زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

زندگی عاشقانه به سبک شهدا

کپی مطالب و اشاعه فرهنگ شهدا صدقه جاریه است و آزاد با ذکر صلوات

گفتگو با مادر شهید مدافع حرم شهید مهدی عزیزی :واقعا اهل این دنیا نبود اگر لباس نویی می گرفت به دیگران می داد/ زندگی نامه و وصیت

« قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا........ این سخنی است که پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیض دائم رحمت او امیدوار می سازد. و تو نیز نومید مشو که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک را بگشایی و از دلبستگی هایت هجرت کنی و به کهف حصین لازمان و لامکان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان خود را به قافله سال 61 هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت برسی. » سید شهیدان اهل قلم شهدای مدافع حرم به خوبی دریافتند که نوبت امتحان صداقت شیعیان فرا رسیده است و هر کس برای امام حسین علیه السلام سینه زده است باید به میدان بیاید. نشان دادند که سینه زدن هایشان برای خودشان نبوده است. نشان دادند یا لیتنا کنا معک گفتنشان تعارف نبوده است و آماده اند در این راه سر بدهند و به اول مدافع حریم ولایت حضرت زهرا سلام الله علیها اقتدا کردند. در این شماره پای صحبت های مادر و همرزمان شهید بزرگوار مهدی عزیزی نشستیم.



سعیدم من، شهیدم من

مهدی، مظلوم و آرام

یکم مهر 1361 ، دومین فرزند خانواده عزیزی به دنیا آمد. پسری زیبا و درشت اندام. پدرش نظامی بود و در شهرک توحید که مخصوص نظامی ها بود زندگی می کردند. کامش را با تربت سید الشهدا باز کردند. در آن ایام جنگ، مهدی یک بچه چند ماهه و پدرش دائم در مأموریت بود. می ترسیدم که نکند شاید نتوانم از مهدی نگهداری کنم ولی مثل اینکه مهدی شرایط را خیلی خوب درک کرده بود. در آغوشم که بود به من آرامش می داد. آنقدر ساکت و مظلوم بود که پدرش او را مظلوم مهدی صدا می زد.

سعیدم من، شهیدم من

آن روزها تلویزیون رزمنده ها و جنگ را خیلی نشان می داد. مهدی که تازه راه افتاده بود جلوی تلویزیون می ایستاد و می گفت: « سعیدم من، سعیدم من ..... » دقت کردم، دیدم منظورش(شهیدم من) است. سرودی که آن ایام از تلویزیون پخش می شد این بود: شهیدم من ... شهیدم من .... به کام خود رسیدم من ...
حالا که فکر می کنم، می بینم چقدر به هم نزدیک اند کلمات سعید و شهید. آیت الله حق شناس( رحمة الله علیه) یک روز با مهدی و چند نفر از بچه ها برای دیدن آیت الله حق شناس(ره) رفتیم. ایشان به مهدی نگاه معناداری کردند و گفتند: شما به این آقا مهدی خیلی احترام بگذارید ..... ما خیلی تعجب کردیم.
یک روز هم به اتفاق مهدی برای عیادت آیت الله حق شناس به بیمارستان رفتیم. یکی یکی برای دست بوسی به سمت ایشان می رفتیم. نوبت مهدی که رسید حاج آقا گریه کردند. باز هم ما تعجب کردیم. در مسیر برگشت به شوخی به مهدی گفتم: اهل سر بودی و ما نمی دانستیم ....! بعد از شهادتش همه یقین کردیم که واقعاً اهل سر بود.

می‌گفت می‌خواهم بزرگ شوم جبهه‌کار شوم

پدرش چند سالی برای ماموریت به جزیره خارک رفته بود و مهدی با زبان بچگانه‌اش می‌گفت می‌خواهم بزرگ شوم جبهه‌کار شوم و خودم صدام را بکُشم! مهدی هوای ما را خیلی داشت و در نبود پدرش از ما مراقبت می‌کرد.از کودکی به کلاس قرآن می‌رفت و آموزش قرآن را فراگرفت. مهدی بچه من بود ولی معلم من هم بود زمانی که قرآن می‌خواندم می‌آمد غلط‌های من را می‌گرفت و با شیوه خیلی زیبا معنی آنها را می‌گفت و می‌گفت: قرآن نامه‌ای از طرف خداست و باید معنی آن را بلد باشید من خیلی دوست داشتم قرآن و دعا می‌خواندم مهدی برایم آنها را بخواند. بچه بسیار درسخوانی بود و در سال اول راهنمایی عضو بسیج شد و به خواست ما رشته تجربی را انتخاب کرد. مهدی همیشه می‌گفت می‌خواهم بروم سپاه خدمت کنم و برایم دعا کن.

بسیار ولایتی به تمام معنا بود در زمان فتنه 88 بود که 10 روز بود او را ندیده بودیم

او می افزاید: هیچ وقت از خودش چیزی نمی‌گفت و ما نمی‌دانستیم او در کجا است. بسیار ولایتی به تمام معنا بود در زمان فتنه 88 بود که 10 روز بود او را ندیده بودیم و بعد از 10 روز که آمد دیدیم که 10 کیلو لاغر شده به منزل آمد و با عجله حضرت آقا را برداشت و گفت: این عکس‌ها را به موتورم می‌چسبانم تا ببینم چه کسی جرات می‌کند به حضرت آقا حرف بزند. یک عکس تمام قد از حضرت آقا را در خانه چسبانده بود هر صبح که بیدار می‌شد اول به امام زمان سلام می‌کرد و بعد به حضرت آقا سلام می‌داد. عشق به ولایت او  به گونه‌ای بود که اگر از تلویزیون بیانات حضرت آقا پخش می‌شد همان موقع بلند می‌شد و می‌ایستاد. مهدی مال ما نبود، برای همه بود. روزهایی که زود از سرکار تعطیل می‌شد از همان طرف به خیریه‌ای می‌رفت و در آنجا به نیازمندان کمک می‌کرد این موضوع را بعد از شهادتش متوجه شدیم. از پولش چیزی برای خود پس‌انداز نمی‌کرد و همیشه آن را به دیگران کمک می‌کرد و  با شهید هادی ارتباط عاطفی زیادی داشت.دو ماه مانده به شهادتش من و مادربزرگش را به حضرت عبدالعظیم برد سپس به حرم حضرت امام رفتیم و در نهایت ما را به مزار شهدا برد و در آنجا به ما می‌گفت مادر هر چی از این شهدا بخواهید بهتان می‌دهند دعا کنید که عاقبت به خیر شوید. وقتی که به سر مزار شهدای گمنام می‌رفتیم به من می‌گفت مادر این شهدا روزی مادر داشتند اما الان مادرانشان چشم‌انتظارشان هستند شما باید برای اینها مادری کنید.


سپاه

به دلیل علاقه زیادش به بسیج و سپاه تصمیم گرفت به عضویت سپاه درآید. به ایشان گفتیم: پدرت نظامی است! تو دانشگاه برو. اما او قبول نمی کرد. می گفت می خواهم بروم سپاه ....و رفت.

فقرا

خیلی هوای فقرا را داشت. قسمت زیادی از حقوقش را به فقرا و مستمندان می داد. یک بار طلبی را که از محل کارش داشت گرفت و در جواب ما که گفتیم: می خواهی با این پول چه کنی؟
گفت: به یکی از اقوام می دهم که یک ماشین بخرد و با آن کار کند تا زندگی اش را بچرخاند.
بارها به دوستانش گفته بود که مدیونید اگر پول بخواهید و به من نگویید ....
یکی از اقوام گفت، یک بار دیدم یک زن غریبه ای زیر عکس مهدی در میدان قیام نشسته بود و گریه می کرد. پرسیدم: شما این شهید را می شناسید؟ گفت: این جوان چندین سال بود که به بچه های یتیم من کمک می کرد و احوال ما را جویا می شد.

مادر هر چیز که می‌دهیم مال ما است ولی مابقی چیزها برای دنیاست

مادر شهید می گوید: هر بار از او می پرسیدم که پول هایت را چه می کنی و آیا سبد کالایی به تومی دهند یا خیر تنها یک جواب می داد و آن اینکه "مادر مگر چیزی نیاز داری". نمی گفت که اینها را به کسی می دهد. همیشه می‌گفت "مادر هر چیز که می‌دهیم مال ما است ولی مابقی چیزها برای دنیاست". بعد از شهادتش بود که تازه فهمیدم چه می‌کرده و کجاها کمک رسانی می کرد.

وی از واریزهای اول ماه مهدی در شورای محله سخن به میان می آورد و بیان می دارد: پس از شهادتش اعضای شورای محله گفتند که در ابتدای هر ماه کمک هایی را برای نیازمندان می آورد و طی دو ماه مانده به عید کمک هایی را برای نیازمندان تهیه و تدارک می دید.


سعیدم من، شهیدم من


پیرزن و خانه خراب

یک بار خودش تعریف کرد که: « در یک محله ای یک پیرزنی را دیدم یک گوشه نشسته و به سختی یک گونی را می کشد. کنجکاو شدم و دنبالش رفتم تا اینکه دیدم به خانه خراب های رسید که واقعا جای زندگی نبود. بیشتر تحقیق کردم و فهمیدم یک پیرمرد علیلی هم آنجا زندگی می کند. خیلی ناراحت شدم و با یکی از رفقا پیگیر تعمیر خانه شدم و فهمیدم قابل تعمیر نیست و باید کوبیده بشه و به هر نحوی بود کمکش کردیم تا در خانه بهتری زندگی کند. »
داشتن این روحیه ها باعث متمایز شدن مهدی از بقیه می شد، در جامعه ای که خیلی ها به دنبال این هستند که ساک منافع خودشان را ببندند، او اینطور فکر می کرد.
نتیجه تصویری برای شهید مهدی عزیزی

ساده زیستی

واقعا اهل این دنیا نبود. این اواخر که قرار بود اعزام شود موتورش را دزدیدند. آمد پیش من و گفت: مامان! درویش بودیم و درویشتر شدیم. دنبال خرید لباس نو نبود و اگر لباس نویی می گرفت به دیگران می داد. یکی از دوستانش می گفت: بعد از شهادت مهدی به محل شهادتش رفتم. دیدم ساعت مچی مهدی دست یکی از بومی های آن جا است.
خیلی به او اصرار کردم که حاضرم با هر قیمتی ساعت را از او بخرم، ولی قبول نکرد و می گفت : هر قیمتی که بگی باز هم آن ساعت را نمی دهم. پرسیدم: چطور شد که ساعت رو به او داده؟ گفت: صبح روز شهادتش به محل اقامت ما آمد و نماز را در آنجا بجا آورد. من محو تماشای نمازش شده بودم بعد از نماز به سمت من برگشت و ساعتش را به من داد. خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم.

علاقه به خانواده

خانه که بود مدام به من کمک می کرد. مهدی مثل پروانه دور من و پدرش می چرخید. خیلی به ما احترام می گذاشت. پدر بزرگش بیش از صد سال عمر کرده بود. وقتی می رفتیم شهرستان، من نمی توانستم خیلی به این پیر مرد برسم. اما مهدی به جای من به او کمک می کرد. غذا برایش لقمه می کرد و در دهانش می گذاشت .......
مهدی مصداق واقعی حدیث نبوی «خیرکم خیر لاهله » بهترین شما کسی است که برای خانواده اش بهترین باشد.

ازدواج نکرد

مهدی جوان رعنا و زیبایی بود. چند بار بهش اصرار کردم که ازدواج کند، مخصوصا در سال منتهی به شهادتش. ولی او قبول نمی کرد. یک بار گفتم که دختر یکی از شهدا هست که خیلی دختر خانوم و با کمالاتی است. مهدی گفت: مادر! این دختر چه گناهی کرده که هم فرزند شهید شود و هم همسر شهید .....


سعیدم من، شهیدم من


راضی کردن مادر

مدام با من صحبت می کرد و می گفت: مادر! اگر در این زمان، امام حسین علیه السلام بود و من برای یاری حضرت می خواستم بروم کربلا، شما اجازه می دادید؟ گفتم: صد تا مثل تو فدای سر امام حسین علیه السلام. گفت: مادر! الان همان زمان است. دیدی چه طور به قبر حجر ابن عدی حمله کردند؟! اگر دستشون به قبر حضرت زینب سلام الله علیها برسد همین کار را می کنند.
گفتم: پسرم می دانم ولی تو بمان و همینجا خدمت کن.
گفت: نه مادر نمی توانم. این صحنه ها را که می بینم جگرم آتش می گیرد.
مادر! اگر من شهید شدم نگویید که اگر اینجا بود چیزیش نمی شد و چرا رفت و از این حر فها .... این ها حر فهای شیطان است .. فقط به یاد مصایب حضرت زینب سلام الله علیها باشید.

آخرین خداحافظی

وسایل هایش را جمع کردم. دیگه نایی نداشتم. زنگ زدم خواهرم بیاد کمکم. حوله را از ساک در آورد و گفت چفیه کفایت می کند. تخمه را هم که همیشه می برد کنار گذاشت و گفت نمی خواهم. ولی من یواشکی گذاشتم تو ساکش چون می دونستم خیلی تخمه دوست دارد. هر وقت می خواست به مأموریت برود درباره برنامه و کارهایی که می خواست انجام بدهد صحبت می کرد. ولی ایندفعه چیزی نگفت. یک دفعه یک حرفی زد که بعدها فهمیدم چرا آن را گفت. برگشت و گفت: شرمنده که این دفعه چیزی نمی توانم بیاورم!
از زیر قرآن ردش کردم، بعد برگشت و انگشترش را به من داد و رفت ....به خواهرش گفتم برو پشت سرش و خوب نگاهش کن. نگاهمان را نمی توانستیم ازش برداریم .....

آخرین حرف ها

روز قبل شهادتش به داداشش زنگ زد و گفت: سال خمسیم رسیده، برو قم و خمسم را بده . 0 30 تومان هم به نانوایی لواشی بدهکارم لطفا آن را هم بده. به دایی اش پیامک داده بود که: « سلام، من ماموریت هستم. وصیتنامه ام دست شماست. اگه اتفاقی برایم افتاد یک دستمال اشک و مقداری تربت و مهر کربلا لای قرآن روی طاقچه، در قبر در پهلویم بگذارید. حلال کنید. یا علی مدد .»

شهادت

بیست و چهارم ماه رمضان بود که شهید شد. یازدهم مرداد سال 92 پیکرش را که آوردند تشییع با شکوهی شد. وقتی در قبر گذاشتن، گفتم: مهدی جان! یادته گفتم وقت خواب تشک بنداز زیرت، گفتی وقتی آدم قراره روی خاک بخوابه به زیر انداز نیاز نداره ..... خوشحال بودم که به همه آرزوهاش رسیده بود. می خواست کربلا برود که رفت، می خواست شهید بشود که شد.

مهدی شهید

عباس آقا! خادم مسجد امام رضا علیه السلام می گوید: یک روز در حیاط مسجد نشسته بودم که مهدی آمد کنارم نشست و یک نگاهی به عکس هایی که بالای دیوار مسجد زده بودند انداخت و گفت: یعنی میشود یک روزی عکس ما را هم بزنند آن بالا .... و حالا عکس کربلایی مهدی عزیزی هم آن بالاست. مهدی ای که همرزمانش یک بزرگداشت در سوریه برایش گرفتند .....


خوابی که خبر از شهادت مهدی داد

این خواب دو روز بعد با خبر شهادت مهدی تعبیر شد و با صحنه هایی که خانواده شهید در معراج شهدا دیدند مطابقت پیدا کرد.
مادر شهید می گوید: صد در صد از راهی که انتخاب کردم راضی هستم و این باعث افتخار من است. اگر برای مهدی غیر از این پیش می آمد من باید شک می کردم. شهادت لیاقتش بود. مهدی حالت خاصی داشت. هیچ وقت نمی توانستم وی را با دل سیر نگاه کنم . برای همین هر وقت می آمد جلوی پایم می نشست سریع بلند می شدم یا می آمد جلویم می ایستاد سرم را پایین می انداختم گویی قلبم کنده می شد. این حالت را از کودکی نسبت به مهدی داشتم. هر وقت در نماز می نشست ساعت ها دست به دعا بود وگردنش کج. من میگفتم خدا من که نمی دانم این چه می خواهد هر چه می خواهد حاجت روایش کن.

آرزویی که رهبری در دیدار با خانواده شهید عزیزی کردند

مادر شهید در ادامه سخنانش از دیدار با مقام معظم رهبری سخن به میان می آورد ومی گوید: حدود یک ماه از شهادت مهدی می گذشت که خبر دیدار با رهبری تسکینی بر دل داغ دیده ما شد. در این دیدار خانواده های شهید کنعانی، شهید اسماعیل حیدری، شهید باغبانی، شهید کارگر برزی و ... حضور داشتند. رهبر هر خانواده را صدا می کرد و قرآن متبرکی را به خانواده شهدا می دادند. وقتی که نوبت به ما شد ایشان در اولین سوال پرسیدند آقا زاده ازدواج کرده بودند؟ جواب دادیم خیر. ایشان پرسیدند چرا ؟ جواب دادم همیشه آرزوی ایشان شهادت بود، مهدی هیچ وقت به فکر این دنیا نبود که رهبر در پاسخ به این صحبت گفتند ما هم آرزویمان همین است پس شما خانواده شهدا دعا کنید ما هم به آرزویمان برسیم.


در رکاب شهدای عاشورا

بعد از شهادت مهدی، به همراه سایر خانواده های شهدای مدافع حرم رفتیم به دیدار آقا .... خیلی لحظات خوبی بود. حضرت آقا پشت عکس مهدی نوشته بودند:
حقیقتا این شهدا در راه امام حسین علیه السلام و در رکاب شهدای عاشورا به شهادت رسیدند.

وصیتنامه

بسم الله الرحمن الرحیم
کلُ شّی هالکُ الا وّجهه
همه چیز از بین می رود جز ذات پروردگار

با سلام و صلوات بر آخرین ذخیره الهی بر روی زمین حضرت مهدی (عج الله تعالی فرجه) و نجات بخش بشریت از ظلمت و گمراهی و با سلام و درود و آرزوی طول عمر برای نایب برحقش امام خامنه ای(حفظه الله)

خداوندا تو شاهدی که دوست داشتم همیشه سرباز راستین برای ولایت باشم؛ تو شاهدی که دوست داشتم بسیجی وار زندگی کنم. و اینک که به سوی تو می آیم امیدی جز کرم، عفو و بخشش تو ندارم.

 ما را امید عفو تو مغرور کرد و بس
گر شد خطا بدین سخن بی ریا ببخش

 امروز دوشبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ساعت ۸ شب دوست داشتم چند کلمه ای به عنوان وصیت ازخودم داشته باشم. در دلم حرف های زیادی برای گفتن دارم اما توان به قلم آوردن آنها را ندارم. دوست داشتم آقای خودم حضرت حجت بن الحسن (علیه السلام) را می دیدم. دوست داشتم یک بار هم که شده آقا را می دیدم و بعد از این دیار فانی رخت بر می بستم.

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

به تمام دوستان و آشنایان و تمام کسانی که این وصیت نامه رامی خوانند بگویید هر کاری که می توانند بکنند تا مبادا آقا لحظه ای از آنها دلگیر و ناراحت شوند. از تمام دوستان و آشنایان تقاضا می کنم نگذارند رهبر انقلاب تنها و مظلوم بماند.

به پدر و مادرم هم سفارش می کنم که در رفتن من بی تابی و گریه نکنند که این راهی است که همه می پیمایند. برای من طلب استغفار و بخشش از درگاه الهی بکنید.

به خواهرم توصیه می کنم که حجاب اسلامی خود را حفظ کرده و در تربیت اسلامی فرزندانش کوشا و صبور باشد. همچنین به برادرم نیز در مورد انجام فرامین و دستورات اسلامی توصیه موکد دارم.

درخاتمه از پدر و مادرم حلالیت می طلبم و از آنهاطلب بخشش دارم. ان شاءالله که مرا ببخشید.

 ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن
رحمی به من سوخته بی سر و پا کن


گفتگو با پدرو مادر شهید مدافع حرم شهید عبدالرحیم فیروزآبادی : با شنیدن شهادت عبدالرحیم نماز شکر خواندم/ پسرم عاشق شهادت بود

مدافعان حرم کبوترانی خونین‌بال هستند که به عنوان مدافع حرم حضرت زینب(س) و اهل بیت(ع) جان شیرین خود را تقدیم اسلام کردند.

شهدای مدافع حرم شهدایی بودند که بوی ایثار و بوی عطر شهادتشان دیار علویان را مانند دیگر نقاط کشور عطرآگین کرد و چه وصفی دارند این شهدا. چه سبکبال رفتند این مردان عاشق گویی هیچ دلبستگی برایشان در این دنیای فانی معنا ندارد و چه خوب با خدای خویش معامله کردند.

امروز برای مصاحبه با خانواده شهید عبدالرحیم فیروزآبادی نخستین شهید مدافع حرم شهرستان نکا به محله مهرآباد نکا رفتیم وارد خانه می‌شویم پدری که خود بازنشسته نهاد مقدس سپاه است و مادری مهربان با لهجه شیرین سمنانی از ما به گرمی استقبال می‌کنند.

مصاحبه را از پدر شهید آغاز می‌کنیم.

تسنیم: لطفا خود را معرفی کنید و کمی از شرایط شغل و زندگیتان برایمان بگویید؟

پدر شهید: سال 55 با حاج خانم فاطمه مفتیان ازدواج کردم و حاصل ازدواج ما زینب، زلیخا، زهره، عبدالرحمن و عبدالرحیم بود بنده نیز سال 58 به سپاه ملحق شدم و در پادگان امام حسین(ع) که اکنون به عنوان دانشگاه امام حسین(ع) نامگذاری شد آموزش‌ها را فرا گرفتم سپس به درگیری‌هایی که در گنبد و آق قلا بندر ترکمن شد اعزام شدم سال 59 هم افتخار داشتم در کنار ابوعمار در بندرترکمن خدمت کنم.

در سال 60 برای مبارزه با کوملو دموکرات به سنندج و مریوان اعزام شدم سه ماه در خدمت سردار متوسلیان بودم که هر کجا هست خدا پشت و پناهشان باشد. سال 60 به سوادکوه جهت تشکیل سپاه رفتم و تا سال 68 در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشتم اما افتخار شهادت نصیبم نشد.

تسنیم: از ویژگی‌های اخلاقی شهید بگویید؟

پدر شهید: عبدالرحیم 20 بهمن 64 به دنیا آمد، 16 آذر 84 وارد سپاه شد و 16 آذر 94 به شهادت رسید. پسری با ایمان و مومن بود که از همان کودکی که پایش به مسجد باز شد پیوند عجیبی با مسجد گرفت و کم کم به عنوان مکبر مسجد انتخاب شد.

علاقه زیادی به مراسمات مذهبی و دینی داشت. اخلاقش بسیار خوب و با همه مهربان بود خوش برخورد بود از همان دوران کودکی میهمان‌نواز بود و از کودکی در انجام فریضه نماز و روزه پیشی می‌گرفت. زمانی که دوران راهنمایی بود یک شب موقع سحر بیدارش نکردیم با دلخوری گفت من هر طور شده امروز روزه‌ام را می‌گیرم و آن روز را روزه گرفت و ما جایزه‌ای به وی تقدیم کردیم.

تسنیم: ورود به نهاد مقدس سپاه تصمیم شما بود یا عبدالرحیم؟

پدر شهید: عبدالرحیم علاقه خاصی به بسیج و سپاه داشت. در سال 70 یا 72 بود که عبدالرحیم اصرار کرد که با من به خط پدافندی آبادان بیاید. او را در مقر گذاشتم و خودم برای رسیدگی به اهواز و آبادان رفتیم. زمانی که برگشتم دژبانی دیدیم شهید سید مجتبی علمدار و وی در ورودی دژبانی ایستادند و وقتی سید مجتبی احترام گذاشتن دیدم عبدالرحیم هم احترام گذاشت. بعد با خنده به سید مجتبی گفتم سید من گفتم مراقبش باش نه اینکه ازش سرباز درست کنید.

سوم راهنمایی که بود اصرار کرد بابا می‌خواهم به سپاه بیایم گفتم پسرم اول دیپلم‌ات را بگیر بعد کمی از لحاظ جسمی قوی‌تر شدی حتما اگر خدا خواست چشم وی قبول کرد و سال 82 که مدرک دیپلم را گرفت سال 83 وارد سپاه شد. البته یک سال یعنی تا سال 84 در مرحله گزینش بوده و از سال 84 با عشق و علاقه خاصی که به این نهاد داشت وارد نهاد مقدس سپاه شد.

آذرماه 84 وارد سپاه امام حسین(ع) تهران شد و دو سال آنجا بود و مدرک آموزش لیسانس نظامی را دریافت کرد و در گردان صابرین آموزش‌های اولیه تکاوری را طی کرد و در سال 86 برگشت.

تسنیم: آیا شهید متاهل بود و آیا فرزندی به یادگار ماند؟

پدر شهید: بله متاهل بوده و حاصل ازدواجشان نیز فاطمه 4.5 سال و حنانه 2.5 ساله که برای ازدواجش نیز دنبال دختری خوب از یک خانواده مومن و مذهبی می‌گشتیم که از لحاظ فرهنگی با ما در یک سطح باشد.

خواهرزاده من برای مسافرت از گرگان به دامغان می‌رود و از طرفی عروس ما نیز که آن زمان مجرد بود به منزل عمه‌اش به دامغان می‌رود و در یک جلسه قرآنی آنها با هم آشنا می‌شوند.

زمانی که خواهرزاده من عروس ما شد وقتی دید ما برای عبدالرحیم دنبال دختری خوب هستیم گفت: بابا من در مجلس قرآن با دختری خوب اهل نکا آشنا شدم و وی را به ما معرفی کرد و ما دیدیم خانواده‌ای خوبی هستند و از لحاظ فرهنگی در یک سطح قرار داریم او را به عبدالرحیم معرفی کردیم که با صحبت با او به همسرش گفت اول آنکه حجاب و چادر بسیار برایم اهمیت دارد و دیگر آنکه من یک سپاهی و از گردان صابرین و تکاور و هر لحظه تابع امر نظام هستم هر زمان که نیاز باشد باید بروم که عروسمان نیز با کمال میل پذیرفت.

بعد از گذشت دو سال از زمان عقدشان گفتم بابا جان باید عروسی کنی گفت بابا من عروسی نمی‌گیرم می‌خواهم ما را به مکه بفرستین که اول تیر سال 90 من و مادرش و 10 تیرماه عبدالرحیم و همسرش به سفرحج مشرف شدند. 23 تیر از سفر حج برگشتند و 26 تیر یعنی 3 روز بعد برای سرکوبی جریان پژواک به غرب کشور اعزام شد.

تسنیم: از ماموریت‌های داخلی و چگونگی اعزام شهید به سوریه بفرمایید؟

 پدر شهید: شهید ماموریت‌های مختلفی به سیستان و بلوچستان و غرب داشت که در سال 92 در یکی از آموزش‌ها تاندول پایش پاره شد و عمل جراحی انجام داد که نمی‌توانست در رزمایش‌ها شرکت کند و بعد به گردان امام حسین (ع) ساری آمد و پس از آن هم در نکا مسئول سازماندهی گردان امام حسین (ع) شد.

سال 94 برای یک ماموریت به اشنویه اعزام و بعد بر می‌گردد. زمان محرم نیز عبدالرحیم و شهید حسین مشتاقی از خادمان مسجد بودند واز عزاداران سالار شهیدان پذیرایی می‌کردند و  15 و 16 محرم گفت: پدر به من ابلاغ شد که حدود دو هفته دیگر ما را به سوریه می‌برند گفتم هر چه خدا بخواهد اگه تو دوست داری ایراد ندارد.

ما فردای آن روز به‌خاطر اینکه دایی همسرم مریض بود برای عیادت به شاهرود رفتیم. ساعت 10:30 شب دیدم که عبدالرحیم تماس گرفت گفت: بابا من فردا به سوریه اعزام می‌شم اما به مادر چیزی نگویید خواستم برگردیم نکا قسم‌ام داد که نیایید برایم سخت است و تنها با مادرش سلام و احوالپرسی کرد.

فردای آن روز به حاج خانم گفتم بر می‌گردیم نکا با خودم گفتم شاید بتوانیم قبل از رفتن عبدالرحیم را ببینیم اما زمانی که ما رسیدیم او رفته بود. زمانی که در سوریه بود یک بار تماس گرفت گفت بابا ما مجبوریم در منازل سنگر بگیریم و خونه مردم سوریه هستیم مجبوریم از وسایل‌شان استفاده کنیم از لحاظ شرعی ببینید چه حکمی دارد و از امام جمعه پرسیدیم و حکم را به او اطلاع دادیم.

همچنین ما گروهی داریم که هر ساله در 18 آذرماه به حساب‌ها رسیدگی و خمس را پرداخت می‌کنیم که عبدالرحیم در 13 آذر تماس گرفت گفت: بابا امسال جلسه خمس برگزار می‌شود گفتم بله بابا جان گفت که بنده 600 هزار تومان دارم که مازاد است امسال من نیستم لطفا خمس آن را نیز حساب کنید.

تسنیم: خبر شهادت شهید را چگونه به شما دادند؟

آذرماه 95 دیدم عروسم با من تماس گرفت گفت بابا از گردان امام حسین(ع) شماره شما را خواستند. قرار است با شما تماس بگیرند. گفتم چشم اما دلم طاقت نیاورد و خودم با تاکسی به سپاه شهرستان رفتم و وقتی خود وارد سپاه شدم یکی از دوستان شهید فکر کرد من از شهادت عبدالرحیم خبر دارم با چشمانی گریان به من تسلیت گفت من به روی خود نیاوردم وقتی داخل سالن شدم دیدم همه پریشان و گریان هستند و عبدالرحیم ما به یاران شهدیمان پیوست.

مادر شهید: شب قبل از شهادتش یک حس عجیبی داشتم که اصلا قابل وصف نیست وقتی حاجی آمد منزل دیدم رفته وضو بگیرد گفتم: وضو برای چه گرفتید گفت: می‌خواهم نماز شکر بخوانم گفتم عبدالرحیم شهید شد. پدرش گفت: نه رحیم می آید برایش قربانی می‌کنیم چاووشی می‌خوانیم بعد دیدم مردم و همسایه‌ها آمدند به منزلمان این صحنه برایم سخت بود تماس گرفتم برای پسرم عبدالرحمن تا بیاید لحظات سختی بود اما اکنون خدا را شاکرم.

تسنیم:در این لحظه مهم‌ترین خاطره ای که از آخرین دیدار عبدالرحیم به ذهنتان آمد چیست؟

مادر شهید: یک هفته قبل از اعزامش به سوریه زمانی که داشتم وضو می‌گرفتم دیدم آمد آب وضوی دستم را می‌خورد. گفتم پسرم برایت آب بیاورم گفت: مادر من لیوان و شیر آب را دیدم اما آب وضوی مادر شربت شهادت است. می‌خواهم شهید شوم. گفتم: پسرم شهادت خوب است اما اکنون نه پسرم تو و دیگر دوستانت باید باشید تا از اسلام و انقلاب دفاع کنید. گفت مادر شهادت آرزوی من است لطفا برایم دعا کنید.

همان شب که عبدالرحیم به سوریه اعزام شد، پدرش به من چیزی نگفت تا اینکه چند روز بعد از اعزام به سوریه، عبدالرحیم زنگ زد و گفت مامان می‌دانی کجا هستم گفتم: همان مامویت قبلی که رفته بودی مادر منطقه اشنویه؟ گفت آن طرف‌تر. گفتم مادر جان رفتی عراق گفت: دورتر. بعد گفت می‌تونی سلام بدی جلوی مرقد حضرت زینب (س) هستم این خاطرات و لحظات را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.

تسنیم: حرف اکنون شما با شهید چیست؟ اگر عبدالرحیم را ببینید به او چه می‌گویید؟

مادر شهید: می‌گویم مادرم خدا پشت و پناهتان. طبق فرمایش امام راحل ما وقتی پاسدار داریم. دین داریم غمی نداریم. به حق امام زمان(عج) خدا پشت و پناه تمام سپاهیان اسلام باشد. خوشحالم که شیرمردی مثل تو دارم همیشه در قلبمان جای داری. همه مردم شهر برایتان گریستند و جوانان زیادی را شیفته راه و رسالت خود کردید. خوشا به غیرتتان مادر. امیدوارم دل خانم فاطمه زهرا(س) و بی بی زینب(س) نیز از شما خشنود باشد.

تسنیم: مهم‌ترین وصیت و سفارش شهید چه بود؟ شما چه سفارشی به مردم دارید؟

پدر شهید: شهدا که رفتند ولی آنچه مهم بوده عمل کردن به سفارشات و وصایای آنان است. آنچه شهدا به آن اهمیت می‌دهند و مورد تاکید قریب به اتفاق شهدا بوده امر حجاب و پیروی از ولی فقیه بود. طبق فرمایش رسول خدا(ص) اکنون شهدا کتاب خدا را به حجاب زنان و عترتی را عشق و پیروی محض از ولی فقیه تشبیه کردند. عبدالرحیم نیز در ابتدای وصیت نامه‌اش نوشت سرباز بی بی زینب(س) شدم می‌خواهم شهادت را نصیبم کند.

مادر شهید: شهدا رفتند تا ما بمانیم از زنان و دختران جامعه می‌خواهم خواهش کنم به حجاب خود اهمیت دهند. دشمن نمی‌خواهد مردم ما پیرو اسلام و نظام باشند باید همیشه برای مقابله با توطئه‌های دشمنان آماده باشیم و حجاب زنان ما بهترین و مهم‌ترین سنگردفاع از اسلام است.

تسنیم: و حرف آخر

پدر شهید: آنچه شهدا می‌بینند ما نمی‌توانیم ببینیم و آن را درک کنیم. شهدا انسانی‌هایی وارسته هستند که خود نعمت شهادت به آنها الهام می‌شود. در زمان 8 سال دفاع مقدس می‌دیدیم رزمندگان که ده‌ها عملیات بودند اما وصیت نامه نمی‌نوشتن اما در آن عملیاتی که شهید می‌شدند از شب قبل اقدام به نوشتن وصیت‌نامه می‌کردند که اینها همه نشان از ذات پاک و الهامات الهی دارد.

حرف آخر آنکه شهادت نعمت و سعادتی است که لایق اهلش می‌شود. زمانی که عبدالرحیم به شهادت رسید. سردار کمیل به منزل ما آمدند و گفتند: حاجی هشت سال جبهه بودی نتونستی شهید بشی. اما پسرت چه زود به این سعادت رسید.

در آن لحظه یاد سخنان حضرت آقا، مقام معظم رهبری افتادم که فرمودند.

ما سینه زدیم، بی‌صدا باریدند         از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند
ما مدعیانِ صفِ اول بودیم                از آخر مجلس شهدا را چیدند

مصاحبه از قدسیه‌السادات شعبان‌پور و حسین قربانی



گفتگو با همسر شهید مدافع حرم شهید عبدالرحیم فیروزآبادی : تا به امروز بخاطر همه‌ی خصایص خوبش جای خالی او را هر ثانیه احساس می‌کنم


گفتگو با همسر شهید مدافع حرم شهید عبدالرحیم فیروزآبادی : تا به امروز بخاطر همه‌ی خصایص خوبش جای خالی او را هر ثانیه احساس می‌کنم

گذری برزندگی شهید
عبدالرحیم 20 بهمن 64 به دنیا آمد، 16 آذر 84 وارد سپاه شد و 16 آذر 94 به شهادت رسید. با ایمان و مومن بود که از همان کودکی که پایش به مسجد باز شد پیوند عجیبی با مسجد گرفت و کم‌کم به عنوان مکبر مسجد انتخاب شد.

وقتی پای صحبت‌های خانواده شهدا می‌نشینم، هنوز هم خود را بدهکار نظام می‌دانند. آنها آیه‌های صبوری و استقامت‌اند. قدم گذاشتن در منزل این خانواده‌های معظم، حس زیبا و غریبی است و سخن گفتن با نزدیک‌ترین افرادی که عمری را با شهید گذرانده‌اند نیز زیباتر و غریب‌تر...

همسر شهید «عبدالرحیم فیروزآبادی»: نبودِ «عبدالرحیم» را هر لحظه احساس می‌کنم

قسمت شد تا گفت‌وگویی با همسر شهید مدافع حرم «عبدالرحیم فیروزآبادی» داشته باشم. همسری که در حال حاضر با دو یادگار شهید عزیز، زندگی خود را با دلتنگی همسرش می‌گذارند. وی برایم در آغاز کلام، از شروع آشنایی‌اش با شهید اینگونه گفت:



 

 
فصل بهار، بهار زندگی من و همسرم بود. با یک واسطه من و عبدالرحیم با یکدیگر آشنا شدیم. عبدالرحیم یک دختر محجبه و متدین می‌خواست. من یک فرد بااعتقاد و اخلاق و البته کار مناسبی هم داشته باشد. وقتی عبدالرحیم به خواستگاری من آمد از سختی های شغلش گفت و اینکه کسی را می خواهد که در برابر این سختی بتواند تحمل کند و دوست دارد عاقبتش ختم به شهادت شود. همان لحظه دلم لرزید.ازدواج من و عبدالرحیم، کاملاً سنتی بود. روزی که به خواستگاری بنده آمدند، همسر شهیدم گفت: «من دنبال عاقبت‌بخیری و شهادت هستم و دوست دارم همسر آینده‌ام نیز با من هم‌قدم باشد...». ایمان و عشق به اهل بیت (ع) در همان روز خواستگاری در چهره‌اش متبلور بود و با کلام دلنشینش که بوی خدا می‌داد، من را جذب کرد. از اولین لحظه آشنایی مان حرف از رفتن می زد. با این حال من جواب بله را به عبدالرحیم دادم.  سال 1388 ولادت امام علی (ع) عقد کردیم. 
 
فردای نامزدیمان به خانه ما آمد و از پدرم اجازه گرفت و گفت: می‌توانم خانمم را بیرون ببرم. باهم رفتیم دریا اولین  جایی که برای تفریح رفتیم دریا بود، به ساحل و دریا علاقه خاصی داشت و می‌دانست که من هم علاقه دارم  و آرامش خاصی می‌گرفتیم. همیشه هروقت فرصت داشت ما را به دریا می‌برد، حتی وقتی هم که بچه‌دار شدیم. دوستانمان که از شهرستان می آمدند و مهمانمان بودند برای تفریح اولین جا آنها را به دریا می‌برد. 
 
 
سال 1390 برای مراسم عروسی مان به مکه رفتیم. و زندگی مشترک‌مان را در کنار خانه خدا شروع کردیم. ما چهار سال با هم زیر یک سقف زندگی کردیم که نصف بیشتر آن را عبدالرحیم در ماموریت بود و ما به دور از هم بودیم. از مکه که برگشتیم دو روز خانه بود و مأموریت به اشنویه برای مبارزه با پژاک رفت. برای من در روزهای اول زندگی مان سخت گذشت و سخت تر از آن که از عبدالرحیم چند روزی خبر نداشتم. 
 
اولین ماه رمضان زندگی مشترکمان داشتم سحری درست می‌کردم من مشغول پختن غذا بودم و عبدالرحیم هم تلویزیون تماشا می‌کرد. یک ساعتی مانده بود به اذان صبح گفت: خانم غذا را آماده و جمع و جور کن تا به منزل پدرت برویم. تعجب کردم و گفتم: این موقع؟ گفت: بله، ما که نزدیک به هم هستیم و خدا را شکر ماشین هم که هست، بردار سحری‌مان را تا برویم و آنها را هم از تنهایی در بیاوریم خودمان هم تنها نباشیم. وقتی رسیدیم در خانه پدرم آنها هم از رفتن ما در آن‌موقع صبح بدون اینکه از قبل خبر بدهیم تعجب کرده بودند. یک مرتبه در ماه رمضان همان سال سحری‌مان را بردیم منزل پدر شوهرم و آنها را از تنهایی در آوردیم، عبدالرحیم همیشه در فکرش خوشحال کردن اطرافیانش بود. 
 
عبدالرحیم یک انسان مهربان، دلسوز بود و در جمع شوخ طبع بود و شیطنت‌هایی هم می کرد. پیرو خط ولایت فقیه و یک همسر دلسوز و پدری مهربان برای دو تا دخترانش بود. انگشتری عقیقی داشت که همیشه در قنوت نگین آن را برمی‌گردادند و دعای «اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک» می‌خواند.
 
از روحیه بسیار بالایی برخوردار بود. مسئولیت مربی آموزش را در سپاه داشت؛ با این وجود در تمام مواقعی که با ایشان رو به رو می شدند. جز ادب و احترام چیزی نمی‌دیدند. از آنجا که بسیار مبادی آداب بود خیلی زود افراد را به خودش جذب می‌کرد. به نسبت دیگر دوستانش حال و هوای متفاوتی داشت و شوق شهادت را می‌توانستند همه در او ببینند.
 

در مدت زندگی مشترک خصلت‌های بسیار خوبی از او مشاهده کردم. اخلاق و کردار نیکوی او، محبت‌های بی‌منتش، ساده زیستی‌اش و... که موجب شد تا به امروز بخاطر همه‌ی این خصایص خوبش جای خالی او را هر ثانیه احساس کنم و در دلتنگی‌اش غوطه‌ور باشم. من از عبدالرحیم تماماً خوبی دیدم و دلسوزانه بفکر من و بچه‌ها بود. همین دسته از آدم‌ها هستند که خدا انتخابشان می‌کند تا در کنار خودش منزل بگیرند.

عبدالرحیم نقش پررنگ و فعالی در بسیج داشت. همیشه سعی می‌کرد در همه‌ی مراسمات مذهبی و فرهنگی شرکت کند. جوانان محل را با ترفندهای مختلف به مسجد و بسیج می‌کشاند و به آنها آموزش نظامی می‌داد. دغدغه کار فرهنگی داشت و بدنبال جذب حداکثری نوجوانان و جوانان به مسجد بود.

بیست آبان ماه 94 عازم سوریه شد. من مخالفتی با رفتنش نداشتم، چون اعتقاد و باور هردویمان برای این مسیر یکی بود و اینکه به رفتن و آمدن‌های او عادت داشتم، ولی دفعه آخر به او گفتم که نمی گویم نرو، برو، ولی این دفعه کمی رفتنت را به تاخیر بینداز تا دلتنگی من و بچه‌ها برطرف شود...


سال 91 به پیرانشهر برای مأموریت رفت. سال 92 به مدت یک سال چابهار ماموریت داشت که به مدت یک سال در حال رفت و آمد بود. سال 94 هم یک ماهی پیرانشهر مأموریت داشت که وقتی برگشت داوطلب برای اعزام به حرم عقیله بنی هاشم شد. تازه از پیرانشهر رسیده بود که قرار شد به سوریه برود. گفتم: تازه از ماموریت برگشتی، بگذار کمی رفع دلتنگی برای من و بچه ها بشود بعد برو. گفت: من وظیفه خودم می‌دانم که بروم، هر چه زودتر بهتر. راضی کردن من زیاد هم سخت نبود چون به این نبودن‌ها و رفتن‌ها عادت داشتم. دخترهایم هم تقریباً ندیدن پدرشان برایشان عادی شده بود.
 

یادم هست که رفته بود سوریه، یک هفته از او خبر نداشتم و هیچ تماسی با من در آن مدت نداشت. منزل پدرم بودم که تماس گرفت. از شدت دلتنگی نتوانستنم خودم را کنترل کنم و گریه ام گرفت. آن لحظه دلم می‌خواست عبدالرحیم کنارم می‌بود تا یک دل سیر چهره به چهره با او حرف بزنم...

فاطمه دختر سه ساله‌ام وقتی دلتنگ بابایش می شد، میبردمش زیر نور ماه و به او می گفتم به آسمان نگاه کن و از خدا بخواه که پدرت را سالم برگرداند. سالم برگشت اما جانی در بدن نداشت...

نوع خبر شهادتشان اینگونه بود که مستقیم خبر شهادت را سپاه به من نداد و پدر شوهرم را واسطه قرار داد و به او انتقال دادند. یک روز که با پدر همسرم تماس گرفتن و موضوع را گفتند. او از گفتن خبر شهادت عبدالرحیم خودداری کرد و به من گفت که زخمی شده است. اما آن روز اشک های پنهان مادر و چهره‌های غمگین خانواده باعث شد که بفهمم تمام هستی ام را از دست داده ام...

اکنون من مانده‌ام و دو یادگار شهید و دلتنگی‌هایی که این روزها و شب‌ها انیس من شده است. رفتنش اگرچه برایم بسیار سخت و رنج‌آور است، ولی خوشحالم به آرزویش رسید و در راه دفاع از حرم حضرت زینب (س) جانش را فدا کرد.

دقیقاً بعد از شهادتش هم به خوابم آمد و من را کنار ساحل دریا برد و همان آرامشی که آن روزهای با هم بودن‌مان بود در خواب به من القا شده بود و بعد از بیدار شدن از خواب حس پرواز به خاطر آن خواب داشتم. چند بار در خواب دیدم که من را به دریا برد.
 

خاطره دیدار با حاج قاسم سلیمانی

معصومه گلدوست همسر شهید خاطره دیدار با حاج قاسم سلیمانی را اینگونه روایت می کند:

 

ما به مراسمی رفتیم در مصلی شهر آمل رفتیم که قرار بود حاج قاسم آنجا سخنرانی کند. من با خانواده همسرم و بچه هایم رفته بودم. وقتی سخنرانی سردار سلیمانی تمام شد قرار شد برویم با ایشان چند دقیقه ای دیدار کنیم و حرف بزنیم. اینکه چه هیجانی داشتم از اینکه قرار بود با حاج قاسم رو به رو شوم از اصلا قابل وصف نیست. همیشه دلم می خواست او را از نزدیک ببینم اما چنین موقعیتی پیش نیامده بود.

حاج قاسم تک تک میزها می رفتند و چند دقیقه ای کنار هر خانواده می نشستند. آن روز حس می کردم تمام دغدغه حاجی همسران و فرزندان شهدا هستند.

سردار سلیمانی از پدرشوهرم پرسید همسر شهید کدام است؟ پدر شوهرم مرا نشان داد. حاج قاسم بلافاصله از من پرسید مشکلی نداری؟ همه چیز خوب است؟ گفتم الحمدالله. سپس حاج قاسم شروع کرد با بقیه خانواده صحبت کردن. بعد گفتند دخترم بیا با هم عکس بیندازیم. جایی خالی کرد تا من بین او و پدرشوهرم قرار بگیرم برای عکس انداختن.

وقتی بلند شدم بروم به خواهر شوهرم گفتم: آبجی بیا بریم با سردار عکس بیندازیم. بعد حاجی پرسید با هم دوست هستید؟  با لبخندی گفتم: بله. پرسید: خیلی؟ گفتم: بله من آنها را خیلی را دوست دارم. بعد حاج قاسم رو کرد به خواهرشوهرم گفت: شما هم دوستش دارید؟ او هم می گوید: بله. حاج قاسم می گوید دختر خوبی است هوایش را داشته باشید.

بعد به دو فرزندم انگشتر هدیه دادند و با آنها هم عکس انداختند. توصیف حس و حال دیدار با سردار سخت است. گاهی برخی حس ها دلی است و نمی توان قشنگی آن را توصیف کرد.


عکس یادگاری حاج قاسم با دختران شهید فیروزآبادی

 

بعد از شهادت سردار خواب دیدم. محفل بزرگی است همه هستند. برادرم می گوید: خواهر همه دارند می روند سردار سلیمانی را ببیند. ناگهان در اتاقی باز شد و ما وارد شدیم، همسر شهید سالخورده هم همراهم بود. حاجی نشسته بود در اتاق، تا دیدمشان گریه کردم. گویی در خواب یادم بود شهید شدند. سردار در عالم رویا گفت:گریه نکن ببین عکس من و دخترانت همه جا هست؟ من هستم. این جمله را کامل در ذهن دارم و فراموش نمی کنم که گفتند: من هستم!

 
وصیت‌نامه شهید:
 
بنام حضرت حق
 
سلام خدمت خانواده عزیزم، امیدوارم که در تمام حالات سالم باشید در پناه حضرت حق و ولی عصر(عج)، این نوشته بعنوان وصیت‌نامه اینجانب عبدالرحیم فیروزآبادی فرزند ابراهیم است.
 
باتوجه به اینکه لطف خدا شامل حال بنده شده و به‌عنوان یکی از سربازان خانم بی‌بی زینب شدم و به یکی از آرزوهایم رسیدم، امیدوارم که در این راه هم به درجه رفیع شهادت نایل شوم.
 
از خداوند می‌خواهم که به خانواده و پدر و مادرم و برادر و خواهرانم صبری عظیم عنایت کند که بتوانند همچون بی‌بی زینب در برابر مصائب و سختی‌ها صبر پیشه کنند و برای رزمندگان اسلام دعا کنند.
 
همسر عزیزم خیلی تو را دوست دارم و امیدوارم که در پناه حضرت حق سالم و سلامت باشی و باتوجه به عنایت حضرت ولی عصر(عج) بتوانی فرزندانی پاک و سالم تربیت کنی که بتوانند مدافع ولایت باشند.
 
فاطمه جان و حنانه عزیز، طوری رفتار کنید که شایسته یک دختر پاک اسلامی است و هرگز چادر را از سر خود نگیرید و با پوشش کامل اسلامی در کوچه و خیابان حاضر شوید تا چشم ناپاک نامحرمان دنبال شما نباشد. همیشه و در تمام حالات به فکر امام زمان(عج) باشید و مدافع خوبی برای ولایت. به هیچ وجه نماز خود را ترک نکنید چون من و امثال من برای به پا داشتن نماز است که جهاد کردیم. گوش به فرمان ولی فقیه باشید. درس خود را بخوبی بخوانید تا شخصی مهم در مملکت شوید که بتوانید پدر و مادر خود را سرافراز و سربلند کنید و ملت و مردم به شما احترام بگذارند. هرگز مادر خود را تنها نگذارید و به او که برای بزرگ و تربیت کردن شما خیلی خیلی زیاد زحمت و رنجها کشیده است.
 
از پدر و مادر عزیز و مهربانم خیلی عذر می‌خواهم که برای من زحمت‌های زیادی را کشیدن تا مرا به این راه هدایت کنند، امیدوارم که مادرم مرا حلال کند که بدون خداحافظی از او وارد این میدان جنگ شدم.
 
اگر جهان خواران بخواهند در مقابل دین ما بایستند ما در مقابل آنان خواهیم ایستاد و تا نابودی کامل آن‌ها از پای نخواهیم نشست یا همه آزاد می‌شویم یا از مرگ شرافتمندانه استقبال خواهیم کرد، اما در هر حال پیروزی با ما خواهد بود و ای مردم مسلمان ما برای خاک نمی‌جنگیم برای اسلام عزیز می‌جنگیم. من تا امروز مرده بودم و در این لحظه آغاز جهاد و شهادت گویی تازه متولد شدم و زندگی جاوید خود را آغاز کردم. شهادت انسان را به درجه اعلای ملکوتی می‌رساند و این فدا شدن در راه خدا چقدر زیباست.»
 

ماجرای عجیب شناسایی پسر عموهای گمنام شهید عبدالحسین و حسین عرب نژاد در مسجد فائق تهران/ آزمایش DNA همه چیز را اثبات کرد

ماجرای عجیب شناسایی دو شهید گمنام مسجد فائق تهران/ آزمایش DNA همه چیز را اثبات کرد

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، شهید عبدالحسین عرب نژاد متولد 1348 بود. او در 19 سالگی و در 23 خرداد سال 67 یعنی سال پایانی جنگ، در عملیات بیت المقدس 7 به شهادت رسید. اما هیچ گاه خبری از پیکر او نشد و اسمش جزو شهدای مفقود الجسد باقی مانده بود تا اینکه دو هفته پیش نتایج آزمایش DNA که خانواده شهید انجام داده بودند رسما اعلام شد و طبق آن مشخص شد یکی از 5 شهید گمنام مدفون شده در مسجد فائق تهران، همان شهید عبدالحسین عرب نژاد است.

این درحالیست که چند سال قبل طبق خوابی که دیده شده بود مشخص شد، پسر عموی شهیدعبدالحسین عرب نژاد به نام شهید حسین عرب نژاد هم یکی از شهدای گمنامیست که در مسجد فائق به خاک سپرده شده است.

شهیدان عرب نژاد هر دو اهل استان کرمان، شهرستان زند و شهر خانوک هستند که اکنون پیکرشان در تهران به خاک سپرده شده است. مصطفی عرب نژاد برادر شهید عبدالحسین عرب نژاد در گفتگو با خبرگزاری تسنیم، از جزئیات این ماجرای شگفت انگیز می‌گوید. او ابتدا از جریان کشف هویت پسر عمویش می‌گوید و توضیح می‌دهد:

"پسرعمویم متولد 1342 بود و دقیقا در روز آزادسازی خرمشهر یعنی سوم خرداد 61 در عملیات بیت المقدس به شهادت رسیده است. چند سال پیش یکی از مومنان در منطقه کاظم آباد کرمان به نام یزدی زاده رویایی را در خواب دید.

مراسم تشییع و خاکسپاری شهدا را در تهران دیده بود که در آن شرکت داشته است و جلو می‌رود و می‌خواهد در خاکسپاری شهدا شخصا شرکت کند. وقتی وارد قبرمی‌شود می‌بیند که قبر مثل یک اتاق، فراخ و بزرگ است. آنجا با شهیدی که در آن قبر است شروع به صحبت کردن می‌کند. به شهید می‌گوید همسر من مشکلی دارد از شما می‌خواهم کمک کنید حل شود. شهید هم به او می‌گوید من کمک می‌کنم به شرط آنکه بروی پیش خانواده‌ام و خبری بدهی. من حسین فرزند اکبر هستم که خانواده‌ام در خانوک زندگی می‌کنند برو پیش خانواده‌ام بگو من جزو شهدایی هستم که در 21 رمضان در تهران به خاک سپرده شدند. بگو من شهید وسطی هستم."

او ادامه می‌دهد: "آقای یزدی بعد از دیدن این خواب از کاظم آباد برای پیدا کردن خانواده شهید به خانوک می‌رود و چون هیچ شناختی از خانواده عمویم نداشته مدتی جست و جو و پرس و جو از گلزار شهدا و جاهای دیگر می‌کند تا بتواند خانواده عمویم را پیدا کند. وقتی این خواب را برای آن‌ها نقل کردند. عمویم ابتدا قبول نمی‌کرد. او برای آنکه شهید را شناسایی کند عکس برادر من را نشان آقای یزدی زاده می‌دهد و چند شهید دیگر که عکسش در خانه‌شان موجود بود و می‌گوید خوب نگاه کن؛ فردی که در خواب دیدی کدام یکی بود؟ اما آقای یزدی زاده می‌گوید این‌ها نبوده‌اند. بعد عکس پسر عمویم را بعد از همه این‌ها نشان می‌دهد و او را میان آن عکس‌ها شناسایی می‌کند. وقتی عمویم این موضوع را می‌فهمد و برایش حقانیت خواب ثابت می‌شود به دنبال این می‌رود که محل تدفین شهدا را پیادکند.

"سردار حسین اسدی که همراه با سردار شوشتری چند سال پیش در زاهدان شهید شد، از بستگان ما بود. که در آن مقطع زمانی هنوز در قید حیات بود. عمویم موضوع را با ایشان در میان می‌گذارد و ایشان هم برای پیگیری این موضوع با شناختی که با بچه‌های تفحص و مسئولین کار داشتند موضوع را به آن‌ها می‌گوید و مشخص می‌شود در 21 رمضان فقط 5 شهید گمنام در تهران تدفین شده‌اند که آن‌ها هم در مسجد فائق به خاک سپرده شده‌اند. عمویم به همراه سردار شهید اسدی طبق پیگیری‌هایی که داشت و صحبت‌هایی که با مسئولین انجام دادند، فهمیدند که شهید وسطی مسجد فائق دقیقا در همان منطقه‌ای تفحص شده که شهید حسین عرب نژاد شهید شده است یعنی منطقه کوشک شلمچه و صادقه بودن این رویا بر همه مشخص شد."

برادر شهید عرب نژاد در ادامه از نحوه تشخیص هویت برادر شهیدش می‌گوید: "چند نفر از دوستان برادرم شهادتش در عملیات بیت المقدس 7 و در منطقه شلمچه را تایید کرده بودند. حتی دو نفر از همراهان برادرم که در آن منطقه بودند پیکرشان بعد از 4 سال پیدا شد، اما پیکر برادرم هیچ گاه بازنگشت. چند وقت پیش یکی از دوستان که در دانشگاه بقیه الله کار می‌کند به من گفت که برخی از شهدای گمنام با آزمایش DNA که از خانواده‌هایشان گرفته شده است توسط دستگاهی که جدیدا در اختیار مسئولین قرار گرفته، شناسایی می‌شوند. ما هم بعد از شنیدن این موضوع برای دادن آزمایش DNA اقدام کرده و درخواست دادیم. چون پدرم در قید حیات نبود من و مادرم این آزمایش را دادیم.

کمیته تفحص مفقودین از هر شهید گمنام یک کارت سبز تهیه می‌کند که حاوی اطلاعات موجود از شهید در آن است. اینکه شهید در چه منطقه، با چه خصوصیات و با چه کسانی تفحص شده است. یک تکه از استخوان شهید را هم نگه می‌دارند تا برای آزمایش ژنتیک از آن استفاده شود.

ما قبل از عید آزمایش دادیم و 15 روز پیش رسما اعلام شد که میان 5 شهیدی که در مسجد فائق به خاک سپرده شده‌اند دومین شهید از سمت چپ یعنی دقیقا سمت راست پسر عمویم، شهید عبدالحسین عرب نژاد، برادر من دفن است. منطقه تفحص آن شهید و محل شهادت برادرم هم یکی بود. برادرم در منطقه عملیاتی شلمچه پشت کانال ماهی شهید شد."

مصطفی عرب نژاد از اعجازی که در موضوع تدفین این دو شهید والامقام اتفاق افتاده است سخن می‌گوید و اینکه از جانب شهدا چنین کرامت‌‌هایی زیاد دیده شده است. او می‌گوید: "اینکه دقیقا دو پسر عمو که یکی در سال 61 و دیگری در سال 67 شهید شده است در یک جریان تفحص به عنوان شهید گمنام پیدا می‌شوند و دقیقا در یک مکان و کنار هم به خاک سپرده می‌شوند موضوع عجیبی است که فقط خدا از سر آن آگاه است. و اینکه خدا خواسته که بعد از تدفین، هر دو هویت هر دو شهید بر خانوداده‌هایشان مشخص شود و همه در جریان این کرامت زیبا قرار بگیرند. شگفتی این ماجرا هنوز هم برای ما حل نشده است."

او ادامه می‌دهد: "برادر من در تاریخ چهارم خرداد سال 81 تفحص شده و به معراج شهدا تحویل داده شده است. و پیکر همه 5 شهید واقع در مسجد فائق در سال 85 تشییع و به خاک سپرده شده‌اند. "

برادر شهید عرب نژاد از خوشحالی نسبت به پیدا شدن محل دفن برادرش می‌گوید و می‌افزاید: "پنجشنبه گذشته به همین مناسبت مراسمی در مسجد فائق تهران واقع در خیابان ایران گرفتیم و مادرم به همراه تمام اعضای خانواده و همرزمان برادرم از کرمان به تهران آمدند و در این مراسم شرکت کردند."

شهید گمنامی که با رؤیای دخترش شناسایی شد : شهید سید علی اکبر حسینی

کافی ‌است دل به ندایشان بدهیم تا باور کنیم این امامزادگان عشق هرگز تنهایمان نخواهند گذاشت و از هر فرصتی برای هدایت بشریت بهره خواهند برد. شهید سید علی اکبر حسینی نیز از جمله این هادیان است. او که 31 سال راه و رسم گمنامی را برگزیده بود، ‌عاقبت به گونه‌ای عجیب خود را نمایان ساخت تا به قول آوینی باور کنیم: «در ملکوت آسمان جز شهید هیچ کس زنده نیست و حیات دیگران اگر هم باشد به طفیلی شهداست.» وقتی که از شناسایی شهید حسینی از طریق خوابی که دخترش دیده بود آگاه شدیم، مقدمات تماس با سمیه سادات حسینی دختر شهید را فراهم آوردیم تا از نزدیک با کرامات یک شهید آشنا شویم. در این گفت و گو مهدی دررودی داماد شهید یاری‌رسان ما شد.



شهید گمنامی که با رؤیای دخترش شناسایی شد

روز 5 شنبه گذشته در منطقه درود نیشابور شاهد اتفاقی بودم که بسیاری آن را معجزه دهه کرامت به فرزندان سادات خانواده ای چشم انتظار می‌دانند خانواده‌ای که پس از 31 سال هنوز چشم امید به بازگشت شهیدشان داشتند و پس از 31 سال این فراق با حضور خانواده دررودی بر سر مزار شهیدشان به پایان رسید.

شهید گمنامی که در روستای محل زندگیش آرام گرفت

روز 5شنبه اعلام شد هویت یکی از شهدای گمنام دفاع مقدس که سال گذشته در درود نیشابور به خاکر سپرده شده است از طریق آزمایش DNA مشخص شده خبر خوشحال کننده‌ای بود، به ویژه وقتی فهمیدم این شهید گمنام در یکی از روستاهای نیشابور است با حضور در روستای دررود نیشابور متوجه شدیم این شهید گمنام، شهید سید علی اکبر حسینی فرزند سید ابراهیم است که نهم اسفند ماه 62 در عملیات بدر شهید شده و سال گذشته به همراه یکی دیگر از شهدای گمنام در روستای دررود نیشابور آرامیده است.

وارد روستای دررود و منزل شهید سید علی‌اکبر حسینی شدیم، مسئولان شهر نیشابور و خانواده و بستگان شهید همه به دیدن همسر شهید رفته بودند تا به انتظار 31 ساله این زن پایان بدهند بنا بود سمیه دختر شهید که وابستگی عجیبی به پدرش داشت با این خبر مادرش را خوشحال کند و سرانجام این انتظار با جمله پدرم آمده است به پایان رسید ...

اشک شوق و فریاد خوشحالی در منزل شهید سید علی اکبر حسینی به پاشد شهیدی که در سن 23 سالگی به عنوان نیروی بسیجی لشگر 5نصر از نیشابور اعزام شده بود و چهارم خرداد سال 93 همزمان با روز شهادت امام موسی بن جعفر(ع) در شهر درود یعنی همان شهر محل سکونت خانواده تدفین شده بود و امروز دیگر خانواده حسینی به یاد شهیدشان بر سنگ مزار این شهید گمنام آب نمی‌ریزند بلکه می‌دانند آن شهید گمنام از امروز متعلق به خودشان است.

به‌همراه خانواده شهید حسینی، مسئولان نیشابور، اصحاب رسانه و بستگان و مردم دررود نیشابور به پارک شهدای گمنام درود رفتیم کوهی که برفراز آن پرچم «یا مهدی ادرکنی» قرار داشت و پیکر دو شهید گمنام ....

حالا دیگر یکی از شهدای گمنام به آغوش خانواده‌اش بازگشت و به این فراق و چشم انتظاری 31 ساله پایان داد شهیدی که دوست نداشت خانواده‌اش بیشتر از این اذیت شوند و از طرفی دوست نداشت همرزم شهیدش را تنها بگذارد به همین دلیل به نیشابور آمد تا هم در کنار خانواده‌اش باشد و هم در کنار همرزم شهیدش که گمنام مانده است.

خانم حسینی وقتی پدرتان شهید شدند شما چند سال داشتید؟
پدرم 22 اسفند ماه 1363 طی عملیات بدر و در منطقه هورالعظیم به شهادت رسیدند. آن زمان من نزدیک به دو سال داشتم و قاعدتاً چیزی از بابا یادم نمی‌آید. کمی که بزرگ‌تر شدم، وقتی پدر دوستان و اقوام را می‌دیدم، احساس می‌کردم در زندگی پشتوانه‌ای را کم دارم که هیچ چیزی جایش را نخواهد گرفت. پدر، ‌آن هم برای دخترها که بابایی‌ترند، شخصیت خاصی است که باید دختر باشی تا چنین احساسی را درک کنی. بنابراین از همان سنین چهار یا پنج سالگی از مادر می‌خواستم از بابا بگوید و ایشان هم خاطراتی را از شهید تعریف می‌کردند و رفته رفته شخصیت پدر در ذهنم شکل گرفت.
چه شناختی از پدر به دست آوردید؟ مادرتان چه خاطراتی را از شهید تعریف می‌کردند؟
مادرم می‌گفت ایشان جوان شوخ طبعی بود که در جای خودش ذره‌ای از اعتقادات مذهبی‌اش کوتاه نمی‌آمد. اهل نماز اول وقت بود و خصوصاً از غیبت بیزار بود. حتی در محفلی که احتمال غیبت در آن می‌رفت نمی‌ماند و دیگران را هم از حضور در چنین جلسه‌ای منع می‌‌‌کرد. مادرم خاطره ‌جالبی از پدر تعریف می‌کند که شاید کمی عجیب هم باشد. ایشان می‌‌گفت پدرم قبل از اینکه من و برادرم سید مهدی به دنیا بیاییم به مادر گفته بودند ما صاحب دو فرزند می‌شویم. اولی پسر است که نامش را سید مهدی می‌گذاریم، دومی هم که دختر می‌شود نامش را سمیه بگذاریم. مادر می‌پرسد از کجا اینها را می‌دانی و ایشان هم در پاسخ گفته بود به دلم برات شده است. باز مادر می‌پرسد حالا چرا اسم دخترمان را سمیه بگذاریم، پدر می‌گوید سمیه اولین شهیده زن اسلام است و دوست دارم دخترم شخصیتی چون این بزرگوار داشته باشد. با شنیدن این خاطرات تصوری که از پدر در ذهن من نقش بست، یک مرد باایمان و بابصیرتی بود که با وجود کمی سواد، از بینش و بصیرت بالایی برخوردار بود. همین بصیرتش هم باعث شد با وجود همسر و دو فرزند، بارها به جبهه برود و نهایتاً شهید شود.
پس پدرتان از رزمنده‌های پای کار جبهه بودند؟
بله، پدر به صورت بسیجی در جبهه شرکت می‌کرد. چندین بار هم به جبهه رفته بود و بار آخر مادر به ایشان می‌گوید چرا این قدر جبهه می‌روی. چند بار رفته‌ای دینت را ادا کرده‌ای. اما پدر با اصرار می‌گوید باید بروم و از شما هم می‌خواهم قلباً راضی باشید. اگر بمانم و در یک تصادف بمیرم بهتر است یا کشته شدن در راه خدا که افتخار دنیا و آخرت است؟ مادر هم وقتی استدلال پدر را می‌شنود حرفی نمی‌زند و ایشان برای آخرین بار خداحافظی می‌کند و می‌رود.
پدر شما در عملیات بدر به شهادت رسید و مفقود شدند، از شهادتش باخبر شدید یا مفقودی‌شان همراه با بی‌خبری بود؟
اتفاقاً زمان شهادت، پسر عموی پدرم کنار ایشان بوده و متوجه شهادتش می‌شود. بنابراین از همان زمان مادرم و اقوام می‌دانستند که ایشان به شهادت رسیده است. منتها شرایط عملیات بدر به گونه‌ای بوده که گویا با محاصره و عقب‌نشینی رزمندگان امکان برگرداندن پیکر پدر نبوده است و به این ترتیب ایشان مفقود می‌شوند. همان زمان تشییع جنازه نمادینی صورت می‌گیرد و به جای پیکر پدر در تابوت گل می‌گذارند و در یک مزار خالی دفن می‌کنند. مادر بزرگ ( مادر پدری) که در هنگام کودکی پدر فوت کرده بود و پدر بزرگم نیز کمی بعد از شهادت پدرم تاب فراق فرزندش را نمی‌آورد و ایشان هم مرحوم می‌شود.
ماجرای شناسایی پدرتان از طریق خوابی که شما دیده بودید چه بود؟
من کلاً چهار بار خواب پدر را دیده‌ام. یکبار وقتی که شش سالم بود خواب دیدم در می‌زنند و وقتی در را باز کردم مردی زانو زد و مرا در آغوش گرفت و گفت پدرت هستم. از همان زمان ارتباط قلبی‌ام با ایشان بیشتر شد. بار دیگر اوایل فروردین سال 93 بود. خواب دیدم دو نفر از طرف بنیاد شهید آمده‌اند و می‌گویند پیکر پدرت برگشته و برای تحویل گرفتنش باید به بنیاد شهید نیشابور بیایید. یک ساعته هم باید خودتان را به آنجا برسانید. در تکاپوی خبر کردن برادرم سید مهدی بودم که از خواب پریدم. چند روز بعد هم به بنیاد شهید نیشابور رفتیم و خواستیم که از ما آزمایش دی‌ان‌ای بگیرند، اما آنها گفتند که چنین امکاناتی ندارند و باید به تهران برویم. گذشت تا اینکه اواخر اردیبهشت ماه خواب دیدم دو تابوت را در حسینیه‌ای گذاشته‌اند. صدایی به من می‌‌گفت یکی از آنها که نزدیک‌تر به قبله است پدر توست. این صدا مرتب از من می‌خواست جلو بروم و خودم شهید را شناسایی کنم. وقتی که جلوتر رفتم و پرچم روی تابوت را برداشتم دیدم رویش با خط بسیار زیبایی نوشته شهید سید علی اکبر حسینی. اتفاقاً وقتی که پدر را به همراه یک شهید دیگر در دررود دفن کردند، حالت دفن این دو درست مثل همانی بود که در خواب دیدم. پدر نسبت به شهید دیگر به قبله نزدیک‌تر است. به هرحال با دیدن این خواب دیگر مطمئن شدم اتفاقاتی در شرف رخ دادن است. به مادر زنگ زدم و گفتم چنین خوابی دیده‌ام. ایشان هم گفت مگر نشنیده‌ای که قرار است دو شهید گمنام به دررود بیاورند. از شنیدن این خبر واقعاً جا خوردم. تا آن زمان از تشییع شهدای گمنام بی‌خبر بودم و تلاقی این اتفاق با خوابم دیگر مرا مطمئن کرد که پدرم یکی از این دو شهید است.
چطور شما از آمدن دو شهید گمنام به دررود بی‌خبر بودید؟
من و همسرم در مشهد زندگی می‌کنیم و مادرم همچنان در روستای زادگاهم دررود زندگی می‌کند. من اصلاً خبر نداشتم که قرار است دو شهید گمنام به آنجا بیاورند. خلاصه وقتی که فهمیدم چنین اتفاقی افتاده، با همسرم خودمان را به دررود رساندیم و به مسئولان تشییع‌کننده گفتیم طبق خوابی که دیده‌ام یکی از این شهدا پدرم است. آنها در ابتدا گفتند که به یک خواب نمی‌شود اتکا کرد. اصرار کردیم تا اینکه اجازه دادند با تصویر پدرمان در تشییع جنازه شرکت کنیم و ضمناً وقتی اطمینان من را دیدند، همان جا آزمایش خون از من و برادرم گرفتند و گفتند که نمونه‌ها را به تهران می‌فرستیم و در تطبیق دی ان‌ای این دو شهید با نمونه آزمایشتان شما را در اولویت قرار می‌دهیم. آن روز که به گمانم مصادف با شهادت امام موسی کاظم(ع) بود دو شهید را کمی بالاتر از مهمانسرای دررود و در تپه مرتفعی دفن کردند و ما در انتظار آمدن جواب آزمایش ماندیم.
مهدی دررودی، همسر سمیه سادات حسینی در ادامه این‌ گفت‌وگو می‌افزاید: باید این نکته را اضافه کنم که سال 93 و با ورود تعدادی شهید گمنام از مرزها به داخل کشور، درخواست انتقال دو شهید گمنام به دررود از سوی امام جمعه و برخی دیگر از مسئولان دررود پیگیری می‌شود، این درخواست به سرعت اجابت می‌شود طوری که مسئولان شهر غافلگیر می‌شوند و درخواست می‌کنند در صورت امکان آن دو شهید به جای دیگری انتقال داده شوند و کمی بعد دو شهید گمنام دیگر جایگزین شوند. درخواستشان پذیرفته می‌شود و تا دو شهید دیگر فرستاده شوند، محل دفنشان نیز آماده می‌شود. برای این کار بخشی از تپه مرتفعی در اطراف دررود تراشیده می‌شود و برای سهولت رفت و آمد زائران تمهیداتی اندیشیده می‌شود. بنابراین خواست خدا بود تا غافلگیری مسئولان دررود عاملی شود برای جابه‌جایی شهدا و بار دوم همان دو شهیدی به دررود فرستاده می‌شوند که پدر خانمم یکی از آنها بود. جالب است بدانید تپه‌ای که شهید حسینی در آن دفن شده‌، درست جایی است که در هنگام حیات خیلی به آنجا علاقه داشته و همراه دوستانش بارها به آن تپه می‌رفتند.
خانم حسینی عاقبت چطور پدرتان شناسایی شدند؟
تقریباً چند ماه از دادن آزمایش ما گذشته بود. همیشه کسانی هستند که شک و تردید ایجاد می‌کنند و به من نیز می‌گفتند تو چطور با یک خواب این قدر مطمئنی پدرت یکی از آن دو شهید است. دل من از این حرف‌ها خیلی گرفته بود. در خلوت خودم به بابا می‌گفتم: آقا جان تو با خوابت مرا هوایی کردی و حالا چرا خبری از شما نمی‌رسد. خیلی ناراحت بودم و همان ایام که کمی قبل از عید نوروز سال 94 بود خواب دیدم پدرم روی همان تپه‌ای که اکنون دفن شده ایستاده است. به ایشان گفتم کجایی بابا؟ ایشان هم گفتند چرا ناراحتی دخترم من همین جا هستم و نزدیک شمایم. دیگر یقین کردم که پدرم آنجا دفن شده و از آن روز به بعد عهد کردم که حتی اگر خبری هم نشد، مزار آن شهید روی تپه دررود را به عنوان مزار پدرم زیارت کنم. یعنی همان شهیدی که جلوتر از شهید دیگر و نزدیک به قبله بود. هر وقت هم که منزل مادرم به دررود می‌رفتیم، حتماً به مزار پدرم سر می‌زدیم و زیارتشان می‌کردیم. این درحالی بود که هنوز به شکل رسمی اعلام نکرده بودند آنجا مزار پدرم است.
از آقای دررودی همسر خانم حسینی می‌پرسیم: نظر شما در خصوص خواب همسرتان و احتمال اینکه پیکر یکی از آن دو شهید گمنام شهید حسینی باشد چه بود؟
همان روز تشییع پیکر این دو شهید گمنام که به ما اجازه دادند با عکس شهید در مراسم باشیم، یک خانمی نزدیک ما آمد و گفت من این شهید را می‌شناسم. آن خانم حتی یکبار هم شهید را از قبل ندیده بود و تنها با تصویرش ایشان را شناخت. پرسیدیم چطور او را می‌شناسی و پاسخ داد: دیشب خواب دیدم شهیدی آمد و به من گفت تازه به دررود آمده‌ام و خیلی خسته و تشنه‌ام. با دیدن عکس شهید شما متوجه شدم که او شهید حسینی است. من همان جا متوجه شدم فرض بگیریم همسرم از سر احساسات دخترانه خوابی دیده باشد، ولی وقتی شهید به خواب خانمی که او را نمی‌شناخت هم آمده و از آمدنش به دررود گفته بود، مطمئن شدم حتماً خبرهایی در راه است و من هم بی‌صبرانه منتظر آمدن جواب آزمایش بودم.
آقای دررودی عاقبت کی به شما و خانواده‌تان اعلام شد که جواب آزمایش دی ان‌ای نشان می‌دهد پدر خانمتان همان شهید دفن شده در دررود است؟
سه‌شنبه 27 مرداد 94 بود که از ما خواستند به مناسبت دهه کرامت در گلزار چند شهید گمنام در مشهد شرکت کنیم. ما رفتیم و در آنجا با یک گروه فیلمساز که با بچه‌های کمیته جست‌وجوی مفقودین همکاری داشتند آشنا شدیم. آنجا به ما حرفی نزدند و می‌خواستند مقدمات را بچینند. نهایتاً پنج‌شنبه با من تماس گرفتند و گفتند که جواب آزمایش آمده و دیگر یقین حاصل شده که شهید حسینی همان شهید دفن شده در دررود است. البته به من گفتند که به همسرم حرفی نزنم. از مشهد تا دررود یک ساعت بیشتر راه نیست. به بهانه‌ شرکت در مراسمی که قرار بود در مزار شهدای گمنام دررود برگزار شود همسرم را بردم و در آنجا به ایشان اعلام کردند که شهید مورد نظر پدرتان است.
خانم حسینی آن لحظه چه احساسی داشتید؟
روز پنج‌شنبه 29 مردادماه 94 وقتی که به محل دفن پدرم رفتیم به من گفتند چقدر مطمئنی که ایشان پدرت است، هرچند قلباً صددرصد مطمئن بودم که او پدرم است، اما گفتم 99 درصد اطمینان دارم. گفتند اگر همان یک درصد درست از آب دربیاید و پدرتان نباشد چه؟ گفتم که اگر هم اینطور نباشد من باز به زیارت مزار او می‌آیم انگار که مزار پدرم است. همه شهدا پدران و برادران ما هستند و فرقی ندارد. عاقبت اعلام کردند که آزمایش دی ان‌ای نشان می‌دهد ایشان پدر شماست و جالب اینجاست که آزمایش من نسبت به آزمایش برادرم سید مهدی به پدر نزدیک‌تر بود. همان جا خدا را شکر کردم و بعد از 31 سال چشم انتظاری با یقین مزار پدر را زیارت کردیم و او از همیشه به ما نزدیک‌تر بود.
رابطه قلبی شما با پدری که از او خاطره‌ای نداشتید چطور بود که ایشان به خواب شما آمد و خودش را شناسایی کرد؟
درست است که هرگز پدرم را ندیدم اما همیشه او را شاهد و ناظر زندگی‌ام می‌دانستم و هر وقت مشکلی برایم پیش می‌آمد، عکس ایشان را مقابلم می‌گذاشتم و با او درد دل می‌کردم. همیشه هم احساس می‌کردم صدایم را می‌شنود و خدا را شکر می‌کنم که ایشان مرا لایق دانست تا پیکرش را اینطور شناسایی کند.
یک طرف این قضیه شاید شخصی باشد و مربوط به رابطه دختری با پدرش، اما ماجرای عجیب شناسایی شهید حسینی هر شنونده‌ای را به تفکر وامی‌دارد. 
به نظر شما این ماجرا چه پیامی می‌تواند داشته باشد؟
همان طور که خدا در قرآن فرموده است شهدا زنده ‌هستند، از نظر من حیات واقعی هم نزد شهداست. قطعاً اگر شهدا نباشند جامعه سقوط خواهد کرد و شهدا واسطه فیض بین زمین و آسمان می‌شوند تا ما در روزمرگی‌هایمان غرق نشویم و تا آنجا که امکان دارد دست ما را می‌گیرند. من نه تنها به عنوان دختر شهید بلکه به عنوان یک مسلمان ایرانی خوشحالم در سرزمینی زندگی می‌کنم که چنین انسان‌های پاکی در آن رشد کردند و خونشان را برای حفظ کشور اسلامی‌مان دادند. سال 93 که پیکر پدر و شهید دیگری را به دررود آوردند، به کفنش نگاه کردیم و دیدیم رویش نوشته شده است یا علی اکبر(ع). نام پدرم هم علی‌اکبر بود. متولد 1339 و هنگام شهادت 24 سال داشت. جوانی که به تأسی از علی اکبر حسین(ع) جانش را فدای راهی کرد که 1400 سال پیش خون حسین و یارانش بر سر همان عهد و پیمان ریخته شد.
فرازی از وصیتنامه شهید سید علی اکبر حسینی
در 17 اسفند ماه 1363، پنج روز قبل از شهادتش
بسم الله الرحمن الرحیم
انالله و انا الیه راجعون
با سلام بر منجی عالم بشریت حضرت ختمی مرتب محمد مصطفی(ص) و با درود به سرور شهیدان امام حسین(ع) و با سلام بر مهدی موعود(عج) و نایب برحقش امام خمینی و همه شهدای اسلام.
و اما پدر مهربانم امیدوارم مرا عفو نمایید چون ممکن است دچار اشتباهاتی شده باشم و می‌دانم چقدر باعث زحمت شما شده‌ام. اما ‌ای برادرانم آگاه باشید که من خودم به جبهه آمده‌ام تا به اسلام خدمت نمایم و به یاری امام لبیک بگویم و او را یاری کنم. اگر چنانچه شهادت نصیبم شد، امام را یاری نمایید و تنهایش نگذارید که اگر او را یاری ننمایید، خون تمام شهدا پایمال خواهد شد.
و اما ‌ای خواهرم شما همچون حضرت زینب(س) حجاب را حفظ نمایید که حجاب شما هم جهادت است. و‌ ای دوستان عزیزم چون برادرانم این حکم را به گوش گیرید و به جبهه‌ها بروید تا سرباز امام زمان(عج) باشید که این حکومت به حکومت امام زمان(عج) متصل می‌باشد و در مجالس مذهبی شرکت کنید که این مجالس پشت ابرقدرت‌ها را به خاک می‌کشد و در مجالس تجمع نمایید و از اتحاد و دوستی هم دوری نکنید و اما همسرم امیدوارم مدت کوتاهی که با هم زندگی کردیم اگر خطایی از من سرزده مرا عفو کنید. بچه‌ها را مواظبت کن و در راه اسلام پرورش بده تا در آینده سربازان امام زمان(عج) باشند.

آخرین باری که رفت، به دلم الهام شده بود که بر نمی‌گردد

همسر شهید سید علی اکبر حسینی می‌گوید: بعد از خواب دخترم حال و هوای عجیبی به همه ما دست داد تا جایی که هر روز منتظر خوش خبری بودیم و امروز آرزوی دیرینه من و فرزندانم برآورده شد.

وی می‌افزاید: در تمام این سال‌ها در تنهایی هایم به یاد علی اکبر و خاطراتی که داشتیم گریه می‌کردم و امروز شاهد خبر خوشی بودم که امیدوارم طعم آن را تمام خانواده شهدای گمنام بچشند. به شهیدم تبریک می‌گویم که بعد از 31 سال به شهر خودش برگشته و از این اتفاق خیلی خوشحالم.

همسر شهید حسینی با اشاره به اینکه همسرش سال 63 در جزیره مجنون به شهادت رسیده است اظهار می‌کند: من و علی اکبر تنها سه سال و نیم با هم زندگی کردیم که حاصل آن یک پسر و دختر است اما این چندسال برای من به اندازه هزاران سال ارزش داشت.

سربازی‌اش را در کردستان بود و 5 ماه بعد مجدد به جزیره مجنون رفت آخرین باری که به جبهه رفت، پسرم محمد مهدی 4ساله و دخترم سمیه 5 ماهه بود.

هیچ وقت آخرین دفعه‌ای را که می‌خواست به جبهه برود فراموش نمی‌کنم؛ هوا که روشن شد رفت و دیگر برنگشت انگار به هر دو نفرمان الهام شده بود که دیدار مجددی وجود ندارد و عید نوروز همان سال 63 خبر مفقود شدن علی اکبر را برایم آوردند.

شهیدی که همه خوابش را دیدند

داماد شهید علی اکبر حسینی نیز می‌‌گوید: روزی که شهدای گمنام را به دررود آوردند در مسجد جامع درخواست کردیم با توجه به خوابی که همسرم دیده عکس پدرش در کنار تابوت شهدای گمنام باشد پس از مراسم یکی از بانوانی که از مشهد آمده بود گفت شب قبل یکی از شهدای گمنام مرا در خواب دیده و همین موضوع سبب شده او به دررود بیاید عکس شهید علی اکبر حسینی را که می‌بیند می‌گوید من همین شهید را در خواب دیدم.

رابطه پدر و فرزندی 100 درصد تایید شده است

نماینده کمیته جستجوی مفقودین نیروهای مسلح خراسان رضوی در حاشیه دیدار خانواده شهید علی اکبر حسینی با شهیدشان در گلزار شهدای دررود گفت: سال گذشته بعد از مراجعه خانواده شهید براساس الهام قلبی در خواب از سوی شهید، این خانواده جهت انجام آزمایش «دی.ان.ای» به ستاد معراج شهدای مرکز معرفی شدند و طی اعلام مرکز تحقیقات ژنتیک انسانی نمونه گیری که از همسر و دختر شهید به نام سمیه سادات حسینی انجام شد و با تطبیق نمونه‌ها رابطه پدر و فرزند به صورت 100 درصد تایید شد.

محمد احراری اظهار داشت: بعد از اعلام مرکز تحقیقات ژنتیک انسانی به ستاد معراج شهدای مرکز بر اساس نمونه گیری‌هایی که از شهدای گمنام تدفین شده و تطبیق آنها روشن شد شهیدی که در دررود یعنی همان شهر محل سکونت خانواده تدفین شده شهید علی اکبر حسینی است و شهدا با این رخداد طیب بودن خود را بار دیگر به ما نشان دادند و این چیزی جز اعجاز نخواهد بود.

وی تصریح کرد: مدتی به دنبال تدفین شهدای گمنام در استان خراسان رضوی بودیم اما اعلام شد طبق دستور مقام معظم رهبری مبنای بر این است که شهدای گمنامی که تفحص می‌شوند براساس یگان و استانی که هستند در همان استان تشییع و به‌خاک سپرده می‌شوند و درایت مسئولان این بوده تا خانواده‌ها از نگرانی درآیند و حتی اگر عزیزانشان هم دفن شده باشند آنها را شناسایی کنیم.