ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

ما سه تا پلاس

کانال ما در ایتا ، بله ، روبیکا .....: ma3taPlus@

خاطرات شهید حاج اصغر پاشاپور به نقل از همرزمان

ستاره‌ای بدرخشید و... خبر شهادت حاج اصغر پاشاپور که رسید، یادداشتی نوشتم و گفتم وقتی خورشید یک آسمان می‌رود ستاره‌ها به چشم می‌آیند و چه بی سعادت است چشم غیر مسلح ما که تا قبل از آن، ستاره‌های این آسمان را نمی‌شناسد. ما مردم عادی وقتی با اصغر پاشاپور آشنا شدیم که حاج قاسم سلیمانی شهید شد و عکس‌ها و ویدئوهایش با همراهانش منتشر شد. به خصوص ویدئویی که حاج قاسم برای شناسایی می‌رفت و حاج اصغر نگران جانش بود و حاج قاسم می‌گفت: بابا آقا اصغر زشته! من و می‌ترسونی به خاطر دو تا گلوله... از طریقی با معاون و هم‌رزم و هم‌راه شهید پاشاپور تماس گرفتم و خواستم قرار جلسه‌ای را بگذاریم و درباره این شهید به گفت و گو بنشینیم که مردمی که مثل من با چشم غیر مسلح آسمان را می‌بینند، بیشتر ستاره‌هایش را بشناسند. تا این که بعد از ظهری در روزنامه رو به روی دو هم‌رزم شهید نشسته بودم که سیاه عزای فرمانده‌شان را به تن کرده بودند اما شوق نگاه و اقتدار صحبت‌شان می‌گفت این غم و این عزا جنسش با آن‌هایی که می‌شناسیم فرق می‌کند. سید متین و سید یوسف (نام‌های جهادی‌شان) نمی‌خواستند اسم و عکسی ازشان منتشر شود و این گفت و گو را صرفا ادای دین مختصری به حاج اصغر می‌دانستند. سید متین با شوق و حسرت و غمی توامان از حاج اصغر می‌گوید: _ امروز برای ما یوم الحسرت است. حسرت تمام لحظاتی که با حاج اصغر بودیم...
 
مکتب حاج اصغر
 
حاج اصغر آدم تربیت می‌کرد. بچه‌های یگان حاج اصغر یک سر و گردن از هر نظر از بچه‌های سایر یگان‌ها بالاتر بودند. اصلا یگان‌ها اسم داشتند و این یگان هم اسم داشت اما همه به نام حاج اصغر می‌شناختندش، «فوج حاج اصغر». مثلا نوجوانی سوری بود به اسم محمد که بعدا اسم جهادی کمیل را گرفت. محمد به معنای واقعی جنگ‌زده بود. پدر و مادرش در فوعه و کفریا در محاصره بودند و خبری ازشان نبود و وضع مناسبی نداشتند. حاج اصغر محمد را جذب کرده و زیر بال و پر گرفته بود. یک جورهایی برایش هم برادر بود، هم پدر و هم فرمانده. در مدت کوتاهی، محمد که حتی تحصیلات دانشگاهی نداشت تبدیل شد به کمیلی که نخبه کار اطلاعات عملیات بود. آن هم اطلاعات جنگ‌های چریکی و شهری که بسیار پیچیده است.
 
همه جور آدمی در ارکان حاج اصغر بود. از هر طیف و هر اعتقادی. اصغر آقا می‌گفت نباید در اعتقاد افراد تجسس کرد. بعد فهمیدیم که این دستور مستقیم حاج قاسم است. یک روز اصغر آقا آمد و گفت توانسته رایزنی کند و برای بچه‌ها یک سفر زیارتی کربلا جور کند. تعجب کردیم مردی که شبانه روز در غربت و دور از خانواده درگیر کار و جنگ است چطور توانسته ترتیب همچین سفری را هم بدهد. هر‌چه اصرار کردیم که شما هم بیایید زیر بار نرفت. دست آخر که دید دست‌بردار نیستیم گفت: ان شاءا... دفعه بعد... حاج اصغر در این هفت سال که منطقه بود با این که خیلی راحت می‌توانست اما اصلا کربلا نرفت تا از جهادش عقب نماند. بعد که ما این سفر را با بچه‌های سوری رفتیم و برگشتیم متوجه شدیم بعضی از  بچه‌هایی که با ما آمده بودند شیعه نبودند. به خاطر محبتی که به حاج اصغر داشتند عاشق امام حسین شده بودند و حاج اصغر فرستاده بودشان زیارت امام حسین علیه السلام. سید یوسف می‌گوید با خودم فکر می‌کنم اصغر آقایی که مدام در دل خطر بود چرا الان شهید شد؟ اصغر آقا وظیفه‌اش را تمام و کمال انجام داد و بعد شهید شد. از صفر همه چیز را ساخت و همه را تربیت کرد. الان یگان حاج اصغر در غیاب او هم به همان شیوه کارش را انجام می‌دهد. این نتیجه تربیت و فرماندهی مستشاری اصغر آقاست. می‌گوید فرمانده منطقه می‌گفت من روز اولی که یگان را به اصغر تحویل دادم نه یک قبضه اسلحه به او دادم و نه یک دستگاه خودرو. همه را خودش ساخت...

خانواده‌دار مثل اباعبدا... (ع)

حاج اصغر تا جایی که ما می‌دانیم از سال 92 در منطقه بود. در تمام این هفت سال بی وقفه کار می‌کرد و اگر روزی هم می‌آمد که فرصت خیلی کوتاهی به خانواده‌اش سر بزند کارهایش را تلفنی پی می‌گرفت و اگر کاری پیش می‌آمد بدون هیچ ملاحظه‌ای به منطقه برمی‌گشت. حاج اصغر موقع به دنیا آمدن فرزند آخرش هم منطقه بود. سید متین می‌گوید حاج اصغر حتی از مرخصی‌های معمول خودش هم استفاده نمی‌کرد. به مقتدایش -اباعبدالله- اقتدا کرده بود و زن و بچه‌اش را هم به سوریه برده بود که وقت مجاهدتش را برای برگشتن به ایران و دیدن خانواده هدر ندهد. اما همان‌جا هم خیلی کمتر از دیگر مجاهدانی که سوریه زندگی می‌کنند خانواده‌اش را می‌دید. در دو سال اخیر جمعا پنج روز به ایران آمده بود و پدر و مادرش را دیده بود.
 
وقتی ما به حاج اصغر رسیدیم حال روحی خوشی نداشت. سیاه‌پوش رفیق عزیزتر از برادرش شده بود و زیاد با کسی حرف نمی‌زد. از بچه‌ها شنیدیم که حاج اصغر رفاقت دیرینه‌ای با شهید محمد پورهنگ داشته. از بچگی با هم بزرگ شدند و بعدا محمد پورهنگ شده داماد خانواده پاشاپور، یعنی شوهر خواهر حاج اصغر. رابطه حاج اصغر و محمد پورهنگ از برادر نزدیک‌تر بود و داغ محمد از داغ برادر سنگین‌تر. اما حاج‌اصغر همان‌طور که با کسی در این باره حرف نمی‌زد، گریه و عزاداری هم نمی‌کرد. حتی برای مراسم خاکسپاری و ختم شهید پورهنگ به ایران برنگشت که یگان در عملیات زمین نخورد.
 
اگر بخواهم مثالی از جنگ تحمیلی بزنم، حاج اصغر شبیه شهید حسن باقری بود. وقتی به منطقه آمد جایگاه و درجه‌ای نداشت. از صفر شروع کرد. از کارهای سطح پایین تدارکات و پشتیبانی. بعد کم کم لیاقت و استعداد خودش را نشان داد و جایگاهش بالا و بالاتر رفت تا این اواخر که هم مسؤولیت پشتیبانی را به عهده داشت و هم فرمانده تیپ و لشگر بود. وقتی هم به جایگاه بزرگی رسیده بود اصلا علاقه نداشت که اسمی ازش باشد. خیلی پست‌ها به‌ او پیشنهاد شد اما نپذیرفت. در همان زمان فرماندهی هم هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. حتی شب‌ها برای یگان آشپزی می‌کرد.
 
حاج اصغر در هفت سال بودنش در منطقه، عربی را با لهجه‌های مختلف یاد گرفته بود و طوری با بچه‌های سوری مأنوس شده بود که از جان عزیزترش می‌داشتند. تقریبا تمام یگانش را بچه‌های سوری تشکیل می‌دادند. شب‌ها پا به پای حاج اصغر می‌ماندند و کار می‌کردند با این که وظیفه‌شان نبود. حتی اقوام و قوم و خویش‌شان را می‌آوردند و به کار می‌گرفت. همه اینها از سر علاقه‌ای بود که به حاج اصغر داشتند.
سید متین آهی می‌کشد و می‌گوید امیدوارم بتوانیم تشییع باشکوهی برای فرمانده بگیریم. پیکرش که هنوز دست تکفیری‌هاست...

اصغر آقای حاج قاسم

شنیدیم که بعد از شهادت حاج قاسم خیلی به هم ریخته است. حتی به هم ریخته‌تر از شهادت محمد پورهنگ. حاج قاسم از اول اصغر آقا را می‌شناخت اما شروع ارتباط قوی‌شان از هماهنگی پاکسازی داعش برقرار کرده بود. سال 96 بود و حاج قاسم برنامه‌ریخته بود دست داعش را برای همیشه کوتاه کند. عملیاتی گسترده که نهایتا به نابودی داعش انجامید. حاج قاسم فرماند‌هان یگان‌ها را جمع کرد که توضیحات‌شان را ارائه کنند و نیازهایشان را بگویند. هر کسی توضیحاتش را می‌گفت و نیازها و مایحتاج یگانش را می‌خواست. غالبا هم همه گلایه می‌کردند و از نبود امکانات می‌گفتند. مدیر جلسه نوبت صحبت فرماندهان را اعلام می‌کرد و حاج قاسم سرش را انداخته بود پایین و ذکر می‌گفت. نوبت به حاج اصغر که رسید، توضیحاتش را گفت و گفت ما آماده‌ایم،‌ والسلام. مدیر جلسه نوبت را به نفر بعدی داد. ناگهان حاج قاسم سرش را بالا آورد و گفت یک دقیقه صبر کنید! اصغر آقا شما هیچی نمی‌خواید؟ اصغر آقا گفت: نه آقا ما چیزی نمی‌خوایم! اصغرآقا خیلی حواسش بود طوری حرف نزند که نقص کار بقیه عیان شود و دیگر فرماندهان خراب شوند. هر چه حاج قاسم گفت، طفره رفت و جواب را از سر باز کرد تا این که حاج قاسم نهیب زد: یعنی چی اصغر آقا؟ به من توضیح بده! یعنی چی هیچی نمی‌خوای؟ مگه می‌شه؟... اصغر آقا شروع به توضیح کرد: بله حاج آقا. من به کمک بچه‌های سوری و آشناهایی که داشتم آشپزخانه سیار ساختم و از قبل شروع عملیات مایحتاج رو تامین کردم. همینطور من بین سوری‌ها تحقیق کردم و به یک‌جور نان رسیدم که هم به صرفه‌تر است و هم تا یک هفته خراب نمی‌شود. یعنی اگر در محاصره هم گیر کنیم تا یک هفته غذا داریم. حاج آقا خیال‌تون از یگان‌های فلان و فلان هم راحت من تأمین‌شون می‌کنم... حاج قاسم چشمانش از شوق برق می‌زد. نفس راحتی کشید و شروع کرد از اصغر آقا تعریف کردن. از این که چه بار بزرگی را از شانه‌اش برداشته‌ است.
 
از آن‌جا به بعد رابطه حاج قاسم و اصغر آقا خیلی نزدیک شد. تا جایی که هر وقت کار جنگ گره می‌خورد حاج قاسم می‌گفت: اصغر کجاست؟ بگید اصغر عمل کنه...

​​​​​​​فرماندهی که جای «برو» می‌‌گفت «بیا»

اصغر در فرماندهی عجیب بود. چه در تدارکات که برای مثال وسط بیابان بی آب و علف و در نقطه صفر عملیات به 2500 نفر از مردم داوطلب سوری مرغ اسپایسی و هندوانه‌ خنک و دمنوش می‌داد! و چه در عملیات که همیشه خودش خط شکن بود. مثلا جایی در المیادین جنگ گره خورده بود. چند یگان رفته و  موفق نشده بودند حالا یگان حاج اصغر می‌خواست عمل کند. هیچ کدام از نیروها عمل نمی‌کردند. تا این که حاج اصغر در یک خودرو را باز کرد، راننده را کشید پایین و خودش نشست پشت فرمان و به تاخت رفت تا مرز مواضعی که باید می‌رفتیم. از آن‌جا بیسیم زد: من اینجا هستم! بیایید!

شهید اصغر پاشاپور / وقتی به منطقه آمد جایگاه و درجه‌ای نداشت. از صفر شروع کرد. از کارهای سطح پایین تدارکات و پشتیبانی

حاج اصغر شبیه شهید حسن باقری بود. وقتی به منطقه آمد جایگاه و درجه‌ای نداشت. از صفر شروع کرد. از کارهای سطح پایین تدارکات و پشتیبانی. بعد کم کم لیاقت و استعداد خودش را نشان داد و جایگاهش بالا و بالاتر رفت تا این اواخر که هم مسؤولیت پشتیبانی را به عهده داشت و هم فرمانده تیپ و لشگر بود. وقتی هم به جایگاه بزرگی رسیده بود اصلا علاقه نداشت که اسمی ازش باشد. خیلی پست‌ها به‌ او پیشنهاد شد اما نپذیرفت. در همان زمان فرماندهی هم هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. حتی شب‌ها برای یگان آشپزی می‌کرد.

مادر شهید مدافع حرم اصغر پاشاپور:یک محله بود و یک حاج‌اصغر؛ هر کار فرهنگی که از دستش برمی‌آمد برای مردم انجام می‌داد

یک محله بود و یک حاج‌اصغرهر کار فرهنگی که از دستش برمی‌آمد برای مردم محله ملک‌آباد انجام می‌داد. گاهی می‌دیدی که با ّبسیج کردن جوانان محله، مقدمات خواندن نماز عید فطر و نماز ظهر عاشورا را مهیا می‌کرد و در اقامه نماز، صد‌ها نفر حضور پیدا می‌کردند. گاهی خادم زوار امام رضا(ع) در مشهد مقدس می‌شد و آستین بالا می‌زد و غذا درست می‌کرد و مایحتاج زوار را فراهم می‌کرد. خلاصه یک حاج‌اصغر بود و یک محله و یک اتاقک در پایگاه مقاومت بسیج مسجد صاحب‌الزمان (عج)

پدر شهیداصغر پاشاپور:همیشه وقت‌شناس بود و انقلابی عمل می‌کرد، اصغر دلداده خاندان عصمت و طهارت(ع) بود و نمی‌توانست بی‌تفاوت بماند

پدر شهید پاشاپوردر خصوص پسرش می گوید : «اصغر همیشه وقت‌شناس بود و انقلابی عمل می‌کرد. به یاد دارم که در عاشورای سال ۱۳۸۸ وقتی همراه با دسته زنجیرزنان به هیأت برگشتیم متوجه شدم که پسرم به همراه تعدادی از هیأتی‌ها نیستند. با پرس‌وجو از این‌و آن فهمیدم که به‌ قصد مقابله با حرمت‌شکنان عزای اباعبدالله الحسین(ع) رفته‌اند». او آهی می‌کشد و به صحبت‌هایش ادامه می‌دهد: «نه‌تنها پشیمان نیستم بلکه خوشحالم که پسرم در راه دفاع از حریم اهل‌بیت(ع) به شهادت رسیده و عاقبت‌به‌خیر شده است. اصغر دلداده خاندان عصمت و طهارت(ع) بود و نمی‌توانست بی‌تفاوت بماند. اگر رهبر اجازه بدهد من هم آماده جهاد هستم تا پرچم بر زمین نماند».

گفتگو بامادرشهیدمدافع حرم اصغر پاشاپور:هدیه‌ای در راه خدا دادم و راضی نیستم ذره‌ای از پول بیت‌المال خرج بازگرداندن پیکر پسرم شود

بعد از شهادت حاج‌قاسم پسرم حال خوبی نداشت و به گفته خانواده‌اش حتی نمی‌خندید. یک شب یکی از دوستان ایرانی به همراه همسرش به منزل‌مان در سوریه آمده بودند. حاج‌اصغر دو ساعت با آن‌ها درباره حاج‌قاسم حرف زد و گریه کرد. بعد از این صحبت‌ها همسر دوست اصغر پیش من آمد و گفت از حرف‌ها و حال و هوای شوهرت پیداست که شهید می‌شود.

یک محله بود و یک حاج‌اصغر؛ هر کار فرهنگی که از دستش برمی‌آمد برای مردم محله ملک‌آباد انجام می‌داد. گاهی می‌دیدی که با بسیج کردن جوانان محله، مقدمات خواندن نماز عید فطر و نماز ظهر عاشورا را مهیا می‌کرد و در اقامه نماز، صد‌ها نفر حضور پیدا می‌کردند. گاهی خادم زوار امام رضا(ع) در مشهد مقدس می‌شد و آستین بالا می‌زد و غذا درست می‌کرد و مایحتاج زوار را فراهم می‌کرد. خلاصه یک حاج‌اصغر بود و یک محله و یک اتاقک در پایگاه مقاومت بسیج مسجد صاحب‌الزمان (عج) که آنجا شهید پاشاپور با جوان‌های محله حرف می‌زد و سعی می‌کرد راه و چاه را نشان‌شان بدهد.

همان حاج‌اصغری که در خط مقدم جنگ فرهنگی بود، با آغاز جنگ سوریه عازم دفاع از حرم شد و بعد از هفت سال و چند ماه جهاد در مقابل تروریست‌های تکفیری و داعش، عاقبت ۱۳ بهمن‌ماه امسال (۹۸) در حومه حلب سوریه به شهادت رسید. شهید «حاج‌اصغر پاشاپور» از یاران نزدیک سپهبد شهید حاج‌ قاسم سلیمانی بود که خیلی دوری فرمانده‌اش را تاب نیاورد و درست یک ماه بعد از شهادت حاج‌قاسم، او نیز آسمانی شد. چند روز پس از شهادت حاج‌اصغر پای حرف‌های مادرش «سیده‌حوریه موسوی‌پناه» نشستیم. مادری که با صلابت می‌گوید: هدیه‌ای در راه خدا دادم و راضی نیستم ذره‌ای از پول بیت‌المال خرج بازگرداندن پیکر پسرم شود. روایت‌های این مادر شهید را در ادامه بخوانید.

* بوسه بر پای مادر

حاج‌اصغر فرزند چهارم خانواده و متولد سال ۱۳۵۸ بود؛ پدرش هم از جانبازان دوران دفاع مقدس است. پسرم از کلاس دوم راهنمایی فعالیت بسیجی داشت. یک عکس هم از او داریم که پرچم «یاحسین (ع)» بر دوش، اعتقاداتش را در نوجوانی نشان می‌دهد. پسرم به راهپیمایی‌ها علاقه داشت و هیچ وقت از این فعالیت‌ها جا نمی‌ماند. بسیار مهمان‌نواز بود و احترام همه را نگه می‌داشت. از کودک خردسال گرفته تا افراد مسن؛ بسیار شوخ‌طبع بود. با خواهر و برادر و فرزندان‌شان شوخی می‌کرد. کلاً در اقوام مرام دیگری داشت. برای من احترام ویژه‌ای قائل بود؛ وقتی برای دیدنش به سوریه رفته بودیم، پا‌های من را می‌بوسید و می‌گفت «شما پای من را باز کردید تا به اینجا بیایم و از دین مان محافظت کنم.»

* خواستگاری به سبک حاج‌اصغر

پسرم خیلی باحیا و شوخ بود؛ وقتی می‌خواست ازدواج کند، این مسئله را مستقیم به من نگفت. یادم هست از مهاباد که برگشت یک عکس را به من نشان داد؛ در آن عکس چادر بر سر یکی از سربازهایش انداخته بود و خودش کنار سرباز ایستاده بود. وقتی این عکس حاج‌اصغر را دیدم فکر کردم آن سرباز یک خانم است؛ به او گفتم «این خانم کیه؟» گفت «من آنجا نامزد کردم». گفتم «بدون اجازه من؟» گفت «آره». گفتم «خودت می‌دانی! عروسی کردی الان داری به من می‌گویی؟» خیلی ناراحت شدم و گفتم «تو چطوری دست این خانم نامحرم را گرفتی؟» گفت «عقد کردیم». گفتم «این خانم نگفت تو پدر و مادر نداری؟!» بعد کلی خندید و گفت «مادر صاحب این عکس سرباز منه». خندیدم و گفتم «خب چرا با من این کار را می‌کنی؟ بگو زن می‌خواهم؛ من می‌روم و برایت زن می‌گیرم».

* زندگی بسیار ساده

ما در محله ملک‌آباد زندگی می‌کردیم. حاج‌اصغر و همسرش هم مستأجر ما بودند. تمام زندگی حاج‌اصغر یک اتاق و یک آشپزخانه بود. به او می‌گفتم شما که این همه فعالیت می‌کنی، کمی فکر زندگی‌ات باش. می‌گفت همین هم برای من زیاد است. آن دنیا جایمان بزرگ باشد. هیچ وقت دنبال تجملات نبود.

* من کاره‌ای نیستم

ابتدای جنگ در سوریه، حاج‌اصغر به منزل ما آمد و گفت ما باید به مأموریت برویم. پرسیدم: کجا می‌روی؟ گفت: سوریه. گفتم باشد خدا به همراهتان. بعد از رفتن حاج‌اصغر به سوریه، چهار بار پیشش رفتم؛ یک‌بار بعد از شهادت دامادم حاج‌محمد پورهنگ به سوریه رفتیم تا اسباب و اثاثیه دخترم را به ایران بیاوریم؛ سه بار دیگر هم به دیدن حاج‌اصغر رفتیم. تا زمان شهادتش ما نمی‌دانستیم مسئولیتش چیست. در سوریه از پسرم پرسیدم «اینجا چه‌کاره هستی؟» گفت «ما کاره‌ای نیستیم.» بعد‌ها چندین بار حضوری یا تلفنی از حاج‌اصغر این سؤال را پرسیدم که «شما در سوریه کجا کار می‌کنید؟» یک بار گفت «من در یک اتاق نشستم؛ وسایل گرمایشی و سرمایشی هم دارم.» پرسیدیم پس شما هیچ‌کاره‌ای! بیسیم‌چی هم نیستی؟ گفت نه. پرسیدم پس چه کار می‌کنی که به ایران نمی‌آیی؟ گفت می‌نشینیم در اینجا یک وقت‌هایی بچه‌ها لباس یا وسیله‌ای می‌خواهند برای آن‌ها می‌بریم. گفتم باشد خدا کمک‌تان کند. هر بار که به دیدن پسرم به سوریه رفتیم، او را خیلی نمی‌دیدیم؛ مثل یک مهمان می‌آمد و چند ساعت کنار ما بود و می‌رفت. تا زمان شهادتش دو سال بود که به ایران نیامده بود. یک‌بار به سوریه رفتم، خیلی شلوغ بود و صدا می‌آمد. گفتم اصغر خانه‌تان خیلی صدا می‌آید، آخه چرا زن و بچه‌ات را به اینجا آورده‌ای؟ گفت عرب‌ها رسم دارند شب‌ها اسباب‌کشی می‌کنند. این صدای اسباب‌کشی آنهاست؛ شما اصلاً خودتان را ناراحت نکنید. منزل حاج‌اصغر در سوریه طبقه دوازدهم بود. یک‌بار به عروسم گفتم کاش طبقه پایین باشید، اگر حمله‌ای شد، زودتر به طبقه زیرزمین بروید. عروسم گفت مامان اگر بخواهند بزنند، زیرزمین را هم می‌زنند. ما برای آخرین بار در تابستان امسال به دیدنشان رفته بودیم.

* شرط حاج‌اصغر برای بازگشت به ایران

پنج سال از حضور حاج‌اصغر در سوریه می‌گذشت که به سوریه رفتم و به او گفتم: بیا برگردیم بس است دیگر؛ الان پنج سال است اینجا هستی. گفت باشد برمی گردم، فقط یک شرط دارد. گفتم چه شرطی؟ گفت: فردای قیامت جواب بی‌بی زینب (س) را شما می‌دهی؟ اگر جواب می‌دهی من برمی‌گردم. گفتم: نه من نمی‌توانم جواب بی‌بی زینب (س) را بدهم؛ پس بمان.

پسرم هر وقت می‌خواست به سوریه برود می‌گفت: «می‌روم تا مزدم را از بی‌بی بگیرم. باید یا شهید شوم یا جانباز». البته حاج‌اصغر یک بار مجروح شده و به ما هم نگفته بود. یک‌بار وقتی جورابش را درآورد، زخم پایش را دیدیم. از جای بخیه‌اش مشخص بود که زخمش را غیرحرفه‌ای بخیه زده‌اند طوری که انگار فقط می‌خواستند جلوی خونریزی زخم را بگیرند.

* حاج‌محمد هم مثل پسرم بود

دامادم شهید حاج‌محمد پورهنگ هم مثل پسرم بود. من هم برای او مثل مادر بودم. دوقلو‌های شهید پورهنگ دو ماهه بودند که حاج‌محمد آمد و گفت «می خواهم به سوریه بروم». پیش خودم گفتم اگر بگویم برو، بچه هایش دو ماهه هستند؛ اگر هم بگویم نرو، می‌گوید پسرت را راهی کردی، دوست نداری من برای بی‌بی زینب (س) بروم؟ خلاصه راضی شدم و گفتم برو خدا به همراهت.»

وقتی دوقلو‌ها به یک سال و نیم رسیدند، حاج‌محمد گفت: می‌خواهم زینب‌خانم را هم به سوریه ببرم. باز هم راضی شدم تا دخترم به همراه دوقلو‌ها بروند. منطقه‌ای که زینب‌خانم در آنجا بود، ۳۰ کیلومتر تا منطقه جنگی و خط مقدم فاصله داشت. در آنجا صدای عملیات‌ها و تحرکات جبهه، شنیده می‌شد، اما باز در چنین شرایطی دخترم کنار حاج‌محمد بود.

من می‌دانستم که دامادم شهید می‌شود. بار آخر که با دخترم و عروسم برای بدرقه شهید پورهنگ به فرودگاه رفتیم، به عروسم گفتم این دفعه حاجی شهید می‌شود. عروسم گفت «نه مامان». گفتم «احساس کردم آخرین دیدار بود.» بعد هم حاج‌محمد مظلومانه به شهادت رسید.

اکنون فرزندان شهید پورهنگ هفته‌ای سه روز پیش من هستند؛ گاهی صبرم تمام می‌شود، اما وقتی عکس شهید پورهنگ را نگاه می‌کنم، گویا صبر دوباره به وجودم برمی گردد. حاج‌محمد دوست صمیمی حاج‌اصغر بود؛ هر وقت حاج‌اصغر با ما تماس می‌گرفت، می‌گفت: حواس‌تان به یادگار‌های شهید پورهنگ باشد. یادگار‌های دوست من در دست شما امانت هستند. مبادا یک وقت خواهرم زینب از چیزی ناراحت شود.

* آخرین تماس

بعد از شهادت حاج‌قاسم، پسرم زنگ زد و حدود ۲۰ دقیقه حرف زدیم. آخرین تماس او بود. پسرم در خواب شهید پورهنگ را دیده بود و می‌گفت: رفیق شفیقم را در خواب دیدم؛ برایم دعا کن. گفتم: ان‌شاءالله خیر است. در ادامه برای اولین بار به من گفت: مادر ما داریم به خط می‌رویم. گفتم: کجا می‌روید؟ گفت: هیچی در جاده داریم می‌رویم؛ برایم دعا کن. گفتم ان‌شاءالله عاقبت به خیر بشوی و این‌طور با شهادت عاقبت به خیر شد.

بعد از شهادت حاج‌قاسم پسرم حال خوبی نداشت و به گفته خانواده‌اش حتی نمی‌خندید. عروسم برایمان تعریف می‌کرد که بعد از شهادت حاج‌قاسم دیگر حاج‌اصغر حال و هوای دیگری داشت؛ یک شب یکی از دوستان ایرانی به همراه همسرش به منزل‌مان در سوریه آمده بودند. حاج‌اصغر دو ساعت با آن‌ها درباره حاج‌قاسم حرف زد و گریه کرد. بعد از این صحبت‌ها همسر دوست اصغر پیش من آمد و گفت شوهرت شهید می‌شود. من هم گفتم زبانت را گاز بگیر. او هم گفت از حرف‌ها و حال و هوایش پیداست که شهید می‌شود. عروسم بعد از رفتن مهمان‌ها با دقت پای حرف‌های حاج‌اصغر نشسته بود و او هم احساس کرده بود که حاج‌اصغر به سمت شهادت می‌رود.

* شنیدن خبر شهادت

آن شب که خبر شهادت حاج‌اصغر را به خانواده داده بودند، همه اعضای خانواده می‌دانستند، اما چون من یک ماه پیش عمل قلب داشتم به من نمی‌گفتند. آن شب بچه‌ها به منزل‌مان آمدند. تعداد زیادی از دوستان حاج‌اصغر به محله ما آمده بودند. خیلی در خیابان سر و صدا بود. گفتم از پنجره بیرون را ببینم که در خیابان چه خبر است؟ دختر بزرگم گفت نه نگاه نکن؛ خبر خاصی نیست. بعد دخترم قرص هایم را آورد و گفت مادر بخور. گفتم نه امشب قرص نمی‌خورم. شما آمده‌اید اینجا که بگوییم و بخندیم. اما با اصرار دخترم قرص‌هایم را خوردم. با اینکه ذکر می‌گفتم و آیت‌الکرسی می‌خواندم، اما باز هم خوابم نمی‌برد. بالاخره به سختی خوابیدم. کمی بعد برای خواندن نماز صبح آماده شدیم. بعد از نماز، دخترم صبحانه مختصری آورد و گفت داروهایت را بخور و بعد استراحت کن. با دخترم به اتاق رفتیم و گفت مادر یک چیزی بگویم؟ بعد ادامه داد: یکی از نزدیکان حاج‌محمد (شهید پورهنگ) شهید شده است. می‌آیی شهرری؟ گفتم اصغر نزدیک‌ترین دوستش بود! اصغر شهید شده؟ دخترم گفت نه اصغر مجروح شده. گفتم نه فهمیدم که اصغر شهید شده است.

من بعد از شهادت حاج‌اصغر خیلی بی‌قراری می‌کردم. همسرم و دخترم خیلی من را آرام کردند. شهادت پسرم هم شیرین است و هم سخت. درباره مبادله پیکر پسرم هم گفتم من راضی نیستم حتی به اندازه سر سوزن از بیت‌المال خرج شود. هر چه خواست خداست، همان می‌شود. اگر قرار باشد پیکرش برگردد، برمی‌گردد. ما باید اکنون صبوری را از حضرت زینب (س) بیاموزیم. خدا خودش داده و الان گرفته و باید شاکر خدا باشیم.

پدر شهید پاشاپوردر خصوص پسرش می گوید : «اصغر همیشه وقت‌شناس بود و انقلابی عمل می‌کرد. به یاد دارم که در عاشورای سال ۱۳۸۸ وقتی همراه با دسته زنجیرزنان به هیأت برگشتیم متوجه شدم که پسرم به همراه تعدادی از هیأتی‌ها نیستند. با پرس‌وجو از این‌و آن فهمیدم که به‌ قصد مقابله با حرمت‌شکنان عزای اباعبدالله الحسین(ع) رفته‌اند». او آهی می‌کشد و به صحبت‌هایش ادامه می‌دهد: «نه‌تنها پشیمان نیستم بلکه خوشحالم که پسرم در راه دفاع از حریم اهل‌بیت(ع) به شهادت رسیده و عاقبت‌به‌خیر شده است. اصغر دلداده خاندان عصمت و طهارت(ع) بود و نمی‌توانست بی‌تفاوت بماند. اگر رهبر اجازه بدهد من هم آماده جهاد هستم تا پرچم بر زمین نماند».