آقا محمد، چون خسته بودند، گفتند: عذرخواهی کرده و میگویم: انشاءالله فردا خدمت میرسیم. هنگامیکه پدر آقا محمد تماس گرفتند، گفتند: چشم پدر، الان حرکت میکنیم. درحالیکه خندهام گرفته بود، گفتند: با اینکه از میزان علاقه من به پدرم آگاه هستید؛ اما من حضرت آقا را بیشتر از پدر خود دوست دارم و حرف آقا مهمتر است.

دفاع پرس: چطور راضی به رفتن ایشان به سوریه شدید؟
زمانیکه موضوع نبش قبر حجر بن عدی در سوریه توسط تکفیریها مطرح شد، آنقدر آشفته شدند که مدتی خواب آرام نداشتند. میگفتند: تصور کنید که در کربلا بوده و امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) کمک میخواستند. چطور با این وابستگی کنار آمده و اجازه جهاد میدادید؟ پاسخ دادم: علاوه بر آنکه شما را تشویق به جهاد میکردم خود نیز همراه شما میآمدم. گفتند: اکنون هم همین وضعیت است.
به خاطر دارم مرتبه اول که از سوریه بازگشتند، داخل فرودگاه پرسیدند: اگر الان مجدد بخواهم به سوریه بروم، نظر شما چیست؟ گفتم: همین که شما را دیدم و مطمین شدم، سلامت هستید، برای من کافی است، مخالفتی نمیکنم. آقا محمد گفتند: اما واقعیت آن است که درباره این مسایل نباید اجازه گرفت؛ اگر نیاز باشد، باید رفت. البته به شوخی میگفتند که ناراحت نشوم. به این شکل امتحان میگرفتند.
دفاع پرس: مهارت در رشتههای غواصی، راپل، پاراگلایدر و تیراندازی را چگونه کسب کردند؟
آقا محمد پشتکار بسیاری داشتند و معتقد بودند: سرباز امام زمان (عج) باید همیشه آماده باشد. در راه رسیدن به این هدف هم بسیار سختی کشیدند. به خاطر دارم دوره آموزشی به مدت یک هفته از پنج صبح تا نیمه شب در سمنان در حال برگزاری بود. من سعی میکردم دلتنگی خود را بروز ندهم؛ اما آقا محمد با وجود تمام خستگیها دو مرتبه از خواب خود گذشتند، به تهران آمدند، همدیگر را دیدیم و مجدد شبانه برگشتند.
دفاع پرس: از شهادت هم صحبت میکردند؟
بله، شهریور ۱۳۹۶ تصمیم گرفتیم به تفریح برویم. با وجود آنکه دوست داشتیم تفریحات ما خانوادگی باشد، آن سفر جزء معدود سفرهایی بود که زودتر حرکت کردیم و ابتدا به گلزار شهدای بهشت زهرا (س) رفتیم. زمانیکه به مزار شهید علی امرایی رسیدیم، آقا محمد گفتند، دوستانم میگویند: شبیه شهید امرایی هستم. سپس با خنده ادامه دادند: اگر شهید شدم، من را هم در قطعه ۲۶ خاک کنید. به شوخی گفتم: بالاخره شما میخواهید پیکر داشته باشید یا خیر؟ چون همیشه دعا میکردند هنگام شهادت ذرهای از بدن خود باقی نماند. پاسخ دادند: انشاءلله پیکری باقی نمیماند؛ اما اگر پیکرم بازگشت در این قطعه به خاک سپرده شوم؛ اما سنگ مزار نداشته باشم، چراکه به دلیل بازگشت پیکر شرمنده امام حسین (ع) هستم، دیگر شرمنده حضرت زهرا (س) نباشم.

دفاع پرس: روزهایی که برای مرتبه دوم به سوریه اعزام شدند، چگونه گذشت؟
شب قبل از اعزام برای زیارت به قم رفتند. مرتبه دوم اعزام، هم من و هم همسرم حال عجیبی داشتیم؛ اما در مورد آن با یکدیگر صحبت نمیکردیم. از روزی که اعزام شدند تا دو هفته تب و لرز داشتم؛ اما به دلیل مراعات حال همسرم، دلتنگی خود را بروز نمیدادم. ۲۹ روز از نبودن همسرم میگذشت که عکس شهید را با نام شهید در اینترنت دیدم. آقا محمد سپرده بودند زمانیکه به شهادت رسیدم بیتابی نکنید و برای امام حسین (ع) گریه کنید و فقط برای شهادت ائمه (ع) مشکی بپوشید.

دفاع پرس: از شهید دست نوشتهای به یادگار مانده است؟
آخرین نوشته شهید «شفاعتنامهای» با جمله «لا یوم کیومک یا اباعبدلله» است.
دفاع پرس: همرزمان شهید خاطرهای از رشادتهای وی نقل کردند؟
آقا محمد در مسیر حرکت خود در منطقهای که خالی از سکنه بود، زیر آتش شدید دشمن، خانوادهای را میبینند که برای نجات فرزند مریض خود تقاضای کمک میکند. وی ابتدا مسلح وارد خانه شده تا یقین حاصل کند، تله نمیباشد؛ سپس با تمام وجود برای نجات جان کودک تلاش میکنند و دکتر میآورند. آن خانواده نیز برای وی دعا میکند. ساعاتی بعد در همان عملیات آقا محمد به شهادت میرسند.

دفاع پرس: به عنوان سخن پایانی برای مخاطبان خبرگزاری چه صحبتی دارید؟
گاهی که فرصتی پیش میآمد، ما به رفتارهای یکدیگر نمره میدادیم. به یاد دارم روزی پرسیدم: دوست دارید دیگران از کدام خصوصیات اخلاقی شما یاد کنند؟ آقا محمد گفتند: شجاعت؛ من گفتم: صبوری. با شهادت محمد هر دو به خواسته خود رسیدیم. وی معنای شجاعت، دلیری و غیرت را به کمال خود رساند و با شهادت خود نیز درس صبر را به من آموخت.
پینوشت: بنا بر درخواست همسر شهید، از آوردن نام وی خودداری شده است.
شهید ابوالفضل راهچمنی یکی از فرماندهان ایرانی لشکر زینبیون سه روز قبل از شهادت با همسرش تماس گرفته و گفته بود: «خانم تو در هر قدمی که من برمیدارم، شریک هستی.» شهید ابوالفضل راهچمنی متولد دوم اسفند ماه ۱۳۶۴ بود و عاشق خدمت در سپاه. جنگ سوریه که شروع شد، با جلب رضایت خانواده سال ۱۳۹۲ لباس مدافعان حرم را به تن کرد و بارها و بارها در منطقه حاضر شد. او به عنوان یکی از فرماندهان لشکر زینبیون همراه با رزمندههای پاکستانی در عملیاتهای متعددی شرکت کرد. تا در نهایت در فروردین ماه ۱۳۹۵ بر اثر اصابت ترکش خمپاره در العیس، جنوب غرب حلب، به شهادت رسید. برای آشنایی با این شهید لشکر زینبیون با پدرش علیاکبر راهچمنی که اهل سبزوار است همکلام شدیم.

امروز به خاطر گفتوگو در مورد فرزندتان شهید مدافع حرم
ابوالفضل راهچمنی در خدمت شما هستیم، اما گویا خودتان هم در دوران دفاع
مقدس رزمنده بودید.
من در دوران جنگ تحمیلی، کارمند صنایع دفاع بودم و
سال ۱۳۶۴ وارد کمیته انقلاب اسلامی شدم. با شروع جنگ خودم را به جبهههای
جنگ رساندم و توفیق حضور در عملیاتهای متعددی را پیدا کردم. آن زمان ۲۸
سال داشتم و پدر سه فرزند -دو دختر و یک پسر- بودم.
حتماً همسرتان در نبود شما با سه فرزند سختیهای زیادی کشیده است؟
بله؛
همسرم خیلی ناراحت بود. یک بار همه کارها را انجام دادم و سوار ماشین شدم
که بروم، همسرم آمد و گفت: برو ولی من با این بچهها و مریضیام چه کنم؟
خیلی ناراحت شدم. از ماشین پیاده شدم و معذرتخواهی کردم. خیلی دغدغه داشتم
که خدایا من چطور جبهه بروم و دینم را ادا کنم. در نهایت همسرم را راضی
کردم. سال بعد رضایت داد و من با همان حالت مریضی همسرم باز رفتم و چند
ماهی منطقه بودم، انجام وظیفه کردم و برگشتم. مجروح نشدهام. توفیق شهادت
هم که نداشتم. اما پسرم ابوالفضل گوی سبقت را در شهادت از من ربود و آسمانی
شد. بعد از جنگ من صاحب یک دختر و یک پسر دیگر شدم و کلاً من چهار پسر و
دو دختر داشتم که ابوالفضل از میان بچههایم به شهادت رسید.

شما رزمنده دفاع مقدس بودید و پسرتان رزمنده مدافع حرم. کار کدام را سختتر میبینید؟ اصلاً شباهتی به هم دارند؟
آن
زمان تکلیف بر این بود که جبهه برویم. جهاد بر همه آنها که میتوانستند
کاری از پیش ببرند و حضور داشته باشند واجب بود. همه عاشقانه حضور پیدا
میکردند و در امر یاری رساندن به جبهه و دفاع از کشور از هم پیشی
میگرفتند، رقابت زیبایی بود. اما بحث امروز مدافعان حرم کمی تفاوت دارد.
اصلاً ابوالفضل و مدافعین حرم مستثنی هستند. آن روز حال و هوا و فضا فرق
داشت. امروز باید به خیلیها بفهمانی که مدافعان حرم برای چه میروند؟ برای
چه از جان و مال و خانوادهشان میگذرند تا از اسلام و کشور دفاع کنند.
خیلیها هم که آگاهی ندارند مخالفت میکنند و زبان به طعنه و کنایه باز
میکنند که اگر مدافعان حرم میروند برای پول است و امکانات و....
اما
مدافعان حرم بهرغم همه این حرفها و کنایهها داوطلبانه و خودجوش راهی
میشوند و کار بزرگی انجام میدهند که با همه هجمههای داخلی و خارجی خللی
در ارادهشان پیدا نمیشود. به نظر من کار مدافعان حرم سختتر از زمان جنگ و
دوران حضور ما در دفاع مقدس است، اما نکتهای هم وجود دارد؛ بعد از پایان
جنگ وقتی مردم در گوشه و کنار مینشستند و میگفتند اگر بار دیگر جنگی
اتفاق بیفتد، کسی حاضر نخواهد بود برای دفاع از کشور و اسلام راهی شود، با
آغاز جنگ در سوریه و عراق و حمله تروریستهای داعشی به حریم آل الله (ع)
دلاورمردان زیادی داوطلبانه راهی میدان نبرد شدند و ثابت کردند که این
حرفهای پوچ یاوهگوییای بیش نیست و با حضورشان سرافرازمان کردند و با
شهادت و جاننثاریهایشان باعث افتخار کشور شدند.
ابوالفضل چقدر پای خاطرات دوران جبهه و جنگ شما مینشست؟
پسرم
از جبهه و جنگ و شهدا خیلی سؤال میکرد. عاشق خدمت در سپاه بود. بعد از
گرفتن دیپلمش عضو سپاه شد. همیشه میگفت: میخواهم سرباز واقعی آقا امام
زمان (عج) باشم. الحمدلله موفق هم شد. در سپاه آموزشهای سنگینی داشت.
تاکتیکهای نظامی خیلی سخت بود. من نگران بودم که ابوالفضل نتواند
آموزشهای سپاه را تحمل کند، اما از آنجا که ورزشکار بود وکشتیگیر، بدن
آمادهای داشت و موفق شد تاکتیکهای نظامی زیادی را یاد بگیرد و در فنون
نظامی و رزمی تبحر خاصی پیدا کرد.
دوست شهیدی داشت؟ یعنی شهید خاصی که آن شهید را برای خودش الگو قرار بدهد؟
ابوالفضل
ارادت خاصی به شهید ابراهیم هادی داشت. ماهی دو بار با همسرش به بهشت زهرا
(س) میرفت و در همین رفتوآمدها بود که همسرشان را برای شهادتش آماده
میکرد. آنجا به زیارت شهدا میرفتند و با خواندن نماز و ادعیه
بازمیگشتند.
ابوالفضل متولد چه سالی بود؟ کمی از شاخصههای اخلاقی شهیدتان بگویید.
ابوالفضل
متولد دوم اسفند ۶۴ بود. ایشان حافظ و مربی قرآن بود. از همان دوران کودکی
او را همراه خودم به مسجد میبردم. همین رفتوآمدهایش به مسجد او را
بسیار به دین علاقهمند کرد. کمی بعد مکبر مسجد شد. در محل زندگیمان
مؤسسهای به نام چهارده معصوم (ع) بود که ابوالفضل بعد از دبیرستان به این
مؤسسه میرفت و تمرین روخوانی و حفظ قرآن میکرد. پسرم مداحی هم میکرد.
یکی از نیروهای فعال مسجد بود. از سر کار که برمیگشت خانه نمیآمد. پیگیر
کارهای مسجد میشد. گاهی به ابوالفضل میگفتم: «پسرم کمی استراحت کن.»
میگفت: «بابا جان برای استراحت وقت بسیار است.» ما آن زمان معنای حرفش را
درک نکردیم. منظور ابوالفضل «شهادت» بود.

ابوالفضل بانی یک هیئت به اسم مکتبالزینب (س) بود که در مسجد محل خودمان راهاندازیاش کرده بود. خیلی اصرار داشت که یک هیئت داشته باشیم. همراه با دوستانش این هیئت را سر و سامان داد و همچنان هم پابرجاست و امروز هم در نبود ابوالفضل، بچهها هر هفته سهشنبهها در هیئت مکتبالزینب (س) مراسم دارند. زیرزمین خانه خودمان را هم تبدیل به حسینیه کردیم که مراسمهای مذهبی در آن برگزار میشود. تمام تلاشم این است که یاد و خاطره شهیدمان زنده بماند.
چطور شد که پسرتان لشکر زینبیون و همراهی با بچههای پاکستانی را برای مجاهدت انتخاب کرد؟
پسرم
از فعالیتها و مسئولیتهایی که در سپاه داشت، برایم صحبت نمیکرد.
ابوالفضل حرف زدن در مورد مسائل نظامی را در خانه حرام میدانست. میگفت:
بروز اطلاعات جان بچهها را به خطر میاندازد. من در جریان فعالیتش در لشکر
زینبیون نبودم، اما فکر میکنم به خاطر تواناییهایی که داشت او را انتخاب
کرده بودند. من بعد از شهادتش متوجه حضور و فعالیتش در لشکر زینبیون شدم و
متوجه شدم یکی از فرماندهان لشکر زینبیون بوده که همراه با نیروهای
پاکستانی در میدان رزم حضور داشته است.
از نحوه شهادتش اطلاع دارید؟
نحوه
شهادتش را همرزم ابوالفضل اینگونه برایمان روایت کرد: «قرار بود عملیات را
از دو محور آغاز کنیم. همه آماده شده بودیم. بچههای لشکر زینبیون مهیای
رزم بودند. قبل از حرکت ابوالفضل از من پرسید: «از دنیا دل کندهای؟» کمی
تأمل کردم. ابوالفضل به من گفت: «تو حق داری، شما دو فرزند داری، اما من از
دنیا دل کنده و غسل شهادت کردهام.» این آخرین جملات ابوالفضل بود. عملیات
آغاز شد، به سمت محل مورد نظر حرکت کردیم.»
یکی دیگر از دوستانش نقل
میکند: «قبل از عملیات ابوالفضل بر بالای یک بلندی رفت و رو به حضرت امام
رضا (ع) کرد و به آقا سلام داد و گفت: «السلام علیک یا علیابن موسیالرضا
(ع)»کمی هم با حضرت درددل کرد و از روی تپه پایین آمد. عملیات شروع شد و
بهخوبی هم پیش میرفتیم. تیربار داعشیها روی بچهها آتش میریخت.
ابوالفضل بلند شد و با آرپیجی مقرشان را زد. همه با صدای بلند تکبیر
گفتند. ابوالفضل به سمت مقرشان حرکت کرد تا موقعیت را بسنجد، اما متوجه
شدیم که نیروهای تکفیری پاتک زدهاند و جلوی ما را گرفتهاند. ابوالفضل با
درایتی که داشت نیروها را به عقب هدایت کرد و خودش در منطقه ماند تا
موقعیت را بررسی کند. خواستیم برگردیم که متوجه شدیم در محاصره هستیم.
گفتم: «فرمانده دستور آمده برگردیم.» وقتی میخواستیم برگردیم، من ۱۰ قدم
از ابوالفضل جلوتر حرکت کردم که صدای «یازهرا» یی را شنیدم. وقتی برگشتم
دیدم که ابوالفضل با صورت به زمین خورد. از پشت سر به ما تیراندازی
میکردند، اما بچههای زینبیون اجازه ندادند پیکر شهیدشان روی زمین بماند.
پاکستانیهای غیور سینهخیز پیکر فرمانده شهید ابوالفضل راهچمنی را به عقب
آوردند.»
من از همه بچههای لشکر زینبیون به خاطر مجاهدتهایشان
قدردانی میکنم؛ از اینکه اجازه ندادند پیکر شهیدمان ابوالفضل به دست
داعشیها بیفتد از آنها سپاسگزارم. امیدوارم جبهه مقاومت زمینهساز ظهور
امام زمان (عج) شود.
در پایان اگر امکان دارد، خاطرهای از شهیدتان برایمان تعریف کنید.
پسرم
خیلی مهربان بود. هر زمان از سر کار برمیگشت فرقی نمیکرد که چه ساعتی از
شبانهروز باشد، ابتدا میآمد من و مادرش را میدید و به دستهای مادرش
بوسه میزد بعد به خانهاش میرفت. به پدر و مادر احترام زیادی میگذاشت.
یک سال من وضع مالی خوبی نداشتم و همسرم دوست داشت به کربلا برود با من
درمیان گذاشت و من به همسرم گفتم به اندازه شما هزینه دارم ولی برای خودم
نه، گفتم شما با کاروان به کربلا برو، اما همسرم قبول نکرد و گفت: «بدون
شما نمیروم.» این موضوع به گوش ابوالفضل رسید. شب آمد منزل ما و گفت: «اسم
هر دوی شما را نوشتهام برای کربلا». اینطور شد که هردویمان راهی کربلا
شدیم. ما را به زیارت حرم ارباب فرستاد و کمی بعد خودش به دیدارش نائل شد.
گفتگو با همسر شهید مدافع حرم «ابوالفضل راه چمنی»: «شربت شهادت» رمز بین من و ابوالفضل بود
«آیا در زمان حیات شهید خود به این نکته توجه داشتید که آنها از اولیاء الهی به شمار میروند؟ شهیدی که در سوریه، عراق و در هر مکان و زمانی، شهید شده باشد همانند این است که جلوی در حرم امام حسین (علیه السلام) شهید شده است؛ چراکه اگر این شهیدان نبودند، اثری از حرم اهل بیت(ع) نبود.» این سخنان نقل قولی است از فرمایشات امام خامنهای است در جمع خانوادههای شهدای مدافع حرم که به تنهایی گویای منزلتی است که میتوان برای این شهدا تصور کرد.





از سمت راست: شهید ابوالفضل راه چمنی - شهید سعید خواجه صالحانی