زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

شهید ابوالفضل شاهی ای ملت پشت سر این رهبر بزرگ حرکت کنید به فرمان رهبر باشید و پشت جبهه را گرم نگه دارید.


نام و نام خانوادگی: ابوالفضل شاهی

نام پدر: ماشاءاله

تاریخ ولادت: 1350/6/15

تاریخ شهادت: 1366/12/24

محل شهادت: حلبچه

محل دفن: گلزار شهدای راوند


 

 گوشهای از زندگینامه شهید والامقام ابوالفضل شاهی

ابوالفضل در سال 1350 در خانوادهای مذهبی و عاشق ولایت چشم به جهان گشود. وقتی به دنیا آمد پدرش به خدمت سربازی اعزام شد. علت نامگذاری او به خاطر خدمت پدر بزرگوارش در هیئت حضرت ابوالفضل(ع) بود. ابوالفضل همیشه همراه پدرش در مسجد و مراسم مذهبی شرکت میکرد. او عاشق خدمت به اسلام بود؛ از این رو وقتی به سن 15 سالگی رسید با دست بردن در شناسنامه خود موفق شد به آموزش نظامی در اصفهان اعزام شود.

در عملیات کربلای 5 شرکت کرد و در شب عملیات از ناحیه پای چپ مجروح شد و با این وجود یک اسیر عراقی را به پشت جبهه آورد. بعد از دوماه که بهبودی نسبی پیدا کرد بلافاصله خودش را به جبهه رساند.

شهید شاهی همچنین در منطقه کردستان شرکت کرد؛ در شب عملیات پیشرویهای زیادی داشتند تا اینکه فرمانده گردان چند نفر داوطلب میخواهد که بروند و یک قبضه توپ ضدهوایی عراقیها را بیاورند و ابوالفضل اولین داوطلبی است که اعلام آمادگی میکند. او به همراه چهار نفر عازم منطقه مورد نظر میشود و مشغول آوردن توپ ضدهوایی میشوند که ناگهان یک مین زیر پای یکی از رزمندگان منفجر میشود و او به همراه سه نفر از رزمندگان در آنجا به شهادت میرسند. پیکر پاک ایشان در تاریخ دوم فروردینماه 1367 به دیار خود بازگشت. روحش شاد!

وصیتنامه برادر رزمنده شهید ابوالفضل شاهی راوندی

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و در هم کوبنده ظالمان و با درود و سلام بر دوازدهمین ستاره درخشان آسمان ولایت و امامت حضرت حجت بن الحسین العسکری مهدی (عج) و با سلام خدمت فرزند زهرا فرمانده کل قوا رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی و نائب رهبری ... و با سلام بر تمامی شهدا؛ این شاهدان شهد بقاء و درود و صبر فراوان برای خانودههای شهدا، مفقودین، اسراء و سلام و درود بر تمامی جیوش الهی  رزمندگان زاهد و به حقیقت پیوسته و با سلام بر ملت سلحشور و انقلابی، ملت سلحشور: فرزندی بودم در کنار پدر و مادر، بزرگ شده مکتب تشیع. آن روزی که توان فهمیدن را داشتم، عشق و علاقهام نسبت به خاندان تشیع به خصوص حسین بن علی(ع) در همان دوران کودکی در من تجلی یافت؛ هنگامی که دستان کوچکم برای سینه زدن در عزاداری حسین(ع) بر تن ناقابلم میخورد دلم یاد حسین کرده بود.

آری! گم گشتهای را از دست داده بودم که فراغ آن را میکشیدم تا اینکه خداوند تبارک و تعالی عنایتی به بنده گنهکارش نمود و لیاقت رفتن به سوی راهی که نور و منور است، حق و حقیقت است، شهد و شهادت است، میعادگاه عاشقان و تجلیگاه ایمان و دانشگاه انسانسازی است؛ محلی که ملائکه افتخار میکنند، محلی که روزهایی نه چندان دور جایگاهی برای پیامبر بود، برای آن پیامبری که با اهل ظلم جنگید، محلی بود که در آن مولای متقیان با منافقان کوردل به نبرد برخواست و بالاخره سرزمین کربلائی یعنی جبهه را به من عطا نمود، آنچنان کربلائی که زنده میکند کربلای حسین(ع) را یارانی در آنجا میجنگند که حماسه سازان حسینیاند. پس ای مردم آگاه باشید که اگر واقعا خدا را نه برای پرستیدنش بلکه برای خواستنش میخواهید معرفت به این جنگ و نبرد و شهداء و امام و ملت پیدا کنید که اگر غفلت کنید هیچ چیز نخواهید داشت.

آری! هر کس در حکومت عدل، خود را در فشار ببیند و بر علیه ظلم بر نخیزد فشار ظلم و ظالم بر او بیشتر خواهد شد و اکنون نوری که در تاریکی شب در ظلماتی که چشمهای ما انسانها این نور را درک نمیکند ظهور کرد قدر این نور را بدانید.

و اما پیامم به ملت شهید پرور، من کوچکتر و فقیرتر از آن هستم که پیامی به شما یاوران حسین زمان بدهم. بدانید که دنیا محل گذر است و همه باید از این دنیا رخت بر بندیم و هیچ ظالمی در جهان پایدار نمانده است. پس ای ملت پشت سر این رهبر بزرگ حرکت کنید که اگر راه سعادت میخواهید بسم الله و اگر میخواهید در برابر خون شهیدان این وارستگان از دنیا، سرافراز باشید به فرمان رهبر باشید و پشت جبهه را گرم نگه دارید.

در پایان وصیتی به خانوادهام دارم. پدر و مادر گرامی! اگر چه فرزند ایدهآلی برای شما نبودم از شما میخواهم که حلالم کنید و زینبوار رفتار کنید. امامتان را تنها نگذارید.

 

دلا! این عالم فانی به یک ارزن نمیارزد

به دنیا آمدن بر زحمت رفتن نمیارزد

اگر صد سال در دنیا شراب زندگی نوشی

به آن یک لحظه تلخی جان کندن نمیارزد

 

خداوند به همه ملت ایران تقوا و احساس مسئولیت کردن، و به معلولین صبر عنایت بفرما!

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

شهید ابوالفضل شاهی

شهید سیدجواد کرمانی معاد و قیامت را خیلی یاد کنید. از گناه و محافل گناه فراری باشید


نام و نام خانوادگی: شهید سیدجواد کرمانی

نام پدر: سید محمد

تاریخ ولادت: 1345/1/1

میزان تحصیلات: دانشجوی رشته تکنسین اتاق عمل

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1367/1/29

نام عملیات: بازپسگیری فاو

اعزامی از طریق: بسیج سپاه پاسداران کاشان

تاریخ دفن: 1376/11/24

محل دفن: گلزار شهدای راوند

 


 یادی از شهید والامقام سید جواد کرمانی راوندی

سیدجواد کرمانی در سال 1345 در راوند در خانوادهای مذهبی و فقیر از نظر اقتصادی به دنیا آمد؛ اما لقمه حلال مهمترین عامل توجه وی به اسلام از دوران طفولیت شد. او در رابطه با رفتار با پدر و مادر بسیار محبتآمیز و کمال خلوص نیت در وی مشاهده میگردید. در خانواده بسیار عاطفی و به مسئله اسلام و رهبری بسیار توجه داشت. به شدت از غیبت پرهیز میکرد و وقتی دوستان را میدید بدون مقدمه ابتدا از ایشان حلالیت میطلبید که این مسئله موجب تعجب برخی میشد. او از روحیه بسیار عالی با عشق به شهادت و پیروزی قوای اسلام برخوردار بود.

سید جواد با حضور فعال در کتابخانه انجمن اسلامی راوند به کتابداری مشغول بود و تبلیغات واحد فرهنگی انجمن را نیز بر عهده داشت. او بیشتر به مسائل فرهنگی راوند اهمیت میداد و خود را درگیر مسائل دیگر نمیکرد. علاوه بر تخصصهای رزمی وی دفتر خاطراتی دارد که با شور و نوایی دیگر توسط شهید نگارش شده است. در زمینه هنر گاهی به خط و نقاشی به خصوص در مدح اهل بیت (ع) میپرداخت.

نحوه شهادت: بنا به اظهارات فرمانده گروهان عبدالله از گردان امیرالمومنین(ع) لشگر امام حسین(ع) شهید سیدجواد کرمانی تیربارچی گروهان بوده و با تحت پوشش دادن آتش و مقاومت تا آخرین گلوله توانسته تعداد بسیاری از نیروهای گروهان و گردان را نجات دهد، این اظهارات به تایید فرمانده گردان امیرالمومنین(ع) رسیده است؛ لازم به ذکر است که در آن هنگام فرمان عقبنشینی نیروها صادر گردیده بود و این خود نهایت ایثار این شهید میباشد.

وصیّت نامۀ شهید والامقام سیّد جواد کرمانی راوندی

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ‏

«وَ قاَتِلُوهُمْ حَتى لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکونَ الدِّینُ کلُّهُ للَّهِ » (انفال: 39)

«و با ستمکاران بجنگید تا فتنه و ضدّ خدا از زمین برچیده شود وتنها دین خدا زمین را فراگیرد.»

با سلام به محضر جدّ بزرگوار و نجات بخش جهان بشریّت حضرت محمۀد ابن عبد الله (ص) و با سلام به پیشگاه مقدّس ائمّۀ اطهار (س) و با سلام به حضور فرماندۀ قیامگران حقّ ، حضرت ولیّ عصر و نائب بزرگوارش و با سلامی حضور امّت میهن اسلامی.

این حقیر نه لیاقت شهادت دارم و نه لیاقت سخن گفتن و سفارش نمودن به این ملّت بزرگ و قهرمان را ولی اگر خدای مهربان از فیضش شهادت را نصیب نمود چند کلمه‌ای از امّت الهی میهنم توقّع دارم و می‌خواهم که بعنوان سخنی از فرزند کوچکشان عمل نمایند.

از ملّت غیور و وفادار می‌خواهم که صحبتها و خواسته‌های رهبر مهربان را در زندگی خود پیاده کنند. اگر با چشم دل بنگریم می‌بینیم امروز عین عاشوراست و امام جلودار و پیشوای مبارزه با ظلم و ستمکاران است و همۀ یزیدیان دست به دست هم داده و در صدد ریشه کن ساختن اسلامند. حالا هر کس که حسینی است پیرو خمینی است. اگر آرزو داشتیم روز عاشورا حسین (ع) را یاری کنیم حالا صحنۀ عاشورا تکرار شده است و حسین زمانه راهرو و یاور می‌طلبد. اکنون زمان آزمایش و امتحان تک تک ماهاست. پس همّت والا دارید و خودتان را آماده کنید برای نبردی طولانی و پایان‌ناپذیر چرا که حسینی‌ها همیشه با یزیدی‌ها در نبردند، با مال و با جانمان اسلام را یاری کنیم تا پیش سیّد الشّهداء ‌رو سفید باشیم.

از پدران و مادران بزرگوار می‌خواهم تا در تربیت اسلامی فرزند انشان کوشاتر باشند ‌و جوانان دلاورمان بایستی بیشتر از اینها به قرآن و تعالیم اسلامی رو کنند. معاد و قیامت را خیلی یاد کنید. از گناه و محافل گناه فراری باشید. تقوی و ترس از عدالت خدا را در خودتان زیاد کنید. نمازها را اول وقت بخوانید و به نماز بیشتر از همه چیز اهمیّت دهید. بیائید در فضای معطّر میهن اسلامیمان که خداوند جلوه گر شده ما هم خدا را در قلبهایمان راه دهیم و تمامی اعمالمان را منطبق بر رضایت پروردگار کنیم و از هر کاری و ا زهر حرفی که منجر به اختلاف و پراکندگی گردد پرهیز کنیم. بیائید برای خاطر خوشنودی  پیامبرمان دست یکدیگر را دوستانه بفشریم و حقیقتاً یکدیگر را دوست داشته باشیم و یکدل باشیم تا به وحدت برسیم و جلوی فسادها را بگیریم.

در آخر از همه می‌خواهم که خدا را زیاد یاد کنید و گریه به درگاه خدا را از یاد مبرید و به دعا خیلی توجّه کنید و فرزندانتان را در جبهه ها دعا کنید تا پیروزی ها را سرعت بخشید. از جوانان وفادار میهنم می‌خواهم تا پایه‌های اعتقادی و دینی خود را محکم کنند. معرفت اسلامی را بیاموزند.

از همۀ آشنایان می‌خواهم چنانچه از حقیر بدی دیده‌اند یا غیبتی در مورد آنها روا داشته‌ام یا چیزی طلب دارند حلال نمایند. از خداوند می‌خواهم شهادت را که از کودکی عاشق آن بوده‌ام نصیب نماید. رهبر دلسوز را طول عمر کرامت نماید. به همۀ شیعیان مخصوصاً جوانان پاکدل بیداری عطاء نماید و پدر و مادرم را صبر عنایت نماید.

وَ السلَامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُْدَى

20/11/66  لشکر امام حسین(ع)

سیّد جواد کرمانی

شهید محسن شاهرودیان پسرم من برای تو خط شهادت و برای تو دخترم حجاب را بیش از هرچیز توصیه میکنم


نام و نام خانوادگی: محسن شاهرودیان

نام پدر: علی

تاریخ ولادت: 1341/1/1

وضعیت تاهل: متاهل/ صاحب دو فرزند

میزان تحصیلات: دانشجوی رشته ادبیات فارسی

شغل: معلم

اعزامی از طریق: بسیج

تاریخ شهادت: 29/1/1367

محل شهادت: شهر فاو

محل دفن: یادبود مزار در دارالسلام کاشان


  گوشهای از زندگینامه شهید محسن شاهرودیان

شهید مفقود الاثر محسن شاهرودیان در سال1341درکاشان متولد شد. دوران تحصیل خود را در کاشان گذراند. وبه دبیرستان امام خمینی (ره) کاشان رفت. و پس از آن به شغل شریف معلمی مشغول شد. در سال 1360بیست ساله بود که ازدواج کرد. مدتی را در شهرک علامه قطب راوندی در راوند ساکن بود (بعد از شهادتش مدرسهای در شهرک قطب راوندی به نام ایشان نامگذاری شده است).40روز از زندگی مشترک را نگذرانده بود که از طریق بسیج به کردستان رفت. هفت بار متناوب به جبهه رفت هر بار سه ماه درسیستان و کردستان و دیگر جبههها بار دیگر در سال 1365 به جبهه رفت و آموزش غواصی دید و شش ماه دوره دید و در عملیات کربلای 4 شرکت کرد. در فروردین ماه 1367 در باز پس گیری فاو توسط عراق به شهادت رسید و مفقود الاثر شد تا در دل مومنین جای گیرد از او دو فرزند؛ یک دختر و یک پسر باقی مانده است. روحش شاد!

فایل صوتی زندگینامه شهید از زبان همسرش

http://www.negahmedia.ir/media/show_podcast/35963

 

متن وصیتنامه رزمنده دلیراسلام شهید محسن شاهرودیان

بعد از حمد و ثنای الهی و شهادت به رسالت پیغمبر اسلام و ولایت بلافصل امام علی(ع) و امامت یازده فرزند

پاکش در آخرین لحظهها به شما وصیت میکنم که وصیتنامه اقتصادی اینجانب در دو برگه یکی در ساکم

است و یکی هم به امانت پیش ... است و اما بعد وظیفه خود دیدم مطالبی را بنویسم اول برای مادر بزرگوارم که عمر خود را به خاطر من رنج کشید و زحمات زیادی را متحمل شد هم برای ما به منزله مادری مهربان و دلسوز و هم به منزله پدری زحمتکش بود. مادر عزیزم از اینکه نتوانستم برای تو کاری انجام دهم مرا ببخش و امیدوارم که خداوند به ما اجر عظیم عنایت کند.

و اما شما همسرم امید است که بعد از شهادت اینجانب انشاءالله مثل قبل و همانطوری که بودهای در برابر مصائب صبر پیشه کنی و من همسر خوبی برای تو نبودهام امید است که مرا حلال کنی و اما شما فرزندانم اگر میخواهید که در دنیا و آخرت رستگار باشید از همین حالا مواظب خود باشید و از همین حالا مقدمات نماز را شروع کنید و انشاءالله از سن دبستان نماز خواندن را شروع کنید و از جاده شرع و اسلام خارج نشوید پسرم من برای تو خط شهادت و برای تو دخترم حجاب را بیش از هرچیز توصیه میکنم و این کلام من نیست که کلام خدا و پیغمبر اوست. عزیزانم بدانید که خیر دنیا و آخرت شما در اسلام و پیروی از روحانیت مبارز و اصیل است و دست از ولایت فقیه برندارید و بر پوزه دشمنان آنها بزنید.

عزیزانم آنگاه که ما را در قبرمیگذارند و نکیر و منکر از ما سؤال و جواب میکنند تنها چیزی که به درد میخورد عمل صالح و دوستی اهلبیت عصمت و طهارت است و من شما را به تقوی الهی وصیت میکنم قبل از آنکه جوانی شما مصرف شود و از بین برود بر واجبات خود مواظب باشید و از حرام خدا دوری کنید و بر

مستحبات و مکروهات مواظب باشید و برای من از خدا طلب آمرزش کنید. از خدا طلب رحمت میکنم امید

است که خداوند همه ما را رستگار بفرماید در پایان اگر من به شهادت رسیدم از حاج آقای خراسانی برای نماز گذاشتن بر من دعوت کنید چون عجله در نوشتن داشتهام کمی بدخط است مرا ببخشید. خدایا آنان که در مجلس، این عده معدودی که پا روی خون شهداء میگذارند رسوا و خوار و ذلیل گردان، خدایا امام و پیروان راستین او را بر کفر جهانی پیروز و در ظهور حجه بر حق خود تعجیل بفرما.

والسلام.

 

شهید مهدی شیخ استرکی شما در عصری زندگی می‌کنید که اسلام خودنمایی کرده و تمام قدرتهای بزرگ دنیا را به زانو در آورده است


نام و نام خانوادگی: مهدی شیخ استرکی

نام پدر: علی اکبر

تاریخ ولادت: 1349/9/26

میزان تحصیلات: اول راهنمایی

شغل: گچ کار

وضعیت تاهل: مجرد

اعزامی از طریق: بسیج

تاریخ شهادت: 1367/3/4

محل شهادت: شلمچه

محل دفن: دارالسلام کاشان

 

 زندگینامه شهید والامقام مهدی شیخ استرکی

شهید مهدی شیخ استرکی در خانوادهای با سابقه مذهبی و فرهنگی و متعهد به اسلام با وضعیت معیشتی در حد متوسط چشم به جهان گشود. او فردی شوخ طبع و خوش اخلاق و به اصول مذهبی پایبند بود و به حد کمال در انجام آنها حساسیت داشت. با توجه به شغل گچکاری اوقات فراغت چندانی نداشت و اگر فراغتی مییافت با ورزش و کتابخوانی میگذراند. نسبت به منافقین و گروههای ضد انقلاب موضع خشم میگرفت و ریشهکن شدن آنها را از خدا میخواست.

از زبان همکلاسی شهید: سال پنجم ابتدایی بودیم در کتاب دینی سورهای از قرآن کریم بود که مهدی در خواندن آن ضعیف بود و نمیتوانست صحیح بخواند یکروز با هم نشستیم و بسیار تمرین کردیم تا کاملا یاد گرفت بعد از اینکه سوره را یاد گرفت در چهرهاش شادی زائد الوصفی دیدم.

شهید شیخ استرکی دوبار به جبهه اعزام شد؛ بار اول به فاو و بار دوم به شلمچه؛ بار آخر که میخواست برود به خانواده توصیه زیادی به صبر و مبارزه با ضد ولایت فقیه داشت. پدر ایشان میگوید: برای بار آخر با هم بودیم، سه بار از من پرسید اگر من شهید شوم چه کار میکنید؟ به او گفتم: تو را به خدا میسپارم و از خدا میخواهم که با پیروزی باز گردی.

وصیتنامه شهید مهدی شیخ استرکی

وصیتنامه اخیر شهید همراه ایشان بوده است؛ از این رو به علت عدم دسترسی به آن، وصیتنامه پیشین او را میآوریم.

بسم رب الشهداء والصالحین

((یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَکُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمیعاً)) (نساء:71)

ای اهل ایمان! سلاح جنگ برگیرید و آنگاه دسته دسته با هم به یک بار متفق برای جهاد بیرون بروید.

با درود و سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی این فرزند راستین و برحق امام حسین(ع) و نائب امام عصر و با سلام به شهدای اسلام از آدم تا خاتم و از خاتم تا حسین(ع) تا شهدای کربلای ایران و با درود بیکران به ملت مسلمان و مبارز و همیشه در صحنه.

ای خدای بزرگ و ای قادر متعال تو را شکر و سپاس میگویم از اینکه توفیق شناخت خودت را نصیب این بنده حقیر و ناچیز خود کردی تا موفق شوم به ندای هل من ناصر حسین زمان لبیک گفته و به یاری دین تو بشتابم. ای خدای متعال از تو میخواهم به من آن قدرتی را عطا کنی که فقط تو را به خاطر شایستگی عبادت کنم نه به خاطر ترس از جهنمت و یا به خاطر نعمتهای بهشت. به من آن توفیقی را عطا کن که فقط برای تو جهاد کنم و دفاع از تو.

از تو میخواهم که یک لحظه مرا به خودم وا مگذاری که در همین یک لحظه ممکن است از راه تو منحرف و از صف بندگان خالصت خارج شوم.

برادران و خواهران! قدر اسلام را بدانید قدر امام را بدانید. بدانید که شما در عصری قرار گرفتهاید که تاریخ فراموش نخواهد کرد. شما در عصر امام خمینی پرورش یافتهاید. در عصری زندگی میکنید که اسلام خودنمایی کرده و تمام قدرتهای بزرگ دنیا را به زانو در آورده است. ای ملت عزیز ایران از شما تنها یک خواهش دارم؛ امام عزیزمان را دعا کنید و از پدر و مادرم میخواهم که این فرزند حقیر خود را حلال کنید و از خدا طلب آمرزش کرده که زیاد گناه کردهام.

ای برادران و خواهرانم! این برادر کوچکتان را حلال کرده اگر چه خود اعتراف دارم نتوانستم وظیفه الهی خود را در قبال شما انجام دهم. از شما دوستان و آشنایان می‌خواهم که اگر خلافی و ناراحتی از من دیده‌اند مرا حلال کنند که به این کارشان نیاز دارم.

کسانی که به امام حسین(ع) علاقه دارند باید راه او را تقلید کنند (امام خمینی)

ای خوشا مرگی که توأم با شهادت باشد

در دو عالم رو سفیدی و سعادت باشد

چون بود در راه اسلام و بود در راه دین

جان خود دادن بود از بینش و عقل و یقین

راه خون و راه عشق و راه حق و راه راست

جانفشانی در راه معشوق و یار نکوست

آری آری! راه دین راه شرف راه خداست

این بود راه حسین که شافع روز جزاست

... بنما نظر بر خط سرخ کربلا

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

 

مهدی شیخ استرکی

1365/6/18

شهید قاسم حسن زاده من که می‌دانم روزی عمرم به پایان می‌رسد پس چرا عاشق نباشم عاشق راه حسین(ع).


نام و نام خانوادگی: قاسم حسن زاده

نام پدر: حمزه

تاریخ ولادت: 1348/01/19

میزان تحصیلات: دیپلم تجربی

وضعیت تاهل: مجرد

اعزامی از طریق: بسیج

مدت حضور در جبهه: 6 ماه

تاریخ مفقود الاثر شدن: 1367/03/25

تاریخ دفن: 1380/11/25

محل شهادت: شهر فاو

محل دفن: گلزار شهدای روستای وادقان

 

 

کمتر کسی است که پیرمرد محاسن سفیدی را که برای کسب روزی حلال هر روز محلهای از راوند را زیر پا مینهد نشناسد. آری! همه او را میشناسیم ولی عدهای در حالی که تابلوی کوچه شهید حسنزاده را میبینند نگاهی به قدمهای خسته پیرمرد میکنند و دلشان به حال او میسوزد و اینکه چطور فرزندش او را تنها گذاشته، غافل از اینکه او پسرش را به پیشگاه خداوند پیشکش کرده است.

پیرمرد که گویا نگاههای دلسوزانه، او را به یاد جوانیاش انداخته غمی جانکاه تمام چهرهاش را میپوشاند و مثل همیشه شروع میکند به صحبت کردن با جوانش؛

«سلام پسرم! پاره تنم! نمیدانم این چندمین رنجنامهای است که برایت میخوانم به امید اینکه روزی از پس کوچهها به سراغم بیایی و چشم مرا به قامت رعنایت روشن کنی. قاسم جوانم! هر صبح و عصر تمام محلههای شهر را زیر پا مینهم و کوچه به کوچه دنبال بویی از پیراهن یوسفم هستم. گاهی که دستان پینه بستهام طاقت حرکتدادن گاری را ندارد دلم هوای تو را میکند، دعا میکنم که کاش میبودی و مرا یاری میرساندی. اما هر چه به اطراف مینگرم جز در و دیوارهای تکراری چیزی نمیبینم. بغض نشکفتهام میشکند و در پس پرده اشک، قامت زیبای تو را میبینم که از آن سوی کوچه به طرفم میآیی.

الهی! قربانت بگردم قاسمم! چه رشید شدهای چه دلنواز گام بر میداری. ذوق زده میشوم و با اشتیاق فراوان به طرفت میآیم. اما نمیدانم چرا هر چه نزدیکتر میشوم تو را دورتر میبینم. هر چه صدایت میزنم فقط لبخندی میزنی و به رفتنت ادامه میدهی. دیگر از دست خودم هم خسته شدهام. سیزده سال است که مرا تنها در کوچهها میگذاری و میروی. سر بر دیوار دلم میگذارم و های های برای تنهایی خودم میگریم. پسر جوانم! آرزوی دامادی تو را داشتم اما یادم نبود که اسمت را قاسم گذاشتهام و تو همچون قاسم زادهی حسن(ع) عاشق حسین(ع) شدی و با شنیدن ندای حسین زمان، خود را به کربلای جبههها رساندی. آن لحظهای که خبر آمدنت را بعد از سیزده سال دادند هرگز فراموش نمیکنم که چطور چشمان منتظرم را به بدن پاره پارهات منور کردی و دلمان را خوش کردی تا حداقل هر شب جمعه به سراغ قبر خالیات نرویم.

قاسمم! شربت شیرین شهادت گوارای وجودت باد. نمیخواستم با صحبتهایم تو را ناراحت کنم. تو عاشق حسین(ع) بودی و نمیتوانستی تنهاییِ او را ببینی. به یاد دارم که همیشه این شعر را زمزمه میکردی: من که میدانم روزی عمرم به پایان میرسد پس چرا عاشق نباشم عاشق راه حسین(ع).

پسرم! سلام گرم مرا به مولایمان امام حسین(ع) برسان و از او بخواه که دست ما را هم بگیرد.»