زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

شهید محمّدرضا زلفى فرزندان خود را خوب تربیت کنید و به یک دست آنها قرآن و بدست دیگر آنها سلاح بدهید


 

 نام و نام خانوادگى: محمّدرضا زلفى یزدلى

 نام پدر: آقاعلى

 تاریخ شهادت: 9/12/1364

 محلّ شهادت: عملیّات والفجر 8 ـ فاو

 نوع عضویّت و شغل: پاسدار

 مکان دفن: گلزار شهداى یزدل بخش سفیددشت آران و بیدگل

گزیدهای از زندگینامه شهید محمدرضا زلفی

محمّدرضا در خانواده‏اى مذهبى و از نظر معیشتى متوسّط در سال 1/3/1343 در روستاى یزدل دیده به جهان گشود. دوران کودکى او با درد و رنج و مشقّت همراه بود. او مقطع ابتدایى را در مدرسه قطب راوندى یزدل و دوره راهنمایى را در راوند گذراند. سپس در دبیرستان سپهر ثبت ‏نام کرد و تنها یک سال درس خواند. چون دوران دبیرستان او با آغاز جنگ تحمیلى مواجه شد.

او براى گذراندن آموزش نظامى به تهران رفت و پس از طى دوره آموزش به جبهه‏ هاى حق علیه باطل اعزام شد و در عملیّات‏هاى بیت ‏المقدّس و فتح ‏المبین شرکت کرد. پس از آن در دوره امدادگرى شرکت کرد و دیپلم گرفت و مجدّدا در عملیّات والفجر مقدماتى مشغول امدادگرى و درمان مجروحین شد.

در سال 1362 به سپاه کاشان مراجعه و به استخدام سپاه درآمد و براى طى دوره آموزشى سلاح‏هاى سنگین توپخانه و آتشبار به پادگان شهید صدوقى اعزام و پس از پایان آموزش، در کردستان حضور پیدا کرد و به عنوان جمعى لشکر 14 امام حسین علیه السلام در عملیّات‏هاى والفجر 1، 2، 4، 5 شرکت نمود.

محمّدرضا از اخلاق، رفتار و اخلاص زیادى برخوردار بود و هروقت که فرصتى پیدا مى‏کرد، براى راز و نیاز با پروردگارش گوشه‏اى را پیدا مى‏کرد و مشغول دعا مى‏شد. عشق به شهادت در سراسر وجودش متبلور و از چهره‏اش نمایان بود. او آموزش تخریب را در لشکر 14 امام حسین علیه السلام فراگرفت و مسئولیّت خنثى کردن مین‏ها را پذیرفت.

او در بهمن سال 1362 ازدواج کرد و یک ماه از ازدواجش نگذشته بود که براى چندمین مرتبه به جبهه‏ هاى جنوب اعزام و به ‏عنوان تخریب‏چى در عملیّات خیبر شرکت کرد. پس از این عملیّات مدّتى را در سپاه کاشان بود و در تاریخ 5/1/64 به‏صورت داوطلب به جبهه‏ها روانه شد. در آذر 64 بود که خداوند فرزند پسرى به او عطا کرد.

سه ماه از تولّد فرزندش نگذشته بود که در تاریخ 9/12/64 براى آخرین مرتبه به جبهه‏ هاى جنوب اعزام و در عملیّات ظفرمند والفجر 8 شرکت نمود. تنها 8 روز از این عملیّات گذشته بود که به آرزوى دیرینه خود که شهادت در راه معبودش بود، نائل آمد.

روحش شاد و راهش مستدام و پررهرو باد !

 

متن وصیتنامه برادر شهید محمدرضا زلفی

با سلام و درود بر رسول الله و فرزند گرامش حضرت مهدی (عج) و نایب بر حقش رهبر کبیر انقلاب بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی و درود بر شهداء 7 تیر و شهداء محراب...

خداوندا، آنطور که شایسته بود ترا نشناختم و همچنین قرآن را، گویی پرده ای ضخیم بر قلبم نهاده بود و شیاطین به دورش مشغول پاسداری بودند که نه نوری و نه ندایی از انوار الهی به آن نرسد، تا آن که مردی از قم برخاسته از پایگاه علوم، از پایگاه امامت و فقاهت، او راه را یافته بود و آنگاه در جسدهای مرده نیمه جان ما جان دمید.

خدایا، مرا از بندگان خاص خود قرار ده و شهادت را نصیبم گردان، سراسر وجودم مملو از نافرمانی توست، پس ای معبودم رحم کن و شهادت را نصیبم کن، شهادتی خالصانه، مقبول درگاهت و بدون ریا بدانگونه که تکه تکه بدنم و رگهای بریده ام در آخرت باعث شوند که امام علی (ع) بفریادم رسد، امام حسین شفاعتم نماید و امام زمان (عج) مرا جزو خدمتگذاران و غلامان و سربازان خویش حساب نماید و پیرو رهبرمان بوده باشم.

خداوندا، تو شاهد هستی که از تمام مظاهر مادی دور شده ام تا به تو پناه بیاورم و به عشق تو و انبیاء تو حرکت کردم و اینک فقط منتظر پیوستن به تو هستم و لا غیر.

معبودا خواهان شهادت هستم نه به این منظور که از زندگی دنیا خسته شده ام بلکه می‌خواهم گناهانی را که انجام داده ام به وسیله رنج و سختی در راه تو کشیدن و با ریختن خونم به خاطر تو پاک شود، پروردگارا مرا دریاب من جوانی گنهکار و غافل هستم از دیار عاشقان خسته می‌آیم مرا بپذیر ای معشوقم، مرا فرا خوان که دیگر نمی‌توانم صبر کنم، راستی چه سخت است_ آنگاه که بین دو دوست صمیمی جدائی می‌افتد، چه دشوار آن موقعی که بین عاشق و معشوق فاصله افتد و چه سخت آن لحظه ای که یک رهرو به مقصدش نمی‌رسد.

آن قدر سخن زیاد است که نمی‌دانم از کجا برایتان بگویم از آهن ربائی جهاد فی سبیل ا... که این براده ناچیز را به سوی خود می‌کشد یا از دنیای دنی که می‌خواهد نیروی این آهن ربا را خنثی کند.

معبودا به من سعادتی عطا کن که من فروشنده باشم و شما از من خریدار. بارالها، آنقدر مرا در صافی آزمایشات خود نگه دار تا مگر روزی آید که شایسته شهادت گردم اما خدایا هر چند خطا و گناهم بسیار است و از عدل تو هراسناکم اما به لطف و کرم تو دل بسته ام.

اما چند جمله خطاب به ملت ایران به عنوان یک برادر کوچک؛

مردم وحدت و اتحاد خود را بیشتر کنید و از اختلافها بپرهیزید و شنیده اید که حضرت امام ... چقدر به وحدت تکیه میکنند و به سخنهای و رهنمودهای امام ... گوش فرا دهید و امام را تنها نگذارید و او را دعا کنید و در برابر دشمن اسلام و انقلاب مانند کوه بایستید از کمکهای خود دریغ نکنید و مواظب باشید خدای نکرده مردم کوفه نشوید. و برای فرج آقا امام زمان (عج) دعا کنید و به نمازها و دعاها بیشتر اهمیت بدهید.

و اما ای پدر و مادر عزیزم این آخرین سلام را به شما عرض مینمایم. به شما تبریک می‌گویم که چنین فرزندی برای انقلاب و اسلام تربیت کردید برای شما مصیبت فرزند سخت است ولی می‌بینم که دشمنان اسلام دارند با قرآن و اسلام می‌جنگند و می‌خواهند اسلام و قرآن را از میان بردارند و دیگر خبری از اسلام و قرآن نباشند.

امام حسین(ع)، هم به همین دلیل با یزید سازش نکرد و در راه اسلام جان داد او خود و فرزندانش را فدای اسلام کرد و گفت خدایا اکبر و اصغرم را برای رضای تو دادم شما هم چنین باشید.

پدر و مادرم نمی‌گویم گریه نکنید گریه بکنید ولی نه آنقدر که دشمن را شاد کند بله همیشه به یاد امام حسین (ع) و اصحاب باوفایش گریه کنید به یاد خانواده های گریه کنید که دو الی چهار فرزند خود را از دست داده اند و به یاد یتیمانی که نیمه شب ها به یاد پدر خود می‌افتند و خانواده را به گریه می‌اندازند گریه کنید (خود شهید دارای یک فرزند یتیم می‌باشد)

مرا حلال کنید چون در زندگی جز زحمت و ناراحتی از من چیزی ندیده اید و هیچ گونه خدمتی برای شما نکرده ام هر زمانی که مرا یاد کردید به عکسهای من نگاه کنید و چنانچه دل تنگ شدید بر سر قبرم بیاید و درد دل کنید داغ فرزند برای شما مشکل است و اما بالاخره مرگ به سراغ می‌آید پس چه یهتر که مرگ در راه خدا باشد مبادا امام را ناراحت کنید و در نمازهایتان امام را دعا کنید.

و شما ای خواهرانم، این آخرین پیام مرا بشنوید و سلامم را بپزیرید می‌خواهم اگر ناراحتی دیده اید مرا ببخشید و مرا حلال کنید شما به من خیلی محبت کرده اید اما من به وظیفه ام عمل نکرده ام فرزندان خود را خوب تربیت کنید و بدست آنها قرآن و بدست دیگر آنها سلاح بدهید زیرا اسلام احتیاج فراوان به فداکاری دارد در مقابل این مصیبت مانند حضرت زینب بایستید و مانند حضرت زینب که پیام برادرش را به گوش جهانیان رساند بگوئید برادرمان شهادت را پذیرفت و زیر بار ظلم و استبداد نرفت و ما هم نمیرویم.

و اما ای همسر گرامی و ارجمندم، از شما می‌خواهم اگر از دست من بدی دیده اید حلال کنید چون نتوانستم حق همسری را که به گردن من بود انجام دهم. از شما می‌خواهم بعنوان مادری دلسوز فرزندم و فرزندت را آنچنان که اسلام گفته است تربیت کنید، به فرزندم درباره هدف و راه پدرش بگوئید و او را با جهاد در راه اسلام آشنا سازید و او را یک فرد مبارز و پیرو خط امام بسازید.

و اما ای پدر، مادر و همسرم، از کلیه دوستان، آشنایان و فامیلها و همسایه ها بخواهید مرا حلال کنند و هر کسی از من طلب دارد بدهید و هر فردی که از دست من ناراحتی دارد او را راضی کنید برای مراسم تشییع جنازه و ختم من زیاد تبلیغ نکنید بلکه برای شهادت در راه خدا تبلیغ کنید.

(والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته)

 

شهید سیدحسن چاوشی ونی زینب وار باشید و در حفظ حجابتان کوشا باشید


شهید سیدحسن چاوشی ونی

نام پدر: سیدمحمد        نام مادر: کبری

تاریخ ولادت: 1348/09/05

شماره شناسنامه 818

چهارمین فرزند خانواده از ده فرزند

میزان تحصیلات: دانشآموز سال سوم راهنمایی

محل تحصیل: مدرسه شهید باهنر کاشان

محل سکونت: کاشان و پیش از آن مدت هفت سال در راوند کوچه شهید حسین انباری

یگان اعزامی: بسیج؛ پایگاه شهید رجایی کاشان

مدت حضور در جبهه: سه ماه و یازده روز

حضور در سیستان و بلوچستان جبهه ایرانشهر: سه ماه

تاریخ جانبازی: اسفند سال 1362 - مدت 5 روز در بیمارستان تبریز و 28 روز در بیمارستان یافتآباد تهران بستری شد.

منطقه عملیاتی: عملیات خیبر، جزیره مجنون

تاریخ شهادت: 1363/01/11

سن هنگام شهادت: 14 سال

نحوه شهادت: بر اثر ترکش خمپاره بر نخاع و در نتیجه عفونت شدید طی چند روز و شهادت در بیمارستان

محل دفن: گلزار شهدای دارالسلام کاشان

گوشهای از زندگینامه شهید سیدحسن چاوشی

  از زبان پدر شهید؛ اینجانب پدر شهید بزرگوار سیدحسن چاوشی ونی هستم، خداوند بزرگ ده فرزند به ما هدیه داد که در این میان سید حسن فرزند چهارم خانواده بود. ایشان تا کلاس نهم درس خواند و هنوز درسش را تمام نکرده بود که عازم جبهههای حق علیه باطل گردید.

نقل خاطره‌‌ای از زبان پدر: سید حسن و برادرش را در کودکی به اصفهان بردم و آنجا آنها خواستند لباس بخرند، سیدحسن با آن سن بسیار کمش به من گفت: «پدرجان! پیراهنی برایم بخر که رویش نوشته باشد مجاهد». از اتفاق یک ژاکت خریدیم که رویش نوشته بود "مجاهد". از بین پنج فرزند پسرم دو فرزندم به جبهه رفتند و یکی از آنها شهید و دیگری موجی شد.

سیدحسن همراه برادرش ابتدا مدت سه ماه در سیستان و بلوچستان خدمت کردند و سپس از طرف پایگاه شهید رجایی کاشان عازم دارخوین** شدند. ایشان به مدت سه ماه و یازده روز داوطلبانه در جبههها خدمت کرد و سرانجام در عملیات خیبر به مقام رفیع شهادت نائل گردید.

فعالیت اجتماعی و ورزشی: سید حسن در دوران نوجوانی تمام وقت در مساجد به سر میبرد و عضو فعال کتابخانه محل در مسجد فاطمیه واقع در میدانگاه آقا بود. همچنین وارد فعالیت ورزشی به ویژه رشته کشتی شد، ایشان علاقه زیادی به ورزش کشتی داشت و توانست در این رشته مقام‌‌هایی را نیز کسب کند، مدال افتخار وی هم اکنون در موزه مدرسه راهنمایی شهید دکتر باهنر به عنوان یادبود شهید نگهداری میشود. او بسیار پسر مهربان و دلسوز، اهل بسیج و جهاد، و مطیع امر امام بود؛ با عشق به ولایت و رهبری شناسنامه خود را دستکاری کرد و به سمت جبهه شتافت و گفت: اکنون جای ماندن نیست.

شهید سیدحسن چاوشی ونی مدت 8 روز در جبهه حق علیه باطل علیه دشمن بعثی دلاورانه جنگید و در اسفند سال 1362 در عملیات خیبر در جزیره مجنون مجروح شد و از آنجا به بیمارستان تبریز منتقل شد و مدت 5 روز در بیمارستان بستری بود و بعد از 5 روز به تهران منتقل شد و در بیمارستان یافتآباد تهران بستری شد؛ بعد از مدت 28 روز بستری در بیمارستان در تاریخ 11 فروردین 1363 بر اثر عفونت شدید نخاع به درجه رفیع شهادت نائل گشت.

مدت فعالیت در بسیج: او قبل از رفتن به جبهه به مدت یکسال در پایگاه شهید رجایی خیابان امام خمینی کاشان مشغول فعالیت بود وسپس مدت 3 ماه در جبهه ایرانشهر(سیستان و بلوچستان) مشغول فعالیت بود.

وصیّت نامۀ شهید سیّد حسن چاوشی

بسم ربّ الشّهداء

«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتًا بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ »(ال عمران/169)‏

بنام خدا و با سلام و درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران و با سلام و درود به رزمندگانی که از جان و مالشان گذشته و برای پیکار با کفر جهانی ندای «هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنِی» حسین زمان را لبّیک گفتند و به جبهه روی آوردند و درود بر شهیدانی که در راه حق و حقیقت جانشان را فدا کردند تا اسلام زنده بماند.

خداوندا ! خودت میدانی که هدف من جز تو و آزادی میهنم نیست ؛ برای اینکه با دشمن متجاوز پیکار کنم به جبهه روی آوردم تا به او بفهمانم که ما نوجوانان 14 ساله هم می توانیم با دشمن مقابله کنیم و آنها را عقب برانیم و نیز به ابرقدرتها بفهمانیم که ما تا آخرین قطرۀ خونمان ، اماممان را پشتیبانی و از کشور و اسلاممان دفاع خواهیم کرد.

پروردگارا ! ای کاش جان ناقابل من فدای امام زمان(عج) ونائب برحقّش و روحانیت اصیل این مملکت می شد و نیز دوست دارم صدها جان داشتم ، کشته می شدم و هر بار زنده می شدم تا از امامم دفاع کنم ، تا از این راه می توانستم به کشورم و امامم کمک کنم.

ای خدا ! خودم می دانم که لیاقت آن را ندارم که به دیدار تو نائل آیم ولی باز هم ناامید نمی شوم ؛ می دانم که تو توبه پذیری و توبۀ بندگان ضعیف را پذیرا می شوی و انشاءالله بحول و قوّۀ خودت ، توبۀ این بندۀ حقیرت را می پذیری و تمام گناهان ما را می بخشی .

ای ملّت ایران ! ‌من کوچکتراز آنم که برای شما وصیّتی داشته باشم ، ولی من تنها خواهشی که به شما دارم اینست که هیچگاه از این ماه تابان جماران دست برندارید. من از این ناراحتم که نتوانستم حتّی یک لحظه این جوش وخروش قلبم راخاموش کنم چونکه حتّی برای یکدفعه هم که شده روی این امام را ندیدم و دوست داشتم حتّی برای یکدفعه هم که شده روی امام را ببینم ولی حیف که فرصت آنرا ندارم.

توصیه ام به پدر و مادرم این است : اول اینکه ازآنها خیلی ممنونم که اجازه دادند تا فرزندشان برای مقابله با کفر به جبهه روی آورد و خیلی متشکّرم که خیلی برایم زحمت کشیدند و متحمّل مشکلات زیادی شدند تا مرا بزرگ کردند. بهر حال امیدوارم حلالم کنید و از شما می خواهم مثل مردم کوفه نباشید که امام حسین (علیه السّلام) را تنها گذاشتند ، حتّی اگر به قیمت جانتان تمام شود.

و وصیّت دیگرم به خواهرانم است که زینب وار باشید و در حفظ حجابتان کوشا باشید که حضرت فاطمه (علیها سلام) می فرماید:« ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.»

وصیّت دیگرم به همشاگردیان و در واقع هم سنگرانم میباشد که آنها بزرگترین سنگرشان که همان مدرسه است و کلاس درس ، حفظ کنند و آن را به چیز دیگری نفروشند که الان و در حال حاضر مملکت ما به شما نوجوانان نیازمند می باشد و آخرین توصیه ام به معلّمان و دبیران هست ، البتّه من کوچکتر از آن هستم که بتوانم به دبیران و استادانم و آنهایی که مرا بزرگ کرده اند وصیّت کنم ولی کوچکترین وصیت و خواهشی که با آنان دارم این است که در انجام این فرضیۀ الهی که راه و رسم پیامبران بوده کوشا باشند که معلّم ، جانشین خداست واحترام معلّم بر همه کس واجب . مهمترین وظیفه همان تعلیم دادن کودکان معصوم جامعه می باشد و معلّم اجر و مزد زیادی پیش خداوند دارد .

در پایان ای دبیران ! اگر از من در مدّتی که با شما بودم کار خلافی سرزد و موجب ناراحتی شما شدم و اگر به مقام شما که همان مقام پر ارج پیامران می باشد بی احترامی کردم مرا ببخشید و از سر تقصیراتم درگذرید و از شما خیلی ممنونم که مرا تعلیم و تربیت داده و آداب اسلامی را به من یاد دادید. امیدوارم که خداوند اجر و مزد زیادی به شما عطا فرماید. آمین!

در پایان از خداوند می خواهم که اگر وصیّت نامه احساس خود نمایی را در من آشکار کرد مرا ببخشید (شب پنج شنبه 10/12/62 ، شب عملیات )

بنیادشهید و امورایثارگران انقلاب اسلامی کاشان

واحد تحقیق و پژوهش

شهید ابوالقاسم حلاج عرب از حضرت زینب شیر زن صحرای کربلای حسین الگو بگیرید


نام پدر: عباس

ولادت: 1348/4/29

وضعیت تاهل: مجرد

ساکن: شهرک صنایع راوند

یگان اعزامی: بسیج

شهادت: 1365/9/28

محل شهادت: فاو

محل دفن: برزک

  وصیتنامه شهید ابوالقاسم حلاج عرب

بسم رب الشهداء والصدیقین

با سلام بر اولیاء خدای بزرگ و امامان معصوم و شهدای والامقام اسلام از صدر اسلام تا آخرین شهید ایران اسلامی، خدای تو را شکر می‌کنم که توفیق به من دادی تا خودم را در دریای بیکران مجاهدان فی سبیل الله شناور ببینم. خدایا تو را سپاس میگذارم که به من توفیق حضور در جبهه را دادی. ای حسین فاطمه(ع) اگر نبودم در کربلای خونین و غمناکت تا تو را یاری کنم اما صدایت بگوشم خورد که در گودال قتلگاه فرمودی آیا کسی هست مرا یاری کند.

بلی، ای حسین عزیز! اکنون پیروان راستین فرزندت روح خدا خمینی بت شکن حتی یک لحظه ندای این بزرگ مرد جهان اسلام را بی جواب نمی گذارند و من هم به کربلای لالهگون و غرقه بخون ایران شتافتم تا ندایت را لبیک گفته باشم باشد که با نثار خونم دین خودم را به اسلام اداء کنم و فردای قیامت در پیشگاه جدت و رسول خدا(ص) و شهدای بزرگوار روسفید و سرفراز باشم. اکنون که در جبهههای جنوب بسر می‌‌برم بر خودم لازم دانستم چند جمله ای به عنوان توجیه و سفارش برایتان بنویسم.

ای پدر عزیز و مادر مهربانم اول از شما معذرت میخواهم که نتوانستم آن طور که شما آرزو داشتید انجام مسئولیت کنم شما زحمت بسیار برایم کشیدید من می‌‌دانم که نمیتوانم جبران زحمات شما را بنمایم اما از خداوند می‌‌خواهم که خداوند اجر و مزد زحمات شما را بدهد و از شما می‌‌خواهم که مرا ببخشید و حلال کنید فرزندتان را. پدر و مادرم برادرانم را طوری تربیت کنید که آنان نیز برای این اسلام و انقلاب و حکومت الله سرباز و فداکار و ایثارگر باشند.

و اما شما ای پدربزرگ مهربان و مادر بزرگ دلسوزم من بیشترین دوران زندگیم را در کنار شما گذراندم و شما زحمات بسیاری برایم کشیدید و به من خدمت بزرگی کردید من که مزدی ندارم اما از خدا می‌‌خواهم مزد این همه زحمات شما را هم در دنیا و هم در آخرت عنایت کند از شما می‌‌خواهم که مرا حلال کنید و برایم طلب مغفرت کنید.

 و ای برادرانم شما به تحصیل و علم ادامه دهید تا حد امکان در تمام مراحل زندگی خدا و تقوا را پیشه کنید و همیشه یار و یاور پدر و مادر باشید با هم دیگر با مهر و محبت زندگی کنید و با اجتماع بنحو بسیار مطلوب رفتار کنید و اگر از برادرتان بدی دیدید به بزرگواری خودتان ببخشید و حلال کنید.

خواهرانم شما باید از حضرت زینب شیر زن صحرای کربلای حسین الگو بگیرید و همیشه صبر و استقامت داشته باشید برای آینده مادران خوبی باشید و فرزندی تربیت کنید که وارثان شهیدان باشند. شما از همه نظر باید الگو باشید برای بقیه و از شما هم عذرخواهی می‌‌کنم و مرا حلال کنید و اما از شما فامیل‌ها دایی‌ها و عمو‌ها و پدر بزرگ و مادر بزرگ و خاله‌ها و بقیه ی فامیل‌هایم، از همه شما عذرخواهی می‌‌کنم و امیدوارم که مرا ببخشید اگر از این حقیر بدی دیدید به بزرگواری عفو نمایید.

در پایان از همگی شماها خصوصا دوستان وآشنایان وهم محله ای‌ها عذرخواهی می‌‌کنم و از همگی می‌‌خواهم که مرا ببخشید و برایم طلب مغفرت نمایید. امام عزیز و رزمندگان و خدمتگذاران به اسلام را دعا کنید و هیشه یار و پشتیبان آنان باشید تا خدای بزرگ از شما راضی باشد.

به امید پیروزی دلیر مردان عرصه‌های حق علیه باطل

مکان عشق و دلبر جبههی جنگ

شد از بانگ یاران حسینی

بهشت و حوض کوثر جبههی جنگ

پر از الله اکبر جبههی جنگ

 

ما عزت و آبرو ز قرآن داریم

با خون حسین عهد و پیمان داریم

دستی به سلاح و دست دیگر به دعا

این درس ز سالار شهیدان داریم

 

شهید دفاع مقدس شهید حاج احمد رضایی : قسم خورده ام که وقتی به جبهه بیایم تغییری در من ایجاد شود

شهید حاج احمد رضایی در خانواده ای مذهبی و در شرایط سختی در سال 1341 دیده به جهان گشود . این شهید ارجمند از شهدا مفقودالاثر استان می باشند.

زندگی نامه شهید کارمند حاج احمد رضایی

سال تولد :1341

نام پدر : عباسقلی

محل تولد : شهرستان دشتستان

سال شهادت : مفقود الاثر



 وصیتنامه  شهید حاج احمد رضاییو قاتلوهم حتی لاتکون فتنه و یکون دنیا

درود فراوان به منجی عالم بشریت امام امت شهید پرور و درود بر شهیدان گلگون کفن که مرگ را به ننگ تسلیم ر برابر کفر ترجیح دادند و عاشقانه جان را در طبق اخلاص نهادند و فدای قدم دوست کردند و نگذاشتند که تاریخ یکبار دیگر تکرار شود و شاهد تنهایی فرزندان رسول الله شود برادر و خواهران مسلمان بار دیگر صحنه کربلا تکرار شده است چرا نشسته اید و نظاره گرید مگر نمی بینید که چگونه برادران و خواهران مسلمان شما زیر این بمب اران ها پر پر می شوند ای برادر و خواهر ما باید از این دو یکی را انتخاب کنیم یا در صف آنهایی دراییم که یزید را یاری کردند و شاهد تنهایی فرزند رسول الله باشیم و یا باید در صف حسینیان بیاستسم زیرا راه سومی وجود ندارد و صف بی تفاوتها با صف یزیدیان وصل است و ما چون بارها گفته ایم ما اهل کوفه نیستیم امام تنتها بماند باید به گفته خود عمل کنیم ای برادر اینک اسلام امروز فرزند راستین خود را هخواهد شناخت برخیز و بار سفر بند زیرا در این دنیایی که دوستی فریب است و معیار ارزشها پول است اعمال حیوانی تمدن است عشق عاشقی شهوت رانی است و انسانیت مسخ شده و به عبث رسیده است در این دنیا زندگی چه ارزشی دارد گیرم که چند صباحی در این خراب آباد زنده بودی چه سودی خواهی برد آیا نشستن و هر روز شاهد پاره پاره شدن مسلمانان در این  دنیا زندگی کردن است ؟ ایا خداوند نبوده که فرموده است با آنها بجنگید تا فتنه بخوابد وهمه به دین خدا درایید پس اگر چنین است پس برادر برخیز که می ترسم فردا دور است و اما ای فرزندانم در غم پدر تان صبر پیشه کنید که امام علی به آن سفارش بسیار نموده است .زیرا گوش به فرمان رهبر رهبر فقیه بودن انسان را به راست هدایت می کند . دعا به جان امام امت را هیچگاه فراموش نکنید .
حاج احمد رضایی
67/1/27



خاطره از شهید حاج احمد رضایی  

شهید رضایی در پادگان قدس ماهشهر راننده فرمانده مقر بود .
هوای آنجا خیلی سرد بود و شهید یک پتو را روی خودش و دیگری را روی ماشین می گرفت علت راکه جویا شدیم گفت می خواهم که ماشین صبح سریع روشن شود و سر موقع دنبال فرمانده بروم
در سنگر نشسشته بودیم و با بچه ها حرف می زدیم شهید در دل صلوات می داد گفتم که چرا صلوات می دهی گفت من قسم خورده ام که وقتی به جبهه بیایم در جبهه تغییری در من ایجاد شود-  وی تا نمازش را نخوانده بود غذا به دهن نمی گذاشت
-----------------------------
راوی : یحیی رضایی


شهید حساسیت بسیار زیادی نسبت به فرزندان و دیگران در مورد فرایض دینی داشت یکبا ر برای زیارت امام به تهران رفت ولی موفق نشد
یکبار شهید مرخصی 10 الی 15 روزه داشت و وقتی فهمید که بچه ها می خواهند به جزیره برمند یک روز بیشتر نماند و به جبهه رفت .


راوی :محمد حاجی زاده

شهید علیرضا نوری، قائم‌مقام لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)

شهید علی‌رضا نوری در مهرماه سال ۱۳۳۱ در شهرستان ساری دیده به جهان گشود. پدرش احمد نام داشت. تحصیلات خود را تا متوسطه در زادگاهش ادامه داد.پس از طی دوران خدمت سربازی و پذیرفته شدن در رشته مهندسی راه و ساختمان دانشگاه پلی تکنیک، به استخدام راه‌آهن درآمد. در مهرماه ۱۳۵۵ با خانم طوبی عرب پوریان ازدواج کرد و صاحب دو دختر و یک پسر شد. در نهم بهمن ماه ۱۳۶۵، در حین انجام وضو براثر اصابت مستقیم گلوله توپ در جنوب شلمچه بر اثر اصابت ترکش به ناحیه سر و سینه به شهادت رسید.

 خاطره ای از شهید 

قائم مقام لشکر 27 محمد رسول الله(ص) و مسئول حراست راه آهن کل کشور و از فرماندهان اولیه جنگ بود. در عملیات کربلای پنج که بسیار سخت بود روزی او را به سنگر فرا خواندند تا حکم قائم مقامی وزیر راه و رئیس راه آهن کشور را به وی ابلاغ کنند. سردار نوری نگاهی به کوثری (فرستاده وزیر) کرد و نگاهی به لباس خاکی خودش و عکس شهدا و سپس حکم وزیر را پاره پاره کرد و گفت:« آقای کوثری! به وزیر بگویید من علی رضا نوری ساروی آنقدر در این بیابان‌ها می‌مانم تا شهید شوم.»

خاطراتی از سردار شهید علیرضا نوری در گفت‌وگو با یکی از همرزمانش

حتی دیدن نوری قلب آدم را صفا می‌داد

نتیجه تصویری برای شهید علیرضا نوری قائم مقام لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

وقتی خبر دادند حاج علیرضا در کربلای 5 شهید شده، یاد روزی افتادم که یکی از اقوام ایشان به شهادت رسیده بود و پیکرش را با قطار به راه‌آهن آورده بودند. آن روز نوری با دست‌های خودش چهره شهید را شست و صفایی داد

 شهید علیرضا نوری، قائم‌مقام لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) ازجمله سرداران شهید عملیات کربلای ۵ بود که نهم بهمن ماه ۱۳۶۵ به شهادت رسید. شهید نوری یک دستش را در سال ۶۱ از دست داد و به گفته همرزمانش در طول دوران حضورش در جبهه‌ها، ۵۰ بار مجروحیت یافته بود. از تعبد و خلوص شهید نوری خاطرات بسیاری نقل شده است. یوسف آقایی از نیرو‌های سپاه راه‌آهن تهران که سابقه همکاری و همرزمی با شهید را دارد، در گفت‌وگو با ما خاطراتی را از این شهید بزرگوار تعریف کرد که تقدیم حضورتان می‌کنیم. 

چهره نورانی
شهید نوری در اصل یکی از کارکنان راه‌آهن بود که به سپاه مأمور شده بود. زمان جنگ سپاه راه‌آهن از یگان‌های قوی و کارآمد به شمار می‌رفت. حاج علیرضا را برای اولین بار دور و بر سال ۶۳ در راه‌آهن تهران دیدم. محال بود او را یک بار ببینی و از یادت برود. بدون اغراق نورانیت از چهره‌اش می‌بارید. من در جوانی روی اخلاص آدم‌ها حساسیت زیادی نشان می‌دادم. در عالم خودم به هر کسی اعتماد نمی‌کردم. اما مگر می‌شد کسی از نوری خوشش نیاید. بس که ماه و مخلص و متواضع بود. سمت و جایگاه و این چیز‌ها اصلاً برایش مطرح نبود. اینکه طرف مقابلش سرباز است، پاسدار است، مردم عادی است یا یک فرمانده، برایش فرق نداشت. با همه گرم می‌گرفت و بسیار با تواضع برخورد می‌کرد. حتی دیدن این آدم صفایی داشت.
در سپاه می‌مانم
یکی از خصوصیات اخلاقی شهید نوری بی‌اعتنایی به پست و جایگاه بود. در مقاطع مختلف خیلی پیش می‌آمد که به او سمتی پیشنهاد می‌شد. یادم است از نوری خواستند فرماندهی پایگاه ابوذر را قبول کند. ابوذر از پایگاه‌های شناخته‌شده تهران بود، اما قبول نکرد. یا در یک مقطع به ایشان ریاست کل راه‌آهن تهران پیشنهاد شد. گفت: من کارمند راه‌آهن هستم و هرچه بگویند حرفی ندارم، اما خودم تمایل دارم در سپاه بمانم؛ لذا ایشان در سپاه ماند و سمتی به آن مهمی را قبول نکرد. گفتن این حرف‌ها الان راحت است، اما کافی است مقایسه کنیم نوری چه چیزی را رد کرد و چه چیزی را نگه داشت. ریاست راه‌آهن یعنی یک جایگاه امن و کم دردسر. ماندن در سپاه یعنی شرکت در عملیات و رفتن در دل آتش. آدم‌هایی مثل علیرضا نوری اگر ذره‌ای ناخالصی داشتند، آن هم در آتش جنگ می‌سوخت و طلای ناب باقی می‌ماند.
خاطره پینگ‌پنگ
در سپاه راه‌آهن اوقات فراغت پینگ‌پنگ بازی می‌کردیم. نوری یک دستش را سال ۶۱ در جبهه از دست داده بود، اما با دست دیگرش خیلی خوب بازی می‌کرد. پینگ‌پنگ‌باز قدری بود. من هم در بین بچه‌ها بازیکن قابلی بودم. با نوری رقابت داشتم. بعضی‌ها طرفدار من بودند و بعضی‌ها طرفدار ایشان. گاهی که نوری از من می‌برد، بچه‌ها رک و راست (البته به شوخی) به ایشان می‌گفتند، چون یک دست نداری فلانی بهت ارفاق کرد و به‌عمد باخت. نوری هم می‌خندید و جوابشان را می‌داد. شهید نوری آدم آرامی بود، اما با بچه‌ها می‌جوشید و شوخ‌طبع بود. یادم است تعریف می‌کرد موقع خدمتش در دوران طاغوت یک افسر می‌گفت: شنیده‌ام فلان گروهبان به سرباز‌ها فحش می‌دهد. بعد خود افسر فحش بدتری به آن گروهبان می‌داد و می‌گفت: غلط کرده! اینجا هیچ کسی نباید به آن یکی فحش بدهد. نوری این خاطره را خیلی جالب تعریف می‌کرد و همگی می‌خندیدیم.
ساعت نوری

وقتی خبر دادند حاج علیرضا در کربلای ۵ شهید شده، یاد روزی افتادم که یکی از اقوام ایشان به شهادت رسیده بود و پیکرش را با قطار به راه‌آهن آورده بودند. آن روز نوری با دست‌های خودش چهره شهید را شست و صفایی داد. متأسفانه پیکر نوری را ندیدم، اما آرزو می‌کردم برای یک بار دیگر هم که شده آن چهره نورانی را ببینم. روزی که خبر شهادتش آمد هرکسی از او خاطره‌ای تعریف می‌کرد. یکی از بچه‌ها گفت: یک بار سربازی مجروح که مشخص بود وضع مالی خوبی ندارد از قطار اندیمشک پیاده شد. نوری دید سرباز اوضاع مالی خوبی ندارد، یکهو ساعتش را باز کرد و به دست سرباز انداخت. سرباز تا خواست حرفی بزند. نوری رفت و خودش را در میان جمعیت گم کرد. بخشندگی در ذات این آدم بود. آنقدر بخشنده بود که یک وقت دستش را به دوست داد و بار دیگر جانش را.

نتیجه تصویری برای شهید علیرضا نوری قائم مقام لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

مادرشهید:
هرگز به خاطر ندارم که از رفتن به مدرسه کوتاهی یا امتناع کرده باشد. خیلی زود آمادگی یافت که کارهایش مانند پوشیدن لباس، تهیه وسایل مدرسه و رفت و برگشت را به تنهایی انجام دهد. درس خواندن را بسیار جدی می گرفت؛ در انجام تکالیف احساس مسئولیت می کرد.

همسری می خواست که مومن باشد، دستورات اسلام را مراعات کند و حجابش را به نحو احسن رعایت کند. در دانشگاه متوجه شد که یکی از دوستانش خواهری عفیف دارد و تصمیم به ازدواج با او را گرفت. ابتدا با دختر صحبت کرد و پس از کسب رضایت او و خانواده اش مراسم عقد در خانه دختر در اهواز برگزار شد. به این ترتیب زندگی ساده و توام با مشکلات آنها شروع شد.

همسرشهید :
علیرضا برای من یک معلم بود، الگوی خوبی برای همه بود و با نصیحتهای خود همه را راهنمایی می کرد و یک مسلمان واقعی از لحاظ رفتار و کردار بود. با بزرگواری، متانت و وقار و گذشت برخورد می کرد. در کارهای منزل همواره کمک می کرد. گاهی اوقات با یک دست ظرفها را می شست. به مادرش بسیاراحترام می گذاشت با فرزندانش خیلی خوب رفتار می کرد و به آنها شخصیت و ارزش می داد و می گفت: دوست دارم فرزندانی تربیت کنم که سرباز امام زمان (عج) باشند.

کشاورز:
در راه اندازی پادگان آموزشی اردوگاه قدس در جاده قم، تعیین مکان، ساخت جاده، ساختمان سازی و چاه زدن احساس کردم واقعاً یک مهندس به تمام معنا است. چون پیشنهادها و نظرات او را مهندسین دیگر می پذیرفتند و برای او احترام خاصی قائل بودند. کار برای خدا می کرد و به همین خاطر شب و روز نمی شناخت و هیچ منتی بر کسی نداشت.

نتیجه تصویری برای شهید علیرضا نوری قائم مقام لشکر 27 محمد رسول الله(ص)
سردار محمد کوثری:
مرد صبر و استقامت بود. حماسه های او را در سوسنگرد شاهد بودیم. با اینکه در عملیات والفجر 1 دستش را از دست می دهد، ولی باز نمی ایستد. الحق در مبارزه و مجاهدت در راه خدا الگو بود. نمونه هایی که در رفتار عملی او مشاهده می شد به ویژه در گذشت و ایثارگری اگر نگوییم بی نظیر بلکه کم نظیر بود. شاهد مثال فراوانی وجود دارد که عالم دیگری را درک کرده بود. به عنوان مثال هنگامی که نیروهای قدس تحت عنوان لشکر مشارکت سازماندهی شده بودند و او فرماندهی آن را در عملیات به عهده داشت، در شرایطی با مشکل مواجه بودیم و از طرف پشتیبان لشکر 27 تامین می شدیم.گزارشی را به ایشان دادم و او فوری یکی از همرزمان خود را مأمور کرد تا برود یک منبع برای نگهداری بنزین تهیه کند. بعد از یکی دو روز تانکری بزرگ روی یک تریلی در پادگان دو کوهه مشاهده شد. از شکل و شمایل آن همه تعجب کرده بودند و مسئولان تدارکات به تماشای آن می آمدند. یکی از آنها شهید بزرگوار حاج عابدیان مسئول وقت لجستیک لشکر 27 محمد رسول اللّه بود. وقتی تانکر را دید به من گفت: «شما این را در اختیار ما بگذارید.» من هم با آن غروری که داشتم اعتنایی نکردم و گفتم: با نوری فرمانده لشکر در میان بگذارید. شهید عبادیان همان روز با او ملاقات و مسئله را مطرح کرد و نوری همان موقع بدون هیچ گونه شرط و شروطی تانکر را در اختیار وی گذاشت. من معترض شدم و ایشان به آرامی پاسخ داد: «همه ما باید برای خدا کار کنیم.»علیرضا نوری در رعایت مسایل شرعی بسیار مقید بود. نماز را اول وقت می خواند و حال تضرع و راز و نیاز با خدا بود و نسبت به نماز اهتمام ویژه ای داشت.

ساسان اعلایی:
روزی صبح زد هنگامی که سوز سردی می وزید هوا نیمه تاریک بود. نوری را دیدم که به یک سمتی می رفت. راه رفتن او توجه مرا جلب کرد؛ آستین دست قطع شدة او با ورش باد تکان می خورد. چشمانم به او خیره شده بود، دیدم به سمت منبع آب رفت و با آن آب سرد وضو گرفت و به چادر خود رفت و به نماز ایستاد.
همواره به راز و نیاز و دعا و مناجات مشغول بود و همیشه دغدغه رعایت احکام دینی را داشت.
مادرش در این خصوص می گوید:
وقتی از ناحیه پا مجروح شد او را در بیمارستان تحت عمل جراحی قرار دادند. ساعت دو و نیم بعد از ظهر به هوش آمد و نگران بود که مبادا نمازش قضا شود. به صورتش سیلی می زد تا بی هوش نشود و نماز ظهر را بجا آورد. وقتی به سختی نماز خواند خیالش راحت شد و خوابید.

حمید آخوندی:
در روزهای قبل از شهادت شنیده بودم که او برای تصدی وزارت راه پیشنهاد کرده بودند، پرسیدم درست است؟ پاسخ داد: «آدم این صفای جبهه را رها می کند می رود پشت میز؟ ! »
اندامی :
اولین بار درپایگاه ابوذر در محل دفتر کارش با او ملاقات کردم، چنان برخورد گرم و دوستانه ای با من داشت و مرا در آغوش خود گرفت که احساس کردم یکی از دوستان قدیم من است و گویا مدتهاست مرا می شناسد. هیچ احساس بیگانگی بین من و او نبود و این رفتار صمصیمی همواره به عنوان یک خاطره مانده است.

اعلایی:
در سال 1363 در مقابل دو کوهه مستقر بودیم. روزی من و دوستم پیاده به سمت چادرهای محل استقرار می رفتیم، لحظه ای به پشت سر نگاه کردیم و دیدیم که یک خودرو لندکروز می آید، ایستادیم، نگاهی انداختیم و دیدیم که سرعت خودرو کم شد. سردار نوری بود؛ خواستیم بپریم عقب وانت که با اشاره گفت: «بیایید جلو.» خجالت کشیدیم و مکث کردیم. نوری با لبخند خاص خودش گفت: «بفرمایید! سوار شدیم و در کنارش نشستیم. برای من و دوستم جالب بود که با یک دست رانندگی می کند.
نتیجه تصویری برای شهید علیرضا نوری قائم مقام لشکر 27 محمد رسول الله(ص)
سید مهدی حسینی:
زندگی او بسیار ساده بود. یکی از شبها برای پی گیری کارها به ناچار به منزل ایشان رفتم. خانه ای کوچک و محقر که زمانی متعلق به یکی از بستگان نزدیک من بود. برای من بسیار عجیب بود که چرا فرمانده یک لشکر و جانباز با آن همه آشنا در یک خانه کوچک سی متری با یک اتاق در طبقه بالا و یک اتاق در طبقه پایین در انتهای کوچه ای بن بست، بدون آشپزخانه، با دربهای چوبی قدیمی و پوسیده زندگی می کند. حاضر نبود درباره مشکلات زندگی خود صحبت کند، گلایه نمی کرد و انتظار از هیچ کس نداشت. او مسئول حراست راه آهن و قائم مقام پایگاه ابوذر و فرمانده لشکر ابوذر با دوازده گردان در منطقه عملیاتی بود و قبل از آن هم فرمانده جبهه و جنگ بود ولی در منزلی کوچک و محقر زندگی می کرد. در حالی که راه آهن ساختمان های فراوانی برای کارکنان سازمانی داشت و تعداد زیادی از کارکنان خود را در آنها اسکان داده بود.

مادرشهید:
یک روز قبل از شهادت در اندیمشک به همسر و فرزندانش گفت که آخرین بار است که مرا می بینید. به همسرش گفته بود اگر از طرف لشکر آمدند شما را به تهران ببرند بدون هیچگونه سخنی با آنها بروید.

حسینی :
بعد از اقامه نماز جماعت حاج آقا موسوی پیشنهاد کرد با همدیگر صیغه آخوت بخوانیم که هر کس به شهادت رسید، شفاعت دیگری را در دنیای آخرت بنماید. اولین کسی که دستش را دراز کرد علیرضا نوری بود و تنها کسی که از آن جمع به شهادت رسید هم او بود.
پیکر سردار علیرضا نوری را در بهشت زهرا به خاک سپردند. از او هنگام شهادت سه فرزند به نامهای وحید ، حامد و کوثر به یادگار مانده است.

 

وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدللّه رب العالمین و به نستعین و هو خیر ناصر و معین.
حمد و سپاس پروردگاری که مرا آفرید. همانطور که وعده داده بود و انشاءاللّه مرا در جوار رحمتش قرار دهد. همان طور که رحمانیتش ایجاب می کند که این بنده گنهکار جز امید به فضل و رحمتش امید دیگری ندارد.
معبودا! به مظلومیت رسولت وحی رسولت و دخت گرامی اش و دو فرزند عزیزش و ذریه پاک و یاران با وفایش گریستیم.
عزیزا! به خونخواهی شهدای اسلام و مظلومین تاریخ با مستکبران زمان و طواغیت و نوکران حلقه به گوششان به دستور تو و به پیشوایی سروری از سوی تو جنگیدم. اما بسیار می ترسم از اینکه مقبول درگاهت قرار نگرفته باشد که گنه بی شمار و غفلت بسیار. از این چنین بنده ای جز این هم توقعی نیست که سفرة دل پیش تو گشوده است و کفه افکارنزد تو روشن، یا غیاث المستغیثین، ارحم، ارحم، آمین یا رب العالمین.
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی
دیوانة تو هر دو جهان را چه کند
سخنی با مادر عزیزم دارم که از دست دادن فرزند سخت است اما صحرای کربلا و علی اکبر و علی اصغر و عباس علمدار و زینب و بدن پاره پاره برادر، مصیبتی دیگر است. صبر بر همه مصائب شیوه دخت زهرا (س) است که تو هم سید دخت او هستی، پس صبر کن.
ای مادر و شما ای خواهران گرامی که از دامان پاک مادری از نسل موسی بن جعفر علیه السلام هستند، پس صبر کنید که صبر در رحمت است و عفیف بمانید که شرافتمان به انجام دستورات اسلام است.
شما ای دو برادر بزرگوارم! به مبارزه طبق دستور خدای تبارک و تعالی تا دفع فتنه از عالم و گوش به فرمان امام امت این اسوه مبارزه و ایستادگی محکم بجنگید.
شما ای پسرانم وحید، حامد و ای دختر کوچکم! با مادرتان مانند گذشته مهربان باشید و از او مواظبت کنید. نماز و قرآن و دعاهای معروف و زیارت امام حسین (ع) معروف به عاشورا را یاد بگیرید و بخوانید و درسهایتان را هم خوب بخوانید از اسلام و ولایت فقیه با تمام وجود و با خودتان مواظبت کنید و سعی کنید همواره یک مسلمان نمونه باشید. برای پدرتان نماز بخوانید و در حقش دعای خیر کنید. من از خدای کریم برای شما همیشه دعای خیر دارم. امیدوارم مورد قبولش قرار گیرد و امیدوارم وجود شما موجب سربلندی مسلمین و خوشحالی رسول گرامی اسلام حضرت محمد بن عبداللّه (ص) و مولای متقیان حضرت امام علی (ع) و ائمه معصومین و ولی فقیه خمینی عزیز و امام زمان (عج) گردد.
عزیزانم از یکدیگر مواظبت کنید و یار هم باشید و با مستکبران و ابرجنایتکاران شرق و غرب بجنگید تا پای جان و برقراری حکومت جهانی امام مهدی (عج) شما را به خدای کریم و رحیم می سپارم.
از همسر گرامی ام کمال رضایت را دارم و امیدوارم همچون همیشه از فرزندانم خوب مواظبت کند و سفارشاتی که کردم در مورد مسایلی که ممکن است بعد از من رخ دهد، عمل کن و همچون همیشه از اسلام و انقلاب اسلامی و ولایت فقیه دفاع کنید. از خداوند تبارک و تعالی برای شما که در تلخی و شیرینی زندگی کنارم بودید و یاری ام کردید طلب عزت و آمورزش و عاقبت به خیری دارم. علیرضا نوری

 

 

مروری بر زندگی علیرضانوری قائم مقام فرمانده لشگر27محمد رسول الله(ص)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

در مهر ماه 1331 در محلة "سردار" در شهرستان "ساری" متولد شد. او پنجمین فرزند خانواده بود. هنگام تولد، پدرش به حج مشرف شده بود و پدر بزرگش اذان و اقامه در گوش او قرائت کرد. در سه سالگی به کودکستان رفت . از کودکی با پدرش به مسجد می رفت و با تقلید از پدرش نماز می خواند. بسیار پر جنب و جوش بود و با همة بچه های محله ارتباط بر قرار می کرد و به کارهای دسته جمعی علاقه مند بود. کنجکاو بود و به ساختن وسایل و اسباب بازی بسیار علاقه داشت. گاهی در مغازه به پدرش کمک می کرد؛ به مطالعه و ورزش می پرداخت و در شنا و ورزش رزمی مقامهایی سب کرد. در سال 1337 به مدرسه ابتدایی رفت.
بسیار با استعداد بود و دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت به پایان رسانید و سپس در دبیرستان "شریف" شهرستان "ساری" ادامه تحصیل داد. در سال 1350 آخرین سال تحصیلی را می گذراند که پدرش را از دست داد. درگذشت پدر اگر چه غمی جانکاه و سنگین برای او بود ولی با بردباری به تحصیل ادامه داد و در همین سال موفق به اخذ دیپلم ریاضی شد. با فرارسیدن دوران خدمت سربازی به مدت دو سال در ارتش خدمت کرد و پس از پایان خدمت در سازمان محیط زیست مشغول به کار شد. در سال 1354 با شرکت در آزمون سراسری در دانشکده پلی تکنیک در رشته مهندسی راه و ساختمان پذیرفته شد. پس از مدتی به استخدام راه آهن در آمد؛ ابتدا در راه آهن ساری بود ولی بعدها به تهران منتقل شد و در قسمت پل سازی و ساختمان راه آهن به عنوان تکنسین مشغول شد.
علیرضا در کنار امور فنی دارای طبع شعر نیز بود و سروده هایی از او باقی مانده است.
علیرضا نوری در مهر 1355 با خانم "طوبی عرب پوریان" در مراسمی ساده ازدواج کرد. در سالهای سخت مبارزه با طاغوت، همراه با مردم مسلمان در مبارزات شرکت کرد و حضور موثر داشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به کمک چند تن مسئولیت حفاظت و نگهداری از تاسیسات راه آهن را به عهده گرفت. اولین هسته مقاومت با عنوان کمیته انقلاب اسلامی راه آهن را تشکیل داد و فرماندهی آن را متقبل شد. در کنار آن انجمن اسلامی کارکنان راه آهن را راه اندازی کرد. با آغاز تحریکات گروهکهای ضد انقلاب در انفجار لوله های نفتی در جنوب کشور علیرضا به اتفاق جمعی از همکاران به جنوب عزیمت کرد و کمیته انقلاب اسلامی را در راه آهن ناحیه جنوب تشکیل داد. پس از تثبیت اوضاع در راه آهن جمهوری اسلامی و سپردن مسئولیتها به افراد متعهد و کاردان، در سال 1358 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد. پس از گذراندن آموزش های لازم به عنوان فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مستقر در راه آهن انتخاب شد.
با آغاز جنگ تحمیلی علیرضا با استفاده از تجربیاتی که در دوران سربازی کسب کرده بود یک گروه هفتاد و دو نفره از پرسنل راه آهن را آموزش نظامی داد و به نام هفتاد و دو شهید کربلا راهی جبهه های جنوب کرد. این گروه در محور سوسنگرد و بستان استقرار یافت. محاصره سوسنگرد توسط همین نیروهای اعزامی شکسته شد.
قبل از اینکه در پایگاه ابوذر مشغول کار شود مسئولیت ریاست راه آهن را به او پیشنهاد کردند ولی نپذیرفت و در پاسخ گفت: «در این شرایط که بچه ها به جبهه می روند، پیشنهاد مسئولیت برای من امتحان است که کدام را انتخاب کنم. من جبهه را می پذیرم.»
پس از شکست محاصره سوسنگرد در سال 1359 در حماسه دیگری به نام عملیات امام علی (ع) شرکت کرد که در کوههای اللّه اکبر در غرب سوسنگرد انجام گرفت. در این عملیات از ناحیه پا به سختی مجروح شد و علاوه بر آن دوازده ترکش به قسمتهای مختلف بدنش اصابت کرد. او را به بیمارستان شیراز منتقل کردند، پزشکان تصور می کردند که او شهید شده است و مهر شهید به سینه او زدند. پس از مدتی متوجه شدند هنوز جان دارد و می توان او را نجات داد. بلافاصله به تهران انتقال یافت و تحت مرقبتهای ویژه قرار گرفت و بهبود یافت. پس از بهبودی با عکسی که در بیمارستان از او در زمانی که مهر شهید به سینه داشت، گرفته بودند، عکس جدیدی انداخت که بسیار دیدنی بود. یکی از خواهرانش گفت: خوشا به حالت امتحان الهی را به بهترین نحو پاسخ گفتی. با لبخندی جواب داد: خواهرم هنوز خیلی مانده است. نوری که حدود شش سال در مناطق جنگی بود .به گفته مادرش پنجاه بار زخم برداشت که چهار بار جراحت او شدید بود. هر بار که مجروح می شد سه الی چهار ماه در بیمارستان یا منزل بستری بود.
علاوه بر این در جریان عملیات والفجر در سال 1361 دست راستش بر اثر انفجار مین قطع شد. اما هیچ یک از این آسیبهای جدی او را تلاش و فداکاری باز نداشت.
علیرضا نوری در طول سالهای انقلاب و جنگ مسئولیتهای متفاوتی داشت از جمله: راه اندازی کمیته انقلاب اسلامی در راه آهن مرکز، راه اندازی کمیته انقلاب اسلامی در ناحیه راه آهن جنوب، مسئول سپاه پاسداران راه آهن و تلاش در استقرار آن، فرماندهی گروه 72 نفر از راه آهن برای جبهه های جنوب، فرمانده گردان شهید علم الهدی، فرماندهی عملیات امام مهدی (عج) و امام علی (ع)، جانشین فرمانده تیپ عمار لشکر 27 محمد رسول اللّه، رئیس حراست راه آهن جمهوری اسلامی، جانشین فرمانده پایگاه ابوذر که در راه اندازی این پایگاه نقش مهم و کلیدی داشت، فرماندهی نیروهای قدس در اجرای مانور طرح لبیک یا خمینی، فرماندهی لشکر ابوذر در عملیات خیبر، راه اندازی و تاسیس پادگان نیروهای آموزشی مستقر در اتوبان قم، رئیس ستاد لشکر 27 محمد رسول اللّه، فرمانده عملیات منطقه 1 ثاراللّه تهران، قائم مقام فرماندهی لشکر 27 محمد رسول اللّه و مسئول قرارگاه رمضان در جنوب.
هرگز در پی جایگاه و سازمانی و مقام و منزلت نبود. آنچه که او را به پذیرش تصدی امور وا می داشت احساس مسئولیت بود. خصوصیات روحی و اخلاقی بسیار جالبی داشت. انسان دوستی و مهربانی او زبانزد بود. هر کس یک بار او را می دید، شیفته ویژگی اخلاقی او می شد. پرکاری، پشتکار، نشاط و شادابی، امیدوار، ایثارگری، گذشت، مبارزه پی گیر، حسن ظن، دلسوزی مردم، ساده زیستی، داشتن و علم و دانش، توانمدی در فن بیان، صبوری، مقاوم در کارهای سخت و دشوار، داوطلب برای انجام کارهای خطرناک، هوش و استعداد از بارزترین ویژگیهای علیرضا بود. در کنار کارها سخت هراز گاهی شعری می سرود که از عشق و شور سرگشتگی روح او حکایت داشت.
در نوآوری و ابتکار استعدادی خاص داشت و معمولاً در کارها از ابتکار خود استفاده می کرد. حمید آخوندی در بیان خاطره ای در این باره می گوید: «ذهن و فکر مهندسی در کارهای فنی و مهارت و خلاقیت خاص داشت تا بدان حد که برای خود دست مصنوعی مکانیکی ساخت.» در بسیاری از زمینه های دیگر نیز دارای خلاقیت بود.
وصیت نامه خود را در تاریخ 3 دی 1365 نوشت و دیدگاهها و عقاید خویش را در آن بیان کرد. علیرضا نوری سرانجام در 9 بهمن 1365 در منطقه عملیاتی جنوب شلمچه در حالی که نیروهای بسیجی را در عملیات کربلای 5 فرماندهی و هدایت می کرد، بر اثر اصابت ترکش به ناحیه سر و سینه به شهادت رسید. سید مهدی حسینی درباره نحوه شهادت وی می گوید:
در 9 بهمن 1365 بعد از عملیات کربلای 5 به همراه راننده اش برای نجات یک مجروح راننده را به کنار می کشد و خود به جای راننده می نشیند. اما در ادامه راه در اثر انفجار خمپاره و اصابت ترکش به ماشین و سر و صورت و سینه به شهادت می رسد.
در جریان عملیات کربلای 5 علیرضا، قائم مقامی فرمانده لشکر 27 رسول اللّه را برعهده داشت.
در تاریخ 6 بهمن 1365 سه روز قبل از شهادت خبر شهادتش را به همسرش می دهد و توصیه می کند که برای او گریه نکنند و بر مصیبت امام حسین (ع) و زینب کبری گریه کنند.
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ ،زندگی نامه فرماندهان شهید مازندران"نوشته ی یعقوب توکلی ،نشر شاهد،تهران-1386





آثار باقی مانده از شهید


در یکی از نامه های علیرضا آمده است:
همیشه به خاطر داشته باش و به فرزندانم هم تذکر بده که شوهر تو و پدر فرزندانت برای دفاع از حریم اسلام که تنها طریق نجات بشریت از دست شیطان است و برای اجرای دستور حجت خدا امام زمان و نایب بر حقش امام خمینی رهبر انقلاب اسلامی عازم جبهه شد.
به فرزندانم بگومبادا یک لحظه امام را تنها بگذارند .بگو که امروز راه نجات انسانها به دنبال امام رفتن است و راه رهبر را پیمودن. بگو که همیشه برای امام دعا نمایند؛ برای سربازان اسلام در جبهه ها دعا نمایند؛ برای تعجیل در ظهور حضرت ولیعصر امام زمان(عج) دعا نمایند که دعا دری است به سوی بهشت و آمرزش که خداوند تبارک و تعالی برای بندگان قرار داده. ساعت حدود یازده شب است، امروز هنگام نماز مغرب و عشا یک نوحه خوان در نمازخانه نوحه جانانه ای خواند و همه گریه می کردند. من به یاد گناهانم افتادم، نمی دانم چقدر سخت است که انسان نداند عاقبتش با اینهمه بار سنگین گناهان چه خواهد شد. من هم همچون دیگران گریه کردم خداوند تبارک و تعالی از سر تقصیرات ما بگذرد. تو هم برای همة رزمندگان از جمله شوهرت که افتخار سربازی و نوکری امام زمان (عج) و نایبش امام خمینی عزیز را دارد، دعا کن.
امروز چشم محرومین و مستضعفین به انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی عزیز و سربازان اسلام و مجاهدان واقعی اسلام در جبهه ها دوخته شده، امروز وظیفه سنگین بر دوش فرد فرد ما سنگینی می کند. بر دوش پدران و مادران که باید برای امام زمان (عج) سرباز تربیت نمایند. تو هم موظفی که فرزندانم را طوری تربیت کنی که سرباز و نوکر امام زمان (عج) بشوند. دخترم را طوری تربیت کن که همچون حضرت فاطمه (س) بشود، همچون زینب (س) رزمنده بشود و عفیف و شجاع، او هم سربازان شجاع و پاک تحویل جامعه بدهد. نمی دانی چقدر لذت دارد که انسان خودش را در روحانیت جبهه ها حس می کند، همة شور و عشق رفتن به کربلا را دارند، دایم در نمازها نوحه می خوانند. برای اباعبداللّه الحسین(ع) سینه می زنند، برای ظهور و کمک امام زمان (عج) در جبهه ها سینه می زنند، اینجا شور و حالی دیگر است، انشاءاللّه قسمت همة عاشقان حسین(ع) شود . . .
انشاءاللّه خداوند همه فرزندان اسالم را از مقربین در گاهش قرار بدهد. حجاب را دقیقاً رعایت کن و در برابر مردان نا محرم غیر از برادرانت که محرم هستند کمتر صحبت کن. سعی کن بیشتر شنونده باشی مگر این که بخواهی از یک حقی یا از اسلام دفاع نمایی، آن وقت مانعی ندارد.همواره خداوند را در نظر داشته باش که او آفریدگار جهان و جهانیان است و مهربان ترین مهربانان است.

در آبان 1359 به جنوب رفتیم و حدود یک سال و نیم خادم گردان شهید علم المهدی بودم. بعد از آنکه عملیات امام مهدی علیه السلام در غرب سوسنگرد شروع شد، خداوند به ما کمک کرد و توانستیم آنجا پیروزیهایی به دست آورید. در عملیات امام علی علیه السلام هم شرکت داشتیم که مجروح شدم. دوباره در لشکر عزیز محمد رسول اللّه (ص) با شهید حاجی پور فرمانده تیپ و این حقیر در خدمتگزاری لشکر ابوذر بودم. پس از عملیات خیبر در ارتباط با قرارگاه رمضان قرار گرفتم و مدتی آن جا خدمت کردم. مدتی هم مسئولیت عملیات منطقه 1 ثاراللّه را عهده داشتم. سپس در طرح و عملیات تیپ سید الشهداء علیه السلام بودم و پس از مدتی در خدمت لشکر 27 قرار گرفتیم. امروز به عنوان خدمتگزار دوستان در لشکر 27 هستم.

ما اولین طرح عملیات کلاسیک تهاجمی را به نام عملیات امام مهدی (عج) در غرب سوسنگرد کردیم و همه چیز را تدارک دیدیم و از همه جهت هماهنگی به عمل آمد. از طرف دولت امکانات و تاییدیه گرفتیم و حتی فیلمبرداری هم شد. عملیات بسیار موفقیت آمیز بود و خسارت مهلکی به عراق وارد آمد. آزاد سازی این محور برای اقدامات بعدی موثر واقع شد.

در درگیریهایی که همزمان در جبهه های اللّه اکبر شوش و غرب سوسنگرد انجام شد، در غرب سوسنگرد بودم و در این عملیات زخمی شدم. با هماهنگی که با هوابرد انجام شده بود نیروهای هوابرد و نیروهای بسیجی و سپاه پاسداران مسئولیتهایی را بر عهده گرفتند. دشمن دارای امکانات زرهی سنگین و سبک و نیروی پیاده بود. مسئولیت من به اتفاق یکی از افسران هوابرد در خط پیاده بود. چهار صبح روزی در اردیبهشت ماه 1360 بود که دستور حمله داده شد. به اتفاق برادران حرکت کردیم و وارد سنگرهای دشمن شدیم. در یکی از درگیریها که داشتیم تعدادی از نیروهای دشمن در سنگر مقاومت می کردند. ابتدا به پشت سنگرها رفته و از بالای سنگرهایشان سر در آوردیم. وارد یکی از سنگرهایشان شدم ولی پشتم به سنگر دیگری بود و متوجه نبودم. نارنجک انداختم اما دشمن از سنگر پشتی مرا هدف قرار داد و به ساق پا یم وجاهای دیگرم تیر خورد. فکر کردم که کارم تمام است. با اصابت تیرها دیگر حرکت نکردم. پس از چند لحظه دوستان رسیدند و مرا به بیمارستان رساندند. در بین راه هم یک خمپاره در پانزده متری ما افتاد که این بار هم از ناحیه ساق پای چپ مجروح شدم و ساق پایم شکست.

شهید علیرضا نوری، قائم‌مقام لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله

زندگی نامه فرمانده شهید دفاع مقدس شهید علیرضا نوری

عاشقانه های همسر شهید مدافع حرم شهید علیرضا نوری | تاریخ شهادت: ۲۹ اسفند ۱۳۹۳ + فیلم