زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

حرفهای همسر شهید ابوحامد (خانم حسینی) آرمان و انگیزه سردار شهید علیرضا توسلی ابوحامد بدو تاسیس فاطمیون

علیرضا توسلی ملقب به «ابوحامد» یکی از شجاع‎ترین فرماندهان میدانی نبرد سوریه، در سال‎های گذشته با سازماندهی رزمندگان افغانستانی از سراسر جهان به خیل مدافعان حرم آل الله پیوست، به این ترتیب او به عنوان فرمانده «لشکر فاطمیون» (لشکر مخصوص رزمندگان افغانستانی حاضر در نبرد سوریه) شناخته می‎شد. فرماندهی که نبوغ خاص نظامی او در جنگ‌های چریکی، زبانزد بود. فرماندهی که در نهایت در روز شنبه ۹ اسفند ٩٣، در جریان آزادسازی تپه «تل قرین» در حومه «درعا»، به دست تروریست‌های «جبهه النصره» به شهادت رسید. پیکر پاک شهید علیرضا توسلی، اسفند سال گذشته در مشهد مقدس تشییع و به خاک سپرده شد. شهید توسلی و سایر مجاهدان افغانستانی که این روزها خار چشم تکفیری‌ها شده‌اند، در جنگ عراق علیه ایران نیز بیش از ۲۰۰۰ شهید افغانستانی تقدیم راه اسلام و نظام مقدس جمهوری اسلامی کردند. این آمار شاید بتواند پاسخ محکمی به سال‌ها جوسازی غیرانسانی و محقرانه رسانه‌ها در معرفی مهاجران افغانستانی باشد. حالا «ابوحامد‌ها» اثبات کرده‌اند که مهاجر، بی‌توجه به این نگاه‌ها، آرمانگراست و مرز نمی‌شناسد. شهدایی که غریبانه در شهرهای مختلف ایران و افغانستان تشییع می‌شوند. آنچه در پی می‌آید حاصل گفت وگوی ما با ام‌البنین حسینی، همسر شهید توسلی است که تقدیم حضورتان می‌گردد.


خانم حسینی نحوه آشنایی‌تان با ابوحامد چگونه بود؟!
من در خراسان رضوی بزرگ شده‌ام. بسیار به انقلاب و دفاع مقدس کشورمان علاقه‌مند بودم. برای همین از همان دوران کودکی مطالعاتی در زمینه کتاب‌های دینی و علمی مخصوصاً مطالب مربوط به شهدا و دفاع مقدس داشته‌ام. علیرضا نیز از همان ابتدا در مسیر جنگ و جهاد در راه خدا بود. سال 1379 بود که همسایه‌مان، علیرضا را به مادرم معرفی و عکسی از ایشان به من نشان دادند. عکس را که دیدم آرامشی خاص در من به وجود آمد که هرگز از یاد نمی‌برم. آن زمان ایشان در افغانستان درحال جهاد با طالبان بود. وقتی به ایران آمدند با هم درباره ازدواج صحبت کردیم. من تمام ملاک‌های مورد نظر خودم در خصوص انتخاب همسر را در او دیدم. خیلی صادق بود. مراسم عروسی را هم یک ماه بعد از عقد برگزار کردیم. زندگی ما از 26 اسفند 79 همزمان با عید غدیر خم در کمال سادگی آغاز شد و از همان ابتدا به کم قانع بودیم.

بعد از دو سال از ازدواجمان خداوند دختری به نام فاطمه به ما داد. پدرش او را بسیار دوست داشت و ارتباط عجیبی با هم داشتند. اسمش را فاطمه گذاشت زیرا می‌گفت دوست دارم یک فاطمه داشته باشم. ما هرچه داریم از حضرت فاطمه(س) داریم. ارادت خاصی به بی‌بی داشت.

پسرم حمیدرضا هم در بحرانی‌ترین زمان زندگی‌مان به دنیا آمد. وقتی حمیدرضا را در آغوش می‌گرفتم می‌گفتم مادر جان ! چرا عجله کردی و در میان این همه مشکلات به دنیا آمدی. من و پدرت نمی‌خواهیم شرمنده‌ات شویم. اما ما یا علی گفتیم و وجود این فرزندان مسیر تازه‌ای را در زندگی‌مان باز کرد که بر مشکلات مان فائق آمدیم. 11فروردین 1390، دخترم طوبی به دنیا آمد. طوبی چهار سال بیشتر نداشت که پدرش شهید شد.

پس لقب ابوحامد چرا به ایشان داده شد؟ با وجود اینکه شما فرزندی به این نام نداشتید.

وقتی ایشان در جهاد و جبهه سوریه شرکت کردند به تناسب رسم و عرف آنجا برای بچه‌ها اسم مستعار انتخاب می‌کنند. مثل ذوالفقار، رضوان و. . . ایشان اسم حامد را انتخاب می‌کنند. ماه‌های اول دوستانی که با ایشان بودند، همسرم را عمو حامد صدا می‌کردند. به مرور زمان در کشورهای عربی عمو حامد به ابوحامد تغییر کرد. می‌گفت هر طور راحتند صدا کنند. بعد از شهادت هم ما پسرمان را حامد صدا می‌کنیم.

سه آرمان و انگیزه سردار شهید علیرضا توسلی ابوحامد بدو تاسیس فاطمیون:

شهید توسلی در مورد مسیری که در زندگی خود انتخاب کرده بود با شما صحبت می‌کرد؟

بله؛ ایشان می‌گفتند که هر زمان که احساس تکلیف دینی کند، پای کار خواهد بود. همیشه دغدغه داشت و نسبت به فلسطین و لبنان نگرانی داشت و از مشکلات آنها رنج می‌برد. می‌گفت اگر روزی در قلب امریکا و هر جای دیگر دنیا، اسلام در خطر باشد، بنابر تکلیف حضور پیدا خواهم کرد و برای جهاد و دفاع از اسلام حاضرم سر و جان بدهم. برای همین بعد از ازدواج بلافاصله می‌خواست دوباره راهی افغانستان شود اما با اصرار دوستانشان هفت ماهی در ایران ماند و بعد راهی افغانستان شد. تا سال 81 در همان مسیر بودند. بعد از سرنگونی طالبان در افغانستان، پیشنهادهای زیادی برای گرفتن مسئولیت اجرایی به علیرضا شد اما ایشان نپذیرفت. اسلحه را کنار گذاشت و مشغول کارهای فرهنگی شد. در کنارش بنایی و سنگ کاری هم می‌کرد تا زندگی‌مان را بگذرانیم. از سال 81 تا 92 که به سوریه رفت یک وقفه 10ساله بین دوران جهادشان افتاد، اما همسرم عاشق جهاد بود و هرگز آرمان‌هایش را فراموش نکرد.

چطور شد که تصمیم گرفت به سوریه برود؟!

بعد از اتمام جنگ در افغانستان و شکست طالبان، وقتی علیرضا به ایران بازگشت می‌گفت بعد از این من آنجا وظیفه‌ای ندارم، بعد از این می‌شود برادرکشی. زمانی که جنگ 33 روزه لبنان آغاز شد. بسیار پیگیر بود و تلاش کرد خودش را به برادران حزب الله برساند. می‌گفت دعا کنید تا در کنار برادرانم در لبنان باشم چون آنجا هم جبهه حق علیه باطل است. در مورد حضورشان در سوریه هم با 20 نفر از دوستانشان راهی این کشور شدند. وقتی تصمیم گرفت به سوریه برود با من صحبت و مشورت کرد. من هم به ایشان گفتم که شما با کشور سوریه آشنایی ندارید و زبان آنها را نمی‌دانید. در پاسخ گفت که اسلام مرز ندارد. من هم به رفتنش رضایت دادم. اهل ماندن نبود. 22 اردیبهشت ماه 1392 با دوستانش راهی شد مدتی از ایشان بی‌خبر بودم. دورانی که خیلی بر من سخت گذشت. اما 12 روز بعد تماس گرفت و صدایش را شنیدم که می‌گفت خیالتان راحت جای ما خوب است، مکالمه ما سه چهار دقیقه بیشتر طول نکشید ولی آرام شدم. مرداد ماه 92 بود، در فاصله دو روز چهار شهید از تیپ فاطمیون را آوردند. با من تماس گرفت وگفت چهار کربلایی داریم حتماً در مراسمشان شرکت کن. به خانواده آنها سر بزن. سلام مرا برسان و از طرف من به آنها تبریک و تسلیت بگو. اصرار داشت از خانواده شهدا بخواه که برای بچه‌ها دعا کنند. در میان بچه‌های تیپ فاطمیون یک جانباز 18 ساله قطع نخاع گردن بود که مادرش با افتخار می‌گفت شکر خدا، که فدای سر بی‌بی، پسرم متبرک شده است و آمده است.

در مدتی که به ایران بازمی‌گشت چه می‌کرد ؟

اولین بار بعداز هفت ماه به ایران بازگشت. مشغله‌هایش در جبهه مقاومت اسلامی مجال مرخصی به ایشان نمی‌داد. در مدتی که در ایران بود، به خاطر شرایط کاری 4- 3 بار بیشتر به خانه نیامد. ما هم درک می‌کردیم و همیشه می‌گفتم شما فقط برای من و بچه‌ها نیستید، شما متعلق به یک ملتید که بعد از خدا امیدشان به شماست. ما راضی نبودیم به فکر ما باشد و در کارش خلأ ایجاد شود. زمانی هم که منزل می‌آمد از تلفن‌ها و تماس‌ها متوجه مشکلاتش می‌شدم. باید زخمی‌ها و شهدا را تأیید می‌کرد. همیشه ما را هم به خواندن سوره والعصر سفارش می‌کرد. وقتی از مسئولیتش در سوریه سؤال می‌کردم می‌گفت خدمتگزار دوستان مدافع حرم هستم. من نام سردار سلیمانی را هرگز از زبان ایشان نشنیدم. بعد از شهادت همسرم از میان عکس‌هایی که بعد‌ها منتشر شد متوجه شدم که ایشان رفاقتی هم با حاج قاسم داشت.

چه می‌کردید با دلتنگی‌هایتان؟

وقتی بهانه می‌آوردم که دل بچه‌ها تنگ شده تا از سوریه به مرخصی بیاید می‌گفت بچه‌های من خودشان مجاهدند و من را درک می‌کنند. به من می‌گفت به روحیه لطیف بچه‌ها اهمیت بده و روی آنها کار کن. یکبار که حدود یک ماه در ایران بودند، 5 الی 6 روز بیشتر در خانه نبودند. مدام در جاهای مختلف می‌رفتند برای کار و می‌آمدند. مدام جلسات و مراجعات مختلف داشتند. طوری شد که پسرم می‌گفت که پدر معلوم نیست هست یا نیست؟ ابوحامد هم او را می‌بوسید و می‌گفت پدر همیشه در کنار شماست و در قلب شماست. اگر خیلی دلتنگ شدید عکس‌هایم را نگاه کنید. خیلی هم دعا کنید. این حرف را یک ماه قبل از شهادتش گفت. در زمان‌های خاص مرا به راز و نیاز با خدا دعوت می‌کرد. به خواندن دعای کمیل و زیارت عاشورا و...می‌گفت هر زمان که خیلی دلت سوخت آن دل سوخته را به بی‌بی هدیه کن. خود بی‌بی دلتنگی‌ها را حل می‌کند و آرامش می‌دهد. خیلی به نماز تأکید می‌کردند و می‌گفتند اول نماز بعد جهاد. . .

چگونه از شهادت همسرتان اطلاع یافتید؟

یکبار به او زنگ زدم گفتم شهادت نصیبت می‌شود. ابوحامد خندید و گفت: ما کجا و شهادت کجا! دعا کنید. گفت که پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش.

روز شهادت نیز ابوحامد دو ساعت قبل از آن تماسی با من داشت و گفت که قرار است به مأموریت برود و مشخص نیست که این مأموریت کی تمام می‌شود. ایشان دیگر از آن مأموریت باز نگشت. زمانی که با او صحبت کردم دگرگون شدم. سپردمش به خدا. از بی‌بی مدد خواستم. گفتم هر چه صلاح خدا باشد. یک حال عجیبی در من ایجاد شد. اهمیت ندادم و کارهای منزل را انجام دادم. چند روزی گذشت و من موفق به تماس و ارتباط با ایشان نشدم. شهادت ایشان را از طریق سایت‌های اینترنتی متوجه شدم. اولین بار خبر شهادتش را در اینترنت خواندم. حال خاصی به من دست داد. گفتم: «انالله و انا الیه راجعون» خدا را شکر کردم که در نهایت با تحمل مشقت‌ها و سختی‌ها به آرزویش رسید.

نمی‌خواستم با گریه آرام و لحظه‌ای از آرمان‌های شهدا غافل شوم. من می‌دانستم با صبوری‌ام که هدیه حضرت‌زینب(س)‌است، همچنان استوار و شعله‌ور خواهم ماند.

خودم را آماده کردم و خریدهای لازم را برای مراسمش انجام دادم. اصلاً خودم را نباختم. با خودم گفتم اگر ضعف از خود نشان دهم، روحیه بچه‌ها به هم می‌ریزد. ابوحامد صادقانه، با عشق به اهل بیت (ع) جهاد کرد و دوستدار آرمان‌های اسلام در آن سوی مرزها بود. معتقد بود انجام تکلیف مرز نمی‌شناسد و او را محصور نکرد.

آرمان شهید در مبارزه چه بود ؟!

همسرم در بدو ورود به تشکیلات سه آرمان و انگیزه داشت و دوستانشان را هم توجیه می‌کرد که اول و در رأس همه کارها، دفاع از حرمین بی‌بی زینب‌(س)‌ و بی‌بی‌رقیه‌(س)‌ است. دوم تربیت نیروهای یگان نظامی با ملاک‌های ولایی و شیعی که مرهون عنایت بی‌بی زینب (س)‌بوده که قهرمانانه بجنگند و صداقت و لیاقت خود را به اثبات برسانند. سوم تغییر نگرش مردم ایران نسبت به نیروهای مهاجر افغانستانی. اینکه اینان فقط به چشم یک کارگر دیده می‌شوند، جای تأسف دارد. سرانجام تیپ فاطمیون با اقدامات و ایده‌های او موفق شد و اکنون می‌بینیم که رشادت‌های نیروهای این تیپ در سوریه موجب شد نگرش بسیاری از مردم نسبت به مهاجرین تغییر کند و به برکت خون شهدا، بچه‌های فاطمیون گل سرسبد شدند.

گویا ابوحامد در دوران دفاع مقدس هم در کنار رزمندگان کشور ما حاضر بودند. برایمان از حضور ابوحامد و خاطراتش در هشت سال جنگ تحمیلی بفرمایید؟!

ایشان دروس حوزوی را خوانده بودند. دو سال قبل از جنگ طلبه بودند و بعد هم به خاطر جنگ تحمیلی هشت ساله ایران از ادامه تحصیل باز‌ماندند.

ابو حامد هرگز از حضورش در جنگ برای ما حرفی نزد گاهی از عکس‌هایی که از ایشان مشاهده می‌کردیم، متوجه حضورش در غرب (کردستان) ‌ می‌شدیم. آن زمان 15 سال داشتند. بعد از جنگ تحمیلی برای ادامه جهاد به افغانستان می‌روند و بعد هم که آمدند ایران و سال‌ها بعد راهی سوریه شدند. علاقه به جهاد، مبارزه و حضور در جبهه مقاومت اسلامی، فرصت چندانی به ایشان نداد تا ادامه تحصیل دهد. بیشتر در دانشگاه جبهه و جنگ فعالیت داشتند. اما خیلی برایم از آن روزهای مبارزه ودفاع جانانه هشت ساله حرف نزد. من حتی تقاضا کردم که خاطراتشان را بنویسد ولی می‌گفتند که خاطرات پایان‌ناپذیر است و وقت نمی‌شود. حتی پیشنهاد دادم صدایشان را ضبط کنیم. ولی به دلیل خلوص قبول نمی‌کردند و می‌گفتند که من با خدا معامله کردم و نمی‌خواهم به شما سندی تحویل دهم. به همین دلیل متأسفانه خاطراتی از دوران حضورشان در دفاع مقدس در دست نیست. بسیار کم صحبت بودند.

بسیاری از شهدا به جبهه مقاومت اسلامی، جبهه‌ای که مد نظر امام‌خمینی(‌ره) ‌هم هست، معتقد بودند، نظر شما در خصوص این جبهه چیست؟!

اعتقاد این شهدا تشکیل حکومت جهانی اسلام است. ابوحامد هم معتقد بود دفاع از اسلام مرز نمی‌شناسد. وقتی از ابوحامد می‌پرسیدم که چه می‌کنید و هدفتان از این حضور چیست، می‌گفت: دعا کنید تا در این مسیر توفیق خدمت داشته باشم. می‌گفتم شما با جان و دل کار کنید و هر چه را می‌خواهید فتح کنید و بعد به خانه و کاشانه‌تان برگردید، اما ابوحامد می‌گفت: نه خانم این را از ما نخواهید. ما تازه راه را پیدا کرده‌ایم. ان شاءالله تا پیروزی خود قدس مجاهدت خواهیم کرد. فقط شما دعا کنید که بتوانیم به خواسته‌هایمان برسیم.

شهید ارادت خاصی به نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه و امام خمینی (ره )‌داشتند. خوب یادم است زمانی که ازدواج کردیم یک آلبوم قدیمی داشتند که عکس‌های امام را در جاهای مختلف با اشخاص مختلف و با ظرافت خاصی جمع کرده بودند و در آلبوم گذاشته بودند و حتی خاطرات مربوط به زمان عکس و مکان آن را هم تهیه کرده بودند.

علاقه عجیبی به امام (ره) و نظامی که در ایران حاکم است، داشتند. آنها می‌خواستند بسیج مردمی را در آن سوی مرزها تداوم ببخشند. اینکه با تمام ارادتشان از حرمین شریف دفاع می‌کردند درست است اما اهداف آنها خیلی بالاتر از آن بوده است.

وظیفه شما به عنوان همسر شهید جبهه مقاومت اسلامی چیست؟

شهدا وظیفه سنگینی به دوش ما گذاشته‌اند. ما باید به عنوان رهروان شهدا اهدافشان را پیگیری کنیم. در این مسیر تلاش کرده وکوتاهی نکنیم. نباید اجازه دهیم که با شهادت شهدا کار تمام شود. حضور و مجاهدت در این میدان مبارزه باید ادامه داشته باشد. من به رزمندگان تیپ فاطمیون می‌گویم که هرگز روحیه‌تان را از دست ندهید.

خواست خدا این بوده است. هرگز کنار نکشید و اجازه ندهیدکه این بیرق یک لحظه هم دچار تزلزل شود تا ان‌شاءالله به دست خود آقا برسد و منجر به پیروزی قدس شود.

و سخن پایانی‌تان...

دلم می‌خواست محل شهادت همسرم را از نزدیک زیارت کنم، اما می‌دانم که امکانش نیست. دیدن محل شهادت ابوحامد جزو حسرت‌هایم شد. من دل سوخته‌ام را هدیه کردم به بی‌بی حضرت زینب (س)‌. اما یک آرزو دارم آن هم دیدار با امام خامنه‌ای است که امیدوارم خیلی زود محقق شود.

در بزرگی لشکر فاطمیون همین بس که در یک عملیات که چند گردان با هم عملیات کرده و همه گردان‎ها به جز گردان فاطمیون شکست خورده بودند، از حاج قاسم سلیمانی سؤال شد که نبرد را ادامه بدهیم یا عقب‎نشینی کنیم. حاج قاسم پرسیده بود: آقای توسلی در عملیات هست؟ گفته بودند: بله به عنوان فرمانده گردان فاطمیون عمل می‎کند. حاج قاسم پاسخ داده بود پس ادامه بدهید که ان‌شاءالله پیروزید.
سه آرمان و انگیزه سردار شهید علیرضا توسلی ابوحامد بدو تاسیس فاطمیون
به برکت خدا و خون شهدا بچه‌های فاطمیون مجاهدت‌های زیادی را خلق کردند. اما متأسفانه در گمنامی هستند و حماسه‌سرایی‌شان شناخته نشده است. دوستانش از ابوحامد خیلی برایمان گفتند، از درایتش، از فرماندهی‌اش و... با توجه به شروع بدون مقدمه و سختی بسیار در کار جنگ غیر منظم و اینکه فرصتی برای سازماندهی نیروها نبود و تمام برنامه‌ها درگیر و در حال جنگ هماهنگ می‌شد، ابوحامد خوب توانست مدیریت کند و نگذارد این اوضاع تأثیری بر روند مدیریت و سازماندهی بگذارد

شهید علی‌رضا توسلی ( شهید ابوحامد) :این جبهه از علائم آخرالزمان است و نهایتاً منتهی خواهد شد به آزادی قدس و ظهور امام زمان (عج)

یکی از عملیات‌های مشترک ابوحامد و فاتح (رضا بخشی) جانشینش، ماجرای تل‌قرین بود. تل‌قرین منطقه‌ای در سوریه است که موقعیت استراتژیکی‌ای به خاطر فاصله ۱۵ کیلومتری به مناطق اشغالی فلسطین دارد. وقتی تل‌قرین توسط رزمندگان فاطمیون آزاد شد، دشمن آشفته شد و تحمل این شکست برایش خیلی سنگین بود تا جایی که برای به دست آوردنش دست به عملیات‌های مختلفی زد و حدود ۱۷ شهید از رزمندگان فاطمیون برای حفظ این موقعیت منحصربه‌فرد جبهه مقاومت، جان خود را فدا کردند و اجازه ندادند دوباره این منطقه به چنگ تروریست‌ها بیفتد. ابوحامد و فاتح در حال و هوای ایام فاطمیه سال ۹۳، در تل‌قرین؛ ۱۵ کیلومتری حائل مرز اسرائیل با شلیک خمپاره به شهادت رسیدند. گفتنی است تل‌قرین یکی از سخت‌ترین میدان‌های جنگ سوریه بود که به دست لشکر فاطمیون پاکسازی شد.

نتیجه تصویری برای شهید علی‌رضا توسلی

برای ابوحامد مرزها، مفهومی روی کاغذ بود. یازدهمین فرزند خانواده توسلی پنج ساله بود که انقلاب شد. انگار فعالیت‌های انقلابی در خانواده توسلی یک بدعت بود تا جایی که برادر بزرگ‌ترش به جرم علاقه به امام خمینی (ره) زنده‌به‌گور شد و همان سال‌ها به سبب عشق به حضرت امام مجبور شد به همراه خانواده به ایران مهاجرت کند و در مشهد مقدس سکنی گزیدند. بعد از، از دست دادن پدر در ۶ سالگی و مادر، در ۱۱ سالگی به پیشنهاد برادر درس طلبگی را آغاز و چهار سال درس دین را در قم و اصفهان خواند. با شروع حمله بعثی‌ها به ایران، افغانستانی‌های ساکن ایران در قالب گردان ابوذر در کردستان از خاک ایران دفاع کردند و علیرضای ۱۴‌ ساله به صورت مخفیانه وارد اتوبوس افغان‌ها شد و به کردستان رفت و در آنجا به کار آشپزخانه، نظافت و واکس‌زدن کفش رزمنده‌ها پرداخت. بعد از اولین اخراج از جبهه کردستان به خاطر سن کم توانست در اواخر جنگ تحمیلی دوباره به میدان رزم باز گردد. همزمان با خروج شوروی از افغانستان علیرضا توسلی به افغانستان بازگشت و با عضویت در حزب شیعیان افغانستانی با نام وحدت، به رهبری شهید مزاری جنگ چریکی را آموزش دید و با قدرت گرفتن طالبان در افغانستان دوشادوش دیگر هم‌رزمانش به نبرد پرداخت و زخمی در پیشانی و ترکشی در زانو و سینه نزدیک قلب یادگاری طالبان در وجودش شد. همزمان با جنگ طالبان، دوره تخصصی ادوات سنگین را آموزش دید و توانست فرمانده شود و این مهارت ویژه باعث مقاومت در شهر طالقان افغانستان شد. وی در سال ۱۳۷۹ و در ۲۷ سالگی ازدواج کرد و بعد از سقوط طالبان دوباره به ایران باز گشت. عوارض مجروحیت سبب شد مدتی خانه‌نشین شود اما بعد از به دنیا آمدن فرزند دومش آموزشگاه رایانه‌ای را در گلشهر مشهد با مدیریت خودش تاسیس کرد. یک‌ سال بعد از به دنیا آمدن طوبا دختر دومش، با شروع جنگ در سوریه با سخنرانی‌های هر هفته‌ خود در دعای ندبه، سعی در تشویق دوستانش در جهاد کرد و با تشکیل گروهی ۲۱ نفره، بدون اطلاع خانواده‌هایشان، بهار ۱۳۹۲ برای دفاع از حرم‌آل‌الله عازم سوریه شدند. پس از ۶ ماه سختی در سوریه و هدیه کردن چهار شهید افغانستانی، سازمان مجاهدین افغانستانی مدافع حرم (فاطمیون) تشکیل شد. با افزایش مجاهدین افغانستانی ۹ گروه مجزا با نام‌ «خیبر» شکل گرفت. اولین ماموریت گروهان فاطمیون حفاظت از فرودگاه سوریه با فرماندهی ابوحامد بود. عملیات‌های پاکسازی اطراف حرم حضرت زینب (س)، تل اذان، دوخانیه، تل‌قرین و… با نام فاطمیون و به فرماندهی ابوحامد در لشکر فاطمیون اتفاق افتاد.
نتیجه تصویری برای شهید علی‌رضا توسلی
حیات فرهنگی، اجتماعی شهید

ابوحامد با فعالیت‌های تبلیغی در دعای ندبه مشهد از یک گروه ۲۱ نفره لشکری، با نام فاطمیون‌ مدافع حرم ساخت. همسرش نقل می‌کند: «بارها می‌گفتند این جبهه مقاومت تمام شدنی نیست. این از علائم آخرالزمان است و نهایتاً منتهی خواهد شد به آزادی قدس و ظهور امام زمان (عج). می‌گفتند این روحیه مقاومت بین ملت‌ها در حال زنده شدن و فراگیر شدن است و اتفاقاً می‌گفتند که ما افغان‌ها حتماً باید در این ماجرا حضور داشته باشیم.» ابوحامد همچنین در آموزشگاه رایانه‌ای خود فعالیت‌های فرهنگی و آموزشی در حوزه کامپیوتر و زبان را به انجام‌ رسانید.

شهید حسین نادری جوان‌ترین فرمانده دفاع مقدس شهیدی که حاج قاسم سلیمانی برایش خوابهای زیادی دیده بود

شهید «حسین نادری»، ۱۸ ساله بود که به فرماندهی گردان ۴۱۶ عاشورا از لشکر ۴۱ ثارالله (ع) رسید. به این ترتیب حسین نادری جوان‌ترین فرمانده گردان نیروی زمینی سپاه محسوب می‌شد.

حاج قاسم سلیمانی توانایی‌های حسین را دیده، به او اطمینان کرده و فرمانده گردانش کرده بود. شهید نادری در طول دفاع مقدس جواب این اعتماد را داد و یکی از بهترین فرماندهان لشکر ۴۱ ثارالله به شمار می‌رفت.

حسین نادری سال ۱۳۶۱ در ۱۴ سالگی برای اولین بار به صورت بسیجی پا به جبهه گذاشت. هنوز خیلی جوان بود و آرزو‌های زیادی در سر داشت، ولی جنگ برایش اولین اولویت بود. قبل از اینکه به جبهه برود، بار‌ها گفته بود می‌خواهد دکتر شود؛ ولی وقتی جنگ شروع شد، به منطقه رفت و ماندگار شد. پدر وقتی از رفتن پسرش به جبهه مطلع شد، رو به حسین گفت: «تو که می‌خواستی دکتر بشوی، حالا چرا رفتی جبهه و درس را رها کردی؟» حسین لبخندی زد و با هوشمندی تمام چنین پاسخ داد: «جبهه خودش دانشگاه است. از دکتر شدن هم بهتر است.»

همکلاسی‌هایش که بعداً در جبهه همرزم شهید شدند می‌گویند که شهید نادری از همان دوران مدرسه یار وفادار انقلاب بود و فعالیت‌هایی که در مدرسه انجام می‌شد، با محوریت او بود، نیروی مدیریتی قوی در وجودش بود. حسین با چنین روحیه‌ای پوتین‌هایش را به پا کرد و در گردان‌های رزمی سازماندهی شد و اندکی بعد به سازمان ادوات ورود کرد. جثه بزرگی نداشت و از بقیه نیرو‌ها کوچک‌تر بود، اما در اراده، استعداد و پشتکار بسیار بزرگ و محکم بود. تدبیر، شجاعت و قدرت بالای تصمیم‌گیری در کنار تعبد و اخلاص از حسین نادری، رزمنده‌ای کاربلد ساخته بود که به‌سرعت توانست سمت‌هایی، چون جانشینی گردان ضدزره، فرماندهی گردان ضدزره و جانشینی عملیات تیپ ادوات را تجربه کند.

بچه‌های گردان ضدزره به حسین لقب شکارچی تانک داده بودند. در عملیات کربلای ۵، وقتی تانک‌های عراقی به طرف نیرو‌های ایرانی حمله کردند، شهید نادری به بالای یک خاکریز رفت و آرپی‌جی را به طرف تانک شلیک کرد. با شلیک‌های او چند تانک منهدم شد و چند تانک دیگر به غنیمت نیرو‌ها درآمد. وقتی به عنوان فرمانده گردان عاشورا معرفی شد، از گوشه و کنار زمزمه‌هایی بلند شد که فرمانده گردان کم‌تجربه و جوان است و سابقه زیادی ندارد، اما حاج قاسم سلیمانی کسی نبود که بدون آگاهی و اطلاع کسی را به فرماندهی منصوب کند؛ حتی بعد از شهادت حسین نیز می‌گفت: «ما هنوز برای حسین خواب‌های دیگری می‌دیدیم که میسر نشد.»

شایستگی‌های حسین، خیلی زود برای همه نیرو‌ها آشکار شد. او استعداد زیادی در شناخت تسلیحات جنگی داشت، به‌ویژه وقتی که فرمانده گردان ۴۲۲ ضدزره شد، شناخت کاملی از سلاح‌های سنگین و نیمه‌سنگین مثل موشک «تاو» و «مالیوتکا» داشت. در آن زمان کمتر کسی بود که حتی این نوع سلاح‌ها را بشناسد چه برسد به اینکه بتواند با آن‌ها کار کند. او در دفعات متعدد تجربه کار با موشک‌های مختلف را داشت؛ ازجمله چندین مورد تجربه شلیک با موشک تاو را. هر گلوله از این موشک قیمت یک پیکان آن زمان بود.

سپیده‌دم یک‌شنبه دوم مرداد ۱۳۶۷ حسین نادری در منطقه شلمچه و در سن ۲۱ سالگی به شهادت رسید. بعد از پذیرش قطعنامه زمانی که عراق تانک‌های خود را برای گرفتن اسیر به منطقه ارسال کرده بود، شهید نادری و حسین ناصری فرمانده وقت گردان ۴۲۲، با موتور برای گشت‌زنی به منطقه اعزام می‌شوند و به کمین عراقی‌ها می‌خورند.

حسین منصوری راننده موتورسیکلتی که حسین با او بود می‌گوید: ابتدا ترکش گلوله دشمن به سینه حسین نشست و بر زمین افتاد، بعد به راننده موتور دستور داد که این مورد را خیلی سریع به قرارگاه اطلاع دهد. راننده موتور مجبور شد به تنهایی به عقب برگردد. زمانی که به محل زخمی شدن حسین برمی‌گردند می‌بینند که سرنیزه دشمن بعثی سینه حسین را شکافته و او به فیض شهادت نائل آمده است.

حسین نادری بیست و پنجم فروردین 1347 در سیرجان متولد شد. شهید نادری در سن 18 سالگی به سمت فرمانده گردان 416 عاشورا لشکر 41 ثارالله رسید .جوانترین فرمانده گردان نیروی زمینی سپاه بود. وی در دوم مرداد 1367 در بیت المقدس هفت به شهادت رسید.
مختصری از زندگینامه شهید حسین نادری / جوانترین فرمانده جنگ
نوید شاهد: شهید حسین نادری در بیستم فروردین ماه 1347 در شهرستان سیرجان استان کرمان به دنیا آمد و در فضای معنوی و آمیخته به عشق اهل بیت خانواده ای متوسط رشد یافت.

دوران دبستان را در مدرسه ی سعدی سیرجان سپری کرد و پس از طی دوره ی راهنمایی به دبیرستان امام سیرجان رفت و تحصیلات خود را در رشته علوم تجربی ادامه داد. او در این دوره همکاری بسیار زیادی را با اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان به عمل آورد. و در کنار تحصیل علم مدارج کمال و تقوا را طی نمود.

مختصری از زندگینامه شهید حسین نادری / جوانترین فرمانده جنگ

حسین نادری در 15 سالگی برای اولین بار به صورت بسیجی به جبهه پا گذاشت و در گردان های رزمی سازماندهی شد و سپس وارد سازمان ادوات گردید.

تدبیر، شجاعت و قدرت بالای تصمیم گیری در کنار تعبد و اخلاص از جسین نادری فرمانده ای ساخت که به سرعت فرمانده ی گردان ضد زره، جانشین گردان ضد زره، فرمانده گردان ضد زره و جانشسین عملیات تیپ ادوات شد و

سپس به عنوان فرمانده گردان 416 عاشورا لشکر 41 ثارالله انجام خدمت می کرد.

مختصری از زندگینامه شهید حسین نادری / جوانترین فرمانده جنگ


همرزم شهید نادری در بیان خاطراتی از سردار شهید حسین نادری، گفت: آتش عراق خیلی زیاد بود. دستور عقب نشینی رسیده بود و بچه‌ها آمده بودند عقب، ولی حسین حاضر نمی‌شد برگردد، یوسف رفت سراغش و گفت؛ بیا برویم عقب، حسین گفت؛ نه من عقب نمی‌آیم، ما این جا را با خون شهدا گرفتیم و به این راحتی از دست نمی‌دهیم.

وی ادامه داد: یوسف که دید حسین به هیچ قیمتی حاضر به برگشتن نیست رفت پیش روحانی گردان و از او کمک خواست. حاج آقا انصاری خودش را به حسین رساند و به خون حاج آقا مهدی زندی‌نیا قسمش داد؛ تا راضی شد برگردد عقب. شهید حسین نادری با ناراحتی برمی‌گشت عقب، چند قدم برمی‌داشت نگاهی به پشت سرش می‌انداخت و به پهنای صورت اشک می‌ریخت و می‌گفت؛ ما این جا را با خون شهدا گرفتیم و به این راحتی از دست نمی دهیم.

همرزم شهید نادری در خاطره‌ای دیگر از شهید نادری گفت: شهید حسین نادری شوخ طبع بود، روز اول عملیات کربلای یک، بچه ها یک عراقی را اسیر کردند. حسین، اسیر عراقی را می نشاند کنار دست خودش توی جیپ و می‌رفت کارهایش را توی خط انجام می‌داد. در چند روزی که اسیر عراقی همراه حسین بود، هر کس از حسین می‌پرسید این کیه؟ می‌خندید و می‌گفت؛ معاونم هست.

وی ادامه داد: اسیر عراقی آن‌قدر تحت تأثیر رفتار و اخلاق حسین قرار گرفته بود که وقتی حسین پشت قبضه ۸۲ می‌نشست تا تانک‌های عراقی را بزند، می‌رفت و برایش مهمات می‌آورد و با دست خودش می‌گذاشت توی قبضه و شرایط را برای شلیک قبضه ۸۲ آماده می‌کرد و حسین هم تانک‌ها را هدف قرار می‌داد.

گفتنی است؛ تقدیر الهی بر آن بود که حسین نادری در سن ۲۱ سالگی و در سپیده‌دم روزیکشنبه ۲ مرداد ۱۳۶۷ در عملیات بیت المقدس ۷ به‌شهادت برسد و سرزمین مقدس شلمچه را بر شهادت مظلومانه‌اش شاهد بگیرد.

شهید سید محمد صادق از شهدای مدافع حرم + دیدار پدر شهید با شهید سلیمانی

«سید باقر حسینی» پدر شهید «سید محمد صادق» از شهدای همین لشکر است که در بهمن ماه سال ۱۳۹۵ در سوریه شهید شد.

مهمان ناخوانده شوکه‌مان کرد/ دعایی که وسط گریه «حاج قاسم» را به خنده انداخت

سید محمد باقر  اظهار داشت: پسرم ساکن قم بود و به تازگی صاحب یک پسر شده بود. از راه سیمان کاری و بنایی خرج خانواده اش را می‌گذراند. با آغاز جنگ سوریه و اخباری که از جنایت داعشی‌ها به او می‌رسد تصمیم می‌گیرد برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) به آنجا برود.

بدون اینکه به کسی اطلاع دهد نام نویسی می‌کند و همراه گروه فاطمیون می‌رود. یک روز تماس گرفت و گفت: پدر من از فرودگاه دمشق تماس می‌گیرم. آمدم سوریه. من که از اوضاع خبر داشتم پرسیدم چرا رفتی؟ گفت الان نمی‌توانم خیلی حرف بزنم، تلفن قطع میشه. هفته دیگه دوباره تماس می‌گیرم زنگ می‌زنم. گفتم لااقل می‌گفتی خداحافظی می‌کردیم. آنجا خطرناک است تو زن و بچه داری، اینجا روزی (۱۱۰-۱۲۰) هزار تومان کار می‌کردی الان که رفتی خرج زندگی چه می‌شود؟

گفت بابا هفته دیگه که زنگ زدم جواب همه سوالاتت را می‌دهم. یک هفته بعد زنگ زد گفت: در روضه‌ها شنیدی اسرای کربلا را که داخل شهر شام کردند با تازیانه و شلاق می‌زدند، مثل حضرت زینب (س). حالا اگر ما الان از این مردم و حرم بی بی دفاع نکنیم دشمن با خمپاره و گلوله آن‌ها را می‌زند. حرف هایش را که زد آخرش گفت: حالا اگر تو راضی نباشی بر می‌گردم. گفتم: نه پسرم بمان، اگر قبل رفتنت هم این حرف‌ها را می‌گفتی خودم می‌گفتم برو.

صادق دو روز مانده بود ماموریتش تمام شود به شهادت رسید. آخر هر هفته تماس می‌گرفت. مدتی بی خبر بودیم. تا اینکه یکی ازدوستانش گفت سید صادق تیر خورده. گفتم هر اتفاقی افتاده به من بگو. گفت تو را به خدا از من نپرس از مسئولین بپرس. یکی دیگر از رفقایش گفت پسرت بیسیم چی بود، وسط عملیات کمین خوردند و او شهید شد.

برادر کوچکش هم با تشویق سید صادق به سوریه رفت و الان جانباز است.

بهمن ماه سال ۹۷ به مناسبت سالگرد شهادت شهادت پسرم از طرف لشکر فاطمیون ما را برای زیارت حرم حضرت زینب (س) به سوریه بردند. در هتلی که مستقر بودیم حدود ۲۵۰ خانواده دیگر فاطمیون هم حضور داشتند.

مهمان ناخوانده شوکه‌مان کرد/ دعایی که وسط گریه «حاج قاسم» را به خنده انداخت

یک روز داخل اتاق مان نشسته بودیم که در زدند. من و خانمم نشسته بودیم و عروسم بیرون بود. با صدای در، نوه ام که فرزند شهید بود دوید و در را باز کرد. در کمال تعجب دیدیم مردیست که تاکنون پیش از آن بار‌ها او را یا در تلویزیون دیده بودیم یا عکسش را مشاهده کرده بودیم. حالا او در چند قدمی ما آن هم در محل استراحتمان بود. بسیار شوکه شدیم.

حاج قاسم سلیمانی با دو نفر دیگر وارد شد. با نوه ام که یک بچه حدود ۵ ساله بود طوری دست داد و احترام کرد که گویی با یک مرد بالغ هم کلام شده. سریع جلو رفتم و با همان حس هیجانی که در درونم ایجاد شده بود او را دیدم. سردار یا الله گفت و همان جلوی در ایستاد. گفتم بیایید داخل. حاج قاسم گفت: اختیار با شماست اگر اجازه دهید. خندیدم گفتم تا اینجا به اختیار خودتان آمدید از اینجا به بعد به اختیار من بیایید. تعارفش کردم به سمت تنها صندلی اتاق که بنشیند.

حاج قاسم روی صندلی نشست و من هم مقابل او به دیوار تکیه دادم و ایستادم. از من پرسید اسم شما چیست؟ گفتم سید باقر حسینی هستم. در همین حین بدون حرف دیگری از روی صندلی آمد پایین و مقابل من روی زمین نشست.

حال و احوالمان را پرسید و از اوضاع خانواده پسرم جویا شد. گفت نام پسرت چه بود؟ گفتم سید محمد صادق. نام پدرم را هم پرسید. گفتم حاج آقا نام پدرم هم ابوطالب است.

بعد بلند شد که برود، پیشانی مرا بوسید. ناگهان دیدم اشک چشمان سردار را پر کرده. با خودم گفتم خدایا! من حرف بی تربیتی زدم یا چیزی گفتم که او ناراحت شد؟

در فکر خودم دنبال علت می‌گشتم که سردار گفت: شما پدر شهید هستی دعا کن من هم ردیف پسران شما باشم. بلافاصله پس از جمله سردار گفتم: الهی آمین.

سردار خندید و گفت: هنوز دعایی نکردی که الهی آمینش را گفتی. گفتم خودم تا تهش را خواندم. می‌دانستم وقتی می‌گوید می‌خواهم هم ردیف پسرتان باشم یعنی شهادت می‌خواهد. از او خواهش کردم و شماره خانه مان را دادم. گفتم سردار تو را به آبروی حضرت معصومه هر وقت به اصفهان آمدید به خانه ما هم بیایید. ایشان هم شماره ما را در دفتری یادداشت کرد، اما هیچ گاه قسمت نشد قدم در خانه ما بگذارد.

۵-۶ دقیقه حاج قاسم پیش ما بود و رفت. پشتش رفتم که دیدم سردار از پله‌ها پایین رفت و حتی سوار آسانسور نشد.

زندگی نامه و وصیتنامه شهید محمد جنتی معروف به حاج حیدر : چه زیباست حافظ ناموس اهل بیت شدن


روایت مجاهدت زینبی «حاج حیدر» سوریه+ عکس و فیلم

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، شهید محمد جنتی با نام جهادی حاج حیدر و معروف به «فرمانده حیدر» فرمانده رزمندگان مدافع حرم پاکستانی(تیپ زینبیون) بود. این شهید اهل روستای "دیزج خلیل" از توابع شهرستان "شبستر" در استان آذربایجان شرقی بود. او نوزدهمین شهید مدافع حرم استان آذربایجان شرقی است. او سال 92 راهی سوریه شد و حدود چهارسال در جبهه مقاومت سوریه و عراق حضور فعال داشت. جزو اولین مستشارانی بود که برای مقابله با تروریست‌های تکفیری وارد جبهه شد و در مناطق مختلفی از جمله دمشق، حلب، حما و ...حضور داشت و چندین بار در درگیری‌ با تروریست‌ها مجروح شده بود. 

استعداد بالایی در فرماندهی نیروها داشت و به خاطر اخلاق حسنه‌اش، افراد زیادی را جذب خود کرده بود و از محبوبیت بالایی میان نیروهایش برخوردار بود. بسیار متواضع بود و تا زمان شهادت نزدیکانش هم نمی‌دانستند که فرمانده گروه‌های مقاومت را بر عهده داشته است. محمد جنتی نهایتا در 16 فروردین 96 در حماه سوریه منطقه تل ترابی به شهادت رسید و همچون حضرت عباس(ع) سر و دستش را فدا کرد. پیکر مطهر او در منطقه ماند و مدتی در شمار شهدای جاویدالاثر مدافع حرم قرار گرفت. بعد از اعلام خبر شهادت حاج حیدر در منطقه مزار یادبودی برایش در قطعه 26 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) ایجاد شد.

یادبود شهید در قطعه 26

حالا بعد از گذشت 2 سال طی عملیات تفحص پیکر شهدای مدافع حرم در مناطق سوریه، پیکر این شهید نیز کشف شده و به کشور بازگشته است. هویت پیکر او از طریق آزمایش DNA شناسایی شده است.  سردار سلیمانی درباره این فرمانده شهید گفته بود: «حیدر یکی از بهترین‌هایم بود.»


پیکر شهید جنتی معروف به حاج حیدر هم اکنون در معراج شهدای تهران است.  مراسم وداع عمومی با این شهید، امروز؛ چهارشنبه 22 خرداد ماه 98 از ساعت 16 در معراج شهدای تهران برگزار می‌شود. مراسم تشییع پیکر شهید جنتی در روز پنجشنبه، 23 خرداد از ساعت 9 صبح از مقابل مسجد حجت(ع) واقع در خیابان پیروزی، خیابان زینتی افخم، میدان سرآسیاب آغاز می‌شود. او در همان یادمان قطعه 26 گلزار شهدا به خاک سپرده می‌شود.

با حمله تکفیری‌ها به سوریه و در خطر قرار گرفتن حرم حضرت زینب(س)، طلاب و جوانان پاکستانی بسیاری بودند که می‌خواستند برای دفاع از حرم عقیله بنی‌هاشم که در فرهنگ آنها حضرت زینب(س) «ثانیه زهرا» نامیده می‌شود به سوریه بروند اما به علت حساسیت‌ها و تمرکز سرویس اطلاعاتی پاکستان بر روی شیعیان, این امکان به راحتی فراهم نبود. در زمستان سال 92 اجتماعی را در تهران برپا کردند و نام «زینبیون» را برای خود برگزیدند. اولین گروه از رزمندگان و مجاهدان زینبیون ابتدای سال 93 عازم سوریه شده و در جبهه مبارزه علیه تروریست‌ها حضور پیدا کردند.

آزادسازی حلب، نبل و الزهرا, تدمر, حما و حاشیه دمشق از جمله مناطقی بود که رزمندگان زینبیون نقش مهمی در آزادسازی و تثبیت آن مناطق داشتند. امام خامنه‌ای نیز در پیامی به مدافعان حرم پاکستانی به موضوع رشادت آنها اشاره کردند و فرمودند:«سلام من را به مدافعین حرم پاکستانی برسانید. زینبیون خیلی خوب می‌جنگند. خیلی خوب مجاهدت می‌کنند. سلام من را به پدرها و مادرها و خانواده هایشان برسانید.» چهارم بهمن ماه سال 97 بود که خزانه‌داری آمریکا چندین مجموعه را به‌اتهام ارتباط و همکاری با جمهوری اسلامی ایران در فهرست تحریم قرار داد. نام لشکر زینبیون در کنار رزمندگان فاطمیون افغانستانی در این فهرست قرار داشت.


شاخص‌ترین شهدای مدافع حرم در سال ۹۶ / عاشورایی‌ترین شهدای عصر حاضر


شهید محمدعلی جنتی در وصیتنامه خود می‎گوید: از خداوند و امام می‌خواهم که مرا ببخشند چون نتوانستم آن طور که وظیفه‌ام بود ادا کنم و از امام می‌خواهم که از خداوند بخواهد که مرا ببخشد چون جوانم و نادان. همینقدر می‌دانم ما از خداییم و به سوی او باز می‌گردیم اما چه خوش است جان دادن در راه دوست.


«از راه دور خدمت امام عزیزم سلام می‌فرستم از درون چادری که در آن معنویت می‌بارد و همه با هم یکی هستند. از خداوند و امام می‌خواهم که مرا ببخشند چون نتوانستم آن طور که وظیفه ام بود ادا کنم و از امام می‌خواهم که از خداوند بخواهد که مرا ببخشد چون جوانم و نادان.
همینقدر می‌دانم ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم اما چه خوش است جان دادن در راه دوست.

اما وصیتی که به خانواده و دوستان و آشنایان دارم اول اینکه از همگی شما حلالی می خواهم و از آنها می خواهم که اگر حرفی پشت آنها گفته‌ام مرا ببخشید و به امام عزیزم و نایب آن از راه دور از درون چادری که در آن معنویت می‌بارد و همگی یکی هستند سلام می‌فرستم و از آنها می‌خواهم که مرا ببخشید چون نتوانستم آنطور که باید وظیفه‌ام را به آنها ادا کنم و از آنها می‌خواهم که از خداوند بخواهند مرا ببخشد و بعد به مادر عزیزم که جانم فدای او باد سلام عرض می‌کنم مادرم الان که اینجا نشسته‌ام مرا گریه گرفته ولی چون دوستانم پیش من هستند خجالت می‌کشم گریه کنم امیدوارم در کارهایت موفق باشی از تو می خواهم که مرا به خاطر کارهایم ببخشی و حلالم کنی ای کاش می شد محبتم را در نامه آشکار می‌کردم تا ببینی دلم برایت چقدر تنگ شده اما چه کنم که فعلاً وظیفه‌ام دور بودن است.
برادران و خواهرم عزیزانم از دور همگی شما را می‌بوسم امیدوارم همیشه در کارتان موفق باشید. همیشه ایمان را در کارهایتان قرار دهید مرا حلال کنید اگر با شما شوخی می‌کردم و از تمامی آشنایان حلالی می‌خواهم.
دیگر عرضی ندارم دعاگوی شما محمدعلی جنتی»