به گزارش جام جم آنلاین ، قصه شهید بابک نوری هریس، از همین جا شروع شد، از وقتی عکس هایش یکی یکی در فضای مجازی منتشر شدند و روی قضاوت خیلی ها خط کشیدند، قضاوتی که معیار و اندازه اش چشم آدم ها بود؛ خط کشی که نمی توانست عکس آخرین سلفی بابک در سوریه را کنار عکس های قبل از اعزامش بگذارد و بپذیرد که قهرمان هر دو عکس یک نفر است.
حالا اما بابک شده یک نماینده خوب برای دهه هفتادی ها ، برای همه آنهایی که متهم می شوند به وصل بودن به این دنیا، بابک از همه دلمشغولی های این دنیایی اش دل بریده و برای دفاع از مرزهای اسلام ، پرکشیده سمت سوریه؛ سمت حرم حضرت زینب(س) و همانجا شهید شده؛ جوانی که حالا خیلی ها به او لقب زیباترین شهید مدافع حرم و شهید لاکچری را داده اند. ما به بهانه شهادت بابک، با محمد نوری هریس، پدر او که یکی از چهره های سرشناس شهر رشت است، به گفت و گو نشستیم؛ پدری که می گوید: ما بابک را دیر شناختیم.
آقای نوری فکر می کردید بابک یک روزی شهید بشود؟
واقعیتش را بگویم، ما اصلا بابک را نشناختیم، الان که بابک شهید شده می بینم که پسرم چقدر در انجمن های خیریه فعال بوده، می بینم همه جا او را می شناختند اما انگار فقط ما هنوز او را نشناخته بودیم.
فرزند چندمتان بود؟
بابک کوچکترین پسرم بود، به جز او دو پسر و دو دختر هم دارم.
متولد چه سالی بود؟
بابک من 21 مهر سال 71 به دنیا آمد و 28 آبان 96 هم شهید شد.
چطور شد که بابک این راه را انتخاب کرد؟
نه اینکه بابک پسرم باشد و این را بگویم نه. ولی بابک یکی از فعال ترین جوان های شهرمان بود.سرشار از زندگی بود و همیشه در برنامه های مختلف پیش قدم بود. اصلا هم تک بعدی نبود و بواسطه سن و سالش جوانی می کرد و از همه قشری هم دوست و رفیق داشت . یعنی هم دوست باشگاهی داشت هم دانشگاهی هم مسجدی و هیئتی. هم از فعالین هلال احمر بود و هم در بسیج فعال بود، هم در کارهای خیر در بهزیستی شرکت می کرد، حتی بعد از شهادتش من فهمیدم که کارهای ساخت بنای یادبود شهدای گمنام در پارک ملت رشت را هم خودش انجام داده ، رئیس بنیاد شهید دیروز که به خانه ما آمده بود به من گفت که می دانستی پسرت چقدر برای اینکه اینجا ساخته شود زحمت کشید؟! من اینجا تازه فهمیدم که زمان ساخت این بنا، بابک به مسئولان گفته بود که چه شما بودجه بدهید چه ندهید روح این شهیدان اینقدر بلند و پر خیر وبرکت است که این بنای یادبود ساخته می شود و بعدا شما حسرت خواهید خورد که در این ثواب شرکت نکردید. بجز این فعالیت های فرهنگی، بابک یکی از دانشجوهای فعال دانشگاه تهران هم بود. ذاتش جوری بود که می خواست در همه ابعاد رشد داشته باشد و تک بعدی نباشد.
دانشجوی چه رشته ای بود؟
بابک دانشجوی ارشد حقوق در دانشگاه تهران بود اما همه این ها را ول کرد و عاشقانه قدم در این راه گذاشت.
خب این اتفاق چطور افتاد؟
به خاطر اعتقاداتش. بابک قبل از اینکه به سوریه اعزام شود هم در دوره ای که سرباز حفاظت اطلاعات بود ، دوبار داوطلبانه به کردستان عراق اعزام شده بود اما ما خبر نداشتیم و بعد از شهادتش متوجه شدیم. امسال پسر بزرگ من در رشت کاندیدای شورای شهر شده بود و تمام مسائل مالی و تدارکات را هم به بابک سپرده بود ، یک دفعه در بحبوحه انتخابات و درست وسط تبلیغات من دیدم که بابک نیست، پرس و جو کردم فهمیدم که رفته اعتکاف. سه روز در مراسم اعتکاف بود و بعد برگشت پیش ما . من گفتم بابک جان چرا در این موقعیت رفتی اعتکاف، می ماندی سال دیگر می رفتی، الان کارهای مهمی داشتیم. گفت نه اصل برای من همین اعتکاف است، انتخابات و ...فرعیات است، بعد هم شاید من سال دیگر نباشم که به مراسم اعتکاف برسم...حتی همان روزها من و مادرش حرف ازدواجش را مطرح کردیم ، یک دختر از خانواده نجیب و خوبی انتخاب کرده بودیم که می دانستیم بابک را هم دوست دارد اما بابک موافقت نکرد. به من گفت که بابا شما به تصمیمات من اعتماد داری یا نه؟ پس بگذار من براساس برنامه خودم پیش بروم...فعلا برنامه و مسیر من چیز دیگری است. الان که فکر می کنم می بینم بابک خودش هم می دانست که چه مسیری را می خواهد برود و به ما هم این پیام را می داد اما ما متوجه نمی شدیم.
شما از ماجرای اعزامش به سوریه خبر داشتید؟
به طور مستقیم با من این موضوع را مطرح نکرد اما می دانستیم که شش ماه است در سپاه بست نشسته و هر روز می رود و می آید و اصرار می کند که من را اعزام کنید. تا اینکه بالاخره با اعزامش موافقت شد و فکر می کنم واقعا این موافقت هم کار خدا بود. بابک یک روز قبل از اعزامش ، در مسجد باب الحوائج بلوار شهید انصاری رشت که مسجد آذری های مقیم رشت است و همه بابک را آنجا می شناسند، از همه نمازگزاران مسجد بعد از نماز خداحافظی کرده بود، به همه گفته بود که من یک مدتی نیستم می خواهم بروم خارج از کشور. آن موقع همه فکر می کردند می خواهد برود آلمان.
چرا آلمان؟
چون من و برادرانش خیلی اصرار داشتیم که برود آلمان ادامه تحصیل بدهد، حتی موقعیتش را هم برایش فراهم کرده بودیم اما خودش قبول نمی کرد برود. آن روز مردم فکر کرده بودند که بالاخره اصرار های ما جواب داده و بابک راضی شده به آلمان برود.
اما به جای آلمان از سوریه سردرآورد؟
بله همین طور است...بابک همه را شوکه کرد.
از شما و بقیه اعضای خانواده چطور؟ اصلا خداحافظی کرد؟
بله ما در جریان بودیم که می خواهد به سوریه اعزام شود. روزی که می خواست برود، من داشتم تلویزیون نگاه می کردم که بابک آمد خانه رفت اتاقش و بعد با یک کوله پشتی رفت بیرون و چند دقیقه بعد بی کوله پشتی برگشت. بعد هم به مادرش گفت که با اعزامم موافقت شده. او هم از روی احساسات مادرانه خیلی گریه کرد شاید که بابک منصرف بشود اما بابک تصمیمش را گرفته بود، گفت من حضرت زینب (س) را خواب دیدم دیگر نمی توانم اینجا بمانم باید بروم سوریه. این قضیه رفتنم هم مال امروز و دیروز نیست ، من چند ماه است که تصمیمم را گرفته ام. حتی شنیدم که به او گفته اند که چطور می خواهی مادرت را تنها بگذاری و بروی،بابک هم گفته مادر همه ما آنجا در سوریه است، من بروم سوریه که بی مادر نمی مانم، می روم پیش مادر اصلی مان حضرت زینب (س).
با شما خداحافظی کرد؟ شما مخالفتی نکردید؟
نه به من چیزی نگفت. از همان دور به من نگاه کرد، من به او نگاه کردم و این شد آخرین دیدار مان.
کی اعزام شد؟
همان اوائل آبان. فکر می کنم دوم یا سوم بود.
یعنی فاصله اعزام تا شهادتش 26 روز بود؟
بله ...می بینید چقدر برای شهادت عجله داشت، من 50 ماه سابقه جبهه دارم اما شهید نشدم، ولی این پسر آنقدر با همه وجودش شهادت را می خواست که به یک ماه نکشیده طلبیده شد و رفت.
وقتی سوریه بود با هم صحبت می کردید؟
اوائل فقط به مادر و خواهر هایش زنگ می زد، با من صحبت نمی کرد. اما یک روز دیدم موبایلم زنگ خورد وشماره ای هم که افتاد ناشناس بود، فکر کردم بابک است، وقتی تلفن را جواب دادیم دیدم آن طرف خط یکی از دوستان و همرزمان خودم در زمان جنگ است . سلام و علیک کردیم و من پرسیدم حاج حسن کجایی؟ گفت سوریه ام. بیشتر بچه های گردان میثم هم الان اینجا هستند. بعد هم گفت پسرت هم اینجاست چرا به من نگفته بودی پسرت مدافع حرم است؟! بعد هم گوشی را داد به بابک و با هم صحبت کردیم. از آن به بعد در این مدت کوتاهی که سوریه بود بابک دیگر به من زنگ می زد. حتی آخرین مکالمه هم بین من و او بود.
در این آخرین مکالمه چه چیزهایی به همدیگر گفتید؟
آن روز وقتی بابک تماس گرفت من از تهران داشتم برمی گشتم رشت که بروم مشهد. بابک تا شنید من می خواهم بروم مشهد گفت آقا جان قول بده من را دعا کنی. من گفتم : پسرم ، قربانت بروم ، قربان صدایت بشوم تو باید من را دعا بکنی ... گفت نه آقا جان قول بده ... هردو از هم التماس دعا داشتیم و این شد آخرین حرف های بین من و بابک. نکته جالب اینجاست که بابک همان روز از من خواست که از دوستان شهیدم بخواهم شفاعتش را بکنند و این اتفاق یک جور عجیبی افتاد و بعد از شهادتش من اصلا خبر نداشتم که مزارش را کجا در نظر گرفته اند اما وقتی که برای تشییع او رفتیم دیدم که خانه جدید بابک درست کنار بچه های عملیات کربلای دو و کربلای پنج است که همگی دوستان و همرزمان من بودند و در جبهه شهید شدند . دیدم بابک با دوستان من همجوار شده. همان موقع به او گفتم بابک جان، بابک زیبای من دیدی خدا خودش تو را به خواسته ات رساند...خودش آرزویت را برآورده کرد؛ تو باعث افتخار من شدی.
بعد از شهادت هم چهره بابک را دیدید؟
بله در معراج شهدا من و بقیه خانواده صورت زیبایش را دیدیم. بابک من علاوه بر اینکه چهره زیبایی داشت سیرت زیبایی هم داشت و این زیبایی بعد از شهادتش واقعا در صورتش موج می زد. باور کنید با اینکه جانی در بدنش نبود اما اصلا رنگ صورتش عوض نشده بود، صورتش جوری آرام بود که انگار خوابیده باشد. حتی من وقتی صورتش را بوسیدم احساس کردم لب هایش هنوز گرم است.
یک روز بعد از شهادت بابک، خبر پیروزی جبهه مقاومت در رسانه ها منتشر شد، از شنیدن این خبر چه احساسی داشتید؟
من واقعا خوشحال شدم...خوشحال شدم که این اتفاق افتاد و خون مبارک و مقدس فرزند من و بقیه شهدای مدافع حرم به ثمر نشست و ریشه داعش در سوریه کنده شد. الان هم به عنوان پدر شهیدی که جوان ترین شهیدمدافع حرم استان گیلان است ، شهیدی که زیباترین بوده، عاشق ترین بوده ، این پیروزی را به همه مسلمانان تبریک می گویم.
در این چند روز از بابک عکس های مختلفی با تیپ و قیافه های مختلف منتشر شده، شما کدام را بیشتر دوست دارید؟
بله خبر دارم که خیلی ها از روی این عکس ها فکر کرده اند بابک مدل بوده اما نه این طور نیست اینها همه عکس های شخصی بابک است و برای دل خودش گرفته بود. من همه آنها را دوست دارم اما بابک یک عکسی دارد با لباس سفید در کنار دریا ، که دست هایش را از هم باز کرده؛ وقتی این عکس را می بینم احساس می کنم بابک همین جا دست هایش را به سوی خدا باز کرده و این عکس را خیلی دوست دارم.
در روزهای آخر آبان 96 خبر شهادت یک جوان خوش چهره گیلانی در رسانههای خبری و شبکههای اجتماعی دست به دست شد و نگاه خیلیها را به سمت خودش کشید، کسی از شخصیت و زندگیاش اطلاعی نداشت ولی همین عکسهای کمی متفاوت او را خیلی زود در بین مردم مشهور کرد...
ما هم مثل همه مشتاق آشنایی بیشتر با این شهید عزیز بودیم. البته بابک نوری هریس تفاوت چندانی با سایر شهدای جوان جبهه دفاع از حرم نداشت؛ همه آنها مثل جوانهای ایران زمین هم خوشپوش و خوشچهره بودند و هم شاداب و پر انرژی... به هر حال بابک مرا به همراه بچههای برنامه از آسمان شبکه دو سیما به شهر و دیار خودش دعوت کرده بود. به رشت که رسیدیم، حال و هوای دیار میرزا کوچکخان مثل همیشه خوب و لطیف بود... دلمان میخواست زودتر وارد دنیای بابک شویم و چشممان دست از سر منظرههای آنجا برنمیداشت. گیلان در جبهه دفاع از حریم اسلام هم شرافت و مردانگی و بزرگی خودش را نشان داد؛ درست مثل روزهای دفاع مقدس...
بابک در بوکمال به شهادت رسید؛ در خط پایان گروهک تکفیری داعش... در
همان دقایق نخست آشنایی فهمیدیم که مرد روایت ما، با اینکه سن و سال زیادی
نداشت، دفاع از اعتقادات و باورهایش را به خیلی چیزها ترجیح داده است... به
زندگی در اروپا؛ به خوشیهای دنیا؛ به دغدغههای شخصی و هزار چیز دیگر...
هم بسیجی بود، هم هیئتی، هم مسجدی، هم دانشجو، هم ورزشکار، هم اهل تفریح و
هم جوان و خوشدل و خوشحال... گفتن از همه ویژگیهای او در یک صفحه روزنامه
هیچگاه ممکن نبوده و نیست.... ما به قدر ماندن در تاریخ، شهیدمان را
معرفی میکنیم...
پرسهزدن در کوچه و پس کوچههای دل پسر کوچک خانواده نوری حال و هوای قشنگی به ما داد... به قول معروف به ظاهرش میرسید ولی از باطناش غافل نبود؛ دوست و رفیق هم زیاد داشت، از همه اقشار جامعه.
مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و عامالمنفعه مثل هلال احمر و نظایر آن یکی دیگر از درخششهای زندگی شهید بابک نوری است، جالب اینجاست که در زمان حیاتش، خانواده اطلاعی از این حرفها و گفتنیها نداشتند.
همکلامی با خانواده و دوستان و همرزمان شهید، علامتهای سوال ذهن ما را یکی یکی پاک میکرد. او در پاییز سال 71 به جمع زمینیها آمد و پاییز 96 جمعشان را ترک نمود. ما برای بازخوانی همین 25 سال به رشت رفته بودیم. بابک بیست و دومین شهید مدافع حرم گیلان است. اما بارها گفته شده که کسی برای کشته شدن به میدان جنگ با تروریستها نمیرود ولی همه میدانیم که جنگ و گلوله داغ، شوخی ندارد. رزمندهها با علم به این موضوع پا به میدان میگذارند. بابک هم با علم به این موضوع، از تمام دلخوشیهایاش گذشت و به میدان رفت. گر از مُقابله شیر آید، از عقب شمشیر / نه عاشقاست، که اندیشه از خطر دارد.
گذراندن دوران سربازی نقطه عطفی در زندگی بابک بود، آشنایی با فوت و فن نظامیگری و قرار گرفتن در شرایط خاص آن سبب شد تا توانمندی نظامی هم به داشتههایش اضافه شود. بعد از پایان خدمت، مثل همه رزمندهها، با اصرار و پیدا کردن رابطه و بست نشستن در سپاه، مجوز رفتن را گرفت.
پشتکار و همت بابک کلید موفقیتاش در زندگی بود. کلیدی که قفل رفتنش را
هم باز کرد، بلیط سوریه به جای اروپا؛ چه جابهجایی حیرتانگیزی...
در منطقه هم به خوبی از پس وظایفش برآمد، فرماندهانش هم از او کاملاً راضی
بودند، و خدا خواست که در آخرین گام بیرون کردن داعش، او هم به جمع شهدای
اسلام اضافه شود.
حبیب آنجا که دستی برفشاند مُحب ار سر نیَفشاند بخیلاست...
جای خالی بابک بعد از شهادتش در همه جای شهر دیده میشد. در دورهمیهای
دوستانه، بسیج، هیئت، مسجد، خانه و دانشگاه... اجازه بدهید در این صفحه از
معراج و وداع و اشکهای غریبانه حرفی نزنیم.
او میرود دامنکشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
یادگارهای بابک به اندازۀ کافی دل پدر و مادر و خانوادهاش را به آتش
میکشاند. او انتخاب کرد؛ عاشقانه و آگاهانه رفت. یک نشانه کوچک برای زیر و
رو شدن دل مادری که پسرش را دیگر نخواهد دید، کافی است. حالا پسر در کنار
همرزمان پدر، جا خوش کرده است، شاید بعد از این پدرش پسر را در همان حال و
هوای کربلای 5 ملاقات کند.
با ما همراه باشید تا بابک نوری هریس، شهید مدافع حریم اسلام و اهل بیت علیهمالسلام را بهتر بشناسیم...
فعالیت در انجمنهای خیریه
پدر شهید بابک نوری میگوید: واقعیتش را بگویم، ما اصلا بابک را نشناختیم،
در حال حاضر که بابک شهید شده میبینم که پسرم چقدر در انجمنهای خیریه
فعال بوده، میبینم همه جا او را میشناختند اما انگار فقط ما هنوز او را
نشناخته بودیم.
نه اینکه بابک پسرم باشد و این را بگویم، نه. ولی بابک یکی از فعالترین جوانهای شهرمان بود. سرشار از زندگی بود و همیشه در برنامههای مختلف پیش قدم بود. اصلا هم تک بعدی نبود و به واسطه سن و سالش جوانی میکرد و از همه قشری هم دوست و رفیق داشت.
ادامه راه پدر...
من هر روزی که در جبهه بودم خاطراتش را نوشتم، هر روز، با چه کسی بودیم؟
چه صحبتهایی کردیم؟ کجا نشستیم؟ امروز چند تا شهید دادیم؟ چه کسانی شهید
شدند؟ این شهیدان از کجا آمده بودند؟ بابک به واسطه سؤالات زیادی که از من
میکرد دفتر خاطراتم را دادم به او و گفتم بابک جان این دفاتر خاطرات من را
ببر و بخوان. من دو تا آلبوم پر از عکس دارم از رزمندگان که اکثریت آنها
شهید شدند، مثلا من یک عکسی دارم، چهار نفریم هر سه تای آنها شهید شدند،
فقط از آن چهار نفر من ماندهام که توفیق نداشتم به سوی خدا پرواز کنم.
بابک در چنین فضایی و در همچون خانوادهای رشد کرده است.
خواهرشهید هم از برادرش برایمان گفت: بابک برادر عزیزم همانطور که در وصیتنامهاش نوشته بود، عاشق خانواده و زندگی بود، به روز بودن رو خیلی دوست داشت، عاشق تیپزدن بود؛ روی لباسی که به تن میکرد حساس بود. رو تیپش، حتی عکسهایی که از سوریه آمده، همه دوستانش خاکی و نامرتب هستند، اما بابک همچنان تمیزه، موهایش طوری است که انگار تازه دوش گرفته بود!
مادر شهید هم میگوید: هر وقت در خونه ورزش میکرد، آهنگ زینب زینب(س) میگذاشت!
مهدی نوری هریس، فرزند بزرگ خانواده، برادر بزرگ بابک، برایمان از خانواده خود اینطور میگوید: بابک فرزند چهار خانواده بود. بعد از من خواهر بود، بعد از خواهرم برادر دیگرم به نام امید بود، بعد از امید هم بابک بود.
یکی از دانشجوهای فعال دانشگاه تهران
مادر شهید از فرزندش میگوید: خیلی باهوش بود، همیشه دانشآموز ممتازی بود و
فوقلیسانس را هم در رشته حقوق دانشگاه تهران قبول شده بود. بابک یکی از
دانشجوهای فعال دانشگاه تهران هم بود. اما همه اینها را رها کرد و عاشقانه
قدم در این راه گذاشت. ذاتش جوری بود که میخواست در همه ابعاد رشد داشته
باشد و تک بعدی نباشد.
برادر شهید میگوید: کمکم گرایش پیدا کرد و رفت سمت بسیج محله، غروب که
میشد نمازش را میرفت آنجا میخواند، با بچهها فعالیت میکرد، این
فعالیتها کمکم بالا گرفت و بالاخره رشد پیدا کرد و بابک بزرگتر میشد.
سن سربازی که فرا رسید، بالاخره آن دورههای بسیج فعال و اینها را همه را
گذرانده بود، مدارک همه آنها را هم داشت، و وقتی که برای سربازی به سپاه
رفت، آنجا نگاه و استعدادش بیشتر شکوفا و علاقهاش بیشتر شد، آن موقع من
نمیدانستم در آن فضا چه چیزهایی را تجربه کرد، ولی الان میفهمم چه
چیزهایی دید؛ با امثال شهید جعفرنیا و سیرتنیا و همنشین شد. هر کس با چنین
بزرگانی همنشین باشد به نظر من، نگاهش قویتر و استعدادش بیشتر میشود.
عاشق شرایط سخت بود
برادرم خودش هم عشق به رفتن داشت، در آنجا هم که داوطلبانه رفته بود،
درخواست دادکه اگر میشود او را ماموریت در شرایط سخت ببرند. خودم هم خدمت
کردم، فکر نمیکنم هیچ سربازی راضی شود که برود به یک جای محروم خدمت کند.
اما او به خاطر اعتقادات خود به آنجا رفت. بابک قبل از اینکه به سوریه
اعزام شود هم در دورهای که سرباز حفاظت اطلاعات بود، دو بار داوطلبانه به
کردستان عراق اعزام شده بود اما ما خبر نداشتیم و بعد از شهادتش متوجه آن
موضوع شدیم.
اعتکاف را به همه چیز ترجیح داد
عموی شهید از برادرزادهاش برایمان میگوید: در اوج انتخابات بودیم، روز
دوشنبه قرار بود که برود اعتکاف، از روز جمعه اصرار داشت که دوشنبه باید
برود، هر چقدر به روز موعود نزدیکتر میشدیم، مخالفت ما بیشتر میشد، چون
بخش مهمی از کار ستادی ما به عهده بابک بود، و از برادر زاده ام میخواستم
که نرود که وی مقاومت میکرد. شب یکشنبه بود، با حالت عصبانیت و پرخاشگری
به بابک گوشزد کردم که با وجود این همه کار نباید برود. شهید مچ دستم را
گرفت، برد داخل اتاق، گفت عموجان شما یک تضمین به من بدهید، که من سال
آینده این موقع هستم، گفتم من نمیتوانم تضمین بدهم که خودم هم یکسال دیگر
باشم، گفت: همین دیگر، خداوند فرصتی گذاشته ما برویم اعتکاف تا از گناهان
ما بگذرد و اینجا بود که دیگر من سکوت کردم.
پدرشهید صحبتهای برادرش را اینطور کامل میکند و ادامه میدهد: امسال پسر بزرگ من در رشت کاندیدای شورای شهر شده بود و تمام مسائل مالی و تدارکات را هم به بابک سپرده بود، یک دفعه در بحبوحه انتخابات و درست اواسط تبلیغات من دیدم که بابک نیست، پرسوجو کردم فهمیدم که رفته اعتکاف سه روز در مراسم اعتکاف بود و بعد پیش ما برگشت، بنده گفتم بابک جان چرا در این موقعیت اعتکاف رفتید؟ میماندید و سال دیگر میرفتید، حالا که کارهای مهمی داشتیم پسرم! گفت نه اصل برای من همین اعتکاف است، انتخابات و غیره فرعیات محسوب میشود، بعد هم شاید من سال دیگر نباشم که به مراسم اعتکاف برسم...حتی همان روزها من و مادرش حرف ازدواجش را مطرح کردیم، یک دختر از خانواده نجیب و خوبی انتخاب کرده بودیم که میدانستیم بابک را هم دوست دارد اما بابک موافقت نکرد. به بنده گفت که بابا شما به تصمیمات من اعتماد داری یا خیر؟ پس بگذار من براساس برنامه خودم پیش بروم، فعلا برنامه و مسیر من چیز دیگری است. در حال حاضر که فکر میکنم میبینم بابک خودش هم میدانست که چه مسیری را میخواهد برود و به ما هم این پیام را میداد اما ما متوجه نمیشدیم.
سوریه را به آلمان ترجیح داد
پدر شهید از ماجرای اعزام فرزندش به سوریه برایمان میگوید: بهطور مستقیم
با من این موضوع را مطرح نکرد اما میدانستیم که شش ماه است در سپاه بست
نشسته و هر روز میرود و میآید و اصرار میکند که اعزامش کنند. تا اینکه
بالاخره با اعزامش موافقت شد و فکر میکنم واقعا این موافقت هم کار خدا
بود. بابک یک روز قبل از اعزام خود، در مسجد باب الحوائج بلوار شهید انصاری
رشت که مسجد آذریهای مقیم رشت است و همه بابک را درآنجا میشناسند، از
همه نمازگزاران مسجد بعد از نماز خداحافظی کرده بود، به همه گفته بود که من
یک مدتی نیستم میخواهم بروم خارج از کشور، آن موقع همه فکر میکردند
میخواهد آلمان برود.
از پدر میپرسم چرا آلمان؟! پدر شهید میگوید: چون من و برادران بابک خیلی اصرار داشتیم که به آلمان برود و ادامه تحصیل بدهد، حتی موقعیتش را هم برایش فراهم کرده بودیم اما خودش قبول نمیکرد برود. آن روز مردم فکر کرده بودند که بالاخره اصرارهای ما جواب داده و بابک راضی شده به آلمان برود. اما به جای آلمان از سوریه سردرآورد. بابک با این سفر همه را شوکه کرد.
میروم سوریه که بیمادر نمانم!
مادر شهید ادامه میدهد: به من گفت که با اعزامم موافقت شده، من هم از روی
احساسات مادرانهای که داشتم خیلیگریه کردم، شاید منصرف شود. اما بابک
تصمیم خود را گرفته بود، گفت: «من حضرت زینب(س) را در خواب دیدهام و دیگر
نمیتوانم اینجا بمانم باید به سوریه بروم. این قضیه رفتنم هم مال امروز و
دیروز نیست مادر، من چند ماه است که تصمیمم را گرفته ام.» حتی شنیدم که به
او گفتهاند که چطور میخواهی مادرت را تنها بگذاری و بروی، پسرم بابک هم
گفته مادر همه ما آنجا در سوریه است، من بروم سوریه که بیمادر نمیمانم،
پیش مادر اصلیمان حضرت زینب(س) میروم.
از پدرشهید از اینکه وقتی سوریه بود با هم صحبت میکردیدیا خیر پرسیدم
که پدر میگوید:ابتدا فقط به مادر و خواهرهای خود زنگ میزد، با من صحبت
نمیکرد. اما یک روز دیدم تلفن همراهم زنگ خورد و شمارهای هم که افتاد
ناشناس بود، فکر کردم بابک است، وقتی تلفن را جواب دادیم دیدم آن طرف خط
یکی از دوستان و همرزمان خودم در زمان جنگ است. سلام و علیک کردیم و من
پرسیدم حاج حسن کجایی؟ گفت سوریه ام. بیشتر بچههای گردان میثم هم الان
اینجا هستند. بعد هم گفت پسرت هم اینجاست چرا به من نگفته بودی پسرت مدافع
حرم است؟! بعد هم گوشی را داد به بابک و با هم صحبت کردیم. از آن به بعد در
این مدت کوتاهی که سوریه بود بابک دیگر به من زنگ میزد. حتی آخرین مکالمه
هم بین من و او بود.
آخرین مکالمه و التماس دعا از پدر
در این آخرین مکالمه وقتی بابک تماس گرفت من از تهران داشتم برمیگشتم رشت که به مشهد بروم. بابک تا شنید من میخواهم مشهد بروم گفت آقا جان قول بده من را دعا کنید. من گفتم: پسرم، عزیزم، قربان صدایت بشوم تو باید من را دعا کنی، گفت نه آقا جان قول بده، هردو از هم التماس دعا داشتیم و این شد آخرین حرفهای بین من و بابک بود. نکته جالب اینجاست که بابک همان روز از من خواست که از دوستان شهیدم بخواهم شفاعتش را بکنند و این اتفاق یک جور عجیبی افتاد و بعد از شهادتش من اصلا خبر نداشتم که مزارش را کجا در نظر گرفتهاند اما وقتی که برای تشییع او رفتیم دیدم که خانه جدید بابک درست کنار بچههای عملیات کربلای دو و کربلای پنج است که همگی دوستان و همرزمان من بودند و در جبهه شهید شدند. دیدم بابک با دوستان من همجوار شده است. همان موقع به پسرم گفتم بابک جان، بابک زیبای من دیدی خدا خودش تو را به خواستهات رساند، خودش آرزویت را برآورده کرد؛ تو باعث افتخار من شدی پسرم.
نحوه شهادت شهید
همرزم شهید میگوید: موقع ناهار ، یک خمپارهای ما بین ما و بابک آمد
پایین، فکر میکنم صدو پنجاه متر با ما فاصله داشت، یک سی ثانیه بعد خمپاره
میاد پایین، وقتی خمپاره دوم پایین آمد دقیقا این سه تا روبروی هم بودن،
شهید بابک نوری بود، شهید عارف کاید بود و شهید نظری، که وقتی ماشین تویوتا
پارک بود، این خمپاره از زیر ماشین تویوتا وسط سفره اینها میخورد و خوشا
به سعادت و حالشان که شهید شدند.
حلالیت طلبی از پدر و مادر
پدر شهید میگوید: به عنوان یک پدر وقتی یاد خاطرات فرزند شهیدم میافتم
جای خالی او را حس میکنم و دلگیر میشوم. اما یکی از همرزمان بابک برایمان
نقل کرده که پس از مجروحیت گفته بود: به مادرم بگویید، یک بار من حرف
مادرم گوش نکردم، من را حلال کند، و آن هم این بود که از من خواسته بود
ازدواج کنم و من قبول نکردم؛ به مادرم بگویید من را حلال کن و اما در رابطه
با پدرم... تا قبل از این وقتی شهادت یک فرد را به خانوادهاش تبریک و
تسلیت میگفتند، نمیدانستم چه معنای دارد. اما امروز که عزیزترین،
فرزانهترین، شریفترین و پاکترین جوانم رو تقدیم خدا کردهام، امروز
میگویم، اگر آن تبریک نباشد داغ جوان کشنده است، حتی اگر شهید باشد، داغ
جوان کشنده است، ولی آن تبریک وزن تسلیت را سبک میکند، تمامی ارزشها،
ارزشهای اخلاقی، ارزشهای ایمانی و اعتقادی، میهنی و ملی همه در این تبریک
جمع شده و همین باعث میشود که تسلی خاطر بسیار بزرگی، برای ما فراهم کند.
وصیتنامه شهید
خدایا همیشه خواستم به چیزهایی که از آنها آگاه هستم عمل کنم ولی در این
دنیای فانی بهقدری غرق گناه و آلودگی بودم که نمیدانم لیاقت قرب به
خداوند را دارم یا نه؟
خدایا گناههای من را ببخش، اشتباهاتم را در رحمت و مغفرت خودت ببخش و تا وقتیکه مرا نبخشیدی از این دنیا مبر.
تا وقتیکه راهم راه حق هست مرا بمیران. خدایا کمکم کن تا در راه تو قدم بردارم و در راه تو جان بدهم.
مادرم جانم به قربان پاهایت که به خاطر دویدن برای به کمال رسیدن فرزندانت
آسیبدیده میشود، در نبود مناشکهایت را سرازیر مکن. من با خدای خود عهدی
بستهام که تا مرا نیامرزید مرا از این دنیا مبرد.
مادرم برای من دعا کن، ولیاشکهایت را روان مکن که به خدای من قسم راضی بهاشکهایت نیستم.
خواهران خوبتر از جانم من نمیدانم وقتی حسین(ع) در صحرای کربلا بود چه عذابی میکشید، ولی میدانم حس او به زینب (س) چه بوده.
عزیزان من حالا دستهایی بلند شده و زینبهایی غریب و تنها ماندهاند و حسینی در میدان نیست.
امیدوارم کسانی باشیم که راه او را ادامه دهیم و از زینبهای زمانه و حرم او دفاع کنیم.
برادرانم در نبود من مسئولیت شما سنگینتر شده، حالا شما عشق و محبت مرا
به دیگران باید بدهید؛ زیرا من عاشق خانوادهام، اطرافیانم، شهرم، وطنم و…
بودهام و شما خود من هستید در جسمی دیگر.
پدرم تو هم روزی در جبهه حق علیه باطل از زینبهای مملکت دفاع کردی، شما دعا کن که با دوستان شهیدت محشور شوم.
نام شهید: بابکنوری هریس
تاریخ شهادت: ۲۸ آبان ۱۳۹۶
دفتر خاطرات و آلبوم عکسهای دوران ایثارگری پدر چراغ راه شهادت یک دهه
هفتادی و آخرین فرزند خانواده شد. عضویت در بسیج محله و فعالیت در مسجد،
آغاز راهی جدید برایش بود و همزمان با سیر رشد جسمانی، رشد شخصیتی و
فرهنگیاش شکل گرفت و همنشینی، دوستی و همسفرگی با شهید جعفرنیا و شهید
سیرتنیا علاقه او را در دفاع از حرم آلالله دوچندان کرد.
حیات فرهنگی اجتماعی شهید
تمام فعالیتهایش به جنگ و جهبه نبرد علیه داعش خلاصه نشده بود و فعالیتهای فرهنگی در بسیج، خدمت در هلالاحمر رشت و مهارت در ورزش کیک بوکسینگ و کارهای عامالمنفعه برگ دیگری از زندگینامه این شهید لاکچری است. جوانی که حتی خانوادهاش هم از فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی و خیریه وی تا بعد از شهادتش خبردار نبودند. یک بسیجی دهه هفتادی، زادهمِهر، که دلاوری و جوانمردی را از اربابش آموخت و مُهر شهادت تنها بعد از ۲۶ روز از تولد ۲۵ سالگی در مرامنامه پهلوانیاش نقش بست.
ساخت بنای یادبود شهدای گمنام در پارک ملت رشت، یادگاری ماندگار برای اهالی شهر باران است. تنها دو هفته بعد از تدفین این شهید، در فضای مجازی، توسط چند جوان گیلانی، فعالیتهایی در فضای مجازی تحت عنوان شهید بابک نوریهریس راهاندازی شد و مجموعه این فعالیتها در راستای ترویج ایثار و شهادت، به شکل مجموعهای از خاطرات خانواده و دوستان شهید است. در شبکههای اجتماعی ذیل عنوان شهید نوریهریس، سه طرح ویژه به نامهای «سیرت شهدایی»، «سهشنبههای مهدوی» و «شب جمعههای شهدایی» اجرا شده است. همچنین خاطرات و زندگینامه شهید، با حمایت ادارهکل کتابخانههای عمومی استان گیلان زیر نظر استاد مرتضی سرهنگی، مدیر ادبیات پایداری حوزه هنری کشور نگارش و به چاپ خواهد رسید.
حجت الاسلام تمام زاده "شیخ ابوهادی"دومین شهید روحانی مدافع حرم بود و اولین شهید روحانی از استان البرز که داوطلبانه برای دفاع از حرم آل الله عازم سوریه شد و در جریان عملیات محرم که از ابتدای ماه محرم سال گذشته توسط نیروهای تکفیری وهابی داعش به شهادت رسید. پیکر این شهید پس از یک شبانه روز که در محلی ما بین نیروهای مقاومت و دشمن قرار داشت با تلاش رزمندگان اسلام بازگردانده شد.
شهید علی تمتم زاده درس حوزه را از هجده سالگی و پس از گرفتن دیپلم شروع کرد اول به حوزه ایروانی واقع در چهارراه مولوی رفت و بعد هم وارد حوزه علمیه ی کرج شد. علی چندین مرتبه تلاش کرده بود از مسیر های مختلفی وارد سوریه شود اما شرایط خاص این منطقه طی ماه های اخیر به نحوی رقم می خورد که ورود برای ایرانیان بسیار سخت شده بود و مسئولین ایران به سختی اجازه خروج برای رفتن به سوریه را میدادند، از سوی دیگر معمولا در خروج روحانیون بیشتر سختگیری میکردند و این مشکل ، خروج را برای شهید علی تمام زاده دو چندان کرده بود.
احمد تمام زاده برادر شهید، روایتی خواندنی از نحوه اعزام حجت الاسلام علی تمام زاده تعریف می کند:
اربعین سال گذشته به کربلا رفت وقتی از
کربلا برگشت خیلی خوشحال بود. می گفت: وقتی
رسیدم کربلا یکی از موکب ها برای مدافعین مردمی عراق بود، رفتم داخل دیدم یکی از
کارهایی که می کنند ثبت نام داوطلبین برای دفاع از حرم اهل بیت (ع) است ، مسئولش رو پیدا
کردم و شروع به صحبت که می خوام همینجا بمانم و از اینجا برای سوریه... ولی
قبول نکردند...
اصرار و خواهشم بالاخره جواب داد و در نهایت قبول کردند که ثبت نامم کنند، ولی گفتند احتمال کسب اجازه و جذب نیروهای ایرانی سخت است....
برادر شهید می گوید: می دانست که احتمال گرفتن موافقتش کم است اما بابت ثبت نام کردنش خیلی خوشحال بود و میگفت: من اسمم را نوشتم اگه خدا صلاح بداند که می روم...
احمد روایت می کند که؛ یک شب ما را به منزلشان دعوت کرده بودند، فرزند شهید گفت که؛ عمو بابام رفته سی دی های آموزش زبان افغانستانی گرفته و کتابها آموزش زبان افغانستانی را گوش میدهد و مدام تمرین میکند.خیلی تعجب کردم! واقعا هم جای تعجب داشت، علی آقا به زبان های انگلیسی وعربی آشنایی داشت اما دنبال جواب بودم که چرا زبان افغانستانی را میخواهد یاد بگیرد.برادر شهیدادامه می دهد: ما با رفتنش مخالف بودیم اما نتوانستیم از رفتنش جلوگیری کنیم، اولین بار که به سوریه رفت، بعد از یک ماه به ایران بازگشت، از ایشان پرسیدم چطور زودتر برگشتی.
شهید عزیز ما گفت: راستش دیگر نمی گذارند بروم، موقع رفتن از مرز با سلام و صلوات عبور
کردم به اسم یکی از مجاهدین دیگر سوار هواپیما شدم، عکسی هم که روی کارت بود اصلا
شبیه من نبود، متوسل به اهل بیت (علیهم السلام) شدم، واقعا نصرت بود، چون چند
گیت را رد کردم ولی دیدم ماموران متوجه نشدند، از گیت اول که خواستم رد شوم مامور
که عکس را دید، گفت: این عکس تو نیست؟ گفتم: آره ، توی ذهنم گفتم خدایا دروغ
بگم؟! گفتم:نه! راستش را گفتم .
مامور خیال کرد که عکس اشتباه خورده گفت برو به مسئولمان بگو، من هم رفتم ، گیت دوم هم که اصلا نگاه نکردند، کارت همه را دیدند کارت من را ندیدند بالاخره رد شدم و رفتم.
به سوریه که رسیدم مجبور شدم بگویم که من ایرانی هستم، مرا پیش فرمانده لشکر فاطمیون «ابوحامد» بردند و ماجرا را برایش گفتم که من از ایران آمده ام و روحانی هستم و هدفم جهاد است و ... با ابوحامد رابطه نزدیکی پیدا کریم بعد از چند روز ابوحامد به من گفت که از حفاظت سپاه اجازه نمی دهند اینجا بمانی ، تو برگرد اما من قول می دهم مجوز تو را بگیرم که سری بعد با نام و مجوز خودت بیایی.
بعد از چند روز خبر رسید که ابوحامد «شهید علیرضا توسلی» به شهادت رسیده، علی خیلی ناراحت بود دیگر تاب و توان نداشت. می گفت: «با این اوضاع کسی دیگر نمی تواند پیگیر رفتن من شود». برای تشیع پیکر شهید توسلی به مشهد مقدس رفت ، گفت: وقتی بالای سر پیکر رفتم با شهید نجوا می کردم و می گفتم ابوحامد تو قرار بود مقدمات رفتن مرا به سوریه فراهم کنی، تو به من قول دادی!
بعد از چند روز با علی آقا تماس گرفته بودند و به ایشان گفته بودند که شهید توسلی قبل از شهادتش پیگیر مجوز شما به سوریه بودند و از سردار سلیمانی مجوز شما را گرفته اند شما میتوانید با مجوز و به نام حقیقی خودتان به سوریه بیایید...
علی با شور و شوق بیشتر باز هم عازم سوریه شد
مادر مکرمه شهید هم در این دیدار به ذکر خاطراتی از شهید تمام زاده پرداختند: اولین بار که می خواستند به سوریه بروند منزل ما آمد گفت: مادر می خواهم به مشهد بروم برای خداحافظی آمدم ، ته دلم می دانستم به سوریه می رود اما به روی خودم نیاوردم. گفتم: به سلامت بروی، بعد از رفتنش، برادرش ناراحتی و دلتنگی میکرد به ایشان گفتم ناراحتی که برادرت به سوریه رفته؟ گفت: مادر از کجا میدانی؟ گفتم من مادرم متوجه میشوم.
در طول مدتی که ایران بودند به جانبازان مدافع حرم و خانواده شهدا سرکشی میکردند.
دفعه آخر که به سوریه رفت من به خاطر بچه هاش مخالفت کردم اما از ته دلم راضی بودم و دعا نکردم که حتما برگرده چون فکر می کردم آرزوی شهادت دارد و من نباید مانع شوم که شرمنده خدا و اهل بیت می شوم.
همیشه دور روز یا سه روز یک بار زنگ می زد، روزهای آخر چند روز بود که تماس نگرفته بود ، قلبم به من ندای شهادتش را داده بود، چهار روز گذشته بود کاملا خودم را آماده کرده بودم ، لباس های عزای خودم و پدرش را آماده کردم . تا اینکه خبر شهادتش را به ما دادند. شانزدهم آبان سال 94، از پهلو مجروح شده بود و به دلیل خونریزی در باغ زیتونی حوالی حلب شربت شهادت را نوشید.
دکتر حسین بابازاده مقدم از دوستان صمیمی این شهید بزرگوار که در وصف این شهید چنین می گوید:
شهید علی تمام زاده از فعالان فرهنگی استان البرز بود،با ایجاد وبلاگ "مدافعون" خاطرات شهدای مدافعان حرم را در این وبلاگ منتشر می کرد. و به این صورت در کارهای فرهنگی نقش مهمی داشت ، مدت بسیار زیادی به عنوان ارتش فرهنگی یک نفره، نشریهای منتشر میکرد و تمامی کارهای آن از تامین محتوی تا طراحی، چاپ و تکثیرش را بر عهده داشت. وی در بسیاری از برنامههای فرهنگی، به خصوص در عرصه روشنگری و مقابله با جریانهای فکری مانند دراویش و فرقههای خاص فعال بود و در طراحی برنامههای اعتراضی که نسبت به این پدیدهها راه اندازی میکرد هیچگونه بهرهمندی و مورد حمایت نهاد خاصی نداشت.
شهید تمام زاده چفیه را همواره بر دوش خودش حفظ کرد به طوری که بچههای کرج به او می گفتند: «علی شلمچه». بعد از نماز جمعه روبروی مصلی میایستاد، داد می زد و نشریه توزیع میکرد. در زمان دوم خردادیها تجمع ها و حرکتهایی انجام میدادیم و علی با یک شهامت و شجاعت خاصی این تجمع را پیش میبرد. مشی مشخص زندگی سلمانی و نوع سبک زندگی او بر پایه اتکا بر ولایت پذیری بود. او بدون سر و صدا و دور از حاشیه و جنجال به سوریه رفت و بیان شیرمردیها و رشادتهای این شهید از زبان همرزمانش بسیار شنیدنی و جالب است.
این دوست شهید می گوید: علی آقا یک الگو بود، به نظرم باید از امثال تمام زادهها یک الگو در زمینههای
سیاسی و فرهنگی بسازیم. شهید تمام زاده در روزگاری که بحث فرقهها شدت داشت ایفای
نقش کرد و در صف اول مبارزه بود و در جبهه نظامی نیز در برابر فرقههای ضاله قرار
گرفت و شهادتش توسط آن ها رقم خورد. شهید تمام زاده یک جامعیت در خود ایجاد کرده
بود و به نظرم مصداق فرمایش حضرت آقاست که فرمودند: «بسیجی نیروی کارآمد است و در
تمام میدانها حضور دارد»
علی تمام زاده یک عمر در کارهای فرهنگی خود را هزینه کرد و به بهای آن خداوند مزد شهادت را برای این مجاهد فرهنگی داد. شهید تمام زاده اگر شهید نمیشد باید تعجب میکردیم. نوع برخورد صمیمانه او در نصیحت با نوجوانان و برخی از کج رفتاریهای فرهنگی و اجتماعی همیشه مورد توجه بود او یک فرد برخاسته از قشر مستضعفین و محله فقیر نشین بود و همیشه تلاش کرد به خاطر کسوت طلبگی که داشت مردم با او به راحتی ارتباط برقرار کنند.
نام شهید: علی تمامزاده (ابوهادی)
تاریخ شهادت: ۱۶ آبان ۱۳۹۴
در دومین اعزام خود به سوریه و در دومین روز محرم در جریان عملیاتی در محدوده روستای قراصی از روستاهای جنوب غرب حلب و در میان آتش سنگین تکفیریها مشغول عقب کشیدن همرزمان مجروح خود بود که در اثر اصابت گلوله مستقیم دشمن به درجه رفیع شهادت نائل شد.
خطشکن و جریانساز مدافع حرم آلالله، زاده ۲۴ فروردین ۱۳۵۵ بود. در بهار نوجوانی، «حوزه ایروانی» چهار راه مولوی تهران را برای تکلیف دین انتخاب کرد و پس از آن برای هدفی فرهنگی، قدم در «حوزه علمیه کرج» گذاشت. اعزام به سوریه برای یک روحانی که سوابق نظامی نداشت کار آسان و در دسترسی نبود و به همین جهت تصمیم گرفت با هویتی دیگر و با یک پاسپورت افغانستانی در قالب تیپ فاطمیون راهی شام شود. شیخ از اعضای فاطمیون شد و به یاری همان پاسپورت افغانستانی، به جبهه مبارزه اعزام و در سوریه با ابوحامد (شهید توسلی) آشنا شد و مقدمات دومین اعزامش به مدد و کمک ابوحامد فرمانده تیپ فاطمیون انجام گرفت. «علی تمامزاده» طلبه حوزه علمیه کرج بعد از نماز جمعه روبهروی مصلی میایستاد، داد میزد و نشریه «شلمچه» را توزیع میکرد و برای همین در میان بچههای کرج به «علی شلمچه» معروف شده بود.
حیات فرهنگی، اجتماعی شهید
در روزگاری که بازار فرقهها داغ شده بود، نقشآفرین شد و در صف اول مبارزه فعال بود و در جبهه نظامی در برابر فرقههای «ضاله» قرار گرفت. مقابله با فرقههای منحرف فکری و دینی و نگارش مقالات و نوشتههایی در مجلات و پایگاههای مجازی، تنها بخشی از فعالیتهای «ابوهادی» بود. این مدافع حرم آلالله، اولین نشریه خود را با نام شهید مدافع حرم، علیرضا توسلی در دهه ۹۰ به چاپ رساند و وبلاگ مدافعون و چند نشریه دیگر در کرج و سوریه، امتداد فعالیتهای فرهنگیاش شد. «دومین شهید روحانی مدافع حرم» از فعالان فرهنگی استان البرز و ساکن فردیس، مدت بسیار زیادی بهعنوان ارتش فرهنگی یک نفره، نشریهای را منتشر میکرد و تمام محتوای نشریه، طراحی، چاپ و تکثیرش را برعهده داشت. وی در بسیاری از برنامههای فرهنگی، تبلیغی و جهادی بهخصوص در عرصه روشنگری و مقابله با جریانهای فکری مانند دراویش و فرقههای خاص فعال بود و بدون هیچ حمایتی، طراحی برنامههای اعتراضی به این پدیدهها را راهاندازی میکرد. انتشار نشریه منتشر شده در سوریه با شهادت شهید تمامزاده متوقف شد و با توجه به اینکه پایگاه فرهنگی او در زمان حیات مادی کانون فرهنگی شهید فهمیده در شهر کرج بود و ارتباط تگاتنگی با خانواده شهید فهمیده داشت و سخنرانیهای خود را هر سهشنبه در این کانون برگزار میکرد، هماکنون یاد و خاطره این شهید مبلغ مدافع حرم در این کانون زنده نگه داشته میشود.
به ایشان روایتی از جهاد ائمه (ع) که فرمودند: « قلمالعلماء ، افضل من الدماء الشهدا» است را می خواندم و علی می خندید . بعد از شهادت ایشان مصداق عملی این روایت شدند. هم با قلم علمائی و هم خون شهدائی در دو جبهه نظامی و فرهنگی جهاد کردند..
حجت
الاسلام علی تمام زاده سال 1355 به دنیا آمد. درس حوزه را از 18 سالگی به
بعد و پس از گرفتن دیپلم شروع کرد اول به حوزه ایروانی واقع در چهارراه
مولوی رفت و بعد هم وارد حوزه علمیه ی کرج شد. در همین راستا به انجام
کارهای فرهنگی نیز مشغول شد و دست به قلم بود. این اواخر نیز پیرو مسئله
سوریه راجع به شهدای فاطمیون و شهدای افغانستانی تا جایی که می توانست کار
کرد.
در همین مدت توانست دو
سه نشریه را به چاپ برساند. اولین نشریه ویژه شهادت ابوحامد بود که منتشر
شد. وی همراه تیپ فاطمیون سه بار به سوریه اعزام شد و هر بار چهل روز آنجا
بودند که در تار یخ هجدهم آبان ماه سال 1394 در سن 39 سالگی در سوریه بر
اثر اصابت گلوله به پهلو به شهادت رسید و در گلزار شهدای امام زاده محمد
کرج به خاک سپرده شد. از او دو فرزند به یادگار ماند.
*نوید شاهد البرز در سالروز شهادت شهید با همسر شهید گفتگوی داشته است که تقدیم حضورتان می شود:
***خانم «زهرا کورخلی» شما همسر «شهید علی تمام زاده» از شهدای مدافع حرم هستید لصفا بیوگرافی از شهید گرانقدر بفرمایید؟
در روز بیست و چهارم فروردین ماه سال 1355، اولین فرزند« رضا قلی تمام زاده» در آغوش خانواده ای متدین و مذهبی در شهر تهران متولد شد.« شهید علی تمام زاده» بعد از اتمام تحصیلات وارد حوزه علمیه ایروانی تهران شد، ایشان پس از چندی تحصیل در حوزه علمیه ، مقابله با فرقه های منحرف فکری و دینی را آغاز نمود و در این راستا به نگارش مقالات و نوشته هایی در مجلات و نیز در پایگاههای مجازی همت گماشت. بی پروا بودن در مقابله با انحراف و دارا بودن روحیه ی انقلابی و شجاعت بی نظیر علی آقا موجب شده بود، ایشان به عنوان یک شخصیت جریان ساز و خط شکن معرفی شود.
***نحوه آشنایی شما با همسرتان(شهید علی تمام زاده) چگونه بود؟
در سال 1379، از طریق خانواده ایشان با هم اشنا شدیم طی رسومات مذهبی و اسلامی با هم صحبت کردیم و در همان جلسه اول متوجه شدیم که چقدر از لحاظ اعتقادی با هم تفاهم داریم و خداوند این کفویت را ایجاد کرده تا در کنار هم به کمال بندگی برسیم و در روز تولد زینب سلام ا..علیها) ازدواج کردیم و نکته جالب این که پایان زندگی مشترک دنیوی مان هم مدافع حرم بی بی زینب (س) شدند. که ان شالله آخرت ابدیت کنار هم خواهیم بود.
***ویژگیهای اخلاقی و اعتقادی همسرتان را بفرمایید؟
ایشان بعد از شهادت به نماد اخلاص و بصیرت شهرت
یافتند، چرا اخلاص ایشان از خداشناسی و توحیدش نشات می گرفت. وی موحد و بنده خالص
خدا بود.خدا را خوب شناخته بود و تمام کارها را برای رضای خدا انجام دادن همان
اخلاص بدون هیچ چشم داشت مادی از بندگان
خدا ، فقط برای رضای خدا ، خیلی جاها ایشان فعالیتهای فرهنگی مختلفی داشتند.
همیشه می گفتند: اگر کار برای خدا باشد خداوند برکتش را در تمام لحظات زندگی جاری می کند.
توکلشش به خدا ، عبادت خالصانه اش ، نمازهای اول وقت ایشان ، تهجد و شب زنده داریش، سجده های طولانی بعد از هر نمازش از خصوصیات برجسته ایشان بود.
زهد و تقوا ایشان که در روایات معصومین (ع) توصیه شده در رفتارهای ایشان تجلی یافته بود دوری از دنیا طلبی که همیشه تکه کلامی به بنده داشتند که دنیا را جدی نگیر . هم و غم ایشان برای آخرت بود نه اینکه در دنیا خوب زندگی نکند بلکه بلکه اینجا را مزرعه آخرت می دانست تقوای ایشان زبانزد تمام اقوام بود، تقوای چشم ، که خواهرهای بنده را با صداهایشان می شناخت و خواهرهای خودش را حتی اگر در خیابان می دید نمی شناخت، از غیبت بیزار بود و خلاصه ایشان عالمی بود که هر آنچه در منبرها برای مردم سخنرانی می کرد اول خود به آن عمل میکرد تا اینکه که مدافع حرم و حریم آل الله شد....
***از چگونگی اعزام سوریه بفرمایید؟
علی آقا یک روحانی مجاهد و مبارز بود و همیشه دغدغه دین داشت و زندگی ما با توجه به اینکه ایشان همیشه در همه صحنه ها ی فرهنگی و سیاسی و هر کجا که لازم بود حضوری فعال داشتند و گاهی اوقات زمان مشخصی نداشت، تقریبا قسمتی از جهاد را داشت و همیشه بنده به ایشان روایتی از جهاد ائمه (ع) که فرمودند: « قلمالعلماء ، افضل من الدماء الشهدا» است را می خواندم و علی می خندید . بعد از شهادت ایشان مصداق عملی این روایت شدند. هم با قلم علمائی و هم خون شهدائی در دو جبهه نظامی و فرهنگی جهاد کردند. علی آقا بار اول بسیجی وار و گمنام به جبهه سوریه اعزام شدند، وقتی بعد از یک دوره چهل روزه برگشتند، در طی عملیاتی فرمانده تیپ فاطمیون، شهید توسلی و دیگر رزمندگانی که علی آقا شیفته این شهدا بود به شهادت رسیدند و علی آقا وقتی برای تشییع این شهدا به مشهد رفتند از آقا امام رضا (ع) و شهید توسلی خواسته بود که رفتنش به سوریه را امضاء کنند ، بعد از آن دو بار به سوریه اعزام شد و در سومین بار که بی صبرانه منتظر آمدنش بودیم ، خبر شهادتش را آوردند.
و اما سخن پایانی:
همانطور که مقام معطم رهبری در فرمایشاتشان فرمودند که : این شهدا از اولیا ا.. بودند و ما خانواده ها که با این بزرگواران زندگی کرده ایم به این سخنان عمیق و پر معنی آقا در این مورد این شهدا ء رسیده ایم و باز فرمودند از شگفتیهای تاریخ است که جوانانی از خانواده و زندگی راحت دست می کشندو در این مسیر جهاد به شهادت می رسند. آری دل کندن سخت است از محمد هادی دوست داشتنی ، فاطمه دختر نوجوانش اما هدف والا و افق دیدبالای این شهداء و مبارزه با دشمنان اسلام که راس آن آمریکا و اسراییل است .
این شهدا در آسمان ماندند و دل تنگی برای ما خانواده ها سخت است و گاهی طاقت فرسا می باشد اما وقتی نگاه به مصایب اهل بیت (ع) و خصوصا حضرت زینب(س) نگاه کنیم می بینیم مصیبت آنها کجا و مصیبت ما کجا ...و آرام می شویم. در همه این صبوریها رضای خدا و عزت اسلام بالاترین هدف همه ما است و اما شعار بعد از شهدا ما چه کرده ایم؟این شهدا ستاره های درخشان هستند که راه را نشان می دهندو جبهه حق و باطل هم مشخص است.
به برکت خون تمام شهدا و به برکت رهبری مقتدر و دانا و فرزانه حالا ما هستیم و این میدان عمل و جهاد با دشمن هم پیروز شدندبه قول استاد پناهیان اگر هر کدام از ما خودمان را یک قدم به خدا نزدیکتر کنیم، مشکل دنیای اسلام حل می شودو ظهور آقا امام زمان ارواحنا فداه) محقق می شود ، ان شالله هم خودمان خوب باشیم وثیقه راستین اهل بیت(ع) را هم نسبت به منکرات جامعه بی تفاوت نباشیم، تاروز قیامت شرمنده شهدا و امام شهداء نشویم.