نام شهید: مجید عسگریجمکرانی
تاریخ شهادت: ۶ آذر ۱۳۹۶
مجید عسگریجمکرانی، اولین شهید معلم مدافع حرم و معلم بسیجی از گردان یکم امام حسین (ع) لشکر ۱۷ علی بنابیطالب (ع) بود. او همرزمانش در جریان آزادسازی شهر حلب از آخرین پایگاههای داعش در حال ایجاد حفرهای برای استقرار امن تیراندازان خودی و برپایی سنگری در برابر حملات دشمن بودند که با خستگی یکی از رزمندگان، عسگری جای خود را با او عوض میکند که پس از چند ثانیه، خمپارهای در نزدیکی وی به زمین برخورد میکند و ترکشهای آن به بدن او اصابت و درنهایت در اثر همین انفجار، وی با زمزمه ذکر یا زهرا (س) به فیض عظیم شهادت نائل میشود و همزمان با ایام شهادت امام حسن عسکری (ع) خبر شهادتش به خانواده میرسد. مجید عسگریجمکرانی ۴۴ ساله با سابقه ۲۳ ساله در تدریس، شهید معلم مدافع حرم آلالله شد. وی خادم مسجد مقدس جمکران و حرم حضرت معصومه (س) و از معلمان هنرستان شهدای چهارمردان قم و دانشآموخته حوزه علمیه بود که در مسیر تعلیم و تربیت گام بر داشت. او هشت سال در حوزه علمیه قم تحصیل کرد و معلمی فداکار و انسانی وارسته بود و درس جماعت را به دوستانش میآموخت. مجید عسگری پیش از سال ۱۳۸۵ در مدرسه شهید رجایی تدریس میکرد و بعد از آن در هنرستان طاها تدریس خود را در رشته کامپیوتر ادامه داد. یکی از شاخصههای اخلاقی شهید عسگری اهمیت به نماز اول وقت بود و همیشه در نماز جماعت حاضر میشد که این روش نیکوی او زبانزد اطرافیانش بود. علاوهبر اینکه در رشته کامپیوتر و ریاضیات و خدمت به دانشآموزان تبحر خاصی داشت، از خادمین مسجد مقدس جمکران و حرم حضرت معصومه (س) بود و اغلب نمازهای خود را در حرم حضرت معصومه (س) و مسجد جمکران میخواند و شرکت در نماز جمعه جزء برنامههای همیشگیاش بود. معلمی چیرهدست و متعهد که درسهای تخصصی مربوط به کامپیوتر، سختافزار و نرمافزار را تدریس و نحوه کلاس داریاش هم با شیوهای خاص همراه بود، همچنین در اردوها همراه خوبی با دانشآموزان بود و تاکید میکرد علوم مختلف را میتوان آموخت، اما در درجه اول باید رفتار انسانی و اخلاقی را یادگرفت.

حیات فرهنگی، اجتماعی شهید
او در برگزاری و تشکیل حلقههای صالحین در هنرستان اهتمام میورزید و سرگروه صالحین پایگاه بسیج شاهد حوزه مقاومت شهید قربانی بود و هر هفته جلسهای را با هدف و موضوع امر به معروف و نهی از منکر برگزار میکرد و گاهی برنامههای فرهنگی را به صورت خودجوش عهدهدار میشد و توجه خاصی به زیارت و راهپیمایی اربعین داشت و در این اجتماع بزرگ شرکت میکرد. شهید عسگری عضو بسیج آموزش و پرورش و عضو داوطلبان و امدادگران جمعیت هلالاحمر نیز بود. وی با زمانبندی دقیق فعالیتهای فرهنگی، تدریس و تحصیل همزمان و کسب علوم حوزوی را انجام میداد و همچنین با شرکت در دورههای آموزشهای نظامی، خود را برای حضور در جبهه سوریه آماده نگه میداشت تا اینکه با اصرار توانست موافقت مسئولان آموزش و پرورش را بگیرد و در دفاع از حرم آلالله، به آرزوی خود برسد. سه فرزند از این شهید به یادگار مانده که یکی از آنها روشندل است.
شهید عسگری شوق حضور در راه دفاع از حرم اهل بیت عصمت و طهارت(ع) داشت و آن
را عاقبت به خیری برای خود می دانست که این امر لبخندی از رضایت از اینکه
در مسیر حق قدم برداشته برای همیشه بر چهره این معلم شهید جاودانه کرد.
شاید داشتن چهره ای شاد برای کسی که می خواهد در صحنه های نبرد حاضر
شود، تعجب بر انگیز باشد اما حقیقت آن است که در اندیشه مدافعان حرم حضرت
زینب(س)، جنگ فرصتی برای نمایش عاشقی و ارادت به ساحت اهل بیت (ع) می باشد و
به همین دلیل باید گفت در لبخند شهید مجید عسگری نیز اسرار شوق رسیدن به
محبوب نهفته بود؛ به قول شاعر: عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت، چه سخن
ها که خدا با من تنها دارد.
** مجید ازنظرم دور نمی شود
پدر شهید مجید عسگری در گفت و گو با خبرنگار ایرنا، بیان کرد: فرزندم
معلم و دوست دانش آموزان بود و با عمل به شاگردان خود درس معنویت می داد،
حتی برای رفتن به سوریه هم می گفت: من می روم تا درسی باشد برای شاگردانم
تا نگویند معلم ما نشست و به حرف خود عمل نکرد.
عباس عسگری جمکرانی، افزود: نماز برای مجید همه چیز بود و هر وقت صدای
اذان را می شنید، عبای خود را به تن می کرد و به نماز می ایستد، همچنین به
شرکت در نماز جمعه بسیار اهمیت می داد و شاگردان خود را با تشویق، همراه
خود به مصلا می برد.
وی با اشاره به این که فرزندم کارهای نیک بسیاری انجام می داد که تا
قبل از شهادتش ما از آن خبر نداشتیم، ادامه داد: دیگران برایمان نقل کرده
اند که مجید تلاش بسیاری برای کمک به دانش آموزان نیازمند و همچنین آموزش
قرآن در مناطق محروم شهر قم انجام داد که هیچ وقت راجع به آن با خانواده اش
سخن نگفت.
پدر شهید عسگری گفت: انگار فرزندم همیشه کنار من است و یک لحظه هم از
نظرم دور نمی شود، در خواب هم به دوستش گفته بود؛ من مهمان امیر المومنین
(ع) و اهل بیت هستم و این نشان می دهد شهدا زنده اند و اعمال و رفتار ما را
می بینند.
**خداوند مراقب همه است
مادر شهید نیز در این رابطه بیان داشت: مجید هنوز هم مانند دوران حیاتش
در خواب با احترام به من سلام و احوال پرسی می کند و به خواب دیگران هم که
می آید احوال من را جویا می شود.
اعظم راژ در گفت و گو با خبرنگار ایرنا، افزود: مجید یک فرزند روشن دل
دارد و به همین دلیل من خیلی راضی نبودم که او به سوریه برود، اما فرزندم
در جواب به من گفت؛ خداوند متعال نگهدار و مراقب همه است.
وی ادامه داد: فرزندم سال گذشته، مصادف با شب شهادت امام رضا (ع) در
جریان آخرین حضور خود در جبهه های نبرد سوریه تلفنی از من خداحافظی کرد و
گفت شما در حرم حضرت معصومه (س) من را دعا کن و من هم در حرم حضرت زینب (س)
دعا می کنم که در نهایت پس از چند روز همزمان با ایام شهادت امام حسن
عسکری، خبر شهید شدن مجید را به ما دادند.
وی با اشاره به این که مجید فرزند نخست خانواده بود و در دل همه جا
داشت، بیان کرد: فرزندم در تمام دوران زندگی خود بسیار فعال و در عین حال
مظلوم بود، از همان کودکی بسیار علاقه داشت تا به دیگران کمک کند و در
نهایت هم در راه دفاع از حرم اهل بیت (ع) به شهادت رسید؛ وی امانت الهی بود
که تقدیم اسلام شد.
** بوسیدن پیشانی پدر ودست مادر
برادر شهید نیز به خبرنگار ایرنا، گفت: شهید مجید عسگری با انجام
واجبات دینی و ترک محرمات از جمله رعایت حق مردم، مراتب رسیدن به مقام
شهادت را پیموده بود و به همین دلیل هم در سوریه به آرزوی دیرینه خود رسید.
سعید عسگری جمکرانی بیان کرد: برادرم نسبت به پدر و مادر بسیار متواضع و
در خدمتشان بود و هرگاه به خانه ایشان می آمد، پیشانی پدر و دست مادر را
می بوسید و در جواب برخی از اعضای خانواده که می گفتند چرا این کارها را می
کنی، می گفت شما نمی دانید این کار چه ثوابی دارد.
وی ادامه داد: مجید خیلی بی ریا به خانه اقوام و آشنایان رفت و آمد می
کرد و به برخی رسوم عامیانه که تا کسی نیامده منزلت به خانه اش نرو، توجه
نمی کرد و صله رحم را بر خود واجب می دانست.
وی با اشاره به این که خنده همیشه بر چهره مجید نقش می بست، افزود:
برادرم حتی به فکر لبخند در عکس شهادت خود نیز بود و چهار ماه قبل از
شهادتش به یکی از دوستانش گفته بود عکسی را در حالتی که لبخند به لب دارد
از او بگیرد که با ثبت آن، تصویری زیبا از چهره عارفانه شهید، جاودانه شد.
برادر شهید گفت: یک بار که من مخالف رفتن مجید به سوریه بودم به من
گفت: 'برادرم اگر ما در عزاداری های ماه محرم و صفر می گوییم، یا
اباعبدالله الحسین (ع) اگر ما در روز عاشورا بودیم، شما را یاری می کردیم،
امروز روز عاشوراست که باید ما برای دفاع از حرم اهل بیت (ع) اقدام کنیم'.
وی افزود: شهید عسگری به من گفت؛ آن خدایی که من و تو تنها به اندازه
یک عمر بندگیش را می کنیم، خود بی نهایت خدایی می کند و همان پروردگاری که
مراقب خاندان اهل بیت (ع) بود، مراقب خانواده من نیز هست.
** لبخند حتی پشت دروازه شهادت
وی با ترسیم لحظات شهادت شهید مجید عسگری ادامه داد: یکی از همرزمان
برادرم برای بنده نقل می کرد که ما در حال سوراخ کردن دیواری برای استقرار
امن تیراندازان خودی و ایجاد سنگری در برابر حملات دشمن با تلاش چند تن از
مدافعان حرم بودیم که یکی از رزمندگان خسته شد و جای خود را به مجید که در
حال خنده بود داد، همین که شهید عسگری مشغول کندن سوراخ در دیوار شد، پس از
چند ثانیه خمپاره ای در نزدیکی وی به زمین خورد و ترکش های آن به بدنش
اصابت کرد و در نهایت در اثر همین انفجار وی با زمزمه ذکر یا زهرا (س)
آسمانی شد.
** تقید به زیارت حرم مطهر حضرت معصومه(س)
سعید عسگری جمکرانی گفت: برادرم نسبت به نماز شب و زیارت هر روزه حرم
مطهر حضرت معصومه (س) بسیار مقید بود و اگر یک مرتبه بنا به دلایلی نمی
توانست این مستحبات را انجام دهد، حتما قضای آن را به جا می آورد و در این
مساله اهتمام زیادی داشت.
** اوصیکم بتقوی الله
برادر شهید عسگری گفت: مجید وصیتنامه ای بسیار کوتاه و جذاب از خود به
یادگار گذاشت که در آن به پیروی از سیره امام علی (ع) نوشته شده است: «
اوصیکم بتقوی الله و نظم امرکم، امید است در این راه موفق و موید باشید».
** از کربلا تا سوریه
سعید عسگری جمکرانی بیان کرد: برادرم توجه خاصی به زیارت اربعین داشت و
سال گذشته نیز در مراسم پیاده روی ایام اربعین حسینی شرکت کرد و پس از
بازگشت از این سفر معنوی و دیدار کوتاهی با خانواده، راهی سوریه شد و در
نهایت نیز در سالروز شهادت امام حسن عسکری (ع) به شهادت رسید و نشان داد
نام خانوادگی «عسگری» واقعا برازنده اش بوده است.
** شهید مجید عسگری جمکرانی از معلمان هنرستان شهدای چهارمردان قم در
رشته رایانه، طلبه حوزه علمیه و از خادمان افتخاری حرم مطهر حضرت معصومه(س)
و مسجد مقدس جمکران، عضو بسیج آموزش و پرورش و عضو داوطلبان و امدادگران
جمعیت هلال احمر بود.
این شهید بزرگوار در مردادماه سال 1353 در شهر مقدس قم متولد شد و در
جریان آزادسازی شهر بوکمال از آخرین پایگاه های داعش در سوریه به فیض عظیم
شهادت نائل آمد و 3 فرزند از این شهید به یادگار مانده است؛ شهید عسگری 8
سال سابقه تحصیل در حوزه علمیه قم را داشت.
شهید عسگری جمکرانی در ششم آذرماه سال 1396 در سالروز شهادت امام حسن عسکری(ع) به شهادت رسید.
مراسم اولین سالگرد شهادت شهید عسگری، روز پنجشنبه هفته جاری بعد از
نماز مغرب و عشا در حسینیه حضرت زینب(س) واقع در میدان شهید محلاتی برگزار
می شود.
گزارش از سید محمد ابراهیم جنابان
به گزارش جام جم آنلاین ، قصه شهید بابک نوری هریس، از همین جا شروع شد، از وقتی عکس هایش یکی یکی در فضای مجازی منتشر شدند و روی قضاوت خیلی ها خط کشیدند، قضاوتی که معیار و اندازه اش چشم آدم ها بود؛ خط کشی که نمی توانست عکس آخرین سلفی بابک در سوریه را کنار عکس های قبل از اعزامش بگذارد و بپذیرد که قهرمان هر دو عکس یک نفر است.
حالا اما بابک شده یک نماینده خوب برای دهه هفتادی ها ، برای همه آنهایی که متهم می شوند به وصل بودن به این دنیا، بابک از همه دلمشغولی های این دنیایی اش دل بریده و برای دفاع از مرزهای اسلام ، پرکشیده سمت سوریه؛ سمت حرم حضرت زینب(س) و همانجا شهید شده؛ جوانی که حالا خیلی ها به او لقب زیباترین شهید مدافع حرم و شهید لاکچری را داده اند. ما به بهانه شهادت بابک، با محمد نوری هریس، پدر او که یکی از چهره های سرشناس شهر رشت است، به گفت و گو نشستیم؛ پدری که می گوید: ما بابک را دیر شناختیم.
آقای نوری فکر می کردید بابک یک روزی شهید بشود؟
واقعیتش را بگویم، ما اصلا بابک را نشناختیم، الان که بابک شهید شده می بینم که پسرم چقدر در انجمن های خیریه فعال بوده، می بینم همه جا او را می شناختند اما انگار فقط ما هنوز او را نشناخته بودیم.
فرزند چندمتان بود؟
بابک کوچکترین پسرم بود، به جز او دو پسر و دو دختر هم دارم.
متولد چه سالی بود؟
بابک من 21 مهر سال 71 به دنیا آمد و 28 آبان 96 هم شهید شد.

چطور شد که بابک این راه را انتخاب کرد؟
نه اینکه بابک پسرم باشد و این را بگویم نه. ولی بابک یکی از فعال ترین جوان های شهرمان بود.سرشار از زندگی بود و همیشه در برنامه های مختلف پیش قدم بود. اصلا هم تک بعدی نبود و بواسطه سن و سالش جوانی می کرد و از همه قشری هم دوست و رفیق داشت . یعنی هم دوست باشگاهی داشت هم دانشگاهی هم مسجدی و هیئتی. هم از فعالین هلال احمر بود و هم در بسیج فعال بود، هم در کارهای خیر در بهزیستی شرکت می کرد، حتی بعد از شهادتش من فهمیدم که کارهای ساخت بنای یادبود شهدای گمنام در پارک ملت رشت را هم خودش انجام داده ، رئیس بنیاد شهید دیروز که به خانه ما آمده بود به من گفت که می دانستی پسرت چقدر برای اینکه اینجا ساخته شود زحمت کشید؟! من اینجا تازه فهمیدم که زمان ساخت این بنا، بابک به مسئولان گفته بود که چه شما بودجه بدهید چه ندهید روح این شهیدان اینقدر بلند و پر خیر وبرکت است که این بنای یادبود ساخته می شود و بعدا شما حسرت خواهید خورد که در این ثواب شرکت نکردید. بجز این فعالیت های فرهنگی، بابک یکی از دانشجوهای فعال دانشگاه تهران هم بود. ذاتش جوری بود که می خواست در همه ابعاد رشد داشته باشد و تک بعدی نباشد.
دانشجوی چه رشته ای بود؟
بابک دانشجوی ارشد حقوق در دانشگاه تهران بود اما همه این ها را ول کرد و عاشقانه قدم در این راه گذاشت.
خب این اتفاق چطور افتاد؟
به خاطر اعتقاداتش. بابک قبل از اینکه به سوریه اعزام شود هم در دوره ای که سرباز حفاظت اطلاعات بود ، دوبار داوطلبانه به کردستان عراق اعزام شده بود اما ما خبر نداشتیم و بعد از شهادتش متوجه شدیم. امسال پسر بزرگ من در رشت کاندیدای شورای شهر شده بود و تمام مسائل مالی و تدارکات را هم به بابک سپرده بود ، یک دفعه در بحبوحه انتخابات و درست وسط تبلیغات من دیدم که بابک نیست، پرس و جو کردم فهمیدم که رفته اعتکاف. سه روز در مراسم اعتکاف بود و بعد برگشت پیش ما . من گفتم بابک جان چرا در این موقعیت رفتی اعتکاف، می ماندی سال دیگر می رفتی، الان کارهای مهمی داشتیم. گفت نه اصل برای من همین اعتکاف است، انتخابات و ...فرعیات است، بعد هم شاید من سال دیگر نباشم که به مراسم اعتکاف برسم...حتی همان روزها من و مادرش حرف ازدواجش را مطرح کردیم ، یک دختر از خانواده نجیب و خوبی انتخاب کرده بودیم که می دانستیم بابک را هم دوست دارد اما بابک موافقت نکرد. به من گفت که بابا شما به تصمیمات من اعتماد داری یا نه؟ پس بگذار من براساس برنامه خودم پیش بروم...فعلا برنامه و مسیر من چیز دیگری است. الان که فکر می کنم می بینم بابک خودش هم می دانست که چه مسیری را می خواهد برود و به ما هم این پیام را می داد اما ما متوجه نمی شدیم.
شما از ماجرای اعزامش به سوریه خبر داشتید؟
به طور مستقیم با من این موضوع را مطرح نکرد اما می دانستیم که شش ماه است در سپاه بست نشسته و هر روز می رود و می آید و اصرار می کند که من را اعزام کنید. تا اینکه بالاخره با اعزامش موافقت شد و فکر می کنم واقعا این موافقت هم کار خدا بود. بابک یک روز قبل از اعزامش ، در مسجد باب الحوائج بلوار شهید انصاری رشت که مسجد آذری های مقیم رشت است و همه بابک را آنجا می شناسند، از همه نمازگزاران مسجد بعد از نماز خداحافظی کرده بود، به همه گفته بود که من یک مدتی نیستم می خواهم بروم خارج از کشور. آن موقع همه فکر می کردند می خواهد برود آلمان.
چرا آلمان؟
چون من و برادرانش خیلی اصرار داشتیم که برود آلمان ادامه تحصیل بدهد، حتی موقعیتش را هم برایش فراهم کرده بودیم اما خودش قبول نمی کرد برود. آن روز مردم فکر کرده بودند که بالاخره اصرار های ما جواب داده و بابک راضی شده به آلمان برود.
اما به جای آلمان از سوریه سردرآورد؟
بله همین طور است...بابک همه را شوکه کرد.
از شما و بقیه اعضای خانواده چطور؟ اصلا خداحافظی کرد؟
بله ما در جریان بودیم که می خواهد به سوریه اعزام شود. روزی که می خواست برود، من داشتم تلویزیون نگاه می کردم که بابک آمد خانه رفت اتاقش و بعد با یک کوله پشتی رفت بیرون و چند دقیقه بعد بی کوله پشتی برگشت. بعد هم به مادرش گفت که با اعزامم موافقت شده. او هم از روی احساسات مادرانه خیلی گریه کرد شاید که بابک منصرف بشود اما بابک تصمیمش را گرفته بود، گفت من حضرت زینب (س) را خواب دیدم دیگر نمی توانم اینجا بمانم باید بروم سوریه. این قضیه رفتنم هم مال امروز و دیروز نیست ، من چند ماه است که تصمیمم را گرفته ام. حتی شنیدم که به او گفته اند که چطور می خواهی مادرت را تنها بگذاری و بروی،بابک هم گفته مادر همه ما آنجا در سوریه است، من بروم سوریه که بی مادر نمی مانم، می روم پیش مادر اصلی مان حضرت زینب (س).
با شما خداحافظی کرد؟ شما مخالفتی نکردید؟
نه به من چیزی نگفت. از همان دور به من نگاه کرد، من به او نگاه کردم و این شد آخرین دیدار مان.
کی اعزام شد؟
همان اوائل آبان. فکر می کنم دوم یا سوم بود.
یعنی فاصله اعزام تا شهادتش 26 روز بود؟
بله ...می بینید چقدر برای شهادت عجله داشت، من 50 ماه سابقه جبهه دارم اما شهید نشدم، ولی این پسر آنقدر با همه وجودش شهادت را می خواست که به یک ماه نکشیده طلبیده شد و رفت.

وقتی سوریه بود با هم صحبت می کردید؟
اوائل فقط به مادر و خواهر هایش زنگ می زد، با من صحبت نمی کرد. اما یک روز دیدم موبایلم زنگ خورد وشماره ای هم که افتاد ناشناس بود، فکر کردم بابک است، وقتی تلفن را جواب دادیم دیدم آن طرف خط یکی از دوستان و همرزمان خودم در زمان جنگ است . سلام و علیک کردیم و من پرسیدم حاج حسن کجایی؟ گفت سوریه ام. بیشتر بچه های گردان میثم هم الان اینجا هستند. بعد هم گفت پسرت هم اینجاست چرا به من نگفته بودی پسرت مدافع حرم است؟! بعد هم گوشی را داد به بابک و با هم صحبت کردیم. از آن به بعد در این مدت کوتاهی که سوریه بود بابک دیگر به من زنگ می زد. حتی آخرین مکالمه هم بین من و او بود.
در این آخرین مکالمه چه چیزهایی به همدیگر گفتید؟
آن روز وقتی بابک تماس گرفت من از تهران داشتم برمی گشتم رشت که بروم مشهد. بابک تا شنید من می خواهم بروم مشهد گفت آقا جان قول بده من را دعا کنی. من گفتم : پسرم ، قربانت بروم ، قربان صدایت بشوم تو باید من را دعا بکنی ... گفت نه آقا جان قول بده ... هردو از هم التماس دعا داشتیم و این شد آخرین حرف های بین من و بابک. نکته جالب اینجاست که بابک همان روز از من خواست که از دوستان شهیدم بخواهم شفاعتش را بکنند و این اتفاق یک جور عجیبی افتاد و بعد از شهادتش من اصلا خبر نداشتم که مزارش را کجا در نظر گرفته اند اما وقتی که برای تشییع او رفتیم دیدم که خانه جدید بابک درست کنار بچه های عملیات کربلای دو و کربلای پنج است که همگی دوستان و همرزمان من بودند و در جبهه شهید شدند . دیدم بابک با دوستان من همجوار شده. همان موقع به او گفتم بابک جان، بابک زیبای من دیدی خدا خودش تو را به خواسته ات رساند...خودش آرزویت را برآورده کرد؛ تو باعث افتخار من شدی.
بعد از شهادت هم چهره بابک را دیدید؟
بله در معراج شهدا من و بقیه خانواده صورت زیبایش را دیدیم. بابک من علاوه بر اینکه چهره زیبایی داشت سیرت زیبایی هم داشت و این زیبایی بعد از شهادتش واقعا در صورتش موج می زد. باور کنید با اینکه جانی در بدنش نبود اما اصلا رنگ صورتش عوض نشده بود، صورتش جوری آرام بود که انگار خوابیده باشد. حتی من وقتی صورتش را بوسیدم احساس کردم لب هایش هنوز گرم است.
یک روز بعد از شهادت بابک، خبر پیروزی جبهه مقاومت در رسانه ها منتشر شد، از شنیدن این خبر چه احساسی داشتید؟
من واقعا خوشحال شدم...خوشحال شدم که این اتفاق افتاد و خون مبارک و مقدس فرزند من و بقیه شهدای مدافع حرم به ثمر نشست و ریشه داعش در سوریه کنده شد. الان هم به عنوان پدر شهیدی که جوان ترین شهیدمدافع حرم استان گیلان است ، شهیدی که زیباترین بوده، عاشق ترین بوده ، این پیروزی را به همه مسلمانان تبریک می گویم.

در این چند روز از بابک عکس های مختلفی با تیپ و قیافه های مختلف منتشر شده، شما کدام را بیشتر دوست دارید؟
بله خبر دارم که خیلی ها از روی این عکس ها فکر کرده اند بابک مدل بوده اما نه این طور نیست اینها همه عکس های شخصی بابک است و برای دل خودش گرفته بود. من همه آنها را دوست دارم اما بابک یک عکسی دارد با لباس سفید در کنار دریا ، که دست هایش را از هم باز کرده؛ وقتی این عکس را می بینم احساس می کنم بابک همین جا دست هایش را به سوی خدا باز کرده و این عکس را خیلی دوست دارم.


در روزهای آخر آبان 96 خبر شهادت یک جوان خوش چهره گیلانی در رسانههای خبری و شبکههای اجتماعی دست به دست شد و نگاه خیلیها را به سمت خودش کشید، کسی از شخصیت و زندگیاش اطلاعی نداشت ولی همین عکسهای کمی متفاوت او را خیلی زود در بین مردم مشهور کرد...
ما هم مثل همه مشتاق آشنایی بیشتر با این شهید عزیز بودیم. البته بابک نوری هریس تفاوت چندانی با سایر شهدای جوان جبهه دفاع از حرم نداشت؛ همه آنها مثل جوانهای ایران زمین هم خوشپوش و خوشچهره بودند و هم شاداب و پر انرژی... به هر حال بابک مرا به همراه بچههای برنامه از آسمان شبکه دو سیما به شهر و دیار خودش دعوت کرده بود. به رشت که رسیدیم، حال و هوای دیار میرزا کوچکخان مثل همیشه خوب و لطیف بود... دلمان میخواست زودتر وارد دنیای بابک شویم و چشممان دست از سر منظرههای آنجا برنمیداشت. گیلان در جبهه دفاع از حریم اسلام هم شرافت و مردانگی و بزرگی خودش را نشان داد؛ درست مثل روزهای دفاع مقدس...

بابک در بوکمال به شهادت رسید؛ در خط پایان گروهک تکفیری داعش... در
همان دقایق نخست آشنایی فهمیدیم که مرد روایت ما، با اینکه سن و سال زیادی
نداشت، دفاع از اعتقادات و باورهایش را به خیلی چیزها ترجیح داده است... به
زندگی در اروپا؛ به خوشیهای دنیا؛ به دغدغههای شخصی و هزار چیز دیگر...
هم بسیجی بود، هم هیئتی، هم مسجدی، هم دانشجو، هم ورزشکار، هم اهل تفریح و
هم جوان و خوشدل و خوشحال... گفتن از همه ویژگیهای او در یک صفحه روزنامه
هیچگاه ممکن نبوده و نیست.... ما به قدر ماندن در تاریخ، شهیدمان را
معرفی میکنیم...
پرسهزدن در کوچه و پس کوچههای دل پسر کوچک خانواده نوری حال و هوای قشنگی به ما داد... به قول معروف به ظاهرش میرسید ولی از باطناش غافل نبود؛ دوست و رفیق هم زیاد داشت، از همه اقشار جامعه.
مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و عامالمنفعه مثل هلال احمر و نظایر آن یکی دیگر از درخششهای زندگی شهید بابک نوری است، جالب اینجاست که در زمان حیاتش، خانواده اطلاعی از این حرفها و گفتنیها نداشتند.
همکلامی با خانواده و دوستان و همرزمان شهید، علامتهای سوال ذهن ما را یکی یکی پاک میکرد. او در پاییز سال 71 به جمع زمینیها آمد و پاییز 96 جمعشان را ترک نمود. ما برای بازخوانی همین 25 سال به رشت رفته بودیم. بابک بیست و دومین شهید مدافع حرم گیلان است. اما بارها گفته شده که کسی برای کشته شدن به میدان جنگ با تروریستها نمیرود ولی همه میدانیم که جنگ و گلوله داغ، شوخی ندارد. رزمندهها با علم به این موضوع پا به میدان میگذارند. بابک هم با علم به این موضوع، از تمام دلخوشیهایاش گذشت و به میدان رفت. گر از مُقابله شیر آید، از عقب شمشیر / نه عاشقاست، که اندیشه از خطر دارد.
گذراندن دوران سربازی نقطه عطفی در زندگی بابک بود، آشنایی با فوت و فن نظامیگری و قرار گرفتن در شرایط خاص آن سبب شد تا توانمندی نظامی هم به داشتههایش اضافه شود. بعد از پایان خدمت، مثل همه رزمندهها، با اصرار و پیدا کردن رابطه و بست نشستن در سپاه، مجوز رفتن را گرفت.
پشتکار و همت بابک کلید موفقیتاش در زندگی بود. کلیدی که قفل رفتنش را
هم باز کرد، بلیط سوریه به جای اروپا؛ چه جابهجایی حیرتانگیزی...
در منطقه هم به خوبی از پس وظایفش برآمد، فرماندهانش هم از او کاملاً راضی
بودند، و خدا خواست که در آخرین گام بیرون کردن داعش، او هم به جمع شهدای
اسلام اضافه شود.
حبیب آنجا که دستی برفشاند مُحب ار سر نیَفشاند بخیلاست...
جای خالی بابک بعد از شهادتش در همه جای شهر دیده میشد. در دورهمیهای
دوستانه، بسیج، هیئت، مسجد، خانه و دانشگاه... اجازه بدهید در این صفحه از
معراج و وداع و اشکهای غریبانه حرفی نزنیم.
او میرود دامنکشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
یادگارهای بابک به اندازۀ کافی دل پدر و مادر و خانوادهاش را به آتش
میکشاند. او انتخاب کرد؛ عاشقانه و آگاهانه رفت. یک نشانه کوچک برای زیر و
رو شدن دل مادری که پسرش را دیگر نخواهد دید، کافی است. حالا پسر در کنار
همرزمان پدر، جا خوش کرده است، شاید بعد از این پدرش پسر را در همان حال و
هوای کربلای 5 ملاقات کند.
با ما همراه باشید تا بابک نوری هریس، شهید مدافع حریم اسلام و اهل بیت علیهمالسلام را بهتر بشناسیم...

فعالیت در انجمنهای خیریه
پدر شهید بابک نوری میگوید: واقعیتش را بگویم، ما اصلا بابک را نشناختیم،
در حال حاضر که بابک شهید شده میبینم که پسرم چقدر در انجمنهای خیریه
فعال بوده، میبینم همه جا او را میشناختند اما انگار فقط ما هنوز او را
نشناخته بودیم.
نه اینکه بابک پسرم باشد و این را بگویم، نه. ولی بابک یکی از فعالترین جوانهای شهرمان بود. سرشار از زندگی بود و همیشه در برنامههای مختلف پیش قدم بود. اصلا هم تک بعدی نبود و به واسطه سن و سالش جوانی میکرد و از همه قشری هم دوست و رفیق داشت.
ادامه راه پدر...
من هر روزی که در جبهه بودم خاطراتش را نوشتم، هر روز، با چه کسی بودیم؟
چه صحبتهایی کردیم؟ کجا نشستیم؟ امروز چند تا شهید دادیم؟ چه کسانی شهید
شدند؟ این شهیدان از کجا آمده بودند؟ بابک به واسطه سؤالات زیادی که از من
میکرد دفتر خاطراتم را دادم به او و گفتم بابک جان این دفاتر خاطرات من را
ببر و بخوان. من دو تا آلبوم پر از عکس دارم از رزمندگان که اکثریت آنها
شهید شدند، مثلا من یک عکسی دارم، چهار نفریم هر سه تای آنها شهید شدند،
فقط از آن چهار نفر من ماندهام که توفیق نداشتم به سوی خدا پرواز کنم.
بابک در چنین فضایی و در همچون خانوادهای رشد کرده است.
خواهرشهید هم از برادرش برایمان گفت: بابک برادر عزیزم همانطور که در وصیتنامهاش نوشته بود، عاشق خانواده و زندگی بود، به روز بودن رو خیلی دوست داشت، عاشق تیپزدن بود؛ روی لباسی که به تن میکرد حساس بود. رو تیپش، حتی عکسهایی که از سوریه آمده، همه دوستانش خاکی و نامرتب هستند، اما بابک همچنان تمیزه، موهایش طوری است که انگار تازه دوش گرفته بود!
مادر شهید هم میگوید: هر وقت در خونه ورزش میکرد، آهنگ زینب زینب(س) میگذاشت!
مهدی نوری هریس، فرزند بزرگ خانواده، برادر بزرگ بابک، برایمان از خانواده خود اینطور میگوید: بابک فرزند چهار خانواده بود. بعد از من خواهر بود، بعد از خواهرم برادر دیگرم به نام امید بود، بعد از امید هم بابک بود.
یکی از دانشجوهای فعال دانشگاه تهران
مادر شهید از فرزندش میگوید: خیلی باهوش بود، همیشه دانشآموز ممتازی بود و
فوقلیسانس را هم در رشته حقوق دانشگاه تهران قبول شده بود. بابک یکی از
دانشجوهای فعال دانشگاه تهران هم بود. اما همه اینها را رها کرد و عاشقانه
قدم در این راه گذاشت. ذاتش جوری بود که میخواست در همه ابعاد رشد داشته
باشد و تک بعدی نباشد.
برادر شهید میگوید: کمکم گرایش پیدا کرد و رفت سمت بسیج محله، غروب که
میشد نمازش را میرفت آنجا میخواند، با بچهها فعالیت میکرد، این
فعالیتها کمکم بالا گرفت و بالاخره رشد پیدا کرد و بابک بزرگتر میشد.
سن سربازی که فرا رسید، بالاخره آن دورههای بسیج فعال و اینها را همه را
گذرانده بود، مدارک همه آنها را هم داشت، و وقتی که برای سربازی به سپاه
رفت، آنجا نگاه و استعدادش بیشتر شکوفا و علاقهاش بیشتر شد، آن موقع من
نمیدانستم در آن فضا چه چیزهایی را تجربه کرد، ولی الان میفهمم چه
چیزهایی دید؛ با امثال شهید جعفرنیا و سیرتنیا و همنشین شد. هر کس با چنین
بزرگانی همنشین باشد به نظر من، نگاهش قویتر و استعدادش بیشتر میشود.
عاشق شرایط سخت بود
برادرم خودش هم عشق به رفتن داشت، در آنجا هم که داوطلبانه رفته بود،
درخواست دادکه اگر میشود او را ماموریت در شرایط سخت ببرند. خودم هم خدمت
کردم، فکر نمیکنم هیچ سربازی راضی شود که برود به یک جای محروم خدمت کند.
اما او به خاطر اعتقادات خود به آنجا رفت. بابک قبل از اینکه به سوریه
اعزام شود هم در دورهای که سرباز حفاظت اطلاعات بود، دو بار داوطلبانه به
کردستان عراق اعزام شده بود اما ما خبر نداشتیم و بعد از شهادتش متوجه آن
موضوع شدیم.
اعتکاف را به همه چیز ترجیح داد
عموی شهید از برادرزادهاش برایمان میگوید: در اوج انتخابات بودیم، روز
دوشنبه قرار بود که برود اعتکاف، از روز جمعه اصرار داشت که دوشنبه باید
برود، هر چقدر به روز موعود نزدیکتر میشدیم، مخالفت ما بیشتر میشد، چون
بخش مهمی از کار ستادی ما به عهده بابک بود، و از برادر زاده ام میخواستم
که نرود که وی مقاومت میکرد. شب یکشنبه بود، با حالت عصبانیت و پرخاشگری
به بابک گوشزد کردم که با وجود این همه کار نباید برود. شهید مچ دستم را
گرفت، برد داخل اتاق، گفت عموجان شما یک تضمین به من بدهید، که من سال
آینده این موقع هستم، گفتم من نمیتوانم تضمین بدهم که خودم هم یکسال دیگر
باشم، گفت: همین دیگر، خداوند فرصتی گذاشته ما برویم اعتکاف تا از گناهان
ما بگذرد و اینجا بود که دیگر من سکوت کردم.
پدرشهید صحبتهای برادرش را اینطور کامل میکند و ادامه میدهد: امسال پسر بزرگ من در رشت کاندیدای شورای شهر شده بود و تمام مسائل مالی و تدارکات را هم به بابک سپرده بود، یک دفعه در بحبوحه انتخابات و درست اواسط تبلیغات من دیدم که بابک نیست، پرسوجو کردم فهمیدم که رفته اعتکاف سه روز در مراسم اعتکاف بود و بعد پیش ما برگشت، بنده گفتم بابک جان چرا در این موقعیت اعتکاف رفتید؟ میماندید و سال دیگر میرفتید، حالا که کارهای مهمی داشتیم پسرم! گفت نه اصل برای من همین اعتکاف است، انتخابات و غیره فرعیات محسوب میشود، بعد هم شاید من سال دیگر نباشم که به مراسم اعتکاف برسم...حتی همان روزها من و مادرش حرف ازدواجش را مطرح کردیم، یک دختر از خانواده نجیب و خوبی انتخاب کرده بودیم که میدانستیم بابک را هم دوست دارد اما بابک موافقت نکرد. به بنده گفت که بابا شما به تصمیمات من اعتماد داری یا خیر؟ پس بگذار من براساس برنامه خودم پیش بروم، فعلا برنامه و مسیر من چیز دیگری است. در حال حاضر که فکر میکنم میبینم بابک خودش هم میدانست که چه مسیری را میخواهد برود و به ما هم این پیام را میداد اما ما متوجه نمیشدیم.
سوریه را به آلمان ترجیح داد
پدر شهید از ماجرای اعزام فرزندش به سوریه برایمان میگوید: بهطور مستقیم
با من این موضوع را مطرح نکرد اما میدانستیم که شش ماه است در سپاه بست
نشسته و هر روز میرود و میآید و اصرار میکند که اعزامش کنند. تا اینکه
بالاخره با اعزامش موافقت شد و فکر میکنم واقعا این موافقت هم کار خدا
بود. بابک یک روز قبل از اعزام خود، در مسجد باب الحوائج بلوار شهید انصاری
رشت که مسجد آذریهای مقیم رشت است و همه بابک را درآنجا میشناسند، از
همه نمازگزاران مسجد بعد از نماز خداحافظی کرده بود، به همه گفته بود که من
یک مدتی نیستم میخواهم بروم خارج از کشور، آن موقع همه فکر میکردند
میخواهد آلمان برود.
از پدر میپرسم چرا آلمان؟! پدر شهید میگوید: چون من و برادران بابک خیلی اصرار داشتیم که به آلمان برود و ادامه تحصیل بدهد، حتی موقعیتش را هم برایش فراهم کرده بودیم اما خودش قبول نمیکرد برود. آن روز مردم فکر کرده بودند که بالاخره اصرارهای ما جواب داده و بابک راضی شده به آلمان برود. اما به جای آلمان از سوریه سردرآورد. بابک با این سفر همه را شوکه کرد.
میروم سوریه که بیمادر نمانم!
مادر شهید ادامه میدهد: به من گفت که با اعزامم موافقت شده، من هم از روی
احساسات مادرانهای که داشتم خیلیگریه کردم، شاید منصرف شود. اما بابک
تصمیم خود را گرفته بود، گفت: «من حضرت زینب(س) را در خواب دیدهام و دیگر
نمیتوانم اینجا بمانم باید به سوریه بروم. این قضیه رفتنم هم مال امروز و
دیروز نیست مادر، من چند ماه است که تصمیمم را گرفته ام.» حتی شنیدم که به
او گفتهاند که چطور میخواهی مادرت را تنها بگذاری و بروی، پسرم بابک هم
گفته مادر همه ما آنجا در سوریه است، من بروم سوریه که بیمادر نمیمانم،
پیش مادر اصلیمان حضرت زینب(س) میروم.
از پدرشهید از اینکه وقتی سوریه بود با هم صحبت میکردیدیا خیر پرسیدم
که پدر میگوید:ابتدا فقط به مادر و خواهرهای خود زنگ میزد، با من صحبت
نمیکرد. اما یک روز دیدم تلفن همراهم زنگ خورد و شمارهای هم که افتاد
ناشناس بود، فکر کردم بابک است، وقتی تلفن را جواب دادیم دیدم آن طرف خط
یکی از دوستان و همرزمان خودم در زمان جنگ است. سلام و علیک کردیم و من
پرسیدم حاج حسن کجایی؟ گفت سوریه ام. بیشتر بچههای گردان میثم هم الان
اینجا هستند. بعد هم گفت پسرت هم اینجاست چرا به من نگفته بودی پسرت مدافع
حرم است؟! بعد هم گوشی را داد به بابک و با هم صحبت کردیم. از آن به بعد در
این مدت کوتاهی که سوریه بود بابک دیگر به من زنگ میزد. حتی آخرین مکالمه
هم بین من و او بود.
آخرین مکالمه و التماس دعا از پدر
در این آخرین مکالمه وقتی بابک تماس گرفت من از تهران داشتم برمیگشتم رشت که به مشهد بروم. بابک تا شنید من میخواهم مشهد بروم گفت آقا جان قول بده من را دعا کنید. من گفتم: پسرم، عزیزم، قربان صدایت بشوم تو باید من را دعا کنی، گفت نه آقا جان قول بده، هردو از هم التماس دعا داشتیم و این شد آخرین حرفهای بین من و بابک بود. نکته جالب اینجاست که بابک همان روز از من خواست که از دوستان شهیدم بخواهم شفاعتش را بکنند و این اتفاق یک جور عجیبی افتاد و بعد از شهادتش من اصلا خبر نداشتم که مزارش را کجا در نظر گرفتهاند اما وقتی که برای تشییع او رفتیم دیدم که خانه جدید بابک درست کنار بچههای عملیات کربلای دو و کربلای پنج است که همگی دوستان و همرزمان من بودند و در جبهه شهید شدند. دیدم بابک با دوستان من همجوار شده است. همان موقع به پسرم گفتم بابک جان، بابک زیبای من دیدی خدا خودش تو را به خواستهات رساند، خودش آرزویت را برآورده کرد؛ تو باعث افتخار من شدی پسرم.
نحوه شهادت شهید
همرزم شهید میگوید: موقع ناهار ، یک خمپارهای ما بین ما و بابک آمد
پایین، فکر میکنم صدو پنجاه متر با ما فاصله داشت، یک سی ثانیه بعد خمپاره
میاد پایین، وقتی خمپاره دوم پایین آمد دقیقا این سه تا روبروی هم بودن،
شهید بابک نوری بود، شهید عارف کاید بود و شهید نظری، که وقتی ماشین تویوتا
پارک بود، این خمپاره از زیر ماشین تویوتا وسط سفره اینها میخورد و خوشا
به سعادت و حالشان که شهید شدند.
حلالیت طلبی از پدر و مادر
پدر شهید میگوید: به عنوان یک پدر وقتی یاد خاطرات فرزند شهیدم میافتم
جای خالی او را حس میکنم و دلگیر میشوم. اما یکی از همرزمان بابک برایمان
نقل کرده که پس از مجروحیت گفته بود: به مادرم بگویید، یک بار من حرف
مادرم گوش نکردم، من را حلال کند، و آن هم این بود که از من خواسته بود
ازدواج کنم و من قبول نکردم؛ به مادرم بگویید من را حلال کن و اما در رابطه
با پدرم... تا قبل از این وقتی شهادت یک فرد را به خانوادهاش تبریک و
تسلیت میگفتند، نمیدانستم چه معنای دارد. اما امروز که عزیزترین،
فرزانهترین، شریفترین و پاکترین جوانم رو تقدیم خدا کردهام، امروز
میگویم، اگر آن تبریک نباشد داغ جوان کشنده است، حتی اگر شهید باشد، داغ
جوان کشنده است، ولی آن تبریک وزن تسلیت را سبک میکند، تمامی ارزشها،
ارزشهای اخلاقی، ارزشهای ایمانی و اعتقادی، میهنی و ملی همه در این تبریک
جمع شده و همین باعث میشود که تسلی خاطر بسیار بزرگی، برای ما فراهم کند.
وصیتنامه شهید
خدایا همیشه خواستم به چیزهایی که از آنها آگاه هستم عمل کنم ولی در این
دنیای فانی بهقدری غرق گناه و آلودگی بودم که نمیدانم لیاقت قرب به
خداوند را دارم یا نه؟
خدایا گناههای من را ببخش، اشتباهاتم را در رحمت و مغفرت خودت ببخش و تا وقتیکه مرا نبخشیدی از این دنیا مبر.
تا وقتیکه راهم راه حق هست مرا بمیران. خدایا کمکم کن تا در راه تو قدم بردارم و در راه تو جان بدهم.
مادرم جانم به قربان پاهایت که به خاطر دویدن برای به کمال رسیدن فرزندانت
آسیبدیده میشود، در نبود مناشکهایت را سرازیر مکن. من با خدای خود عهدی
بستهام که تا مرا نیامرزید مرا از این دنیا مبرد.
مادرم برای من دعا کن، ولیاشکهایت را روان مکن که به خدای من قسم راضی بهاشکهایت نیستم.
خواهران خوبتر از جانم من نمیدانم وقتی حسین(ع) در صحرای کربلا بود چه عذابی میکشید، ولی میدانم حس او به زینب (س) چه بوده.
عزیزان من حالا دستهایی بلند شده و زینبهایی غریب و تنها ماندهاند و حسینی در میدان نیست.
امیدوارم کسانی باشیم که راه او را ادامه دهیم و از زینبهای زمانه و حرم او دفاع کنیم.
برادرانم در نبود من مسئولیت شما سنگینتر شده، حالا شما عشق و محبت مرا
به دیگران باید بدهید؛ زیرا من عاشق خانوادهام، اطرافیانم، شهرم، وطنم و…
بودهام و شما خود من هستید در جسمی دیگر.
پدرم تو هم روزی در جبهه حق علیه باطل از زینبهای مملکت دفاع کردی، شما دعا کن که با دوستان شهیدت محشور شوم.
نام شهید: بابکنوری هریس
تاریخ شهادت: ۲۸ آبان ۱۳۹۶
دفتر خاطرات و آلبوم عکسهای دوران ایثارگری پدر چراغ راه شهادت یک دهه
هفتادی و آخرین فرزند خانواده شد. عضویت در بسیج محله و فعالیت در مسجد،
آغاز راهی جدید برایش بود و همزمان با سیر رشد جسمانی، رشد شخصیتی و
فرهنگیاش شکل گرفت و همنشینی، دوستی و همسفرگی با شهید جعفرنیا و شهید
سیرتنیا علاقه او را در دفاع از حرم آلالله دوچندان کرد.
حیات فرهنگی اجتماعی شهید
تمام فعالیتهایش به جنگ و جهبه نبرد علیه داعش خلاصه نشده بود و فعالیتهای فرهنگی در بسیج، خدمت در هلالاحمر رشت و مهارت در ورزش کیک بوکسینگ و کارهای عامالمنفعه برگ دیگری از زندگینامه این شهید لاکچری است. جوانی که حتی خانوادهاش هم از فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی و خیریه وی تا بعد از شهادتش خبردار نبودند. یک بسیجی دهه هفتادی، زادهمِهر، که دلاوری و جوانمردی را از اربابش آموخت و مُهر شهادت تنها بعد از ۲۶ روز از تولد ۲۵ سالگی در مرامنامه پهلوانیاش نقش بست.
ساخت بنای یادبود شهدای گمنام در پارک ملت رشت، یادگاری ماندگار برای اهالی شهر باران است. تنها دو هفته بعد از تدفین این شهید، در فضای مجازی، توسط چند جوان گیلانی، فعالیتهایی در فضای مجازی تحت عنوان شهید بابک نوریهریس راهاندازی شد و مجموعه این فعالیتها در راستای ترویج ایثار و شهادت، به شکل مجموعهای از خاطرات خانواده و دوستان شهید است. در شبکههای اجتماعی ذیل عنوان شهید نوریهریس، سه طرح ویژه به نامهای «سیرت شهدایی»، «سهشنبههای مهدوی» و «شب جمعههای شهدایی» اجرا شده است. همچنین خاطرات و زندگینامه شهید، با حمایت ادارهکل کتابخانههای عمومی استان گیلان زیر نظر استاد مرتضی سرهنگی، مدیر ادبیات پایداری حوزه هنری کشور نگارش و به چاپ خواهد رسید.

حجت الاسلام تمام زاده "شیخ ابوهادی"دومین شهید روحانی مدافع حرم بود و اولین شهید روحانی از استان البرز که داوطلبانه برای دفاع از حرم آل الله عازم سوریه شد و در جریان عملیات محرم که از ابتدای ماه محرم سال گذشته توسط نیروهای تکفیری وهابی داعش به شهادت رسید. پیکر این شهید پس از یک شبانه روز که در محلی ما بین نیروهای مقاومت و دشمن قرار داشت با تلاش رزمندگان اسلام بازگردانده شد.
شهید علی تمتم زاده درس حوزه را از هجده سالگی و پس از گرفتن دیپلم شروع کرد اول به حوزه ایروانی واقع در چهارراه مولوی رفت و بعد هم وارد حوزه علمیه ی کرج شد. علی چندین مرتبه تلاش کرده بود از مسیر های مختلفی وارد سوریه شود اما شرایط خاص این منطقه طی ماه های اخیر به نحوی رقم می خورد که ورود برای ایرانیان بسیار سخت شده بود و مسئولین ایران به سختی اجازه خروج برای رفتن به سوریه را میدادند، از سوی دیگر معمولا در خروج روحانیون بیشتر سختگیری میکردند و این مشکل ، خروج را برای شهید علی تمام زاده دو چندان کرده بود.
احمد تمام زاده برادر شهید، روایتی خواندنی از نحوه اعزام حجت الاسلام علی تمام زاده تعریف می کند:
اربعین سال گذشته به کربلا رفت وقتی از
کربلا برگشت خیلی خوشحال بود. می گفت: وقتی
رسیدم کربلا یکی از موکب ها برای مدافعین مردمی عراق بود، رفتم داخل دیدم یکی از
کارهایی که می کنند ثبت نام داوطلبین برای دفاع از حرم اهل بیت (ع) است ، مسئولش رو پیدا
کردم و شروع به صحبت که می خوام همینجا بمانم و از اینجا برای سوریه... ولی
قبول نکردند...
اصرار و خواهشم بالاخره جواب داد و در نهایت قبول کردند که ثبت نامم کنند، ولی گفتند احتمال کسب اجازه و جذب نیروهای ایرانی سخت است....
برادر شهید می گوید: می دانست که احتمال گرفتن موافقتش کم است اما بابت ثبت نام کردنش خیلی خوشحال بود و میگفت: من اسمم را نوشتم اگه خدا صلاح بداند که می روم...
احمد روایت می کند که؛ یک شب ما را به منزلشان دعوت کرده بودند، فرزند شهید گفت که؛ عمو بابام رفته سی دی های آموزش زبان افغانستانی گرفته و کتابها آموزش زبان افغانستانی را گوش میدهد و مدام تمرین میکند.خیلی تعجب کردم! واقعا هم جای تعجب داشت، علی آقا به زبان های انگلیسی وعربی آشنایی داشت اما دنبال جواب بودم که چرا زبان افغانستانی را میخواهد یاد بگیرد.برادر شهیدادامه می دهد: ما با رفتنش مخالف بودیم اما نتوانستیم از رفتنش جلوگیری کنیم، اولین بار که به سوریه رفت، بعد از یک ماه به ایران بازگشت، از ایشان پرسیدم چطور زودتر برگشتی.
شهید عزیز ما گفت: راستش دیگر نمی گذارند بروم، موقع رفتن از مرز با سلام و صلوات عبور
کردم به اسم یکی از مجاهدین دیگر سوار هواپیما شدم، عکسی هم که روی کارت بود اصلا
شبیه من نبود، متوسل به اهل بیت (علیهم السلام) شدم، واقعا نصرت بود، چون چند
گیت را رد کردم ولی دیدم ماموران متوجه نشدند، از گیت اول که خواستم رد شوم مامور
که عکس را دید، گفت: این عکس تو نیست؟ گفتم: آره ، توی ذهنم گفتم خدایا دروغ
بگم؟! گفتم:نه! راستش را گفتم .
مامور خیال کرد که عکس اشتباه خورده گفت برو به مسئولمان بگو، من هم رفتم ، گیت دوم هم که اصلا نگاه نکردند، کارت همه را دیدند کارت من را ندیدند بالاخره رد شدم و رفتم.
به سوریه که رسیدم مجبور شدم بگویم که من ایرانی هستم، مرا پیش فرمانده لشکر فاطمیون «ابوحامد» بردند و ماجرا را برایش گفتم که من از ایران آمده ام و روحانی هستم و هدفم جهاد است و ... با ابوحامد رابطه نزدیکی پیدا کریم بعد از چند روز ابوحامد به من گفت که از حفاظت سپاه اجازه نمی دهند اینجا بمانی ، تو برگرد اما من قول می دهم مجوز تو را بگیرم که سری بعد با نام و مجوز خودت بیایی.
بعد از چند روز خبر رسید که ابوحامد «شهید علیرضا توسلی» به شهادت رسیده، علی خیلی ناراحت بود دیگر تاب و توان نداشت. می گفت: «با این اوضاع کسی دیگر نمی تواند پیگیر رفتن من شود». برای تشیع پیکر شهید توسلی به مشهد مقدس رفت ، گفت: وقتی بالای سر پیکر رفتم با شهید نجوا می کردم و می گفتم ابوحامد تو قرار بود مقدمات رفتن مرا به سوریه فراهم کنی، تو به من قول دادی!
بعد از چند روز با علی آقا تماس گرفته بودند و به ایشان گفته بودند که شهید توسلی قبل از شهادتش پیگیر مجوز شما به سوریه بودند و از سردار سلیمانی مجوز شما را گرفته اند شما میتوانید با مجوز و به نام حقیقی خودتان به سوریه بیایید...

علی با شور و شوق بیشتر باز هم عازم سوریه شد
مادر مکرمه شهید هم در این دیدار به ذکر خاطراتی از شهید تمام زاده پرداختند: اولین بار که می خواستند به سوریه بروند منزل ما آمد گفت: مادر می خواهم به مشهد بروم برای خداحافظی آمدم ، ته دلم می دانستم به سوریه می رود اما به روی خودم نیاوردم. گفتم: به سلامت بروی، بعد از رفتنش، برادرش ناراحتی و دلتنگی میکرد به ایشان گفتم ناراحتی که برادرت به سوریه رفته؟ گفت: مادر از کجا میدانی؟ گفتم من مادرم متوجه میشوم.
در طول مدتی که ایران بودند به جانبازان مدافع حرم و خانواده شهدا سرکشی میکردند.
دفعه آخر که به سوریه رفت من به خاطر بچه هاش مخالفت کردم اما از ته دلم راضی بودم و دعا نکردم که حتما برگرده چون فکر می کردم آرزوی شهادت دارد و من نباید مانع شوم که شرمنده خدا و اهل بیت می شوم.
همیشه دور روز یا سه روز یک بار زنگ می زد، روزهای آخر چند روز بود که تماس نگرفته بود ، قلبم به من ندای شهادتش را داده بود، چهار روز گذشته بود کاملا خودم را آماده کرده بودم ، لباس های عزای خودم و پدرش را آماده کردم . تا اینکه خبر شهادتش را به ما دادند. شانزدهم آبان سال 94، از پهلو مجروح شده بود و به دلیل خونریزی در باغ زیتونی حوالی حلب شربت شهادت را نوشید.
دکتر حسین بابازاده مقدم از دوستان صمیمی این شهید بزرگوار که در وصف این شهید چنین می گوید:
شهید علی تمام زاده از فعالان فرهنگی استان البرز بود،با ایجاد وبلاگ "مدافعون" خاطرات شهدای مدافعان حرم را در این وبلاگ منتشر می کرد. و به این صورت در کارهای فرهنگی نقش مهمی داشت ، مدت بسیار زیادی به عنوان ارتش فرهنگی یک نفره، نشریهای منتشر میکرد و تمامی کارهای آن از تامین محتوی تا طراحی، چاپ و تکثیرش را بر عهده داشت. وی در بسیاری از برنامههای فرهنگی، به خصوص در عرصه روشنگری و مقابله با جریانهای فکری مانند دراویش و فرقههای خاص فعال بود و در طراحی برنامههای اعتراضی که نسبت به این پدیدهها راه اندازی میکرد هیچگونه بهرهمندی و مورد حمایت نهاد خاصی نداشت.
شهید تمام زاده چفیه را همواره بر دوش خودش حفظ کرد به طوری که بچههای کرج به او می گفتند: «علی شلمچه». بعد از نماز جمعه روبروی مصلی میایستاد، داد می زد و نشریه توزیع میکرد. در زمان دوم خردادیها تجمع ها و حرکتهایی انجام میدادیم و علی با یک شهامت و شجاعت خاصی این تجمع را پیش میبرد. مشی مشخص زندگی سلمانی و نوع سبک زندگی او بر پایه اتکا بر ولایت پذیری بود. او بدون سر و صدا و دور از حاشیه و جنجال به سوریه رفت و بیان شیرمردیها و رشادتهای این شهید از زبان همرزمانش بسیار شنیدنی و جالب است.
این دوست شهید می گوید: علی آقا یک الگو بود، به نظرم باید از امثال تمام زادهها یک الگو در زمینههای
سیاسی و فرهنگی بسازیم. شهید تمام زاده در روزگاری که بحث فرقهها شدت داشت ایفای
نقش کرد و در صف اول مبارزه بود و در جبهه نظامی نیز در برابر فرقههای ضاله قرار
گرفت و شهادتش توسط آن ها رقم خورد. شهید تمام زاده یک جامعیت در خود ایجاد کرده
بود و به نظرم مصداق فرمایش حضرت آقاست که فرمودند: «بسیجی نیروی کارآمد است و در
تمام میدانها حضور دارد»
علی تمام زاده یک عمر در کارهای فرهنگی خود را هزینه کرد و به بهای آن خداوند مزد شهادت را برای این مجاهد فرهنگی داد. شهید تمام زاده اگر شهید نمیشد باید تعجب میکردیم. نوع برخورد صمیمانه او در نصیحت با نوجوانان و برخی از کج رفتاریهای فرهنگی و اجتماعی همیشه مورد توجه بود او یک فرد برخاسته از قشر مستضعفین و محله فقیر نشین بود و همیشه تلاش کرد به خاطر کسوت طلبگی که داشت مردم با او به راحتی ارتباط برقرار کنند.