ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

شهید حاج‌حسین همدانی (ابو وهب)

نام شهید: حاج‌حسین همدانی (ابو وهب)
تاریخ شهادت: ۱۶ مهر ۱۳۹۴

سردار سرلشکر شهیدحسین همدانی (ابو وهب) در سال ۱۳۲۹ در شهرستان آبادان دیده به جهان گشود و در ۶۱ سالگی پس از ۴۰ سال مجاهدت و نبرد در راه اسلام در ۱۶ مهرماه ۹۴ در نبرد با تروریست‌های تکفیری به فیض شهادت نائل آمد. سرتیپ پاسدار حسین همدانی از پیشکسوتان جهاد و شهادت در حومه حلب سوریه به شهادت رسید. او از فرماندهان پر افتخار دفاع مقدس و از مستشاران ارشد سپاه پاسداران و از مدافعان حرم در سوریه بود. هدایت لشکرهای تحت امرش در جنگ تحمیلی سبب شد از دست فرمانده کل‌قوا افتخار دریافت دو نشان فتح را داشته باشد.

وی، نخستین فرمانده لشکر ۳۲ انصارالحسین همدان، در لشکر ۱۶ قدس گیلان، عملیات کربلای ۵ را راهبری کرد و معاونت عملیات قرارگاه قدس را در کارنامه خود به جای گذاشت. پس از دفاع مقدس در همه سطوح مانند فرمانده قرارگاه نجف اشرف، فرمانده لشکر ۴ بعثت، جانشین سازمان بسیج مستضعفین، مشاور عالی فرماندهی کل‌سپاه و… تجربیاتش مورد استفاده قرار گرفت و فرماندهی سپاه محمد رسول‌الله (ص) یکی از درخشان‌ترین عناوین برازنده این شهید شد.

اعزام وی به سوریه زمانی بود که گروه‌های تروریستی و تکفیری تا پشت کاخ ریاست‌جمهوری رسیده بودند. جهاد به‌عنوان مستشار ارشد ایرانی و تخصص در جنگ‌های نامنظم در سرزمین شام و دفاع از حرم عقیله بنی‌هاشم برای این جانباز دفاع مقدس ادامه راه ایثارگری این نخبه نظامی بود.

تعلق به انقلاب و هیات‌ها و دستجات مذهبی در ایام محرم شهر همدان و عضویت در سپاه پاسداران همدان از او چهره‌ای از یک بسیجی دغدغه‌مند به فرهنگ ساخت. حسین همدانی از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس و از مستشاران ارشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. طرح‌های فرهنگی در قالب مستند برای وی بسیار ارزشمند بود و معتقد بود درصورتی که مشکلات جامعه مرتفع شود مشکلات فرهنگی هم برطرف می‌شود.

شهید همدانی در عملیات والفجر، دو بار مورد اصابت ترکش قرار گرفت اما هرگز ادعای جانبازی نکرد، کسی که شاید اگر در عملیات مرصاد نبود امنیت امروز ایران هم نبود، حضور درخشان او در اتفاقات سال ۸۸ از وقوع فجایعی عظیم جلوگیری کرد.

با حمایت شهید همدانی بنیاد حفظ آثار در همدان تاسیس شد و با استناد به کلام مقام معظم رهبری در نگارش رمان، نویسندگانی مانند سردار حسام (نویسنده کتاب خداحافظ سالار) را در نوشتن رمان مشوق شد و کتاب از «الوند تا قراویز» و کتاب «بهار ۸۲» مجموعه عملکرد استان همدان در سال‌های ابتدایی جنگ تحمیلی نیز به دلیل علاقه و تاکید حسین همدانی در تاریخ‌نگاری، توسط گلعلی بابایی نویسنده و فعال فرهنگی نوشته شد. ارتباط این شهید با هنرمندان، نویسندگان، فعالان فرهنگی و… از او یک فرمانده فرهنگی برجسته ساخت.
نتیجه تصویری برای شهید حاج‌حسین همدانی
حیات فرهنگی و اجتماعی شهید

ابو وهب به همراه احمد متوسلیان و محمد ابراهیم همت و محمود شهبازی در تشکیل و سازماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله نقش بسزایی داشت، لشکری که بعدها فرماندهی آن را نیز در جریان ناآرامی‌های پس از انتخابات سال ۱۳۸۸ عهده‌دار شد. فعالیت‌های رزمی، اجتماعی و فرهنگی وی در قبل از انقلاب و بعد از جنگ تا اواخر سال ۶۴، توسط حسین بهزاد در ۱۰۰ ساعت مصاحبه ضبط و تدوین و حاصل آن دو کتاب با نام مهتاب خیّن (شرح فعالیت این شهید تا سال ۱۳۶۴) و کتاب «پیغام ماهی» شد. شهید حاج‌حسین همدانی در پیاده‌روی اربعین حضور فعالی داشت و معتقد بود باید اول پا روی من گذاشت تا بتوان پا روی مین گذاشت و چهلمش هم با اربعین حسینی مصادف شد. وی براین باور بود که هر اثری که در قالب هنر نگنجد پایدار نخواهد ماند. حمایت‌های سردار حسین همدانی از مستندسازان و عکاسان جنگ سوریه ازجمله مهم‌ترین فعالیت‌های فرهنگی او بود. دستاوردهای ماندگار این‌ شهید در حوزه فرهنگ و اثرگذاری فرهنگی اش قابل شمارش نیست. همچنین جمع‌آوری کتاب‌های ترجمه ‌شده در حوزه دفاع مقدس از تهران و انتقال آن به سوریه نمونه‌ای دیگر از فعالیت‌های این شهید است. این نخبه نظامی و فرهنگی به برپایی هفته فیلم و اکران برخی از فیلم‌های ایرانی در سوریه پرداخت. همچنین در راستای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت، قریب به ۱۲ هزار نسخه از کتاب‌های منتشر شده در حوزه دفاع مقدس به دستور او بین رزمندگان‌سوری توزیع شد.

نتیجه تصویری برای شهید حاج‌حسین همدانی

گفت‌وگو با پدری که بر سر پیکر فرزند شهیدش ندای مرگ بر آمریکا سر داد شهید مرتضی عبداللهی

شهید محمد عبداللهی، معروف به مرتضی فرزند دوم خانواده‌ای ۶ نفره است. محمد (مرتضی) عبداللهی ۲۳ آبان ماه امسال در نبرد با تروریست‌های داعشی در استان دیرالزور در شرق سوریه به فیض شهادت رسید.

به گزارش گروه رسانه‌ةای دیگر آنا، در هفته‌های اخیر، کلیپ مشهور وداع خانواده و دوستان شهید مرتضی عبداللهی، در فضای مجازی، بازنشر وسیعی داشت، جایی که پدر این شهید مدافع حرم، فریاد مرگ بر آمریکا سر می‌دهد و به دوستان مرتضی می‌گوید هزاران مرتضی من فدای راه سیدعلی شود. شهید محمد عبداللهی، معروف به مرتضی فرزند دوم خانواده‌ای ۶ نفره است. محمد (مرتضی) عبداللهی ۲۳ آبان ماه امسال در نبرد با تروریست‌های داعشی در استان دیرالزور در شرق سوریه به فیض شهادت رسید. با مصطفی عبداللهی درباره فرزند شهیدش به گفت‌و‌گو نشسته‌ایم.

شاید تنها آشنایی‌ای که ما و البته برخی از مخاطبان این گفت‌وگو با شما داشته باشیم، از طریق همان کلیپ تصویری باشد که از سخنان شما در فضای مجازی منتشر شد؛ کلیپ مراسم وداع با فرزند شهیدتان مرتضی عبداللهی. در همان حس و حال غریبی که رفقای آقا مرتضی، کنار پیکرش جمع شدند و گریه و زاری می‌کنند و شما یک تصویر دوگانه‌ای را شکل می‌دهید. یک جایی می‌بینیم، قربان صدقه شهید می‌روید و در جایی دیگر با صلابت می‌گویید که شهید من فدای راه سیدعلی و در آخر هم، همان فریاد مرگ بر آمریکا. تصاویری که شاید در سال‌های دهه ۶۰ بیشتر شاهدش بودیم. اما تلقی مشهوری در سال‌های اخیر، راجع به جامعه و نسل امروز شکل گرفته است که میل جوان امروزی و جامعه به شهادت‌طلبی و ولایت‌پذیری نسبت به اوایل انقلاب کمرنگ‌تر شده است. چقدر با این نظر موافقید؟
در مورد اینکه چقدر مفهوم شهادت‌طلبی در جامعه ما غریب است باید گفت که جواب راحت این است که بروی سراغ ظاهر کار و آن چیزی که در خیابان و کوچه و بازار خودش را نمایش می‌دهد. معمولا خبرنگارها و کسانی که در کوچه و خیابان تردد می‌کنند با چیزی روبه‌رو می‌شوند که با آنچه در واقعیت جامعه نهفته است، متفاوت است. علاوه‌بر این ظواهر، چیزهای دیگری هم وجود دارد که خودشان را به این راحتی نشان نمی‌دهند. ولی چیزی که همیشه بر آن تاکید دارم اینکه نسل فعلی، واقعا از نسل ما خیلی بهتر است. منظورم نسلی است که الان آمادگی رزم دارد و با دشمن ستیز می‌کند؛ اینها بهتر از دوران ما هستند. برای اینکه در دوران ما، حضرت امام(ره) از رزمنده‌ها می‌خواستند که جبهه‌ها را پر کنند؛ از همه اقشار بارها درخواست می‌کردند. در حالی که الان شما می‌بینید و دیده‌اید که حضرت آقا از کسی نخواستند؛ به مردم نگفتند که بروید و منطقه جنگی را پر کنید یا حضور پیدا کنید. در‌کل رزمنده‌های فعلی این را حس کرده‌اند که ایشان موافق است و رضایت دارد و همین برای آنها کفایت می‌کرد. این نشان می‌دهد ولایت‌پذیری این نسل خیلی بیشتر است و فقط دنبال این است که یک وقتی خلاف رضایت ایشان انجام نشود. این مطلب در این نسل وجود دارد و به نظر من فضیلت خیلی بزرگی است. به این دلیل هم حضرت آقا فرمودند که به نظرم مقام شهدای مدافع حرم دو برابر یک شهید است. شاید دلیلش این است؛ شاید هم به خاطر همان مظلومیتی است که این شهدا دارند. یک چیزهایی را الان بعضی‌ها در مورد این شهدا می‌گویند که برای رزمندگان دفاع مقدس گفته نمی‌شد. یکی دیگر از افتخارات نسل امروز، فهم‌شان نسبت به شرایط پیرامونی‌شان بود. اینکه در موقعیتی به نبرد با دشمن بیرونی رفته‌اند که این حس خطر نسبت به دشمن خیلی کمتر از خطری بود که در دوران دفاع مقدس برای مردم وجود داشت. چون انسان می‌گوید تا دشمن به خیمه‌های ما برسد وقت زیاد است؛ احساس خطر به آن شدت نیست که پشت خیمه‌های ما صدای تیر و گلوله دشمن شنیده شود. در نتیجه باز این یک فضیلت است که جوان امروز با اینکه جای دوری است و وظیفه ظاهری در آن دیده نمی‌شود پی ببرد که وظیفه باطنی نسبت به آن موقعیت دارد.
نتیجه تصویری برای شهید مرتضی عبداللهی
این مسیری است که فرزند شما به‌عنوان بهترین مسیر سعادت انتخاب کرده است. اما سوالم این است که چطور یک پدر می‌تواند این دل کندن از فرزندش را فریاد بزند؟
شما می‌بینید که «دوست داشتن» در ائمه خیلی بیشتر از دیگران است؛ چون آنها متعالی‌تر هستند و دوستی آنها عمیق‌تر و خدایی‌تر است. حالا ما که آدم‌های معمولی‌ هستیم و در حد خودمان فرزندانمان را دوست داریم، از کفار و از آنهایی که حقایق را می‌پوشانند بچه‌های‌مان را بیشتر دوست داریم. اما نکته جای دیگری است. اینکه متوجه شده‌ایم دینداری به نفع ماست؛ حتی اگر از موضع مادی نگاه کنیم. بچه‌های‌مان را به این دلیل بیشتر دوست داریم و می‌خواهیم در فضای بهتری رشد کنند. همان‌طور که در قرآن هم اشاره می‌کند، در جایی ببخشید که خیلی آن را می‌خواهید‌. حالا من مفهوم آن را عرض کردم؛ همان «مما تحبون» معروف، که می‌گوید اگر از آن چیزی که خیلی دوست داری ببخشی باارزش است. به همین دلیل بهترین چیزهایی که ما دوست داریم را فدای امام خمینی(ره) و آقایی می‌کنیم که به او علاقه‌ای داریم. همین باعث می‌شود سعی کنیم امر ایشان را مو به مو و بدون اینکه امیال و افکار و منافع خودمان را با آن بسنجیم، بیاییم و تابع باشیم و پیروی کنیم و عزیزترین چیزها را برایش بدهیم؛ نه اینکه اگر دست گذاشتند و یک خللی در یک چیز عزیزی بر ما وارد شد آنجا از رهبری و ولایت امر، زاویه بگیریم. همان چیزهایی که الان داریم می‌بینیم؛ همین آقایی که ادعا می‌‌کند پیرو ولایت است و در آستانه همه صحبت‌هایش با یاد کردن از امام زمان (عج) و این چیزها وارد می‌شود ولی حتی امام زمان خودش را به درستی نمی‌شناسد. بعضی مواقع آدم باید ضرر کند و امر یا حکمی را بپذیرد؛ این حکم ممکن است از خود ولی‌امر باشد یا با واسطه از کسی که ایشان گذاشته است برای امر مهمی، باشد؛ باید تبعیت کند ولو اینکه ضرر هم بکند. این امتحانی است که خدا کند هر موقع برای ما پیش می‌آید از آن سربلند بیرون بیاییم. هر پدری مسلما به فرزندش علاقه شدید دارد. وقتی یک چیز خیلی بزرگ‌تری مثل اسلام و ولایت به خطر می‌افتد معلوم است که آدم آن علائقش را برای آن چیز بزرگ باید فدا کند.

بزرگ‌ترین آموزه ما قرآن است که آن هم بشارت می‌دهد به یک فوز عظیم، که شما هم آخرتت را تضمین کرده‌ای، هم دنیا را. من یک جای دیگری گفتم این شهدا هستند که این عزت را به وجود آورده‌اند که شما بروی در خلیج فارس سرباز آمریکایی را بگیری و آنها بیایند با ترس و لرز در شناور شما و با آن شکلی که عکسش را در رسانه‌های دنیا دیدید، روی زمین بنشانند. در حالی که از لحاظ نظامی، آن چند قایق ایرانی باید می‌ترسیدند چون در اقل تجهیزات و سلاح بودند نسبت به آن دو ناو مجهز تا دندان مسلح. چه چیزی باعث این کار می‌شود؟ همین خون شهداست؛ اگر غیر این بود نمی‌توانست این کار را بکند. چند شب پیش، یکی از همین اعضای هیات حاکمه آمریکا می‌گفت ما نمی‌دانیم با ایران چه کنیم؛ این به دلیل همان عزتی است که خون شهدا نصیب ملت ایران کرده است.

رهبر انقلاب اسلامی وقتی از شهدایی همچون شهید حججی یاد می‌کنند تاکید دارند که در مقابل تبلیغات مضر و صداهای گمراه‌کننده امروز، ظرفیت‌های بزرگی وجود دارد که توانسته هدایت و رویش نسل جدید را شکل دهد. سوال من این است که شهید مرتضی عبداللهی در چه فضای تربیتی رشد کرده‌اند و با چه پرهیزهایی در فضای جامعه امروز حضور داشته‌اند؟
البته من کوچک‌تر از آنم که ادعای تربیت کنم و بگویم مثلا بلد هستم چطور فرزندم را تربیت کنم. این‌طور نیست چون واقعا تربیت نکات ریز و پیچیده‌ای دارد. یکی از چیزهای پیچیده این است که آدم باید با عملش دیگران را دعوت کند و این خودش کار را سخت می‌کند؛ یعنی وقتی شما مثلا می‌خواهید بگویید دروغ نگو، باید هیچ وقت از شما دروغ نشنوند. اعتقاد دارم که مرتضی را مسجد تربیت کرد؛ یعنی اگر این مسجد نبود مرتضی شهید نمی‌شد. این را قطعا می‌توانم بگویم. ما واقعا اگر متمسک به مسجد بشویم و مسجد را خانه خودمان قرار دهیم به نظر من آینده جوانان و فرزندان ما ضمانت می‌شود؛ البته مساجدی مثل مسجد «صفا» که مرتضای ما در آنجا در خیابان شهید مدنی رفت و آمد می‌کرد و از افرادی که در آن مسجد بودند خیلی چیزها یاد گرفت و از نزدیک حس کرد؛ همین فرهنگ شهادت، فرهنگ مبارزه در راه حق و مخصوصا فرهنگ دفاع از اهل بیت. شما به جای اینکه این سوالات را از من بپرسید به سراغ مسجد صفا بروید. شما اگر یک موقعی به آنجا بروید با چیزهای جالبی روبه‌رو می‌شوید و می‌بینید این شهادت که نصیب فرزند من شده است عمده‌اش نتیجه تربیت مسجد بوده و چیز خیلی عجیبی نیست. واقعا در زمان دفاع مقدس و انقلاب و قبل از پیروزی انقلاب مساجد نقش خیلی عجیبی داشتند. شیاطین سعی کردند بعد از پیروزی انقلاب با لطایف الحیلی نقش مسجد را تضعیف کنند؛ مقام مسجد را تضعیف کنند و جوان‌ها به سمت مسجد نروند. خیلی جاها هم موفق بوده‌اند. همین که شما پای‌تان به سمت مسجد باز نشود بقیه چیزها خیلی سخت نیست. ولی اگر این مساجد مثل این مساجدی که برنامه و نظم دارند، باشند ما نباید نگران نسل فعلی و آینده باشیم.

به جای اینکه مدام سمینار بگذاریم که با ماهواره و فضای مجازی چه کنیم که درنهایت آنها بیشتر از ما نیرو می‌گذارند و برایش دکتری تربیت می‌کنند و تزهای دکتری پشت سر هم دارند، هر چه بنشینیم از این کارها طراحی کنیم باز همیشه چندین قدم در بعد مادی از آنها عقب هستیم؛ ولی مسجد همه اینها را خنثی می‌کند و به همه این نگرانی‌های ما پاسخ می‌دهد. باید مساجد و کسانی را که مسجد می‌روند زیاد کنیم. این چیز پیچیده‌ای نیست و به سمینار هم احتیاج ندارد. آن منطقه‌ای که این مسجد «صفا» در آن هست واقعا مشعلی روشن شده که خیلی از آن بچه‌هایی که الان در مسجد هستند اگر اینجا نبودند به وضع خیلی بدی گرفتار می‌شدند. ولی الان هر کدام‌شان یک مرتضی هستند. همه اینهایی که الان در مسجد هستند تقریبا همه آنها- حالا اینکه من می‌گویم «تقریبا» همه اینها به خاطر این است که مثل منی اگر قاطی آنها باشد این درصد را پایین می‌آورد والا همه آنها منتظر شهادت هستند- دنبال فرصتی برای شهادت هستند. کار خیلی عجیب و غریبی هم نمی‌کنند؛ به ولایت اهل بیت متمسک شده‌اند که الحمدلله پرچمدار این مسجد برای اینکه متمسک به ولایت است و مطیع مطلق و کامل امام خامنه‌ای است موفق است و خدا حتما به او توفیق می‌دهد. با اینکه هزینه‌های زیادی از نظر مادی دارد ولی خدا رسانده است و کسی که قدم در این راه بگذارد هدایت می‌شود؛ این وعده الهی است «الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا». خیلی واضح است؛ شما یک وعده خلاف نمی‌توانید از قرآن پیدا کنید؛ از صدر اسلام تا حالا. وعده کرده است شما بیایید ما خودمان سبیل و راه را به شما نشان می‌دهیم؛ وسیله‌اش هم الان مسجد است.

وقتی آقا مرتضی گفت می‌خواهد به سوریه برود و مدافع حرم شود واکنش شما چه بود؟
ما منتظر بودیم؛ چون مدت‌ها بود از طریق دوستان پیگیری می‌کردیم که ایشان جذب مجموعه‌ای شوند. خودم خیلی تلاش کرده‌ام که جذب شوند تا بتواند برود. از قدیم که خاطرات قبل از انقلاب و مبارزات و بعد پیروزی انقلاب و مسائل پس از انقلاب و پس‌ از دوران دفاع مقدس را برایش تعریف می‌کردم محکم روی پایش می‌زد و می‌گفت کاش ما هم آن موقع بودیم. این چیزها را که برای او توضیح می‌دادم موجب می‌شد ایشان آرزوی مبارزه و فدا شدن در راه اسلام رفته رفته در وجودش جا بیفتد. عرض کردم وقتی سر و کارش با این مسجد افتاد روبه‌راه شد. البته این‌طور نبود که اظهار کند هدفش شهادت است. واقعا زندگی خودش را می‌کرد. الان بعضی از برنامه‌ریزی‌هایی که کرده است، بیرون می‌آید. یعنی کارهایی انجام داده بود که می‌دانست دو، سه ماه بعد از شهادتش بیرون می‌آید و الان دارد همین‌طور می‌شود؛ یعنی اهل زندگی کردن طبیعی و معمولی مثل همه مردم بود؛ با عیالش، با زندگی و خانه‌اش. همه را برنامه‌ریزی می‌کرد. خیلی هم خوب و زیبا و شاد زندگی می‌کرد ولی برنامه هم داشت که هر جا لازم باشد، فداکاری کند.

وقتی می‌آمد از فضای جبهه مقاومت تعریف می‌کرد؟
بله، او هم مثل همه رزمنده‌ها خاطراتش را تعریف می‌کرد. البته با ما کمتر؛ با دوستان مسجدی بیشتر. چون من اکثر عکس‌هایش را که می‌بینم متوجه می‌شوم ما کمتر در جریان خاطرات او بودیم. ولی بالاخره چون برای او خیلی زیبا و خوب در ذهنش نقش بسته بود‌، معمولا آدم چیزی که به آن علاقه دارد را برای نزدیکانش تعریف می‌کند.

خبر شهادت آقا مرتضی را چطور به همسر و مادر شهید دادید؟
آنها خیلی خوب با این مطلب روبه‌رو شدند؛ مخصوصا مادرشان. من اصلا انتظار نداشتم که به این خوبی و زیبایی با این مطلب کنار بیایند. موقعی که رفتم به او خبر بدهم چند تا از دوستان و آشنایان را به کمک آوردم که بتوانم این کار را انجام بدهم. مخصوصا روحانی عزیزمان؛ آقای علوی که از ایشان خواهش کردم و برای دادن این خبر با من آمدند. و همان‌طور که حدس می‌زدیم خدا آن صبر را هم به مادرش و هم به همسرش داد.

همرزمان آقا مرتضی، در مورد نحوه شهادتش چه گفتند؟
روز بیست و سوم آبان ماه و دو، سه روز قبل از پیروزی نهایی بود. اینها در کل واحدشان به دیوارهای شهر چسبیده بود؛ یعنی نزدیک همان شهر بوکمال بود. جزء واحدهایی بود که باید روی هر عمل می‌کرد، جداره اولیه را می‌شکاندند تا رزمنده‌ها وارد شوند، بقیه شهر را بگیرند و پاک‌سازی کنند. در عملیات شناسایی نقاط حساس دشمن بود که شهید شد.

در روزهایی که شر داعش تقریبا کم شده و حالا بیشتر انتظار است که یاد شهدا را زنده نگه داشت. به نظر شما برای زنده نگه داشتن یاد شهدای مدافع حرم، باید به کدام وجه از زندگی این شهدا پرداخت؟
رسانه‌ها باید همان پیام اصلی خون شهدا را برسانند که آن هم فقط حفاظت از سرزمین‌های جهان اسلام نیست؛ چون خیلی‌ها دنبال حفاظت از منافع جهان اسلامند و موفق نیستند. الان شما در افغانستان ببینید چه وضع آشفته‌ای هست و در پاکستان، در خیلی جاهای دیگر. آنجایی که در فِلِش فرماندهی ولی‌امر مسلمین هست فقط آنجا موفق بوده‌اند. در تاریخ هم نگاه کنید هر جا ولایت وجود دارد توفیق مسلمان‌ها هم هست. به نظر من بزرگ‌ترین پیام شهدای ما همان پیروی از ولایت است. بدون ولایت نمی‌شود امنیت را به آن صورت به دست آورید. اگر هم به صورت ظاهری باشد واقعا امنیت نیست. الان بزرگ‌ترین رسالت رسانه‌ها این است که با ظرایف‌شان نه‌فقط رودررو و مستقیم این را بگویند؛ مثلا اینکه یکی از شهدایمان این شکلی اهل ولایت بود و این کارها را کرد، اینها غیر‌مستقیم به مخاطب می‌فهماند که چه اتفاقات باارزشی حول همین ستون این خیمه عظیم رخ می‌دهد و دعوت می‌شود به پیروی از ولایت. در اکثر وصیتنامه‌های شهدا این مساله موج می‌زد. اکثر رزمنده‌ها در وصیتنامه‌شان این مطلب را آورده‌اند و بقیه هم ذهنیت‌شان این‌گونه بوده و اول می‌گفتند پیرو ولایت و پیرو حضرت امام باشید؛ یعنی این عمود خیمه اسلام است.

خانواده شهدا حق بزرگی بر گردن همه ما دارند و به‌خصوص مسئولان. آن هم وقتی‌که نگاه می‌کنیم به عظمت کاری که شهدای مدافع حرم در منطقه کردند، عزتی که دوباره به ایران بازگردانده شد، بیش از پیش شده است. توقعی هم از سمت این خانواده‌ها نسبت به مسئولان است که چطور این نهضت را نگه دارند. شما به‌عنوان یکی از کسانی که فرزندتان را در راه حفظ این عزت داده‌اید چه توقعی از مسئولان دارید؟
از مردم توقع نداریم ولی از مسئولان توقع داریم که بدون هیچ تبصره و حاشیه و بدون اینکه خجالت بکشند، از عزت نظام اسلامی دفاع کنند. بعضی مواقع قبل از انقلاب یک جاهایی نماز می‌خواندیم که آدم‌های ضعیف‌النفس می‌گفتند خجالت نمی‌کشی اینجا می‌ایستی نماز می‌خوانی؟ یعنی بنده خدا آنقدر پرت بود از ماجرا که افتخار را مترادف خجالت کشیدن می‌دانست. الان هم بعضی‌ها دچار این گرفتاری هستند که خجالت می‌کشند که از نظام اسلامی دفاع کنند؛ بعضی رسانه‌ها هم به شکلی رفتار می‌کنند که باید بر حکومت باشی. زمانی هم حضرت آقا فرمودند که بعضی‌ها فکر می‌کنند روشنفکری یعنی اینکه بر حکومت باشی؛ حالا هر حکومتی می‌خواهد باشد. شما وقتی روشنفکر با‌ارزشی هستی که بر حکومت ظالم باشی، نه حکومتی که اگر ولی‌امرش یک دروغ بگوید از ولی‌امری ساقط می‌شود؛ نه ولی‌امری که خیر مردم را می‌خواهد و برای خودش هیچ چیزی نمی‌خواهد. رسیدن به این فهم ارزشمند است که بر حاکم جائر باشی. متاسفانه یک مرضی به جان بعضی از رسانه‌ها و مسئولان افتاده است که فکر می‌کنند وقتی خوب هستند که همیشه بر حکومت باشند؛ این یعنی خیلی کودکانه پرچمی را بلند کنی که حتی ندانی روی آن چه نوشته شده است. باید بدون ترس و خجالت از ولی‌امر تبعیت کرد. حتی اگر چیزی را حس کردیم راضی نیست، لازم نیست ابلاغ کند. مثل همین شهید شدن امثال مرتضی، نیامدند دنبالش ببرند، به هزار ترفند و خواهش و تمنا رفت دنبال اینکه برود آنجا و خدمت کند؛ حالا اگر شهید هم شد که شد. یک بار در مجلسی در زمان حضرت امام (ره) بخشی از نمایندگان مجلس رفتند با هم، در طومار یا بیانیه‌ای گفتند آقا یکدفعه بیاید دهان ما را بدوزید؛ این یعنی خارج شدن از ولایت؛ این یعنی سقوط. باید آن کسانی که حق را فهمیده‌اند سکوت کنند. «هر که را اسرار حق آموختند/ مهر کردند و دهانش دوختند»؛ اینجا دوختن دهان عین افتخار است که حرف خارج از مصلحت جهان اسلام را نزنی؛ نه اینکه ما حس کنیم روشنفکرهای بیرون اینها را دوست دارند ما هم اینها را بالا بیاوریم.

پدر شهید مرتضی عبداللهی : اعتقاد دارم که مرتضی را مسجد تربیت کرد؛ یعنی اگر مسجد نبود، مرتضی شهید نمی‌شد

نام شهید: مرتضی عبداللهی
تاریخ شهادت: ۲۳ آبان‌ماه ۱۳۹۶

شهید مرتضی عبداللهی، معروف به مرتضی فرزند دوم خانواده‌ای ۶ نفره است. مرتضی عبداللهی ۲۳ آبان ماه ۹۶ در نبرد با تروریست‌های داعشی در استان دیرالزور در شرق سوریه به فیض شهادت رسید. زمانی که پیکر این شهید را آوردند، کلیپ مشهوری از وداع خانواده و دوستان شهید مرتضی عبداللهی، در فضای مجازی، بازنشر وسیعی داشت، جایی که پدر این شهید مدافع حرم، فریاد مرگ بر آمریکا سر می‌داد و به دوستان مرتضی می‌گفت هزاران مرتضی من فدای راه سیدعلی شود.

جوانی باهوش و با محبت و از اهالی مسجد «صفا» در خیابان شهید مدنی. او دوره‌های آموزش نظامی و «راپل»، «غواصی» و «پاراگلایدر» را با موفقیت طی کرد و تبحر خاصی در تیراندازی داشت.
نتیجه تصویری برای شهید مرتضی عبداللهی
حیات فرهنگی و اجتماعی شهید

پدر شهید مرتضی عبداللهی در مورد شیوه تربیتی برای فرزندش گفته است: «اعتقاد دارم که مرتضی را مسجد تربیت کرد؛ یعنی اگر مسجد نبود، مرتضی شهید نمی‌شد. این را قطعاً می‌توانم بگویم. ما واقعاً اگر متمسک به مسجد بشویم و مسجد را خانه خودمان قرار دهیم به نظر من آینده جوانان و فرزندان‌مان ضمانت می‌شود؛ البته مساجدی مثل مسجد «صفا» که مرتضی ما در آنجا در خیابان شهید مدنی رفت و آمد می‌کرد و از افرادی که در آن مسجد بودند خیلی چیزها یاد گرفت و از نزدیک حس کرد؛ همین فرهنگ شهادت، فرهنگ مبارزه در راه حق و به‌خصوص فرهنگ دفاع از اهل بیت.» آخرین نوشته شهید «شفاعت‌نامه‌ای» بود با جمله «لا یوم کیومک یا اباعبدالله.» شهید مدافع حرم مرتضی عبداللهی می‌گفت برایم سخت است که من سنگ مزار داشته باشم و بی‌بی زهرا (س) بی‌نشان باشد. شهید که شد خانواده به وصیتش عمل کردند و حالا مزار خاکی‌اش در بهشت حضرت زهرا (س)، هر روز و هر شب برای زائران شهدا روضه مادر می‌خواند.

وصیتنامه شهید مصطفی صدرزاده : خدایا از تو ممنونم بی‌اندازه که در دل ما محبت سید علی‌خامنه‌ای را انداختی

متن وصیت نامه شهید سید مصطفی صدر زاده :

«بسم‌رب‌الشهدای و الصدیقین

خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست‌،‌ سپاس خدایی را که بر سر ما منت نهاد و از میان این همه مخلوق ما را انسان خلق کرد ، شکر خدایی را که از میان این‌همه انسان ما را خاکی مقدس به نام ایران قرار داد و شکر خدایی را که به بنده پدر و مادر و همسر صالح عطا کرد.
و شکر بی‌پایان خدایی را که محبت شهدا و امام شهدا را در دلم انداخت و به بنده توفیق داد تا در بسیج خادم باشم. خدایا از تو ممنونم بی‌اندازه که در دل ما محبت سید علی‌خامنه‌ای را انداختی تا بیاموزد درس ایستادگی را درس اینکه یزید‌های دوران را بشناسیم و جلوی آنها سر خم نکنیم. از تمام دوستان و آشنایان در ابتدای وصیت‌نامه خویش تقاضا دارم به فرامین مقام معظم رهبری گوش‌ دهند تا گمراه نشوند. زیرا ایشان بهترین دوست شناس و دشمن شناس است. از پدر و خانواده عزیزم تقاضا دارم برای بنده بی‌تابی و ناراحتی بیش‌ از حد نکنند و اشک‌ها و گریه‌های خود را نثار اباعبدالله و فرزندان آن بزرگوار کنند.
پدر و مادر و همسرم و دخترم از شما تقاضا می‌کنم بنده‌ رو ببخشید و از خدا بخواهید بنده ‌رو ببخشد چقدر در حق پدر و مادر کوتاهی کردم چقدر شما را به دردسر انداختم فقط خدا شاهد تلاش شما بود که در زمان جنگ باچه سختی و مشقت از من نگه‌داری کردید و بعد از جنگ هم برای درس‌خواندن من چقدر سختی کشیدید. فقط خدا می‌داند که چقدر نگران کرده‌ام اذیت کرده‌ام و شما تحمل کردید زیرا تلاش‌ می‌کردید تا فرزندتان عاقبت‌ به خیر شود از شما ممنونم که همیشه انتخاب را به عهده خودم گذاشتید.
حتی وقتی در نوجوانی می‌خواستم به نجف برای تحصیل بروم مخالفت نکرده و از اینکه همیشه به نظر من احترام گذاشتید ممنونم حالا هم از شما خواهش می‌کنم یکبار دیگر و برای آخرین بار به نظرم احترام بگذارید و از هیچ‌کس و از هیچ نهادی دلخور نباشید. مبارزه با دشمنان خود آرزوی بنده بود و فقط خدا می‌داند برای این آرزو چقدر ضجه زدم و التماس کردم ممکن است بعضی‌ها به شما طعنه بزنند اما اهمیت ندهید بنده به راهی که رفتم یقین داشتم.
از همسر عزیزم می‌خواهم که بنده را ببخشد زیرا که همسر خوبی برای او نبودم. به همسر عزیزم می‌گویم می‌دانم که بعد از بنده دخترم یتیم می‌شود و شما اذیت می‌شوید اما یادت باشد که رسول خدا فرموده: هرکس که یتیم شود خدا سرپرست اوست ایمان داشته باش که خدا همیشه با توست. آرزو دارم که دخترم فاطمه،‌ فاطمی تربیت شود یعنی مدافع سرسخت ولایت،

Image result for شهید مصطفی صدرزاده

از دوستان،‌ آشنایان و فامیل و هرکس که حقی گردن ما دارد تقاضا می‌کنم بنده حقیر را ببخشد زیرا می‌دانم که اخلاق و رفتار من آنقدر خوب نبود که توفیق شهادت داشته باشم و این شهادتی که نصیب ما شد لطف و کرم و هدیه خدا بوده و مردم عزیز ایران یادمان باشد که به خاطر وجب به وجب این سرزمین و دین اسلام چقدر خون دادیم چقدر بچه‌های ما یتیم شدند،‌ زن‌ها بیوه، مادرها مجنون، پدرها گریان فقط و فقط برای خدا بود. در این ماه مبارک رمضان دل ما شکست،‌ دل امام زمان بیشتر و بیشتر که در مملکت شهدا حرمت ماه خدا توسط بعضی‌ها نگه‌داشته نشد و برادارن و خواهران من ماهواره و فرهنگ کثیف غرب مقصدی به جز آتش دوزخ ندارد. از ما گفتن ما که رفتیم....


آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
بی‌بی زینب آن زمانی که شما در شام‌ غریب بودید گذشت؛ دیگر به احدی اجازه نمی‌دهیم به شما و به سلاله حسین(ع) بی‌احترامی کند. دیگر دوران مظلومیت شیعه تمام شده. بی‌بی‌جان انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم بی‌بی عزیزم مرا قاسم خطاب کن مرا قاسم خطاب کن روی خون ناقابل من هم حساب کن...

سخنی با دوستان:
  دوستان با معرفت، هم رزمای بسیجیم
می‌دونم وقتی این نامه رو براتون می‌خونن از بنده دلخور می‌شید و به بنده تک خور و یا ... میگید
چون می دونم شماها همتون عاشق جنگ با دشمنان خدا هستید،می دونم عاشق شهادتید...
داداشای عزیزم ببخشید که فرمانده خوبی براتون نبودم اونجوری که لیاقت داشتید نوکری نکردم...به شما قول میدم اگر دستم به دامان حسین بن علی (علیه السلام) برسد نام شما را پیش او ببرم...
چند نکته را به حسب وظیفه به شما سفارش می کنم:
وقتی کار فرهنگی را شروع می کنید با اولین چیزی که باید بجنگیم خودمان هستیم
وقتی که کارتان می گیرد و دورتان شلوغ می شود تازه اول مبارزه است زیرا شیطان به سراغتان می آید اگر فکر کرده اید که شیطان می گذارد شما به راحتی برای حزب الله نیرو جذب کنید، هرگز...
اگر می خواهید کارتان برکت پیدا کند به خانواده شهدا سر بزنید ، زندگی نامه شهدا را بخوانید سعی کنید در روحیه خود شهادت طلبی را پرورش دهید ...
سخنان مقام معظم رهبری را حتما گوش کنید، قلب شما را بیدار می کند و راه درست را نشانتان می دهد
دعای ندبه و هیئت چهارشنبه را محکم بچسبید
خود سازی دغدغه اصلی شما باشد
سید ابراهیم صدرزاده».


من مصطفی صدرزاده هستم گاودار و متاهل روایت زندگی فرمانده ایرانیِ جنگاوران افغانستانی

گفتگو با همسر شهید صدر زاده :  «می‌دانم زنده‌ای! با تو زندگی می‌کنم مصطفی»

وصیتنامه شهید مصطفی صدرزاده : خدایا از تو ممنونم بی‌اندازه که در دل ما محبت سید علی‌خامنه‌ای را انداختی

خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان مادر و همسر شهید

خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان همرزمان شهید

یک اتفاق عجیب در تدفین فرمانده مدافع حرم: «می‌دانم زنده‌ای! با تو زندگی می‌کنم مصطفی» همسر شهید مصطفی صدرزاده

مصطفی آرام داخل قبر خوابیده، همسرش می‌خواهد مثل همیشه او را از زیر قرآن رد کند، قرآن را در می‌آورد و روی صورت مصطفی می‌گذارد، یک اتفاق عجیب... همسرش همانجا می‌گوید:«می‌خواستی نشانم دهی که شهدا زنده‌اند؟ اینها را می‌دانم. من با تو زندگی می‌کنم مصطفی».


یک اتفاق عجیب در تدفین فرمانده:«میدانم زنده‌ای! با تو زندگی می‌کنم مصطفی»

مصطفی صدرزاده با نام جهادی «سید ابراهیم» فرمانده ایرانی گردان عمار از لشکر مقتدر فاطمیون بود. او چند هفته قبل و درست در شب عاشورای حسینی بشهادت رسید. او نیز یکی از شهدای عملیات محرم است که همچنان در حلب جریان دارد.

فاطمیون از رزمندگان افغانستانی مدافع حرم تشکیل شده و همراه شدن مصطفی با فاطمیون روایت عجیبی دارد. همسرش می‌گوید که مصطفی توانایی عجیبی در یادگیری زبان و تقلید لهجه‌ها داشته است. او به مشهد می‌رود، ریش‌هایش را کوتاه ‌می‌کند و به مسئول اعزام می‌گوید که یک افغانستانی است. مصطفی بیشتر از دو سال در مناطق مختلف سوریه درگیر نبرد با جریان تکفیر بود.

خانم ابراهیم پور همسر او روایتی خواندنی از 8سال «زندگی شیرین» با مصطفی تعریف می‌کند.

این گفت‌وگو درباره اعزام شهید صدرزاده به سوریه و مبارزه با جریان تکفیری است.


تسنیم: چندین دهه قبل پدران ما و جوان‌های آن‌زمان به جنگ رفتند و عده‌ای از آنها هم از این معرکه برنگشتند. بعد از آن فقط حسرت سال‌های دهه 60 برای نسل ما ماند. هرجا می‌رفتیم از همت و باکری و همرزمانش می‌گفتیم و اینکه ایکاش ماهم آنموقع را درک می‌‎کردیم. امروز دوباره ماجرا عوض شده است. دوباره معراج الشهدای تهران پر شده از شهدای جبهه حق. انگار که در سال‌های دهه 60 هستیم که کرور کرور شهید به معراج شهدای تهران می آوردند. حالا دوباره این مسیر هموار شده است، ولی برای همه نیست. مصطفی باب شهادت را برای خودش باز دید و نمی‌خواست که فقط حسرت سال‌های دهه 60 را بخورد. چه شد که او وارد فضای مدافعان حرم شد؟ از چه زمانی بحث رفتن به سوریه را در خانه مطرح کرد؟

دهم رمضان سال 92 حرفهایش برای رفتن به سوریه شروع شد و دیگر تا 15 رمضان به اوج رسید. حتی یکبار تا فرودگاه رفت و برگشت. گذرنامه‌اش مشکل داشت و نتوانست به سوریه برود.

تسنیم: این مسئله را چطور با شما مطرح کرد؟

گفت که می‌خواهد برود در آشپزخانه کار کند و هیچ خطری نیست. گفت فقط در حد پخت و پز برای رزمنده‌ها است و خطری نیست.  تا همین حد را رضایت دادم. تا فرودگاه رفت و همانطور که گفتم نتوانست برود و برگشت. خودمان به دنبالش رفتیم و مصطفی را از فرودگاه آوردیم. در مسیر فرودگاه تا خانه فقط با صدای بلند گریه می‌کرد. روزه بود، سریع در خانه سفره افطار را پهن کردم. بعد از افطار مشغول جمع کردن وسایل بودم که گفت می‌خواهد برود و با یکی از دوستانش دعوا کند. مصطفی همیشه قربان صدقه دوستانش می‌رفت و لفظش در مقابل دوستانش «فدات شم» بود. تعجب کردم. مصطفی ای که همیشه آرام بود و اهل دعوا نبود می‌خواهد با کدام دوستش دعوا کند؟ او کم عصبانی میشد اما خیلی بد عصبانی میشد. به او گفتم که من هم همراهش می‌آیم، طبق روال همیشه زندگی.

«اگر کار اعزامم را جور نکنید به همه می‌گویم که "عند ربهم یرزقون" بودنتان دروغ است»

آن زمان ماشین نداشتیم. با آژانس به میدان شهدای گمنام در فاز 3 اندیشه رفتیم. آنجا اصلا محل زندگی نبود که مصطفی دوستی داشته باشد و بخواهد با او دعوا کند.

چندتا پله می‌خورد و آن بالا 5 شهید گمنام دفن بودند. من از پله ها بالا رفتم و دیدم که مصطفی حتی از پله ها هم بالا نیامد. پایین ایستاده بود و با لحن تندی گفت: «اگر شما کار اعزام مرا جور نکنید، هرجا بروم می‌گویم که شما کاری نمی‌کنید. هرجا بروم می‌گویم دروغ است که شهدا عند ربهم یرزقون هستند، می‌گویم روزی نمی‌خورید و هیچ مشکلی از کسی برطرف نمی‌کنید. خودتان باید کارهای من را جور کنید».

دقیقا خاطرم نیست که 21 یا 23 رمضان بود. من فقط او را نگاه می‌کردم.گفتم من بالا می‌روم تا فاتحه بخوانم. او حتی بالا نیامد که فاتحه‌ای بخواند؛ فقط ایستاده بود و زیر لب با شهدا دعوا می‌کرد. کمتر از ده روز بعد از این ماجرا حاجتش را گرفت. سه روز بعد از عید فطر بود که برای اولین بار اعزام شد.

تسنیم: به آشپزخانه رفت؟

بله. فقط یک بار به آشپزخانه رفت و همان اولین ماموریتش 45 روز طول کشید.

تسنیم: بعد چه شد؟

آشپزخانه دیگر نتوانست خواسته‌های مصطفی را برآورده کند. مصطفی اصلا برای آشپزخانه نبود. بدون اینکه کسی خبر داشته باشد از آشپزخانه رفت. غذا پختن کار مصطفی نبود. او اصلا آشپزی بلد نبود. ممکن است اگر آقایان در خانه تنها باشند برای خودشان یک نیمرو درست کنند، مصطفی حتی نیمرو هم درست نمی‌کرد. آشپزخانه بهانه‌ای برای رسیدن به چیز دیگری بود.

همه افرادی که برای ماموریت آشپزخانه رفته بودند 20 یا 25 روزه برگشتند. از آنها پیگیر بودم که مصطفی کی بر می‌گردد؟ آنها به من نمی‌گفتند که هیچ خبری از مصطفی ندارند اما می‌گفتند که رفته و با کاروان بعد می‌آید. او با رزمندگان عراقی آشنا شده و همراه آنها شده بود. مصطفی بالاخره بعد از 45 روز برگشت.

تسنیم: چطور از مصطفی خبر نداشتید؟ به شما هم چیزی نگفته بود؟

نه. چیزی به من نگفته بود. بعد از 45 روز که آمد برایم تعریف کرد از آشپزخانه رفته و ده روزی را با رزمندگان عراقی بوده است.

تسنیم: یعنی با رزمندگان عراقی به عملیات رفته بود؟

بله.

تسنیم: شما که راضی نبودید.

خواست خودش بود. برخی از ماجراهایی که در این 8 سال زندگی مشترکمان رخ داد، باب میلم نبود ولی آدم اگر کسی را دوست داشته باشد به خاطر او همه کاری می‌کند. اوایل درباره خطرهایی که داشت به من چیزی نمی‌گفت. حدود سه ماه کنارمان بود و بعد به عراق رفت  تا سری دوم با رزمندگان عراقی اعزام شود.

رزمندگان عراقی 24ساعت عملیات می‌کردند و بعد بر میگشتند و 48 ساعت استراحت می‌کردند. مصطفی می‌گفت در این 48 ساعتی که عقب از میدان جنگ هست اذیت می‌شود. می‌گفت که چرا باید 48 ساعت بیکار باشد؟

بار دومی هم که با عراقی‌ها رفت بخاطر آن 48 ساعتی که استراحت داشتند از آنها جدا می‌شود و در حرم حضرت زینب (س) با رزمندگان فاطمیون آشنا می‌شود. دومین ماموریتش 75روز طول کشید.

تسنیم: خب اینجا یک چیزی ناقص می ماند؛ اینکه این وابستگی شدید شما به مصطفی قطعا دوطرفه بوده است.

نه.مصطفی به هیچ چیزی در دنیا وابسته نبود؛ بهمینخاطر خیلی راحت توانست برود.

پای فیلم‌های دفاع مقدس ضجه میزد

تسنیم: چرا به مصطفی نگفتید که نرود؟

مصطفی اصلا برای ماندن نبود. نمی توانست بماند. آن زمانی هم که اینجا بود، اینجا نبود. گمشده خودش را پیدا کرده بود. وقتی فیلم‌های دفاع مقدس را می‌دید ضجه میزد. هفته دفاع مقدس حسی داشت که من در هیچکس حتی برادرانم ندیدم. کنترل تلویزیون کلا دست او بود. از این شبکه به آن شبکه، فقط دنبال فیلم های دفاع مقدس می‌گشت. از دیدن فیلم‌های دوران دفاع مقدس لذت می‌برد. هفته بسیج هم همینطور بود. اگر فیلمی پخش نمیشد شروع می‌کرد به اعتراض و گفتن این حرف‌ها که: «الان وقت نمایش این چیزهاست. بچه‌ها باید این تصاویر را ببینند و بدانند که چه اتفاقاتی افتاده است».

تسنیم: ماموریت‌های مصطفی معمولا چند روزه بود؟

ندیدن‌های ما از 45 روز شروع میشد، 75 روز هم داشتیم. این سری آخر قرار بود خیلی طولانی شود که دیگر سر 73 روز به شهادت رسید.

تسنیم: مصطفی برای سومین اعزام می‌خواست همراه فاطمیون باشد. گفته ‌می‌شود که او به مشهد رفته و خودش را افغانستانی معرفی کرده است، درست است؟ پای مصطفی که به سوریه باز شده بود دیگر چه نیازی به این کار بود؟

بله منم همراه او به مشهد رفتم. فاطمیون رزمنده ایرانی راه نمی‌دادند.

مصطفی برای همراهی با فاطمیون لهجه افغانستانی را بسرعت یاد گرفت

تسنیم: فاطمیون برای افغانستانی‌ها است اما مگر مصطفی همان سری دوم اعزامش با آنها رفیق نشده بود؟

خب آنها قوانین خاص خودشان را داشتند. مصطفی مهارت خاصی در یادگیری زبان و لهجه داشت. عربی را دوست داشت و کمتر از یکی دوماه یاد گرفت. خیلی سریع لهجه افغانستانی را هم یاد گرفت. فقط باید می‌خواست و اراده می‌کرد.

تسنیم: درباره سفرتان به مشهد بگویید. چه اتفاقاتی افتاد؟

زمانی که در هتل بودیم به بهانه سر زدن به دوستان مجروحش از هتل خارج شد. رفت عکسی گرفت و دیدم که این عکس با چهره او خیلی فرق می‌کند. مصطفی آدمی نبود که بخواهد محاسنش را کوتاه کند، من هم خیلی به ظاهرش حساس بودم. وقتی آمد دیدم که محاسنش را کاملا کوتاه کرده است. علتش را پرسیدم، گفت که می‌خواست عکسی بگیرد تا کسی او را نشناسد. با خنده و شوخی ماجرا را تمام کرد و من هم دیگر اصراری برای فهمیدن داستان نکردم.

برای اینکه آماده‌ام کند و کم کم بطور غیر مستقیم بگوید که قصدش چیست، من را به حرم برد.آنجا با دو نفر از رزمندگان فاطمیون که با همسرانشان آمده بودند نشستیم و صحبت کردیم.

تسنیم: چه چیزی را غیر مستقیم بگوید؟ مگر شما نمی‌دانستید که برای چه کاری به مشهد رفته‌اید؟

نه، چیزی نمی‌دانستم. فقط برای زیارت رفته بودیم. بعد که برگشتیم و سری بعد با فاطمیون اعزام شد، فهمیدم که آن زمان می‌خواست غیر مستقیم من را با فضا آشنا کند. همه کارهایش را در همان سفر مشهد انجام داد.

تسنیم:متوجه نشدند که مصطفی ایرانی است؟

فهمیدند.

تسنیم: بعد از اینکه عضو فاطمیون شد فهمیدند؟

بله.

این لباس را از کجا آوردی؟ «هدیه فرمانده ابوحامد است»

تسنیم:از افغانستانی‌های فاطمیون چیزی برای شما تعریف می‌کرد؟ مثلا از فاتح یا ابوحامد.

نه. آن زمانی که برگشت چیزی نگفت.  یک دوره قبل از اینکه ابو حامد شهید شود، چیزهای مختصری به من گفت؛ مثلا لباسی که ابوحامد هدیه داده بود را آورده بود. از او پرسیدم که این لباس جدید را از کجا آورده؟ او هم گفت: «هدیه فرمانده ابوحامد است».

با دیدن عکس‌های مصطفی در جنگ بشدت استرس می‌گرفتم؛ اصلا نمی‌گذاشتم چیزی از عملیات بگوید

چیزهای مختصری از رزمنده‌ها به من می‌گفت چون خودم ظرفیت این را نداشتم که خیلی عملیاتی برایم تعریف کند. می‌دانست که وقتی می‌رود با رفتنش استرس می‌گیرم. هر وقت می‌خواست از عملیات‌های نظامی و رزمی‌اش چیزی بگوید، خودم موضوع را عوض می‌کردم یا اصلا از کنارش بلند می‌شدم. با دیدن عکس‌هایش به شدت استرس می‌گرفتم، چه برسد به اینکه بخواهد چیزی را برایم تعریف کند.

تسنیم: سرلشکر قاسم سلیمانی صحبتی کرده بود و گفته بود که عاشق مصطفی شده‌ است. این را مصطفی تعریف کرده بود؟

بله. مصطفی چه آن زمانی که در بسیج مسجد بود و چه زمانی که به سوریه رفت، وقتی می‌خواست با بچه‌های گروه خودش کاری انجام دهد، از لفظ‌هایی استفاده می‌کرد که بچه‌ها بخندند و انرژی بگیرند. هیچ وقت لفظ‌های کتابی و فرماندهی به کار نمی‌برد. لفظی را که در جریان عملیات گفته بخاطر ندارم اما با ادا و اصول خاصی به بچه‌ها فرمان حمله داده است. آن زمانی که پشت بی سیم صحبت می‌کرده نمی‌دانسته که پشت بی سیم حاج قاسم هم نشسته است.

ماجرای حرف‌های پشت بی سیم و  دیدار مصطفی با سرلشکر قاسم سلیمانی

مصطفی برایم تعریف کرد: «وقتی از عملیات برگشتیم من خسته بودم. بچه‌ها صدایم کردند که حاجی با شما کار دارد. با همان سرو وضع نامرتب وارد اتاق شدم و دیدم که حاج قاسم نشسته است. بچه ها معرفی‌ام کردند و گفتند که سید ابراهیم آمده است. وقتی حاجی متوجه شد که من سید ابراهیم هستم، از جایش بلند شد و همدیگر را بغل کردیم. بعد گفتند اصلا فکر نمی‌کردند که جثه و قیافه‌ام اینطور باشد. حاج قاسم گفت وقتی صدایم را پشت بی سیم شنیده فکر کرده که از آن هیکلی‌ها هستم».

تسنیم: آخرین اعزامش کِی بود؟

چهارشنبه 20 مرداد.

با مصطفی خداحافظی نمی‌کردم، همیشه کاری می‌کردم تا موقع اعزامش در خانه نباشم

تسنیم: شما همینجا در خانه با مصطفی خداحافظی کردید و او خودش راهی فرودگاه شد؟

 نه؛ من خداحافظی نمی‌کردم. او همیشه بدون خداحافظی می‌رفت. مثلا به بهانه انجام کاری از خانه خارج میشدم و بعد مصطفی تماس می‌گرفت و می‌گفت که باید برود.

تسنیم: شما نمی‌آمدید که او را ببینید؟

نمی‌آمدم.

نمی‌توانستم جدا شدن از مصطفی را تماشا کنم

تسنیم: چرا این کار را می‌کردید؟

نمی توانستم از مصطفی جدا شوم. نمی‌توانستم جدا شدن از او را تماشا کنم.

سوال: یعنی خودتان را جایی مشغول می‌کردید که زمان خداحافظی کنار مصطفی نباشید؟

بله.حتی یک بار خودم را به خواب زدم که مصطفی برود.

دوست دارم 28امین و 38امین سالگرد ازدواجمان را جشن بگیریم، مصطفی گفت:«هرچه خدا بخواهد؛ افوض امری الی الله»

تسنیم: 8 سال زمان کمی برای زندگی با مصطفی بود.

خیلی کم بود اما از محبت مصطفی اشباع شدم. دوست داشتم که خیلی بیشتر از این با هم زندگی کنیم. سالگرد ازدواجمان را 19 شهریور در سوریه گرفتیم. به او گفتم که دوست دارم بیست و هشتمین و سی و هشتمین سالگرد ازدواجمان را هم جشن بگیریم اما او گفت: «هرچه خدا بخواهد؛ افوض امری الی الله».

تسنیم: آخرین دیدار در سوریه چطور انجام شد؟

14 یا 15 شهریور بود که همراه فاطمه و محمدعلی به سوریه رفتیم. این دیدار را مصطفی هماهنگ کرده بود تا قبل از عملیات محرم او را ببینیم. برای اولین بار بود که به سوریه می‌رفتیم.

تسنیم:می‌دانستید که قرار است عملیات بزرگی صورت بگیرد و اتفاق بزرگی بیافتد؟

یک شب قبل از اینکه از سوریه برگردیم به او زنگ زدند و گفتند که ماموریت حلب دارد و باید به حلب برود.

تسنیم: آخرین باری که با مصطفی حرف زدید کِی بود؟

دو روز قبل از شهادتش. آخرین باری هم که صدایش را شنیدم اما دیگر به صحبت نکشید، شب تاسوعا بود. شب تاسوعا تماس گرفتم و او مشغول صحبت با بی‌سیمش بود. منتظر ماندم تا صحبتش با رزمنده‌ها تمام شود که دیگر ارتباطمان قطع شد. فقط صدایش را شنیدم.

ماجرای یک خواب عجیب از وعده حضرت زهرا(س) به رزمندگان فاطمیون

تسنیم: از همان آخرین مکالمه برایمان بگویید. شب هشتم محرم چه گفتید و چه شنیدید؟

یکی از دوستان او خواب حضرت زهرا(سلام الله علیها) را دیده بود. حضرت به او گفته بودند: «مرحله اول عملیات را شما پشت سر بگذارید، بعد از آن با من». مصطفی همین خواب را با آب و تاب برایم تعریف کرد.گفتم حس خوبی به این عملیاتی که می‌خواهد برود ندارم؛ او به من گفت: «قرار نشد که نگران باشی چون خود بی بی فرمانده ما هستند».

تسنیم: هیچ وقت در این دو یا سه سال این حس را نداشتید؟

استرس که همیشه داشتم اما اینکه بخواهم نسبت به موضوعی اینهمه ترس و دلهره داشته باشم نبود.

تسنیم: ولی باز هم خداحافظی نکردید؟

آخرین بار خداحافظی کردم. آخرین بار کاری را که از من خواست برایش انجام دادم. آنموقع در سوریه بودیم و از من خواست ساکش را آماده کنم و او را از زیر قرآن رد کنم.

تسنیم: هیچ وقت این کار را نکرده بودید؟

نه. فقط همان یک بار که در سوریه از او جدا شدم اینکار را بخواست خودش انجام دادم.

از صبح تاسوعا دلهره داشتم

تسنیم: چه زمانی متوجه شدید که مصطفی به شهادت رسیده است؟

روز تاسوعا. من از صبح تاسوعا خیلی دلهره داشتم. سعی کردم که خودم را مشغول کارهای دیگر کنم اما نشد. از صبح که بیدار شدم می‌خواستم به یکی از مسئولینش پیغام بدهم و خبری از مصطفی بگیرم اما ترسیدم که اگر بگویند «آخرین بار کی از ایشان خبر داشتی؟» و من بگویم «دیشب»، خنده‌دار باشد.

تا ساعت 4 و 5 به آن مسئول پیامی نفرستادم. اگر یک زمانی خبری نداشتم و پیام می فرستادم سریع جواب من را می‌دادند. آن روز من از ساعت 4 به ایشان پیام دادم. ایشان پیام را دیدند و تا ساعت 5 جواب ندادند. وقتی من دیدم ایشان جواب نمی‌دهند مطمئن شدم که یک اتفاقی برای مصطفی افتاده است. خودم را مشغول کردم و پیش خودم گفتم که لابد مجروح شده است. باز گفتم نه، اگر مصطفی مجروح شده بود به من می‌گفتند. دیگر یک جورهایی اطمینان قلبی پیدا کردم که مصطفی بشهادت رسیده است.

به مصطفی دل نبستم که بعد از مدتی بخواهم دل بکنم

تسنیم: توانستید از مصطفی دل بکنید؟

نه. به مصطفی دل نبستم که بعد از مدتی بخواهم دل بکنم؛ دل بستم که دلبستگی‌ام همیشگی باشد.

تسنیم: شما یک سخنرانی عجیب و غریب در مراسم تشییع پیکر مصطفی کردید. گفتید که جلوی حضرت زهرا(سلام الله علیها) روسفید شدید و گفتید که از مقلد خمینی غیر از این انتظاری نمی‌رود.

من از مصطفی غیر از این انتظار نداشتم. مصطفی اصلا برای زمین و زندگی زمینی نبود.

تسنیم: از حال و روزتان وقتی خبر قطعی شهادت مصطفی را شنیدید بگویید. حتما خیلی گریه کردید.

خب اولش طبیعی است. وقتی به من خبر دادند احساس می‌کردم که دیگر مصطفی نمی‌آید و دیگر زندگی ما تمام شد چون وابستگی و دلبستگی‌ای که به مصطفی دارم به بچه‌ها ندارم.

به مصطفی گفتم که اگر از او جدا شوم نمی‌توانم زندگی کنم

همیشه به او می‌گفتم اندازه‌ای که به او وابسته هستم، به بچه‌ها وابستگی ندارم. می‌گفتم: «اگر الان از دو تا بچه‌ها جدا شوم، خیلی اذیت نمی شوم اما اگر از تو جدا شوم دیگر نمی‌توانم زندگی کنم».

زنده بودن شهدا برایم ملموس نبود و نمی‌توانستم آن را درک کنم؛ تا اینکه مصطفی شهید شد

وقتی خبر شهادتش را به من دادند کلا این فکرها در ذهنم بود که اگر دیگر او را نبینم یا صدای مصطفی را نشنوم چطور زندگی کنم؟ اما بعد، حرف‌های مصطفی در ذهنم آمد که همیشه برای من این آیه قرآن را می‌خواند: «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا  بل احیا عند ربهم یرزقون. شهدا همیشه زنده هستند و نزد خداوند روزی می‌خورند». عند ربهم یرزقون یعنی پیش خدا هستند؛ واسطه رسیدن خیر بین بنده‌هایی که روی زمین زندگی می‌کنند هستند. شهدا خیر، روزی و بر طرف شدن مشکلات را با واسطه از خدا می‌گیرند. هیچ وقت فکر نکنید که شهدا مرده‌اند.

این برای من غیر قابل لمس بود و برای من قابل درک نبود که شهدا زنده هستند؛ ولی بعد از شهادت مصطفی، زنده بودن شهدا را درک کردم. زنده بودن مصطفی را با تمام وجودم درک کردم و این من را آرام می کرد. آرامشی که شاید می‌توانستم به دیگران انتقال دهم.

خیلی‌ها نمی‌توانند درک کنند و حتی شاید برایشان خنده دار باشد اما من حضور مصطفی را حس می‌کنم

قابل گفتن نیست. شاید خیلی‌ها نتوانند این موضوع را درک کنند. حتی شاید برای برخی خنده‌دار باشد اما من حضور مصطفی را حس می‌کنم. خودش این را به من نشان داد؛ این موضوع را با بسته شدن چشم‌ها و دهانش در ثانیه‌های آخری که مراسم تدفین و تلقین تمام شده بود، به من نشان داد.

نهایتا یک روز بعد از فوت انسان خون بدن دلمه می‌شود. اصلا زنده نیست که بخواهد خونریزی داشته باشد ولی مصطفی بعد از 7 یا 8 روز خونریزی داشت؛ مجبور شدند که دوباره غسل و کفن کنند. با آب گرم غسل دادند که پیکرش برای دیدن فاطمه مهیا شود. اولین باری که فاطمه پدرش را دید خیلی به چهره‌اش حساس شد چون داخل دهانش پنبه بود. خواست خدا این بود که دوباره خونریزی کند و پیکر دوباره شسته شود تا بتوانند پنبه‌ها را خارج کنند و مهیای دیدن فاطمه شود.

وقتی خانواده شهید صابری از زمان شهادت آقا مهدی تعریف می‌کردند، گفتند که چون مقداری بی‌تابی کردند دیگر نتوانستند تا ثانیه‌های آخر کنار شهیدشان باشند و او را ببینند. همه اینها در ذهن من بود. همان اول به خودم گفتم که اگر الان ضعف نشان دهم، این آخرین باری خواهد بود که چهره خاکی مصطفی را نشانم می‌دهند اما مقاومت کردم تا در مراسم تشییع و تدفین هم بتوانم کنار پیکر مصطفایم بمانم.

سعی کردم که خیلی محکم باشم.وقتی که می‌خواستند مصطفی را داخل خانه ابدیش بگذارند، من همانجا کنار قبر نشستم و بلند نشدم. از همان ثانیه داخل را نگاه کردم و تمام مراحل خاکسپاری مصطفی را دیدم.

یک اتفاق عجیب در آخرین لحظه: «می‌خواستی نشانم دهی که شهدا زنده‌اند؟ همه اینها را می‌دانم. من با تو زندگی می‌کنم مصطفی»

همیشه به من می‌گفت که او را از زیر قرآن رد کنم. تصمیم گرفتم تا برای آخرین بار او را از زیر قرآن رد کنم. وقتی تربت امام حسین(علیه السلام) را در قبر گذاشتند و پرچم گنبد حضرت را روی مصطفی انداختند، قرآنم را درآوردم و به عموی مصطفی که داخل قبر بود دادم. گفتم که این قرآن را روی صورت مصطفی بگذارند و بردارند. به محض اینکه قرآن را روی صورت مصطفی گذاشتند، شاید به اندازه دو یا سه دقیقه نشده بود که دهان و چشم مصطفی بسته شد. همانجا گفتم: «می‌خواستی در آخرین لحظه، "عند ربهم یرزقون" بودنت را نشانم دهی و بگویی که شهدا زنده هستند؟ همه اینها را می‌دانم. من با تو زندگی می‌کنم مصطفی».

تسنیم: پیکر مصطفی را بوسیدید؟

خیلی.

تسنیم: آخرین باری که مصطفی را بوسیدید چیزی هم به او سپردید؟

بله. تربیت بچه ها را سپردم. قرار بود که با هم بچه‌ها را تربیت کنیم. از این به بعد هم باهم تربیت‌شان می‌کنی

دانلود فیلم این شهید

من مصطفی صدرزاده هستم گاودار و متاهل روایت زندگی فرمانده ایرانیِ جنگاوران افغانستانی

گفتگو با همسر شهید صدر زاده :  «می‌دانم زنده‌ای! با تو زندگی می‌کنم مصطفی»

وصیتنامه شهید مصطفی صدرزاده : خدایا از تو ممنونم بی‌اندازه که در دل ما محبت سید علی‌خامنه‌ای را انداختی


شهید صدرزاده در یادداشتی به دوستان بسیجی خود مینویسد: چه میشود روزی سوریه امن و امان شود و کاروان راهیان نور مثل شلمچه و فکه به سمت حلب و دمشق راه بیافتد.

فکرش را بکن، راه میروی و راوی میگوید اینجا قتلگاه شهید رسول خلیلی است، یا اینجا را که میبینی همان جایی است که مهدی عزیزی را دوره کردند و شروع کردند از پایش زدند تا ... شهید شد.

یا مثلا اینجا همان جایی است که شهید حیدری نماز جماعت میخواند، شهید بیضایی بالای همین صخره نیروها را رصد میکرد و کمین خورد، شهید شهریاری را که میشناسید همینجا با لهجه آذری برای بچهها مداحی میکرد، یا شهید مرادی آخرین لحظات زندگیش را اینجا در خون خودش غلتیده بود، یا شهید حامد جوانی اینجا عباسوار پرکشید.

خدا بیامرزد شهید اسکندری را همینجا سرش بالای نیزه رفت و شهید جهاد مغنیه در این دشت با یارانش پر کشید.

عجب حال و هوایی میشود کاروان راهیان نور مدافعین حرم، عجب حال و هوایی...


من مصطفی صدرزاده هستم گاودار و متاهل روایت زندگی فرمانده ایرانیِ جنگاوران افغانستانی

گفتگو با همسر شهید صدر زاده :  «می‌دانم زنده‌ای! با تو زندگی می‌کنم مصطفی»

وصیتنامه شهید مصطفی صدرزاده : خدایا از تو ممنونم بی‌اندازه که در دل ما محبت سید علی‌خامنه‌ای را انداختی

خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان مادر و همسر شهید

خاطرات شهید مصطفی صدرزاده از زبان همرزمان شهید