مرداد ماه سال 80 بود که خبر رسید شهید گمنامی در شهر مهریز یزد تشییع می شود. در آن زمان شهید گمنام وارد یزد شد و در فرودگاه مورد استقبال مردم قرار گرفت.شهید گمنام در نهایت روز بعد در میان استقبال مردم روستای گردکوه مهریز یزد تشییع و تدفین شد و پس از آن در کشاکش زندگی شهری و دغدغه هایش گمنام ماند.

اما داستان شهید گمنام روستای گردکوه همین جا تمام نشد، در شهر علی آباد کتول استان گلستان خانواده شهید 25 ساله عزت الله کیخواه نژاد که سال ها قبل فرزندشان به جبهه رفته بود و دیگر بازنگشته بود روزگاری دگر داشتند.اینکه چگونه شهید گمنام دورترین روستای مهریز یزد به خانواده اش در شهر علی آباد کتول می رسد شنیدنی است.
حمزه کیخواه نژاد پسر عموی شهید عزت الله کیخواه نژاد ماجرای نمایان شدن قبر شهید عزت الله کیخواه نژاد را اینگونه بر زبان آورد: در سال 66 قبل از شروع عملیات شهید عزت الله به اتفاق عمو و برادرم محمد عازم مناطق جنگی می شوند که درانتهای عملیات شهید عزت الله در منطقه ماهوت عراق مفقودالاثر می شود.
پس از آن سال ها عمو حسین پدر شهید چشم انتظار فرزندش به معراج شهدای تهران و اهواز مراجعه می کند 26 مرداد 69 بود که آزادگان وارد ایران شدند و ما به همراه دوستان و آشنایان و پدر شهید به استقبال شان رفتیم تا خبری از عزت الله و یا خودش را بیابیم با وجود همه امید و تسلایی که ما به عمو حسین می دادیم ولی او با اطمینان می گفت عزت الله شهید شده است.

حمزه کیخواه نژاد پسر عموی شهید
در بین آزادگان یکی از دوست های خاص و صمیمی عزت الله را دیدیم و از او جویای حال عزت الله شدیم که گفت روزی که در محاصره دشمن قرار گرفتیم عزت الله روی پای من شهید شد و من اسیر شدم .سال 85 عمو حسین خواب می بیند که شهید سید حسین حسینی همرزم شهید و دوست مشترک پدر شهید و عزت الله که چند سال پیش دار فانی را وداع گفته بوده به خواب پدر می آید.

حسین کیخواه نژاد پدر شهید
عمو حسین تعریف می کرد در عالم خواب از شهید حسینی سراغ عزت الله را گرفتم وی به من گفت که عزت الله در شهرستان مهریز مدفون است .قبل از این نیز برادر شهید عزت الله (شهید اکبر کیخا) در عملیات بیت المقدس به شهادت می رسد که خبر این شهادت توسط همرزم ایشان «شهید سید حسین حسینی» به پدر شهید داده می شود.روز بعد عمو حسین پدر شهید خواب را برای برادرم محمد تعریف می کند و از آنجایی که محمد در نیروی زمینی سپاه بوده پیگیر ماجرا می شود اما چیز تازه ای به دست نمی آورد.
چند ماه بعد دوباره عمو حسین خواب می بیند اما این بار شهید سید حسین حسینی به حالت گلایه به خواب عمو حسین می آید و می گوید که چرا پیش عزت الله نمی آیی عمو هم در جوابش می گوید من نمی دانم که عزت الله کجاست .شهید حسینی هم در جواب عمو می گوید می خواهی تو را ببرم به جایی که عزت الله می باشد عمو هم استقبال می کند و در عالم رویا سر خاک فرزندش می رود که شهید حسینی بالای سکویی را اشاره می کند و می گوید عزت الله آنجاست.
عمو تعریف می کرد: به محض اینکه وارد گلزار شهدا شدم شروع به سلام گفتن کردم " اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَنْصارَ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ اَنْصارَ رَسُولِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ اَنْصارَ عَلِىِّ بْنِ اَبیطالِبٍ اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ اَنْصارَ فاطِمَةَ " به اینجا که رسیدم از خواب بیدار شدم و بدنم شروع به لرزیدن کرد انگار مسیر طولانی را پیموده بودم.
صبح زود به برادرم محمد زنگ می زند و محمد پیگیر این موضوع می شود تا اینکه محمد از دنیا می رود. برای برگزاری هفتمین روز درگذشت محمد وارد زاهدان شدیم پس از اتمام مراسم عمو گفت برای تمام شدن ماجرا به شهرستان یزد برویم که به اتفاق پدر ، مادر ،همسر و خواهر شهید راهی مهریز یزد شدیم.
ساعت 10 شب به مسجد ابوالفضل (ع) مهریز رسیدیم و شب را همان جا ماندیم صبح 15 کیلومتر از مسجد دور نشده بودیم که در نزدیکی یک روستا ماشین دیگر حرکت نمی کرد عمو حسین که با دیدن تابلوی روستا دگرگون شده بود گفت حس غریب به این روستا دارم هر چه است همینجاست که بعدا فهمیدیم جایی که ماشین خراب شده بود همان روستای گردکوه محل دفن عزت الله است.
وی ادامه داد: به بنیاد شهید یزد مراجعه کردیم که بسیار مورد استقبالشان قرار گرفتیم و پس از شنیدن ماجرا به اتفاق رییس بنیاد شهید راهی گلزار های شهدای گمنام شهرستان شدیم .پس از آن از چند منطقه که در آن ها شهید گمنام وجود داشت دیدن کردیم ولی گمشده ی خود را نیافتیم تا اینکه رییس بنیاد شهید گفت: تنها یک شهید گمنام دیگر در مهریز است که آن هم در 15 کیلومتری مهریز در روستای گردکوه است .به سمت روستا که به راه افتادیم متوجه شدیم همان جایی که ماشینمان خراب شده بود ورودی روستایی است که مزار عزت الله در آن است.
به مزار شهدای گمنام که رسیدیم 11 شهید در آنجا دفن شده بود که تنها یک شهید گمنام بالای سکو در وسط این یازده شهید قرار گرفته بود و دو درب داشت یک درب غربی و یک درب شرقی، که درب شرقی این گلزار بسته بود و ما از درب غربی وارد گلزار شهدای روستای گردکوه شدیم.عمو حسین به محض ورود به گلزار شهدا گفت من همین جا بودم اینجا همان جایگاهی است که سید حسین در عالم خواب به من نشان داد.در این هنگام خواهر شهید با دیدن تصویر دو گل لاله روی مزار شهید به یاد رویای خود می افتد که در خواب دیده بود برادرش را تشییع جنازه و دفن می کنند در حالیکه دو گل لاله روی مزار ایشان روییده اند.

آری لحظه لحظه جنگ و دفاع مقدس ملت سلحشور ما لبریز از امداد های غیبی بود و شهیدان این دفاع مقدس به واسطه فیض الهی در جای جای این سرزمین کرامت های خارق العاده ای را در برابر چشمان حیرت زده ی این خاکیان به تماشا گذاشتند که شرح آن خارج از وسعت این نوشته است.
حمزه کیخواه نژاد پسر عموی شهید ادامه داد: بنیاد شهید یزد مراسمی را در محل گلزار شهدای روستای گردکوه مهریز برگزار کرد در حین برگزاری مراسم بودیم که زنی سمت مادر شهید آمد و پرچم ایران را به دستش داد و گفت این پرچم را از روی تابوت پسرتان برداشتم می دانستم روزی یکی برای بردنش به اینجا می آید.
وی ادامه داد: حتی یک بار خانواده شهید می خواست بدون اطلاع به گلزار شهدای روستا بروند تا مزاحم مردم این منطقه نشوند که یکی از اهالی روستا خواب می بیند که یکی در عالم خواب به او می گوید قرار است برای شهید میهمان بیاید به استقبالشان بروید که صبح پس از ورود خانواده شهید مشاهده می کنند اهالی روستا در گلزار شهدا چشم انتظارشان نشسته اند.
شهید عزت الله کیخواه نژاد در علی آباد کتول گرگان به دنیا آمد و در کانون خانواده ای متدین و آگاه و انقلابی پرورش یافت. خانواده والامقامی که دو شهید را تقدیم آرمان های انقلاب و امام کرده است. پدر والامقام و عارف شهیدان می گوید در بدو تولد فرزندان شهیدم دست های هر دو را لمس کردم و اینچنین دعا کردم" خدایا دستان فرزندانم را با سلاح آشنا ساز تا در راه آرمان های امام زمان به قیام و مبارزه برخیزند."
فرازی از وصیت نامه شهید: این عبد ناچیز خداوند برای رضای او و اطاعت از امر او و اولیاء عظام و ائمه معصومین (ع) به دیار عبادالله الصالحین شتافته ام تا بلکه کسب فیض کنم و اینک قطرات خونم به دریای خروشان خون شهدا پیونده خورده است و روحم به ملکوت پیوسته است. وعده های خداند را به روشنی دریافته ام.
ارزشمند ترین لحظات عمر انسان همان لحظاتی است که در جهت رضای خداوند گام بر می دارد پدر عزیزم همسرم را به صبر و استقامت توصیه نمائید و فرزندانم را الهی تربیت کنید.
شهید پاسدار حمید(حسین) عربنژاد از جمله شهدای آزادسازی خرمشهر بود که کمتر از او گفته شده است. شهید نوجوانی که سنگر مدرسه را رها میکند تا به جبهه برود اما در وصیتنامهاش به همکلاسیها توصیه میکند تا خوب درس بخوانند و از تحصیل غفلت نکنند. او به دانش آموزان میگوید مدرسه جبهه مبارزه با بیسوادی است.
شهید پاسدار حمید(حسین) عرب نژاد فرزند اکبر متولد سال 1345 در شهر خانوک از توابع استان کرمان است. او که در میان آشنایان به حسینِ اکبر مشهور بود پس از طی نمودن دوران تحصیلات ابتدایی و راهنمایی جهت ادامه تحصیل راهی شهر کرمان شد. با شروع جنگ تحمیلی و فرمان بسیج از سوی امام خمینی(ره) مدرسه را رها کرد و راهی جبههها شد.

پس از مدتی حضور در جبهههای حق علیه باطل، به مرخصی آمد و برای بار دوم در حالی که لباس سبز پاسداری را به تن نموده بود، مجددا به جمع حماسه سازان دفاع مقدس پیوست. در عملیات بیت المقدس آرپی جی بر دوش داشت و به شکار تانکهای بعثی پرداخت. او دقیقا روز آزادسازی خرمشهر یعنی سوم خرداد سال 61 در عملیات بیت المقدس، خودش را از قید دنیا آزاد کرد و به شهادت رسید. شهید عرب نژاد نیز مثل خیلی از شهدای ایام آزادسازی خرمشهر اگر چه تا دروازههای خرمشهر رفت و در فتح آن نقش جدی داشت اما نتوانست در جشن فتح این روز همراه دیگر رزمندگان در مسجد جامع خرمشهر حضور پیدا کند.

25 سال گمنامی
پیکر شهید حمید عربنژاد مفقودالاثر گردید و بعد از گذشت 25سال در جریان تفحص، پیکرش پیدا شد و به عنوان شهید گمنام بر دوش مردم روزهدار محله پامنار تهران تشییع و در مسجد فائق دفن گردید.
آقای یزدی زاده از اهالی کاظم آباد (35 کیلومتری کرمان) میگوید: شبی داشتم از تلویزیون مراسم تشییع شهدا را نگاه میکردم. دلم گرفت و حال عجیبی به من دست داد. با خودم گفتم کاش من هم در جمع این مردم برای تشییع و خاکسپاری شهدا حاضر بودم و با همان حال خوابیدم. در عالم خواب، همان تشییع با شکوه را دیدم ولی با عظمت تر، پس از تشییع، یک برادر پاسدار آمد و گفت: با شما کار دارند. وقتی رفتم، به من گفتند: شما باید خاکسپاری شهدا را انجام دهی.
زیر لب شروع کردم به خواندن اشعاری پیرامون امام حسین (ع) و گودال قتلگاه و همزمان شهدا را درون قبر قرار میگذاشتم. سومین شهید را که گذاشتم، یکباره متوجه شدم قبر روشن و به اندازه یک اتاق بزرگ شد.
چند لحظه بعد شهید بر تختی نشست. ترس بر من غلبه کرد؛ خواستم از قبر بیرون شوم و یک دفعه به خودم آمدم و گفتم که شهید که ترس ندارد. برگشتم. شهید به من گفت: «همان شعرهایی که زمزمه میکردی بخوان».
من میخواندم و او سینه میزد. پس از چند لحظه گفت: «از تو یک خواهش دارم. من حسین اکبر هستم، بچه خانوک. باید بروی به پدرم بگویی که من در اینجا دفن هستم و نفر سومم.»


با پیگیریهای که شد، ایشان گفتند که خانواده شهید را برای زیارت به تهران بفرستید و به همراه خانواده شهید جهت زیارت قبرش به تهران رفتیم. معلوم شد شهید بزرگوار حمید (حسین) عرب نژاد، پس از حدود 24 سال مفقودیت روی دست روزه داران تهران در روز شهادت مولا امیرالمومنین علی(ع) تشییع و در مسجد فائق به خاک سپرده شده است.
پدر شهید میگوید: بچه باهوشی بود، اهل نماز، مسجد و درس بود. در سن 16 سالگی تصمیم گرفت به جبهه برود و میگفت: تا وقتی در کشور جنگ هست، من نمیتوانم با آرامش به مدرسه و کلاس درس بروم حالا میروم میجنگم و بعد از جنگ درس میخوانم.
از کودکی باهوش بود. اهل نماز، مسجد و درس بود. در سن 16 سالگی تصمیم گرفت به جبهه برود و میگفت تا وقتی در کشور جنگ هست، من نمیتوانم با آرامش به مدرسه و کلاس درس بروم. حالا میروم و میجنگم و بعد از جنگ درس میخوانم.
خواهر شهید میگوید برادرم در نامهای به خانواده در زمانی که جبهه بود نوشت: "اگر میخواهی مشهور شوی گمنام باش واگر میخواهی گمنام باشی مشهور شو و من دوست دارم مشهور شوم..."


وصیت نامه
وصیت نامه این شهید نوجوان به شرح زیر است:
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و درود فراوان به پیشگاه امام زمان(عج) و با درود فراوان به رهبر کبیر انقلاب و با سلام خدمت تمامی خانوادههای شهید داده کرمان بخصوص خانوادههای شهید پرور خانوک و با سلام خدمت خانوادههای اسیر داده و به امید پیروزی اسلام و مسلمین در سر تا سر دنیا و به امید اینکه انشا الله این عملیات، عملیات پیروز مندانه و نهائی لشکریان اسلام بر کفار و صدامیان باشد. و به گفته امام عزیزمان این سال، سال آخر جنگ باشد. و صدام و ابر جنایتکاران به نابودی کامل برسند. و دیگر نتوانند سر از خاک بردارند, و کربلا و قدس عزیز به دست توانای رزمندگان اسلام آزاد گردند و آرزوهای رزمندگان و تمام مردم ایران بخصوص خانوادههای شهید و اسیر داده برآورده گردد. وصیت نامهام را شروع میکنم.

بسم رب شهدا والصدیقین
ملت مسلمان کرمان! من از شما به عنوان یک برادر کوچکتر از شما میخواهم همانطور که تاکنون در صحنه نبرد بودهاید. و از رفتن فرزندانتان به جبهه خودداری نمیکردید باز هم اگر جنگ ادامه داشته باشد، فرزندان خود را به جبههها بفرستید و نگذارید اسلام در خطر بماند و خدای ناکرده بعد از سه سال جنگ، ملت ایران ناامید شوند و اسلام آنطور که باید,و شاید در دنیا پیاده نشود.
و ای مادران شهدا! نگوئید که من یک فرزند دادهام و از رفتن دیگر فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید بلکه تا آنجا که امکان دارد فرزندانتان را به جبهه بفرستید. و اگر فرزند ندارید کمکهای مالی خود را به جبههها ارسال کنید. و پیام دیگری که به برادران دانش آموزم دارم این است که اگر برایشان امکان دارد به جبههها بروند و اگر امکان ندارد در سنگر مدرسه با کمال میل درس بخوانند که مدرسه خود، جبهه مبارزه با بیسوادی است. و ای دانش آموزان! در مدرسه خوش رفتار باشید و امر به معروف و نهی از منکر کنید و نگذارید که دشمنان قرآن و اسلام در مدارس نفوذ کنند.
من از پدر و مادر خود میخواهم که بعد از شهادت من گریه نکنند که باعث ناراحتی روح من میشود و هم باعث شادی دشمنان قرآن و اسلام, و از شما میخواهم که مرا ببخشید چون من خیلی شما را اذیت کردم و در برابر شما نافرمانی کردم و بالاخره در این چند سالی که از عمرم میگذرد فرزند خوبی برای شما نبودهام.
والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته
حسین عربنژادِ اکبر
سردار شهید علی خوش لفظ از نیروهای اطلاعات و عملیات لشکر 32 انصار الحسین علیه السلام استان همدان، هشتم آبان ماه سال 1343 در محله کمال آباد همدان و در خانوادهای مذهبی و انقلابی به دنیا آمد.
پدرش آقا اسدالله راننده کامیون بود و از این طریق روزی حلال کسب میکرد. سالهای کودکی را در کنار بازیهای کودکانه، در جلسات قرآن و هیاتهای مذهبی سپری کرد تا از همان کودکی روح و جانش با مکتب اهل بیت جلایی دوچندان گیرد.
سالهای درس و مدرسه را با شعارهای انقلابی و شرکت در راهپیماییها و فعالیتهای مبارزاتی علیه رژیم پهلوی پشت سر گذاشت و یکی از نوجوانهای فعال روزهای انقلاب بود که با دوستان و هم محلهایهای خود در راه پیروزی انقلاب گام برداشتند.
در وقایع مهم انقلاب در همدان از جمله حماسه 30 مهر دانش آموزان همدان در سال 1357 که منجر به شهادت تعدادی از انقلابیون همدان شد، مراسم انقلابی تشییع پیکر مطهر آیت الله ملاعلی معصومی همدانی، واقعه جلوگیری از حرکت تانکهای نظامی از کرمانشاه به تهران و راهپیمایی یکصد هزار نفری همدان حضور داشت و توزیع اعلامیه در مدارس و پایین کشیدن عکس شاه از سر در کلاسهای درس، فعالیت روزانه او و دوستانش شده بود.
با آغاز جنگ تحمیلی و پس از سالها خدمت به محرومین و مستضعفین در گروههای جهادی و مردمی، با وجود اینکه به دلیل سن کم، بارها از حضورش در جبهه ممانعت شده بود، درس و مدرسه را رها کرد و به عنوان نیروی داوطلب بسیجی روانه جبهههای نبرد حق علیه باطل شد و در مناطق عملیاتی حضور یافت. در اولین اعزام، روانه جبهههای غرب شد و در مناطق عملیاتی مریوان خدمت کرد.
از همان ابتدا با سردارانی چون حاج احمد متوسلیان، علی چیت سازیان، علی شاه حسینی، حبیب مظاهری، علیرضا ناهیدی، رضا چراغی، حسین قجهای، احمد بابایی، حاج حسین همدانی، اسماعیل شکری موحد، جعفر مظاهری، علیرضا حاجی بابابی و محمود شهبازی آشنا شد و تحت تاثیر مرام و روحیه شهادت طلبی و ایثارگری آنها قرار گرفت.
برای اولین بار در مناطق عملیاتی سر پل ذهاب به نیروهای اطلاعات و عملیات و شناسایی پیوست و پس از مدت کوتاهی به یکی از نیروهای زبده این واحد تبدیل شد به طوری که در عملیات قراویز و در کنار سردار شهید حبیب مظاهری، مسئولیت هدایت نیروهای همدانی را به عهده داشت.
در سالهای دفاع مقدس دلاورانه در مسئولیتهای مختلف ایفای نقش کرد و در گمنامی تمام، حماسهها از خود بر جای گذاشت.
بارها و بارها مجروح و زخمی شد اما مصممتر از قبل حتی پیش از اینکه زخمهایش التیام یابد دوباره در جبههها حاضر می شد.
به گفته دوستانش دوازده بار به صورت جدی مجروح شد که راهی جز بستری در بیمارستان نداشت و حتی به شدت مورد حمله شیمیایی قرار گرفت اما تا آخرین روزهای جنگ همچنان دلاورانه ایستاد و از اسلام و انقلاب و میهن خویش دفاع کرد.
سالهای پس از جنگ را با درد و رنج بسیار سپری کرد و در این سالها، همسر فداکار و دو فرزند بزرگوارش دردهایش را التیام میبخشیدند و در کنار دوستان و رزمندگان همدان، سنگ صبور سالهای بی قراری و جدایی علی خوش لفظ از یاران و همرزمانش بودند.
کتاب زندگی نامه این شهید بزرگوار به همت همرزمش حمید حسام با نام "وقتی مهتاب گم شد" به زیبایی به رشته تحریر درآمد و مورد توجه و عنایت ویژه مقام معظم رهبری قرار گرفت.
رهبر معظم انقلاب پس از خواندن کتاب, بر این کتاب تقریظ کردند. امام خامنه ای در این کتاب مرقوم کردند:«بسماللهالرّحمنالرّحیم
بچّههای همدان؛ بچّههای صفا و عشق و اخلاص؛ مردان بزرگ و بیادّعا؛ یاران حسین(علیهالسّلام)؛ یاوران دین خدا .. و آنگاه مادران؛ مردآفرینان شجاع و صبور .. و آنگاه فضای معنویّت و معرفت؛ دلهای روشن، همّتها و عزمهای راسخ؛ بصیرتها و دیدهای ماورائی .. اینها و بسی جویبارهای شیرین و خوشگوار دیگر از سرچشمه این روایت صادقانه و نگارش استادانه، کام دل مشتاق را غرق لذّت میکند و آتش شوق را در آن سرکشتر میسازد.
راوی خود یک شهید زنده است. تنِ بشدّت آزرده او نتوانسته از سرزندگی و بیداری دل او بکاهد، و الحمدلله ربّ العالمین. نویسنده نیز خود از خیل همین دلدادگان و تجربهدیدگان است. بر او و بر همه آنان گوارا باد فیض رضای الهی؛ انشاءالله. 95/10/18
درباره نگارش این کتاب، آنچه نوشتم کم است؛ لطف این نگارش بیش از اینها است. مقدّمه کتاب یک غزل به تمام معنی است. 95/10/18»

پیام تبریک و تسلیت امام خامنهای به مناسبت شهادت علی خوشلفظ
بسم الله الرحمن الرحیم
جانباز عزیز آقای علی خوشلفظ به لقاءالله پیوست و اجر دهها سال درد و رنج جانبازی را به جایگاه والای شهادت فی سبیلالله پیوند زد.
سلام و رحمت خدا بر این شهید عزیز که در هنگام زندگی نیز شهید زنده نامیده شد و درنگ سالها پس از دفاع مقدس، پاداش عظیم صابران را به او هدیه کرد. به روان پاک او درود میفرستم و به بازماندگان گرامیاش تبریک و تسلیت میگویم.
سید علی خامنهای
۱۳۹۶/۹/۲۹
حرفهای خوشلفظ از دیدارش با رهبر معظم انقلاب و سختیهایی که در سالهای پس از جنگ کشیده را در ادامه میتوانید بخوانید:
*تسنیم: بسیاری از جانبازان آرزو دارند که با مقام معظم رهبری دیدار کنند. وقتی به شما بعد از مدتها این دیدار دست داد و به شما اطلاع دادند که چنین دیداری دارید، چه حسی داشتید؟
اصلاً باورم نمیشد که رهبر عزیزم از بنده حقیر دعوت به عمل آورده باشند. انگار در رؤیا به سر میبردم. برای این دیدار لحظهشماری میکردم. بهعلت کسالتی که دارم، با تعدادی از نویسندگان که حدود 10 نفر میشدیم، با آمبولانس از همدان عازم تهران شدیم. در بیت مقام معظم رهبری ساعت 16:30 پنجشنبه، شانزدهم دیماه، در انتظار دیدن ایشان به سر میبردیم که حضرت آقا وارد شدند، بیاختیار اشک از چشمانم جاری میشد، سؤال فرمودند "خوشلفظ تویی؟" و مرا در آغوش گرفتند. حس بسیار خوبی داشتم. آرامشی به من دست داد که غیر قابل وصف است. تمام دردها و آلامم تسکین پیدا کرد و به آرزوی دیرینهام که آرزوی تمام رزمندگان و جانبازان بود، رسیدم.
با ایشان درباره موضوعات مختلف صحبت کردم. رهبر معظم انقلاب فرمودند که در کتابخانه ایشان چند صد جلد کتاب وجود دارد و همانطور که قدم میزدند، چشم مبارکشان به کتاب «وقتی مهتاب گم شد» میافتد، ابتدا مقدمه را میخوانند و بعد مشتاق میشوند کتاب را تا آخر بخوانند. ایشان خطاب به من فرمودند که "بدون ریش و در پانزدهسالگی به جبهه رفتید و با ریش پیش ما آمدید". تمام جزئیات کتاب را ایشان بهذهن داشتند و یادآوری میکردند. از فوت برادرم که او هم رزمنده بود تا شهادت برادر کوچکم، جعفر و بسیاری از موارد دیگر را که نویسنده محترم، سردار حسام در کتاب نوشته بود، همه را متذکر میشدند.

سپس ایشان تقریظی با دست مبارکشان در کتاب نوشتند و این سرباز بیمقدار را شرمنده فرمودند. دستنوشته ایشان روح تازهای در من دمید. تن رنجورم جان دوبارهای گرفت. ایشان به آقای امیری اسفندقه فرمودند که "اگر شما این کتاب را بخوانید، میتوانید 10 غزل و قصیده از این کتاب بسرایید". ایشان چندبار بنده را در آغوش گرفتند و چفیه، انگشتر و تسبیح مبارکشان را به حقیر هدیه دادند که بهترین و مهمترین هدیهای بود که در عمرم گرفته بودم. عرض کردم "آقا، دعا کنید شهید بشوم"، آقا فرمودند "انشاءالله 120 سال عمر کنید". عرض کردم "آقا، دردهایم زیاد است"، فرمودند "چندتا بچه دارید و چرا نیاوردید؟" جواب دادم "آقا، مرا تنها دعوت کردند"، مسئولان گفتند که ملاقات خصوصی و با تعدادی از نویسندگان است. مقام معظم رهبری یکی از کارکنان بیت را صدا زدند و فرمودند که برای خانواده من دیداری دیگر در وقت نماز در نظر بگیرند. این دیدار بیش از دو ساعت طول کشید.
با تفقدی که مقام معظم رهبری داشتند و اشتیاق خانوادهام برای دیدار با ایشان، خیلی خرسند شدم از اینکه خانوادهام که در تمام درد و رنجها و بیماریام لحظه به لحظه شریک من بوده و خیلی برایم زحمت کشیده بودند، از این توفیق بینصیب نماندند.
*تسنیم: گویا دیداری دیگر نیز با حضور خانواده شما برگزار شد. درباره دیدار دوم بفرمایید، در این دیدار چه گذشت؟
وقتی خبر ملاقات با مقام معظم رهبری را به خانوادهام دادم، از شوق دیدار اشکهایشان جاری شد و بیصبرانه منتظر روز دیدار شدند. بالاخره یکشنبه، 26 دی ماه سال جاری، دیدار و ملاقات مجدد بنده بههمراه خانوادهام (همسرم، مادرم، دو تن از فرزندانم، خواهرهایم، داماد و شوهرخواهرم) میسر شد. تنها دخترم که دانشجوی ترم آخر دندانپزشکی دانشگاه تهران است، بهخاطر تداخل امتحانش با ساعت دیدار نتوانست همراه با ما حضور پیدا کند.
ابتدا فکر میکردم حداقل اینبار خانوادههای دیگر ایثارگران حضور داشته باشند، اما ظاهر امر نشان میداد تنها من و خانوادهام میهمان ایشان هستیم. در این فاصله با چای از ما پذیرایی شد؛ چای در استکان و نعلبکیهایی سنتی و قدیمی.
مقام معظم رهبری که وارد شدند، همگی صلوات فرستادیم. همان حس و حال دیدار اول بهسراغم آمد. میدانستم درون خانوادهام چه میگذرد. بعد از سلام و علیک مختصری، نماز ظهر و عصر را بهامامت ایشان اقامه کردیم. بعد از نماز به اتاق رهبر معظم انقلاب راهنمایی شدیم؛ اتاقی کوچک با مبلمانی ساده با میزی که چند برگ کاغذ، دفتر و کتاب روی آن بود.
رهبر معظم انقلاب که آمدند ایشان را در آغوش گرفتم و همدیگر را بوسیدیم. جان دوبارهای گرفتم. آشوب دلم از بین رفت. پسر کوچکم محمدصالح که از هنگام حرکت و عزیمت به تهران معلوم بود دل توی دلش نیست، با دیدن حضرت آقا جلو رفت. آقا ایشان را بوسید. به آقا گفت: "رهبر عزیزم! من سلامتی شما را از خدا و امام زمان(عج) خواستارم. آرزوی دیدن شما را داشتم".
مقام معظم رهبری با تکتک اعضای خانواده سلام و احوالپرسی کردند و سؤالاتی میپرسیدند. ایشان به همسرم گفتند که "شما همسر آقای خوشلفظ هستید؟" همسرم جواب مثبت دادند. بعد ایشان خطاب به مادر و همسرم فرمودند که اگر مادران و همسران میخواستند گریه و زاری کنند و همسران رزمندگان مانع رفتن عزیزانشان به جبهه میشدند، سرنوشت مملکت بهغیر از این میشد. ایشان با اشاره به مقاومت و صبر خانوادههای رزمندگان در دوران دفاع مقدس نکاتی را در این رابطه فرمودند و تأکید داشتند که صبوری مادران و همسران رزمندگان بود که این عزیزان را راهی جبههها میکرد و این خود تشویقی برای مادرها و همسران دیگر رزمندگان بود. در آخر نیز فرمودند که "خدا را در نظر داشته باشید، خدا جواب صبر شما را میدهد" (صحبتهای مقام معظم رهبری تلویحاً ذکر شده است).
صدای گریه خواهرهایم را میشنیدم. هیچ کس قدرت و توان صحبت و درددل نداشت. همه آنها حرفهایی داشتند که به رهبرشان بزنند. همسرم حتی نتوانست از ایشان برای تسبیحی که اهدا کرده بودند، قدردانی کند. همسرم بعد از آن جلسه بارها گفته است که انگار در رؤیا بوده است. رهبر معظم انقلاب با پسر و دامادم نیز صحبت کردند و از امورات روزانه، کارها و تحصیلاتشان سؤالاتی کردند. سپس ایشان درباره کتاب «وقتی مهتاب گم شد» صحبت فرمودند و اشاره کردند که مطالب مفصلی در مورد این کتاب نوشتهاند.
خدا را سپاس میگویم که این چنین توفیقی نصیب من و خانوادهام شد. با وجود گذشت چند سال از اتمام جنگ، ایشان سربازان باوفا و جانبازان را فراموش نکردهاند.

*تسنیم: آقای خوشلفظ، شما جانباز 70درصد هستید. بعد از تحریمها جانبازان بهویژه جانبازان شیمیایی با مشکلات بسیاری در زمینه دارو و تهیه آن مواجه شدند. شما چقدر با این قبیل مشکلات دست و پنجه نرم کردید؟ آیا رفع تحریمها در این زمینه اثری گذاشته است یا خیر؟
بهخاطر بحث درمانیام و اینکه به مراکز درمانی نزدیک باشم مجبور شدیم بهسختی آپارتمانی را در محدوده خارج از تهران اجاره کنیم و برای اقوام و دوستان که در مدت بیماریام نشان دادند چقدر لطف دارند، مزاحمت ایجاد نکنیم. بیماری که شیمیدرمانی میکند، بهخصوص در نوع بیماری من، بعد شیمیدرمانی حال مساعد روحی و جسمی ندارد و فضای اسکانش حدالمقدور باید استریل و پاک باشد؛ به همین دلیل بهتر بود تا اجارهنشین تهران شویم تا ابراز دردها، ناخوشاحوالی، بیحوصلگیها و بهانههای پیدرپیام فقط در خانه خودم و برای خانوادهام، بهویژه همسرم که سنگ صبور همیشگیام است، باشد.
*تسنیم: مرکزیت امکانات برای درمان جانبازان شیمیایی در تهران قرار گرفته و جانبازانی که در شهرهای دیگر هستند، مشکلات عدیدهای دارند. بحث رفت و آمد و آلودگی هوای تهران، بر این مشکلات افزوده است. در رابطه با مشکلاتی از این دست توضیح بفرمایید.
زندگی در تهران مشکلات خودش را دارد. رفتوآمد برای همسرم سخت است و محمدصالح، پسرم هم دانشآموز است؛ به همین دلیل ترجیح دادیم دوباره به همدان برگردیم و منزل اجارهای تهران را داشته باشیم. برای روزهای معالجه و ویزیت تهران هستیم. هرچند رفت و آمد و پرداخت اجاره سخت است، اما خدا را شاکریم.

تهیه دارو مخصوصاً داروهای شیمیدرمانی که طی چند دوره استفاده کردم بسیار سخت بود. گاه پیش میآمد همسرم ساعتها از این داروخانه به داروخانه دیگر میرفت تا یکی از این داروهای خاص را پیدا کند. در ماه مبارک رمضان با زبان روزه و در گرمای تابستان این سختی چند برابر میشود. یقین دارم این مصائب و مشکلات امتحانی از جانب خداست و از او میخواهم به ما توان بدهد تا سربلند باشیم.
(سیری کوتاه در زندگی و شخصیت سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت)
شهید در یک نگاه :نام و نام خانوادگی : محمد ابراهیم همت
تاریخ تولد :12/1/1334
نام پدر : علی اکبر
تاریخ شهادت : 17/12/1362
محل تولد : اصفهان / شهرضا
محل شهادت : جزیره مجنون
طول مدت حیات :28 سال
مزار شهید :گلزار شهدای شهرضا
به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلای معلّی و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.
محمد ابراهیم درسایه محبّت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکی را پشتسر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوقالعادهای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست میآورد و از این راه به خانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای میکرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری می بخشید.
پدرش از دوران کودکی او چنین می گوید: « هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمیگشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگی ها و مرارت ها را از وجودم پاک میکرد و اگر شبی او را نمی دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »
اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث میشد که از مادرش با اصرار بخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. این علاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتاب آسمانی قرآن را کاملاً فرا گیرد و برخی از سورهه ای کوچک را نیز حفظ کند.
دوران سربازی :در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشکر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.


زرنگیمی خواستیم پاوه نمایشگاه بزنیم. من بودم و ابراهیم و خواهر ناصر کاظمی و راننده. هنوز نه از خواستگاری نه از ازدواج خبری نبود. از کنار مزارعی گذشتیم که داشتند گوجه می چیدند. به راننده گفت نگه دار. پیاده شد رفت یک ظرف گوجه گرفت، شست آورد، فقط تعارف کرد به من. یعنی اول تعارف کرد به من. برنداشتم. اخم هم کردم. به دوستم گفتم من پوسترها را انتخاب می کنم، تو ببر بده به ایشان. نگاهش هم نکردم.
بعدها بهم گفت به خودم گفتم اگر هم راضی بشود، می گوید اول باید یک سیلی بزنم به این تا دلم خنک شود، از بس که قد بودی و آدم ازت می ترسید. یک بار دیگر هم رفتیم باغ. نیم ساعت بعد آمد دنبالمان. در راه، توی جاده ی نودشه، رفت یک کم انجیر و گلابی و این ها خرید. رفت همه شان را شست، آمد نشست جلو، میوه ها را داد عقب گفت خواهرها یک مقدارش را بردارند بقیه اش را بدهند جلو. خندیدم گفتم نه، شما یک مقدارش را بردارید بقیه اش را بدهید عقب. دستش را خوانده بودم، که همه می دانند آنکس که اول برمی دارد کم برمی دارد.
بعدها بهم گفت بابا تو دیگر کی هستی. من فکر می کردم فقط خودم تیزم. نگو تو هم بله. یادش آوردم که تو هم دست کمی از من نداری. چون کاری کردی که بنشینم پای سفره ی عقدت و من هم بگویم بله. حالا تو بگو. منصف هم باش. کی زرنگ ترست؟
اولین نگاهاولین بار او را در کردستان دیدم؛ در کانون مشترک فرهنگی جهاد و سپاه در پاوه. محل کانون در ساختمان کهنه و قدیمی بود؛ با حیاطی خاکی که دور تا دور آن اتاقهایی با در و پنجره چوبی قرار داشت. محل استقرار من و خواهران در اتاق طبقه پایین بود. همان روز اول، جلسهای تشکیل شد که من هم در آن شرکت داشتم. در این جلسه بود که برای اولینبار با نام و چهره ابراهیم آشنا شدم. البته در آن زمان به «برادر همت» معروف بود. جوانی با قدی متوسط، محاسنی سیاه و بلند، چهرهای کشیده و بسیار جدی.
با پیراهن و شلوار کردی آمد و در جلسه نشست. موهای سرش خیلی بلند بود. چون صورتش نیز در اثر تابش آفتاب سوخته بود، در نگاه اول فکر کردم که یکی از نیروهای بومی منطقه است. ولی وقتی شروع به صحبت کرد، از لهجهاش فهمیدم که بایستی از اطراف اصفهان باشد.
محل کار و استراحت او اتاق کوچکی بود که تمام امکانات مربوط به ماشین نویسی و تکثیر اوراق در آن قرار داشت. گاهی اوقات که نیمههای شب از خواب بیدار میشدم و نگاه به حیاط میانداختم، تنها اتاقی بود که چراغش تا نیمههای شب روشن بود. شبها تا دیروقت کار میکرد و هر روز صبح هم پیش از بیدار شدن بقیه، ایوان و راهروها را آب و جارو میکرد.روزهای اول نمیدانستیم که قضیه از چه قرار است؛ فقط وقتی بیدار میشدیم، میدیدیم که همهجا تمیز و مرتب است. بعدها فهمیدیم که این کار هر روز اوست.
خواستگاریمهمترین واقعهای که در زندگی من رخ داد، ازدواجم با همت در سال ۱۳۶۰ بود. در سال ۱۳۵۹، همراه عدهای دیگر از خواهران که همگی دانشجو بودیم، به صورت داوطلب به پاوه اعزام شدیم. در آنجا، همراه خواهران دیگری که در کانون فرهنگی سپاه و جهاد مستقر بودند، به کار معلمی و امداد رسانی در روستاهای اطراف پاوه پرداختیم. حاجی هم آن زمان در سپاه پاوه بود.
مهرماه همان سال، پس از این که مأموریتم تمام شد، به اصفهان برگشتم و اواخر تابستان سال ۱۳۶۰، بار دیگر به منطقه اعزام شدم. ابتدا با یکی، دو نفر از دوستان خود به کرمانشاه رفتیم و آموزش و پروش آنجا، ما را به شهرستان پاوه فرستاد. وقتی وارد شهر شدیم، هوا تاریک شده بود. باران همهجا را خیس کرده بود و همچنان میبارید. یکراست به ساختمان روابط عمومی سپاه رفتیم.وقتی رسیدیم، دیدیم همت در آنجا نیست. سؤال کردیم. گفتند که به سفر حج رفته است.
آن شب در اتاقی که برای خواهران در نظر گرفته شده بود، مستقر شدیم و از روز بعد، فعالیت خود را در مدارس شهرستان پاوه آغاز کردیم. شهر پاوه، این بار حال و هوای خاصی پیدا کرده بود. با دفعه قبل که آن را دیده بودم، فرق داشت. بخش عمدهای از منطقه پاکسازی شده بود و تعداد زیادی از نیروهای بومی، با تلاش مستمر و شبانهروزی ناصر کاظمی و همت، جذب کانون فرهنگی جهاد و سپاه شده بودند.
بازگشت همت از سفر حج، یک ماه به طول انجامید. در این فاصله، به اتفاق سایر خواهران اعزامی، خانهای را برای سکونت خود در شهر اجاره کردیم. یک شب، پیش از آمدن حاجی به پاوه، خواب عجیبی دیدم. او بالای قله کوهی ایستاده بود و من از دامنه کوه او را تماشا میکردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: «این خانه را برای تو میسازم. هر وقت آماده شد، دستت را میگیرم و بالا میکشم.»
فردای آن شب خبر رسید که همت از حج بازگشته است. یکی، دو روز بعد، از فرماندار شهر برای سخنرانی در مدرسه دعوت کرده بودیم ولی وقتی زمان سخنرانی فرا رسید، خبر آوردند که کسالت دارد و نمیتواند سخنرانی کند، و به جای ایشان حاج همت میآید.
در اواسط سخنرانی، یکی از برادران سپاه آمد و خبری در ارتباط با مناطق اطراف پاوه به او داد. حاج همت هم عذرخواهی کرد و سخنرانی را نیمهتمام رها کرد و رفت. آن روزها ما همچنان در منطقه، به مسؤولیتهایی که داشتیم، میپرداختیم. چند وقت بعد، اولین مرحله خواستگاری پیش آمد.من یک انگشتر عقیق به دست میکردم. حاج همت شخصی را به نام «فیض» پیش من فرستاد تا ببیند آیا این انگشتر مناسبتی دارد یا نه. به عبارت دیگر میخواست بداند متأهل هستم یا نه. بعد از اینکه متوجه شد متأهل نیستم، همسر یکی از دوستانش به نام «کلاهدوز» را نزد من فرستاد. آقای کلاهدوز به عنوان دبیر زیستشناسی از اصفهان به منطقه اعزام شده بود. همسر او موضوع درخواست ازدواج با حاج همت را مطرح کرد. من هم بهانهای آوردم و جواب منفی دادم.
در آن لحظه، اصلاً آمادگی پاسخگویی به چنین موضوعی را نداشتم. چرا که قبل از عزیمت به پاوه، از طرف خانوادهام نیز برای ازدواج تحت فشار بودم. خواستگاری داشتم که مهندس بود و وضعیت مالی خوبی هم داشت. خانوادهاش هم برای سرگرفتن این وصلت مصر بودند و از طرفی، خانواده من هم راضی شده بودند و همه اینها مرا در شرایط سختی قرار داده بود. سفر من به پاوه، تا حدودی مرا از این دغدغهها رها میکرد.


(خاطراتی از زندگی سردار خیبر شهید همت)
توی یکی از جلسه های امور تربیتی یکی از دوستانم از نیمرخم مرا شناخت. آمد گفت «پس چرا نرفتی پاوه؟»
گفتم.
گفت «اگر من بیایم تو هم می آیی؟»
گفتم «خانواده ات اجازه می دهند؟»
گفت «به امتحانش می ارزد.»
به مادرش گفته بود می خواهد برود کردستان و مادرش فکر کرده بود می خواهد برود شهرکرد و گفته بود ،باشد.
به خصوص وقتی شنیده بود من هم همراهش میروم گفته بود «بهتر. خیالم اینطور راحت تراست.»
هر منطقه یی استخاره کردم بدآمد، جز کردستان.
به دوست همراهم گفتم «هرجا به جز پاوه.»
می دانستم ابراهیم فرمانده سپاه پاوه شده. به او گفتم. چیزهای دیگری هم گفتم.گفتم «می رویم سقز.»
گفت «یعنی اینقدر برات مهم ست؟»
گفتم «خیلی.»
نگذاشتم چیز دیگری بگوید، با لبخند یا نیش یا هر چیز دیگر، فقط گفتم «وقتی رسیدیم آموزش و پرورش کرمانشاه و ازت پرسیدند کجا می خواهید اعزام شوید، فقط بگو سقز. یادت نمی رود؟»
گفت «نه.»
رسیدیم کرمانشاه. باران می آمد، باران زیادی می آمد. از دستفروشی دو جفت پوتین خریدیم رفتیم آموزش و پرورش.
پرسیدند «خب خواهرها دوست دارند کجا اعزام شوند؟»
دوستم گفت «پاوه. فقط پاوه.»
زبانم بند آمده بود. نه به دوستم نه به آنکه داشت حکممان را می نوشت نتوانستم چیزی بگویم. حکم را داد دستمان گفت «مواظب خودتان باشید.»
عصر همان روز راه افتادیم به سمت مینی بوس های پاوه و من فقط توانستم به دوستم بگویم «مگر من دو ساعت به تو توضیح ندادم نگو پاوه؟ مگر من زندگی خصوصی ام را برای تو تعریف نکردم که بفهمی برای چی می گویم سقز؟ چی شد که گفتی پاوه؟»
گریه می کرد،قسم می خورد (باور می کنید؟) قسم میخورد که خودش هم متوجه نشده چرا گفته پاوه.
بعد هم یا بعدها گفت «چرا خودت نپریدی توی حرفم بگویی سقز؟»
تمام راه را، در آن هوای بارانی و غروبی که رنگ می باخت و شبی که می غرید، فقط گریه می کردم و نمی دانستم چرا.
ساعت ده شب رسیدم پاوه. ابراهیم نبود. گفتند «رفته مکه.»
سفارش کرده بود اگر آمدیم فلان اتاق را برای ما گذاشته کنار. جای ما را داده بودند به کسانی دیگر که منتظرشان بودند. منتظر ما نبودند. جا نداشتند. مجبور شدند اتاق اداری خود ابراهیم را بدهند به ما. چند روز اتاق دست ما بود و ما توی یکی از مدارس مشغول کار شدیم. من شده بودم دبیر پرورشی. خبر آمد که ابراهیم از مکه برگشته و حالا دیگر بش می گویند حاج همت. برام مهم نبود. خبرهایی که از عملیات می رسید برام مهم بود. و این که بروم به مدیر مدرسه پیشنهاد کنم به مناسبت روزی که در پیش داشتیم (مناسبتش یادم نیست) از مسؤولی دعوت کنیم بیاید برای بچه ها صحبت کند.
قبول کرد. گفت «خیلی هم خوب ست. اتفاقاً من یک کسی را می شناسم که خیلی هم خوب حرف می زند.»
گفتم «کی؟»
گفت «فرمانده سپاه پاوه، برادر همت.»
گفتم «نه. او نه. او سرش خیلی شلوغ ست. من خودم خبر دارم. فرماندار پاوه فکر کنم بهتر باشد. آره او حتماً بهترست.»
گفت «چه فرقی می کند؟»
گفتم «فرق، خب چرا،حتماً دارد. باید برویم سراغ کسی که نه نشنویم. او سرش، من خودم آنجا بوده ام دیده ام، خیلی کار ریخته. همان فرماندار که گفتم…»
گفت «باشد. هرچی شما بگویید.»
نفس راحتی کشیدم.
برنامه را تنظیم کردیم. با فرماندار هم هماهنگ شد.
یک ساعت قبل از شروع برنامه تلفن زدند گفتند «فرماندار حالشان به شدت بد شده نمی توانند تشریف بیاورند خدمت شما. معذرت خواستند گفتند دفعه ی بعد.»
مدیرمان هم زنگ زد به ابراهیم، بدون اینکه با من مشورت کند. او هم قبول کرده بود بیاید. نمی خواستم بفهمد من باز آمده ام پاوه. رفتم توی کتابخان هی مدرسه نشستم، که در زیرزمین بود. نمی خواستم ببینمش تا باز حرفی پیش بیاید.
مدیر مدرسه چندبار فرستاد دنبالم که «الآن مهمانمان می آید. شما توی دفتر باشید تا اگر آمدند بروید پیشوازشان.»
سرایدار مدرسه هم هی می آمد، گفت «برادر همت می خواهد بیاید.»
نگو فارسی را درست نمی توانسته بگوید و باید می گفته «برادر همت آمده اند.»
آنقدر رفت و آمد تا اینکه عصبانی شدم آمدم بالا تا رک و راست بگویم کار دارم نمی توانم بیایم، یا اینکه اصلاً نمی آیم، یا اینکه اصلاً نمی خواهم بیایم، که دیدم ابراهیم نشسته توی دفتر، با سر از ته تراشیده، لاغر و آفتاب سوخته، و لبخندی که دیگر پنهانش نمی کرد. بلند شد سلام کرد گفت خوش آمدید به خانه ی خودتان پاوه. فرداش باز آمد خواستگاری، با واسطه ی خانم یکی از دوستانش. مثل اینکه داشت براش گران هم تمام می شد. چون واسطه اتمام حجت کرد که «من باید یک چیز را از شما پنهان نکنم.»
گفتم «چی را؟»
گفت «اینکه خیلی ها سر شهید شدن حاجی قسم خورده اند.او کسی نیست که ماندنی باشد.»
نگفتم «مگر من هستم؟»
گفت «حالا با این حساب باز هم نمی خواهید با هم حرف بزنید؟»
نمی دانست به دوستم چه چیزها نگفته بودم وقتی به جواب خواستگاری کسی گفت نه و او دو هفته بعد شهید شد و حالا من در جای او بودم، بر سر دوراهی، که چی بگویم به ابراهیم. نمی دانست که بارها خواب ابراهیم را دیده ام. نمی دانست خواب دیده ام ابراهیم رفته روی قله ی بلندی ایستاده دارد برای من خانه یی سفید می سازد. نمی دانست خواب دیده ام رفته ام توی ساختمانی سه طبقه، رفته ام طبقه ی سوم،دیده ام ابراهیم توی اتاق نشسته. دورتادور هم خان مهایی چادر مشکی با روبنده نشسته اند.»
گفتم «برادر همت! شما اینجا چی کار می کنی؟»
برگشت گفت «برادر همت اسم آن دنیای من بود. اسم این دنیای من عبدالحسین شاه زیدست.»
این را آن روزها به هیچ کس نگفتم. حتی به خود ابراهیم. بعدها، بعد از شهید شدنش، رفتم پیش آقایی تا خوابم را تعبیر کند. چیزی نمی گفت. یا شانه خالی می کرد.
گفتم «ابراهیم شهید شده. خیالتان راحت باشد. شما تعبیرتان را بکنید.»
نه خودم رامعرفی کردم، نه او را، نه موقعیت هردومان را.
گفت «عبدالحسین شاه زید یعنی ایشان مثل امام حسین به شهادت می رسند. مقامشان هم مثل زیدست، فرمانده لشکر حضرت رسول.» همین طور هم بود. ابراهیم بی سر بود و آن روزها، در مجنون، فرمانده لشکر ۲۷ حضرت رسول.
همین خوابها بود که نگران ترم می کرد. برگشتم رفتم اصفهان، رفتم پیش حاج آقا صدیقین برای استخاره. آیه ی سیزده از سوره ی کهف آمد. با این معنی که «آنها به خدای خود ایمان آوردند و ما به لطف خاص خود مقام ایمان و هدایتشان را بیفزودیم.»
حاج آقا پایین استخاره تفسیر نوشته بود که «بسیار خوب ست. شما مصیبت زیاد می کشید برای این کاری که می خواهید انجام بدهید، ولی در نهایت به فوزی عظیم دست پیدا می کنید.»
بعدها که ابراهیم می گذاشت می رفت دیر می آمد بش می گفتم «ببین استخاره ام چه خوب تعبیر شد. تو نیستی و ما هی باید فراق تو را تحمل کنیم، سختی بکشیم، دلتنگ بشویم. آخرش ولی انگار باید…»
می خندیدم. یک جور خاصی نگاهم می کرد و هیچی نمی گفت.او آن دوری همیشگی را دیده بود و من دل به این دوری های چند روزه و چند ماهه داشتم و فکر می کردم بالاخره کنار هم زندگی می کنیم.
مانده بودم چی کار کنم. خسته هم شده بودم. احساس کردم دیگر طاقت ندارم. نیت چهل روز روزه و دعای توسل کردم.
با خودم گفتم «بعد از این چهل شب، هرکس که آمد خواستگاری، جواب نه نمی شنود.»
درست شب سی ونهم یا چهلم بود که باز ابراهیم آمد خواستگاری. جواب استخاره ام را هم می دانست. آمده بود بشنود آره. شنید. ولی این تازه اول راه بود.
گفتم «حالا تعارف را می گذاریم کنار می ریم سر اصل مطلب.»
مطلب این بود که خیلی از خانواده ها راضی نمی شدند دخترهاشان را بدهند به سپاهی یا رزمنده. حتی آن هایی که خیلی ادعا داشتند. و بخصوص خانواده ی من.
گفتم «خانواده ی من تیپ خاص خودشان را دارند. به این سادگی ها با این چیزها کنار نمی آیند. اول اینکه باید راضی شان کنید به این ازدواج. بعد هم اینکه باید بدانند من اصلاً مهریه نمی خواهم.»
گفت «من وقت اینجور کارها را ندارم.»
عصبانی شدم گفتم «شما که وقت نداری با پدر و مادر من حرف بزنی یا راضی شان کنی بیخود کرده ای آمده ای ازدواج کنی. همین جا قضیه را تمامش می کنیم. مرا به خیر و شما را به سلامت.»
بلند شدم سریع بروم از اتاق بیرون، که برگشت گفت «من گفتم وقت ندارم، نگفتم که توکل هم ندارم. شما نگذاشید من حرفم تمام شود.»
ازم خواهش کرد بگیرم بنشینم. نشستم.
گفت «خطبه ی عقد من و شما خیلی وقت ست که جاری شده.»
نفهمیدم. گذاشتم باز به حساب بی احترامی.
گفت «توی سفر حجم، در تمام لحظه هایی که دور خانه ی خدا طواف می کردم، فقط شما را کنار خودم می دیدم. آنجا خودم را لعنت می کردم. به خودم می گفتم این نفس پلید من ست، نفس اماره ی من ست، که نمی گذارد من به عبادتم برسم. ولی بعد که برگشتم پاوه دیدمتان به خودم گفتم این قسمتم بوده که…»
نگاهم کرد.

بوی عملیات که آمد ابراهیم گفت «تو باید برگردی بروی اصفهان. دزفول الآن امن نیست.
گفتم تنهات نمی گذارم.
نگاهم کرد گفت من هم نمی خواهم تو بروی. ولی این عملیات با عملیات های دیگر فرق می کند.
اهمیتش را برام گفت. حتی محورها را برام شرح داد. گفت این عملیات دو حالت دارد. یا ما می توانیم محورهای از پیش تعیین شده را بگیریم یا نمی توانیم. اگر بتوانیم، که شهر مشکلی ندارد. ولی اگر نتوانیم و این تپه ها بیفتد دست عراقی ها می توانند خیلی راحت دزفول را با خاک یکی کنند.
گفتم من هم خب مثل بقیه. می مانم. هرکاری آنها کردند من هم می کنم.
گفت نه، فقط این نیست. مردم بومی اینجا اگر مشکلی پیش بیاید بلند می شوند با خانواده شان می روند مناطق اطراف. تو باکی می خواهی بروی وقتی من نیستم؟ بعد هم اینکه تو به خاطر اسلام باید بلند شوی بروی اصفهان.»
نگاهش کردم. یعنی نمی فهمم رفتن من چه ربطی به اسلام دارد.
گفت «اگر تو اینجا بمانی، من همه اش توی خط نگران توام، نمی فهمم باید چی کار کنم.»
بیشتر نگاهش کردم.
فرداش برگشتنا یک قران پول نداشتم راه بیفتم. روم هم نمی شد به ابراهیم بگویم. فقط گفتم «یک کم پول خرد داری به من بدهی که اگر خواستم تاکسی سوار شوم مصیبت نکشم؟»
گفت«پول؟ صبرکن ببینم.»
دست کرد توی جیب هاش تمامش را گشت. او هم نداشت. به من نگاه کرد. روش نشد بگوید ندارد.
گفتم «پولهای من درشت ست. گفتم اگر خرد داشته باشی -حالا اگر نیست باشد. می روم با همین ها که دارم.»
گفت «نه، صبرکن.»
فکر کنم فهمیده بود که می گفت نه. نمی شد یا نمی خواست اول زندگی بگوید پول همراهش نیست. نگاهی به دوروبرش کرد. نگران، دنبال کسی می گشت. شرمنده هم بود. گفت «من با یکی از این بچه ها کار فوری دارم. همین جا باش الآن برمی گردم.»
از من جدا شد رفت پیش دوستش. دیدم چیزی را دست به دست کردند. آمد گفت «باید حتماً می دیدمش. داشت می رفت جبهه. ممکن بود دیگر نبینمش.»
ابراهیم توی دفترچه ی یادداشتش نوشته بود که به فلانی در فلان روز فلان تومان بدهکارست، یادش باشد به او بدهد.
دست کرد توی جیبش. اسکناس ها را درآورد.
گفتم «من اسکناس درشت خودم دارم، باشد حالا، باشد بعد.»
گفت «نه، پیش تو باشد مطمئن ترست.»
هزار تومان بود. نمی شود گفت از دستش قاپیدم. ولی دیگر چانه نزدم که یکوقت پشیمان شود. پانصد تومان را خودش برداشت بقیه اش را داد به من و من راه افتادم. در راه، توی اتوبوس تا خود اصفهان گریه کردم. فکر می کردم ممکن ست دیگر هرگز نبینمش.
اما آمد. یک ماه بعد، بعد از عملیات. شانزده اسفند از هم جدا شدیم و او شانزده فروردین آمد خانه ی مادرم دیدنم.
من و ابراهیم فقط سه عید نوروز را باهم بودیم. با هم که نه، بهترست این طوری بگویم تحویل هیچ سالی را با هم نبودیم. عید سوم، قبل از حلول آخرین سال زندگی ابراهیم، بش گفتم «بگذار این عید را با هم باشیم.»
گفت «من از خدام ست پیش تو باشم ببینمت، ولی نمی شود. نمی توانم.»
گفتم من هم خب به همان خدا قسم دل دارم. طاقت ندارم ببینم این عید هم پیش ما نیستی.
گفت اگر بدانی چند نفر اینجا هستند که ماه هاست خانواده هاشان را ندیده اند، اگر بدانی خیلی ها هستند مثل من و تو که دوست دارند پیش هم باشند و نمی توانند، هیچ وقت این حرف را نمی زدی.
گفتم چند ساعت هم، فقط به اندازه ی سال تحویل، نمی توانی بیایی؟
گفت تو بگو یک دقیقه.
گفتم پس باز هم باید…
گفت وسوسه ام نکن. ژیلا. بگذار بروم. بگذار عذاب وجدان نداشته باشم. بگذار مثل همیشه عید را پیش بچه ها باشم. این طوری برای همه مان بهترست، راحت ترست.
گفتم برای من نیست. یعنی واقعاً دیگر برای من نیست.
گفت می دانم. ولی ازت خواهش می کنم مثل همیشه باش. قرص و صبور و…
گفتم چشم براه.
گفت چشم براه قشنگ ترست. چون حرف دل من هم هست وقتی تو سنگرم و سال تحویل می شود و فقط تو جلو نظرمی.
دیگر نرفتم منطقه. منتظر آمدن مهدی بودم.

