زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

شهید مجتبی طحانی توجه به نماز در مسجد به مهمانها می‌گویم من می‌روم مسجد مایلید دنبالم بیایید وگرنه من می‌روم و بر می‌گردم


نام و نام خانوادگی: مجتبی طحانی

نام پدر: احمد

تاریخ ولادت: 1339/5/1

وضعیت تاهل: متاهل و دارای سه فرزند؛ دو دختر و یک پسر

تاریخ شهادت: 1375/8/10

اعزامی از طریق: ارتش

محل شهادت: جاده اصفهان- حین ماموریت

محل دفن: زیارت ولی بن موسی الکاظم(ع) راوند

 

 

یادی از شهید مجتبی طحانی "سِرّ امین الله" از زبان همسر شهید

حالا که بعد از هفت سال به یاد حرکات و سکنات آقا مجتبی میافتم به او حق میدهم که اینچنین ناباورانه دل از خانه و زندگیاش بکند و برود. ایشان برای ما الگویی مثالزدنی بود که طبعا ما نیز سعی میکردیم با تقلید از کارهای خوبشان خودمان را به او نزدیکتر کنیم. آقا مجتبی اصلا اهل ریا و خودنمایی نبود. هر روز صبح که میخواست سر کار برود با لباس شخصی میرفت و لباسهای نظامیاش را همراه خود میبرد تا در محل کارش بپوشد وقتی هم علت کارش را میپرسیدم متوجه میشدم که چقدر مراقب است اعمالش رنگ غیر خدا نگیرد.

همیشه به امور مردم رسیدگی میکرد البته مشغولیاتش چه در محل کار و چه در خانه زیاد بود اما با این حال کسی نبود که دست خالی از پیش او برگردد. به بیت المال خیلی حساس بود؛ گهگاهی که با وسائل نقلیه بیت المال به منزل میآمد به هیچ عنوان استفاده شخصی از آن نمیکرد و با وسیله خودش کارهای شخصیاش را انجام میداد.

آقا مجتبی خیلی خوش برخورد و خندهرو بود چه با من و فرزندانش و چه با مردم. شبها که بچهها خواب بودند میرفت بالای سر آنها و مدتی طول میکشید تا برگردد یک شب دنبالش رفتم ببینم در این مدت طولانی چه کار میکند؟ دیدم بالای سر بچهها نشسته و موهای آنها را نوازش میکند و بعد هم مرتب سر بچهها را بوسه میزند.

ویژگی خیلی مهم آقا مجتبی اهمیت زیاد او به نماز اول وقت آن هم به صورت جماعت بود. خدا میداند که هیچ چیز مانع نمیشد که ایشان نمازجماعتش را ترک کند؛ یک بار همکارانش از اصفهان به منزل ما آمده بودند، موقع اذان ظهر بود گفتم: آقا مجتبی امروز نمیخواهد به مسجد بروی! اما ایشان با قاطعیت جواب داد: به مهمانها میگویم من میروم مسجد هر کدامتان مایلید دنبالم بیایید وگرنه من میروم و بر میگردم. اصلا موقع اذان که میشد به هر کاری که مشغول بود آن را رها میکرد. گاهی اوقات که با هم به کاشان میرفتیم برای وقت اذان ما را به نزدیکترین مسجد میرساند و میگفت: اول نماز میخوانیم بعد میرویم.

آقا مجتبی نه تنها خودش نماز را اقامه میکرد بلکه سعی میکرد دیگران را نیز به این فریضه مهم تشویق کند. به یاد دارم پسرمان را از وقتی خیلی کوچک بود برای نماز صبح بیدار میکرد و او را تشویق میکرد که نمازش را حتما بخواند. هیچگاه امر به معروف و نهی از منکر را ترک نمیکرد. مرا نهی میکرد از اینکه با نامحرم صحبت کنم. وقتی زنان همسایه را میدید که حجابشان را رعایت نکردهاند به طور غیر مستقیم به مردانشان تذکر میداد، جز در مواقع ضروری تلویزیون نگاه نمیکرد؛ گاهی به او میگفتم: فلان روحانی حداقل فیلم امام علی(ع) را میبیند، میگفت: فلان روحانی از این جهت فیلم را میبیند که بداند آیا افراد درست نقشها را بازی میکنند یا نه! و میخواهد از آن نتیجهای بگیرد، اما من که چنین نیتی ندارم و لزومی هم نمی بینم که تلویزیون را نگاه کنم.

آقا مجتبی همیشه با وضو بود؛ شبها موقع خواب حتما وضو میگرفت و اذکاری را زمزمه میکرد. روزهای دوشنبه و پنجشنبه را روزه میگرفت، به حلال و حرام خیلی اهمیت میداد و سر موقع خمس مالش را میپرداخت، همیشه هم دوست داشت با اقتدا به مولایش امام علی(ع) ساده زندگی کند و گاهی که دوستان به او اعتراض میکردند که چرا انقدر ساده زندگی میکنی در حالیکه میتوانی زندگی مرفهی داشته باشی! ایشان فقط پاسخ میداد: ساده زندگی کردن را دوست دارم.

او دو آرزوی مهم داشت؛ یکی اینکه به زیارت خانه خدا برود بعد عروسی بچههایش را ببیند و مراسم عقد و عروسی آنها را در مکه مکرمه برگزار کند و یا اگر امکانش میسر نشد حتما در مشهد مقدس چنین مراسمی داشته باشد. در مورد فرزندانش خیلی دوست داشت که درس بخوانند و از لحاظ علمی روز به روز پیشرفت کنند.

به مادر من و مادر خودش بسیار احترام میگذاشت؛ روزهای آخر حیات او بود که مادر من و مادر آقا مجتبی به مشهد رفتند، مادرم هنگام رفتن به بچههایم گفت: مبادا مادرتان را اذیت کنید! آقا مجتبی لبخندی زد و گفت: سفارش پدرشان را نمیکنی! روز مادر داشت نزدیک میشد، از بحثهای داغ روز مادر در منزل ما این بود که اول برویم منزل مادر من یا مادر ایشان! اما آن سال هیچ کدامشان اینجا نبودند و آقا مجتبی خود را برای انجام ماموریتی آماده میکرد؛ سعی میکرد وسائل رفاه مرا آماده کند تا در غیاب او کمبودی نداشته باشم و خیلی به من سفارش میکرد که مواظب کوچولویی که در راه دارم باشم اما نمیدانم چرا هر چه به روز ماموریت نزدیکتر میشدیم غمی پنهانی بر وجودم حاکم میگشت و قدرت کار کردن را از من میگرفت، شبها خوابهای بدی میدیدم.

ماموریت آقا مجتبی که شروع شد فشار روحیام بیشتر شده بود تا اینکه روز مادر همان روزی که همیشه با هم بحث میکردیم امروز کجا برویم خبر آوردند که صفای دل آقا مجتبی کار خودش را کرده و در حین ماموریت به ملاقات حق شتافته است.

اربعین آقا مجتبی نشده بود که نوزادی که خیلی انتظارش را میکشید به دنیا آمد. این نوزاد از همان ابتدا مدال دختر شهید را به گردن داشت. الان هم درست است که ظاهرا آقا مجتبی از بین ما رفته است اما نشد ندارد که سراغی از من و فرزندانش نگیرد؛ هنوز هم که هنوز است یکی از دوستانش وقتی از مشهد به منزل ما میآید سوغاتی سفارشی آقا مجتبی را میآورد و آن سوغاتی چیزی نیست جز زیارت امین الله در حرم مطهر امام رضا(ع).

شهید ماشاء اله نقوی برادران عزیز پیروی از امام عزیز و حمایت از او یک امر واجب و شرعی است.





نام و نام خانوادگی: ماشاءالله نقوی

نام پدر: حسین

تاریخ ولادت: 1337/10/1

میزان تحصیلات: دیپلم کلاسیک/ دانشجوی مقطع تحصیلی لیسانس نظامی

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1360/10/12

نام و منطقه عملیات: محمد رسولالله (ص) در محل تپههای پاوه

مسئولیت: فرمانده گردان پیاده یگان 27 محمد رسول الله (ص)

محل دفن: زیارت امامزاده ولی بن موسی الکاظم(ع) راوند/ رواق دارالولایه


  گوشهای از زندگینامه شهید ماشاء الله نقوی راوندی

سردار شهید ماشاء الله نقوی در سال 1337 در راوند کاشان متولد شد. تحصیلات ابتدایی را به پایان رسانید و بعد از اخذ مدرک سیکل در راوند به علت فقر مالی شدید به مدت یکسال ترک تحصیل نمود؛ ولی با توجه به اینکه در یک خانواده کاملا مذهبی و معتقد به مبانی اسلامی زاده شده بود و روح بزرگی داشت، خود را مسئول دانسته و به آیندهاش میاندیشید. به این فکر افتاد که خدمتگذاری هر چه بیشتر در راه خدا، دانش و آگاهی بیشتری را پذیراست؛ به همین دلیل و با توجه به علاقهای که به تحصیل داشت درسش را ادامه داد.

ماشاء الله چهار سال آخر تحصیل خود را در روستای لاکان شهرستان رشت گذراند، در زمان طاغوت شهرهای شمال ایران نیز از خطر قوای شاه مصون نبود، نیز از نظر محیط فرهنگی با شهرستان کاشان  متفاوت بود اما چون شهید نقوی فردی کاملا خودساخته، با ایمانی محکم و ارادهای راسخ و معتقد به خدای باریتعالی و علاقمند به اهل بیت عصمت و طهارت و علمای بزرگ اسلام بود هیچگونه تغییری در روحیه و منش او ایجاد نشد تا جایی که دیگران را به خود متوجه میساخت. برای نماز اول وقت اهمیت زیادی قائل بود، و نماز شب و تلاوت قرآنش تداوم داشت.

آخرین سال تحصیلی ایشان معاصر با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) بود؛ ایشان در پیروزی انقلاب اسلامی نقش موثری داشت، در تظاهرات علیه رژیم شاه حضور فعال داشت.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به مدت یک و نیم سال به کارهایی مانند کمک بنایی و میوهچینی مخصوصا در روزهای گرم ماه مبارک رمضان با زبان روزه مشغول بود و از کارهای طاقتفرسا هیچگونه ابائی نداشت. پس از گذراندن این مراحل و گذشت یک و نیم سال از تاسیس سپاه در تاریخ 1359/3/31 لغایت 1359/4/19 برای عضویت در سپاه به دوره آموزشی در قم اعزام شد و در تاریخ 1359/4/25 به عنوان پاسدار عضو رسمی سپاه شد.

حدود سه ماه از عضویتش میگذشت که به منطقه محروم کردستان برای مدت سه ماه مامور شد و پس از اتمام ماموریت دو ماه در سپاه کاشان مشغول خدمت بود و مجددا به منطقه مریوان اعزام گردید که در این ماموریت در مناطقی همچون پاوه و نوسود هم به خدمت مشغول شد و با گذراندن 10  12 ماه ماموریت در آن منطقه که فرمانده گردان 300 نفری از نیروهای مخلص بسیجی بود سرانجام در عملیات «لا إله الا الله  محمد رسول الله (ص)» مورخ 1360/10/12 در تپههای مرزی پاوه به وجه الله نظر افکند و روح ملکوتیاش به سوی معشوق به پرواز درآمد.

نکته قابل ذکر در باره این شهید علاقه وافر وی به علمای اسلام بود؛ چرا که از اوان کودکی با روحانیت مخلص در ارتباط بود و در دوران اولین رئیسجمهوری بنیصدر گوش به فرمان امام و روحانیون بود و کاملا مخالفت خود را با بنیصدر اعلام میداشت و با افرادی که مخالف نظام اسلامی بودند آگاهانه مبارزه و برخورد انقلابی میکرد؛ اعلام میداشت که فدای اسلام ناب محمدی و مخالف اسلام آمریکایی و رفاهطلبی است و با این عقیده و ایمان راسخ بود که به رهبری آن امام فرزانه سر از پا نشناخته به سوی دوست شتافت و مصداق آیه « وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ* أُولئِکَ الْمُقَرَّبُون» شد و «فی‏ جَنَّاتِ النَّعیمِ» آرام گرفت.

روحش شاد و راهش پررهرو باد!

وصیتنامه شهید ماشاء الله نقوی راوندی

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُون (سوره آل عمران _ آیه 157)

اگر در راه خدا کشته شده یا بمیرد در آن جهان به آمرزش رحمت خدا نائل شوید و آن بهتر از هر چیزی است که در حیات دنیا برای خود فراهم آورید.

حمد و سپاس خدای بزرگ که بنده حقیر را شایسته این دانست که در لباس مقدس جهاد خدمت کوچکی به اسلام عزیز کرده باشم خدای مهربان بر این  بنده ناقابل منت نهاد تا اینکه بتوانیم دین خود را به اسلام عزیز ادا کنیم خدایا تو را شکر می کنم که این نعمت عظیم را نصیب من کردی تنها افتخار بنده این است که در راه خدای مهربان و اسلام عزیز تحمل رنج و سختی کنم.

بالاخره انسان در هر زمان و مکان که باشد جانی که خدا به او هدیه کرده است پس خواهد گرفت پس چه بهتر در راه رضای او این جان ناقابل را نثار کنیم.

خداوند بزرگ به بندگان خود بسیار مهربان و رئوف است ما را از ظلم و جهل طاغوت نجات داد و حکومت اسلام و قرآن کریم را به ما هدیه کرد قدر این نعمت بزرگ را باید بدانیم و در پاسداری از آن از جان و مال خود هراسی نداشته باشیم برادران عزیز کمی فکر کنید که در سایه چه حکومتی زندگی می کنید و بر همه ماست که از این حکومت خدا تا آنجا که در توان داریم حمایت و دفاع کینم اگر همه ما فدای اسلام بشویم باز هم این ارزش را دارد که اسلام عزیز زنده بماند.

از این برکت اسلام و الطاف خدای بزرگ است  که مملکت مقدس ما با این همه مشکلات باز روی پای خود ایستاده است.

ما مدیون رحمت خدای بزرگ و عنایات امام زمان و زحمات حضرت امام هستیم خداوند انشاءالله ما را شایسته پاسداری از این حکومت مقدس اسلامی بدارد.

1_ برادران عزیز پیروی از امام عزیز و حمایت از او یک امر واجب و شرعی است.

2_ پاسداری از حریم مقدس اسلام و قرآن کریم در حقیقت تسلی خاطر بازماندگان خانواده ها خواهد بود.

3_ از پدر و مادر مهربان می خواهم اگر چنانچه در حق شماها کوتاهی کرده ام مرا ببخشید.

4_ از دوستان و برادران خود می خواهم اگر ناراحتی از این جانب دیده اند مرا حلال کنند.

5_ اگر انشاءالله در راه خدای مهربان کشته شدم مرا با لباس به خاک بسپارید حتماً این کار را بکنید.

6_ از خانواده خود تقاضا دارم در مورد من هیچ ناراحت نباشید بلکه خوشحال باشید زیرا در راه خدای بزرگ و جان دادن افتخار است اگر خدای بزرگ مقبول درگاه خود بفرماید.

و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته                      ماشاءالله نقوی

پاینده باد پرچم پر افتخار الله اکبر به رهبری امام خمینی

بسیجی شهید حمیدرضا خادم ‌پور در آخر الزمان خداوند شهادت را نصیب بهترین و پاک‌ترین بندگان خود می‌کند پیامبراکرم (ص)


نام و نام خانوادگی: حمیدرضا خادمپور

نام پدر: پرویز

تاریخ ولادت: 1360/5/30

میزان تحصیلات: سال دوم دانشگاه؛ رشته الکترونیک

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1380/12/28

نحوه شهادت: سانحه تصادف در حین بازگشت از برقکشی گلزار شهدای گمنام راوند

 

«درِ باغِ شهادت را نبندید// به ما جا ماندهها ز آن سو نخندید».

  از زبان مادر بسیجی شهید حمیدرضا خادمپور

شب که میشه دلم بیشتر میگیره، سکوت شب هیاهوی دلم رو بیشتر میکنه، تپش قلبم بیشتر شده، بغض گلوم رو گرفته که انگار ایندفعه میخواد منو خفه کنه، همه خوابند و من بیدار و چشم به راه؛ چشم به راه کسی که میدونم هیچ وقت بر نمیگرده، نگاهمو به جای خالیت میدوزم و سعی میکنم خیلی آروم گریه کنم که کسی صدامو نشنوه. آخه کدوم مادریه که یه شب بدون جوونش چشم رو چشم بذاره. خیلی سخته وقتی جای خالیتو میبینم و یادم میآد؛ الآن جسمت کجا خوابیده! دلم میخواد امشب بیایی کنار مادر بنشینی و برات حرفهای ناگفته رو بگم، میخوام برات یه دنیا حرف بزنم، محو عکست که روی طاقچهست شدم. الهی برات بمیرم که هنوز صورتت مهربون مونده، چشای من صورت مثل ماهتو میبینه و چشای تو قلب شکسته منو.. چشای تو دل افسرده و تاریک منو.

دلم میخواد همین حالا بیام کنارت روی قبرت بیافتم و به عکس روی قبرت هزار بوسه بزنم، دلم میخواد کنار قبرت چادری بزنم و هیچ وقت از کنارت به خونه برنگردم. دلم میخواد فریاد بزنم که آی مردم! نکنه روی صورت پسرم پا بذارید که من طاقت دیدن چنین صحنهای رو ندارم. دلم میخواد جسمت رو در آغوش بگیرم و صدها بار بگم حمیدم.. حمیدم!!!

یادته؟ چه خاطرهها با هم داشتیم؛ دیدن صورت شاد تو همیشه خستگی رو از تنم بیرون میکرد، اگر غمگین بودم حرفای شیرینت منو میخندوند. اما حالا دیگه من کجا... خندههای اون زمونا کجا؟! قربون دستات برم همیشه کمک حالم بودی که نکنه خسته بشم چقدر بهم احترام میذاشتی؛ شاید خودت میدونستی مثل مهمونی پیش مادر هستی که باید زود بری، یادته وقتی به خاطر خواهر کوچیکت نمی تونستم محرم روضه برم و ناراحت بودم، گفتی: مادر غصه نخور، بچهداری و خونهداری هم اجرش کمتر از روضه امام حسین(ع) رفتن نیست. اما وقتی باز دلِ غمگینم رو دیدی دلت طاقت نیاورد و گفتی کاری میکنم که صدای روضه رو بشنوی؛ یه سیم به بلندگوی مسجد وصل کردی و یه سرش رو به خونه آوردی و نمیدونم چیکار کردی که من هم میتونستم صدای روضه رو از رادیو بشنوم، باور نکردنی بود خونه شده بود مسجد. حتی میتونستم صدای راه رفتن مردم و صدای استکانهای چایی رو هم بشنوم. گفتم حمیدرضا! چجوری این کارو کردی؟ گفتی: این که کاری نداره، کاری میکنم که صدای روضه رو از جاهای دورتری هم بشنوی!

یاد خندههای اون روز که میافتم قلبم آتیش میگیره.. کاش به جای خنده صورتمو روی دستات گذاشته بودم تا گرمی دستات رو  بیشتر حس کنم..

از اون وقتیکه برای برقکشی به گلزار شهدای گمنام رفتی، میدیدم حال و هوای دیگهای داری. اگر چه مثل همیشه این بیت شعر رو میخوندی که: «درِ باغِ شهادت را نبندید// به ما جا ماندهها ز آن سو نخندید». اما میدیدم توی صدات یه شور خاصیه؛ شاید خودت بهتر میدونستی که دیگه وقت پر کشیدن و رفته، میدیدی شهدا آغوششون رو به روت باز کردند.

یادته یه روز وقتی از کار برقکشی به خونه اومدی با اینکه دستت رو مخفی میکردی اما زخم روی دستت رو دیدم و وقتی با اصرار علت زخمت رو پرسیدم فهمیدم حین برقکشی این اتفاق برات افتاده. فدای تو پسر فداکارم بشم که گفتی: مادر! شیرینترین و زیباترین لحظه زندگی من همین لحظه بود که در راه خدا و شهدا این اتفاق واسه دستم افتاد.

تو توی بهشت خوشحال از اینکه کنار شهدا نشستی و من توی دنیا غمگین به فراقت نشستم، تو به آرزوت رسیدی و من در حسرت روز دامادی تو.

یادته وقتی از ازدواجت حرف میزدم میگفتی مادر! من ازدواج نمیکنم آخه به فکر تربیت نسلی هستم که میخواد از من به وجود بیاد و توی این جامعه رشد کنه. آه خدایا! قبل از اینکه تو رو تو حجله دومادی ببینم توی حجلهای که به دوش ملائک سوار بود دیدم! اما بالاخره توی خواب به آرزوم رسیدم؛ اون شبی که همیشه آرزوش رو میکردم، یه شب تو خواب دیدم - کاش هر شب بخوابم خواب تو رو ببینم  خواب دومادی تو رو دیدم.

بعد رفتنت اون دخترایی که توی دانشگاه اونا رو امر به حجاب کردی اومدند اما نه مثل اون لحظه که نسبت به تو گستاخی کردند و بهت گفتند: اُمُّل! بلکه پشیمون و با چشایی پر از اشک و آرزوی صبر برای من..

پسرم! خوشحالم که دوستانت هنوز به یادت هستند و راهت هیچ وقت بین خوبا گم نمیشه. حمیدم! گلم! عزیزم! مادر رو فراموش نکن. همیشه به یادم باش و برام دعا کن. دعا کن هر روز که میگذره طاقت دوری تو بر من راحتتر بشه. دعا کن به عنوان یه مادر شهید راهت رو خوب ادامه بدم پسرم! نکنه از دست مادرت ناراحت بشی. نکنه فکر کنی از این که به این راه رفتی ناراحتم، نه! بدان که افتخارم اینه که مادر شهیدم.

وقتی این حدیث رو از پیامبر(ص) خوندم که «در آخر الزمان خداوند شهادت را نصیب بهترین و پاکترین بندگان خود میکند» خیلی خوشحال شدم؛ چون نه تنها مادر شهیدم بلکه مادر یکی از بهترین بندههای خدا نیز هستم. پسرم! این پنجشنبه هم کنار قبرت خواهم اومد با لبی خندان و دسته گلی زیباتر از هر هفته..

 

شهید احمد محققی همواره پشتیبان ولایت فقیه و در خط ولایت فقیه که همان خط انبیاء و اولیاء الله است حرکت کنند


نام: احمد

نام خانوادگی: محققی

نام پدر: محمدعلی

تاریخ تولد: 1344/08/01

میزان تحصیلات: دوم راهنمایی

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1365/01/02

کد شناسایی: 1666569

شماره پرونده: 65/32697

اعزامی از طریق: ارتش

ماموریت: پدافندی

محل شهادت: پنجوین عراق

محل دفن: امامزاده هادی(ع) بیدگل

  

گزیدهای از زندگینامه شهید احمد محققی:

احمد در آبانماه 1344 در خانوادهای مذهبی و مستضعف در بیدگل متولّد شد. پدرش محمدعلی، و مادرش کبری نام داشت. جدّ پدری او مرحوم حجت الاسلام شیخ محمّدحسن محقّقی امام جماعت مسجد و جدّ مادری او مرحوم حجت الاسلام میرسید میرزا موّحد حسینی بود.

کلاس دوّم راهنمایی بود که به علّت مشکلات مالی خانواده، ترک تحصیل نمود و وارد بازار کار شد. مدّتی در کارگاه تولید کفش و پس از چندی در کارگاه خدمات اتومبیل مشغول به کار شد.

 

او جوانی فعّال و زحمت‌کش بود.‌ 17 ساله بود که پدرش به علّت بیماری، چندین ماه در بیمارستان بستری شد و او پرستاری از پدر را به عهده داشت تا این‌که در 1361/01/3 پدر را از دست داد و سرپرستی مادر سیدهاش را به عهده گرفت. برای انجام خدمت مقدّس سربازی، راهی ارتش شد که بعد از گذراندن دورة آموزش نظامی در لشکر 28 کردستان سازماندهی و از آن‌جا راهی میادین مختلف جنگ (جزایر مجنون،‌ شوش و ...) شد. سپس به مناطق مرزی مریوان اعزام شد تا این‌که بعد از 17 ماه خدمت در مناطق مرزی و جنگی در تاریخ 1365/01/2 در ارتفاعات مرزی مریوان (پنجوین) بر اثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت نائل گشت امّا پیکر مطهّرش سالها در آن منطقه باقی ماند. مزارش در گلزار شهدای امامزاده هادی(ع) بیدگل واقع است.

 

روحش شاد و راهش پر روهرو باد

 

متن وصیتنامه شهید احمد محققی

((إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلُونَ فی‏ سَبیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ)) (صف: 4)

«خدا آن مؤمنان را که در راه او در صف جهاد با کافران، همچون سدّى آهنین همدست و پایدارند بسیار دوست مى‏دارد.»

در این لحظه از زمان که دشمنان بعثی و کافر در جدال با مسلمین ایران از هیچ کوششی فرو گذار نیستند و در پی نابودی اسلام عزیز که نمره خون هزاران شهید و هزاران مجروح و معلول میباشد، وظیفه داشتم تا از مرز و بوم میهن عزیزمان پاسداری نمایم و اگر خدا، بنده حقیر را لایق دانست و سعادت داشته باشم در این راه که راه انبیاء و اولیاء الله است به هدف نهاییام که همان شهادت در راه الله است برسم.

سخنی چند با مادر گرامیم و خواهر عزیزم و برادران مهربانم دارم.

مادر عزیزم

از زحمات طاقت فرسای شما تشکر می‌کنم که حتی نمی‌توانم ذره‌ای از آن را جبران نمایم و از شما خیلی تشکر می‌کنم که مرا حسین‌وار بزرگ کردی و حسین‌وار به جبهه فرستادی و از شما خواهشی دارم این است که در فراق من همانگونه باش که لیلا در فراق علیاکبر بود.

و از خواهرم میخواهم که مانند زینب(س) که در فراق برادرش حسین(ع) صبر کرد، صبر پیشه کند.

و از برادرانم میخواهم با حضور خود در صحنه پیکار با امپریالیزم جهانی به پا خیزند و اسلحهی واژگون شدهام را بر دوش گیرند و بر علیه کفر جهانی بستیزند.

ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد// چه سنگین میرود این مُرده از بس آرزو دارد

و در آخر از مردم همیشه در صحنه ایران مخصوصاً همشهریان عزیز میخواهم همواره پشتیبان ولایت فقیه و در خط ولایت فقیه که همان خط انبیاء و اولیاء الله است حرکت کنند و امام را تنها نگذارند و با شرکت در نمازجمعهها بیش از پیش مشت محکمی بر دهان ابر جنایتکاران شرق و غرب بزنند. و با کمک نمودن به جبهههای نبرد، فرزندان خود را یاری و مساعدت نمایند و از تمام اقوام و آشنایان میخواهم که اگر از طرف اینجانب بدی دیدهاند به بزرگی خود مرا ببخشند.

امیدوارم خداوند کلیه رزمندگان اسلام را در تمام جبهههای نبرد حق علیه باطل با پیروزی نهایی به اوطان و خانوادههایشان بازگرداند.

احمد محققی

26/1/1364

شهید رضا شمس راوندی من به جبهه خواهم رفت و شهید خواهم شد



نام پدر: حسن

تاریخ ولادت: 1350/01/02

میزان تحصیلات: دوم راهنمایی

شغل: محصل

وضعیت تاهل: مجرد

تاریخ شهادت: 1363/12/22

یگان اعزامی: بسیج. گردان قمر، گروهان شهید بهشتی

محل شهادت: جزیره مجنون، عملیات بدر

محل دفن: گلزار شهدای راوند


زندگینامه شهید رضا شمس راوندی


 اعزام به جبهه از زبان پدر شهید؛

یک روز رضا نزد من آمد و گفت: مسئول بسیج پایگاه شما را احضار کرده است، همراه رضا به پایگاه بسیج رفتم وقتی مسئول ثبتنام برای اعزام به جبهه را دیدم به من گفت: فرزند شما جهت اعزام به جبهه به اینجا مراجعه کرده است و ما پس از درخواست شناسنامه از وی متوجه شدیم که به علت نداشتن سن قانونی شناسنامه خود را تغییر داده است، مسئول پایگاه شناسنامه را به من نشان داد و من کمی با تامل به رضا گفتم: تو که هنوز سن قانونی و شرایط اعزام به جبهه را نداری! تازه شناسنامهات را هم تغییر دادهای! بیا برویم! منظورم این بود که از جبهه رفتن منصرف شود. رضا سرش را پایین انداخت و با هم از پایگاه خارج شدیم، یک لحظه که ناراحتی را در چهره رضا دیدم بیاختیار به یاد نوجوان امام حسن(ع)؛ حضرت قاسم (ع) افتادم و با خود گفتم پسر من که از حضرت قاسم(ع) عزیرتر نیست، روز قیامت جواب حضرت قاسم(ع) را چه خواهم داد. همان موقع گفتم برگردیم نزد مسئول پایگاه و از او خواستم تا با رضایت من نام رضا را هم جزو بسیجیهای اعزامی بنویسد. هیچگاه لبخند ناشی از رضایت رضا را فراموش نمیکنم.

دیدار با امام خمینی از زبان پدر شهید؛

سال 57 بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به اتفاق اعضای خانواده برای دیدار امام به قم رفتیم. جمعیت بسیاری برای دیدار امام آمده بودند ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن گرفت به طوریکه از طریق بلندگو اعلام شد امروز امام ملاقات ندارند. به دنبال این اعلام بسیاری از مردم رفتند ما هم خواستیم برگردیم رضا با اصرار فراوان گفت تا من امام را نبینم نخواهم آمد و همانجا نشست و گفت میخواهید بروید من نمیآیم. یک ساعتی گذشت تا غروب شد؛ ناگهان اعلام کردند امام ملاقات دارد و ما در حالی که خیلی خلوت بود با امام دیدار کردیم. وقتی به خانه برگشتیم رضا گفت دیدید گفتم من باید امام را ببینم! دیدید من امام را دیدم!

عکس حجله از زبان خواهرش معصومه؛

یک هفته مانده به اعزام به جبهه، شادی و شعف در چشمان رضا موج میزد، او با من خیلی دوست بود. یک روز مثل همیشه که با هم بازی میکردیم گفت میخواهم حرفهایی برایت بگویم خوب گوش کن، گفتم بگو. گفت: من به جبهه خواهم رفت و شهید خواهم شد. من خندیدم و گفتم: تو! تو! گفت مسخره میکنی؟ حالا میبینی.. وقتی دید که من حرفهای او را جدی نگرفتهام گفت شوخی نمیکنم عکسهایم را بگیر. یکی یکی عکسهایش را به من نشان داد و گفت: این عکسی که چفیه در گردن دارم را قاب میکنید و روی قبرم میگذارید، آن عکس که لبخند میزنم را در حجله‌‌ام میگذارید، اینها را بگیر و خوب نگهداری کن، وقتی شهید شدم خواهند آمد و از تو خواهند گرفت. بعد از شهادتش پیشگوییهایش دقیقا اتفاق افتاد.

توسل شهید از زبان مرحوم هدایتاله آلوچهای خادم آستان مقدس ولی بن موسی الکاظم(ع) راوند؛

راوند کاشان میزبان مرقد مطهر ولی بن موسی الکاظم(ع) میباشد، شبی من ساعت 12 نیمه شب به زیارت رفتم تا برقها را خاموش و درهای حرم را ببندم، همین که وارد زیارت شدم دیدم صدای ناله و گریه از کنار ضریح به گوش میرسد، خود را با عجله به نزدیک ضریح رساندم دیدم نوجوانی سر خود را به ضریح چسبانده و گریه میکند. گفتم تو کیستی این وقت شب اینجا چه میکنی؟ گفت آمدهام از آقایم مدد میخواهم. این را گفت و رفت. بعد از یک ماه خبر شهادتش را شنیدم، آن زمان بود که معنای مدد خواستن او را دریافتم.