(سیری کوتاه در زندگی و شخصیت سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت)
شهید در یک نگاه :نام و نام خانوادگی : محمد ابراهیم همت
تاریخ تولد :12/1/1334
نام پدر : علی اکبر
تاریخ شهادت : 17/12/1362
محل تولد : اصفهان / شهرضا
محل شهادت : جزیره مجنون
طول مدت حیات :28 سال
مزار شهید :گلزار شهدای شهرضا
به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلای معلّی و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.
محمد ابراهیم درسایه محبّت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکی را پشتسر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوقالعادهای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست میآورد و از این راه به خانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای میکرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری می بخشید.
پدرش از دوران کودکی او چنین می گوید: « هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمیگشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگی ها و مرارت ها را از وجودم پاک میکرد و اگر شبی او را نمی دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »
اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث میشد که از مادرش با اصرار بخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. این علاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتاب آسمانی قرآن را کاملاً فرا گیرد و برخی از سورهه ای کوچک را نیز حفظ کند.
دوران سربازی :در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشکر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.


زرنگیمی خواستیم پاوه نمایشگاه بزنیم. من بودم و ابراهیم و خواهر ناصر کاظمی و راننده. هنوز نه از خواستگاری نه از ازدواج خبری نبود. از کنار مزارعی گذشتیم که داشتند گوجه می چیدند. به راننده گفت نگه دار. پیاده شد رفت یک ظرف گوجه گرفت، شست آورد، فقط تعارف کرد به من. یعنی اول تعارف کرد به من. برنداشتم. اخم هم کردم. به دوستم گفتم من پوسترها را انتخاب می کنم، تو ببر بده به ایشان. نگاهش هم نکردم.
بعدها بهم گفت به خودم گفتم اگر هم راضی بشود، می گوید اول باید یک سیلی بزنم به این تا دلم خنک شود، از بس که قد بودی و آدم ازت می ترسید. یک بار دیگر هم رفتیم باغ. نیم ساعت بعد آمد دنبالمان. در راه، توی جاده ی نودشه، رفت یک کم انجیر و گلابی و این ها خرید. رفت همه شان را شست، آمد نشست جلو، میوه ها را داد عقب گفت خواهرها یک مقدارش را بردارند بقیه اش را بدهند جلو. خندیدم گفتم نه، شما یک مقدارش را بردارید بقیه اش را بدهید عقب. دستش را خوانده بودم، که همه می دانند آنکس که اول برمی دارد کم برمی دارد.
بعدها بهم گفت بابا تو دیگر کی هستی. من فکر می کردم فقط خودم تیزم. نگو تو هم بله. یادش آوردم که تو هم دست کمی از من نداری. چون کاری کردی که بنشینم پای سفره ی عقدت و من هم بگویم بله. حالا تو بگو. منصف هم باش. کی زرنگ ترست؟
اولین نگاهاولین بار او را در کردستان دیدم؛ در کانون مشترک فرهنگی جهاد و سپاه در پاوه. محل کانون در ساختمان کهنه و قدیمی بود؛ با حیاطی خاکی که دور تا دور آن اتاقهایی با در و پنجره چوبی قرار داشت. محل استقرار من و خواهران در اتاق طبقه پایین بود. همان روز اول، جلسهای تشکیل شد که من هم در آن شرکت داشتم. در این جلسه بود که برای اولینبار با نام و چهره ابراهیم آشنا شدم. البته در آن زمان به «برادر همت» معروف بود. جوانی با قدی متوسط، محاسنی سیاه و بلند، چهرهای کشیده و بسیار جدی.
با پیراهن و شلوار کردی آمد و در جلسه نشست. موهای سرش خیلی بلند بود. چون صورتش نیز در اثر تابش آفتاب سوخته بود، در نگاه اول فکر کردم که یکی از نیروهای بومی منطقه است. ولی وقتی شروع به صحبت کرد، از لهجهاش فهمیدم که بایستی از اطراف اصفهان باشد.
محل کار و استراحت او اتاق کوچکی بود که تمام امکانات مربوط به ماشین نویسی و تکثیر اوراق در آن قرار داشت. گاهی اوقات که نیمههای شب از خواب بیدار میشدم و نگاه به حیاط میانداختم، تنها اتاقی بود که چراغش تا نیمههای شب روشن بود. شبها تا دیروقت کار میکرد و هر روز صبح هم پیش از بیدار شدن بقیه، ایوان و راهروها را آب و جارو میکرد.روزهای اول نمیدانستیم که قضیه از چه قرار است؛ فقط وقتی بیدار میشدیم، میدیدیم که همهجا تمیز و مرتب است. بعدها فهمیدیم که این کار هر روز اوست.
خواستگاریمهمترین واقعهای که در زندگی من رخ داد، ازدواجم با همت در سال ۱۳۶۰ بود. در سال ۱۳۵۹، همراه عدهای دیگر از خواهران که همگی دانشجو بودیم، به صورت داوطلب به پاوه اعزام شدیم. در آنجا، همراه خواهران دیگری که در کانون فرهنگی سپاه و جهاد مستقر بودند، به کار معلمی و امداد رسانی در روستاهای اطراف پاوه پرداختیم. حاجی هم آن زمان در سپاه پاوه بود.
مهرماه همان سال، پس از این که مأموریتم تمام شد، به اصفهان برگشتم و اواخر تابستان سال ۱۳۶۰، بار دیگر به منطقه اعزام شدم. ابتدا با یکی، دو نفر از دوستان خود به کرمانشاه رفتیم و آموزش و پروش آنجا، ما را به شهرستان پاوه فرستاد. وقتی وارد شهر شدیم، هوا تاریک شده بود. باران همهجا را خیس کرده بود و همچنان میبارید. یکراست به ساختمان روابط عمومی سپاه رفتیم.وقتی رسیدیم، دیدیم همت در آنجا نیست. سؤال کردیم. گفتند که به سفر حج رفته است.
آن شب در اتاقی که برای خواهران در نظر گرفته شده بود، مستقر شدیم و از روز بعد، فعالیت خود را در مدارس شهرستان پاوه آغاز کردیم. شهر پاوه، این بار حال و هوای خاصی پیدا کرده بود. با دفعه قبل که آن را دیده بودم، فرق داشت. بخش عمدهای از منطقه پاکسازی شده بود و تعداد زیادی از نیروهای بومی، با تلاش مستمر و شبانهروزی ناصر کاظمی و همت، جذب کانون فرهنگی جهاد و سپاه شده بودند.
بازگشت همت از سفر حج، یک ماه به طول انجامید. در این فاصله، به اتفاق سایر خواهران اعزامی، خانهای را برای سکونت خود در شهر اجاره کردیم. یک شب، پیش از آمدن حاجی به پاوه، خواب عجیبی دیدم. او بالای قله کوهی ایستاده بود و من از دامنه کوه او را تماشا میکردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: «این خانه را برای تو میسازم. هر وقت آماده شد، دستت را میگیرم و بالا میکشم.»
فردای آن شب خبر رسید که همت از حج بازگشته است. یکی، دو روز بعد، از فرماندار شهر برای سخنرانی در مدرسه دعوت کرده بودیم ولی وقتی زمان سخنرانی فرا رسید، خبر آوردند که کسالت دارد و نمیتواند سخنرانی کند، و به جای ایشان حاج همت میآید.
در اواسط سخنرانی، یکی از برادران سپاه آمد و خبری در ارتباط با مناطق اطراف پاوه به او داد. حاج همت هم عذرخواهی کرد و سخنرانی را نیمهتمام رها کرد و رفت. آن روزها ما همچنان در منطقه، به مسؤولیتهایی که داشتیم، میپرداختیم. چند وقت بعد، اولین مرحله خواستگاری پیش آمد.من یک انگشتر عقیق به دست میکردم. حاج همت شخصی را به نام «فیض» پیش من فرستاد تا ببیند آیا این انگشتر مناسبتی دارد یا نه. به عبارت دیگر میخواست بداند متأهل هستم یا نه. بعد از اینکه متوجه شد متأهل نیستم، همسر یکی از دوستانش به نام «کلاهدوز» را نزد من فرستاد. آقای کلاهدوز به عنوان دبیر زیستشناسی از اصفهان به منطقه اعزام شده بود. همسر او موضوع درخواست ازدواج با حاج همت را مطرح کرد. من هم بهانهای آوردم و جواب منفی دادم.
در آن لحظه، اصلاً آمادگی پاسخگویی به چنین موضوعی را نداشتم. چرا که قبل از عزیمت به پاوه، از طرف خانوادهام نیز برای ازدواج تحت فشار بودم. خواستگاری داشتم که مهندس بود و وضعیت مالی خوبی هم داشت. خانوادهاش هم برای سرگرفتن این وصلت مصر بودند و از طرفی، خانواده من هم راضی شده بودند و همه اینها مرا در شرایط سختی قرار داده بود. سفر من به پاوه، تا حدودی مرا از این دغدغهها رها میکرد.


(خاطراتی از زندگی سردار خیبر شهید همت)
توی یکی از جلسه های امور تربیتی یکی از دوستانم از نیمرخم مرا شناخت. آمد گفت «پس چرا نرفتی پاوه؟»
گفتم.
گفت «اگر من بیایم تو هم می آیی؟»
گفتم «خانواده ات اجازه می دهند؟»
گفت «به امتحانش می ارزد.»
به مادرش گفته بود می خواهد برود کردستان و مادرش فکر کرده بود می خواهد برود شهرکرد و گفته بود ،باشد.
به خصوص وقتی شنیده بود من هم همراهش میروم گفته بود «بهتر. خیالم اینطور راحت تراست.»
هر منطقه یی استخاره کردم بدآمد، جز کردستان.
به دوست همراهم گفتم «هرجا به جز پاوه.»
می دانستم ابراهیم فرمانده سپاه پاوه شده. به او گفتم. چیزهای دیگری هم گفتم.گفتم «می رویم سقز.»
گفت «یعنی اینقدر برات مهم ست؟»
گفتم «خیلی.»
نگذاشتم چیز دیگری بگوید، با لبخند یا نیش یا هر چیز دیگر، فقط گفتم «وقتی رسیدیم آموزش و پرورش کرمانشاه و ازت پرسیدند کجا می خواهید اعزام شوید، فقط بگو سقز. یادت نمی رود؟»
گفت «نه.»
رسیدیم کرمانشاه. باران می آمد، باران زیادی می آمد. از دستفروشی دو جفت پوتین خریدیم رفتیم آموزش و پرورش.
پرسیدند «خب خواهرها دوست دارند کجا اعزام شوند؟»
دوستم گفت «پاوه. فقط پاوه.»
زبانم بند آمده بود. نه به دوستم نه به آنکه داشت حکممان را می نوشت نتوانستم چیزی بگویم. حکم را داد دستمان گفت «مواظب خودتان باشید.»
عصر همان روز راه افتادیم به سمت مینی بوس های پاوه و من فقط توانستم به دوستم بگویم «مگر من دو ساعت به تو توضیح ندادم نگو پاوه؟ مگر من زندگی خصوصی ام را برای تو تعریف نکردم که بفهمی برای چی می گویم سقز؟ چی شد که گفتی پاوه؟»
گریه می کرد،قسم می خورد (باور می کنید؟) قسم میخورد که خودش هم متوجه نشده چرا گفته پاوه.
بعد هم یا بعدها گفت «چرا خودت نپریدی توی حرفم بگویی سقز؟»
تمام راه را، در آن هوای بارانی و غروبی که رنگ می باخت و شبی که می غرید، فقط گریه می کردم و نمی دانستم چرا.
ساعت ده شب رسیدم پاوه. ابراهیم نبود. گفتند «رفته مکه.»
سفارش کرده بود اگر آمدیم فلان اتاق را برای ما گذاشته کنار. جای ما را داده بودند به کسانی دیگر که منتظرشان بودند. منتظر ما نبودند. جا نداشتند. مجبور شدند اتاق اداری خود ابراهیم را بدهند به ما. چند روز اتاق دست ما بود و ما توی یکی از مدارس مشغول کار شدیم. من شده بودم دبیر پرورشی. خبر آمد که ابراهیم از مکه برگشته و حالا دیگر بش می گویند حاج همت. برام مهم نبود. خبرهایی که از عملیات می رسید برام مهم بود. و این که بروم به مدیر مدرسه پیشنهاد کنم به مناسبت روزی که در پیش داشتیم (مناسبتش یادم نیست) از مسؤولی دعوت کنیم بیاید برای بچه ها صحبت کند.
قبول کرد. گفت «خیلی هم خوب ست. اتفاقاً من یک کسی را می شناسم که خیلی هم خوب حرف می زند.»
گفتم «کی؟»
گفت «فرمانده سپاه پاوه، برادر همت.»
گفتم «نه. او نه. او سرش خیلی شلوغ ست. من خودم خبر دارم. فرماندار پاوه فکر کنم بهتر باشد. آره او حتماً بهترست.»
گفت «چه فرقی می کند؟»
گفتم «فرق، خب چرا،حتماً دارد. باید برویم سراغ کسی که نه نشنویم. او سرش، من خودم آنجا بوده ام دیده ام، خیلی کار ریخته. همان فرماندار که گفتم…»
گفت «باشد. هرچی شما بگویید.»
نفس راحتی کشیدم.
برنامه را تنظیم کردیم. با فرماندار هم هماهنگ شد.
یک ساعت قبل از شروع برنامه تلفن زدند گفتند «فرماندار حالشان به شدت بد شده نمی توانند تشریف بیاورند خدمت شما. معذرت خواستند گفتند دفعه ی بعد.»
مدیرمان هم زنگ زد به ابراهیم، بدون اینکه با من مشورت کند. او هم قبول کرده بود بیاید. نمی خواستم بفهمد من باز آمده ام پاوه. رفتم توی کتابخان هی مدرسه نشستم، که در زیرزمین بود. نمی خواستم ببینمش تا باز حرفی پیش بیاید.
مدیر مدرسه چندبار فرستاد دنبالم که «الآن مهمانمان می آید. شما توی دفتر باشید تا اگر آمدند بروید پیشوازشان.»
سرایدار مدرسه هم هی می آمد، گفت «برادر همت می خواهد بیاید.»
نگو فارسی را درست نمی توانسته بگوید و باید می گفته «برادر همت آمده اند.»
آنقدر رفت و آمد تا اینکه عصبانی شدم آمدم بالا تا رک و راست بگویم کار دارم نمی توانم بیایم، یا اینکه اصلاً نمی آیم، یا اینکه اصلاً نمی خواهم بیایم، که دیدم ابراهیم نشسته توی دفتر، با سر از ته تراشیده، لاغر و آفتاب سوخته، و لبخندی که دیگر پنهانش نمی کرد. بلند شد سلام کرد گفت خوش آمدید به خانه ی خودتان پاوه. فرداش باز آمد خواستگاری، با واسطه ی خانم یکی از دوستانش. مثل اینکه داشت براش گران هم تمام می شد. چون واسطه اتمام حجت کرد که «من باید یک چیز را از شما پنهان نکنم.»
گفتم «چی را؟»
گفت «اینکه خیلی ها سر شهید شدن حاجی قسم خورده اند.او کسی نیست که ماندنی باشد.»
نگفتم «مگر من هستم؟»
گفت «حالا با این حساب باز هم نمی خواهید با هم حرف بزنید؟»
نمی دانست به دوستم چه چیزها نگفته بودم وقتی به جواب خواستگاری کسی گفت نه و او دو هفته بعد شهید شد و حالا من در جای او بودم، بر سر دوراهی، که چی بگویم به ابراهیم. نمی دانست که بارها خواب ابراهیم را دیده ام. نمی دانست خواب دیده ام ابراهیم رفته روی قله ی بلندی ایستاده دارد برای من خانه یی سفید می سازد. نمی دانست خواب دیده ام رفته ام توی ساختمانی سه طبقه، رفته ام طبقه ی سوم،دیده ام ابراهیم توی اتاق نشسته. دورتادور هم خان مهایی چادر مشکی با روبنده نشسته اند.»
گفتم «برادر همت! شما اینجا چی کار می کنی؟»
برگشت گفت «برادر همت اسم آن دنیای من بود. اسم این دنیای من عبدالحسین شاه زیدست.»
این را آن روزها به هیچ کس نگفتم. حتی به خود ابراهیم. بعدها، بعد از شهید شدنش، رفتم پیش آقایی تا خوابم را تعبیر کند. چیزی نمی گفت. یا شانه خالی می کرد.
گفتم «ابراهیم شهید شده. خیالتان راحت باشد. شما تعبیرتان را بکنید.»
نه خودم رامعرفی کردم، نه او را، نه موقعیت هردومان را.
گفت «عبدالحسین شاه زید یعنی ایشان مثل امام حسین به شهادت می رسند. مقامشان هم مثل زیدست، فرمانده لشکر حضرت رسول.» همین طور هم بود. ابراهیم بی سر بود و آن روزها، در مجنون، فرمانده لشکر ۲۷ حضرت رسول.
همین خوابها بود که نگران ترم می کرد. برگشتم رفتم اصفهان، رفتم پیش حاج آقا صدیقین برای استخاره. آیه ی سیزده از سوره ی کهف آمد. با این معنی که «آنها به خدای خود ایمان آوردند و ما به لطف خاص خود مقام ایمان و هدایتشان را بیفزودیم.»
حاج آقا پایین استخاره تفسیر نوشته بود که «بسیار خوب ست. شما مصیبت زیاد می کشید برای این کاری که می خواهید انجام بدهید، ولی در نهایت به فوزی عظیم دست پیدا می کنید.»
بعدها که ابراهیم می گذاشت می رفت دیر می آمد بش می گفتم «ببین استخاره ام چه خوب تعبیر شد. تو نیستی و ما هی باید فراق تو را تحمل کنیم، سختی بکشیم، دلتنگ بشویم. آخرش ولی انگار باید…»
می خندیدم. یک جور خاصی نگاهم می کرد و هیچی نمی گفت.او آن دوری همیشگی را دیده بود و من دل به این دوری های چند روزه و چند ماهه داشتم و فکر می کردم بالاخره کنار هم زندگی می کنیم.
مانده بودم چی کار کنم. خسته هم شده بودم. احساس کردم دیگر طاقت ندارم. نیت چهل روز روزه و دعای توسل کردم.
با خودم گفتم «بعد از این چهل شب، هرکس که آمد خواستگاری، جواب نه نمی شنود.»
درست شب سی ونهم یا چهلم بود که باز ابراهیم آمد خواستگاری. جواب استخاره ام را هم می دانست. آمده بود بشنود آره. شنید. ولی این تازه اول راه بود.
گفتم «حالا تعارف را می گذاریم کنار می ریم سر اصل مطلب.»
مطلب این بود که خیلی از خانواده ها راضی نمی شدند دخترهاشان را بدهند به سپاهی یا رزمنده. حتی آن هایی که خیلی ادعا داشتند. و بخصوص خانواده ی من.
گفتم «خانواده ی من تیپ خاص خودشان را دارند. به این سادگی ها با این چیزها کنار نمی آیند. اول اینکه باید راضی شان کنید به این ازدواج. بعد هم اینکه باید بدانند من اصلاً مهریه نمی خواهم.»
گفت «من وقت اینجور کارها را ندارم.»
عصبانی شدم گفتم «شما که وقت نداری با پدر و مادر من حرف بزنی یا راضی شان کنی بیخود کرده ای آمده ای ازدواج کنی. همین جا قضیه را تمامش می کنیم. مرا به خیر و شما را به سلامت.»
بلند شدم سریع بروم از اتاق بیرون، که برگشت گفت «من گفتم وقت ندارم، نگفتم که توکل هم ندارم. شما نگذاشید من حرفم تمام شود.»
ازم خواهش کرد بگیرم بنشینم. نشستم.
گفت «خطبه ی عقد من و شما خیلی وقت ست که جاری شده.»
نفهمیدم. گذاشتم باز به حساب بی احترامی.
گفت «توی سفر حجم، در تمام لحظه هایی که دور خانه ی خدا طواف می کردم، فقط شما را کنار خودم می دیدم. آنجا خودم را لعنت می کردم. به خودم می گفتم این نفس پلید من ست، نفس اماره ی من ست، که نمی گذارد من به عبادتم برسم. ولی بعد که برگشتم پاوه دیدمتان به خودم گفتم این قسمتم بوده که…»
نگاهم کرد.

بوی عملیات که آمد ابراهیم گفت «تو باید برگردی بروی اصفهان. دزفول الآن امن نیست.
گفتم تنهات نمی گذارم.
نگاهم کرد گفت من هم نمی خواهم تو بروی. ولی این عملیات با عملیات های دیگر فرق می کند.
اهمیتش را برام گفت. حتی محورها را برام شرح داد. گفت این عملیات دو حالت دارد. یا ما می توانیم محورهای از پیش تعیین شده را بگیریم یا نمی توانیم. اگر بتوانیم، که شهر مشکلی ندارد. ولی اگر نتوانیم و این تپه ها بیفتد دست عراقی ها می توانند خیلی راحت دزفول را با خاک یکی کنند.
گفتم من هم خب مثل بقیه. می مانم. هرکاری آنها کردند من هم می کنم.
گفت نه، فقط این نیست. مردم بومی اینجا اگر مشکلی پیش بیاید بلند می شوند با خانواده شان می روند مناطق اطراف. تو باکی می خواهی بروی وقتی من نیستم؟ بعد هم اینکه تو به خاطر اسلام باید بلند شوی بروی اصفهان.»
نگاهش کردم. یعنی نمی فهمم رفتن من چه ربطی به اسلام دارد.
گفت «اگر تو اینجا بمانی، من همه اش توی خط نگران توام، نمی فهمم باید چی کار کنم.»
بیشتر نگاهش کردم.
فرداش برگشتنا یک قران پول نداشتم راه بیفتم. روم هم نمی شد به ابراهیم بگویم. فقط گفتم «یک کم پول خرد داری به من بدهی که اگر خواستم تاکسی سوار شوم مصیبت نکشم؟»
گفت«پول؟ صبرکن ببینم.»
دست کرد توی جیب هاش تمامش را گشت. او هم نداشت. به من نگاه کرد. روش نشد بگوید ندارد.
گفتم «پولهای من درشت ست. گفتم اگر خرد داشته باشی -حالا اگر نیست باشد. می روم با همین ها که دارم.»
گفت «نه، صبرکن.»
فکر کنم فهمیده بود که می گفت نه. نمی شد یا نمی خواست اول زندگی بگوید پول همراهش نیست. نگاهی به دوروبرش کرد. نگران، دنبال کسی می گشت. شرمنده هم بود. گفت «من با یکی از این بچه ها کار فوری دارم. همین جا باش الآن برمی گردم.»
از من جدا شد رفت پیش دوستش. دیدم چیزی را دست به دست کردند. آمد گفت «باید حتماً می دیدمش. داشت می رفت جبهه. ممکن بود دیگر نبینمش.»
ابراهیم توی دفترچه ی یادداشتش نوشته بود که به فلانی در فلان روز فلان تومان بدهکارست، یادش باشد به او بدهد.
دست کرد توی جیبش. اسکناس ها را درآورد.
گفتم «من اسکناس درشت خودم دارم، باشد حالا، باشد بعد.»
گفت «نه، پیش تو باشد مطمئن ترست.»
هزار تومان بود. نمی شود گفت از دستش قاپیدم. ولی دیگر چانه نزدم که یکوقت پشیمان شود. پانصد تومان را خودش برداشت بقیه اش را داد به من و من راه افتادم. در راه، توی اتوبوس تا خود اصفهان گریه کردم. فکر می کردم ممکن ست دیگر هرگز نبینمش.
اما آمد. یک ماه بعد، بعد از عملیات. شانزده اسفند از هم جدا شدیم و او شانزده فروردین آمد خانه ی مادرم دیدنم.
من و ابراهیم فقط سه عید نوروز را باهم بودیم. با هم که نه، بهترست این طوری بگویم تحویل هیچ سالی را با هم نبودیم. عید سوم، قبل از حلول آخرین سال زندگی ابراهیم، بش گفتم «بگذار این عید را با هم باشیم.»
گفت «من از خدام ست پیش تو باشم ببینمت، ولی نمی شود. نمی توانم.»
گفتم من هم خب به همان خدا قسم دل دارم. طاقت ندارم ببینم این عید هم پیش ما نیستی.
گفت اگر بدانی چند نفر اینجا هستند که ماه هاست خانواده هاشان را ندیده اند، اگر بدانی خیلی ها هستند مثل من و تو که دوست دارند پیش هم باشند و نمی توانند، هیچ وقت این حرف را نمی زدی.
گفتم چند ساعت هم، فقط به اندازه ی سال تحویل، نمی توانی بیایی؟
گفت تو بگو یک دقیقه.
گفتم پس باز هم باید…
گفت وسوسه ام نکن. ژیلا. بگذار بروم. بگذار عذاب وجدان نداشته باشم. بگذار مثل همیشه عید را پیش بچه ها باشم. این طوری برای همه مان بهترست، راحت ترست.
گفتم برای من نیست. یعنی واقعاً دیگر برای من نیست.
گفت می دانم. ولی ازت خواهش می کنم مثل همیشه باش. قرص و صبور و…
گفتم چشم براه.
گفت چشم براه قشنگ ترست. چون حرف دل من هم هست وقتی تو سنگرم و سال تحویل می شود و فقط تو جلو نظرمی.
دیگر نرفتم منطقه. منتظر آمدن مهدی بودم.


کارتون سیمپسونها که بخشی از پیش بینی هاش را در زیر می بینید نشان می دهد که خیلی از خرابکاری های دنیا کار آمریکا و فراماسون ها و شیطان پرستان هست کسانی که تلاش می کنند که در جنگ و نبرد بین حق و باطل طرف شیطان را بگیرند و شیطان پیروز ماجرا باشد
آنها حتی می گویند شیطان خداپرست واقعی است چرا که حتی بجز خدا حاضر نشد به کس دیگری یعنی انسان سجده کند
خیلی از جزئیات این مطلب را می توانید در سخنرانی های آقای رائفی پور مشاهده کنید و ببینید
برای همین هست که همیشه گفتم و حالا هم می گویم ما یا طرف خدا و حسین زمان هستیم یا طرف شیطان و یزید زمان
خط وسط و بی طرفی در این میان امکان ندارد
نمی شود بی طرف بود
شیطان پرستان همه تلاش خود را برای پیروزی شیطان در این مسیر پیش گرفته اند به فرمایش امام علی (ع) آنها در کفر خود محکم و مصمم هستند امام ما در ایمانمان مانند آنها نیستیم .
پیش بینی های به وقوع پیوسته آنها را می توانید در زیر ببینید اما به چیزهایی که فکرش را هم نمی کردند دقت کنید مثل موشک باران پایگاه عین الاسد و پیروزی جبهه اسلام در سوریه و عراق و .....
یعنی ما می توانیم با ایمانمان مقابل تمام دنیای آنها بایستیم همچنان که ایستاده ایم
حتی در یکی از فیلم هایشان در زمان احمدی نژاد آمدن رئیس جمهوری درایران به نام حسن را نشان می داد که با رئیس جمهور امریکا پای میز مذاکره می نشیند و توافق نامه امضا می کند هر چند حسن فریدون که به گفته و اثبات آقای حسن عباسی تابعیت انگلیس را دارد بعید نیست که به کمک خود آنها هم به این پست نشسته باشد
مردم سراغ عرفان های دروغین مثل عرفان استاد طاهری نروید حواستان باشد دارید در جبهه شیطان می روید
بدانید شیطان هم به یاورانش کمک می کند اما حواستان باشد که عمر ما همین 80 سال و اندی دنیا نیست که سالهای درازی روح ما با خدا در آن سوی این دنیای کوچک خاکی طرف است و باید پاسخگوی اعمالمان باشیم
بدانید که خدا در قرآن گفته وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ یعنی وارثان زمین انسانهای صالح و امام زمان خواهند بود و شیطان پرستان شکست خواهند خورد
یادتان باشد که شیطان عزازیل بود یعنی عزیز خدا ، فرشته ای از جنس جن که مدتها خدا را عبادت کرده بود و فرشتگان دیگر برای نزدیکی به خدا به او تمسک می کردند ، قبل از اینکه خدا بخواهد انسان را بیافریند به فرشته ها گفت که امتحان سختی در راه است فرشته ها از عزازیل خواستند که برایشان دعا کند شیطان آنقدر به خودش مطمئن بود که فقط برای آنها دعا کرد و برای خودش برای سربلندی در این امتحان هیچ دعایی نکرد وقتی خدا انسان را آفرید و به همه امر کرد به او سجده کنند شیطان سجده نکرد و مطرود درگاه الهی شد
شاید این سوال پیش بیاید که چرا شیطان باید به انسان سجده می کرد پاسخ ساده آن این است که همانطور که ما باید به سمت خانه خشتی کعبه در مکه نماز بخوانیم
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود
انسان یک امتحان بود برای همه موجودات که آیا در مقابل امر خدا مطیع هستند یا اینکه سرکشی می کنند و شیطان در این امتحان مطرود شد
اولین دلیل شیطان این بود که من از آتش هستم و پاک اما انسان از مایعی بد بو و من از انسان برتر هستم - یعنی اولین کسی که در عالم بر طبل تبعیض نژادی کوبید شیطان بود که بعدها فرزندان آدم هم بعضی گفتند که او سیاه است و من سفید و سیاه پوستان باید به بردگی گرفته شوند و ..... درحالیکه خدا در قرآن می فرماید
سوره مبارکه الحجرات آیه ۱۳ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقناکُم مِن ذَکَرٍ وَأُنثىٰ وَجَعَلناکُم شُعوبًا وَقَبائِلَ لِتَعارَفوا ۚ إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَ اللَّهِ أَتقاکُم ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ
یعنی بهترین شما نزد خدا با تقوا ترین شماست
بعد هم شیطان قسم خورد
قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ «82». ابلیس گفت: به عزّت تو سوگند که همه (ى مردم) را گمراه خواهم کرد. إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ «83». مگر بندگان مخلص تو را
شیطان دشمن بزرگی است مواظب باشیم
انتخاب شدن این سیاستمدار به عنوان رییسجمهور آمریکا در ۱۷ سال بعد، تنها یکی از پیشبینیهای کارتون سیمپسونها بود. چند سال قبل و بعد از انتخاب وی، چندین بار این انیمیشن محبوب بررسی و مشخص شد برخی از اتفاقهای داستانی آن، در طول تاریخ جهان واقعی نیز اتفاق افتادهاند.

اولین قسمت از سریال سیمپسونها در سال ۱۹۸۹ از شبکه فاکس به نمایش درامد و از آن زمان تا به امروز شاهد ساخت ۳۰ فصل، یک اقتباس سینمایی و ساخت ۶۶۲ قسمت از این اثر هنری بودهایم. همچنین بد نیست بدانید که این انیمیشن سریالی بسیار محبوب برای فصل ۳۱ و ۳۲ام نیز تمدید شده و به نظر میرسد که هومر و خانوادهاش قرار نیست مخاطبان را تنها بگذارند.
این پویانمایی حدود ۲۷ سال است که پخش میشود، پس غیرعادی نیست که بعضی از حوادث داخل آن، به طور اتفاقی در دنیای واقعی نیز عملی شوند. اما نکته جالب اینجاست که برخی از داستانهای آن، به طور کامل به حوادث ویژه جهان واقعی شباهت دارند؛ تا این حد که میتوان ادعا کرد در این انیمیشن، اتفاق افتادن بسیاری از حوادث مهم در آینده جهان پیشبینی شده است.
همانطور که متوجه شدید، تعداد این پیشبینیها زیاد است، اما برخی از آنها اهمیت بیشتری دارند و قصد داریم در این مقاله به مهمترین آنها بپردازیم. اگر از طرفداران پروپاقرص این مجموعه باشید، قطعا با بعضی از این پیشبینیها آشنایی دارید. در این مقاله ۲۲ پیشبینی برتر انیمیشن The Simpsons را معرفی خواهیم کرد که از ابتدای پخش آن در سال ۱۹۸۹ تا به امروز در دنیای واقعی مشاهده شدهاند. قطعا شگفتزده خواهید شد که این موارد چگونه برنامهریزی شده است و شاید درباره اتفاقی بودن آنها شک کنید! در ادامه با برترینها همراه باشید.
فساد فیفا، پیشبینی پیروزی آلمان بر برزیل و مصدومیت نیمار - فصل ۲۵ قسمت ۱۶
در فصل بیستوپنجم و قسمت ۱۶ که در اواسط سال ۲۰۱۴ به نمایش درامد، لیزا طی یک سخنرانی احساسی قهرمان بودن پدرش را مطرح میکند که این سکانس زیبا مورد توجه بسیاری از رسانهها و مردم قرار گرفت. در پی این اتفاق از هومر خواسته میشود تا در مسابقات جام جهانی ۲۰۱۴ برزیل داوری کند.
از طرف دیگر فدراسیون جهانی فیفا که به نظر میرسد بسیار فاسد شده، به هومر پیشنهاد رشوه میدهد تا در نتایج بازیها تغییراتی را ایجاد کند، اما این پیشنهاد را هومر قبول نمیکند. جالب اینکه در سال بعد یعنی سال ۲۰۱۵، رسوایی تاسفبار نهادهای خاصی در فیفا که درگیر رشوه، کلاهبرداری و پولشویی بودهاند، باعث یکی از جنجالیترین پروندهها در زمینه ورزش شد.
البته باید اضافه کنیم که انیمیشن The Simpsons مصدومیت نیمار و پیروزی آلمان دربرابر برزیل را نیز درست پیشبینی کرده بود که در مسابقات جام جهانی شاهد هر دو اتفاق بودیم.
بحران بدهی یونان – فصل ۲۳ قسمت ۱۰
در قسمت دهم فصل بیستوسوم انیمیشن The Simpsons که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد، از هومر دعوت شد تا در برنامه تلویزیونی Headbutt شرکت کند. اگر کمی دقت کنید، در طول این تصاویر این قسمت بهصورت زیرنویس مشخص میشود که اتحادیه اروپا تصمیم گرفته یونان را برای جبران بدهیهای سنگیناش در eBay برای فروش قرار دهد.
این اتفاق یک پیشبینی عجیب و غریب از بدهیهای سنگین یک کشور بود. در سال ۲۰۱۵ بود که بدهی کشور یونان به حقیقت پیوست و هنوز که هنوز است این کشور با مشکلات مالی شدیدی دست و پنجه نرم میکند.
برنده شدن آمریکا در رشته کرلینگ و کسب مدال طلا – فصل ۲۱ قسمت ۱۲
در قسمت دوازده از فصل بیستویکم سریال The Simpsons، مارج و هومر تدارک یک برنامه شام مفصل را میدهند و خیلی اتفاقی و خندهدار وارد مسابقات المپیک زمستانی میشوند. در این قسمت شما میبینید که مارج و هومر یکی از دلایل اصلی قهرمانی آمریکا در رشته کرلینگ شدند که تا پیش از آن، این کشور موفق نشده بود به این مقام دست پیدا کند و در واقع یک اتفاق تاریخی در کارنامه ورزش این کشور بود.
درست در سال ۲۰۱۸ و در جریان المپیک زمستانی پیونگچانگ، آمریکا موفق شد با شکست سوئد برای اولینبار در دنیای واقعی قهرمان رشته کرلینگ شود تا این پیشبینی سیمپسونها هم حدود ۸ سال بعد به واقعیت بپیوندد.
اختراع برنامه FaceTime – فصل ۶ قسمت ۱۹
شاید این مجموعه Star Trek (پیشتازان فضا) بود که بسیاری از فناوریهای آینده را پیشبینی کرد و درست از آب درامد، اما سریال The Simpsons نیز از این موضوع عقب نماند و پیشبینیهای جالبی در زمینه فناوری اطلاعات ارائه کرد. بهطور مثال در قسمت نوزدهم فصل ششم که در سال ۱۹۹۵ منتشر شد، به آینده سفر میکنیم که لیزا در جشن عروسی خود با مارج تماس تصویری برقرار میکند و مشاهده میکنید که یک مکالمه تصویری بین آنها در این قسمت شکل گرفته است.
همچنین در این قسمت هیو پارکفیلد، نامزد لیزا میگوید که چگونه بریتانیا باعث نجات آمریکا در جنگ جهانی سوم شده بود که امیدواریم این پیشبینی هیچگاه عملی نشود! در مجموعه، در سال ۲۰۱۰ برنامه FaceTime (فیستایم) رونمایی شد که در آن کاربران از قابلیت تماس تصویری بهره میبردند.
خرید فاکس قرن بیستم توسط والت دیزنی – فصل ۱۰ قسمت ۵

در قسمت پنجم فصل دهم پویانمایی The Simpsons که در سال ۱۹۹۸ منتشر شد، شخصیت ران هاوارد وظیفه کارگردانی یک فیلم را قبول کرد که هومر فیلمنامه این فیلم را برای کمپانی فاکس قرن بیستم نوشته بود. پس از این اتفاق، تصویر یک ماه بعد نشان داده شد که در آن فاکس قرن بیستم بهعنوان یکی از بخشهای والت دیزنی معرفی شده بود که در آن زمان همه فکر میکردند که یک شوخی با شرکت اصلی خانواده سیمپسون است، اما کمتر از ۲۰ سال بعد این اتفاق واقعا در جهان وقعی رخ داد و شرکتهای دیزنی و فاکس قرن بیستم در اواخر سال ۲۰۱۷ به توافق رسیدند و در نهایت این قرارداد در سال ۲۰۱۸ با مبلغ ۷۱ میلیارد دلار نهایی شد تا بزرگترین ادغام تاریخ سینما و تلویزیون رخ دهد.
به اعتقاد بسیاری از طرفداران این پیشبینی شاید بزرگترین پیشبینی انیمیشن The Simpsons باشد که امروز به حقیقت پیوسته و حال میبینیم که سیمپسونها به بخشی از داراییهای دیزنی تبدیل شده است.
پیشبینی دو اتفاق مهم از فصل هشتم سریال Game of Thrones

یکی از مهمترین پیشبینیهای سریال The Simpsons که امروز رنگ واقعیت به خود گرفته، پیشبینی فصل هشتم و پایانی سریال Game of Thrones (بازی تاج و تخت) است. در اپیزود اول از فصل بیستونهم سریال The Simpsons که در سال ۲۰۱۷ عرضه شد، به دوران قرون وسطی سفر میکنید که در آنجا شهر اسپرینگفیلد که به اسپرینگفیلدیا تغییر نام پیدا کرده، به یک شهر قدیمی تبدیل شده و در آنجا یک اژدها را میبینیم که بیشتر تمرکز این قسمت روی نسخه یخی مادر مارج بود.
همچنان در طول این قسمت، شهر اسپرینگفیلدیا مورد حمله یک اژدها قرار میگیرد که خانواده سیمپسونها نیز در حال تماشای این صحنه هستند. در ادامه این صحنه، اژدها تمام شهر را به آتش میکشد؛ این سکانس در کمتر از دو سال بعد و در یک سریال محبوب دیگر به حقیقت پیوست!
اگر از طرفداران سریال تاجوتخت باشید، در جریان هستید که در قسمت پنجم و ما قبل پایانی فصل هشتم سریال Game of Thrones که The Bells (ناقوسها) نام داشت، دنریس تارگرین پس از دیوانگی، شروع به آتش زدن منطقه پادشاهی میکند. این تنها اشاره به سریال بازی تاج و تخت نبود و در ادامه همین قسمت، این اژدها شروع به آتش زدن مادر یخی مارج نیز میکند. آیا این صحنه شما را به یاد صحنه آتش زدن نایت کینگ توسط دنریس در قسمت سوم فصل پایانی این سریال که The Long Night (شب طولانی) نام داشت نیانداخت؟
جالب است که چنین شباهتهایی مانند نایت کینگ و مادر مارج که از آتش اژدها حتی یک زخم هم روی آنها نیفتاده بود، بسیار عجیب مسخره باشد و شاید هم دیوید بنیاف و دی. بی. وایس پس از تماشای قسمت The Serfsons از سریال The Simpsons برای خلق این صحنهها ایده گرفته بودند، اما در هر حال سیمپسونها یکی از دقیقترین و بهترین پیشبینیها را پیش از پایان سریال انجام داده بودند. درواقع این پیشبینی به تنهایی میتواند بهعنوان یک پیشبینی قابل اعتماد از سریال The Simpsons نیز محسوب شود.
برنده جایزه نوبل- فصل ۲۲ قسمت ۱

در سال ۲۰۱۶ بود که پروفسور بنت هولمستروم (Bengt Holmström) از دانشگاه MIT، جایزه نوبل اقتصاد را دریافت کرد. این اتفاق در حالی رخ داد که دقیقا ۶ سال قبل در قسمت اول فصل بیست و دوم انیمیشن سیمپسونها، بر سر دریافت جایزه نوبل اقتصاد توسط این دانشمند شرطبندی شده بود. در این قسمت مشاهده میکنید که مارتین، لیزا، دیتابیس و مایلهاوس بر روی یک برگه کاغذ، اسامی افرادی که تصور میکردند جایزه نوبل به آنها اهدا خواهد شد را نوشته بودند.
ساعتهای هوشمند – فصل ۶ قسمت ۱۹

در قسمت ۱۹ فصل ششم انیمیشن The Simpsons که در سال ۱۹۹۵ منتشر شد، شاهد نمایش ساعت هوشمند بودیم که این پیشبینی حدود ۲۰ سال بعد و در سال ۲۰۱۴ به حقیقت پیوسته است. در این قسمت، زمانیکه لیزا با یک فرد پیشگو ملاقات میکند، به او میگوید که احتمالا در آینده با شخصی به نام هیو آشنا میشود و با او نامزد میکند. در طی صحنههای بعدی مشاهده میکنیم که هیو با ساعت خود صحبت کرده تا به وسیله آن سفارش غذا دهد.
اگرچه تا به امروز ساعت هوشمند هنوز یک کالای خانگی و فراگیر نشده، اما بسیاری از افراد از زمان عرضه آن در سال ۲۰۱۴ از این نوع ساعتها استفاده میکنند. فارغ از این موضوع باید بدانید که در سال ۱۹۹۵، شاهد بهکارگیری اسمارتواچ در سریال سیمپسونها بودیم و کمتر از ۲۰ سال بعد این پیشبینی نیز به حقیقت پیوست.
اجرای لیدی گاگا در سوپربول – فصل ۲۳ قسمت ۲۲

در سال ۲۰۱۲ بود که لیدی گاگا، خواننده محبوب آمریکایی، در یکی از قسمتهای سیمپسونها نمایش زیبایی در سوپربول به اجرا گذاشت و این رویداد را در ارتفاع انجام داد. درست در ۵ سال بعد، این خواننده در استادیوم NRG هیوستون چنین اجرایی را در جهان واقعی به نمایش گذاشت. البته ناگفته نماند که طرفداران مجموعه سیمپسونها این اتفاق را نوعی تقلید لیدی گاگا از این مجموعه میدانند تا یک پیشبینی.
تصحیح خودکار در سیمپسونها – فصل ۶ قسمت ۸
کارنی و دالف، در قسمت هشتم از فصل ششم انیمیشن سیمپسونها که در سال ۱۹۹۴ پخش شد، بر روی یک دستگاه اپل نیوتن عبارتی تحت عنوان «Beat Up Martin» (ضرب و شتم مارتین) را یادداشت کردند. این یادداشت به ظاهر ساده خیلی سریع تبدیل به عبارت «Eat Up Martha» (خوردن مارتا) شد. خب در آن زمان دستگاه هوشمندی وجود نداشت تا مثل گوشیهای هوشمند امروزی، جملات و عبارات نوشته شده کاربران را بر اساس ذهن ماشینی دستگاه تصحیح کند. در آن زمان یعنی حدود ۲۳ سال قبل، شرکت اپل به تازگی دستگاه اپل نیوتن را معرفی کرده بود که امروزه این دستگاه با گوشیهای قدرتمند این شرکت یعنی آیفون جایگزین شده است. شرکت اپل مدعی بود که این دستگاه دارای قابلیت تشخیص دستخط کاربران است، اما از طرفی این ویژگی به ظاهر جالب، کارکرد بسیار بدی در اپل نیوتن داشت.
در واقع در این قسمت سیمپسونها سعی شده بود تا به صورت طنزآمیز و کنایه، مشکل این قابلیت دستگاه اپل نیوتون آشکار شود. نیتین گاناترا (Nitin Ganatra) یکی از مدیران سابق بخش مهندسی اپلیکیشنهای آی او اس در شرکت اپل، به شرکت Fast Company اعلام کرده بود که این اتفاق در مجموعه کارتونی سیمپسونها باعث شده بود تا اپل کیبورد آیفونهای آن زمان را درست کند.
دستگاههای رایگیری معیوب – فصل ۲۰ قسمت ۴

در سال ۲۰۰۸، در قسمت چهارم از فصل بیستم مجموعه سیمپسونها، هامر به عنوان محبوبترین شخصیت این انیمیشن، در تلاش بود تا در انتخابات ریاست جمهوی آمریکا به باراک اوباما رای بدهد، اما یک ماشین رایگیری معیوب سبب شد تا رای هامر جور دیگری ثبت شود! ۴ سال بعد از این اتفاق بود که مسئولان ستاد انتخاباتی ایالات متحده مجبور شدند یک دستگاه رایگیری در ایالت پنسیلوانیا را تعویض کنند؛ معیوب بودن این دستگاه باعث شده بود تا رای کسانی که باراک اوباما را انتخاب کرده بودند به نفع رقیب جمهوریخواه او یعنی میت رامنی (Mitt Romney) ثبت شود.
این اتفاق برای مخاطبان یاداور همان قسمتی بود که هومر وارد یک غرفه رایگیری الکترونیکی میشود و تلاش میکند تا به باراک اوباما رای دهد. در ادامه او هر بار که صفحه نمایش لمسی را فشار میدهد، رای برای جان مککین ثبت میشود. اتفاقی که مشابه آن در سال ۲۰۱۲ رخ داد.
اختراع گیاه تامکو – فصل ۱۱ قسمت ۵

در سال ۱۹۹۹ (۱۸ سال قبل) در قسمت پنجم از فصل یازدهم، هامر از انرژی هستهای به طرز عجیبی استفاده کرد تا با ترکیب گوجه فرنگی و تنباکو، گیاهی جدید با نام تامکو (Tomacco) اختراع کند. یکی از طرفداران انیمیشن سیمپسونها با نام راب باور (Rob Baur) از این قسمت مجموعه الهام گرفت و در تلاش بود تا گیاه هیبریدی خود را تولید کند. در نهایت راب در سال ۲۰۰۳، موفق شد تا یک ریشه تنباکو و یک ساقه گوجه فرنگی را با هم ترکیب کند و گیاه تامکو را به وجود بیاورد. این موضوع بیش از همه باعث حیرت نویسندگان مجموعه سیمپسونها شد، به طوری که آنها راب باور و خانودهاش را به دفتر خود دعوت کردند و طعم میوه تامکو واقعی را برای اولین مرتبه چشیدند.
شیوع بیماری ابولا – فصل ۹ قسمت ۳

یکی از اتفاقات که در انیمیشن سیمپسونها بسیار دقیق و عجیب پیشبینی شد و هنوز که هنوز است افراد زیادی از آن متعجب هستند، شیوع بیماری وحشتناک ابولا پیش از وقوع آن بود. همان طور که میدانید این بیماری ویروسی در سال ۲۰۱۴ جان افراد زیادی را در سراسر دنیا گرفت. در یکی از صحنههای قسمت سوم از فصل نهم سیمپسونها با نام «لیزا و ساکس»، مارج کتابی تحت عنوان «جورج کنجکاو و ویروس ابولا» را خواند.
در دهه ۱۹۹۰، این ویروس کشنده به هیچ عنوان شایع نبود، اما سالها بعد به طرز عجیبی بر سر زبانها افتاد و جان افراد زیادی به خاطر ابتلا به این ویروس به خطر افتاد. بیماری ابولا برای اولین بار در سال ۱۹۷۶ کشف شد و شیوع آن در حدود ۳ سال قبل، یکی از مرگبارترین اتفاقاتی است که توسط این ویروس از زمان اکتشاف آن رخ داده است. با این وجود فقط در سال ۱۹۹۵ و در جمهوری دموکراتیک کنگو، چیزی حدود ۲۵۴ نفر به خاطر ابتلا به بیماری ابولا جان خود را از دست دادند. در سال ۲۰۰۰ نیز ۲۲۴ نفر از مردم اوگاندا نیز به خاطر ابتلا به ابولا به کام مرگ کشیده شدند.
کشف اندازه جرم زیراتمی «هیگز» – فصل ۸ قسمت ۱

یکی از نکات جالب انیمیشن The Simpsons این است که این مجموعه با علم ریاضیات رابطه خوبی دارد و بارها در قسمتهای مختلف شاهد پرداختن به این موضوع بودیم. در سال ۱۹۹۸ و در یکی از قسمتهای این مجموعه، هومر که همیشه سودای مخترع شدن را در سر دارد، در نهایت تبدیل به یک مخترع میشود و برای رسیدن به آن یک مسئله پیچیده را روی تخته سیاه مینویسد. درواقع چیزی که جالب است هومر معادله بوزون هیگز یا همان «ذره خدا» را نوشت که درواقع وجود آن را توانست اثبات کند.
در سال ۲۰۱۲ سرانجام ذره بوزون هیگز به طور رسمی کشف شد که سالها قبل هومر سیمپسون آن را انجام داده بود! بر اساس گفتههای آقای سیمون سینگ (Simon Singh)، نویسنده «سیمپسونها و اسرار ریاضی آنها»، هدف معادله نوشته شده بر روی تخته در آن صحنه، تخمین جرم زیراتمی هیگز است. پروفسور پیتر هیگز به همراه پنج فیزیکدان دیگر، برای اولین بار در سال ۱۹۶۴ وجود چنین ذرهای را پیشبینی کرده بودند، اما تا پیش از سال ۲۰۱۲ وجود این مطلب به اثبات نرسیده بود.
ساخت برج شارد – فصل ۶ قسمت ۱۹

در فصل ششم از این مجموعه که در سال ۱۹۹۵ پخش شد، در یکی از قسمتهای آن با نام «عروسی لیزا» چندین پیشبینی غیر منتظره اتفاق افتاد. در جریان سفر لیزا به شهر لندن، درست در پشت محدوده تاور بریج لندن، یک آسمانخراش دیده میشود. علاوه بر اینکه این برج غولپیکر شباهت زیادی با برج شارد دارد، بلکه از نظر موقعیت مکانی نیز دقیقا در محل کنونی آن بنا شده است. ساخت این برج ۱۴ پس بعد از پخش قسمت ۱۹ فصل ششم و در سال ۲۰۰۹ آغاز شد.
کتابداران رباتیک – فصل ۶ قسمت ۱۹

در ادامه همان قسمت مربوط به عروسی لیزا در فصل ششم، متوجه میشویم که در دنیای سیمپسونها مسئولین کتابخانه به جای انسانها با رباتها جایگزین شدهاند. پس از گذشت ۲۰ سال از این اتفاق، دانشجویان رشته رباتیک دانشگاه ابریستویت، نمونه اولیه رباتهایی که دارای قابلیت راه رفتن خود را ارائه کردند که در واقع این رباتها برای مخصوص کار در کتابخانهها طراحی شده بود. همچنین در ادامه این رویداد، دانشمندان سنگاپوری نیز توسعه و تست رباتهای کتابدار خود را آغاز کردند.
رسوایی گوشت اسب – فصل ۵ قسمت ۱۹

در سال ۱۹۹۴، در قسمت نوزدهم از فصل پنجم سریال سیمپسونها، دوریس مشغول تدارک ناهار برای دانشآموزان مقطع ابتدایی با استفاده از گوشت اسب است! درست ۹ سال پس از این اتفاق، سازمان ایمنی مواد غذایی در ایرلند متوجه شد در حدود یک سوم نمونههای گوشتی که از سوپرمارکتهای سطح کشور جمعآوری شده بود، DNA اسب وجود دارد. در ۸۵ درصد آنها نیز از گوشت خوک استفاده شده بود.
حمله ببر به زیگفرید و روی – فصل ۵ قسمت ۱۰

زیگفرید و روی (Siegfried & Roy) در یک دوره محبوبیت بسیار زیادی نزد طرفداران داشتند و مردم از تماشای نمایشهای جذاب و جادویی آنها لذت میبردند. در قسمت دهم از فصل پنجم سیمپسونها، آقای برنز کازینوی خود را راهاندازی میکند که در جریان بازگشایی آن شاهد اجرای برنامه گانتر و ارنست از زیگفرید و روی هستیم. در طول برنامه ناگهان روی مورد حمله ببر سفید خودش قرار میگیرد.
در سال ۲۰۰۳، روی توسط ببرش که Montecore نام داشت، مورد حمله قرار گرفت و جراحات بدنیاش بهحدی زیاد بود که او تا سالها قدرت راه رفتن خود را از دست داده بود و حتی حرف بزند. اگرچه روی از این حمله جان سالم به در برده بود، اما او مطمئن بود که هیچ اتفاقی برای او رخ نمیدهد. درنهایت این ببر بر اثر بیماری در سال ۲۰۱۴ درگذشت.
نامهای از گروه بیتلز – فصل ۲ قسمت ۱۸
در سال ۱۹۹۱ و در یکی از قسمتهای دیگر انیمیشن سیمپسونها، رینگو استار از گروه راک بیتلز، پاسخی را به نامه یکی از طرفداران خود داد که در واقع چندین دهه قبل نوشته شده بود. در سپتامبر سال ۲۰۱۳، دو طرفدار گروه موسیقی بیتلز، از پائول مککارتنی (عضو دیگری از گروه افسانهای بیتلز) پاسخی به یک نامه دریافت کردند. در کمال ناباوری و تعجب معلوم شد که این نامه، حدود ۵۰ سال قبل ارسال شده است! این نامه عجیب و غریب سالها بعد از مفقود ماندن، داخل یک ماشین و به وسیله یک فرد تاریخدان کشف شده بود.
سانسور میکلآنژ – فصل ۲ قسمت ۹
در قسمت نهم از فصل دوم انیمیشن سیمپسونها در سال ۱۹۹۰ با نام «سوزش و خارش و مارژ»، تعدادی از اهالی اسپرینگفیلد به وضعیت مجسمه میکلآنژ که در یکی از موزههای محلی واقع شده بود، معترض شدند. جریان از این قرار بود که آنها برهنگی و بیشرمی این مجسمه مشهور را زشت و ناپسند تلقی میکردند. در ادامه این سانسور در سال ۲۰۱۶ تبدیل به واقعیت شد. معترضان روسی درخواست کرده بودند به یک کپی از مجسمه متعلق به رنسانس که در مرکز سنت پترزبورگ قرار داشت لباس بپوشانند.
ماهی سه چشم – فصل ۲ قسمت ۴

در سال ۱۹۹۰ و در یکی دیگر از قسمتهای سریال سیمپسونها، شخصیت بارت یک ماهی سه چشم با نام «بلینکی» را در رودخانه مجاور نیروگاه شکار میکند.
حدود یک دهه بعد، یک ماهی با سه چشم مجزا در دنیای واقعی و درون یک مخزن آب در کشور آرژانتین کشف شد. نکته جالب اینجاست که همانند محل شکار بلینکی در مجموعه سیمپسونها، این ماهی در یک مخزن آبی که از زبالههای نیروگاه اتمی در آن میریخت، کشف شد.
جاسوسی NSA از مردم عادی – نسخه سینمایی
برخلاف بسیاری از پیشبینیهای ذکرشده در این لیست، این پیشبینی در نسخه سینمایی انیمیشن The Simpsons انجام شده بود. پس از اینکه هومر درباره موضوع داستان آلودگی دریاچه توسط سازمان حفاظت از محیط زیست ایالات متحده آمریکا یا EPA به دردسر افتاده بود، او به همراه خانوادهاش در سال ۲۰۰۷ فرار کردند.
آنها برای پیاده کردن نقشه فرار از یک اتوبوس استفاده کردند و سازمان آژانس امنیت ملی که به NSA معروف است، با شنود مکالمات و جاسوسی از راننده اتوبوس که یک ربات به نظر میرسید، توانستند تا مکان سیمپسونها را شناسایی کنند. این اتفاق در سال ۲۰۱۳ به واقعیت تبدیل شد و آقای ادوارد اسنودن، کارمند سابق NSA، اسناد و اطلاعاتی را برای مردم فاش کرد که از آن میشد به این نکته پی برد که این آژانس دولتی چندین سال است که در حال جاسوسی از شهروندان بوده است. این موضوع واقعیتی بود که حتی پیش از اینکه انیمیشن The Simpsons آن را پیشبینی کند، اتفاق افتاده بود، اما تا سال ۲۰۱۳ این موضوع هرگز فاش نشد.
شهید موسی جمشیدیان متولد بیست و هشت آبان سال شصت و دو است و در چهاردهم آبان سال نود و چهار در دفاع از حرم حضرت زینب به شهادت رسید، شهید نیروی لشگر زرهی هشت نجف اشرف به عنوان فرمانده تانک فعالیت می کرد. همچنین شهید چند جزیی از قرآن را حفظ بود. و دانشجوی رشته ی جغرافیا دانشگاه پیام نور اصفهان بود. که مدرک حقیقی را از حضرت زینب (س) گرفت. از شهید یک دختر به نام فاطمه زینب به یادگار مانده است. همسر شهید خانم جمشیدیان حافظ کل قرآن و معلم است، امروز گذری کوتاه از زندگی مشترکشان را برای ما داشته اند.
قبل از ازدواج، بعد از اینکه خبر شهادت حاج احمد کاظمی را شنید به مادرش گفت دعا کن من هم با شهادت عاقبت بخیر شوم. خیلی دوست داشت زندگانی شهدا را دنبال کند. کتاب می خرید، فیلم می دید و منِ کم طاقت که دوری چند روزه از آقا موسی را نمی توانستم تحمل کنم، به خودم اجازه نمی دادم حتی به شهادتش فکر کنم. اینها را «زهرا جمشیدیان»، همسر شهید مدافع حرم «موسی جمشیدیان» می گوید. متولد سال 1363 است و یک سال از همسرش کوچک تر. در حال حاضر کارشناس ارشد رشته فقه و اصول است و به عنوان مدرس شاغل در آموزش و پرورش و حوزه است.
.jpg)




هر سفر زیارتی که می رفتم از خدا می خواستم حتی یک ثانیه بعد از آقا موسی نباشم. یاد زیارت جامعه کبیره که نذرش کردم افتادم.بارها دراین دعا می خوانیم بابی انت و امی و....دعای من مستجاب شده بود.جنس گریه هایم بعد از شهادت موسی حسابی فرق کرد. از ناحیه گردن و پهلو ترکش خورده بود و می شد چهره اش را دید.هیچ شکی نیست که مصیبت ما، در برابر مصیبت آقا ابا عبدالله هیچ است. اما وقتی صورتش را دیدم همه اش این جمله امام حسین(ع) بعد از شهادت حضرت علی اکبر(ع) بر زبانم جاری می شد؛بعد از تو خاک بر سر این دنیا.
همسر شهید موسی جمشیدیان از طلاب سطح سه مؤسسه آموزش عالی حوزوی مجتهده
امین(ره) در وصف همسر شهیدش چنین میگوید: از ویژگیهای بارز شهید انس با
قرآن بود تا آنجا که ملزم بودند هر روز صبح ها قبل از رفتن به محل کار خویش
قرآن کریم را باز نموده و قرائت نماید و در آیات الهی تأمل کند و بدون
اینکه کسی حتی پدر و مادر ایشان بدانند دوازده جزء از قرآن کریم را حفظ
کردند.
وی از خاطرات انس شهید با قرآن میگوید: در یکی از روزها که مشغول تلاوت و
تأمل در قرآن بودند مرا صدا زدند و گفت به این آیه بنگر آیه ۱۰ از سوره صف
که خداوند میفرماید «یَآ أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ هَلْ أَدُلُّکُمْ
عَلَى تِجَارَهٍ تُنجِیکُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ
وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِى سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِکُمْ وَ
أَنفُسِکُمْ ذَ لِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ»، «اى
کسانىکه ایمان آوردهاید، آیا شما را بر تجارتى که از عذاب دردناک
(قیامت) نجاتتان دهد، راهنمایى کنم؟ به خدا و رسولش ایمان آورید و با اموال
و جان هایتان در راه خدا جهاد کنید که این براى شما بهتر است اگر بدانید»
من از خدا می خواهم که من هم از مصادیق این آیه باشم و دعایش این بود
«اللّهم اخْتِمْ لَنَا بِالسَّعَادَهِ والشَّهَادَهِ».
همسر شهید به دیگر ویژگیهای شهید اشاره کرد و گفت: ایشان به نماز اوّل وقت
آن هم به جماعت اهتمام خاصی داشت و همچنین التزام ویژه ای به ولایت فقیه
داشت و همیشه پیگیر سخنان مقام معظم رهبری(مدظله العالی) بود و همچنین
علاقه غیرقابل وصف شهید به حضرت زهرا(سلام الله علیها) داشت تا حدی که
همیشه ایشان را با لفظ مادرم خطاب میکرد و همیشه میگفت از خدا میخواهم
به من سه دختر عطا کند و نام هر سه را فاطمه خواهم گذاشت و همچنین نظم
ایشان در امور را میتوان از شاخصههای بارز این شهید بر شمرد.
سلام بر حسین سالار شهیدان ، اسوه و اسطوره بشریت مادر گرامی و همسر مهربانم ، پدر و برادران عزیز درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید. چقدر شماها صبورید. خودتان می دانید که من چقدر به شهیدان عشق می ورزیدم. غنچه هایی که همیشه در حال پرواز به سوی ملکوت اعلایند ، الگوهایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن روح و نزدیکی با خدای خویشند چراکه "ان الله اشتری من...". و من نیز در پوست خود نمی گنجم گمشده ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم سیمهای خاردار مانعند. من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم. از هوای نفس... شیطان درون و خالص نشدن در طول جنگ. برادرانی که در عملیات شهید می شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می شد و هر بی طرفی احساس می کرد که نوبت شهادت آن برادر رسیده است. عزیزانم این بار دوم است که وصیت نامه می نویسم ، ولی لیاقت ندارم و معلوم هست که هنوز در بند اسارتم ، هنوز خالص نشده ام و آلوده ام. از شروع انقلاب در این راه افتاده ام و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را تکیه گاه محکمی برای مبارزه یافتم. ابتدا درگیری با ضدانقلاب و خوانین در منطقه شهررضا و سپس شرکت در خوزستان و جریان گروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک) و بعدا حرکت به طرف کردستان و دقیقا 2 سال است که در کردستان (بانه نوسود) می باشم و نزدیک به 3 ماه است در خوزستان. مثل این است که دیگر جنگ با من اجین شده است. خداوند تاکنون لطف زیادی به این سراپا گناه کرده و این که توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است و اکنون من می روم با دنیای انتظار ، انتظار وصال و رسیدن به معشوق. ای عزیزان من توجه کنید: 1- اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد ، با این که نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم ، دلم می خواهد او را علی وار تربیت کنید. همسرم انسان فوق العاده ای است. او صبور است و به زینب عشق می ورزد. او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد ، چون راهش را پیدا کرده است. اگر پسر به دنیا آورد ، اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید ، چون همسرم از این اسم خوشش می آمد. 2- امام مظهر صفا ، پاکی ، خلوص و دریایی از معرفت است. فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشد ؛ زیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. 3- هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. 4- ملت ما ملت معجزه گر عصر است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عج) وصل کنند و در این تلاش پیگیر. مسلما نصرت خدا شامل حال مومنین است. 5- از مادرم و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند هیچ راضی نیستم مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید. حقیر حاج همت 26 اردیبهشت 61