ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

شهید حسین نادری جوان‌ترین فرمانده دفاع مقدس شهیدی که حاج قاسم سلیمانی برایش خوابهای زیادی دیده بود

شهید «حسین نادری»، ۱۸ ساله بود که به فرماندهی گردان ۴۱۶ عاشورا از لشکر ۴۱ ثارالله (ع) رسید. به این ترتیب حسین نادری جوان‌ترین فرمانده گردان نیروی زمینی سپاه محسوب می‌شد.

حاج قاسم سلیمانی توانایی‌های حسین را دیده، به او اطمینان کرده و فرمانده گردانش کرده بود. شهید نادری در طول دفاع مقدس جواب این اعتماد را داد و یکی از بهترین فرماندهان لشکر ۴۱ ثارالله به شمار می‌رفت.

حسین نادری سال ۱۳۶۱ در ۱۴ سالگی برای اولین بار به صورت بسیجی پا به جبهه گذاشت. هنوز خیلی جوان بود و آرزو‌های زیادی در سر داشت، ولی جنگ برایش اولین اولویت بود. قبل از اینکه به جبهه برود، بار‌ها گفته بود می‌خواهد دکتر شود؛ ولی وقتی جنگ شروع شد، به منطقه رفت و ماندگار شد. پدر وقتی از رفتن پسرش به جبهه مطلع شد، رو به حسین گفت: «تو که می‌خواستی دکتر بشوی، حالا چرا رفتی جبهه و درس را رها کردی؟» حسین لبخندی زد و با هوشمندی تمام چنین پاسخ داد: «جبهه خودش دانشگاه است. از دکتر شدن هم بهتر است.»

همکلاسی‌هایش که بعداً در جبهه همرزم شهید شدند می‌گویند که شهید نادری از همان دوران مدرسه یار وفادار انقلاب بود و فعالیت‌هایی که در مدرسه انجام می‌شد، با محوریت او بود، نیروی مدیریتی قوی در وجودش بود. حسین با چنین روحیه‌ای پوتین‌هایش را به پا کرد و در گردان‌های رزمی سازماندهی شد و اندکی بعد به سازمان ادوات ورود کرد. جثه بزرگی نداشت و از بقیه نیرو‌ها کوچک‌تر بود، اما در اراده، استعداد و پشتکار بسیار بزرگ و محکم بود. تدبیر، شجاعت و قدرت بالای تصمیم‌گیری در کنار تعبد و اخلاص از حسین نادری، رزمنده‌ای کاربلد ساخته بود که به‌سرعت توانست سمت‌هایی، چون جانشینی گردان ضدزره، فرماندهی گردان ضدزره و جانشینی عملیات تیپ ادوات را تجربه کند.

بچه‌های گردان ضدزره به حسین لقب شکارچی تانک داده بودند. در عملیات کربلای ۵، وقتی تانک‌های عراقی به طرف نیرو‌های ایرانی حمله کردند، شهید نادری به بالای یک خاکریز رفت و آرپی‌جی را به طرف تانک شلیک کرد. با شلیک‌های او چند تانک منهدم شد و چند تانک دیگر به غنیمت نیرو‌ها درآمد. وقتی به عنوان فرمانده گردان عاشورا معرفی شد، از گوشه و کنار زمزمه‌هایی بلند شد که فرمانده گردان کم‌تجربه و جوان است و سابقه زیادی ندارد، اما حاج قاسم سلیمانی کسی نبود که بدون آگاهی و اطلاع کسی را به فرماندهی منصوب کند؛ حتی بعد از شهادت حسین نیز می‌گفت: «ما هنوز برای حسین خواب‌های دیگری می‌دیدیم که میسر نشد.»

شایستگی‌های حسین، خیلی زود برای همه نیرو‌ها آشکار شد. او استعداد زیادی در شناخت تسلیحات جنگی داشت، به‌ویژه وقتی که فرمانده گردان ۴۲۲ ضدزره شد، شناخت کاملی از سلاح‌های سنگین و نیمه‌سنگین مثل موشک «تاو» و «مالیوتکا» داشت. در آن زمان کمتر کسی بود که حتی این نوع سلاح‌ها را بشناسد چه برسد به اینکه بتواند با آن‌ها کار کند. او در دفعات متعدد تجربه کار با موشک‌های مختلف را داشت؛ ازجمله چندین مورد تجربه شلیک با موشک تاو را. هر گلوله از این موشک قیمت یک پیکان آن زمان بود.

سپیده‌دم یک‌شنبه دوم مرداد ۱۳۶۷ حسین نادری در منطقه شلمچه و در سن ۲۱ سالگی به شهادت رسید. بعد از پذیرش قطعنامه زمانی که عراق تانک‌های خود را برای گرفتن اسیر به منطقه ارسال کرده بود، شهید نادری و حسین ناصری فرمانده وقت گردان ۴۲۲، با موتور برای گشت‌زنی به منطقه اعزام می‌شوند و به کمین عراقی‌ها می‌خورند.

حسین منصوری راننده موتورسیکلتی که حسین با او بود می‌گوید: ابتدا ترکش گلوله دشمن به سینه حسین نشست و بر زمین افتاد، بعد به راننده موتور دستور داد که این مورد را خیلی سریع به قرارگاه اطلاع دهد. راننده موتور مجبور شد به تنهایی به عقب برگردد. زمانی که به محل زخمی شدن حسین برمی‌گردند می‌بینند که سرنیزه دشمن بعثی سینه حسین را شکافته و او به فیض شهادت نائل آمده است.

حسین نادری بیست و پنجم فروردین 1347 در سیرجان متولد شد. شهید نادری در سن 18 سالگی به سمت فرمانده گردان 416 عاشورا لشکر 41 ثارالله رسید .جوانترین فرمانده گردان نیروی زمینی سپاه بود. وی در دوم مرداد 1367 در بیت المقدس هفت به شهادت رسید.
مختصری از زندگینامه شهید حسین نادری / جوانترین فرمانده جنگ
نوید شاهد: شهید حسین نادری در بیستم فروردین ماه 1347 در شهرستان سیرجان استان کرمان به دنیا آمد و در فضای معنوی و آمیخته به عشق اهل بیت خانواده ای متوسط رشد یافت.

دوران دبستان را در مدرسه ی سعدی سیرجان سپری کرد و پس از طی دوره ی راهنمایی به دبیرستان امام سیرجان رفت و تحصیلات خود را در رشته علوم تجربی ادامه داد. او در این دوره همکاری بسیار زیادی را با اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان به عمل آورد. و در کنار تحصیل علم مدارج کمال و تقوا را طی نمود.

مختصری از زندگینامه شهید حسین نادری / جوانترین فرمانده جنگ

حسین نادری در 15 سالگی برای اولین بار به صورت بسیجی به جبهه پا گذاشت و در گردان های رزمی سازماندهی شد و سپس وارد سازمان ادوات گردید.

تدبیر، شجاعت و قدرت بالای تصمیم گیری در کنار تعبد و اخلاص از جسین نادری فرمانده ای ساخت که به سرعت فرمانده ی گردان ضد زره، جانشین گردان ضد زره، فرمانده گردان ضد زره و جانشسین عملیات تیپ ادوات شد و

سپس به عنوان فرمانده گردان 416 عاشورا لشکر 41 ثارالله انجام خدمت می کرد.

مختصری از زندگینامه شهید حسین نادری / جوانترین فرمانده جنگ


همرزم شهید نادری در بیان خاطراتی از سردار شهید حسین نادری، گفت: آتش عراق خیلی زیاد بود. دستور عقب نشینی رسیده بود و بچه‌ها آمده بودند عقب، ولی حسین حاضر نمی‌شد برگردد، یوسف رفت سراغش و گفت؛ بیا برویم عقب، حسین گفت؛ نه من عقب نمی‌آیم، ما این جا را با خون شهدا گرفتیم و به این راحتی از دست نمی‌دهیم.

وی ادامه داد: یوسف که دید حسین به هیچ قیمتی حاضر به برگشتن نیست رفت پیش روحانی گردان و از او کمک خواست. حاج آقا انصاری خودش را به حسین رساند و به خون حاج آقا مهدی زندی‌نیا قسمش داد؛ تا راضی شد برگردد عقب. شهید حسین نادری با ناراحتی برمی‌گشت عقب، چند قدم برمی‌داشت نگاهی به پشت سرش می‌انداخت و به پهنای صورت اشک می‌ریخت و می‌گفت؛ ما این جا را با خون شهدا گرفتیم و به این راحتی از دست نمی دهیم.

همرزم شهید نادری در خاطره‌ای دیگر از شهید نادری گفت: شهید حسین نادری شوخ طبع بود، روز اول عملیات کربلای یک، بچه ها یک عراقی را اسیر کردند. حسین، اسیر عراقی را می نشاند کنار دست خودش توی جیپ و می‌رفت کارهایش را توی خط انجام می‌داد. در چند روزی که اسیر عراقی همراه حسین بود، هر کس از حسین می‌پرسید این کیه؟ می‌خندید و می‌گفت؛ معاونم هست.

وی ادامه داد: اسیر عراقی آن‌قدر تحت تأثیر رفتار و اخلاق حسین قرار گرفته بود که وقتی حسین پشت قبضه ۸۲ می‌نشست تا تانک‌های عراقی را بزند، می‌رفت و برایش مهمات می‌آورد و با دست خودش می‌گذاشت توی قبضه و شرایط را برای شلیک قبضه ۸۲ آماده می‌کرد و حسین هم تانک‌ها را هدف قرار می‌داد.

گفتنی است؛ تقدیر الهی بر آن بود که حسین نادری در سن ۲۱ سالگی و در سپیده‌دم روزیکشنبه ۲ مرداد ۱۳۶۷ در عملیات بیت المقدس ۷ به‌شهادت برسد و سرزمین مقدس شلمچه را بر شهادت مظلومانه‌اش شاهد بگیرد.

اوضاع مردم ایران در دوران رضا شاه رضا قلدر

مناسب بودن وضع معیشت و رفاه مردم ایران در عصر حاکمیت رضاخان، توصیفی است که از سوی خاندان پهلوی و طرفدران آن رژیم، در طول سال‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی بسیار تکرار شده و در ذهن برخی به صورت واقعیت تاریخی درآمده است. اما واقعیت‌های انکارناپذیر تاریخی، سیمایی دیگر از ایران آن روزها ترسیم می‌کند.

بررسی کارنامه رضاخان، نشان از عملکرد فاجعه‌آمیز او در تأمین ابتدایی‌ترین لوازم رفاهی دارد. به طوری که در این دوران زندگی اقشار کم‌در آمد جامعه به شدت در حال فروپاشی بود. در طول دوران حکومت رضاخان، مسئله کمبود و گرانی نان یکی از مهم‌ترین مشکلات مردم محسوب می‌شد. عدم پرداخت به موقع حقوق کارگران، کمبود درآمد، گرانی و... از دیگر مسائل و مشکلات مردم در این دوران بود.

این نوشتار با سیری در تاریخ، وضع معیشتی مردم ایران در دوران حکومت رضاخان را مورد بررسی قرار می‌دهد.

بحرانِ نان!

در تاریخ 27 مهر 1304، یعنی زمانی که رضاخان در عرصه سیاست یکه‌تازی می‌کرد، روزنامه‌ها از کمبود و گران‌شدن نان در اصفهان خبر دادند و به انتقاد از شیوه حکمرانی حاکمان پرداختند. روزنامه اخترمسعود در مقاله‌ای انتقادی، درباره وضعیت نابسامان نان شهر با اشاره به مسئله کمبود و گرانی نان نوشت: «... نه بلدیه قانونی داریم که با قدرت و اختیارات تامه بتواند جلوگیری از این هرج‌ومرج کرده و نه حکمران محترم، خود به شخصه مسئولیت قبول [می‌کند] و مشغول فراهم ‌کردن موجبات آسایش عمومی می‌شود.»[1]

این وضعیت در سال‌های بعد نه تنها بهتر نشد که بدتر نیز شد؛ نه تنها نان گران بود بلکه اغلب نامرغوب و بی‌کیفیت به دست مردم گرسنه می‌رسید که گاه به جز نان قوت دیگری نداشتند. روزنامه اخگر در آبان 1307 در گزارشی درباره وضعیت نان شهر اصفهان نوشت: «در صورتی‌که اصفهان یکی از مهم‌ترین ولایات زراعتی و در اطراف آن بهترین گندم‌ها کاشت می‌شود، با این ‌وجود نان اصفهان قابل خوردن نیست. نان این شهر به جای آرد گندم یا جو، ترکیبی از مقدار کمی آرد و تخم علف و شن و خاک می‌باشد و برای مردمی که اغلب باید نان خالی بخورند، یا با نان لبو و کشک امرار معاش کنند نیروئی باقی نخواهد ماند.»[2]

بی‌اعتنایی به مسئله نان تا جایی پیش رفت که در اواخر دوران رضاخان، یعنی در بهمن 1319دریفوس، وزیر مختار ایالات متحده امریکا در ایران، در گزارش‌های خود به واشنگتن، درباره قحطی قریب‌الوقوع در ایران هشدار داد. او در تلگراف سی‌ام ژانویه 1941/ اول بهمن 1319 به وزارت خارجه امریکا نوشت: «اوضاع ناشی از کمبود گندم وخیم است ولی دولت ایران تا بدان حد متوجه این وخامت نشده که به واردات گندم از هند اقدام کند و لذا این امر می‌تواند به بحرانی با ابعاد بزرگ‌تر بدل شود.»

وضع زندگی کارگران

اوضاع نامناسبِ رفاهی در دوران حاکمیت پهلوی اول، قشر کارگر را به شدت آسیب‌پذیر کرده بود. بر اساس نوشته‌های تاریخی با وجود اینکه دستمزد کارگران در این دوران ناچیز بود اما همین دستمزد ناچیز، سروقت به کارگر پرداخت نمی‌شد و کارگران مجبور می‌شدند از کسبه و اهل محل برای گذران روزانه زندگی قرض نمایند و چون به صورت نسیه مصرف روزانه را خرید می‌کردند گران‌تر به کارگر فروخته می‌شد و کارگران مقروض باقی می‌ماندند.

در سال 1308 همزمان با چهارمین سال پادشاهی رضاخان، کارگران مناطق نفت خیز جنوب به علت اوضاع بد معیشتی دست به اعتصاب گسترده‌ای زدند. تاریخ‌نگاران فقدان مسکن و دست‌مزد کم و نیز هجوم مهاجرین برای تحصیل کار در نوروز 1308 را دلیل اصلی این اعتصاب می‌دانند.

روزنامه حبل‌المتین در گزارشی به تاریخ 31 اردیبهشت 1308، علت اعتصاب کارگران نفت جنوب را این‌گونه بیان می‌کند: «کمپانی حقوق کارگران ایرانی را ملاحظه نمی‌کند و آنها را غیر از کارگر فرض می‌کند و بین آنها و خارجی‌ها فرق می‌گذارد و هر روز هندی‌ها و عرب‌ها را وارد کارخانه کرده و ایرانی‌های کهنه کار را از کار برکنار می‌کند. کارگران ایرانی وقتی می‌بینند منازل چوبی و حصیری آنها فاقد هرگونه اسباب زندگی است بی‌جهت آتش می‌گیرند و دست به اعتصاب می‌زنند.»[3]

علاوه بر این در تاریخ 17 آبان 1309 گروهی از کارگران راه شیراز در نامه‌ای به مجلس شورای ملی خواستار گرفتن دستمزد هشت ماه قبل خود شدند و نوشتند که بر اثر این دیرکرد دچار مشکلات فراوانی در زندگی روزمره خود هستند.

یک نمونه دیگر از این موارد مربوط به کارگران راه‌سازی است که در اداره راه یزد کار می‌کردند و یا گروهی که در ساختمان راه شهر بابک کرمان مشغول کار بودند. آنها نیز با وجود عیال‌وار بودن، پس از مدت زیادی کار بی‌وقفه، هنوز موفق به اخذ دستمزد نشده بودند، در تاریخ 19 مهر 1314 به مجلس شورای ملی عرض حال نوشته و تقاضای مساعدت کردند.[4]

کارگران به عنوان قشر ضعیف و کم‌درآمد جامعه رضاخانی حتی از کمترین امکانات زندگی نیز بی‌بهره بودند و اغلب به هیچ گرفته می‌شدند. اعتراضات آنها معمولا به گوش مسئولین وقت نمی‌رسید و هر روز وضع زندگیشان بدتر از قبل می‌شد. آنها با دست‌های پینه‌بسته و بی‌رمق، برای به دست آوردن نان «بخور و نمیر» عرق می‌ریختند.

اوضاع نامناسب کشاورزان

اوضاع بد معیشتی دوران پهلوی اول، زندگی کشاورزان را هم تحت تأثیر قرار داده بود. به طوری که تاریخ‌نگاران معتقدند این قشر مولد در این دوره غالبا گرسنه بودند. جان فوران، استاد دانشگاه کالیفرنیای امریکا، در مورد سطح زندگی و معیشت این گروه که اکثریت ایرانیان را شامل شده و ۵/ ۶۹ درصد از کل جمعیت ایران بوده است، می‌نویسد: «سطح زندگی دهقانان ایرانی رضایتبخش نبود. به اعتقاد بسیاری از ناظران در اواخر سلطنت رضاشاه این وضع بدتر شد... رژیم غذایی در یک خانواده معمولی دهقانی به این شرح بود:

«صبحانه: نان و چای

ناهار: نان و ماست

شام: نان و ماست و چای».

بر همین اساس نیکی کدی تاریخدان آمریکایی و متخصص حوزه خاورمیانه، نتیجه می‌گیرد: «دهقان غالباً گرسنگی می‌کشید.»[5]

روستائیان در فقر به سر می‌بردند و اغلب به دلیل کمبود بهداشت، گرفتار بیماری‌های متعدد می‌شدند و چون اغلب از پرداخت هزینه درمان نیز ناتوان بودند، کودکانشان را در برابر چشمشان از دست می‌دادند.

اوضاع عمومی

آرتور میلسپو مستشار مالی امریکادر ایران در مورد اوضاع تأسف‌آور معیشتی مردم در دوران رضاخان می‌گوید: «سیاست مالیات بندی شاه به شدت واپس‌گرایانه بود به طوری که موجب افزایش هزینه زندگی و فشار آن بر طبقات فقیر شد... به طور کلی او کشور را دوشید، دهقانان، ایلات و عشایر و کارگران را از پای درآورد و از زمین‌داران مالیات و عوارض سنگین دریافت کرد. در شرایطی که فعالیت‌هایش طبقه جدیدی از سرمایه‌داران -تجار، صاحبان انحصار، پیمانکاران و نورچشمی‌های سیاست‌مداران- را به ثروت رسانده بود، تورم، مالیات و مسائلی از این دست، سطح زندگی توده‌ها را پایین آورد».[6]

برای اشاره به اوضاع تأسف بار معیشتی در دوران رضاخان می‌توان به گزارشات بلدیه شیراز در مورد اوضاع معیشتی مستخدمان شهرداری اشاره کرد. در اسناد به جامانده از این قشر آمده است: «فقر و تنگدستی این طبقه از خدمتگزاران به‌حدی بود که هنگامی‌که می‌خواستند در شهرداری استخدام شوند، برای تهیه عکس و رونوشت شناسنامه و غیره، اثاﺛﻴﮥ ضروری منزلشان را به‌ناچار می‌فروختند».[7]

هرچند برخی، شروع سلطنت رضاخان را آغاز دوران طلایی زندگی ایرانیان قلمداد می‌کنند، اما دختر رضاخان و خواهر با‌نفوذ محمدرضا پهلوی، در این باره دیدگاه دیگری دارد. او می‌گوید: «در تهران عصر رضاشاه، بسیاری از خانه‌ها، کلبه‌هایی گلی یا آجری بودند. خیابان‌ها که سنگفرش نشده بود و حتی به هنگام روز نیز جاذبه‌ای نداشت؛ وقتی هوا تاریک می‌شد به دست گروه‌های ولگرد، دزدان مسلح و آدمکش‌ها می‌افتاد. مشکل می‌شد تصور کرد که مردمی که در تهران پرسه می‌زنند، به واقع خوش می‌گذرانند. بیشتر محتمل بود که آنها را در قهوه‌خانه‌ها یا شیره‌کش‌خانه‌ها پیدا کرد، که در آنجا می‌کوشیدند برای مدتی کوتاه، شرایط نکبت‌بار زندگیشان را به دست فراموشی بسپارند».8


پی‌نوشت‌ها:

 1- روزنامه اخترمسعود، 27مهر 1304: س6/ش6

2- روزنامه اخگر، 23آبان1307: س1/ش13

3- کاوه بیات، خاطرات دوران سپری شده، تهران: فردوس، ۱۲۶-۱۲۹

4- کتابخانه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، ش. بازیابی: 193/1/134/7ج و 76/1/18/83/9

5- جان فوران، مقاومت شکننده، تهران: مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، ترجمه تدین صفحه 349

6- یرواند آبراهامیان، تاریخ ایران مدرن، تهران: نشر نی، صص 169-170

7- مهدی خدامی و دیگران ، بررسی عملکرد بلدیه در دورﮤ پهلوی اول، نمونه ‌پژوهی شیراز، پژوهش‌های تاریخی، دوره10، شماره3، پاییز 97

8-  53 سال عصر پهلوی به روایت دربار، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 77

نتیجه تصویری برای اوضاع معیشتی مردم ایران در دوران رضاخان

نتیجه تصویری برای اوضاع معیشتی مردم ایران در دوران رضاخان

نتیجه تصویری برای اوضاع معیشتی مردم ایران در دوران رضاخان


شهید سید محمد صادق از شهدای مدافع حرم + دیدار پدر شهید با شهید سلیمانی

«سید باقر حسینی» پدر شهید «سید محمد صادق» از شهدای همین لشکر است که در بهمن ماه سال ۱۳۹۵ در سوریه شهید شد.

مهمان ناخوانده شوکه‌مان کرد/ دعایی که وسط گریه «حاج قاسم» را به خنده انداخت

سید محمد باقر  اظهار داشت: پسرم ساکن قم بود و به تازگی صاحب یک پسر شده بود. از راه سیمان کاری و بنایی خرج خانواده اش را می‌گذراند. با آغاز جنگ سوریه و اخباری که از جنایت داعشی‌ها به او می‌رسد تصمیم می‌گیرد برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) به آنجا برود.

بدون اینکه به کسی اطلاع دهد نام نویسی می‌کند و همراه گروه فاطمیون می‌رود. یک روز تماس گرفت و گفت: پدر من از فرودگاه دمشق تماس می‌گیرم. آمدم سوریه. من که از اوضاع خبر داشتم پرسیدم چرا رفتی؟ گفت الان نمی‌توانم خیلی حرف بزنم، تلفن قطع میشه. هفته دیگه دوباره تماس می‌گیرم زنگ می‌زنم. گفتم لااقل می‌گفتی خداحافظی می‌کردیم. آنجا خطرناک است تو زن و بچه داری، اینجا روزی (۱۱۰-۱۲۰) هزار تومان کار می‌کردی الان که رفتی خرج زندگی چه می‌شود؟

گفت بابا هفته دیگه که زنگ زدم جواب همه سوالاتت را می‌دهم. یک هفته بعد زنگ زد گفت: در روضه‌ها شنیدی اسرای کربلا را که داخل شهر شام کردند با تازیانه و شلاق می‌زدند، مثل حضرت زینب (س). حالا اگر ما الان از این مردم و حرم بی بی دفاع نکنیم دشمن با خمپاره و گلوله آن‌ها را می‌زند. حرف هایش را که زد آخرش گفت: حالا اگر تو راضی نباشی بر می‌گردم. گفتم: نه پسرم بمان، اگر قبل رفتنت هم این حرف‌ها را می‌گفتی خودم می‌گفتم برو.

صادق دو روز مانده بود ماموریتش تمام شود به شهادت رسید. آخر هر هفته تماس می‌گرفت. مدتی بی خبر بودیم. تا اینکه یکی ازدوستانش گفت سید صادق تیر خورده. گفتم هر اتفاقی افتاده به من بگو. گفت تو را به خدا از من نپرس از مسئولین بپرس. یکی دیگر از رفقایش گفت پسرت بیسیم چی بود، وسط عملیات کمین خوردند و او شهید شد.

برادر کوچکش هم با تشویق سید صادق به سوریه رفت و الان جانباز است.

بهمن ماه سال ۹۷ به مناسبت سالگرد شهادت شهادت پسرم از طرف لشکر فاطمیون ما را برای زیارت حرم حضرت زینب (س) به سوریه بردند. در هتلی که مستقر بودیم حدود ۲۵۰ خانواده دیگر فاطمیون هم حضور داشتند.

مهمان ناخوانده شوکه‌مان کرد/ دعایی که وسط گریه «حاج قاسم» را به خنده انداخت

یک روز داخل اتاق مان نشسته بودیم که در زدند. من و خانمم نشسته بودیم و عروسم بیرون بود. با صدای در، نوه ام که فرزند شهید بود دوید و در را باز کرد. در کمال تعجب دیدیم مردیست که تاکنون پیش از آن بار‌ها او را یا در تلویزیون دیده بودیم یا عکسش را مشاهده کرده بودیم. حالا او در چند قدمی ما آن هم در محل استراحتمان بود. بسیار شوکه شدیم.

حاج قاسم سلیمانی با دو نفر دیگر وارد شد. با نوه ام که یک بچه حدود ۵ ساله بود طوری دست داد و احترام کرد که گویی با یک مرد بالغ هم کلام شده. سریع جلو رفتم و با همان حس هیجانی که در درونم ایجاد شده بود او را دیدم. سردار یا الله گفت و همان جلوی در ایستاد. گفتم بیایید داخل. حاج قاسم گفت: اختیار با شماست اگر اجازه دهید. خندیدم گفتم تا اینجا به اختیار خودتان آمدید از اینجا به بعد به اختیار من بیایید. تعارفش کردم به سمت تنها صندلی اتاق که بنشیند.

حاج قاسم روی صندلی نشست و من هم مقابل او به دیوار تکیه دادم و ایستادم. از من پرسید اسم شما چیست؟ گفتم سید باقر حسینی هستم. در همین حین بدون حرف دیگری از روی صندلی آمد پایین و مقابل من روی زمین نشست.

حال و احوالمان را پرسید و از اوضاع خانواده پسرم جویا شد. گفت نام پسرت چه بود؟ گفتم سید محمد صادق. نام پدرم را هم پرسید. گفتم حاج آقا نام پدرم هم ابوطالب است.

بعد بلند شد که برود، پیشانی مرا بوسید. ناگهان دیدم اشک چشمان سردار را پر کرده. با خودم گفتم خدایا! من حرف بی تربیتی زدم یا چیزی گفتم که او ناراحت شد؟

در فکر خودم دنبال علت می‌گشتم که سردار گفت: شما پدر شهید هستی دعا کن من هم ردیف پسران شما باشم. بلافاصله پس از جمله سردار گفتم: الهی آمین.

سردار خندید و گفت: هنوز دعایی نکردی که الهی آمینش را گفتی. گفتم خودم تا تهش را خواندم. می‌دانستم وقتی می‌گوید می‌خواهم هم ردیف پسرتان باشم یعنی شهادت می‌خواهد. از او خواهش کردم و شماره خانه مان را دادم. گفتم سردار تو را به آبروی حضرت معصومه هر وقت به اصفهان آمدید به خانه ما هم بیایید. ایشان هم شماره ما را در دفتری یادداشت کرد، اما هیچ گاه قسمت نشد قدم در خانه ما بگذارد.

۵-۶ دقیقه حاج قاسم پیش ما بود و رفت. پشتش رفتم که دیدم سردار از پله‌ها پایین رفت و حتی سوار آسانسور نشد.

زندگی نامه و وصیتنامه شهید محمد جنتی معروف به حاج حیدر : چه زیباست حافظ ناموس اهل بیت شدن


روایت مجاهدت زینبی «حاج حیدر» سوریه+ عکس و فیلم

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، شهید محمد جنتی با نام جهادی حاج حیدر و معروف به «فرمانده حیدر» فرمانده رزمندگان مدافع حرم پاکستانی(تیپ زینبیون) بود. این شهید اهل روستای "دیزج خلیل" از توابع شهرستان "شبستر" در استان آذربایجان شرقی بود. او نوزدهمین شهید مدافع حرم استان آذربایجان شرقی است. او سال 92 راهی سوریه شد و حدود چهارسال در جبهه مقاومت سوریه و عراق حضور فعال داشت. جزو اولین مستشارانی بود که برای مقابله با تروریست‌های تکفیری وارد جبهه شد و در مناطق مختلفی از جمله دمشق، حلب، حما و ...حضور داشت و چندین بار در درگیری‌ با تروریست‌ها مجروح شده بود. 

استعداد بالایی در فرماندهی نیروها داشت و به خاطر اخلاق حسنه‌اش، افراد زیادی را جذب خود کرده بود و از محبوبیت بالایی میان نیروهایش برخوردار بود. بسیار متواضع بود و تا زمان شهادت نزدیکانش هم نمی‌دانستند که فرمانده گروه‌های مقاومت را بر عهده داشته است. محمد جنتی نهایتا در 16 فروردین 96 در حماه سوریه منطقه تل ترابی به شهادت رسید و همچون حضرت عباس(ع) سر و دستش را فدا کرد. پیکر مطهر او در منطقه ماند و مدتی در شمار شهدای جاویدالاثر مدافع حرم قرار گرفت. بعد از اعلام خبر شهادت حاج حیدر در منطقه مزار یادبودی برایش در قطعه 26 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) ایجاد شد.

یادبود شهید در قطعه 26

حالا بعد از گذشت 2 سال طی عملیات تفحص پیکر شهدای مدافع حرم در مناطق سوریه، پیکر این شهید نیز کشف شده و به کشور بازگشته است. هویت پیکر او از طریق آزمایش DNA شناسایی شده است.  سردار سلیمانی درباره این فرمانده شهید گفته بود: «حیدر یکی از بهترین‌هایم بود.»


پیکر شهید جنتی معروف به حاج حیدر هم اکنون در معراج شهدای تهران است.  مراسم وداع عمومی با این شهید، امروز؛ چهارشنبه 22 خرداد ماه 98 از ساعت 16 در معراج شهدای تهران برگزار می‌شود. مراسم تشییع پیکر شهید جنتی در روز پنجشنبه، 23 خرداد از ساعت 9 صبح از مقابل مسجد حجت(ع) واقع در خیابان پیروزی، خیابان زینتی افخم، میدان سرآسیاب آغاز می‌شود. او در همان یادمان قطعه 26 گلزار شهدا به خاک سپرده می‌شود.

با حمله تکفیری‌ها به سوریه و در خطر قرار گرفتن حرم حضرت زینب(س)، طلاب و جوانان پاکستانی بسیاری بودند که می‌خواستند برای دفاع از حرم عقیله بنی‌هاشم که در فرهنگ آنها حضرت زینب(س) «ثانیه زهرا» نامیده می‌شود به سوریه بروند اما به علت حساسیت‌ها و تمرکز سرویس اطلاعاتی پاکستان بر روی شیعیان, این امکان به راحتی فراهم نبود. در زمستان سال 92 اجتماعی را در تهران برپا کردند و نام «زینبیون» را برای خود برگزیدند. اولین گروه از رزمندگان و مجاهدان زینبیون ابتدای سال 93 عازم سوریه شده و در جبهه مبارزه علیه تروریست‌ها حضور پیدا کردند.

آزادسازی حلب، نبل و الزهرا, تدمر, حما و حاشیه دمشق از جمله مناطقی بود که رزمندگان زینبیون نقش مهمی در آزادسازی و تثبیت آن مناطق داشتند. امام خامنه‌ای نیز در پیامی به مدافعان حرم پاکستانی به موضوع رشادت آنها اشاره کردند و فرمودند:«سلام من را به مدافعین حرم پاکستانی برسانید. زینبیون خیلی خوب می‌جنگند. خیلی خوب مجاهدت می‌کنند. سلام من را به پدرها و مادرها و خانواده هایشان برسانید.» چهارم بهمن ماه سال 97 بود که خزانه‌داری آمریکا چندین مجموعه را به‌اتهام ارتباط و همکاری با جمهوری اسلامی ایران در فهرست تحریم قرار داد. نام لشکر زینبیون در کنار رزمندگان فاطمیون افغانستانی در این فهرست قرار داشت.


شاخص‌ترین شهدای مدافع حرم در سال ۹۶ / عاشورایی‌ترین شهدای عصر حاضر


شهید محمدعلی جنتی در وصیتنامه خود می‎گوید: از خداوند و امام می‌خواهم که مرا ببخشند چون نتوانستم آن طور که وظیفه‌ام بود ادا کنم و از امام می‌خواهم که از خداوند بخواهد که مرا ببخشد چون جوانم و نادان. همینقدر می‌دانم ما از خداییم و به سوی او باز می‌گردیم اما چه خوش است جان دادن در راه دوست.


«از راه دور خدمت امام عزیزم سلام می‌فرستم از درون چادری که در آن معنویت می‌بارد و همه با هم یکی هستند. از خداوند و امام می‌خواهم که مرا ببخشند چون نتوانستم آن طور که وظیفه ام بود ادا کنم و از امام می‌خواهم که از خداوند بخواهد که مرا ببخشد چون جوانم و نادان.
همینقدر می‌دانم ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم اما چه خوش است جان دادن در راه دوست.

اما وصیتی که به خانواده و دوستان و آشنایان دارم اول اینکه از همگی شما حلالی می خواهم و از آنها می خواهم که اگر حرفی پشت آنها گفته‌ام مرا ببخشید و به امام عزیزم و نایب آن از راه دور از درون چادری که در آن معنویت می‌بارد و همگی یکی هستند سلام می‌فرستم و از آنها می‌خواهم که مرا ببخشید چون نتوانستم آنطور که باید وظیفه‌ام را به آنها ادا کنم و از آنها می‌خواهم که از خداوند بخواهند مرا ببخشد و بعد به مادر عزیزم که جانم فدای او باد سلام عرض می‌کنم مادرم الان که اینجا نشسته‌ام مرا گریه گرفته ولی چون دوستانم پیش من هستند خجالت می‌کشم گریه کنم امیدوارم در کارهایت موفق باشی از تو می خواهم که مرا به خاطر کارهایم ببخشی و حلالم کنی ای کاش می شد محبتم را در نامه آشکار می‌کردم تا ببینی دلم برایت چقدر تنگ شده اما چه کنم که فعلاً وظیفه‌ام دور بودن است.
برادران و خواهرم عزیزانم از دور همگی شما را می‌بوسم امیدوارم همیشه در کارتان موفق باشید. همیشه ایمان را در کارهایتان قرار دهید مرا حلال کنید اگر با شما شوخی می‌کردم و از تمامی آشنایان حلالی می‌خواهم.
دیگر عرضی ندارم دعاگوی شما محمدعلی جنتی»

شهید حاج آزاد خشنود + ,وصیتنامه : وصیت من اجرای وصیت امام خمینی قدس‌سره می‌باشد. پیرو ولایت باشید هر چند به ضرر شما باشد

«حاج آزاد خشنود» رزمنده‌ای شجاع و مبارزی خستگی ناپذیر و از یادگاران دوران دفاع مقدس بود که در نخستین روزهای سال 96 در جبهه حماه سوریه به شهادت رسید؛ پیکر مطهر این نخستین سردار شهید مدافع حرم اهل بیت پیامبر(ص) شهرستان سروستان استان فارس ظهر روز چهاردهم فروردین با حضور کم نظیر مردم کوهنجان در آرامگاه ابدی‌اش و در جوار همرزمان شهیدش در طول سال های دفاع مقدس، به خاک سپرده شد.

شاخص‌ترین شهدای مدافع حرم در سال ۹۶ / عاشورایی‌ترین شهدای عصر حاضر

صیت‌نامه سردار شهید مدافع حرم، سرتیپ دوم پاسدار حاج آزاد خشنود کوهنجانی

به نام خداوند«ی که» اول می‌بخشد وبعد مهربان است، ضمن «این»‌که می‌بخشد، مهربان هم هست.

با صلوات بر محمد و آل محمد(ص).

سلامٌ‌علیکم

بدون مقدمه وصیت من اجرای وصیت امام خمینی قدس‌سره می‌باشد.

1- برادران و خواهران گرامی؛ پیرو ولایت باشید هر چند به ضرر شما باشد از لحاظ دنیوی، ولی بدانید اجر دنیا و آخرت دارد. پُست و مقام امور دنیوی شما را فریب ندهد، پیرو ولایت یعنی پیرو حضرت صاحب‌الامروالزمان، یعنی پیرو امر و مطیع فرمان الهی.

2- مسجد، نماز جمعه و جماعات، مخصوصاً نماز اول وقت، قرائت قرآن کریم با معنی هر روز «را» ترک نکید، با جماعت باشید«که» دست خدا با جماعت هست.

3 - زیر بار ظلم نروید چون اول خود شما در دنیا و آخرت ضرر می‌کنید چون اگر شما مظلوم واقع نمی‌شدید ظالم، ظلم نمی‌کرد، طبق روایات خداوند از شما سئوال می‌کند.

4 - بصیرت و آگاهی داشته باشید. نگویید به ما چه، یا اینکه کاری از دست ما بر نمی‌آید. نه خیر، خداوند «از» هر کس در حدّ توان خود او تکلیف می‌‌خواهد. به دیگرن آگاهی بدهید و این آگاهی جهت تفرقه و جدائی نباشد، آگاهی دینی و مذهبی باشد نه فقط سیاسی و دنیوی، که به درد نمی خورد. البته بصیرت دینی و سیاسی در کنار هم چون دین و سیاست با هم هستند وجدا نیست.

5 - شفاعت شهدا شامل حال کسانی که پیرو ولایت نیستند نمی‌شود، هرچند اقوام نزدیک باشند.