دوستانش تعریف کردند اصلا قرار نبود مصطفی همراه آنان به سوریه برود. یک بار قبل از رفتن، اشتباهی با او تماس میگیرند و او هم به جمع رفقایش میرود. وقتی او را میبینند تعجب میکنند که آنجاست. مصطفی چون میدانسته او را نمیبرند یک هفته تمام در میان آنها خوابیده و آنقدر التماس و گریه میکند تا راضی میشوند که او را هم با خو ببرند. چون سنش کم بود حتما باید از پدرش رضایت نامه میبرد تا دوستانش زیر بار مسئولیت او نروند، در واقع با این کار میخواستند مانع رفتنش شوند. یک روز پدرش را صدا زد که به اتاقش برود، من متوجه شدم که خودش رضایت نامه نوشته و از پدرش میخواهد که آن را امضا کند، به شدت ناراحت و عصبانی شدم. بعد از دیدن ناراحتی من، آن را پاره کرد و در سطل زباله اتاقش ریخت.
پدرش گفت مگر مصطفی از علی اکبر(ع) امام حسین(ع) مهمتر است/گفت مصطفی عاشق شده و نمیتوانم جلوی هدفش را بگیرم
پدرش هم گفت: «مگر مصطفی از علی اصغر(ع) و علی اکبر(ع) امام حسین(ع) مهمتر است، من این همه مدت در جبهههای جنگ بودم ولی هیچ اتفاقی برایم نیفتاد، راضی به رضای خدا باش و توکل کن.» من هم با این حرفها آرام شدم. ولی بدون این که من دوباره متوجه شوم، یک مرتبه دیگر رضایت نامه نوشت و از پدرش، امضا گرفت. فردای آن روز، هنگامی که سطل زباله اتاق مصطفی را تمیز میکردم، تکههای پاره شده رضایت نامه را دیدم و به هم چسباندم. وقتی همسرم به منزل برگشت پرسیدم: «رضایت نامه را امضا کردهای؟» او هم تایید کرد. اما آن کسی که سرتیم دوستانش برای رفتن بود، نامه را قبول نکرده و با پدرش تماس گرفته بود، چون فکر میکردند خودش نامه را امضا کرده است که همسرم گفته بود خودم رضایتنامه را امضا کردهام، چون مصطفی راه خودش را پیدا کرده است، عاشق شده و نمیتوانم جلوی هدفش را بگیرم. رضایت دارم که او به سوریه برود. قبل از این که برود، میگفت اگر من را نبرند همه کارهای رفتن را انجام دادهام و به هر طریقی باشد میروم و در جمع مدافعان حرم حضور پیدا میکنم.
روزهای قبل از رفتنتش گوشه ای از اتاق نشسته بود، از من پرسید: «مامان از دنیا چه چیزی میخواهی؟» گفتم: «خواسته خاصی ندارم و و دنیا را با تو میخواهم و دنیای بدون تو برایم معنایی ندارد»، گفت: «زمانی که من نبودم چه کسی را داشتی؟» گفتم: «خدا را داشتم» که در جوابم گفت: «خدا همان خداست، هیچ فرقی ندارد، من هم که نباشم خدا را داری.» ناراحت شدم و گفتم: «از این حرفها نزن.»
بعد از این حرفم، مصطفی گفت: «مامان سعی کن دل بکنی و ببخشی تا دل نکنی به معرفت نمیرسی، از دنیا و تعلقاتش بگذر. برای هر کسی یک روز، روز عاشورا است، یعنی روزی که امام حسین ندای "هل من ناصر" را داد و کسانی که رفتند و با امام ماندند، شهید و رستگار شدند، ولی کسانی که نرفتند چه چیزی از آنها ماند، تا دنیا باقیست، لعنت میشوند.»
در جواب حرفهایش با خنده گفتم: «مگر تو صدای "هل من ناصر" شنیدی» که جوابم داد: «دوست داری چه چیزی از من بشنوی؟» گفت: «مامان می خواهم یک مژده بدهم، اگر از ته قلب راضی شوی که به سوریه بروم، آن دنیا را برایت آباد میکنم و دنیای زیبایی برایت میسازم که در خواب هم نمیتوانی ببینی»، گفتم: «از کجا معلوم میشود که من قلبا راضی شدم» که گفت: «من هر کاری میکنم بروم، نمیشود. علت اصلیاش این است که شما راضی نیستید، اگر راضی شوی خدا هم راضی میشود. اگر راضی نشوی فردای قیامت جواب حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) را چه میدهی؟ »من در مقابل این حرف، هیچ چیزی نتوانستم بگویم و از ته قلبم راضی شدم. قبل از رفتن، به من میگفت: «خیلی برایم دعا کن تا دست و دلم نلرزد و دشمن در نظرم خار و ذلیل بیاید.»
«صبح دیدم که مصطفی این پا و اون پا میکند که برود. تکیه داد و نگاهم کرد. گفت مادر نمازت را نمیخوانی؟ همیشه عادت داشت مهرش را جای مهر من میگذاشت و نمازش را میخواند. نمازم را شروع کردم. رفتم سجده دیدم مصطفی بلند گفت «مامان من رفتم» و صدای در خانه بلند شد، ته دلم خالی شد. در را باز کردم، دیدم نیست. گفتم خدایا بچهام را سپردم به تو. بعد از آن روز دیگر ندیدمش. زمانی که خبر شهادت او را دادند پرسیدم مصطفی چطور شهید شده؟ گفتند عین علی اصغر امام حسین (ع) .... همیشه به من میگفت مادر از مادر وهب یاد بگیر. اینها داستان نیست درس زندگی برای من و تو است... از شهادتش به بعد خداوند صبر عجیبی به من داده است؛حتی وقتی معراج الشهدا رفتیم، باز هم صبور بودم.»
شهید سید مصطفی موسوی دانشجوی رشته مهندسی مکانیک واحد تهران غرب جوانترین شهید مدافع حرم است که تنها ۳ روز پس از قدم گذاشتن به سن ۲۰ سالگی در دفاع از حریم اهل بیت(ع) و آرمان های انقلاب و دفاع از مرزهای کشورمان به دست تروریستهای تکفیری در روز پنجشنبه ۲۱ آبان سال ۱۳۹۴ در شهر حلب سوریه به شهادت رسید.
«شهید سید مصطفی موسوی» روز پنج شنبه 18 آبان 1374 به دنیا آمد و در پنج شنبه 21 آبان ماه 1394 و تنها 3 روز پس از قدم گذاشتن به سن 20 سالگی، در سوریه، جام شهادت را نوشید. مصطفی که از نسل دهه 70 بود، بر خلاف خیلی از هم نسلهایش، خیلی زود راه و هدف خود را پیدا کرد و با معرفتی که با مطالعه فراوان و گوش به فرمان رهبر بودن به دست آورده بود، به خیل عظیم آسمانیانی شتافت که نزد خدا روزی می خورند. شیفته شهید بابایی بود و از وقتی با این شهید آشنا شد شوق پرواز درونش، شعله ور شد.
در عصر یکی از روزهای اواخر پاییز در منزل شهید که در شهرک ولی عصر(عج)، یکی از قدیمیترین محلات جنوب تهران است پای گفتگوی مادر جوانترین شهید مدافع حرم ایرانی نشستیم. سرتاسر نمای ساختمان محل سکونت شهید، عکس او و بنرهای تسلیت و تبریک قرار داشت. چند تقدیرنامه و عکس شهید نیز در جای جای خانه به چشم میخورد. «زینت سادات موسوی» با وجود داغی بزرگ بر سینه، مثل اکثر مادران شهدا، چهرهای صبور و آرام دارد. او با متانت خاصی از تنها پسرش که حالا در جمع کاروان شهدای مدافع حرم است، سخن میگوید. گفتگوی تفصیلی تسنیم با مادر شهید سید مصطفی موسوی را در ادامه میخوانید:
* تسنیم: شما چند فرزند دارید؟ مصطفی فرزند چندم شماست؟
یک دختر به اسم زینب سادات دارم و تنها پسرم هم سید مصطفی بود که 18 آبان سال 74 به دنیا آمد و 21 آبان امسال هم شهید شد. اسم هر دو را همسرم انتخاب کرد. دخترم 3 سال از مصطفی بزرگتر بود و وقتی بچه بودند همیشه هم بازی هم بودند.
* تسنیم: از کودکیهای آقای مصطفی بگویید.
مصطفی هیچ وقت دوست نداشت در کوچه بازی کند و پدرش اصرار داشت که در کوچه با هم سن و سالهایش بازی کند تا اخلاق مردانه پیدا کند، اما او خیلی زود به خانه بر میگشت. من همیشه همبازی بچهها بودم. وقتی3 یا 4 ساله بود، گِل بازی را خیلی دوست داشت. با دستهای کوچکش خاک را الک میکرد و برایش گِل درست میکردم و با آن شکلهای مختلفی درست میکرد. قبل از این که به مدرسه برود، به پدرش گفته بود برایش اره مویی، چسب و چوب بخرد و با صبر و حوصله زیادی که از همان بچگی داشت، وسایل مختلفی میساخت.
* تسنیم: در مدرسه چگونه شاگردی بود؟
در مدرسه جزء دانش آموزان زرنگ و مودب بود و هیچ وقت نمره کمی نگرفت و اکثر اوقات، معدلش 20 بود. در درس خواندن با خواهرش رقابت میکرد و اگر نمره کمتری از او میگرفت، ناراحت میشد. هیچ وقت در درس خواندن به او کمک نکردم، چون بدون اتکا به من درس میخواند و در درسهایش هم بسیار منظم بود و برنامهریزی داشت. مصطفی در دبیرستان «18 حافظ» که نزدیک منزلمان است، رشته ریاضی فیزیک میخواند. در این دوران هم درسهایش بسیار عالی بود و مدیر و معلمهایش از او راضی بودند. برخی از هم شاگردیهایش بعد از بیرون آمدن از مدرسه سیگار میکشیدند و من نگران این موضوع و پسرم بودم ولی مصطفی میگفت مامان با خدا باش و ناراحت من نباش. همیشه در مدرسه، عضو بسیج بود.
تابستانها هم گچ کاری میکرد و هم روزه میگرفت/به ظاهرش بسیار رسیدگی میکرد
* تسنیم: از خلق و خو و اعتقادات شهید موسوی بگویید.
چند سال پیش، شناسنامهاش را به من نشان داد تا اگر به سن تکلیف رسیده، شروع به خواندن نماز و گرفتن روزه کند. گفتم نمیتوانم خیلی دقیق این موضوع را مشخص کنم، پیش امام جماعت مسجد محل برو و سوال کن. همین کار را کرد و متوجه شده بود به سن تکلیف رسیده است و از همان روز نمازهایش را میخواند و مقلد حضرت آقا بود. به دلیل این که لاغر و ضعیف بود، هیچ وقت من و پدرش او را مجبور به روزه گرفتن نکردیم و حتی سال اول، او را برای خوردن سحری بیدار نمیکردیم، اما وقتی دیدم با وجود ضعف شدید، بدون سحری روزه میگیرد، از آن زمان به بعد هنگام سحر او را بیدار میکردم که به من میگفت با این کار ثواب زیادی میبری. به نماز خواندن و روزه گرفتن بسیار مقید بود. حتی تابستانها که سرکار میرفت و گچ کاری یا کار نقاشی میکرد، روزههایش را میگرفت. البته پارسال و امسال را به دلیل حضور فشرده در بسیج، سرکار نرفت. به ظاهرش بسیار رسیدگی میکرد که همیشه مرتب باشد. حتی وسایل اتاقش هم همیشه مرتب و منظم بود. همرزمانش در سوریه هم تعریف کردند در آنجا هم بسیار منظم بوده است.
نذر کرده بود با اولین حقوقش برایم بلیط مشهد بخرد/نابغه کوچکِ مدافعان حرم
* تسنیم: از چه سنی سر کار میرفت؟
تایستان سال اولی که سرکار رفت، 16 ساله بود و به همراه پسرخاله اش رنگ کاری وسایل چوبی انجام می دادند و تا 11 شب سر کار، میماند. یک شب آمد و گفت من نذر کرده بودم اولین حقوقم را برای شما، بلیط مشهد بخرم که اول راضی نشدم، ولی پسرخواهرم هم برای خواهرم خریده بود و چهار نفری مشهد رفتیم که خیلی خوش گذشت.
* تسنیم: دانشگاه چطور؟
امسال، رشته مکانیک در دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران غرب، قبول شد. البته رشته فیزیک مهندسی دانشگاه دولتی دامغان هم قبول شد ولی از آنجایی که علاقه شدیدی به مکانیک داشت، این رشته را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد. سال گذشته هم رشته فیزیک هسته ای دانشگاه دامغان قبول شد که به همین علت نرفته بود. بعد از قبولی هم در دانشگاه ثبت نام کرده بود و برای این که بتواند سوریه برود مرخصی تحصیلی گرفت. از بچگی علاقه شدیدی به ابزار و آچار و پیچ گوشتی داشت و همرزمانش تعریف کردند که در سوریه هر وسیلهای خراب میشد، مصطفی درست میکرده تا جایی که اسم نابغه کوچک روی او گذاشته بودند. موبایل هر کدام از اعضای خانواده هم که خراب میشد، مصطفی درست میکرد بدون این که آموزشی دیده باشد.
قبل از شهادت بسیاری از عکسهایش را پاره کرد تا کمترین خاطره را برجای بگذارد/در سوریه دوستانش میگفتند چند عکس بگیر اگر شهید شدی، عکست را داشته باشیم
* تسنیم: از چه زمانی تصمیم گرفت به سوریه برود؟
بعد از گرفتن دیپلم، در مسجد بابالحوائج محله فعالیت داشت و به مجموعه هوابرد برای آموزش و تمرین میرفت. سرآغاز زمزمههای سوریه رفتن هم از جمع بچههای همانجا شروع شد. هیچ گاه از کارهایی که انجام میداد حرفی نمیزد. من خیلی حرفهایش را در مورد سوریه رفتن، جدی نمیگرفتم و فکر هم نمیکردم که برود. من به شدت به مصطفی وابسته بودم و او این را میدانست.
خانهای که در آن زندگی میکنیم، اجارهای است و سال گذشته، قبل از این که به منزل جدیدمان بیاییم، با سیخهای چوبی کباب، چراغ خواب درست کرده بود که نورپردازی بسیار زیبایی داشت. من آن را خیلی دوست داشتم و وقتی متوجه علاقه ام شد، آن را در وسیلههای دورریختنی گذاشت ولی بدون این که متوجه شود، آن را برداشتم و در ویترین منزلمان قرار دادم. یک روز دیدم چراغ خواب، نیست. مصطفی آن را دور انداخته بود. به من گفت سعی کن دلبستگی نداشته باشی و از مال دنیا دل بکن. به نظرم، مصطفی آن را دور انداخته بود تا وابستگی من به خیلی مسائل کم شود و در نبودش، خاطره زیادی از او نداشته باشم و کمتر غصه بخورم. حتی تابستان امسال، بسیاری از عکسهایش را پاره کرد که علتش را زشت بودن آنها میدانست. ولی در واقع میخواست کمترین خاطره را برای ما به جا بگذارد. خیلی اهل عکس انداختن نبود و حتی در سوریه هم، خیلی کم عکس انداخته بود. یکی از همرزمانش گفت که به سختی توانسته چند عکس از او بیاندازد و برای راضی کردنش به مزاح به او گفته بود چند تا عکس بگیر تا اگر شهید شدی، عکست را داشته باشیم.
عاشق شهید بابایی بود/میگفت رویای اصلیام این است که خلبان شوم و با هواپیمای پر از مهمات به قلب تل آویو بزنم
* تسنیم: از علاقهمندیهایش بگویید. چه شخصیتی، چه کتابهایی و چه فعالیتی را دوست داشت؟
عاشق شهید بابایی بود و مدام به قزوین و سر مزار شهید میرفت و کتابهای زیادی درباره این شهید خریده بود و دوست داشت مثل او زندگی کند و شهید شود. به عشق او دنبال خلبانی رفت. مصطفی میگفت رویای اصلیام، این است که خلبان شوم و با هواپیمای پر از مهمات به قلب تل آویو بزنم. علاقه زیادی به خواندن کتاب داشت. کتابهای دکتر شریعتی، شهید چمران، شهید آوینی، رحیم پور ازغدی و تفاسیر قرآن را مطالعه میکرد. به شهید آوینی نیز علاقه زیادی داشت و جملههای شهید آوینی و شهید چمران را در اتاقش نصب کرده است. همیشه تمام خبرهای شبکههای مختلف تلویزیون را با دقت زیاد نگاه و دنبال می کرد.حتی اخبار انگلیسی و عربی را هم نگاه میکرد. اگر حضرت آقا سخنرانی داشتند، آن را بارها از هر شبکهای که پخش میشد نگاه میکرد و میگفت: «میخواهم تمام کلمات حضرت آقا ملکه ذهنم شود.»
* تسنیم: چقدر در جریان فعالیتهایش بودید؟
از دو سال قبل، یه دورههای ویژه آموزش نظامی علاقمند شده بود و در جمع بچههای همانجا درباره رفتن به سوریه حرف میزد. میدانستم که دوست دارد برود، ولی از ته قلب راضی نبودم. بعضی از دورههای خلبانی را هم گذرانده بود ولی به دلیل این که زانوهایش کمی مشکل داشت از ادامه دادن آن باز ماند که خودش معتقد بود قسمت نبوده است. فکر میکردم بعد از این جریان، از فکر سوریه رفتن بیرون آمده است. امسال بعد از عید، علاقهاش برای رفتن را خیلی جدی مطرح کرد و گفت: «مامان هر کاری کنی من میخواهم بروم و بعد از آن به عراق، یمن و در نهایت میخواهم به کرانه باختری بروم.» هدفش نابود کردن اسرائیل بود که به آن غده سرطانی میگفت.
میگفت شیطان در کمین ماست؛ چه تضمینی میکنی که چند سال دیگر، همین باشم؟
* تسنیم: چه کسی به او انگیزه حضور در میان مدافعان حرم حضرت زینب(س) را میداد؟
شهید بابایی و مطالعه زیادی که درباره اسلام و شهادت داشت، باعث شده بود تا مصطفی انگیزه پیدا کند، به قدری که با آگاهی کامل، قدم در این راه گذاشت و جوانترین شهید مدافع حرم آل رسول الله(ص) شد. هر وقت به من میگفت: «رضایت بده تا به سوریه بروم»، میگفتم: «اجازه بده سنت کمی بیشتر شود» که میگفت: «شیطان در کمین ماست و از آن نباید غافل بشویم، چه تضمینی میکنی که چند سال دیگر، من همین آدم باشم.» در واقع نمیخواست تغییر کند و دوست داشت پاک از این دنیا برود.
یک هفته تمام شبها در میان دوستانش خوابید و گریه و التماس کرد تا او را با خود ببرند/با دیدن ناراحتی من رضایت نامه را پاره کرد
* تسنیم: گفتید که به او شدیدا وابسته بودید و دوست نداشتید برود. پس مصطفی چگونه از شما و پدرش رضایت گرفت تا به سوریه برود؟
دوستانش تعریف کردند اصلا قرار نبود مصطفی همراه آنان به سوریه برود. یک بار قبل از رفتن، اشتباهی با او تماس میگیرند و او هم به جمع رفقایش میرود. وقتی او را میبینند تعجب میکنند که آنجاست. مصطفی چون میدانسته او را نمیبرند یک هفته تمام در میان آنها خوابیده و آنقدر التماس و گریه میکند تا راضی میشوند که او را هم با خو ببرند. چون سنش کم بود حتما باید از پدرش رضایت نامه میبرد تا دوستانش زیر بار مسئولیت او نروند، در واقع با این کار میخواستند مانع رفتنش شوند. یک روز پدرش را صدا زد که به اتاقش برود، من متوجه شدم که خودش رضایت نامه نوشته و از پدرش میخواهد که آن را امضا کند، به شدت ناراحت و عصبانی شدم. بعد از دیدن ناراحتی من، آن را پاره کرد و در سطل زباله اتاقش ریخت.
پدرش گفت مگر مصطفی از علی اکبر(ع) امام حسین(ع) مهمتر است/گفت مصطفی عاشق شده و نمیتوانم جلوی هدفش را بگیرم
پدرش هم گفت: «مگر مصطفی از علی اصغر(ع) و علی اکبر(ع) امام حسین(ع) مهمتر است، من این همه مدت در جبهههای جنگ بودم ولی هیچ اتفاقی برایم نیفتاد، راضی به رضای خدا باش و توکل کن.» من هم با این حرفها آرام شدم. ولی بدون این که من دوباره متوجه شوم، یک مرتبه دیگر رضایت نامه نوشت و از پدرش، امضا گرفت. فردای آن روز، هنگامی که سطل زباله اتاق مصطفی را تمیز میکردم، تکههای پاره شده رضایت نامه را دیدم و به هم چسباندم. وقتی همسرم به منزل برگشت پرسیدم: «رضایت نامه را امضا کردهای؟» او هم تایید کرد. اما آن کسی که سرتیم دوستانش برای رفتن بود، نامه را قبول نکرده و با پدرش تماس گرفته بود، چون فکر میکردند خودش نامه را امضا کرده است که همسرم گفته بود خودم رضایتنامه را امضا کردهام، چون مصطفی راه خودش را پیدا کرده است، عاشق شده و نمیتوانم جلوی هدفش را بگیرم. رضایت دارم که او به سوریه برود. قبل از این که برود، میگفت اگر من را نبرند همه کارهای رفتن را انجام دادهام و به هر طریقی باشد میروم و در جمع مدافعان حرم حضور پیدا میکنم.
من خیلی ناراحت بودم که مصطفی تصمیم گرفته به سوریه برود. یک روز که نشسته بود گفت مامان وقتی من رفتم تمام خبرهای تلویزیون را گوش کن و خبرهای سوریه را دنبال کن و اگر حضرت آقا سخنرانی داشتند تمام آنها را برایم با تاریخ یادداشت کن. ولی من اصلا نتوانستم این کار را انجام دهم، چون در نبودش، سردرد داشتم. تنها کاری که در مدت نبودنش کردم این بود که با خدا درد و دل میکردم و برای او نامه مینوشتم که البته بعد از شهادت پسرم، همه را پاره کردم چون با دیدن آنها، ناراحت میشدم.
میگفت: مادر!اگر راضی شوی به سوریه بروم، آن دنیا را برایت آباد میکنم/برای هر کسی یک روز، روز عاشورا است
روزهای قبل از رفتنتش گوشه ای از اتاق نشسته بود، از من پرسید: «مامان از دنیا چه چیزی میخواهی؟» گفتم: «خواسته خاصی ندارم و و دنیا را با تو میخواهم و دنیای بدون تو برایم معنایی ندارد»، گفت: «زمانی که من نبودم چه کسی را داشتی؟» گفتم: «خدا را داشتم» که در جوابم گفت: «خدا همان خداست، هیچ فرقی ندارد، من هم که نباشم خدا را داری.» ناراحت شدم و گفتم: «از این حرفها نزن.»
بعد از این حرفم، مصطفی گفت: «مامان سعی کن دل بکنی و ببخشی تا دل نکنی به معرفت نمیرسی، از دنیا و تعلقاتش بگذر. برای هر کسی یک روز، روز عاشورا است، یعنی روزی که امام حسین ندای "هل من ناصر" را داد و کسانی که رفتند و با امام ماندند، شهید و رستگار شدند، ولی کسانی که نرفتند چه چیزی از آنها ماند، تا دنیا باقیست، لعنت میشوند.»
در جواب حرفهایش با خنده گفتم: «مگر تو صدای "هل من ناصر" شنیدی» که جوابم داد: «دوست داری چه چیزی از من بشنوی؟» گفت: «مامان می خواهم یک مژده بدهم، اگر از ته قلب راضی شوی که به سوریه بروم، آن دنیا را برایت آباد میکنم و دنیای زیبایی برایت میسازم که در خواب هم نمیتوانی ببینی»، گفتم: «از کجا معلوم میشود که من قلبا راضی شدم» که گفت: «من هر کاری میکنم بروم، نمیشود. علت اصلیاش این است که شما راضی نیستید، اگر راضی شوی خدا هم راضی میشود. اگر راضی نشوی فردای قیامت جواب حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) را چه میدهی؟ »من در مقابل این حرف، هیچ چیزی نتوانستم بگویم و از ته قلبم راضی شدم. قبل از رفتن، به من میگفت: «خیلی برایم دعا کن تا دست و دلم نلرزد و دشمن در نظرم خار و ذلیل بیاید.»
خانم موسوی،از رفتن مصطفی به سوریه بگویید. روزهای آخر سفارش و توصیههای خاصی هم داشت؟
از این که چه زمانی قرار بود به سوریه برود، اصلا خبر نداشتم و مرتبه اول
هم در جریان نبودم که رفته و نتوانسته بود به سوریه برود. شب عید قربان
ساعت 4 صبح بود که آمد و با شوخی و خنده گفت تایید نشد، بروم که در جوابش
گفتم خدا را شکر. ولی از جانب همراهانش تایید شده بود و خیالش راحت بود که
دیگر به سوریه میرود. البته بدون این که من متوجه شوم خیلی آرام به پدرش
گفته بود: «برای آخرین مرتبه آمدهام خداحافظی کنم و بروم.» آن شب، خانواده
عمویش منزل ما بودند و از آنجایی که هیچ وقت نمیخواست کسی لباسهای
نظامیاش را ببیند و متوجه کارهایش شود، همان ساعت از من خواست تا
لباسهایش را بشورم که تا صبح خشک شود.
این اواخر برای کم شدن دلبستگیهایمان کمتر در خانه میماند/روزهای آخر در محلی که من نماز میخواندم به نماز میایستاد
مصطفی همیشه داخل اتاق خودش نماز میخواند و من در اتاق پذیرایی نمازم را
میخواندم. این چند روز آخر قبل رفتن، میدیدم منتظر میماند تا من نمازم
را تمام کنم و بعد دقیقا مُهر نماز خود را جایی میگذاشت که من نماز
خوانده بودم و مشغول نماز خواندن میشد. دلیل آن را نفهمیدم؛ شاید از خدا
میخواست که من راضی باشم. این اواخر، برای کم شدن دلبستگیهایمان،کمتر در
خانه میماند و او را خیلی نمیدیدم. شب قبل از رفتنش به سوریه، دیدم
لباسهایش را شسته و خیلی منظم و اتو کرده داخل ساکش قرار داد. من هم که بی
اطلاع بودم از این که چه روزی میرود.
وسیلههای زیادی برای دانشگاهش خریده بود. به من گفت: «مامان نگاه کن اینها وسیلههای دانشگاهم است، خیالت راحت باشد شهید نمیشوم، میروم و بر میگردم.» یک حسی بهم میگفت که قرار است به همین زودی به سوریه برود ولی نمیتوانستم و نمیخواستم باور کنم. بین درگاه اتاق و پذیرایی نشسته بود و عکسی که بعدا خیلی اتفاقی روی حجلهاش، گذاشته شد را چندین مرتبه نگاه کرد و داخل کمد گذاشت و دوباره برداشت و نگاه کرد. این صحنه را که نگاه کردم، ناراحت شدم و گفتم: «چرا این کار را میکنی؟» فقط خندید.
آخرین خداحافظی با مصطفی را به خاطر دارید؟
روزی که برای همیشه رفت، منتظر اذان ظهر و نماز خواندن من شد. من در پذیرایی شروع به نماز خواندن کردم، رکعت اول را که خواندم صدای کمربندش را شنیدم، فهمیدم که میخواهد برود. یک حسی در درونم گفت که آخرین باری است که او را میبینم ولی نخواستم قبول کنم. سجده رکعت دوم بودم که متوجه بسته شدن در و صدای مصطفی که گفت: «مامان من رفتم خداحافظ.» شدم. دو رکعت بعدی نماز را اصلا نفهمیدم چه جوری خواندم. خیلی سریع، نماز را تمام کردم و رفتم در را باز کنم تا او را ببینم، ولی رفته بود. حتی پایین رفتم و درب کوچه را باز کردم. هر چه کوچه را نگاه کردم ندیدمش، به قدری سریع رفته بود که نتوانستم ببینم. هر دفعه که میخواست بیرون برود، بعد از خداحافظی کردن، بیرون در دوباره کلی ظاهرش را مرتب میکرد ولی این بار خیلی سریع رفته بود. بعد از رفتنش با این که احساسم این بود که به سوریه رفته ولی باور نمیکردم و فکر میکردم مثل همیشه به جمع دوستانش رفته است. پدرش میدانست ولی به من هیچ حرفی نزده بود.
زمانی که خبر شهادت او را دادند پرسیدم مصطفی چطور شهید شده؟ گفتند عین علی اصغر امام حسین (ع) .... همیشه به من میگفت مادر از مادر وهب یاد بگیر. اینها داستان نیست درس زندگی برای من و تو است... از شهادتش به بعد خداوند صبر عجیبی به من داده است؛حتی وقتی معراج الشهدا رفتیم، باز هم صبور بودم.»
نگرانی و ترس من بیشتر بابت این موضوع بود که اسیر داعشیها شود/جشن تولد 20 سالگی مصطفی در سوریه
از روزی که رفت سردردهای شدید گرفتم و تب کردم. تا یک ماه اصلا هیچ تماسی
با پدرش نگرفته بود. از قبل گفته بود وقتی تماس نمیگیرم، یعنی این که حالم
خوب است و اگر اتفاقی بیفتد به شما خبر میدهند. بعد از یک ماه، 2 مرتبه
با پدرش تماس گرفته بود و من هم اطلاع نداشتم. فقط پدرش میگفت حالش خوب
است. یک ماه که گذشت به همسرم گفتم: «اگر نگویی دقیقا پسرم کجاست، تمام
تهران را میگردم تا متوجه شوم کجا رفته.» پدرش گفت: «رفته سوریه.» هیچ
کدام از فامیل ها و حتی دخترم که ازدواج کرده، اطلاع نداشتند که مصطفی
نیست.
از وقتی متوجه شدم مصطفی رفته سوریه، احساس ترس، نگرانی و اضطرابم بیشتر از
قبل شد. همسرم را مجبور کردم تا با مصطفی تماس بگیرد و من هم صحبت کنم.
فقط حال و احوال کردم و هرچه پرسیدم:«کجا هستی؟» گفت:«همان جایی که قرار
بود بروم.» متوجه شدم بغض کرده، به همین خاطر بیشتر صحبت نکردم و خواست تا
گوشی را به پدرش بدهم. به پدرش گله کرده بود چرا به من گفته است. نگرانی و
ترس من بیشتر بابت این موضوع بود که اسیر شود، چون میدانستم داعشیها سر
میبرند و اگر سر پسرم را میبریدند، دق میکردم.
روز تولدش که 18 آبان ماه بود، برای مرتبه سوم با پدرش تماس گرفته و خیلی
زیاد هم صحبت کرده و حال همه را پرسیده بود. آن روز همسرم، با خوشحالی زیاد
به منزل آمد. پرسیدم چی شده که گفت: «مصطفی زنگ زده»، گفتم: «آرامتر بگو.
مصطفی گفته هیچ کس، نباید متوجه شود کجا رفته و چه کاری انجام میدهد.»
همرزمانش تعریف کردند که در سوریه برای پسرم جشن تولد گرفته بودند.
مصطفی چه زمانی شهید شد؟ خبر شهادتش چطور به شما رسید؟
چند روز قبل از شهادت، خواب دیدم که لباسهای شسته شده مصطفی را از روی
بند جمع و مرتب میکنم. هر چه خواستم کتاب تعبیر خواب را بخوانم، نتوانستم.
به خودم امید داده بودم این خواب، نشانه برگشتش است. فردای آن روز، به
امید این که پسرم بر میگردد، تمام لباسهایش را با این که تمیز بود از چوب
رختی جمع کردم و شستم، تا اگر گرد و خاکی روی آن نشسته، از بین برود. روز
پنج شنبه 21 آبان ماه، همان روزی که بعد از اذان مغرب، پسرم شهید شد، خیلی
اتفاقی به نیت 72 شهید کربلا، حلوا درست کردم و بین همسایهها پخش کردم.
نمیدانستم، همان لحظاتی که حلوا را پخش میکردم، پسرم شهید شده است.
همرزمانش برای همسرم تعریف کردهاند زمانی که شهید عبدالله باقری، روز
تاسوعا به شهادت رسیده بود، مصطفی به دوستانش گفته بود دعا کنید تا محرم
تمام نشده، من هم شهید شوم و پیش شهید باقری بروم که روز آخر محرم، او هم
شهید شد.
روز جمعه22 آبان ماه به همسرم اطلاع داده بودند که مصطفی شهید شده است. من که طبق معمول تب کرده و خوابیده بودم. متوجه تماسی شدم، اما نفهمیدم چه کسی بود. بعد از آن تماس، همسرم گوشی همراه من را با خود برداشت و گفت: «با گوشی خودم نمیتوانم به کسی زنگ بزنم.» این کار را کرد تا من متوجه موضوع نشوم و کسی من را خبردار نکند. منزلمان هم تلفن ثابت ندارد و با خیال راحت بیرون رفت.
وقتی شنیدم مصطفی مثل علی اصغرِ امام حسین(ع) شهید شده، آرام شدم
همسرم به همه اطلاع داده بود و خواسته بود به من حرفی نزنند و به همراه
خانواده خواهرم، همه مقدمات را آماده کرده بودند و به معراج شهدا رفته و
پیکر پسرم را دیده بودند. صبح شنبه ساعت 7 برادرم به منزلمان آمد. من تعجب
کردم، بعد از آن دختر خواهرم آمد و دیدم لباس مشکی پوشیده است و با
حرفهایی که میزدنند به چیزی شک نکردم. همه فامیل و دوستان و آشنایان در
پارکینگ منزل بودند و من هم بیخبر بودم و نمیدانستند به چه طریق به من
این خبر را بگویند. هیچکس جرأت نمیکرد به من بگوید. کم کم، دیدم که چند
نفر دیگر از فامیلهای نزدیکم آمدند و دیگر شک کردم اتفاقی افتاده است.
بعد از آنها، چند خانم آمدند که آنها را نمیشناختم. گفتم: «من شماها را نمیشناسم، مطمئن هستید که درست آمدهاید؟» گفتند: «از بسیج مسجد محله آمدهایم.» ناگهان، حس خاصی بهم دست داد، مصطفی گفته بود اگر اتفاقی بیفتد خبر میدهند. از برادرم پرسیدم، گفت: «مصطفی زخمی شده» ولی باور نکردم که یکی از خانمهای بسیجی گفت: «مصطفی شهید شده است.» خیلی بی تابی و گریه کردم و به شدت حالم بد شد. ولی وقتی گفتند مثل علی اصغر امام حسین(ع) شهید شده است، آرام شدم و هیچ حرفی نزدم. به خودم گفتم وقتی حضرت زینب(س) در مقابل شهادت آن همه عزیز و مصیبتشان، توانست صبر کند، من هم میتوانم، من که فقط یک شهید دادهام. وقتی هم فکر کردم پسرم پیش حضرت زهرا(س) و امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) است، آرام گرفتم و صبور شدم و از این که جایگاه خوبی دارد خوشحال هستم.
به معراج شهدا هم رفتید؟
موهایش را در معراج شهدا شانه زدم چون روی مرتب بودن موهایش حساس بود
همان روز شنبه، به معراج رفتم و با خودم شانه بردم تا موهایش را شانه بزنم، چون روی مرتب بودن موهایش حساس بود. موهایش را شانه زدم و وقتی خواستم پشت موهایش را شانه کنم، دیدم خونی است و نتوانستم این کار را انجام دهم. زیر گلویش را هم میخواستم ببینم که به من گفتند: «نگاه نکن، نمیتوانی طاقت بیاوری.» چون تیر به گلو، قلب و پهلویش خورده بود. وقتی پسرم را در معراج دیدم، خیلی آرامتر شدم. چون موقع رفتنش، نتوانسته بودم خداحافظی کنم، دوست داشتم دستهایش را دور گردنم، بیندازم ولی به دلیل اینکه در سردخانه مانده بود، گفتند نمیشود.
از نحوه شهادتش هم اطلاعی دارید؟
خیال ما از جایگاه مصطفی در آن دنیا راحت است که توانستهایم با این داغ کنار بیاییم/4 دوستی که با هم شهید شدند
همرزمانش تعریف کردند که مصطفی در سه مرحله از عملیات آخر، شرکت میکند و
مرحله آخر فرماندهاش اجازه نمیدهد که مصطفی جلو برود و گفته بوده باید
عقب بمانی، ولی مصطفی خود را به جلو میرساند و در ستون اول قرار میگیرد.
هر چهار نفری که با هم شهید شدند، پیش از سفر هم با هم بودند. مصطفی بود و
مسعود عسگری و احمد اعطایی و محمدرضا دهقان. مصطفی همیشه از شهید مسعود
عسگری تعریف میکرد و قول گرفته بود بعد از برگشتن از سوریه، پرواز با
جایروپلن(هلی کوپتر کوچک) را یاد بگیرد و خوشحال بود که پرواز کردن را یاد
میگیرد. مصطفی را کنار همرزمان شهیدش، مسعود عسگری و احمد اعطایی در قطعه
26 گلزار بهشت زهرا(س) به خاک سپردند. شهید دهقان را به دلیل وصیت خودش در
امامزاده علی اکبر(ع) چیذر دفن کردهاند. از آن روز تا به حال خوابش را هم
ندیدهام ولی پدر و خواهرش او را در خواب دیدهاند. شب اولی که مصطفی به
خاک سپرده شد، خیالم راحت بود که عذاب قبر ندارد و سر سفره امام حسین(ع)
نشسته است. آرامش خیلی عجیبی داشتم. خیال ما از جایگاهی که مصطفی در آن
دنیا دارد، راحت است که توانستهایم با این داغ کنار بیاییم و صبر داشته
باشیم، اگر غیر از این بود، بعید میدانم بعد از رفتن مصطفی زنده میماندم.
مصطفی، وصیتی هم کرده بود؟ از وسایلش چه چیزهایی به جا ماند؟
وصیت نامه کوتاهی با این مضمون نوشته که مختصری نماز و روزه بدهکارم و
پدرش را وصی خود انتخاب کرده است. خواسته بود او را کنار شهدای گمنام پارک
قائم(منطقه 18)دفن کنیم و اگر نشد، هر جایی پدرش راضی بود دفن شود. همچنین
وصیت کرده بود او را در امامزاده زید، دفن نکنیم. شاید به این خاطر بوده که
میگفتم: «من را در امامزاده زید به خاک بسپارید.» وقتی مصطفی دلیلش را
میپرسید، میگفتم:«چون نزدیک است و راحت میتوانید کنار مزارم بیایید.» به
نظرم فکر میکرده اگر اینجا دفن شود، تمام کار و زندگیام را تعطیل میکنم
و دائم سر مزارش میروم و به همین دلیل، نخواسته بود اینجا به خاک سپرده
شود. چند روز پیش وسایلش را برایمان آوردند. خیلی ناراحت شدم و تک تک
لباسهایش را بو کردم. یک تسبیح شاه مقصود از مشهد خریده بود و همیشه
همراهش بود. توی وسایلش یک تسبیح قرمز رنگ بود که گفتم این برای مصطفی
نیست، ولی وقتی مهرههای آن را در دستانم فشردم، متوجه شدم خونهای پسرم،
روی آن خشک شده و آن را قرمز رنگ کرده است.
از اینکه مادر جوان ترین شهید مدافع حرم هستید، چه احساسی دارید؟ واکنش اطرافیان نسبت به این مساله چطور است؟
وقتی روز تشییع اعلام کردند مصطفی، جوانترین شهید مدافع حرم است، خیلی
خوشحال شدم و خدا را شکر کردم که باعث سربلندی و افتخارم شد. به حضرت
زینب(س) گفتم روز قیامت حضرت ابوالفضل(ع)، علمدارت است، اگر قبول کنی
افتخار میکنم روز قیامت، مصطفی علمدار من باشد. بعد از شهادت مصطفی،
متاسفانه برخیها گفتند: «چرا اجازه دادی، پسرت به سوریه برود؟» یا این که
برخی گفتند: «فلانی برای پول رفته» که من به شدت ناراحت شدم و در جواب
آنها گفتم: «پسرم با آگاهی کامل در این راه قدم گذاشته و او را در راه خدا
دادهام.» جان فرزند را نمیتوان با هیچ چیز این دنیا عوض کرد، به آنها
گفتهام: «آیا شما طاقت دارید که فرزندتان را برای پول به چنین جاهایی
بفرستید؟»
ماجرای امضای سردار سلیمانی بر کتاب جوان ترین شهید مدافع حرم
مصطفی به قدری اهل مطالعه بود که 3 کتاب همراه خود به سوریه برده بود و
یکی از کتابها درباره زندگی حاج قاسم سلیمانی بود، همرزمانش تعریف
میکردند وقتی سردار سلیمانی به محل اقامت آنها رفته بود، مصطفی از او
خواسته بود که کتابش را امضا کند، ولی سردار خجالت کشیده، او را بوسیده و
گفته بود: «من دست شما را میبوسم. من باید از شما امضا بگیرم» و تشکر کرده
بود که مصطفی با این سن کم به این عقیده رسیده است که مدافع حریم اهل
بیت(ع) شود.
پسر فوق العاده خندان و خوش رویی بود تا جایی که وقتی در سوریه یکی از
ماشینهای "هامر" تروریستها به غنیمت گرفته میشود، سوار آن میشود و در
حال خنده عکس انداخته و میخواسته به دشمنان بفهماند به آنها غلبه
کردهاند.
این شهید بزرگوار، بیست و یکم آبان همراه با شهیدان مسعود عسگری، احمد
اعطائی و محمدرضا دهقان امیری در شهر العیس حلب به شهادت رسید و در قطعه ۲۶
بهشت زهرا تهران به خاک سپرده شد.
پدر شهید موسوی که از بدو تولد مصطفی آرزوی شهادت او را داشته است میگوید: «وقتی مصطفی به دنیا آمد، از خدا برای وی شهادت خواستم. میخواستم خودم را جبران کنم، خودم از قافله عشق جا ماندهام، در دوران دفاع مقدس به جبهه رفتم و شهید نشدم و لیاقت شهادت نداشتم، اما پسرم این لیاقت را داشت. من خودم چون در جبهه بودم و همیشه برای مصطفی از جنگ صحبت میکردم، از زمانی که خودش را شناخت با این روحیات آشنا بود. وی یک سال و نیم آموزش میدید اما به خاطر سن و سالش او را اعزام نمیکردند. مصطفی یک هفته و ۱۰ روز خانه نمیآمد، میگفت: نمیخواهند من را به سوریه ببرند. من آنقدر در گردان میمانم که جا نمانم.»
پدر ادامه میدهد: «از گردان با من تماس گرفتند و گفتند جنگ است و شما همین یک پسر را دارید. من هم اصلاً با رفتنش مخالف نبودم. فقط گفتم مصطفی چند سال درس را ادامه بده انشاءالله سال بعد که سن و سالت بیشتر شد خواهی رفت. گفت: بابا، اطمینان داری یک سال دیگه من همین آدم باشم که بخواهم سوریه بروم؟ با این حرفش قانع شدم. مصطفی نهایت تلاش خود را کرد و رفت.»
پدر شهید موسوی از شهادت پسرش خم به ابرو نیاورد اما همه میدانند در دلش چه غوغایی است.
وی در این باره میگوید: «من بعد از شهادت مصطفی هم پسرم را از دست دادم و هم رفیقم را. خیلی با هم صمیمی بودیم. مصطفی همیشه شاگرد اول بود. اما سالهای آخر که فکر جنگ در سرش بود، کمی از درس غافل شده بود. خیلی ولایتمدار بود و اگر حضرت آقا سخنرانی داشتند، از چند شبکه تلویزیونی باز هم نگاه میکرد. به مادرش توصیه کرده بود که صحبتهای حضرت آقا را ضبط کن و یا برایم بنویس که من از سوریه آمدم، گوش کنم.»
وی گفت: «مصطفی یک طرح زیر دریایی داشت و من چندین بار به بنیاد نخبگان رفتم که ثبت کنم ولی متاسفانه پیگیری صورت نگرفت. گفتند این طرح، هزینه بالایی دارد و مدت زمان زیادی میبرد. مصطفی خودش طرح را برای کانادا فرستاد و تایید هم شد. اما مصطفی گفت من دوست دارم این طرح را به کشور خودم ارائه بدهم و از دادن طرحش صرف نظر کرد. وی برای همه کارهایش برنامهریزی داشت. مثلا برای رفتن به سوریه دو نسخه رضایت نامه تنظیم کرده بود که اگر یکی را مادرش پاره کرد، یکی دیگه داشته باشد. ولی در عین حال با پاره شدن نسخه اول خیال مادرش را هم راحت کرده باشد ولی به خواستهاش از طریق من برسد.»
برایش آرزوی شهادت کردم
پدر شهید که از بدو تولد مصطفی آرزوی شهادت او را داشته است، میگوید: «وقتی مصطفی به دنیا آمد، از خدا برای او شهادت خواستم. میخواستم خودم را جبران کنم، خودم از قافله عشق جا ماندهام، در دوران دفاع مقدس به جبهه رفتم و شهید نشدم و لیاقت شهادت نداشتم، اما پسرم این لیاقت را داشت. من خودم چون در جبهه بودم و همیشه برای مصطفی از جنگ صحبت میکردم، از زمانی که خودش را شناخت با این روحیات آشنا بود. او یک سال و نیم آموزش میدید اما به خاطر سن و سالش او را اعزام نمیکردند. مصطفی یک هفته و 10 روز خانه نمیآمد، میگفت: «نمیخواهند من را به سوریه ببرند. من آنقدر در گردان میمانم که جا نمانم.»
پدر درباره شنیدن خبر شهادت پسرش میگوید: «سه روز قبل از شهادتش زنگ زد و حال و احوال همه را جویا شد. گفتم شاید دلتنگ شده است. ۱۰ دقیقه صحبت کردیم. خیلی خوشحال و هیجان زده بودم. البته هیچوقت سابقه نداشت که وی اینقدر با تلفن مکالمه طولانی داشته باشد ولی من از تماسش هم متعجب بودم و هم خوشحال. در آسانسور را باز کردم حاج خانم گفت خیلی خوشحالی چرا؟ چیزی شده است؟ دوشب بعد خواب شهادتش را دیدم. روز جمعه به من زنگ زدند. گفتند که مصطفی مجروح شده و داریم میآییم منزل شما... من خودم متوجه شده بودم. گفتم که لطفا خانه نیایید ... همان سر کوچه باشید من خودم را به شما میرسانم. آن شب به سختی خودم را تا صبح حفظ کردم. همسرم به مصطفی خیلی وابسته بود. از نظر من معجزه است. من خودم اطمینان داشتم که اگر همسرم بفهمد یک اتفاقی برایش میافتد. فردایش به همسرم گفتم خانه را تمیز کن شاید برایمان مهمان بیاید. فردا صبح گفتم ذهن همسرم را آماده کنم بعد بروم. اینطور گفتم که من خواب دیدم یه اتفاقی برای مصطفی افتاده است. همسرم مرا آرام کرد و گفت چیزی نیست انشاءالله صدقه بگذار. دخترم هم خبر نداشت که برادرش مصطفی سوریه است. همه فکر میکردند مصطفی دامغان درس میخواند. خودم به همه گفتم که مصطفی شهید شده است.»
تقی همتی از همرزمان شهید موسوی نیز درباره توانایی و هوش بالای این شهید بیان میکند: «پسر آرامی بود و چهرهای بسیار دلنشین داشت، اما آنچه وی را از دیگر بچههای همسن و سالش متمایز میکرد این بود که از زمان خودش بسیار جلوتر بود و افکار و ایدههای بزرگی در سر داشت، و من تا امروز پسری با این وسعت تفکر و توانمندی ندیده بودم، وی هم از نظر فنی پسر بسیار ماهری بود و هم از نظر علمی و اعتقادی در مقام بالایی قرار داشت. مصطفی خیلی کتاب میخواند؛ یک روز کتاب جستاری در خاطرات حاج قاسم سلیمانی نوشته علی اکبری مزدآبادی را میخواند که سردار سلیمانی آمد و سید مصطفی از وی خواست که کتاب را امضا کند، اما سردار امتناع کرد و گفت: درست نیست کتابی را که در مورد من نوشته شده امضا کنم و به شما که روح بزرگی دارید اهدا کنم و پیشانی سید را بوسید.»
سال 1339 در شهر لاهیجان دیده به جهان گشود و پس از چند ماه به علت
موقعیت شغلی پدر به شهر تنکابن مهاجرت نمود. از بدو تولد برکات زیادی را
به همراه خود برای خانواده آورد.
دوران ابتدائی و متوسطه را در این شهرستان گذرانده و در سال 1357 دیپلم فنی
برق هنرستان را اخذ نمود در دوران انقلاب با داشتن سن کم دارای فعالیتهای
سیاسی چشمگیری بود و در تمام راهپمیائی ها شرکت فعال داشت . در یکی از
راهپیمائی های مهمی که به طرفداری از نهضت امام خمینی در ماه رمضان سال
1357 در شهر تنکابن برگزار شده بود و مورد ضرب و شتم نیروهای نظامی حکومت
شاه واقع شد. شهید سلیمی که از همرزمان و دوستان وی بود در همان تظاهرات و
در کنار وی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
در سال 1358 وارد دانشگاه قزوین جهت دوره فوق دیپلم در رشته برق گردید و در
طول مدت حضور در دانشگاه در انجمن اسلامی آنجا فعالیتهای سیاسی و مذهبی
را عهده دار بود .مدتی بعد به علت مصادف شدن با طرح انقلاب فرهنگی و
تعطیلی دانشگاهها دوباره به وطن بازگشت و در جهاد سازندگی تنکابن مشغول به
کار گردید . در طول خدمت در این ارگان نوپا خدمات ارزنده ای که از جمله
آن رسیدگی به مسائل مالی کارخانجات لیره سر بود که از ان طریق مبالغ زیادی
را در اثر حسابرسی به بیت المال باز گرداند .پس از چند ماه خدمت در جهاد و
شروع جنگ تحمیلی توسط قدرتهای غرب و از طرف بسیج به جبهه های غرب اعزام
شد.در سال 1361 از خانواده ای حزب الهی همسری برگزید و به صورت بسیار ساده و
بی تکلف در مسجد محله مراسم ازدواجش را برگزار نمود .بعد از چند ماه که
از ازدواجش گذشته بود از جهاد سازندگی خارج شد و جهت ادامه تحصیل به
دانشگاه ملی تهران رفت و مشغول کسب علم شد.
در حین تحصیل برای تامین مخارج زندگی اش به عنوان دبیر امور تربیتی در آموزش و پرورش مشغول به کار شد. پس از چندین ماه دوباره به علت علاقه شدید به مسائل انقلاب و اسلام و امور جنگ و همچنین تاکید رهبری در مورد مقدم داشتن جنگ ،توسط امام جمعه شهر تنکابن به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی این شهر معرفی شد. او پس از گذراندن دوره آموزشی به منطقه عملیاتی جنوب رفت و تا پایان عمر شریفش در مناطق عملیاتی حضور داشت. در سال 1362 در شهرستان دزفول منزلی اجاره نمود و خانواده را در آنجا اسکان داد و در تمام مدت حملات موشکی و هوائی دشمن به این شهر ؛ خانواده این شهید عزیز نیز در کنار او ومردم قهرمان دزفول زندگی نمودند. در اواخر سال 1366 به یکی از خانه های سازمانی شهر اهواز مهاجرت نمود و ساکن شد.
در طول خدمت در سپاه به علت شایستگی ها و اخلاصی که داشت؛ مسئولیتهای مهمی
را به ایشان محول نمود ند که آخر ین مسئولیت ایشان فرمانده تیپ 4 لشگر24
کربلا بود.
سال 1364 درعملیات والفجر 8 در منطقه فاو از خواب بیدار شد وبه همرزمانش
گفت اگرپیامی یا تلکسی برایم رسید سریعاً مرا خبر کنید ،برادرم ،محمد به
درجه شهادت نائل آمده است. حدود یکساعت بعد تلکس رسید و دوستان وی در این
حیرت بودند که:
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
برادرش سیدمحمد گلگون که فرماندهی محور مهندسی رزمی لشگر25 کربلا را به
عهده داشت ،به شهادت رسید.اوهمواره از برادر ش یاد میکرد و به حال و روز او
غبطه می خورد و از این مسئله تاسف می خورد که چرا او را به خاطر کوچکی
سنش گاه و بیگاه موعظه می کرد .
چند ماه بعد در سال 1365 هنگامیکه در مرخصی به سر می برد خبر شهادت عزیزی
دیگر را به او دادند .شهادت تنها برادر همسر ش ،فرمانده بسیج منطقه گیلان
شهید غلامرضا قبادی که از یاران و همسنگران قدیمی او بشمار می رفت.
هر ازچندگاهی یکی از دوستان وهمرزمان سید مصطفی به شهادت می رسیدند واشتیاق اوبرای رسیدن به دیدار الهی بیشتر وبیشتر می شد.
هرگاه برای دیدار با خانواده به مرخصی می آمد و از ایشان در مورد
مسئولیتهایش سئوال می شد متواضعانه پاسخ می داد که فردی عادی است و کارهای
خدماتی رزمندگان را انجام میدهد.
پیوسته در یاد خدا بود . خانواده را به عبادت خدا و داشتن اعمال صالح و
اخلاق خوب دعوت مینمود . نسبت به فرائض به ویژه نماز اهمیت فوق العاده ای
ابراز می داشت و همیشه سعی داشت که در اول وقت آن را به جا آورد . از
نمازهای شب و مناجات عاشقانه او خاطرات زیادی در یاد وخاطره ی همرزمان
وخانواده اش باقی مانده است.
در هر فرصتی که به دست می آورد به دیدار دوستان واقوام می رفت.
از این شهید سعید دو فرزند یک پسر و یک دختر به یادگار مانده است که در
وصیتی فرموده خواستار پرورش صحیح آنان مطابق با شرع مقدس شده است.سرانجام
این سردار جبهه ها پس از سالها تلاش ومجاهدت در راه اعتلای دین مبین اسلام
واقتدار ایران بزرگ در بیست ونه فروردین 1367 در جبهه جنوب به شهادت رسید.
مادر شهید:
مادر شهیدان مصطفی و محمد گلگون هستم .اهل لنگرود و بچه آخر خانواده
بودم در دامن پدر و مادری بزرگ شدم که عجیب به هم علاقه مند بودند. 17
ساله بودم که ازدواج کردم .حاج آقا ( شوهرم ) آن زمان روی ماشین های سنگین
کار می کرد .دو سال از اول زندگی مان را در لاهیجان گذراندیم .بعد به
تنکابن آمدیم .آن سال وضعیت مالی مناسبی نداشتیم ،اما با تولد مصطفی زندگی
مان تغییر و تحول عجیبی پیدا کرد. کار و بارمان رونق گرفت و برکت زندگی
مان زیاد شد .
ما خانواده مذهبی بودیم و بالطبع اهل نماز و روزه و شهدا در چنین محیط و
فضایی رشد کرده بودند .البته به علت مشغله زیاد کاری پدرشان ،تربیت بچه ها
بیشتر با من بود و من از همان کودکی به آنها چیزهای زیادی یاد داده بودم
،آنچه که باعث نزدیکی فرد به خدا می شود .آن ها از همان کوچکی اگر فقیری را
می دیدند ،برای کمک و دستگیری او را به خانه می آورند .شکر خدا به نظرم
مادر بدی نبودم .
خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید : ان تنالوا البر حتی تنفقوا هما
تحبون . هرگز به مقام نیکوکاری نمی رسید مگر از آنچه که دوست دارید انفاق
کنید و چه چیزی با ارزشتر از جان که شهدا در طبق اخلاص نهاده و نثار جانان
کردند .
نمی دانم ،واقعاً این صبری که خدا به بنده عطا کرده ،معجزه بود .چرا که من
دیوانه وار دوستشان داشتم .خیلی مهربان بودند ،احترام زیادی می کردند
.یادم هست آقا مصطفی وقتی مرخصی می آمدند جوان ها را جمع می کردند و به
درد دل آنها گوش می کردند و تا آن جا که می توانست کمکشان می کرد .تو خونه
هم همینطور بود .عصای دستم بود همیشه به من می گفت : مادر جان نصف جنگ من
و برادرم را شما شریک هستید .
بعد از شهادت سید محمد تلاش می کرد تا جای خالی برادرش را احساس نکنم . هر
وقت از محمد صحبت می شد چشمانم پر از اشک می شد؛ دست روی شانه ام می گذاشت
و می گفت : مادر جان تو در این دنیا گریانی اما در آن دنیا شاداب و خندان
.
آقا محمد خیلی مهربان و خوش خلق بود و همیشه کلمه ی جان ،در کنار حرف هایش بود .
سید محمد خیلی آرام بود .حتی اگر برادرهایش اذیتش می کردند ،جوابشان را
نمی داد و من از آقا محمد حمایت می کردم و می گفتم :این بچه که کاری به
شما نداره ـ چکارش دارید ؟ اما آقا مصطفی خیلی شوخ طبع بود .منظورم همان
بازیگوشی های بچه گانه است .شیطنتش که گل می کرد از دیوار راست هم بالا می
رفت .مخصوصاً اگر مهمانی می آمد ،وقت را برای بازیگوشی غنیمت می شمرد
البته در کنار آن همه بازی ها و شیطنت هابا بچه گانه خیلی منظم بودند و
حتی شیطنت هایشان هم در چار چوب خاصی بود و حد و حدود را رعایت می کردند .
یادم هست در حین بازی و شلوغی وقتی صدای اذان را می شنیدند دست از بازی
می کشیدند و آماده خواندن نماز می شدند .البته گه گداری هم تنبه شون می
کردم . خدا مادرم را رحمت کند ،همیشه می گفت : شیطونی های این ها رو
جمع کن و یک چوب نرم بردار ـ سفت نباشه که بچه ها اذیت بشند ـ و بگو
دستتان را باز کنید و نفری یکی دو تا دست ها و پاهاشون را بزن و علت شلوغ
کردن هاشون رو بپرس. با این همه وقتی من از شیطنت هاشون ناراحت می شدم
،سید مصطفی آرام می شد دیگران را هم دعوت به سکوت می کرد .به راستی که
فرزند صالح گلی از گلهای بهشت است .
ما که نباید علاقه خود را فدای خواست خداوند کنیم .اصلاً ما که مال خودمان
نیستیم، مال خداییم .خداوند هر چه صلاح بداند آن پیش می آید .من با همه
سختی ها خو گرفته ام .با ذره ذره ی دردهایم مونس شدم ،اما همه این ها می
ارزد هر چند ناقابل باشد .
نه تنها ممانعت از جبهه رفتن ایشان نمی کردم بلکه فضای خانه را برای بهتر
جنگیدن آنها فراهم می کردم .مثلاً تا جایی که می توانستم وسایل برای شان
آماده می کردم ازنخ و سوزن و لیف گرفته تا وسایل دیگر . . . . ماهی ،نمک
،پرتقال ، تخم مرغ ،برنج . . . .
یادش به خیر یک گونی پرتقال و ماهی را می گذاشتیم توی یخ و نمک و تخم مرغ ها را لا به لای برنج .
بهر حال جنگ غصه و دلتنگی داشت اما همه آن ها غصه ها و دلتنگی ها قشنگ بود.
آخرین دیدار که سید مصطفی می خواست برود تا ایستگاه همراهی اش کردم .نگاهی
مظلومانه به سید محمد کردم .گفت :مامان جون تو امروز یک جوری به من نگاه
می کنی که انگار می خواهم بروم و دیگه بر نگردم .گفتم :نه مامان این طور
نیست . یک بسته شکلات از سفره حضرت عباس کنار گذاشته بودم بهش دادم و گفتم
:سید محمد این بسته شکلات را بگیر نذری حضرت عباس (ع) است داری می
روی منطقه تو و دوستانت بخورید و به یاد مامانت هم باش و از آن طرف هم به
یاد حضرت عباس (ع) که شفاعت کننده من هم باشد. لبخند زد و گفت :مامان
حتماً هستم مگه میشه مادر خوبمان را فراموش کنم .
وقتی که می رفت من از پشت سر همین طور قد و بالایش را نگاه می کردم با یک
حسرتی از پشت سر . . . خلاصه بعد هم خبر شهادتش را آوردند .
گاهی اوقات بعضی چیزها به مادر وحی می شود .قبل از شهادت سید محمد من خواب
دیدم چند تا خانم بزرگوار آمدند و گفتند :آمدیم بچه ات را ببریم. گفتم شما
را به جان امام رضا (ع) بچه ام را نبرید من خیلی برایش زحمت کشیده ام.
نگاهی به من کردند و گفتند : اگر شما بدانید که او را به کجا می بریم می
گویید به جان امام زمان (عج) ببرید ،خوشحال شدم و گفتم به جان آقا ببرید
.همان زمان پدرش از جبهه برگشته بود .
وقتی که بلند شدم حال و هوای دیگری داشتم شروع کردم به آب و جارو کردن منزل و قند شکستن .
همسرم که تازه از منطقه جنگی برگشته بود و از شهادت سید محمد هم خبر داشت
از سر و صدای کارمن بیدار شد و پرسید :خانم چه کار می کنی ؟ گفتم دارم قند
خرد می کنم .گفت خانم قند بیشتر خرد کن و اگر چیزی نیاز هست بخر که یکی از
پسر هایت به شهادت رسیده است .
به یاد خوابم افتادم که چقدر زود واقع شد. پرسیدم :پسرم به شهادت رسیده ؟ گفت :بله .گفتم: کدام یک شهید شدند ؟ گفت: سید محمد .
دیدم تلفن زنگ زد سراسیمه تلفن را برداشتم آقا مصطفی بود «برادر شهید »
پرسیدم »چی شده ؟برادرتان را پیدا کردید ؟تعجب کرد و گفت : چه کسی به شما
گفته ؟گفتم :من ناراحت نیستم پسرم ،بلکه برای من افتخار است .آن زمان خانمش
باردار بود. طوری رفتار کردم که متوجه نشود و گمان برد سید محمد مجروح
شده ؛ حتی دخترم هم متوجه نشد و متعجبانه پرسید : مامان چه خبره ؟ اینهمه
غذا برای چه ؟ . . . . خلاصه به مهمان ها زنگ زدم و گفتم برای آمدن لباس
مشکی نپوشند .از این آمدن و رفتن ها خانم سید محمد مشکوک شده بود .برای
صحبت کردن او را به اتاقی برده و گفتم : جنگ با کسی تعارف ندارد و زن و
بچه نمی شناسد سن و سال نمی شناسد. دشمن می زند و شهید می کند و
حالا شوهرتان مجروح شده آیا حاضر با این حال شوهرتان یک دست و پایش قطع و
یک چشمش نابینا شده با او زندگی کنید ؟گفت : بله گفتم :به شهادتش چه طور ؟
اگر شهید بود .گفت : بله من که موقعیت و روحیه او را مناسب دیدم گفتم :
دخترم سید محمد به شهادت رسیده و خواهش می کنم که بیرون از منزل گریه و
زاری نکنید . روز تشییع جنازه حال و هوای خاصی
فضای شهر را پر کرده بود همه کفن پوشیده به میدان آمده بودند تا به دشمن
بفهمانند که ما ناراحت نیستیم .به گلزار شهدا که رسیدیم من و پدرش به داخل
قبر رفته ،بغلش کردیم ،درد دل ها با او کردیم و . . .
من اینها را برای رضای خدا فرستادم و راضی ام به رضای خدا ،راستش را
بخواهید در مورد شهادت سید مصطفی هم بهم الهام شده بود. آخرین بار که
اومد انگار می دانستم که دیگر بر نمی گردد .روز قبل از رفتنش با همدیگر
رفتیم گلزار شهدا شروع کرد به زمزمه کردن و صحبت با سید محمد که . . . .
سید محمد تو رفتی و من موندم چرا اول من نرفتم، حتمی تو ایمانت بیشتر بود
در حین زمزمه گفت : تو ازخدا بخواه که بیام نزد جدم .با زمزمه های عاشقانه و
خالصانه مصطفی اشکهایم جاری شد و از دل گفنم : خدایا جوانها می گویند
بیاییم پیش جدمان ولی من چرا نروم چرا شهادت نصیبم نمی شود مرا در آغوش
گرمش گرفته و گفت :مادر کسی تا کنون گریه شما را دیده ؟ گفتم : نه مرا
بوسید و گفت : مادر صبر داشته باش تا حضرت زهرا (س) فردای قیامت شفاعت
کننده ی شما باشد .هوا تاریک شده با همدیگر برگشتیم خانه ،صبح صدایم کرد
،رفتم اتاقش ،گفت : مادر من هم مانند برادرم شهید می شوم ،ولی می خواهم
همانند جدمان صبور و آرام باشی ،گفتم : آنچه صلاح خداست .ولی پسرم ! چیزی
را که خدا به من هدیه داده را دوباره به خودش پس می دهم و خدا را سپاسگزارم
.دوباره بغلم کرد و بوسید و اشک ریخت ، گفت :قربان صبرت مادر زیر گلویش
را بوسیدم و گریه کردم و در هنگام رفتن تا لنگرود همراهی اش کردم. خلاصه
این آخرین دیدار مان بود و رفت .شهید شد و گمنام و تنها یک نوار برایم به
یادگار گذاشت .
در مولودیه میلاد امام زمان (عج) در مسجد دست می زدند و من از دست زدن در مسجد ناراحت شدم و به گلزار شهدا رفتم. شب محمد را به خواب دیدم که گفت : مادر جان خوب کاری کردید که بلند شدید. چون تو مسجد دست می زدند .
گفتم : مادر دیگر نمی گذارم بروی .از بلند گو کسی را صدا می زدند .گفت
:مادر جان گوش کن مرا صدا می زنند .سید محمد کردستان تو را می خواهد. گفتم
:پس لااقل بگذار لباس به توبدهم. گفت : من لباس دارم غم لباس مرا نخور از
آنجا که صدا کردی اومدم .
سید مصطفی هم همین طور هنگام پیشامد ها به من می گوید که فردا چه برنامه ای در پیش داریم .
خواهر شهید:
من احساس می کنم که آنها چقدر خستگی ناپذیر بودند. دنیا را برای آسایش
نمی خواستند ،یادم هست که سید محمد با آن چهره مظلومانه اش همیشه می گفت:
منطقه جنگی برای من بهشت است .آن را با هیچ جای دیگر عوض نمی کنم او
علاقه شدیدی به من و بچه هایم داشت .آقا سید مصطفی هم به اقتضای سن و
تحصیلاتش ـ سال آخر مهندسی ـ از لحاظ محبت خیلی عجیب بود و در هنگام تماس
با من می گفت :من آمده ام در خدمت شما باشم. همچنین علاقه زیادی به
ائمه(ع) داشتند و و فرصتهایش را صرف زیارت می کردند. خیلی با اخلاص بودند
طوری رفتار می کرد که کسی متوجه مقام کاری اش نمی شد .یک روز پرسیدم ؟
مصطفی ! تو جبهه چه کار می کنی ؟ گفت : آبجی خاک کفشهای بچه های جبهه را
می گیرم .در کنار اخلاصش به حجاب خیلی اهمیت می دادند و همیشه متذکر
می شدند « فذکر الذکری تنفع المومنین » یادش به خیر آنروزی که با چندنفر
به منزل آمد. گفتم: چی درست کنم ؟عدس پلو یا کتلت ؟ گفت :اینها چند روز
نان کپک زده خوردند یه چیز خوب و مقوی درست کن .
این روح لطیف حمایت از رزمندگان بزرگ منشی شهید را می رساند تا آنجا که از
کم کاری مسئولین ـ بالاخص در زمان بنی صدر ـ و حضور و رسیدگی کم آنها نسبت
به جبهه ها ناراحت بوند .نه تنها شهید مصطفی بلکه دهها و صدها شهید چون
او ،ایثار و از جان گذشتگی در آنها موج می زد .در نشانه فداکاری مصطفی
همین کفایت می کند که حقوق خود را جمع کرد تا صرف رزمندگان کند. یک روز
حقوق خود را که حدود 5 هزار تومان بود هندوانه خرید .
یادم هست ماشین تویوتا پر از هندوانه بود تا تشنگی رزمندگان را در گرمای
شصت درجه برطرف نماید .وقتی که از نیازهایش می پرسیدم می گفت :روغن و
آبلیمو و . . . چقدر هم از این کارش خوشحال بود .
خصیصه های متعالی شهید هیچگاه فراموشم نمی شود. می گفت : مبادا لباس رنگی بپوشید که جلب توجه در مقابل نامحرم می شود .
محرمهاو نامحرمها را رعایت کنید .مطالعه داشته باشید و اصرار زیاد داشت که
زن جمهوری اسلام و این زنان با تقوا باید اطلاعات دانشگاهی داشته باشند .
خیلی خوش خلق بود و با نصیحت های برادرانه اش کوله
باری از معنویت را هر بار برای ما هدیه می آورد به شوخی بهش می گفتم : هر
زمان که تو می آیی یاد برزخ و قبر و قیامت می افتم و با روح عالی خود دعاو
تضرع می نمود .
و آخر کلام این که می گفت : حالا دیگر به این باور رسیده بودم که اینها
قبل از شهادت خود شهید بودند و خاطره ای که همیشه در ذهنم تداعی می کند و
برایم جای هزاران سوال بدون جواب گذاشته بود به پاسخ هایم رسیده بودم
،حیفم می آید که به شما نگویم .
عزیزی می گفت : آبجی جان من به این جوانهای آینده می بالم خوشا به حالتان
که توی هوای پاک جمهوری اسلامی نفس می کشید ولی ما که عمرمان در زمان
طاغوت گذشت .
یه شب مقر فرماندهی تیپ که در کارخانه نمک مستقر بود به خدمت شهید گلگون
رسیدم ـ هوا در حال تاریک شدن بود ـ وارد سنگر شدیم ،تخت کوچکی کنار سنگر
که روی آن بی سیم و در کنار بی سیم فانوس روشن بود. وقتی وارد شدیم که شهید
گلگون دو زانو نشسته و پشتش به من بود ـ در هر شرایطی دو زانو می
نشست ـ خیلی مودب می نشست. یکی از مودب ترین و با ادب ترین و با اخلاق
ترین چهره لشکر ویژه 25 کربلا بود . یکباره برگشت دید که من هستم
سریعاً یک کاغذی را به من نشان داد چشمانش پر از اشک بود ،کاغذی بود که
داخل آن هدایای مردمی بود ،در طول جنگ هر کسی به بضاعت خودش هدایایی می
فرستاد و داخلش هم یک نوشته ای می گذاشت که اظهارات قلبی خودشان را می
نوشتند. جمله هایی همانند : ( کاش ما بند پوتین شما بودیم ـ خاک ریز پای
کفشتان بودیم ـ به عنوان یک خدمه در رکاب شما بودیم ـ ) به نظر می رسید که
همان نوع مطالب در آن کاغذ نوشته بود ،اظهار محبت و قدردانی از رزمندگان
شده بود. گویا شهید گلگون وقتی این تقدیر و تشکر را خواند سریع شروع کرد
به اشک ریختن و گریه کردن .کاغذ را به من نشان داد و فرمود : برادر ما
چگونه می توانیم قدردان این مردم باشیم ،پاسخ گوی محبت های این مردم باشیم
. بله شهید گلگون در برابر تشکر مردم از
پشت جبهه اشک می ریزد .این یعنی عشق خدمت به مردم ،یعنی اخلاص ،یعنی صداقت
،ایثار یعنی فداکاری اونی که 50 یا 60 روز در فاو عملیات والفجر 8 یکبار
هم توفیق پیدا نکرد در اهواز زن و بچه هایش را ببیند، اونی که برادرش را
هدیه کرد و پدر و برادران دیگر او در کنارش می جنگیدند ،این مرد در برابر
تشکر مردم که هدایایی از پشت جبهه فرستادند خودش را بدهکار می دانست .
کجا می شود پیدا کرد نمونه ای از این خدمتگزاری را که بر گرفته از اخلاص
،تقوا تدین از آگاهی از عشق به اهل بیت از خدا باوری از از دین باوری است
کجا می توان پیدا کرد ؟
به راستی که شهید گلگون این همه در قلبها ،دلها زنده است به خاطر اینکه
اندیشه و فکر اینها اندیشه ناب عاشورایی بود . پس این ها فرزندان حضرت
زینبند، زینبی که در مجالس یزید در جواب آن ملعون که گفت :ببینید که خدا با
شما چه کرد ؟ جواب داد :مارایت الا جمیلاً .ما جز زیبایی چیز دیگری
ندیدیم .شهید گلگون فرزند چنین مکتبی هستند. مکتب ناب اسلام که ترسیم و
نمود عینی اش در عاشورا تبلور پیدا کرد .آری درست است ما هر چه داریم از
شهداست ولی برایم جای سوال است ما می گوییم هر چه داریم از شهداست. عزت
مملکت ما ،شرف مملکت ما به برکت خون این شهداست. شهدایی که حماسه ساز
بودند آیا ما هم می توانیم طوری عمل کنیم که بعد از ما نسلهای بعدی هم به
ما افتخار کنند؟ خوشا آنان که سبکبالند. ملکوتی شدند و وای به حال ما جا
ماندگان که بال پرواز نداریم .خداوند متعال را شاکریم که توفیق همنشینی با
این خانواده مکرم را به ما عنایت فرمود و زیباتر زمانی که ما کلام شیوا و
عمل خالصانه شهیدان را الگو و سیار زندگیمان قرار دهیم تا از این قافله
عشق جا نمانیم .
سید مجتبی گلگون،برادرسرداران شهید سیدمصطفی وسیدمحمدگلگون:
ما چهار تا برادریم. سید مصطفی، سید محمد، سید مجتبی و سید احمد و دو خواهر، که از چهار برادر دو تای آنها شهید شدند. شهید سید محمد از اوان کودکی مظلوم بود و همیشه مظلوم واقع میشد. در دوران جنگ هم همین طور مظلوم واقع شد، چون اولین باری هست که دربارة سید محمد سوال و جوابی میشه. ایشان هم مرد بزرگی بود و من خوشحالم که بعد از سالها یادی از سید محمد میشود. شهید سید محمد از اوان کودکی در منزل یک وجهه خاصی داشت. اینقدر که ایشون مظلوم بودند، بیشتر موقعها که صحبت میشد در منزل، خانواده بیشتر طرف اون را میگرفتند. در زمان کودکی ایشون مریض شدند و مریضی ایشون هم خیلی بد بود، مننژیت مغزی گرفته بودند. اون زمان هم خودتون بهتر می دانید، کسی که مریض باشه یا کسی مریض بود، حتماً باید وضع زندگیشون تامین بوده تا به بیمارستان که میبرند، بستری میکنند، از لحاظ مالی تامین باشه، پزشکان بهش رسیدگی بکنند.به خصوص که این مریضی معمولی نبود. پدر حقیر هم ایشون را به تهران انتقال میدهند و در بیمارستان بستری میکنند . شبی 300 تومان پول تخت میدادند تا ایشان، معالجه بشوند. در اون زمان پدر ما به عنوان یک کارگر بود. رانندة بولدوزر بود. خوب یک کارگر حقوق و مزایایش مشخص هست، هم باید زن و بچة خودش را تامین می کرد و هم باید بچهاش را درمان میکرد تا برای اون مشکلی پیش نیاد. فردا حرف و حدیثی، چیزی در محل نباشه، بگن به فرض پدرش نتونسته هوای پسرش را نگه دارد و به بیمارستان ببرد. تومان به تومان نزول میکرد از این و اون تا برادرم در بیمارستان شفا پیدا بکنه و همین طور هم شد. زحمتهای بسیاری کشیدند اون و مادرم. شب و روز در بیمارستان بودند تا برادرم از این معرکه نجات پیدا کرد. البته خواست خدا بود که در اونجا نمیرد و انقلاب بشود و در این انقلاب زحمت بکشه و بعد به شهادت برسه. ایشون در اوان کودکی مشغول درس خوندن که شدند، همیشه بچههای محل، مردم محل او را دوست داشتند. هر موقع میآمدند هر چیزی که داشت بین مردم محل و بین هم سن و سالهای توزیع می کرد. پس از شهادت هر شهیدی پیش خانوادهها شون میرفت بچه محل بودند ، خانوادههاشون اینو میشناختند. اونا رو دلداری میداد، میگفت ما هم یه روزی شهید میشیم میریم. به اونا ملحق میشیم.به مادرم می گفت: نگران نباش، جنگ هست، بالاخره هر کس دین اسلام رو قبول کرده باید حقانیتش رو هم بکشه که این دین برقرار باشه، همة ما از دنیا رفتنی هستیم.
سید محمد وقتی که در خوزستان بود، برای مرخصی میآمد دو سه روز، یا پنج
روز ؛ مرخصی زیاد نمیماند. میآمد و سریع برمیگشت. داییش به من پیغام
داد و گفت که سید محمد به نظر من دخترم رو دوست داشته باشه.
به او گفم تو دختردایی را دوست داری، گفت :بله، معطل نکرد. گفت بله. شب من
با خانوادهام و شهید سید مصطفی ،اون موقع شهید نشده بود، برداشتیم ماشین
رو روشن کردیم رفتیم خونة دایی، ولیآباد. این مسئله رو عنوان کردیم، شام
از ما پذیرایی شد. دایی هم قبول کرد، بعد دختر دایی را با همون لباس که
تنش بود به خانه آوردیم .خونة خودمان حاج خانم برایش لباس تهیه کرد. پدرم
رفت امام جمعة قبلی تنکابن را آورد، خطبه عقد خوند، بعد بردیم ثبت کردیم
وسند رسمی شد. سه روز بعد سید محمد با خانمش ازدواج کرد، با ماشین خیلی
ساده، هیچی نبود .بعدهم گذاشت رفت جبهه. خانمش رو دفعه دوم که آمد برداشت
برد دزفول اونجا خونه سازمانی گرفت و آنجا زندگی میکردند. تقریباً یکسال
نکشید، والفجر هشت شهید شد و بار و اثاثیه اش هم برگشت آمد اینجا و هیچ نه
مالی داشت و نه خانهای داشت و نه زمینی داشت، هیچی نداشت. شهید پروندهاش
سفید بود. آقای حجت الاسلام قلندری روزی کمیسیون گذاشت و رفتیم اونجا.
خانواده دو شهید سید مصطفی و سید محمد اونجا مطرح شد. بعد از مطرح شدن هم
صفر صفر- هیچی نداشتند، پرونده سفید بسته شد.
از اول هم ایشون آدم کم خرجی بودند و هیچ موقع زندگی تجملاتی را دوست
نداشت. بچهای بود خاکی. بعد از ازدواج هم وقتی رفت، هر چه حقوق سپاه
میگرفت، همون حقوق زندگیش بود. به این نشانی که بعد از شهادت هم اثاثش آمد
با یه وانت تویوتا. خیلی کم همسرش هم با او هم پیمان بود، همون زندگی
ساده را داشتند. نوار پر کرده بود که من شهید میشم، زن من از من حامله
است، یه موقع مسئلهای پیش نیاد. اگر پسر باشه اسمش بزارین سید محمد
مهدی، اسم من هم باشه، دختر اگر شد بزارین فاطمه یا زهرا و همون طور هم
شد که بعد از شصت روز بچهاش به دنیا آمد اسمش رو گذاشتیم سید محمد مهدی.
جنگ که شروع شد، ایشون نیرو میخواستند. سه برادر رفتند ،بیخبر رفتند،
یعنی وقتی من آمدم بولدوزر رو ببینم، دیدم که بولدوزر من کنار رودخانه
تنکابن هست. آمدم خانه به مادر گفتم که بچهها بولدوزر را اونجا گذاشتن،
گفت آره، رفتند آب رو زدند و رفتند اون ور بسیج، گفتم بسیج، گفت آره. گفتم
بسیج چیه، برای ما تازگی داشت. گفت رفتند که از اونجا برن جبهه. عازم جبهه
وقتی شدند، در جبهه هر کس را متناسب با لیاقت او کار بهش میسپردند و
مسئولیت بهش میدادن. همه یک میزان نیستند. بعد ایشان خیلی آدم پر مسئولیتی
بود، هر کار سختی بهش واگذار می کردند؛انجام می داد. بعد آقای تقوازاده
که از اول بود ،سردار محمد تقوازاده. گفت من همیشه سید محمد رو نیاز دارم.
در لشگربیست و پنج کربلا وقتی که مرتضی قربانی جای کوسهچی آمد، ایشان
مسئول دستگاههای سنگین در هفت تپه و دهلران شدند.سنگر بندی میکرد برای
نیروها، گردانها، گروهانها . خودش هم تو چادر بود. من هم پهلوش میرفتم.
بعد دستگاههای جدید هم بود که من اصلاً وارد نبودم پشت اونا ننشسته
بودم. سوال میکردم یعنی تو آشنا هستی؟ میگفت آره، بعد روشن میکرد،
میدیدم ماشاء الله این خیلی پیشرفت کرده در کارهای فنی. بعد از اونجا
وقتی که به مرور زمان ماند، شناسایی شد و مسئولیتپذیر شد و مسئولیت بهش
دادند، به کمال احسن کار میکرد. یکی یه صحبتی از او برای من کرد، گفت
آقای گلگون نیمههای شب بود، من رفتم سرکشی، وقتی رفتم جزیرة مجنون وارد
شدم، دیدم یه دستگاه هست کار میکنه، این اصلاً سرگرم برش هست و میره
پشتش را هم نگاه نمیکنه. آتش دشمن هم میاد میریزه، میگه من از ترس یکی
دو تا سنگ آمدم انداختم که خورد به باک ،نگه داشت، سوت زدم آمد جلوی
زنجیر، گفتم آقا سید محمد آخه بابا تو بولدوزر رو تخته گاز میری بالا،
من نمیفهمم. گفت الان نمیبینی آتش دشمن هست، چراغها رو خاموش کرد آمد
پایین. گفتم تو اینجا آخه میتونی کار کنی، تامینی، گفت به امید خدا آره
تامینم. سختترین جا میرفت سالم برمیگشت. در مجنون مجروح شد بیمارستان
بردند، بعد به ما خبر دادند. بعد مرحلة دوم، باز مجروح از پا شد، سر و
صورتش هم ترکش ریز ریز خورده بود.
وصیت نامه شهید
تورا شکر کنم که این نعمت از بی کران نعمتهایت را ذکر کنم .خدایا به
لطفت شکر . سپاس ناچیز این حقیر را بپذیر که به فضل و کرامت مرا از تاریکی
های جهل و گمرهی بیرون کشیدی و به سوی روشنائی بیکران ایمان و بندگیت
رهنمون ساختی و بارش رحمت و عنایت زا لر روح و روان بروز افزون کردی تا
اینکه مرا در میان گروه مهاجرین الی اللبه و مجاهدین فی سبیل اللّه وارد
نمودی و عشق بی تاب کننده حضور مدام در میدان نبرد و جهاد راهت را بمن
هدیه دادی و در آخر کار برای اینکه این هدایت را تکمیل نمائی شهادت را
نصیب این حقیر نمودی ،شهادت در راهت .
این نعمت و توفیق عظیم الهی را نصیبم نمودی الحمداللّه علی کل نعمه . ای
مسلمانان این زمان را که حال گذراندن آن هستید با تفکر و تعمق دریابید در
غیر این صورت دچار حسرت ابدی خواهید شد. مردم به یاد آورید دوران طاغوت را و
آن همه ظلم و بی عدالتی را و فساد و بی بند باری را که بر جامعه حاکم بود
و روح ایمان و نماز و روزه از بین رفته بود ،معصیت از در و دیوار می
بارید تا اینکه دوباره مشیت خداوند بر حاکمیت قرآن تعلق گرفت و خمینی بت
شکن به اذن خدا طاغوت را سرنگون و جمهوری اسلامی را بنیان گذاری کرد .حاصل
تمامی زجرها و زحمتهائی که انبیاء و امامان معصوم (ع) علماء و شهداء در
طول تاریخ تشیع کشیده اند. در جمهوری اسلامی خلاصه می شود
.پس مردانه به سوی دشمن یورش آرید و عظمت و شوکت را برای آیندگان به ارث
بگذارید . ای عزیزان با توجه به همه این مسائل از قلب و دل خود غافل نشوید
،دائماً مرگ و حساب و کتاب در قبر و قیامت را در نظر بیاورید .با خدا در
ارتباط باشید .اگر می خواهید به مراتب عالی و یقین برسید با دلی شکسته و
چشمانی گریان همیشه دعا کنید .
نکته ای هم با پدر و مادرم دارم :
پدر عزیزم از شما تشکر می کنم به خاطر راهنمایی هایتان در طول زندگی و
تذکرات به جائی که می دارید و شب و روز برای سیر کردن ما تلاش می کردید به
بزرگواریتان ازمن راضی باشید و اما مادرم ؛شمانیز شیرت را حلالم کن و از
من راضی باش .مادرم جداً نمی دانم چگونه با شما صحبت کنم و از کدامین
ویژگیت بنویسم .مادر بسیار خوب و مهربانم روح شما پاک و ایمان شما خالص و
شیر شما حلال بود که تمامی بچه هایت در صراط مستقیم قرار گرفتند .پسرهایت
یکی پس از دیگری در راه خداوند شهید شدند .مادر گرامی ام از شما می خواهم
که زینب کبری سلام اللّه علیه در صبر داشتن الگو قرار دهید و باز مثل تشیع
جنازه برادر شهیدم سید محمدبا سعی جانانه کفن پوش به میدان بیایید و پیام
و حرف دل مرا به گوش جهانیان برسانید . شما و پدر بادستهای مهربانتان مرا
دفن نمایید . نکته ای با شما همسر مهربانم دارم : همسر گرامیم من از شما
راضی هستم. شما بر عهدی که از اول ازدواجمان با هم بسته بودیم استوار
ماندی و یکبار هم نشد که مرا از جهاد منع کنی بلکه با من به مناطق جنگی
آمدی که با هم علیه دشمن هماهمنگ باشیم .آفرین بر شما که به این حقیر قوت
می دادی .بچه هایم را با صبر و متانت بزرگ نمائید و از اوان کودکی تعبد و
بندگی خداوند را در روحشان پرورش بدهید تا خدمتگزاران صدیق اسلام بشوند
.برادران عزیزم الحمداللّه شما که خودتان می دانید چه بکنید در هیچ حالتی
جنگ و جهاد را ترک نکنید و شما خواهرانم نیز صبر کنید و حجاب خود را حفظ
کنید و بر خداوند توکل نمائید و در صورت شهادت مرا در مزار شهدای تنکابن
دفن نمائید .
خدایا ،خدایا ،تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر مابیفزا رزمندگان اسلام پیروزشان بفرما .
والسلام و علیکم و رحمت اللّه و بر کاته مصطفی گلگون