پاسدار بسیجی شهید مدافع حرم «احمد اعطایی» متولد هفتم شهریور 1364 و ساکن محله فلاح تهران و دانشجوی مهندسی برق بود. او داوطلبانه برای دفاع از حرم عقیله بنیهاشم و مردم مظلوم سوریه، راهی آن دیار شد و در 21 آبان 94 به شهادت رسید. آمنه اعطایی خواهر شهید مدافع حرم «احمد اعطایی» که 6سال از او بزرگتر است، در گفتوگو با ما از برادر شهیدش میگوید.
شما خواهر بزرگتر شهید اعطایی هستید. باید از کودکیهایش خاطره زیادی داشته باشید. از آن روزها بگویید.
یادم هست احمد قبل از اینکه به سن مدرسه برسد، علاقه خیلی شدید به مدرسه
رفتن داشت. مادرم هر روز برای من و برادرم محمد، لقمه غذا آماده میکرد و
داخل کیفمان میگذاشت تا موقع زنگ تفریح بخوریم. احمد فکر میکرد هر کسی
ساندویچ داشته باشد میتواند به مدرسه برود. این خاطره برای زمانی است که
محمد کلاس اول بود. یک روز وقتی مادرم، محمد را به مدرسه برده بود، احمد
برای خودش ساندویچ بزرگی درست کرده و سریع به سمت مدرسه رفته بود.
همسایهها احمد را دیده بودند و وقتی مادرم برگشته بود، به او گفته بودند.
مادر که به دنبالش میرود او را میبیند که کنار در مدرسه ایستاده و به
مادرم گفته بود که من را به مدرسه راه نمیدهند.
بوسه بر دست و پای مادر
اخلاق و رفتارش چطور بود؟
چون از ابتدا در بسیج و مسجد بزرگ شده بود، یک بسیجی فوقالعاده باروحیه و
شجاع بود. در تمام شیطنتهایش محبت خاصی وجود داشت و خیلی اهل بگو و بخند
بود و آرام و قرار نداشت. 10 سال بود که در سپاه فعالیت داشت، ولی هیچگاه
از کارهایی که انجام میداد، حرفی نمیزد. همیشه در حال آموزش دیدن بود.
آرمان بزرگی داشت و میگفت اگر زمانی جنگ شود، باید قید من را بزنید. از
زمان دبیرستان، مطالعهاش بیشتر شد و حتی کتابهای مخالفان را هم میخواند.
معتقد بود باید دید ما نسبت به آنها، وسیعتر شود. البته نظرش این بود که
هر کسی این کتابها را نخواند چراکه ممکن است جنبه و ظرفیت آن را نداشته
باشد و تغییر عقیده دهد. احترام پدر و مادر را خیلی نگه میداشت. دست و
پای مادرم را خیلی میبوسید و به من هم توصیه میکرد این کار را انجام دهم.
حتی بعد از اینکه ازدواج کرد، به پسرش یاد داده بود که بعد از غذا خوردن،
دست مادرش را ببوسد و تشکر کند. معتقد بود بچهای که روزی سه مرتبه دست
مادرش را ببوسد، مخلص او میشود. به قدری برای بزرگترها احترام قائل بود
که شب ازدواج، هنگام بردن عروس از خانه پدرش، خم شد و دست و پای پدر همسرش
را بوسید.
در همه کارها توکل داشت
اعتقاداتش چگونه بود؟
در تمام کارهای خود، بیچون و چرا به خدا توکل میکرد و به این موضوع خیلی
پایبند بود. به قدری امر ازدواج برای احمد، مهم بود که اگر فقط یک هزار
تومانی داشت و کسی برای جهیزیه کمک میخواست، آن را دریغ نمیکرد. با اینکه
درآمدش زیاد نبود، ولی از دوستانی که ازدواج نکرده بودند، سوال میکرد چه
کمکی برای ازدواج نیاز دارند و دوستان دیگرش را برای این امر جمع میکرد تا
کمک کنند. میگفت «به خدا توکل کنید، نترسید و اولین قدم را بردارید.»
هدیه هم میداد. از آنجایی که توکل برادرم زیاد بود خداوند همه شرایط را
برایش مهیا میکرد. افراد با توکل و ایمان به این درجه میرسند. من نیاز
مالی احمد را دیده بودم، ولی او هیچگاه گله و شکایت نمیکرد و همیشه
میگفت درست میشود. خیلی دست بهخیر بود و اگر کسی از او قرض میخواست، با
وجود اینکه دستش خالی بود، نه نمیگفت.
سرش را پای اعتقاداتش میداد
چقدر اهل امر به معروف و نهی از منکر بود؟
احمد همیشه به ما میگفت «هر چه را خدا فرموده است باید بپذیرید.» او خیلی
به امر معروف و نهی از منکر معتقد بود و میگفت «خداوند فرموده باید امر به
معروف و نهی از منکر کنید.» یک بار که با هم بیرون رفته بودیم، در ماشین
کناری یک خانم بدحجاب نشسته بود، یک لحظه که چشم احمد به او افتاد، سرش را
پایین انداخت و به او گفت «ماشین را کنار بزن» و با همان حجب و حیایی که
داشت، عذرخواهی و درخواست کرد آن خانم روسریاش را سر کند. اگر کسی به
حضرت آقا حرفی میزد، اول با او صحبت میکرد و اگر قبول نمیکرد، با او قطع
رابطه میکرد و میگفت «حق نداری در خانه من پا بگذاری.» درباره اعتقادات
خود بسیار شجاع بود و سر خود را پای آن میداد.
ولایتپذیری همسر یکی از شروط ازدواج
درباره ازدواج و معیارهایش با شما بهعنوان خواهر بزرگتر هم صحبت یا مشورت میکرد؟
احمد خیلی راحت در این مورد با من صحبت میکرد و میگفت «خدا فرموده زود
ازدواج کنید.»21 ساله بود که تصمیم به ازدواج گرفت و در 23 سالگی، با مرضیه
خانم ازدواج کرد.
اولین نکتهای که برایش خیلی مهم بود، ایمان و ولایتپذیری همسرش بود. یکی از شروطش این بود که همسرش موسیقی حرام گوش ندهد و در مراسم ازدواجی که موسیقی دارد، شرکت نکند. مهریه بالا را قبول نداشت، چراکه معتقد بود بعد از جاری شدن صیغه عقد، باید توان پرداخت آن را داشته باشد.
در جامعه ما رسم بر این است که بزرگترها مهریه را تعیین میکنند، ولی
نظر احمد این بود که مهریه، حق خانم است و خودش باید آن را تعیین کند.
ماجرای کتاب شهدا و خواب شهادت برادر
احمد آقا شما را در جریان سفرش به سوریه قرار داده بود؟
مدت زیادی قبل از رفتن، به شوخی میگفت «میخواهم به سوریه بروم.» او به من
گفته بود که برای انجام ماموریت دو ماهه میرود ولی مکان آن را مشخص نکرد.
البته با حرفهایی که از قبل میزد، شک کرده بودم که قرار است به سوریه
برود. چند روز بعد از رفتنش، یکی از دوستانم تماس گرفت و گفت «جای برادرت
خالی نباشد، او را در فرودگاه امام دیدهایم.»
آنها متوجه شده بودند که احمد سوریه رفته است. بعد از شنیدن این خبر، خیلی گریه کردم. همان شب، خواب دیدم که یک خانم، دو کتاب به من داد که عکس شهید سیدمجتبی هاشمی پشت جلد آن بود.
به او گفتم«چشمهایم خیلی درد میکند و نمیتوانم کتاب بخوانم.» آن خانم گفت «میدانم که برای برادرت گریه کردهای و چشمهایت درد میکند. این کتاب در مورد شهداست و اسم تمام شهدا در آن نوشته شده است.»
وقتی کتاب را ورق زدم، دیدم اسم احمد اعطایی در آن ثبت شده است. صبح که از خواب بیدار شدم، به همسرم گفتم «اگر احمد این بار هم برگردد، حتما شهید میشود.» با همسر برادرم تماس گرفتم و جویای حالش شدم و گفتم «احمد رفته سوریه» که مرضیه خانم خندید و گفت«انشاءا... هر کجا هست سلامت باشد.» متوجه شدم که او میداند. ماجرای این خواب را تا بعد از شهادت، برای هیچ کس، تعریف نکردم.
اقامه اذان بعد از هر فتحی در سوریه
وقتی احمدآقا از سوریه با شما تماس میگرفت، عموما در مورد چه چیزی با هم صحبت میکردید؟
با من زیاد تماس میگرفت. دو هفته قبل از اینکه شهید شود، به او گفتم
میدانم سوریه است. در یکی از تماسهای آخر، خیلی بیقراری کردم و گفتم
«خیلی سخت است اگر برنگردی.» همان شب خواب دیدم که احمد گفت «میخواهم جایی
را به تو نشان دهم و اگر آن صحنهها را ببینی، حتی یک بار هم نمیگویی
برگردم.» خوابی که دیدم، در سوریه بودیم ولی احمد مکانی مثل تل زینبیه و
گودال قتلگاه را هم، نشانم داد و به من گفت «نگاه کن حضرت زینب(س) چطوری
صبوری میکند، تو هم باید همینطور صبوری کنی.» این خواب تا اذان صبح طول
کشید که متوجه صدای اذان گوشی همراهم شدم. در خواب و بیداری بودم که خواستم
صدا را قطع کنم که احمد گفت «اذان را قطع نکن. نمیدانی وقتی صدای اذان در
این سرزمین پخش میشود، چه آرامش و حال خوبی به انسان میدهد.» به نظرم
اصلا رویا نبود و بعد از تمام شدن اذان، دوباره در عالم خواب گفتم «همه
حرفهایی را که میگویی قبول دارم.» احمد از من قول گرفت آرام بگیرم و من
هم قول دادم صبوری کنم. بعد از این حرفها گفت «پس من خیالم راحت است. همه
اینها را نشانت دادم تا به این باور برسی و از من نخواهی که برگردم.» من هم
گفتم «دیگر نمیگویم.» بعد از این خواب بود که دیگر آرام شدم. در مراسم
تشییع جنازه، یکی از همرزمانش گفت «هر مکانی را که در سوریه فتح میکردیم،
احمد با جبروت خاصی اذان میگفت و همه اذانهای هنگام نماز را نیز احمد
میخوانده.» من ناخودآگاه به یاد همین خواب افتادم.
ناموسم، فدای ناموس حسین
آخرین تماس را به خاطر دارید؟
آخرین مرتبهای که برادرم تماس گرفت، به او گفتم «خواهش میکنم یک مرتبه
برگرد و دوباره برو» که گفت « الان نمیتوانم برگردم.» گفتم «الان سه هفته
است که رفتهای و ما خیلی ناراحت هستیم، بچههایت گناه دارند، بیا همسرت را
آرام کن و برگرد.» گفت «همسرم آرام است، روز خواستگاری گفتهام شرایط من
ویژه است و اگر روزی نیاز باشد، من حتما میروم. اجر شما، همسر و فرزندانم
کمتر از من نیست و باور کنید اینجا جای خانمها نیست؛ چراکه خداوند جهاد را
از دوش خانمها برداشته ولی این صبر را فقط شما میتوانید طاقت بیاورید.»
به شوخی و خنده گفتم «انشاءا... شهید میشوی، ولی شربت شهادت را چند بار
بخورتا جانباز نشوی.» احمد گفت «دعا کن شهید شوم.» گفتم «دعا کردن هزینه
دارد. باید قول دهی که بعد از شهادت، زیاد به خواب من بیایی، چون من آرام و
قرار ندارم.» گفت «تو اگر صبور باشی، من خیالم راحت است که میتوانی همه
را آرام کنی، ناموسم فدای ناموس حسین.» از اینکه به پدر و مادرم اطلاع داده
بودم که سوریه رفته هم گله کرد، چراکه نمیخواست آنها ناراحت باشند. در
آخر حرفهایمان، گفت «شنیدهام محمد حسین، «بابا» گفتن را یاد گرفته.» در
این لحظه هردو گریه کردیم.
اجازه ندهیم پرچم شهدا زمین بیفتد
بعد از شهادت برادرتان، چطور به آرامش رسیدید؟
داغ جوان خیلی سخت است، ولی وقتی میدانیم مشمول نگاه حضرت زینب(س) شده،
این داغ را فراموش کرده و از صمیم قلب خدا را شکر میکنیم. انشاءا... طوری
زندگی کنیم که لایق نظر آنها باشیم و اجازه ندهیم پرچمی را که بالا
گرفتهاند، زمین بیفتد. وقتی کسی میگوید ناموسم فدای ناموس حسین(ع) و اهل
بیت را مقدم بر زن و فرزند و خانواده میداند، لیاقت دارد که هنگام جان
دادن، مادر امام حسین(ع) بر بالینش برود. همرزمانش تعریف کردند که تیر به
پهلویش خورده و ترکش قسمتی از سرش را برده بود.
اهل تساهل و تسامح نبود که بگوید به خاطر تفکرات مخالف، سکوت میکنم و از ارزشها نمیگویم. سر هر مسألهای هم که کوتاه میآمد سر موضوع ولایت و رهبری کوتاه نمیآمد. ولایت فقیه را با هیچ مصلحت اندیشی معامله نمیکرد. همسرش میگوید: «به قدری به حضرت آقا ارادت داشت و ولایی بود که یک تابلو درست کرده و جلوی ورودی منزل نصب کرده بود که روی آن نوشته شده بود:"هر که دارد بر ولایت بدگمان، حق ندارد پا گذارد در این مکان" و میگفت: "کسی که آقا را قبول ندارد، مدیون است که نان من را بخورد. آقا یعنی علی و علی یعنی اهل بیت(ع) و همه اینها به هم وصل هستند."»
احمد روز خواستگاری یک شرط گذاشت. انگار آینده را میدید و برنامه ریزی میکرد. با همسرش شرط گذاشت و تاکید کرد: هر کجا ظلم باشد، آرام نمینشیند و برای دفاع میرود. با قبول این شرط همسر هم در اجر جهاد او شریک شد و البته هفت سال زندگی مشترک حاصل همین از خودگذشتگی بود. هرچند همسر جوانش شرط او را پذیرفته بود اما معتقد است: «هیچ وقت فکر نمیکردم من دعا کنم و او شهید بشود.» مرضیه علمی همسر شهید مدافع حرم احمد اعطایی این روزها راوی مرد میدانهای مقاومت و مردانگی است که آرزویش شهادت در راه خدا بود. در صبوری و مقاومت این زن همین بس که میگوید:«خیلی سخت بود از کسی که دوستش داری، دل بکنی و او را راهی کنی. البته به همسرم گفته بودم که من یک زن هستم، احساسات دارم و گریه میکنم، ولی شما برای دفاع برو. راضی بودم.»
پاسدار بسیجی شهید مدافع حرم«احمد اعطایی» متولد 7 شهریور 1364 و ساکن محله فلاح تهران بود و مهندسی برق میخواند. او داوطلبانه برای دفاع از حرم عقیله بنی هاشم و مردم مظلوم سوریه، راهی آن دیار میشود که در 21 آبان ماه 94 و آخرین روز ماه محرم الحرام، همراه با سه تن دیگر از دوستانش«سید مصطفی موسوی»، «مسعود عسگری» و «محمدرضا دهقان امیری» به شهادت میرسد. گفتگوی تفصیلی مرضیه علمی همسر شهید اعطایی با تسنیم را در ادامه میخوانید:
*تسنیم: چطور با احمد آقا آشنا شدید؟
با همسر برادر شوهرم، دوست بودیم که ایشان، من را به خانواده همسرم معرفی کرد و برای خواستگاری آمدند.
روز خواستگاری تاکید کرد هر کجا ظلم باشد، آرام نمینشیند و برای دفاع میرود/من هم این شرط را قبول کردم
*تسنیم: قبل از ازدواج، به این که همسفر زندگی مشترکتان چه خصوصیتی داشته باشد، فکر میکردید؟ ویژگی خاصی برای شما مهم بود؟
همیشه دوست داشتم با کسی ازدواج کنم که با امام باشد. من از دوران دبیرستان چادر سر میکردم و خیلی جدی و محکم قدم در این مسیر گذاشتم، البته قبل از آن هم بودم ولی در دوران دبیرستان راه زندگیام، خیلی دقیق مشخص شد. آن زمان هر هفته گلزار شهدا میرفتم و دوست داشتم با کسی ازدواج کنم که با ایمان و ولایت مدار باشد. در واقع، مهمترین معیار اصلیام در ازدواج، ایمان و ولایت مداری طرف مقابلم بود.
*تسنیم: احمدآقا روز خواستگاری بیشتر درباره چه مسائلی با شما صحبت کرد؟
احمد آقا فن بیان بسیار خوبی داشت و آن روز هم، بیشتر ایشان صحبت کرد که تقریبا 2 ساعت، طول کشید. برای ایشان، ولایی بودن همسر آیندهاش مهم بود. احمد آقا گفت: «از لحاظ مالی موقعیت مناسبی ندارم و ممکن است زندگی مشترکمان به سختی جلو رود، ولی ان شاالله خدا کمکمان میکند» و تاکید داشت هر کجا ظلم باشد، آرام نمینشیند و برای دفاع میرود که من هم این شرط را قبول کردم. من ولایی بودن ایشان را دوست داشتم و همان روز که او را دیدم، دلم آرام گرفت.
هیچ وقت فکر نمیکردم من دعا کنم و او شهید بشود
*تسنیم: مراسم ازدواجتان چه سالی و چطور برگزار شد؟
سال 87 عقد و سال 88 زندگی مشترکمان را شروع کردیم. خدا را شکر مراسم ازدواج را آسان گرفتم ولی احمدآقا میگفت: «برخیها فکر میکنند چون مذهبی هستیم و مراسم ازدواجمان به شکل مولودی است، نمیخواهیم خرج کنیم». به همین خاطر با این که دستش خالی بود، همه کار برایم انجام داد و سنگ تمام گذاشت.
*تسنیم: هیچ وقت فکر میکردید یک روز شهید شود؟
آرزویش، شهادت بود. همیشه میگفت: «برایم دعا کن تا شهید شوم.» برایم خیلی سخت بود ولی به قدری زیاد میگفت که بعد از نمازها، دعا میکردم همسر و فرزندانم عاقبت به خیر و شهادت در رکاب اسلام نصیبشان شود، ولی هیچ وقت، فکر نمیکردم که دعا کنم و شهید بشود. زمان اغتشاشات فتنه سال 88 اوایل ازدواجمان بود و او حدود یک ماه خانه نبود و به من هم نگفته بود کجا رفته است. زمانی که برگشت از آنجایی که دندانش آسیب دیده بود، متوجه شدم برای انجام ماموریت رفته بوده.
میگفت: کسی که آقا را قبول ندارد، مدیون است که نان من را بخورد/ بر سر در خانه نوشته بود: هر که دارد بر ولایت بدگمان، حق ندارد پا گذارد در این مکان
*تسنیم: از خصوصیات اخلاقی همسرتان بگویید.
از همان روز اول ازدواج، با هم عهد بستیم که به هم، تو نگوییم و همدیگر را با احترام و «شما»، صدا بزنیم و من همیشه به ایشان، احمدآقا میگفتم. اگر مواقعی که خیلی هم کم بود یادمان میرفت که به هم شما بگوییم، سریع همان لحظه اصلاح میکردیم. احمدآقا علاوه بر این که پاسدار بود، در مسجد محل فعالیت داشت. کتابهای فراوانی مثل کتابهای اخلاقی، عرفانی و سبک زندگی، خیلی مطالعه میکرد.
به قدری به حضرت آقا ارادت داشت و ولایی بود که
یک تابلو درست کرده و جلوی ورودی منزل نصب کرده بود که روی آن نوشته شده
بود «هر که دارد بر ولایت بدگمان، حق ندارد پا گذارد در این مکان» و
میگفت: «کسی که آقا را قبول ندارد، مدیون است که نان من را بخورد. آقا
یعنی علی و علی یعنی اهل بیت(ع) و همه اینها به هم وصل هستند.»
خیلی
مهمان نواز، با محبت، ساده زیست و به فکر دیگران بود. هنگامی هم که منزل
بود، خیلی کمک میکرد. یکی از دوستانش که در مسجد با هم بودند بعد از شهادت
همسرم، گفته که احمد، همیشه سعی میکرد از کسی خرید کند که بیشتر نیاز
داشته و حلال و حرام را متوجه باشد. به عنوان مثال، کاهو را از یک فروشنده
افغانستانی میخریده و میگفته که با وجدان است، سیب زمینی را از پیرمردی
که دست نداشت، میخرید و میگفت: «خیلی غیرت دارد که با یک دست کار
میکند.»
مرضیه علمی همسر شهید مدافع حرم میگوید: احمد بسیار ساده زندگی میکرد و همیشه بهفکر دیگران بود. در طول سال به ندرت میشد که برای خودش لباسی بخرد. وقتی به او میگفتم احمدجان فلان لباس کهنه شده است و دیگر استفاده نکن، به من میگفت: « هنوز که پاره نشده و میشود با یک اتو زدن از آن استفاده کرد». آنچکه در توان مالی داشت برای ما هزینه میکرد و هر ماه مبلغی از حقوق خود را برای کمک به دیگران کنار میگذاشت. از زندگی تجملاتی دور بود و هیچ وقت زندگی خود را با دیگران مقایسه نمیکرد و همیشه شکرگذار خدا بود.
میگفت در سوریه زن و بچه شیعه در خطر داعش هستند
*تسنیم: از فرزندانتان بگویید. رابطه احمد آقا با آنها چطور بود؟
دو پسر به نامهای «محمد علی» و «محمد حسین» دارم که اولی چهار ساله و دومی یک سال و سه ماه دارد. اسم آنها را همسرم، قبل از متولد شدن، مشخص میکرد و میگفت: «دوست دارم هرگاه آنها را صدا میزنم، یاد امام حسین(ع) بیفتم.» برای بچهها خیلی وقت میگذاشت و با حوصله با آنها بازی میکرد. حتی بچهها را حمام میبرد و در آنجا کلی با هم، آب بازی میکردند.
*تسنیم: ماجرای سوریه رفتنش را چطور با شما درمیان گذاشت؟
در روزهای اول به شکل علنی نمیگفت که قصد رفتن به سوریه دارد، ولی کاملا مشخص بود و متوجه شده بودم که میخواهد برود، چون دو ماه پیگیر کارهایش بود. در آخر هم با سختی و التماس فراوان توانسته بود با عدهای از مدافعان حرم راهی شود. همیشه میگفت: «آنجا به ما احتیاج دارند. زن و بچه شیعه در خطر هستند.» من هم دوست داشتم که برود. البته به ایشان گفته بودم که من یک زن هستم، احساسات دارم و گریه میکنم، ولی شما برای دفاع برو. راضی بودم. حتی چندین مرتبه خداحافظی کرد و رفت ولی برنامه رفتنش، عقب میافتاد. هر مرتبه هم، خودم بدرقهاش میکردم.
سخت است از کسی که دوستش داری دل بکنی و او را راهی کنی/گفت: نمیخواهد پشت سرم، آب بریزی
*تسنیم: احمدآقا قبل از رفتن به سوریه ، برای شما وصیت خاصی داشت؟
چند وقتی بود که برای دل بریدن از ما، تمرین میکرد و این کاملا مشخص بود. شب قبل از رفتن، بچهها را خیلی بوسید. حدود یک ساعت، با بچهها و سوار بر موتور در شهر، میگشتیم. تمام حرفهایی که در وصیت نامهاش نوشته را، آن شب به من گفت. شاید فکر میکرد که وصیت نامهاش به دست ما نرسد. میگفت:« به بچهها خیلی محبت کن و خوب تربیت کن، دوست دارم بچههایم طلبه ولایی شوند. بعد از رفتن من هم بی قراری نکنید.»
*تسنیم: از خداحافظی و آخرین وداع با همسرتان بگویید.
خیلی سخت بود از کسی که دوستش داری، دل بکنی و او را راهی کنی. دفعه آخر به احمد آقا گفتم: «من هر دفعه شما را راهی میکنم و گریه میکنم، نمیروید». هنگام بدرقه، ایشان را از زیر قرآن رد کردم و وقتی میخواستم پشت سرش، آب بریزم، گفت: «نمیخواهد پشت سرم، آب بریزی». همانطور که گریه میکردم، احمدآقا دستش را روی سرم گذاشت و گفت: «این کارها را نکن و آرام باش». بعد از آن سریع سوار موتور شد و رفت. من همان لحظه احساس کردم که پرواز میکند. عاشق رفتن بود و رفت.
محمد حسین بعد از رفتن پدرش، «بابا» گفتن را یاد گرفت/خواب شهادتش را دیدم
*تسنیم: در تماسهای تلفنیاش از سوریه بیشتر در مورد چه چیزهایی حرف میزدید؟
در تماس هایی که داشت خیلی صحبت نمیکرد و بیشتر حال و احوال و سفارش بچه ها را میکرد. چون روی تربیت و تغذیه بچهها، خیلی حساس بود. محمد حسین قبل از رفتن احمدآقا به سوریه، نمیتوانست «بابا» بگوید چون تازه زبان باز کرده بود. بعد از رفتن ایشان بود که بابا گفتن را یاد گرفت و در یکی از تماسها به او گفتم:«محمد حسین بابا میگوید» ولی الان خیلی ناراحت هستم که چرا این حرف را به او گفتم.
چند شب قبل از شهادت همسرم، شبها به سختی میخوابیدم و صبح زود بیدار میشدم. یک شب خواب دیدم تابوت احمد که اطرافش سراسر پرچم است را داخل خانه گذاشتهاند. این خواب را برای هیچ کسی نگفتم. بعد از این خواب، وقتی احمدآقا تماس گرفت، گفتم که خواب دیدم و خیلی بی قراری کردم. خیلی اصرار کرد که خوابم را برایش تعریف کنم. گفتم:« خواب دیدهام شهید شدهای»، خندید و گفت:« مرضیه، شهادت لیاقت میخواهد و قسمت ما نمیشود.»
عکس پدر را که میبیند میگوید: بابا شهید است/محمد علی با فیلمهای شهدایی که پدرش میدید، آرام میشود
*تسنیم: خبر شهادتش چطور به شما رسید؟
همگی منزل مادر همسرم بودیم. هنگام نهار خوردن، دلشوره شدیدی گرفتم و نتوانستم غذا بخورم و به آشپزخانه رفتم. احساس میکردم که اتفاقی افتاده است. بعد از نهار، همسر خواهر شوهرم، خبر شهادت را داد و گفت: «شهادت احمد مبارک باشد». این خبر را که شنیدم، خیلی بی قراری کردم. همان روز به معراج رفتیم و وقتی احمدآقا را آنجا دیدم، آرام شدم. روز اول دیدارم با پیکر احمد که جمعه بود، بچهها را نبردیم. روز دوم بچهها را همراه خودمان به معراج بردیم، ولی نگذاشتیم داخل بیایند، چون گفتم که محمد علی، آرامشش را از دست میدهد. روز تشییع پیکر، بچهها را کنار تابوت بردیم و به محمد علی گفتیم که شهید آوردهاند. چون در این سن نمیتواند به خوبی متوجه شود، ولی شهدا را خیلی دوست دارد. عکس پدرش را که میبیند، میگوید:«بابا شهید است.»
*تسنیم: بچهها را چگونه در نبود پدر آرام میکنید؟
محمد حسین که خیلی کوچک است و کمتر درک میکند. محمد علی مواقعی خیلی بی قراری میکند و میپرسد: «بابا کجاست و کی بر میگردد؟» ما به او میگوییم که بابا به کربلا و سوریه رفته است ولی خودش میگوید: «بابا سوریه است. » ما بزرگترها وقتی دلمان تنگ میشود، با بازگویی خاطرات برای همدیگر، آرام میشویم ولی این بچه نمیداند چه کار کند. قبل از شهادت، احمد آقا فیلمهای شهدا را میدید که الان، وقتی پسرم همانها را میبیند، آرام میشود. ما هر روز سر مزار همسرم میرویم. یک عکس بالای مزار است که محمد علی آن را میبوسد و میگوید:« بابا شهید است.»هر تابوتی را هم میبیند، فکر میکند شهید آوردهاند.
وصیت نامه شهید «شهید احمد اعطایی»:
بسم رب الشهدا
بعد از شهادت به وحدانیت خداوند(جل جلاله)
و به رسالت رسول گرامی اسلام حضرت محمد(صل الله علیه و آله) و به ولایت
امیر المومنین علی علیه الـسلام و امامت اولاد معصوم ایشان علیهماسـلام چند
جمله ای عرض می کنم: سلام علیکم: اینجانب احمد اعطایی فرزند حبیب الله،
عبد گنهکار خدا به خدمت شما وصیت می کنم به شرح ذیل:
مامان و آقا جان سلام؛مامان جان، آقا جان، صبـور باشید و آرام. افتخـار
کنید به این هدیه ای که فدای راه رفته اولاد حـضرت رسول کردید. سر بالا
بگیرید و فخر بفروشید که نان و لقمه تان،تلاشتان ثمر داده و جان پسر شما
فدای این راه شد.
دنباله رو و دسـت بوس رهبر انقلاب باشـید و همیشه ارادتمند نسبت به حضرت امام خـامنه ای(مدظله العالی).
حـلالم کنید، دست بوستان هستم. مـلتمس دعایتانم. آقا جان، مامان
جان،فراموشم نکنید. از دعـای سر نمازتان محرومم نکنید. رفقا و دوستان عزیز
سلام؛ بعد از شهادتین به وحدانیت خداوند و رسـالت رسول گرامی اسلام و ولایت
امیر مومنان و اولاد ایشان و به حقانیت قرآن و بر پایی معاد و سوال و جواب
که تمـاما حق اند و وعـده الهی در پیش. شـما را دعوت می کنم به تقوا و ترک
معصیت؛ از شما قبل از همه چیز در خواست دارم، درخـواستی عاجزانه که مرا
حلال کنید و از تقصیرات منِ بنده حقیر خدا بگذرید. از شما دوستان در
خــواست دارم اگر حقوقی بر عــهده بنده دارید به وصی من(رضا دانشوری) و یـا
بـه خانواده ام رجوع وآن را مطالبه کنید و یا اگر مـقدورتان است، گذشت
کنید...
بگذریم...
از شما می خواهم به جان امام زمانمان مهدی موعـود(عجل الله تعالی علیه) پشت
ولایت را خالی نکنید. گـوش به امر رهبر انـقلاب و دنباله رو ایشان، هر چه
امر می کننـد بی چون و چرا بپذیـرید، کـه والله سعادتتان در همین است. امام
عزیزمان فرمودند: پشـتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد.
این را بدانید اگر می خواهید چشمتان جمال مبارک امام زمان (عجل الله تعالی
فرجه) را ملاقات کند، اگر می خواهید لبیک یا حسینتان معنا دار باشد، اگر می
خواهید اعمالتان قبول باشد و فردای قیامت مقابل بی بی دو عالم حضرت زهرا
سلام الله علیها سرتان افراشته باشد، پشتیبان ولی امر مسلمین حضرت آیت الله
امـام خــامنه ای باشـید، که او نوری است از انوار رسـول الله صل الله
علیه و آله که بر حـق او ولی و صاحب ماست. از هم سبقت بگیرید در ترک معصیت و
گناه و در انجام فریض الهی و واجبات. اگر کسی میـانتان با علت یا بدون
علـت تفرقه انداخت آگاهـانه یا نا آگاهانه صحبتهایـی کرد که باعـث دوری شما
از هم می شود، با تدبیر و تفکر به جا دفع شر کنید. برایم هیئت و روضه اهل
بیت علیهما سلام زیاد برگزار کنید. حلالم کنید. محتاج دعای خیرشمایم...
برادر کوچکتان-احمد اعطایی
انتهای پیام
آدمی خلیفة الله است . خداوند خود هم جمیل است و هم جمال
وقتی خالق خود زیبا باشد، مخلوق هم زیبا است و دوستدار زیبایی . تا آن جا زیبایی را دوست دارد که همه زیبایی خداوند را مسالت می کند .
زیبایی زیبا است اگر چه ساده و بی آلایش باشد; و اگر چه تنها با مشتی آب و نگاه در آینه و لباس تمیز و آراسته پدید آید . در هر صورت، ما باید خود را به زیبای مطلق و یگانه برسانیم نه چیز دیگر .
شهید سید مصطفی موسوی در اوج سادگی ، با بهترین لباس و بهترین آراستگی ، در بین دیگران ، حاضر می شد .
شیشه عطری و لباسی که تا چند سال می پوشید و کفش هایی همیشه تمیز و موهایی همیشه شونه کشیده .
ساده و بی آلایش و قشنگ.
همرزم مصطفی می گفت ، هر بار جابجا می شدیم و سنگر ها و موضع مون ، تغییر می کرد ، چیزی که مصطفی هیچ وقت جا نمی زاشت ، یک بطری آب بود و برس سر ، برای مرتب کردن موهاش . میگفت بلا استثنا همیشه یک بطری آب همراهش بود که موهاش رو مرتب کنه .
می گفت ، مرتب ترین و خوش پوش ترین بود همیشه بین مون .
می گفت ما هفته ای یک بار لباس هامون رو می شستیم . مصطفی هفته ای بین دو الی سه بار .
مصطفی زیبا زندگی کرد ، زیبا از حرم بی بی زینب (س) دفاع کرد و زیبا هم شهید شد ...
و نامش هم زیبا ماندگار شد .
برای هر کدوم از ما انسان ها ، هر چیزی به چشم مون ممکنه زیبا جلوه کنه ، شهادت ، دفاع از حرم ، زندگی ، امور دنیوی وووو
برای ما خلق الله ، همه چیز زیبا است، چون خالقش زیبا است;
صبر یک زن که در یک روز ناله های سوزناک مادر را می شنود و روز دیگر پدر را غرق در خون می بیند و برادر را سر بریده و خونین جگر می یابد، زیبا است; پس زینب زهرا (س) زیبا است . سکوت یک مرد غیور و شجاع به خاطر مصلحت اسلام زیبا است; پس علی (ع) زیبا است . زیبایی را در نگاه های پاک جوان بیابیم، زیبایی را در ایثار و عطا کردن ترسیم کنیم، زیبایی را در شهامت و از خود گذشتگی تفسیر کنیم، زیبایی را در غیرت و همت انسان ها بدانیم . زیبایی شاید در خنداندن دخترکی یتیم باشد . زیبایی شاید عطوفت و مهربانی بر دل شکسته ای باشد، زیبایی شاید ترحم به ضعیف ستم کشیده ای باشد، زیبایی شاید پاک کردن اشک بیچاره ای باشد، زیبایی شاید کمک به فقیری باشد و این روزها هم زیبایی ، می تونه رسیدگی به امورات خانواده های شهدا باشه ... آنچه در زیبایی قطعی است ، این است که شما زیبایید فقط زیبایی را به زیبایی معنا کنید .
شرح تصویر :
دست نوشته شهید سید مصطفی موسوی در مورد تقویت مو و آراستگی
دههه فتادی لشگر فاطمیون افغانستانی مهاجر افغانی مادر شهید شهید سید مصطفی موسوی
5 بهمن ماه امسال بود که پیکر شهیدی از تبار فاطمیون و از مدافعان حرم افغانستانی به شهر قم بازگشت تا پس از 9 ماه دوری به چشم انتظاری خانواده پایان دهد. جوان 20 ساله و برومندی که از سال 92 برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) عازم سوریه شد و در عملیات بصری الحریر به شهادت رسید. زینب سادات موسوی مادر "سید مصطفی" در قم سکونت دارد. 12 فرزند دارد که مصطفی دهمین فرزند خانواده بود. او میگوید: "خودم اهل افغانستان اما بزرگ شدهی ایران هستم همان سالهای انقلاب سال 57 به قم آمدیم البته همسرم زودتر به ایران مهاجرت کرد و همهی 12 فرزندم در قم به دنیا آمدند."
در ادامه گزارش گفتوگوی ما با مادر شهید را میخوانید:
** جز خدا کسی را نداشتیم
خودش میداند که بهانه صحبتمان سید مصطفی است. از همان اول صحبت میرود سراغ فرزند شهیدش و میگوید: "باورتان میشود خانم؟ خودم مصطفی را نشناختم. رفتار و کردار و دوستان و فعالیتهایش را که به یاد می آورم، می گویم چه گوهری داشتم که از دست دادم".
روزهای سخت مهاجرتش به ایران را به یاد می آورد و زمانی که مصطفی را باردار بود و ادامه میدهد: "آن زمان با مادر همسرم در یک خانه زندگی می کردیم. مشکلات زیاد بود. ناراحتی هایم را با خدا در میان می گذاشتم. یک روز که خیلی ناراحت شدم از خانه رفتم بیرون. نه فامیلی داشتم نه آشنایی. رفتم حرم حضرت معصومه(س). چند ساعتی نشستم، ضعف داشتم و حالم خوب نبود. آب میوه گرفتم و خوردم تا حالم بهتر شد. هر وقت زندگی برایم تنگ میشد با حضرت معصومه(س) درددل میکردم."
مصطفی و بقیه خواهر برادرانش همه در قم متولد شدند. مادر در نبود پدر که مشغول کار بود بچه ها را بزرگ کرد. همه زیر سایه اهل بیت و تلاشهای مادر بزرگ شدند. مادر هم پدر بود و هم مادر خودش تعریف می کند: "مصطفی در بغلم بود و پدر هم بالای سرشان نبود با این همه هیچ وقت جلوی دیگران گله و شکایتی نکردم و چیزی نخواستم. زندگی با بچه های کوچک سختی خاص خودش را داشت و جز خدا کسی را نداشتم رزق و روزیم را بدهد."
خدا را شکر می کند که الحمدالله همه بچه ها خوب هستند اما بین شان مصطفی چیز دیگری بود. چه آن دوران که در مدرسه بود چه بعد که مشغول خواندن دروس طلبگی شد. حتی بعد از شهادتش نیز در مدرسه محل تحصیلش یادبود گرفتند. "نه از این بابت که پسر من است و بخواهم تعریف کنم، اما واقعا بچه خوبی بود. صبحهای جمعه دعای ندبه میخواند. هیئتش ترک نمی شد و پیگیر بود که در برنامه ها شرکت کند. ماه رمضان کلاس قرآن شرکت می کرد و جزء شاگردهای خوب کلاسشان بود حتی پیگیری می کرد و ناراحت میشد که چرا در کلاسهای قرآن شرکت نمی کنیم."
** عاشق مبارزه با صهیونیستها بود
برادر بزرگتر مصطفی مخفیانه راهی جبهه سوریه شد. بعد از مدتی مصطفی هم آهنگ رفتن زد و گفت که میخواهد به سوریه برود. "همیشه دلش میخواست علیه صهیونیستها در فلسطین بجنگد بعد که ماجرای سوریه و رفتنش پیش آمد سر به سرش می گذاشتیم که غزه را رفتی حالا میخواهی سوریه بروی؟! اجازه که خواست گفتم نه میخواهم که بگویم نرو، و نه می توانم که بگویم برو".
مثل اینکه خداوند در دل مادرهایی که فرزندشان را برای جهاد راهی کشوری غریب می کنند صبوری می ریزد. صبر بر نبود فرزند، صبر بر سختیهای بعد از رفتن، صبر از نگرانیها و دلواپسی ها و صبر از حرفهای گاه و بیگاه جاهلان؛ "خدا خودش در دلم انداخت که جلوی این پسر را نگیرم. من که اجازه نمی دادم از شهر خارج شود چطور شد که برای سوریه رفتن جلویش را نگرفتم؟ منی که هر کدام از بچه ها بیرون از خانه می روند مدام پیگیر می شوم که کجا هستند و کجا نیستند. اینکه اجازه دادم مصطفی از کشور خارج شود عجیب بود."
اولین بار که به سوریه رفت خانواده از رفتنش بی خبر بود. حرف و حدیثهای همسایه و آشناها هم روز به روز بیشتر می شد. چند ماهی بود که از مصطفی خبری نبود. برادر بزرگترش رفتن مصطفی به سوریه را به خانواده گفته بود اما مادر بازهم قبول نداشت. می ترسید که نکند مصطفی جای دیگری باشد. نه تماسی از سوریه برقرار شده بود نه خبر درستی از مصطفی بود تا اینکه بعد از چندماه خودش با خانواده تماس می گیرد.
** میخواست در میدان مبارزه باشد
بار اولی که رفت در بهداری مشغول شد. پسر دایی اش می گفت: "مصطفی می خواست در میدان مبارزه باشد و وارد عملیاتها شود. همه دوستش داشتند و نمی خواستند با حضور او در خط مقدم اتفاقی بیافتد."
می دانست مادر حساستر از آن است که تاب و تحمل شنیدن خبرهای سوریه را داشته باشد برای همین صحبتی از جنگ و سوریه نمی کرد. می گفت: مادر تو حساسی تحمل شنیدنش را نداری. وقتی به خانه آمد عکسهایی که گرفته بود را نشان مادر داد. "پارسال که آمده بود عکسهایش را نشانم داد. معمولا مصطفی کمتر از سختیهایش برایم حرف میزد. تعجب کرده بودم که چطور شده دارد عکسهایش را نشانم میدهد. می گفتم مادر جان عجب جاهایی رفتی، چقدر خوب که زیارت رفتی، اینها را میگفتم تا بیشتر با من حرف بزند. برایمان سوغاتی هم آورده بود غصه می خوردم پسرم پول دارد ولی برای خودش خرج نمی کند."
مادر ادامه میدهد: "این آخریها خیلی تغییر کرده بود. جز وقتی کسی تماس میگرفت یا خودش زنگ میزد گوشی دستش نمی گرفت. اکثر اوقات یکی از مداحی های اقای هلالی را گوش میداد. ما می گفتیم حداقل یک نوحه دیگر گوش بده ولی خودش این نوحه را خیلی دوست داشت. با اینکه مداح نبود آخرین سالی که ماه محرم ایران بود توی حسینیه مداحی هم کرده بود. نمی خواهم حالا که پسرم شهید شده تعریف کنم، نه، اما واقعیتش این است که گاهی که خانواده دورهم می نشستیم، می گفتم مصطفی چرا اینجوری شده؟"
مصطفی جور دیگری شده بود دوستانش می گفتند وقتی آهنگی می گذاشتیم اعصابمان را خورد میکرد نمی گذاشت آهنگ گوش کنیم. در مرخصی هایی که برمی گشت بیشتر وقتش را در هیئت بود. آخرین تماسش با خانواده چند روز قبل از عملیات بصری الحریر بود. روز ولادت حضرت زهرا(س) زنگ زده بود تا روز مادر را تبریک بگوید. "همه خانواده دورهم جمع بودیم که مصطفی زنگ زد. با همه صحبت کرد و گفت که جایتان خالیست. گفتم رفتی زیارت حضرت زینب(س) من را هم دعا کن. گفت: مادر فردا عروسی داریم دعا کن. همان روز پسر بزرگم تصادف کرد مصطفی خبر نداشت احتمال میدادم که خبر به گوشش برسد و چند روز بعد تماس بگیرد. ولی تماس نگرفت و این آخرین تماس مصطفی بود."
** گفته بود "شهادت را برای دل کندن از خانواده نمی خواهم؛ دلم با عشق دیگری است"
با پدرش که حرف میزد معلوم بود چندباری خطر از بیخ گوشش رد شده. به شوخی چندباری حرف از شهادت زده بود اما بار آخر می گفت دعا کنید اینبار شهید شوم. بعد از شهادتش هم همه می گفتند که مصطفی خودش می خواست و دعا کرده بود که برود. می گفتند چرا حرف شهادت را میزنی؟ تو که خانواده خوبی داری. گفته بود به خاطر دل کندن از خانواده نیست، دلم با عشق دیگری است. مادر از عشق و علاقه مصطفی میگوید که اگر نبود او را به سوریه نمی کشاند: "با من از شهادت حرف نمیزد می دانست ناراحت میشوم. اگر عشق و اراده اش نبود بار اولی که برگشت دیگر به سوریه نمیرفت اما خودش میخواست که برود. خودش میخواست که وارد رزم شود."
فکرش را نمی کردم که شهید شود این را می گوید و از ماهها بی خبری از مصطفی حرف میزند: "خیلی طول می کشید. دو هفته بود که با من تماس نمیگرفت. معمولا هر هفته یا ده روز یک بار زنگ میزد و خبری از خودش به من میداد. دو هفته اول را که زنگ نزد گفتم حتما نتوانسته تماس بگیرد. 20 روز منتظر شدم اما خبری از زنگ مصطفی نبود. درگیریها در سوریه شدت گرفته بود و میگفتم شاید نتوانسته است. تا ماه اول به خودم دلداری میدادم. یادم میآمد آخرین بار که تماس گرفت میخواست که برایش دعا کنم مدام این جمله را تکرار میکرد و من هم خوشحال بودم که بالاخره مصطفی از من چیزی خواسته، خوشحال بودم که گفته بود برایم دعا کن.
** روزشماری میکردم تا خبری از مصطفی برسد
"بعد از یک ماه هر روز را میشمردم تا خبری شود. میگفتم پس چرا زنگ نمیزند. تا اینکه به ماه دوم رسید. از ماه سوم دلم آشوب بود. برادرانش خبر داشتند حتی یکی از پسرها که از سوریه برگشته بود لباسهای مصطفی را هم آورد. پرسیدم چرا لباسش را آوردی گفت: مصطفی خواسته اینها را بیاورم تا برای خودش لباس نو بخرد. فکرش را نکردم اتفاقی افتاده. با خودم میگفتم اگر زنگ نزده دلیلش درگیری زیاد است و نمیتواند. بعد از سه ماه کارم گریه و زاری بود. فکر میکردم که اسیر شده و دست داعش است اما بقیه برای اینکه دلداری دهند می گفتند فرمانده شده و سرش شلوغ است. یا می گفتن در محاصره است و پنهان شده. توی دلم تلقین میکردم که زنده است. گریه که میکردم دختر کوچکم می گفت با گریه هایت راه مصطفی را سخت میکنی. اما کدام مادر است که بتواند دوری فرزندش را تحمل کند؟."
"چقدر دوست و رفیق داشت. سال پیش که اربعین کربلا رفتیم خودش را به ما رساند. وقتی آمد برادرش یک بنر زده بود و اسم مصطفی را درشت نوشته بود. چقدر ناراحت شد و گفت مادر چرا اینکار را کردی. خوشش نمی آمد، به خاطر همان یک بنر کلی ناراحت شد. خیلی قانع بود. کم لباس می خرید با اینکه می گفتم برو لباس نو بخر اما خودش دوست نداشت. پول دستش بود اما ولخرجی نمی کرد. همه می گویند با همین لباسهای کهنه ام زیبا بود. بعد از شهادتش وقتی خواستیم لباسهایش را بیرون بدهیم دیدیم لباس نو ندارد. گاهی می شد یک لباس را چند سال به تن میکرد."
چشم انتظار به اخبار تلویزیون و رادیو منتظر خبری از مصطفی بود. منتظر اینکه بگویند منطقه ای آزاد شده و چند تن از رزمندگان نیز از چنگال داعش خلاص شده اند. فکرش این بود که مصطفی را داعش اسیر کرده. قبول کردن شهادت پسر 20 سالهاش سخت بود. چند ماه میگذشت و هنوز خبری از مصطفی نبود. جای خالی مصطفی در ماه محرم، کنار دوستانش در حسینیه خالی بود. یادش می آمد که سالهای گذشته ماه محرمها تمام مدتش را در هیئت بود.
** انتظارت تمام شد، مصطفی برگشته
بعد از 6 ماه بلاخره روز موعود فرا رسید. روزی که مصطفی از سفر دور و درازش برگشت. مادر از صبح دوشنبه پریشان بود. استرس داشت و نگران بود. انگار که دنیا برایش تنگ شده باشد بی تابی می کرد. حالش را نمی فهمید. احساس می کرد که تپش قلب گرفته بهانه گیری می کرد و با اینکه مهمان داشت حالش خوش نبود. غروب دیگر طاقت نیاورد رفته بود کمی استراحت کند تا شاید حالش بهتر شود. برادرش را دید که با چهرهای ناراحت و گریان به خانه آمد، فکر می کرد برای پدرش اتفاقی افتاده. حالش بدتر شده بود تا اینکه برادر گفت: انتظارت تمام شد، مصطفی برگشته.
"فهمیده بودم که این تپش قلب و ناراحتی برای چه بوده. برای اینکه وجودم و قلبم در راه بود. آرام شده بودم. استرس نداشتم، سینه ام که از شدت ناراحتی درد گرفته بود خوب شد، قسمتی از وجودم در راه بود."
من جایم راحت است، چرا غصه میخوری؟!
چند روز پیش از اینکه خواب مصطفی را نمیبینم ناراحت بودم. خیلی گریه کردم. یکی از فامیل ها به خانه مان آمد و گفت خواب مصطفی را دیده که با یک لباس سفید و زیبا آمد من را بغل کرد و گفت من جایم خیلی راحت است چرا غصه می خورید. آدم یک جوجه را بزرگ میکند اگر اتفاقی برایش بیافتد غصه می خورد اینکه برای اولاد اتفاقی بی افتد سخت است. مصطفی می گفت مادر غصه نخور. با اینکه جوان بود اما در فکر گناه و هوس نبود. یاد اینها که می افتم می گویم چه بچه ای داشتم."
افتخار می کند که مصطفی را، دسته گلش را سرباز زینب کرده. یاد خنده، چهره، قد و بالای فرزند جوانش که می افتد دلتنگ می شود، می گوید: "به هر حال طاقت دوری اش را ندارم. شیربرنج خیلی دوست داشت. غذای مورد علاقه اش بود. روزهایی که شیربرنج درست می کردم وقتی به خانه می آمد بو می کشید و با خوشحالی می گفت: مادر دستت درد نکند شیربرنج درست کردی. اگر بعد از وقت غذا به خانه می آمد حتما میگفت مادر برای من هم گذاشتی یا نه؟
یک بار خبرنگاری سوال کرد اگر همین الان مصطفی برگردد چه کار میکنی؟ جواب دادم هم خوشحال می شوم چون یک مادرم اما پیش حضرت زینب(س) و خانم رقیه(س) شرمنده می شوم بچه ای که در راه خدا دادم دوباره برگشته است. آنوقت دیگر روی صحبت کردن با خانم زینب(س) را ندارم که دسته گلم را برای خدا دادم و حالا پس گرفتم."
همه رو به یک چشم نبینیم . اگر بیست ساله های خانواده های بعضی ها بچه هستند ، خیلی از 20 ساله های دیگه مرد خانواده اند ، مردانگی دارند و مرد در فرهنگ اسلامی و ایرانی ، همسنگِ جوانمردی است و نماد دلاوری، دادگری ، حق جویی ، ظلمستیزی و پشتیبانی از ستمدیدگان ...
با ذکر صلواتی دعا کنیم برای برگشتن تمامی شهدای مفقودالاثر بالاخص مفقودین شهدای مدافع حرم و مفقودین عملیات بصری الحریر
حمید داوودآبادی جانباز، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس در صفحه
اینستاگرام خود عکسی از کارت اقامت یک شهید مدافع حرم افغانستانی را منتشر
کرده است و متن زیر را نوشته است:
روحت شاد آقاسید مصطفی موسوی
یادت بخیر
قبل از رفتنت به سوریه برای دفاع از حرم اهل بیت (ع)، توی حرم حضرت معصومه (س) کارت اقامتت را نشانم دادی!
گفتم: آقاسید مصطفی، اعتبار این کارت تا 11 بهمنه و بعدش باز بابد بدوی
برا تمدیدش ... مکافاتی داری ها! خوب بیا ایرانی شو و شناسنامه ایرانی
بگیر، خودت را راحت کن!
گفتی: ان شالله تمدید همیشگی رو بی بی زینب (سلام الله علیها) می کند تا برای همیشه ساکن خاک ایران شوم.
وقتی 7 بهمن 1394 درقم تشییعت کردیم و برای همیشه به خاک ایران سپردیمت،
تازه فهمیدم 4 روز قبل از اتمام اعتبار کارت اقامتت، بی بی زینب تمدیدش کرد
تا برای همیشه ساکن قم شوی!
کتاب «بازگشت مسلم» به زندگی و خاطرات شهید مدافع حرم سیدمصطفی موسوی از تیپ فاطمیون میپردازد که در پنج فصل، خاطرات اعضای خانواده، خویشاوندان، دوستان و همرزمان از زندگی و فعالیتهای این شهید آمده است و کتاب با تصاویر دورههای مختلف زندگی شهید به پایان میرسد.
برشی از خاطرات کتاب آمده است؛ با من از شهادت حرف نمیزد. میدانست ناراحت میشوم. اگر عشق و ارادهاش قوی نبود، بعد از شهادت پسرداییاش، بار اولی که برمیگشت، دیگر به سوریه نمیرفت؛ اما خودش میخواست برود. خودش میخواست وارد رزم شود. خودش آرزوی شهادت داشت و بالاخره به آرزویش رسید.
خیلی قانع بود. کم لباس میخرید. با اینکه میگفتم برو لباس نو بخر، خودش دوست نداشت. پول دستش بود؛ ولی ولخرجی نمیکرد. با همان لباسهای کهنهای هم که میپوشید، چهرهاش جذاب و زیبا بود. گاهی میشد یک لباس را چند سال به تن میکرد.
بچۀ آرام و ساکتی بود. اهل دعوا و شرارت نبود. خودش به فکر درس و تحصیل بود و هیچوقت برای شیطنت او در مدرسه مرا نخواستند. اصلاً یادم نمیآید که برای خواندن نماز صبح، او را صدا زده باشم. خودش بیدار میشد و نمازش را میخواند. خودش وظیفه شرعیاش را میدانست و نیازی به گوشزدکردن من نداشت. به امور واجب و شرعی حساس بود.
شوخ بود و باروحیه. اهل ورزش بود. آدم فعالی که برای ورزش صبحگاهی همیشه اولین نفر بود. اشتیاق سید مصطفی بقیه بچهها را به وجد میآورد.
به قشر طلبه احترام میگذاشت و درس طلبگی را دوست داشت. هیچوقت نشنیدم که از طلبه بودن پدرش خجالت بکشد؛ بلکه افتخار میکرد. در یک مدرسۀ دینی ثبتنام کرده و چندماهی مشغول تحصیل شده بود تا طلبه شود. من نمیدانستم؛ چون هیچوقت از کارهایی که انجام میداد، حرفی نمیزد و همه اینها را بعد از شهادتش فهمیدم.
ولایت مدار بود و به آیت الله خامنه ای علاقه زیادی داشت . اگر کسی قصد توهین داشت سریع برخورد می کرد و نمی گذاشت بی احترامی شود می گفت : به سید اولاد پیغمبر توهین نکن . ما پسرعموهای همدیگر هستیم