"شهید احمد رجبی" از جمله راهیان این کاروان پرشتاب نور بود که به سال 1344 در یک خانواده مذهبی و متدین در روستای نوجان از توابع شهرستان کرج چشم به دنیا گشود و پس از طی دوران طفولیت مراحل ابتدایی را در مدرسه نوجان با موفقیت کامل به پایان رساند اما به علت عدم امکانات تحصیلی و مسائل و مشکلات به کرج نزد برادرش آمد و شبانه در مدرسه راهنمایی معلم شروع به تحصیل کرد و روزها هم به کار و تلاش مشغول بود. در سال دوم راهنمایی بود که ملت مسلمان و مظلوم ایران که از ظلم و جو سیستم وابسته به استکبار جهانی به تنگ آمده بودند به پیروی از فلسفه قیام حسین(ع) که همان ادامه راه شهدای پانزده خرداد 42 بود، به پا خاستند و پس از اندک زمانی سرتاسر میهن اسلامیمان به صحنه راهپیمایی و تظاهرات و........جهت سرنگونی طاغوت زمان در صفوفی متحد و مصمم حماسه آفریدند و پس از گذشتن از فراز و نشیب های 17 شهریورها13، آبان ها و حکومت خاندان پهلوی را سرنگون کردند.
"شهید احمد رجبی" هم در این انقلاب رهایی بخش فعالیت چشمگیری داشت و تا پیروزی 22 بهمن که غلبه جندالله بر شیطان بود، همواره در اکثر صحنه های انقلاب حضور فعال داشت و پس از آن هم در سنگر علم و دانش(مدرسه) در انجمن اسلامی به پاسداری و دفاع از دستاوردهای انقلاب در برابر افکار انحرافی گروهکها وابسته به قدرت های جهانی می پرداخت. رشد و بینش سیاسی و اجتماعی مردم و متحول شدن ارزشهای حاکم بر جامعه که مهمترین دستاوردهای انقلاب بود و بر خلاف انقلابات وارداتی دستاوردهای والای مکتب اسلام در قلوب حق جویان و حق طلبان گیتی جای گرفت و این بار الهی چنان حرکت و جنبشی در آنها ایجاد نمود که بر اعتراف یکی از سردمداران رژیم صهیونیستی انقلاب ایران زلزله ای ایجاد کرده که نه تنها خاورمیانه بلکه کل جهان را به لرزه در آورده است و این بزرگترین خطری بود که منافع نامشروع، مثلث شوم کمونیزم، صهیونیسم، امپریالیسم را تهدید می کرد و استکبار جهانی آنچه در توان داشت، در جهت جلوگیری از پیروزی این انقلاب و سپس برای به انحراف کشیدن آن به کار برد و این طبل تو خالی و بت پوشالی در دنیا مفتضح و رسوا شد.
اما از آنجا که خصلت این شیاطین در جهت نابودی فرهنگ اصیل ملت ها بخصوص مکتب اسلام می باشد، دست از توطئه برنداشتند و جنگ تحمیلی را توسط صدام، ژاندارم جدید منطقه علیه انقلاب اسلامی آغاز کردند و برای فلج کردن جمهوری اسلامی مراکز عظیم اقتصادی، فرهنگی و....را مورد حمله دردمنشانه خود قرار دادند. شهید احمد که قلبش مالامال از عشق به انقلاب اسلامی و امام امت بود. برای دفاع از آرمان های مقدس و مکتب اسلام، ترک تحصیل کرد و با اصرار فراوان در برابر مسئولین پس از طی یک دوره آموزشی فشرده در پادگان امام حسین(ع) تهران عازم صحنه های عزت و شرف و دانشگاه انسان ساز جبهه شد و پس از چند ماه نبرد بی امان برای دیدار با خانواده اش به کرج آمد و پس از مدت کوتاهی بار دیگر به سوی جبهه های حق علیه باطل اعزام شد و توفیق شرکت در عملیات پیروزمند فتح المبین نصیبش شد و در کنار شیران لشگر توحید از خود رشادتهای فراوان نشان داد و شاهد حماسه آفرینی همرزمان در یادش بود.
در حین عملیات از ناحیه شکم و دست مجروح شد و به عقب جبهه بازگشت. پس از بهبودی نسبی بود که احساس وظیفه کرد. برای مبارزه با حرکت مخرب قاچاقچیان بین المللی که از پی مقاصد شوم سیاسی، خروارها مواد مخدر از طریق مرزهای شرقی کشور وارد کرد و در سطح مملکت پخش می کردند، پای در خطه محروم و تفتیده بلوچستان گذارد و چند ماهی به نبرد با این مزدوران و جیره خواران اجانب پرداخت. او چند روز بعد از بازگشت به کرج به همراه برادر بزرگترش عازم جبهه خونرنگ جنوب شد و در عملیات غرور آفرین والفجر یک شرکت کردند، چند ساعتی از شب نگذشته بود که پاکدلان بی آلایشی که قلبشان با ذکر خدا آرامش و طمأنیه خداگونه یافته بود با شعارهای یا حسین، یا مهدی، لبیک یا خمینی که بر پیشانی و بازوانشان نصیب شده بود، آماده حرکت شدند. چهره پرفروغ یاوران قرآن پرده ظلمت را می شکافت و نوید صبح صادق را بازگو می کرد. خدایا اینان هزارمین بار بر سر مرز امتحان تو حاضر شده اند و هر بار فاتح و پیروزتر از قبل به ندای حق لبیک گفته اند.
شهید احمد رجبی در عملیات والفجر مقدماتی در منطقه فکه در تاریخ شانزدهم اردیبهشت 1362 پس از ساعت ها نبرد سخت با خصم زبون در خون خود غلتید و پیکر پاک و مطهر او در کنار برادرش در کربلای شمال فکه ندا می دهد که هان ای خدای جویان راه بگشایید که وقت تنگ است و کربلا در انتظار به امید آنکه ما هم بتوانیم از جمله تشنگان معرفت حق بشویم و در ضیافت اله شرکت جوئیم.
وصیت نامه شهید احمد رجبی نوجانی
بسم الله الرحمن الرحیم
برای جنگ با کفران سبک بار مجهز بیرون شوید و در راه خدا به مال و جان جهاد کنید، این کار شما را بسی بهتر خواهد بود، اگر مردمی با فکر و دانش باشید.
با سلام به پیشگاه آقا امام زمان (ع) و با سلام و درود بر امام خمینی و با سلام بر امت شهید پرور ایران امتی که به حق به قول امام الهی شده است، چند خطی را به عنوان وصیت نامه می نویسم. در این لحظه که وصیت می نویسم، هیچ شوقی به جز شوق شهادت ندارم، تا حال من مرده بودم و این لحظه آغاز جهاد و شهادت است .
این احساس را خود می بینم که تازه دارم، متولد می شوم و زندگی جاویدان خود را آغاز می کنم. شهادت انسان را به درجه اعلای ملکوتی می رساند و چقدر شهادت در راه خدا زیباست و مانند گل محمدی می ماند که وارثان خون پاک شهید از آن می بویند. خدایا شهادتم را در راه اسلام و قرآن که خاری در چشم دشمنان است، بپذیر و آرزو می کنم، شهادتم وقت برای خدا باشد و هیچ باکی از شهادت ندارم؛ زیرا علی (ع) گفت: آنقدر ما در دریای خون شنا می کنیم تا به ساحل پیروزی برسیم، برای حفظ اسلام باید از جان و مال هیچ دریغ نکرد. پس ما جوانان هم این راه را که راه حسین (ع)است، انتخاب کردیم که مرگ باعزت بهتر از زندگی با ذلت می باشد.
از خداوند می خواهم که من را در رختخواب نمیراند و اما پیام من به برادران و خواهران این است که ارزش خود را دراین انقلاب بدانید و نکند خدای نکرده به غیبت و حسد و کبر و دروغ و حب دنیا و خلاصه رذائل اخلاقی نسبت به هم پیدا کنید، این موقع بهترین وقت برای خودسازی و کار کردن برای انقلاب است، عزیزانم بهترین هدف الله است و کسی که می تواند ما را زودتر به الله برساند. خدا و ولایت فقیه است، در نتیجه از ولایت فقیه که همان روحانیت اصیل و رهبر امام خمینی پشتیبانی کنید و هرگز امام را تنها نگذارید که این نعمتی بزرگ است. برای ملت ما و اینان مانند شمعی هستند که در تاریکی و ما را هدایت می کنند .
در آخر باز هم عاجزانه از شما برادران و خواهران می خواهم که امام را تنها نگذارید و ای خواهر تو نیز زینب زمان باش و در راه خدا مبارزه کن ای برادر عزیزم در راه خدا بهترین و برترین راههاست پوینده و کوبنده این راه باش و این را بدانید که اسلام چیزی است که همه ما باید فدای او بشویم که همچون امام حسین (ع) در راهش شهید شد تا اینکه تحقق پیدا کند و آن هم وقت اینکه ما باید خون بدهیم و فقط تکیه با خدا کنیم و اگر پیروزی نصیب ما شد، مغرور نشویم و این را بدانید که ما فقط با صدام در جنگ نیستیم بلکه با دنیای کفر امپریالیست و صهیونیست در جنگ هستیم و این را بدانید که مستضعفین جهان در انتظار انقلاب ما هستند .
حاج ابراهیم همت در یک سخنرانی منتشر نشده و تاثیرگذار در جمع رزمندگان و نیروهای بسیجی خود، از مذاکره با امریکا و شرح جنایات امریکا در قبال مردم ایران گفته است.
مرور این جملات و کلمات در این روزها و در شرایطی که به برکت خون او و رزمندگانش ایران سربلند است و مقتدر و با ثبات، به تاثیرگذاری جهانی رسیده است، مو را بر تن هر انسان آزاده ای سیخ خواهد کرد، آنهم زمانی که برخی به دنبال مسابقه برای علم کشی علم کدخدا در داخل مرزهایی هستند که خون همیت و یارانش آنرا تثبیت کرده است.
متن کامل سخنرانی را در ادامه میخوانید:
به محض سقوط رژیم شاه با آن عظمت روح، آمریکا که نمیتوانست این جریان را با این عظمتش تحمل بکند، به انواع دسیسهها دست زد: یک فرم سازش با رو کردن دستهای گروهکهایی چون نهضت آزادی یا جبهه ملی این حرکت آغاز شد و در کنارش غیر از مسأله سیستم نظامی و سست کردن آن، مسائل سیاسی را به مثابه بازی گرفتن این امت رزمنده و دور کردن امت از صحنه، سازش و یک روند آمریکایی را به انقلاب تحمیل میکرد؛ داشتند این را رشد میدادند که به حول و قوه الهی و با تلاش ملت و با بیداری و هوشیاری امام و حرکتی که دانشجویان خط امام در لانه کردند، این توطئه شکست خورد.
حرکت بعدی آمریکا به انحراف کشاندن انقلاب بود و این از انسانی ساخته نبود مگر بنیصدر! بنیصدر انتخاب شد ولی روند حرکت بنیصدر و راهی که او میپیمود نشاندهنده این حرکت است که بنیصدر آلت دوم و سمبل دوم حرکت آمریکا در انقلاب اسلامی و حضور او برای به انحراف کشیدن انقلاب بود که به سقوط انقلاب کمک بکند.
آمریکا این حرکت را زمانی تجربه میکرد که در کنار آن تحریم اقتصادی نیز به اقتصاد مملکت ضربه میزد. در کنارش عدم فروش اجناس توسط کشورهای خارجی ما را در یک تنگنا و مضیقه قرار میداد. آمریکا منتظر فرصت بود که اگر بنیصدر خائن قادر باشد که نظام جمهوری اسلامی را به انحراف و انحطاط بکشد و سبب سقوط آن بشود. با آن حرکتهای منافقوارش در دانشگاه تهران و در سخنرانیهایش و در حرکتهای نظامیاش و آن خیانتهایی که در شروع جنگ کرد. اگر آمادگی داشت که این کار را بکند فبها ولی اگر نکرد جنگ را آغاز بکند. لذا به عراق آمادگی قبلی داده میشود. هیچ کشوری به اندازه آمریکا خبر از سیستم نظامی ما نداشت. تمام اینها گفته شده بود و بنا به گفته خود اسرای عراقی آمریکا به صدام این تحلیل را داد که در ایران در جنوبی که تو میخواهی حمله بکنی، از غرب تا جنوب هزار و سیصد کیلومتر مربع با دشمن مرز داری. تو در مملکتت دوازده لشگر داری و از پشتیبانی ناسیونالیستی عربی کشورهای خاورمیانه بهرهمند هستی و از پشتبیانی ابرقدرت جنایتکار آمریکا. قادر خواهی بود؛ ایران در جنوب یک لشگر بیشتر ندارد. آن هم به نام لشگر نود و دو زرهی. قادر خواهی بود حمله بکنی و این لشگر را از هم بپاشی و در عرض چهل و هشت ساعت جنوب را از ایران جدا بکنی و خودمختار بکنی.
حتی این پیشبینی شده بود که برای تسریع سقوط انقلاب در حین آمادگی ارتش عراق همزمان در نوژه کودتایی بشود که هواپیما بلند بشود و جماران را بمباران بکند. دولت را ساقط بکند. امام عزیز را در جماران از بین ببرند. وقتی این حرکت شد عراق با ارتشش به داخل کشور ما سرازیر بشود. یعنی دیگر رمقی برای مقابله برای ما نماند. گروگانها نجات پیدا کنند و انقلاب ایران نیز شکست بخورد.
حرکت بعدی همین لشگر نود و دو زرهی در جنوب بود. روی همین لشگر حساب شده بود که در آن کودتا بشود و کودتا در آن شد. لذا سبب شد حداقل بالای پنجاه درصد از کادر این لشگر اخراج بشوند و این لشگر کارآیی نظامی خودش را از دست بدهد.
توطئههای بنیصدر در جنوب و در غرب یکی بعد از دیگری شروع شد. نمیگذاشت شکل بگیرد. نمیگذاشت بجنگیم. به هر حال حرکت بنیصدر جلوگیر بود و از یک جهاد فی سبیل الله بازدارنده بود. به محض این که بنیصدر برکنار شد، این خط نجنگیدن شکست؛ این خط سازش و لیبرالیسم. آن خطی که او توسط خودش و منافقین بر انقلاب اسلامی و جامعه اعمال میکرد شکست. یعنی انحراف آمریکا شکست. انحراف که شکست آمریکا دیگر هیچ چارهای نداشت جز این که فشار را زیاد بکند. یعنی جنگ را گسترش بدهد. تنها حرکتی که میتوانست برای سقوط انقلاب به آمریکا امید بدهد یک حرکت گسترده نظامی بود و این برای آمریکا امکانپذیر نبود. مگر این که در کنار عراق دولی را بگذارد که پشتیبانش باشند. خودش پشتیبانی بکند. کمک مادی تسلیحاتی، کمک تبلیغاتی و هر گونه کمکی که از دستش برمیآید بکند تا عراق بتواند این جنگ را ادامه بدهد.
این همیشه تکرار شده که الآن جنگ ما جنگ ایران و عراق نیست. جنگ ایران و آمریکا است. جنگ ایران و جهان است نه جنگ ایران و عراق. آمریکا در عراق حضور دارد. با چی؟ با آواکسش در عربستان، هدایت کلیاش در مجموع و حضور هلیکوپترها و مشاوراتی که شروع شده. از قبل هم مخفیانه بود. به طوری که حمادی وزیر امور خارجه عراق بگوید ما از روابطمان با آمریکا افتخار میکنیم. فرانسه در عراق حضور دارد. با موشک اگزوزتش با چهل کیلومتر برد که قادر است با هلیکوپتری که در اختیارش گذشتهاند؛ با نه فروند هلیکوپتر بلند بشود و از بندر فاو کشتیهای ما را در خارک تهدید بکند و بزند. چه کشتیهای تجاری خارجی و چه کشتیهای خودی.
فرانسه با میراژهایش که به کمتر کشوری و با شرایط خاصی میفروشد، در عراق حضور دارد. انگلیس همچنین؛ تمام موشکهای زمین به زمین و زمین به هوای انگلیس. لذا همه چی آماده بود برای این که عراق بتواند این جنگ را با شدت و حدت هر چه تمامتر ادامه بدهد ولی با حول و قوه الهی از آن جا که دست غیبی در کار است و خدا قادر است نصرت بدهد. پیروزی بدهد. شکست بدهد. به این دلیل همه این توطئهها شکست خوردند. یکی پس از دیگری.
پس از سقوط بنیصدر ارتش و سپاه ما شروع کردند. حملات یکی پس از دیگری. ثامن الائمه، طریق القدس، فتح المبین با آن عظمت و با آن شکل روحانی و معنوی و آن ابهت عرفانی که این عملیات بزرگ داشت که اصلاً نمیشود اسم آن را عملیات نظامی گذاشت. سقوط خونینشهر چنان ابهت و چنان حیثیت و چنان عظمتی داشت که شما تکانش را در دنیا دیدیم. در سوریه و لبنان مشاهده کردیم. و این حرکت این قدر اعجاز بود و این قدر ابهت در آن بود و این قدر آمریکا را به وحشت انداخت که از ترس دولتهای مرتجع منطقه و رشد انقلاب و صدور انقلاب بلافاصله اسرائیل را وادار کرد که به لبنان حمله بکند. به این تحلیل که کشورهای عربی ترسیدند قدرت آمریکا به نمایش گذاشته بشود که آمریکا قدرت دارد. نظرها از جنگ ایران و عراق به طرف جنگ اعراب و اسرائیل برود. نظر ایران هم همچنین و این وسط صدام نجات پیدا بکند و سوم ریشه انقلاب اسلامی و آن موجی که در لبنان به عنوان برداشت از امام و انقلاب اسلامی هست هم خشکیده بشود. ما پس از عملیات محرم و اعجازی که در وجود برادران دیدیم و آن حرکت عظیم و بزرگ به این فکر افتادیم ... به یکباره صحبت از صلح شد!
برادران عزیز، خوب دقت کنید. ما از روز اول، هرگز در شرط مؤمن خلل ایجاد نمیشود. این شرایط را برای عراق گذاشتیم. ای صدام، ما محاکمه تو را میخواهیم. محاکمه آن کسی که تجاوز کرده. دو، از تو غرامت میخواهیم. اگر عراق بخواهد به ما غرامت بدهد، بایستی برآورد غرامت ما را بدهد. یعنی صد و پنجاه میلیارد دلار. آمریکا چه فکری میکند. اگر عراق صد و پنجاه میلیارد دلار به ما غرامت بپردازد، ما با این پول قادر هستیم جلوی همین روزانه دو میلیون بشکه نفتمان را هم ببندیم و بازار اقتصاد دنیا را لکهدار بکنیم و بشکنیم. این برای آمریکا سود نداشت. صد و پنجاه میلیارد دلار. آمریکایی که تا حالا سعی کرده به هر نحوی که شده کمر اقتصاد ما را بشکند. بدهیهایش را نداده. فرانسه بدهیهایش را نداده. ترکیه بدهیهایش به ایران را نپرداخته. به هر نحوی که هست میلیاردها دلاری که بدهکار بودند نپرداختهاند. به این دلیل که به اقتصاد ما ضربه وارد بشود و ما ضربه بخوریم. پس آمریکا این کار را نمیکند و اجازهاش را هم نمیدهد.
دو، متجاوز شناسایی و محاکمه بشود. شما روی اینها فکر کنید. آمریکا آمده در منطقه خاورمیانه یک سمبلی به اسم صدام درست کرده. تمامی دولتها هم به او کمک کردند. حالا آمریکا حاضر است این سمبل را از دست بدهد؟ یعنی اگر امروز آمریکا صدام را از دست بدهد یعنی خاورمیانه را از دست داده. یعنی در عصر حاضر هیتلر آمریکا، خونخوار آمریکا صدام شده در خاورمیانه. پس آمریکا این نظر دوم را هم که محاکمه صدام باشد که بدون شک به برکناری صدام و سقوط رژیم بعث است، این را هم قبول نخواهد کرد. قبول میکند؟ قبول نخواهد کرد. پس آمریکا این شرایط صلح را از ما نمیپذیرد. تازه اینها از شرایط صلحی بود که ما عنوان کردیم ولی به قول امام عزیز که گفت جواب این خونها را چه میدهید. بر فرض که صد و پنجاه میلیارد دلار گرفتیم، جواب خون یک نفر از بسیجیهای ما میشود؟ مگر آنها برای پول آمدند جنگیدند. مگر آنها برای قدرت آمدند جنگیدند. مگر آنها برای مقام آمدند جنگیدند. کسی به آنها پولی نمیداد. کسی حاضر است به خاطر پول جان بدهد؟ نه.
مطلب بعدی. ما مردممان را در سرتاسر ایران با روحانی در محلات و در روستاها تبلیغ شده. ملت به شوق کربلای امام حسین بسیج شدهاند. یعنی در شهرستان گفته شده السلام علیک یا اباعبدالله، نیرو به خط شده و آمده. اگر این بسیجی عزیز بیاید در جبهه و یک زمانی احساس کند که صلحی شده و او به کربلا نرسیده، ما در آینده قادر خواهیم بود این بسیج را دوباره بسیج بکنیم؟ آن وقت به او چه بگوییم. دیگر آن وقت میتوانیم از کربلا بگوییم؟ میگوید نه. شما چوپان دروغگو هستید. یک بار به من گفتید کربلا و من را تا جبهه بردید. بچههایم را از دست دادم. عزیزانم را از دست دادم. حالا دوباره به عقب برگشتیم و دوباره میگویید بیا به کربلا برویم. این را چه کار میکنیم؟
لذا ای عزیزان، ما هیچ چارهای به غیر از جنگ نداریم. پس تمام درهای صلح به روی ما بسته است. سازش و صلح با کفر حرام است. به گزارش رجا، با کفر بر سر میز مذاکره نشستن خصلت قاسطین و مارقین و ناکثین است. نه خصلت مؤمنین و متقین. ما هیچ چارهای نداریم مگر جنگ و مگر جهاد در راه خدا که سفارش شده.
یعنی ای عزیزان، امروز شرف، حیثیت، آبرو، مقام و همه چیز اسلام و انقلاب اسلامی و ملت اسلامی ایران بستگی به این جنگ و تداوم این جنگ دارد و امروز صلح و سازش و سر میز مذاکره نشستن برای ما خواری، ذلت، افتضاح به دنبال دارد و نسل آینده را به لجن میکشاند و اسلام را از بین میبرد. امام عزیز و ولی فقیه دستور فرموده الی بیت المقدس. باید تا بیت المقدس جنگید. پس ما میجنگیم و باید بجنگیم و تا ظهور آقا امام زمان چارهای جز انتخاب این راه نداریم.
شهید محسن رجبی فرزند رجبعلی متولد ۱۳۴۳ در امیریه تهران است. او اعزامی از لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) تهران بود که در سال ۱۳۶۳ در عملیات بدر و در منطقه جزیره مجنون به اسارت نیروهای عراقی درآمده و در اسارت به شهادت رسید. پیکر مطهر این شهید والامقام از قبرستان الکرخ عراق بعد از گذشت ۳۰ سال از شهادتش طی عملیات تفحص توسط کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح کشف شد. هویت این شهید از طریق آزمایش DNA شناسایی شد.
این شهید ۲۰ ساله سه برادر داشت که یکی از آنها چند سال پیش بر اثر سانحهای فوت شده بود. پدر شهید نیز ۱۴ سال پیش پس از سالها انتظار دار فانی را وداع گفته و به سوی فرزندش پرکشید. شهید محسن رجبی در آخرین اعزام خود به همراه پدرش به عملیات بدر میرود و در این عملیات مفقود الاثر میشود. او پیش از اعزام به جبهه در کنکور سراسری رشته عمران قبول شد و قصد داشت پس از بازگشت از این عملیات درس خود را ادامه دهد اما به فیض شهادت نائل شد.
متن و تصویر وصیت نامه این شهید والامقام در ادامه میآید:
بسم رب الشهدا و الصدیقین
السلام علیک یا اباعبداللهالحسین(ع) یا ثارالله
ای خوشا با فرق خویش در لقاء یار رفتن/سرجدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن
با سلام و درود بر حضرت بقیه الله(عج) و شهدای به خون غلتان، امام و امت امام وصیت نامهای را که به صورت نوشته است آغاز میکنم: هنگامی که برای نوشتن وصیت نامه قلم بر کاغذ میگذاشتم به این فکر افتادم که خدایا من در مقابل بزرگی و جلال و مقامت که ذرهای هم به حساب نمیآیم و در مقابل این همه نعمتهای بی حد و حسابت که به طور رایگان ولی بی دریغ در اختیار بندگانت گذاشتی چه بنویسم؟
اگر وصیتی ننویسم فردا منافقان شایع خواهند کرد که فلانی چشم بسته کشته شده است
پس گفتم وصیت نامه را برای که بنویسم؟ به این فکر افتادم که به رهبرم بنویسم. باز در مقابل آن همه کرامت و صفای امام که من و امثال مرا از گرداب ضلالت نجات داد قلم عاجز شد و به خود گفتم که برای امت بنویسم. ولی ناگاه فریاد تکبیر مداوم ملت در راهپیماییها و تشییع جنازههای شهدا و مراسم مذهبی به گوشم رسید. چهرههای به خون رنگین شده فرزندان شهیدان این امت مرا به وحشت انداخت و قلم در دستم بی حرکت ماند. در پیکر خود فکر کردم. ای خالق و ای پیامبر(ص) یا رسول الله(ص) چه کنم؟ به این نتیجه رسیدم که وصیتی ننویسم. زیرا این همه ایثار و مقاومت این ملت به رهبری آن امام برای نجات دین پاک و مبین اسلام و جهانیان در مقابل سختیها و ناملایمات ناشی از دریوزگی ابرجنایتکاران شرق و غرب به کمک نوکران چشم و گوش بسته داخلی و خارجی من روسیاه برای اسلام عزیز و جهانیان و نجات گرسنگان سیاه و سفید و سرخ پوست امریکایی و غیره چه کردم. در حالی که بیست بهار از عمرم میگذرد واماندم که خدایا چگونه در چشمان پر از عشق و محبت حضرت رسول الله(ص) فردای قیامت نگاه کنم و بگویم یا محمد(ص) منم از امت گنهکارت؟ ناگاه چهره کریه استعمار شرق و غرب و مزدوران حلقه بگوششان (منافقین چپ و راست داخلی) و دولهای مرتجع منطقه در پیش چشمم مجسم شد. که اگر من وصیتی ننویسم فردا که من را به جایگاه واقعی خویش یعنی نزد ربم برگردم اینها شایع خواهند کرد که فلانی چشم بسته به مانند خود کوردلانشان کشته شده است. پس مرا این خوف گران آمد و بر آن داشت که انگیزه شهادتم را بازگو کنم.
عزیزان! بدون شک ضلالت و فساد و فحشا و کشته شدن اسلام در دوره رضاشاهی و پسر کثیفش را از یاد نبردهاید. حتما بی غیرتیها، قلدریها، خفه شدن بانک الله اکبر در گلوی مؤذنها و مسخره کردن اسلام در رسانههای گروهی و به مسلخ کشیدن مسلمین به بهانه مسلمان بودن و بعد از پیروزی انقلاب حملههای ناجوانمردانه و شیطانهای بزرگ و کوچک و به خصوص مزدوران داخلی منافقین و خانها و سرمایه داران و تمامی جرثومههای کثیف را از یاد نبردهاید. باید از خویشتن سوال کنیم، که چرا و چه کسی و با کدامین پرچم ما را از این همه مصیبتها نجات داد!؟ آیا غیر از امام عزیزمان بود؟ با پرچم لا اله الا الله که آغشته به خون میلیونها نفر انسان زن و مرد از سلاله پاک ابراهیم خلیل الله و محمد رسول الله(ص) و علی(ع) ولی الله و زهرای مرضیه و فرزندان بر حق و پاک و اصحاب و یاران آن عزیزان میباشد.
اگر هزاران بار زنده شوم، مصمم تر از اول به امام خواهم گفت: یا روح الله لبیک!
بنگر و ببین ای انسان که در طول تاریخ پرچم نجات انسانها در دست توانای کدامین مرد و از کدامین خانه بیرون آمد؟ آیا جز پرچم الله اکبر و در دست توانای مردانی از تبار ابراهیم و از خانه گلین فاطمه(س) بوده است؟ و آیا پیروزی و شکست طاغوت و راندن کفر از کشور اسلامی از کدام کلبه و با کدام پرچم بود. بله همان پرچم نجات بخش اسلام و همان کلبه کوچک فاطمه(س) و کعبه راستین مسلمین و پهلوی غرق به خون بانوی مسلمین حضرت فاطمه(س) بوده است که روح الله عزیز با خشم اولیاء الله از آن خانه خروش کرد و بتها را شکست و میشکند و کدامین امت بود که او را با مال و جان یاری داده و یاری میدهند. همین مردم محروم و فقیر ایران عزیزمان بود که همیشه به خاندان با عصمت مولایمان علی(ع) وفادار بوده و هستند. پس این همه از خودگذشتگی و عظمت و شرافت که این شهدای میلیونی تاریخ بشریت به خرج دادند. من که بندهای گنهکار هستم. چرا در راه پرافتخار شهادت برای اسلام عزیز قرار نگیرم.
هر کس در هر لباسی به خاطر شهادتم به مقامات دولتی توهین کند به خدا سوگند فردای قیامت یقهاش را خواهم گرفت
خون من، جسم من، روح من که امانتی است در دنیا و سرانجام که باید به صاحب اصلی یعنی پروردگار عزیز برگردد. چرا از راه درست که پاکان رفتند برنگردد و ای منافق کوردل! و ای بی غیرتی که ناموس خویش را در آغوش هر اجنبی قرار میدهید آیا خیال میکنید که ما هم مثل شما به امام راستین ملت خیانت میکنیم؟ نه! به خدا اگر هزاران بار زنده شوم به مانند اول و مصمم تر از اول به امام خواهم گفت: یا روح الله لبیک! ای امام زمان(عج) شاهد باش که ما به فرزند زهرا(س) به مانند مردم کوفه و منافقین خیانت نکردهایم. یا بقیه الله شما گواه باشید که ما اگر گنهکار بودیم ولی به جانشینت که فریاد(هل من ناصر ینصرنی) جدت از حلقوم مبارکش برخاست لبیک گفتیم و تا پای جان در مقابل دشمنانش ایستادیم. من از شما میخواهم از خدا بخواهید که مرا ببخشد که نتوانستم درست وظیفهام را انجام دهم ولی امیدوارم به اینکه مانند منافقین در شکلهای مختلف نامردی نکردم. رحمت بی پایان خداوند به امام و اصحابش به خصوص علمای اسلام و سلام و رحمت بر اصحاب مظلومش شهید ایت الله دکتر بهشتی. شهید منتظری و آن هفتاد و دو تن باد. رحمت خدا بر شهدای بزرگ چون رجائی و باهنر و شهیدان دیگر به مانند شهیدان محراب باد و رحمت خداوند بر تمامی شهدا به خصوص شهدای مظلوم کردستان با درود بر استادان شهیدم عبد الحمید و ناهیدی باد. دلم میخواهد از تمامی دوستان یاد کنم ولی کاغذ کم میآورم و قلمم تمام میشود. درود خدا بر شهدای بزرگ و مظلوم جبههها باد.
خدا نیامرزد آن کسی را که در پستهای مختلف به مردم خیانت کند
عزیزان! به فقرا کمک کنید. بدون منت و توجه دیگران و ناشناس و همچنین به دولت اسلامی. من آرزو دارم که همگی به مسجدها بروید و پرکنید مساجد را و مراسم مذهبی را گسترش بدهید. خدا لعنت کند هر آنکس را که باعث شکست اسلام در جهان میشود. خدا نیامرزد آن کسی را که در پستهای مختلف به مردم خیانت کنند. خیانت به مردم یعنی خیانت به اسلام. گوش به فرامین ولایت فقیه باشید. به دستور ولایت فقیه هر کمونیست و منافق و گران فروش و زناکار و مفلس خائن را در خانهاش به دار بکشید. به خدا آرزو دارم که قسط و عدل را در تمام ابعادش در جامعه مان ببینم من سفارش به پدر، مادر ، خانواده، بستگان و هموطنان ندارم جز ایمان و تقوا
حفظ دستاوردهای اسلام:
در زندگی از مسائل روز عبرت بگیرید. همچنین از شهدا. انشاالله خداوند به ما توفیق دهد که گناه نکنیم مخصوصا تفسیر گناه. هر کس در هر لباسی به خاطر شهادتم به مقامات دولتی توهین کند به خدا سوگند فردای قیامت یقهاش را خواهم گرفت و از همگی شما میخواهم بیایید این تنها دشمن هستی را از بین ببریم. یعنی هوای نفس که باید به خاطر او و تنها دشمن او را از پای دربیاوریم.
آیا تاکنون پای صحبتهای یک شهید نشستهاید که روایتی شنیدنی از لحظات حماسهآفرینی رزمندگان را برایتان تعریف کند؟ حالا اگر این شهید خود روایتگر لحظات ناب شهادت شهدای دیگر باشد چه؟
انگار همین دیروز بود. حنابندان چهارده خرداد 1363 که رضاشاباش زندگی را در گلاب افشان شوق، آذین بست و خانه محقر پدری خود را برای مهمان درد آشنایی که میخواست شریک تنهاییهای او باشد، آراست. اما هنوز دو هفته از این اتفاق سپید نگذشته بود که دوباره چون گذشته عزم سفر کرد و راهی شد و از زیر هفت آسمان دعا و نیایش و از قرآن گذشت و دستبوس دستان مادر و همسر، شیراز را به قصد مشهد خاک شلمچه ترک گفت.
چند سال بعد زهرا اولین و آخرین یادگار رضا چشم در نگاه مشتاق او دوخت و پدر نیز در چشمان معصوم زهرا، دستهدسته پرندگان مهاجری را به تماشا ایستاد که در آسمان غروب، سمت پروازشان در افقهای دور گم میشد. بعد از دو روزِ پرهلهله تولد فرزند، انگار تنها سهم پدر از زهرا، همین 9 روز اضطراب بود. راستی او که بود که از گلوی زخمی رضا فریاد میکرد: باید بروم، با آمدن زهرا باید بروم.
آری! هنوز زهرا سی و هشتمین طلوع خورشید زندگیاش را لبخند نزده بود که غروب چشمان پدرش، آسمان فاو را رنگین کرد. رضا رفت تا در سحرگاه بیست و یکم بهمن 1364، تمام 21 سالگیاش را به بیرحمی گلولههای دشمن بسپارد. او میرفت تا به مردان سرانجام بپیوندد. او قدس 3 و خیبر را پشت سر گذاشته بود تا در والفجر 8، عهد سرخ خویش را به جا آورد. او میرفت تا عاشورایی دیگر برپا کند؛ تا کربلایی مجسم باشد. او میرفت تا جامه سبز خویش را که از سالار شهیدان دریافت داشته بود با رنگ خون، آذین بندد. او میرفت تا آن سوی اروند، روزهای غریب خود را فریاد کند. او میرفت تا شهید شود. او میرفت تا سبز بماند. از انتهای اروند، در کنار خور، رزمندگان نور منتظرند تا زورقهاشان را به لاجوردی امواج بسپارند و خورشید آرامآرام سر بر دامان نخلستان میگذارد تا فردایی دیگر را در آن سوی مرزهای آبی اشراق، با مردان والفجر 8 به صبح برساند. امشب با شروع عملیات، رمز آسمان گشوده خواهد شد و قبیلههای معصوم، تاریخ هزار و چهارصد ساله خود را تکرار خواهند کرد.
یک پنجم قمقمه، برای پنج نفر!
تیرماه 64، منطقه دهلران. عملیات قدس 3 با موفقیت تمام شده بود، باید تا قبل از روشن شدن هوا، منطقه را ترک میکردیم، ما پنج نفر جا مانده بودیم. مصطفی اسداللهی زوج که به شدت مجروح بود، حاجرسول قائدشرفی، مهدی نظیری، محسن رجبی و من (شهید پورخسروانی).
شب عملیات هم که به سوی منطقه میآمدیم، هر پنج نفر، در یک ماشین بودیم. مصطفی در مسیر، نحوه صحیح شهادتین گفتن را از حاجرسول میپرسید؛ میدانستم رفتنی است؛ چون همه وسایلش را قبل از حرکت بخشیده بود. مهدی هم که طلبهای 16 ساله بود، در بین راه مرتب با شوخیهای بامزهاش، ما را میخنداند؛ حال ما پنج نفر، باز با هم بودیم؛ درست در دل دشمن.
چون دشمن را دور زده بودیم، مسلم بود که به هر طرف میرفتیم به سمت دشمن بود، خود را به شیاری رساندیم که حداقل از دید کمین دشمن، در امان باشیم. همه ما جزو نیروهای مخابرات لشکر 19 فجر بودیم.
برای همین تجهیزات و اسلحهای نداشتیم. اسلحه حاجرسول هم خراب شده بود. تنها مهمات ما چند نارنجک بود که نگه داشتیم تا اگر قرار به اسارت یا کشته شدن باشد، حداقل چند نفر از دشمن را به درک واصل کنیم. ارتباط قطع شده بود و عملاً بیسیمها ناکارآمد؛ به ناچار آنها را زیر خاک پنهان کردیم. قبل از هر چیز من آب باقی مانده را یکجا کردم، شد یک پنجم قمقمه، برای پنج نفر!
اگر آفتاب بالا میآمد، دمای هوا به 50 درجه بالای صفر هم میرسید؛ چارهای نبود؛ به آقا امام حسین(ع) اقتدا و از روش ایشان پیروی کردیم. به پیشنهاد حاجرسول، قرار شد حفرههایی را در خاک ایجاد کنیم تا حداقل سرمان از آفتاب در امان باشد؛ برای این کار، تنها یک سیمچین با حاجرسول بود و یک سرنیزه همراه محسن...
سَر ما، در سایه بود اما بدنها زیر تیغ بران آفتاب. گرمای تیر ماه جنوب از همان اول صبح طاقت بچهها را برید؛ به ویژه مهدی و محسن که ضعیفتر بودند و هر دو با تنی بیمار، با شور و شوق وصفناپذیری با اصرار فراوان به عملیات آمده بودند؛ تشنگی به شدت آنها را میآزرد و مرتب با بردن نام و ذکر امام حسین(ع)، خود را دلداری میدادند... اما به هر حال، همان مقدار کم آب که تنها باعث تر شدن لب ما میشد، تا ظهر روز اول، بیشتر دوام نیاورد.
گرما تمام آب بدن ما را گرفته بود؛ آن یک روز، به اندازه 10 روز که در زیر آفتاب کار کنم، از من که سالمتر از بقیه بودم، انرژی گرفته بود. از فرط تشنگی و عطش، سرمان را روی زمین میکشیدیم، تا روح از کالبد بیرون شود و از این تشنگی خلاص شویم.
به نیمهشب که نزدیک شدیم، سرما به وجودمان پیچید؛ حالا تب و لرز بود که امان ما را بریده بود. از صبح تا غروب گرمای بیرون ما را از پا انداخته بود و حالا گرمای سوزندهای که از درون، ما را به آتش میکشید. متوسل شدیم به ائمه، به ویژه امام رضا(ع). من که از نظر تقوا خود را پایینتر از بقیه میدیدم، میترسیدم طاقتم کم شود و خدای نکرده، دست به کار خطایی بزنم و برای رهایی از این وضع، حاضر به اسارت شوم. محسن که دیگر رمقی نداشت، نفسهای آخر را میکشید. محسن شب قبل با بچههای تخریب آمده بود و به منطقه آشناتر بود. با آن بیجانی میگفت: «کاغذی بیاورید تا نقشهای برای شما بکشم؛ شاید راهی پیدا شد و بدانید باید از کجا باید بروید!»
نیمهشب، برای ساعتی، همه بیهوش شدیم. به هوش که آمدم، دیدم ماه در میانه آسمان، بزرگتر از حد معمولش است؛ شاید صد برابر همیشه، دیگر از تب و لرز خبری نبود. همین امر، قدرت عجیبی به ما داد. به جز مصطفی همه بلند شدیم، من، حاجرسول، محسن و مهدی. من و حاجرسول به سمت مصطفی رفتیم، غریبانه شهید شده بود. قدرت حمل او را نداشتیم. همان جا، او را با غم و اندوه فراوان دفن کردیم؛ شدت گرما و آفتاب روز گذشته، چهره او را عوض کرده بود؛ به حدی که صورتش قابل شناسایی نبود.
بیسیمها را از زیر خاک بیرون کشیدم، تا شانسمان را برای برقراری ارتباط امتحان کنم و کمک بخواهم؛ اما لب و دهان و حنجرهام خشکیده بود؛ نمیتوانستم حروف را درست تلفظ کنم؛ منصرف شدم! توان غلتیدن یا سینهخیز رفتن را هم نداشتیم؛ با سختی چهار دست و پا شروع کردیم به حرکت؛ اما چه حرکتی... کربلا به عینه در نظر ما مجسم شد!
وَجَعَلنا...
... با چشم غیرمسلح هم میشد عراقیها را که در اطراف، در رفت و آمد بودند دید؛ فاصله آنها از ما کمتر از هزار متر بود و به راحتی روی ما دید داشتند. هیچ کدام از ما توان سینهخیز رفتن یا با استتار حرکت کردن را نداشت. مقداری از راه را، چهار دست و پا حرکت کردیم، مابقی را ایستاده؛ چند قدم میرفتیم و بیحال روی زمین میافتادیم؛ چند دقیقه استراحت میکردیم، چند قدم برمیداشتیم و دوباره از حال میرفتیم. برای در امان ماندن از دید عراقیها، متوسل شدم به خدا و آیه «وَجَعَلنا مِن بَینِ اَیدیهِم سَداً و من خَلفِهِم سَداَ...»، واقعاً خداوند آنها را کر و کور کرد؛ اصلاً انگار نه انگار که ما وجود داریم و در چند قدمی آنها در حال حرکتیم...
به شیاری رسیدیم که هنوز آفتاب آن را گرم نکرده بود، ماسهها و شنهای کف آن، هنوز خنکی شب را حفظ کرده بود؛ این امداد خداوند، یک گنج باارزش بود؛ لباسها را بالا زدیم و شکم را به این شنهای خنک چسباندیم؛ شاید کمی از عطشی که وجودمان را از درون میسوزاند، آرام گیرد. یکی دو کیلومتر دیگر که خود را جلو کشیدیم، دو تا قمقمه آب پیدا کردیم که روی هم به اندازه نصف قمقمه، آب نداشتند. جالب بود با اینکه حالا آب داشتیم و هر آن امکان تلف شدن ما بر اثر تشنگی میرفت، هیچ کس حاضر نمیشد پیش از دیگری لب به آن آب بزند و میگفت اول برادرم!
به هر ترتیب به هر کدام از ما سه سر قمقمه آب رسید که فقط دهان و زبان خشکیده ما را تر کرد!
لبهای خشکیده
... ظهر روز دوم بود. دیگر توان حرکت و راه رفتن نداشتیم بیش از همه محسن. قرارمان این بود که هیچ کس را در راه جا نگذاریم. کفشهایش را درآوردیم و دور گردن انداختیم؛ دو نفر شدیم و دستهای او را دور گردن خود انداختیم و تا جایی که توان داشتیم، محسن را با خود آوردیم، بالاخره تمام توان ما گرفته شد؛ من که وضع مزاجیام بهتر بود، پیشنهاد دادم که جلوتر بروم و آب یا چیزی پیدا کنم؛ شاید راهی برای نجات آنها باشد اما قبول نمیکردند. باز هم حرکت کردیم تا انتهای شیار، اینجا بود که دردی در حاجرسول پیچید؛ توان حرکت را از او گرفت و به زمین افتاد. از بینی محسن هم خون جاری شد؛ مهدی هم دیگر جانی برایش نمانده بود. دیگر طاقت نیاوردم، باید کاری میکردم. از آنها جدا شدم و با تمام توان به راهم ادامه دادم؛ یا من هم مثل آنها میشدم، یا میتوانستم کمکی بیاورم؛ هرچه فریاد زدند که نرو، گوش ندادم و با سرعت به راه ادامه دادم. سه کیلومتر که راه آمدم، رسیدم به میدان مین که چند شب پیش، بچههای تخریب، آن را باز کرده بودند. خوب که دقت کردم، در جایی که مینهای خنثی شده ریخته شده بود، دبه آبی پیدا کردم. هر چه در توان داشتم، به کار بردم، اما قدرت بلند کردن دبه آب را نداشتم. قدرت کشیدن خود را هم نداشتم، چه رسد به اینکه بخواهم وزنهای را هم حمل کنم. میل شدیدی به خوردن آب داشتم اما وظیفهام بود که آب نخورم. قدرت و توان حمل آن دبه را نداشتم؛ پس با اکراه، کمی از آب استفاده کردم. چفیهای را که در راه دیده بودم، خیس کردم و روی سر انداختم تا توان حرکت پیدا کنم. در همین حین، متوجه یک کلمن کوچک شدم که زیر مینها بود، خیلی خوشحال شدم؛ چون سبکتر از دبه بود و به راحتی میتوانستم آن را حمل کنم. تا به راه افتادم، کمین بچههای خودی، مرا دیدند و شروع کردند به تیراندازی، صدای یا مهدی یا حسینم که بلند شد، فهمیدند خودی هستم! اما جای صبر و تحمل نبود؛ اگر دیر به بچهها میرسیدم، آنها از تشنگی تلف میشدند؛ لذا بیاعتنا به آنها، به راه خود ادامه دادم. به سرعتم افزودم و با قدرت از نیروهای خودی دور شدم تا کلمن آب را به مهدی، محسن و حاجرسول برسانم.
غریبانه!...
با کلمن آب، سه کیلومتر، در گرمای سرسامآور راه رفتم و خود را به برادرانم رساندم؛ هر سه از بیحالی، روی زمین افتاده بودند. حال حاجرسول، بهتر از آن دو بود، بعد هم محسن. مهدی که از همه حالش وخیمتر بود و نفسهای آخر را میکشید، نه چیزی میشنید نه صدایی از او شنیده میشد. به هر ترتیب که میشد، آب را به دهان آنها ریختم. محسن دهانش پر از لختههای خون بود، اول دهانش را شستم، بعد آب را به کامش ریختم. در بین راه، 300، 400 متر جلوتر، در میان جاده پلی دیده بودم که سایه داشت. حاجرسول تنها کسی بود که هنوز توانی برای راه رفتن داشت؛ او را همراه با چند قطره آب باقی مانده، راهی کردم. ماند مهدی و محسن که هر دو روی زمین افتاده بودند و توانی برای جابهجا کردن آنها نداشتم؛ سایهای هم آن اطراف نبود که آنها را زیر آن بکشم. تکه آهنی پیدا کردم، دو سمت سر آنها گذاشتم و با چفیهام، سایهای برایشان درست کردم که حداقل سر و سینهشان در تابش آفتاب نباشد. دو برادرم، غریبانه، ذرهذره در آفتاب ذوب میشدند و نفس به نفس به آسمان پر میکشیدند. با غم و اندوه آنها را که آخرین نفسها از حلقومشان خارج میشد، رها کردم و برای کمک به سمت حاجرسول رفتم. ساعاتی بعد که با کمک به سمت مهدی و محسن برگشتم، با خوف و رجا، چفیه را کنار زدم، با صحنهای مواجه شدم که هرگز فراموش نخواهم کرد؛ آرزوی آنها برآورده شده بود؛ دیدم هر دو برادرم، سر به سینه هم گذاشته و جان به جانآفرین تسلیم کردهاند. احساس میکردم، جسم بیجان و خشکیدهشان هم طلب آب میکرد. یاد مهدی بهخیر، با اینکه 15، 16 سال بیشتر نداشت، همیشه خود را در اتاقی محبوس میکرد و تنها برای مولایش حسین(ع) نوحه میخواند و میگریست و حال چه زیبا، با پیکری خشکیده و تشنه، به مولایش اقتدا کرده بود...
من به سمت نیروهای خودی حرکت کردم و از همرزمانم خواستم تا برای کمک و بازگرداندن حاجرسول و شهدا به آنجا بروند.
شیرینی شهادت
شهید محسن رجبی در 19 آذرماه سال 1345 هجری شمسی در شیراز در خانوادهای مذهبی و پایبند به اعتقادات دینی پا به عرصه وجود گذاشت.
در ماههای اول زندگی بسیار ناآرام بود به حدی که باید او را در کوچه گردش میدادند تا بخوابد! روزی یکی از خانمهای باتجربه میگوید این کودک چیزی از خدا میخواهد که تا آن را نگیرد آرام نمیشود. در سن پنج سالگی به خاطر شغل پدر مجبور به هجرت به شهر اصفهان میشوند به مدت یکسال با خانواده در آن شهر باصفا میمانند و به خاطر آب و هوای آن محل و اهالی آنجا این مدت پرخاطرهترین سال زندگی او و خانواده میشود.
محسن علاقه زیادی به برق و تعمیر و ساختن وسائل برقی داشت به طوری که در آن زمان با وسائل خیلی ساده، لوازم برقی جالبی میساخت. در تعمیر وسائل برقی مهارت زیادی به دست آورده بود. محسن تابستانهای عمر خود را به یادگیری کارهای ساختمانی برقی و غیره میگذراند. با اینکه علاقهای به کار پدر که موزائیکسازی بود، نداشت بعضی اوقات در کارگاه پدر مشغول کار میشد. هیچگاه وقت خود را به بطالت نمیگذراند. زمان وقوع انقلاب اسلامی شهید محسن رجبی 11 سال بیشتر نداشت اما به همراه خانواده در راهپیماییها شرکت میکردند و شعارهای دندانشکن و کوبنده علیه رژیم میداد.
سال سوم جنگ محسن با اینکه سال سوم راهنمایی بود در بسیج 20 میلیونی ثبتنام کردند و برای اولین بار به جبهه رفت. در جبهه تعمیر وسائل مخابراتی و برقی را انجام میداد. یکبار زخمی شد و به پشت جبهه منتقلش کردند. بعد از بهبود تصمیم گرفت درسش را ادامه دهد. اما بعد از یکسال از تصمیم خود منصرف شد و به عنوان پاسدار وظیفه به جبهه رفت و به جهاد خود ادامه داد. چند ماهی از خدمتش نمیگذشت که برای آخرین بار به مرخصی آمد.
این بار محسن شیرینی شهادت خود را هم میخرد و به خانواده میدهد. دل پدر را نسبت به خود راضی میکند به او قول میدهد بعد از خدمتش در کارگاه کار کند. خلاصه در آخرین مرخصی از همه اقوام و خویشان و دوستان خداحافظی میکند و راهی جبهه میشود. تابستان 1364 تابستان خیلی گرمی بود. روز 21 تیرماه سال 1364 محسن با شرکت در عملیات قدس 3 به عنوان بیسیمچی پس از تحمل 46 ساعت تشنگی به همراه دوستانش به شهادت میرسد و در 26تیر ماه 1364 در گلزار شهدا در کنار شهیدان به خاک سپرده میشود.